آقای متکی! جنایت کاران واقعی چه کسانی هستند
مطلبم در ستون مسافر روز آن لاین:
آقای متکی! جنایت کاران واقعی چه کسانی هستند؟
وقتی خود قوه قضاییه بر احکام اعدام اجرا شده اما و اگر می گذارد و حساب آنان را از راهپیمایی کنندگان معترض به انتخابات جدا می کند شما تا کی می خواهید در سفرهای تان، از تریبون های دنیا بهره ببرید و اعدام شدگان را “جنایت کار” و معترضان بی سلاح را براندازان امنیت ملی بخوانید؟ دو جوانی که در ایران اعدام شده اند ابتدا به نام اغتشاش گران در راهپمیایی عاشورا بر دار شدند و پس از آنکه داد همه برخاست که این دو اساسا در ایام اغتشاشات مورد نظر، در حبس بوده و فرصت ایجاد اغتشاش در خیابان را نیافته اند آنگاه شما به تلطیف چهره حاکمیت برآمده اید و با زیرکی و بدون ذکر نام شان از آنان در مصاحبه های خارجی خود به عنوان جنایتکاران یاد کرده اید. یعنی شما از حکم صادره به شیوه ای دفاع کرده اید که خود قوه قضاییه هم از این احکام دیگر به شیوه شما دفاع نمی کند.
پرسشگران جهان از شما سراغ یک وجدان گمشده در دولتمردان ایرانی را گرفته اند که چگونه مردم معمولی یک کشور را برانداز می خوانند و سپس آنها را فتوای مرگ می دهند و شما چه ساده همان وجدان گم شده یک دولت را در شیوه پاسخگویی خود به نمایش گذاشته اید بی آنکه بدانید تقریبا بسیاری از همان پرسشگران و حتی خبرنگاران داخلی، به واسطه شناخت نیمه شان از شخصیت آرام شما، کماکان خرده امیدی به انصاف شما داشته اند.
جناب منوچهر متکی!
چهره تکیده شما در برابر حکم صادره از هیات رییسه مجلس هفتم مبنی بر اخراجم به عنوان یک خبرنگار افشا کننده فیش حقوقی نمایندگان از یادم نمی رود آنگاه که حساب اصولگرایی را از حساب آنان که به نام اصولگرایی فتوای حذف صادر می کنند، جدا کرده بودید. در حلقه خبرنگاران پارلمانی تاکید کرده بودید که اصولگرایی به کوهکن و کوچک زاده و حتی خود شما خلاصه نمی شود. گفته بودید اصولگرایی یعنی فروتنی در برابر ملت. چه خوش خیال بودیم ما که در تمام روزهای مجلس هفتم شما را فروتن می دیدم. خاصه آنگاه که همانند باقی همپالگی های تان خود را موظف و مکلف به دفاع از رفتارهای غیرقابل دفاع فراکسیون اصول گرایان مجلس نمی دیدید و به تعبیر خودتان اگر خطایی از یاران اردوگاه اصولگرایی تان سر می زد، اصولگرایی را قربانی اصولگرایان خطاکار نمی کردید و می گفتید ترجیح می دهید سکوت کنید. هرگاه هر اصولگرایی در مجلس خطا می کرد و با خطایش خشی بر صورت جمع و جامعه ای می افتاد، ما سراغ شما می آمدیم تا با سکوت شما بفهمیم که موافق ظلم روا شده بر ملت نیستید اما به تعبیر خودتان آب هم به آسیاب دشمن نمی ریختید و آنها را از اختلافات درونی تان خوشحال نمی کردید. ما به همان سکوت شما هم راضی بودیم. هرگز از شما تیتر جنجالی در نقد اصولگرایان نمی خواستیم. اما همان سکوت شما در برابر رنجی که یاران خطاکار شما بر مردم تحمیل می کردند را هم مرحم می یافیتم و آن را گزارش می کردیم.
جناب وزیر!
وقتی هنوز وکیل بودید، وقتی هنوز لباس وزارت برتن نکرده بودید ظاهرا بیشتر از اینها می شد امیدوار بود که منفعت ملت را فدای منفعت یاران در قدرت نمی کنید اما یادم هست که خبرنگاران رانده شده از ایران وقتی میزبان شما در کسوت وزیر امورخارجه در کشورهای جهان بودند معمولا در گفت و شنودهای خود از اعتدال و میانه روی شما حرف هایی می زدند که می شد قضاوت کرد شما را تا حدودی اصولگرای متفاوت می یافتند که ادبیات تان با ادبیات رئیس تان متفاوت است و معمولا زبان به کام می گیرید اگر بدانید که یک گفته شما می تواند با آبروی ملتی بازی کند. اما اینبار چه شد؟
شما در برابر خبرنگار سی ان ان گفته بودید کسانی که در راهپیمایی به بانک ها و اماکن عمومی حمله می کنند معترضان به انتخابات هستند و صدور احکام سنگین سزای آنان است و سپس کمی فراتر از آن از بسیج دفاع کرده اید که به روی مردم گلوله و آتش نمی کشد و این معترضان هستند که خون و آتش به راه انداخته اند. از همه مهمتر احکام اعدام صادره را مستحق کسانی خوانده اید که در قاموس شما جنایتکار تعریف شده اند. باور کنید این کلمات تنها برازنده کسی است که به خاطر در قدرت ماندن خود و یاران خطاکارش، دل و دین اش را یکجا به حراج می گذارد.
آقای وزیر!
شاید ما زیاده خواه و پرتوقع بوده ایم در برابر شما که وعده داده بودید اگر یاران خطاکارتان در اردوگاه اصولگرایی ظلمی به ملت روا داشته اند در مقام دفاع نمی ایستید و حداقل سکوت می کنید. قبول، اما اینبار شما چند قدم آنطرف تر از دوستان خطاکارخویش رفته اید. آنها دیگر پذیرفته بودند که در ایام بحران، حداقل چهارکشته در کهریزک با مسولیت حاکمیت رقم خورده است؛ زیر شکنجه و در بند ماموران نیروی انتظامی و دادستانی. در همان مجلسی که شما روزی در آنجا وکیل بوده اید و روز دیگر رای اعتماد شان را برای وزارت، صاحب شده اید، گزارشی خوانده شد که تاکید می کرد مردم معمولی و یا به تعبیر خودتان اغتشاشگران و جنایتکاران زیر شکنجه به شهادت رسیده اند. شما همین را هم انکار کرده اید و خبرنگار هرچقدر اصرار می کند تا به شما بفهماند که در ایران این مردم معمولی هستند که کشته می شوند و نه بسیج و ماموران نیروی انتظامی، شما فقط برای جنازه های خیالی اشک ریختید و حتی یکبار هم ابراز تاسف نکردید از آنچه بر ملت می رود و مدام از رنجی که دولت می کشد سخن گفتید. یعنی شما، هم از حکم اعدام به شیوه ای دفاع کرده اید که خود حاکمیت دیگر به شیوه شما دفاع نمی کند و آنها را جدا از معترضان انتخابات می داند و هم با انکار کشته شدن شهروندان زیر شکنجه، از مرگ مردم بی سلاح به گونه ای دفاع کرده اید که خود حاکمیت چند صباحی به خود آمده و دیگر با آن قاطعیتی که شما به دفاع بر آمده اید خود را پاک و منزه نمی پندارد.
جناب متکی!
تکیه به غرب و غرق تبلیغ برای دولت دروغ شدن هنر نیست. اما ایرادی ندارد، حساب کار دست ملت آمده است و خوب می داند که برای رسیدن به آرمان های از دست رفته هیچ نیازی به همراهی مردانی که به آسانی اخلاق و ایمان را زیر پا می گذارند، نیست و در عین حال نیک می دانند که هیچ نیازی به همراهی دولتمردان غربی برای رسیدن به آزادی و آرمان های انسانی خود ندارند بر این اساس اگر شما برای کسب اعتبار و ثبات از دست رفته یک دولت این روزها ناگزیر باید به غرب تکیه کنید، لازم است این را بدانید که ملت ایران در آستانه سالگرد انقلاب دارد خوب نظاره می کند آنان که استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی شعارشان بود چگونه با یک انتخابات رسوا، ابتدا جمهوریت را بر باد داده اند، سپس با کشتن و بی حرمتی به مردم معترض به این انتخابات و انکار مرگ آنان، اسلامیت نظام را مخدوش کرده اند و اینک برای سرکوب بیشتر مردم، چگونه استقلال نظام را هم به بازی خواهند گرفت آنگاه که با یک ملت دو شقه و دولت ضعیف پای میز مذاکره یا به تعبیر شما توافقات هسته ای با غرب می روند. با این توصیف به گمانم جنایت را باید در قاموس خود تعبیری تازه کنید تا ببینید آنانکه این روزها جنایت می کند چه کسانی هستند.
از تحقیر سرشناس ها تا تنبیه نا شناس ها
روزها برایم به دشواری می گذرند اما در برابر دشواری روزهای دوستانم در ایران باید که هیچ نگویم و بگذارم که بگذرند. معمولا در ایام دانشگاه از فیسبوک کوچ می کنم چون تک جمله هایم در آن فضای مجازی بیشتر رنگ و بوی غم و اندوه و سرگشتگی و نوعی گیجی و خستگی به خود می گیرد. بر این اساس ترجیح می دهم به حاشیه و خلوت روم تا این روحیه را در فضای مجازی تزریق نکنم. این حال و روز اوضاع شخصی صاحب این خانه است که و در کنارش پسرکی که اگر نبود مهربانی های کودکانه و مردانه اش هزار بار بار سفر بسته بودم و قید غربت زده بودم. کابوس پویان برگشتن به ایران است و این مرا غمگین تر می کند. همدیگر را کشف می کنیم و او حساب و کتاب و خرج خانه را هم این روزها به عهده گرفته تا به قول خودش به جای کدو نارگیل بخرد . فعلا این مطلب راه سبز را می گذارم اینجا و بعد در مورد پست قبلی و نظرهای ارزشمند کامنت گذاران که واقعا برآیندی از نگاه بخش هایی از معترضان به شرایط فعلی ایران است بیشتر خواهم نوشت.
آزمون و خطای خطرناک حاکمیت
مسیح علی نژاد
نمایش دادگاه متهمان عاشورا بر پرده یک حاکمیت رسوا اجرا شد. با کیفرخواستی که بی اغراق به انشای یک کودک دبستانی شباهت غربیی داشت. چهره هایی جوان و کم تجربه. سرشار از واژه های عامه فهم، ساده، قابل لمس برای توده مردم، برانگیزاننده احساسات شهروندان معمولی و در نهایت با ادبیات کوچه و بازار.
دادگاهی که هم متن اعترافات و هم متن کیفرخواست آن شباهت غریبی به ادبیات معروف رئیس دولت داشت. برخلاف دادگاههای گذشته متهمان انتخابات، که سعی شده بود محتوی و ادبیاتی متناسب با قشر نخبه را در برگیرد اینبار هیچ اصراری برای به کار بردن واژه های سنگین و غیرقابل فهم برای عوام در این دادگاه نبود.
بررسی تحلیل و محتوایی دادگاه متهمان عاشورا و مقایسه آن با دادگاههای پیشین و در عین حال شتاب مشهود و ملموس برای برگزارشدن این دادگاه تا پیش از راهپیمایی بیست و دوم بهمن، یک دلیل آشکار را گواه است که حتی برای معمولی ترین شهروند ایرانی هم روشن است: ایجاد رعب و وحشت در دل خانواده ها و کنترل جوانان برای حضور در راهپیمایی بیست و دوم بهمن ماه توسط خود خانواده ها.
دادگاههای نخست که شامل اعترافات چهرهای شاخص و سیاستمدران کهنه کار بوده است، اینک جایش را با دادگاهی که شامل اعترافات چهره های معمولی و تا حدودی ناشناس است، عوض کرده است. دیگر مخاطب حاکمیت احزاب سیاسی و نخبه گان یک جامعه نیستند که اگر چنین بود به اندازه کافی نخبه و سران احزاب هنوز در دادگاه هستند که دادگاه آنان علنی برگزار نشده است. از یک سوی سران احزاب و مشاوران موسوی و بزگان سابق این کشور از داخل اوین پیام فرستاده اند و برای برگزاری علنی دادگاه خود اعلام آمادگی کرده اند اما از سوی دیگر ناگهان حاکمیت تصمیم می گیرد دادگاه چهره های ناشناس را علنی برگزار کند. چون به این باور رسیده است که برای کنترل و محدود ساختن راهپیمایی های جنبش معترضان در ایران دیگر نمی تواند به احزاب متوسل شود. باید از طریق خانواده و با ایجاد هراس و وحشت در دل آنها، گسترش دامنه این اعتراض را مدیریت کند.
بازی حاکمیت وارد مرحله دیگری شده است. دادگاه های نمایشی حاکمیت از تحقیر سرشناس ها به تنبیه نا شناس ها چرخش کرده است. معترفان ناشناسی که معصومانه و با ادبیاتی کاملا ساده و صمیمی ابزاز ندامت می کنند در این سناریو نقش می گیرند تا دادگاهی شدن خود را ظلم کسانی چون موسوی و کروبی و سرانی اعلام کنند که به تعبیر این اعترافات جوانان را نسبت به تقلبی بودن انتخابات «متوهم » ساخته و اینک «پشت آنها را خالی کرده اند.» به زعم برگزارکنندگان دادگاه همین عبارت می تواند به آسانی دل خانواده ها را خالی کند.
دیگر بنا نیست از میان مشاوران و مدیران و سران سابق نظام کسی به صف شود و متن اعترافات دست نوشته ای را بخواند. به همین سادگی این مدل کهنه شده است و دیگر کارآیی ندارد . برای حاکمیت فقط هزینه داشته است. تا آنجا که حتی رهبری نیز وادار شد تا یک گام به عقب گذاشته و با اتکا به شیوه «خود انتقادی» شیوه های مورد تایید شده و منتشر شده در صدا و سیمای تحت نظارت خود را تصحیح کند. برای همین پیش از برگزاری دادگاه بر اساس همان «رهنمون رهبری » که اعتراف علیه دیگری را مسموع و نافذ ندانست، تاکید می شود که متهمان نمی توانند علیه کسانی که در دادگاه حضور ندارند اعتراف کنند و نامی از آنها بیاورند.
اما از آنجایی که نمی شود این رهنمون معروف رهبری را بی اعتبار نشان داد و در عین حال دادگاهی که درآن اعتراف علیه دیگری گرفته نشود نمی تواند اهداف مهم حاکمیت را هم تامین کند بر این اساس برنامه دیگری را در سناریوی خود می گنجانند تا هم نشان دهند که این دادگاه بعد از توصیه رهبری اخلاقی و قانونی شده است هم در عین حال کسانی را در قاموس قانون و اخلاق خود، خارج از حلقه افراد ممنوعه تعریف می کنند و اعتراف علیه آنان را مسموع و نافذ می دانند. کسانی چون موسوی و کروبی. می توان نام این دو و مشاوران و سخنگوی احزاب متبوع آنها را در دادگاه به کرات بر زبان معترفان جاری ساخت و منتظر هیچ تذکری هم از سوی رهبری نماند چون دستور رهبری مبنی بر اینکه اعتراف عیله دیگری اعتبار ندارد در ابتدا توسط قاضی مورد عنایت قرار می گیرد اما در طول دادگاه، منظور رهبری به اجرا در می آید نه دستور رهبری. یعنی پس از رهنمون رهبری، در دادگاههای بعدی، اعتراف علیه هاشمی مردود اما اعتراف علیه موسوی و کروبی کماکان مقبول است. چنانچه کهریزک نیز پس از دستور رهبری تعطیل می شود اما بازداشت گاه دیگری با همان شیوه جانشین کهریزک می شود. مرتضوی برکنار می شود اما دادستان دیگری با همان سلیقه لیست اعدام را از تلوزیون با افتخار اعلام می کند که یادآور مصاحبه معروف مرتضوی در مورد اعدام هایی تحت عنوان اراذل و اوباش است. حال با این شیوه خود انتقادی و در عین حال تداوم سیاست ها، هم چهره حاکمیت تلطیف می شود که نشان می دهند کسانی ناظر بر اعمال و رفتار دستگاه قضایی و امنیتی کشور بوده و حتی تذکر بر توقف اعترافات غیرقانونی و تعطیلی بازداشتگاه غیر قانونی و رضایت به برکناری قاضی غیراخلاقی می دهند اما در عین حال همه آن قصورها و تخلف ها در سیستم قضایی کشور شکل حاد تری به خود می گیرد تا آنجا که میرحسین موسوی رسما اعلام می کند: «ما از دستگاه قضایی کشور کاملا قطع امید کرده ایم » و حتی سید محمد خاتمی که معمولا با ادبیات ملایم تری نقد می کند، اینبار در مقایسه با فضای بسته داخلی صریح تر از همیشه نوک حمله انتقادی خود را متوجه رهبری ساخته و هشدار می دهد که رهبری نمی تواند متعلق به یک جریان در کشور باشد.
به نظر می رسد شکل و روند جدید دادگاههای نمایشی و اعترافات ساختگی متهمان جوان و ناشناس به همراه کیفرخواست هایی که مخاطب آن توده مردم هستند، سناریوی جدید طراحان است که حاکمیت پنداشته است با هزینه کمتری می تواند جنبش هشت ماهه سبز را کنترل و سرکوب کند. بر این اساس با اتهاماتی نظیر محاربه آن هم با اتکا به اعترافاتی که متهم را وادار به بیان آن می کند، در صدد است تا با اعدام چند جوان بی گناه و ناشناخته تر راهکار جدید خود را در بیست و دوم بهمن ماه آزمایش کند . به عنوان مثال با بیان این نکته از زبان یکی از متهمان در دادگاه اخیر که همسر باردار من، بارها می خواست مانع حضور من در راهپیمایی شود اما من گوش نکردم و الان پشیمان هستم چه انگیزه می تواند پشت این بازی تلخ پنهان باشد؟ آن هم درست بعد از آنکه در همین دادگاه مطرح می شود که سنگ پراکنی این جوان هم می تواند به عنوان محاربه و منجر به اعدام او شود.
بعید هم به نظر نمی رسد اگر این طرح خطرناک اعدام های عبرت آموز و تنبیه ناشناس های بی گناه نتوانست در راهپیمایی بیست و دوم بهمن تاثیری بگذارد باز هم از یک سوی، خشونت برنامه یک بخش حاکمیت باشد و از سوی دیگر سران حاکمیت وارد عمل شوند و نقش تلطیف دهنده را ایفا کنند که آنگاه باز هم حکایت نوش داروی برگ از مرگ سهراب تکرار خواهد شد.
باید پیش از آنکه حاکمیت به این نتیجه برسد که طرح آزمون و خطایی خود یعنی برگزاری دادگاههای نمایشی شرکت کنندگان در راهپیمایی عاشورا و تنبیه ناشناس ها و اعدام آنها برای عبرت دیگران را تا پیش از راهپیمایی بیست و دوم بهمن به اجرا در بیاورد باید کاری کرد.
مردم احمدی نژاد، مردم موسوی
مطلبی که در بالاترین لینک شده است از سایت جرس حذف شده است بنا بر سیاست های دوستان و من هم با احترام بسیار و به همرا کمی اصلاحات مطلب را در وبلاگم منتشر می کنم. دوستان بالاترین هم اگر لطف کنند آن لینک را حذف کنند ممنون می شوم و پوزش مرا هم بپذیرید.
راهکاری برای برون رفت از بن بست بحران
مسیح علی نژاد
در میهمانی هرجای دنیا، حضور یک ایرانی کافی است تا بخش مهمی از بگو مگو ها و گفت و شنود های آن مهمانی اختصاص یابد به فاجعه ای که این روزها در ایران می گذرد. تقریبا در هر محفل و مجلسی، نقل کلام، نفی بحران است و ثقل بیان، حرمت گذاردن به مردم به معنی شهروندانی که میان دو جریان حاکم در ایران، بازیگران اصلی یک دعوای تاریخی شده اند درحالی که بازی گردانان در راس ایستاده اند و هنوز هیچ راهکار اجرایی برای برون رفت از بحران موجود در میدان خطرناک این بازی را به رسمیت نشناخته اند.
حال در نظر بگیرید که میهمانان، دو چهره متفاوت ایرانی را میزبان باشند. یکی از حلقه هواداران احمدی نژاد و دیگری از حلقه هواداران موسوی. بحثی در می گیرد که ناگهان ابعاد پیدا و پنهان یک بحران، چون یک زخم چرکین سرباز می کند و تازه می شود دریافت که ایران از چنان تب سختی رنج می برد که نمی شود با چند ماه «پاشویه کردن» به پایداری اش امیدوار بود و این درد کهنه را باید که در یک روند درمانی آرام به درمان و سامان رساند.
تاریخ ایران به خود بسیار دیده است کشمکش های سیاسی و اجتماعی را اما اینبار شاید نخستین بار است که عمر یک کشمکش آغاز شده از یک انتخابات، چنین به درازا کشیده شد که نه در باور صاحبان قدرت می گنجید و نه در باور سران و حلقه های اصلی شکل گیری این اعتراض.
درست است که جنبش معترضان در ایران، تنها به واسطه جستجو برای یک رای گمشده آغاز شد اما اینک هشت ماه است که نه تنها هیچ یک از اعضای یک جنبش فراگیر موفق به یافتن رای گمشده خویش نشده اند بلکه فراتر از آن تمامی آرمان ها و ارزش های انسانی، در گیر و دار این اعتراض گم شده است. مهمتر از آن شهروندان معمولی یک کشور تنها به دلیل حضور در یک راهپمیایی سکوت و صلح، گم شده اند، کشته شده اند، شکنجه و حبس شده اند، فراری و نا امن شده اند و در نهایت غمگینی و افسردگی نیز دامن گیر یک جامعه پرنشاطی شده است که پرشکوه ترین انتخابات نیز به واسطه تک تک اعضای همین جنبش «مطرود» و «منفور» رقم زده شده بود.
در این کش و قوس اگر توان منصفانه قضاوتی باشد، نمی توان چشم بر مردم « پیروز» در انتخابات بست و آنان را تنها اعضای پرشور و نشاط این جامعه بحرانی و بیمار در نظر گرفت.
درست است که صاحبان این مردم، به واسطه در اختیار داشتن رسانه های فراگیر و حاشیه امنی که نهادهای قضایی و امنیتی به آنها عطا کرده اند، می توانند بزم پیروزی ساختگی خود را در هر سطوحی برقرار سازند که نه راهپمیایی آنان به خشونت کشیده شود و نه حریم خصوصی آنان به واسطه حضور و اعلام وجود در رسانه ها و میزگرد ها و میتینگ های متعدد تهدید شود اما بی شک مردم متعلق به این جریان آنگونه که باید نصیبی از این نمایش ساختگی نبرده اند.
مردمی که به احمدی نژاد رای داده اند، فارغ از آمار کذب و کذایی، بخش چشمگیری از جامعه ایرانی را تشکیل می دهند. در هیاهوی تحقیر و تهدید مردم متعلق به اردوگاه موسوی شاید حرف زدن از مردم امنی که متعلق به اردوگاه احمدی نژاد هستند کمی دشوار باشد اما برای آسیب شناسی بحران بزرگ انتخابات ایران، باید که صاحبان ایده و نظر فارغ از رنجی که این روزها دگراندیشان یک جامعه متحمل شده اند، رنج بزرگتری را ریشه یابی کنند. رنجی که حاصل اصرار و مقاومت است. اصرار برای در قدرت ماندن یک رییس دولت و مقاومت برای نپذیرفتن یک انتخابات پر اما و اگر. جامعه دوشقه ای که اینک در یک سوی رنج از از اصرار خود می کشد و به هر تقدیر در تمام دنیا این اصرار نابه جای این بخش از جامعه است که به هر تقدیر با فراخوان حاکمیت به هواخواهی دولت به میدان می آیند اما همین اصرا و سرسختی آنان به رسوایی بزرگی بدل شده است و رئیس جمهور آنان در تمام این هشت ماه، حتی یک روز آرام به خود ندیده است. حتی یک احترام قابل انتظار به خود ندیده است. نمی توان گفت آنها هیچ رنجی نمی کشند وقتی پسوند« متقلب» به سینه منتخب آنان سنجاق شده است. نمی شود گفت کسانی که به احمدی نژاد رای داده اند هیچ دردی را متحمل نمی شوند وقتی ناتوانی منتخب خود در سامان دادن به اوضاع بحرانی کشور را نظاره گراند. نمی توان چشم بر سرخوردگی آنان بست و پنداشت این تنها جنبش رای از داده است که دارد تحقیر و تهدید می شود.
در ست است که نوع تهدید و تحقیر شدن جریان امن حامی دولت متفاوت است اما باید پذیرفت بلاخره کسانی( هر چند اقلیت) به احمدی نژاد رای داده اند و این روزها با تمام این درگیری های دل آزار کماکان بر رای خویش اصرار دارند اما این دلیلی بر خرسندی و خوشبختی آنان نیست. مردم احمدی نژاد( مردم به معنی شهروندانی که سهمی در قدرت ندارند) به شعارهای ساده زیستی و شمایل ساده و مردمی(پوپولیستی) احمدی نژاد رای داده اند و اگر احمدی نژاد خودش هم اقرار کند کند که ندا را هواداران او شهید کرده اند و نهاد های نظامی با اختیار خود و با خودروهای خود از روی بدن راهپیمایی کنندگان رد شده و آنها را له کرده اند، باز هم باورش برای این مردم ساده و صادق دشوار است تا چه برسد به اینکه احمدی نژاد و حلقه هواداران او کماکان به وسطه رسانه هایی که تنها منبع دریافت خبر این بخش از مردم است ، بر پرونده مرگ ها و قتل ها و ترورها و شکنجه ها و تجاوزها، مهر انکار می زنند و بر بی گناهی خود مهر اصرار.
بر این اساس اگر فرض را هم بر این بگذاریم که فردا سران حاکمیت و قدرت، تاب و توان شان در برابر جنبش معترضان تمام شود و ابزارهای سرکوب شان هم پاسخگو نباشد و بنا را بر عقب نشینی و پذیرش نظر جنبش بگذارند، با مردم سرخورده ای که دل در گرو شعارها ی احمدی نژاد و حلقه هواداران او بسته اند چه باید کرد؟ و یا مهمتر از آن ، مردمی که پیروزی ساختگی حاکمیت را این روزها پذیرفته اند اما در عین حال حسرت یک جشن واقعی در این هشت ماه بر دلشان مانده است در مواجهه با مردمی که پس از هشت ماه مقاومت و مبارزه به پیروزی برسند چه خواهند کرد؟ آیا جنبش دیگری شکل نخواهد گرفت؟ آیا جنبشی که در راس آن احمدی نژاد باشد، همانند جنبشی که در راس آن موسوی قرار دارد عمل خواهد کرد؟ وقتی کسانی که در هنوز در قدرت و پیروزی هستند متوسل به خشونت می شوند و مردم شان نیز به تاسی از آنان به خیابان می آیند آیا زمانی که در ضعف و در حاشیه قرار گیرند در مواجهه با هواداران جنبش متوسل به خشونت نخواهند شد یا به تعبیر عامیانه همانند یک گربه گیر افتاده در کنج دیوار، بی رحمانه تر چنگ بر صورت جامعه نخواهند کشید؟
برای همین است که میرحسین موسوی در سخنان آخرش به نوعی میان مردم حامی احمدی نژاد و مردمی که سهمی در دولت و حاکمیت فعلی دارند تفاوت قایل می شود. و این از بزرگی اندیشه او نشات می گیرد. برای همین است که حتی احمدی نژاد نیز تلاش می کنند تا مردم معمولی هوادار خود را نیز سهام دار و خوشه دار و به عبارتی بدهکار این دولت کند تا در بزنگاه مهمی که شاید حاکمیت ناگزیر به عقب نشینی شد، جنبشی مشابه جنبش فعلی شکل گیرد و او نیز در راس جنبش، مردم فقیر را علیه مردمی که غنی می خواند بسیج کند.
شاید پیش از پیروزی، دغدغه عواقب آن را داشتن زود باشد اما پیروزی جنبش باید یک پروسه و تلفیقی از باز یافتن خواسته و ها و مطالبات و در عین حال آرمان ها و ارزش های اخلاقی گمشده باشد نه تنها پیروز شدن موسوی و کروبی و پس گرفتن صندلی ریاست جمهوری از احمدی نژاد و نشاندن کاندیدای رای از دست داده جنبش بر همان صندلی مساله سازی که هشت ماه مردم یک کشور را در دو سوی یک بحران، دردمند و رنجور ساخت. چه مردم احمدی نژاد و چه مردم موسوی.
هشت ماه است که مردم به معنی شهروندان بی توقعی که فقط یک زندگی آرام را آرزو می کنند، در تمامی محافل و مجالس خانوادگی شان، به جای جشن پیروزی یک انتخابات یا جشن پیروزی یک جنبش، با هم جدال می کنند. مردمی که به نظر می رسد تا کنون از سوی حاکمیت و همچنین از سوی سران جنبش یک راه حل تاکتیکی برای حل بحران کنونی که بتواند مردم هر دو جریان را راضی کند، نشنیده اند.
راه حل های تاکتیکی موسوی و کروبی، جنبش را راضی و استوار نگاه می دارد و راه حل ها و راهکارهای حاکمیت ، مردم هوادرا دولت را. ما از بیانیه ها و سخنرانی های موسوی و کروبی خشنود و خرسند می شویم و آنها از سخنرانی ها و اعلام مواضع احمدی نژاد و رهبری. به همان اندازه که جنبش به عقب نشینی های موسوی و کروبی ایراد می گیرد، آنها نیز حاضر به عقب نشینی احمدی نژاد و حاکمیت نخواهند بود. به همان اندازه که مردم هوادار موسوی هراس باختن و کنار کشیدن دارند، مردم هوادار احمدی نژاد نیز از باختن و کنارکشیدن می هراسند.
در شرایط فعلی هشت ماه است که هم حاکمیت در یک بن بست قرار دارد و هم جنبش. هم حاکمیت به روز تصمیم می گیرد که چه باید بکند و هم جنبش. هم حاکمیت برای ماندن احمدی نژاد در قدرت اصرار می کند و هم جنبش برای ماندن میرحسین و کروبی در راس یک انتخاباتی که دوباره این نامزدها به رای مردم گذاشته شوند اصرار می کند. این یک ایده خام است اما شاید به جای پیروزی احمدی نژاد و موسوی و یا کروبی باید به یک باخت باخت برابر اندیشید و سپس برای یک پیروزی بزرگتر که مردم هر دو اردوگاه را راضی نگاه دارد، برنامه ریزی کرد.
شاید سران خود جنبش برای نشان دادن حسن نیست خود به مردمی که هر روز دارند قربانی می شوند بتوانند پیشنهاد کنند که مهم بازگشت آنان به قدرت نیست مهم برگزاری یک انتخابات آزاد است که در آن هیچ یک از نامزدهای پیشین این انتخابات خونین خودشان را نامزد نکنند اما ناظر و حامی آرای مردم باشند و اجازه دهند در یک انتخابات آزادی که در آن هم حاکمیت و هم سران جنبش از کاندیدای خود کنار کشیده اند، نوعی رضایت عمومی در جامعه شقه شده فعلی ایجاد شود تا بدین ترتیب خروج همزمان جنبش و حاکمیت از بن بست فعلی نیز اجرایی تر شود. ممکن است ایثار گری و از خود گذشتگی با مقوله سیاست غریبی کند اما این روزها این بی اخلاقی در حوزه سیاست است که دارد از شهروندان معمولی ایران قربانی می گیرد. لذا اگر احمدی نژاد حاضر نمی شود در شرایطی که به هر دلیل مردم یک کشور رنج های روزانه بسیاری را پس از انتخابات پر مساله ایران متحمل شده اند استعفای دیرهنگام خود را تقدیم کند و در اذهان هواداران خویش تبدیل به اسطوره اخلاق در سیاست شود، شاید بد نباشد که موسوی با آرای قاطع خود چنین پیشنهادی را مطرح کند و کروبی و خاتمی نیز او را یاری کنند تا هم حاکمیت خیالش راحت باشد که برای سران جنبش ، همه مردم مهم بوده و یک دولت انتخابی اصل برایشان اصل است و نه صندلی ریاست جمهوری. سپس گام بعدی ، می تواند با کنار گذاشتن احمدی نژاد و کنار رفتن موسوی، و برگزاری انتخابات در شرایطی رقابتی و متفاوت با گذشته و بدون دخالت و نظارت استصوابی شورای نگهبان برگزار باشد. یعنی موسوی و کروبی می توانند با چنین پیشنهادی حسن نیست خود را به مردم طرفدار یک دولت متقلبی که به صندلی قدرت به قیمت از دست دادن جان ملت چسبیده است نشان دهند تا در صورت عدم پذیرش این پیشنهاد توسط احمدی نژاد بار دیگر مسولیت بحران و دولت بحران سازی که سرنوشت آن در شرایط فعلی با کل نظام گره خورده است به طرفداران اصلی این بحران واگذار شود.
در غیر اینصورت به نظر می رسد در شرایط موازنه موجود هیچ یک از دو جریان قادر به حدف جریان دیگر نباشند و لذا امکان پیروزی نیز برای مردم هیچ یک از این دو جناح نیز متصور نبوده و این نزاع نیز به یک جنگ فرسایشی و طولانی مدت بدل خواهد شد.
ممکن است طرح این موضوع نیز در نظر جمعیت حداکثری طرفداران جنبش نوعی عقب نشینی محسوب شود اما متاسفانه رنجی که این روزها ایران متحمل آن است و دستگاه قضایی ایران نیز فرمان اعدام شهروندان معمولی را صادر کرده است تنها حاصل ارج نگذاشتن به پدیده غریبی به نام « عقب نشینی» در قاموس سیاستمداران است که به قیمت مرگ ملت حاضر به یک استعفای اثرگذار نشده اند. استعفایی که احمدی نژاد می توانست در آن با بزرگ منشی تمام مردم هوادار خویش را به فروتنی دعوت کند و به احترام همان مردمی که به تعبیر خود او با لجبازی نامزدهای دیگر به خاک و خون کشیده شده اند، بحران انتخابات را پایان می داد.
یادمان باشد که تمامی نهاد های نظامی و امنیتی در اختیار مردم هوادار احمدی نژاد است بر این اساس در راستای خروج همزمان حاکمیت و جنبش سبز از بن بست موجود باید چاره ای اندیشیده شود تا بیش از این مردم یک جنبش کشته نشوند و از طرف دیگر، مردم یک دولت نیز به خشونت عادت نکنند تا در فردای پیروزی به جای نهادهای نظامی و امنیتی آنها خودشان در مقام بازنده، دست به اسلحه و خشونت ببرند.
میرحسین در مواضع آخر خود به زیبایی از همه مردم یاد کرده است و برای همین به گمانم طرح ساده همین نکته توسط کروبی و خاتمی و در عین حال تلاش آنان برای آزادی همه یاران دربند بی شک می تواند حلقه هوادران احمدی نژاد را با بزرگ منشی هایی که جنبش از خود نشان می دهد بلرزاند و دچار تردید جدی کند که سران جنبش جمعی از مشاوران خود را در زندان و جمعی از هواداران خود را از دست داده اند اما با این همه هوادارن احمدی نژاد را هم مردم همین کشور می دانند در حالی که رییس دولت حاکم هیچ کسی را عیر از هوادارن خود به رسمیت نمی شناسد.
جنبش معترضان و جنون جوانکشی در ایران
در مبارزات صلح آمیز جنبش سبز ایران کمی بیشتر دقت کنیم اکثر کسانی که به شهادت رسیده و شکنجه شده اند را جمعیت جوان ایران تشکیل می دهد. چرا؟
برخی از پدران از آگاهی پسران می ترسند. ازاینکه پسر بیشتر از پدر بداند نگران می شوند. نگران از دست دادن قدرت و جایگاه خود در حریم خانه و اینکه دیگر حرف و ادعای پدرانه شان خریداری نداشته باشد. حال در نظر بگیرید که همین پدر بشود کسی که پست و مسولیت و صندلی قدرت هم در اختیارش قرار گیرد آنگاه چه می کند؟
این قاعده انگار در قاموس قدرتمداران و پدران پیر شهر ما کمی بیشتر صدق می کند . شاید برای همین است که نوسینده کتاب «بار دیگر شهری که دوست می داشتم» دغدغه اش این بود که اگر پسران به اندازه پدران بدانند جهان متوقف خواهد شد.
جناب جنتی چند سالی است که علاوه بر هراس از دانایی و دگر اندیشی پسر و فرزند خود، که گفته می شود برای اعدام او نذر هم کرده بود، با پسران و دختران و جوانان کشور هم سر ناسازگاری دارد . به جای آنها و برای آنها تصمیم می گیرد. دفاع او از نظارت استصوابی و تعیین اینکه چه کسی صلاحیت کاندیدا شدن برای مجلس و ریاست جمهوری دارد گواه همین مدعاست که نگران است آنان که بیشتر از او می دانند قدرت را در یک روند دموکراتیک در اختیار گیرند و او همپالگی هایش جایگاه و کرسی خود به جوانان جامعه ببازند.
دبیر شورای نگهبان، تنها یک مثال است از آن هزاران کسانی دیگری که در عرصه سیاسی و عمومی ایران مثل او می اندیشند و جوان کشی مرام و مشی شان شده است. در تاریخ هم کم نداریم پدرانی که صندلی زیر پای پسران دگر اندیش خود را خودشان کنار زده اند تا تاب خردن جوان شان بر بالای دار لذت استقرار قدرت آنان را تکمیل تر کند.
مصباح یزدی نیز یک مثل دیگر است که یا جوانان را بر نمی تابد یا هزینه سفر و اعزام آنها به کشورهای دیگر را هم متحمل می شود تا جوانانی که مثل او می اندیشند، زیر نظر موسسه او تربیت شوند و آنگاه خطری تهدید شان نکند ورنه ریختن خون جوانی که راه تحصیل علم و دانش را مستقل طی کرده است به جرم دشمنی با خدا و دوستی با غربی های واجب است.
جنتی و جنون جوان کشی او در حوزه سیاسی ایران یک دلیل روشن است برای آنکه مدعی شد آنها ایران را در برابر پیشرفت جهان چند سالی متوقف نگاه داشته اند. اجازه ظهور و بروز فرزندانی که بیش از پدر می دانند را در ایران نمی دهند و برای همین است که ایران با آن همه قدرت مثال زدنی اش در منطقه هنوز اندرخم یک کوچه است که لوگوی یک روزنامه به سر و شکل یک زن رقاصه می ماند و مردان را تحریک می کند.
در کشورهای همسایه تلاش اثبات قدرت در جهت پیوستن به کنوانسیون ها و حوزه های تصمیم سازی جهانی و پررنگ تر کردن نقش کشورهای مسلمان در حوزه های بین المللی برپا است در ایران مسلمان اما هنوز بحث بر سر این است که وقتی زنی از صندلی اتوبوس برخاست، مردی که قصد نشستن در همان جایگاه را دارد چند دقیقه باید صبر کند تا بخار و گرمای بدن زن بر آن صندلی به طور کامل از بین برود و مرد با گرما و بخار و بر جامانده بر آن صندلی کذایی تحریک نشود.
این هفته ستون مسافر روز آن لاین را خطاب به جنتی نوشته ام که او و باقی هم اندیشان اش «چهار چنگالی» ایران را گرفته اند و در حالی که قطار پیشرفت جهان به سرعت از کنار مان می گذرد ما چند سالی عقب افتاده ایم ، جا مانده ایم از قطار و کماکان با پدران نادان و نا آگاه دست به گریبان مانده ایم تا رها کنند کشور را و بگذرند ایران سیر تحولی طبیعی اش را در جهان طی کند.
جناب جنتی! حیف که عمر شما کفاف دادگاه های فردای این نسل صلح طلب را نمی دهد.
نامه نوشتن به بعضی ها سخت است اما نامه نوشتن به شما عذاب است، عذاب از آن رو که میان نسل من و نسل تو فرسنگ ها فاصله است و این از بخت بد ماست که اینک عنان و افسار جامعه جوان ما به دست شماست و شما ما را به سیاق خود می چرخانی و می گردانی و عاقبت چون یک شکارچی مسرور بالای سر گنجشک های مرده، مزه پرانی هم می کنی. عذاب از آن رو که در قاموس ما،پیر یعنی او که چشم بر چه چه و به به جمعی بی خرد می بندد و ذوق شکار و کشتار را حداقل در سالهای آخر عمرش به کنار می گذارد اما شما ظاهرا تا پایان عمر زمینی تان، زمین و زمان را به هم می دوزید تا جمع بیشتری از ما کشته شوند. در قاموس ما پیر یعنی مرجعی که میان مقام و میله های حصر، دومی را بر می گزیند و پایان عمرش می شود آغاز عمر انسانیت. در قاموس ما پیر یعنی کسی که اگر پیش تر ها در برابر قتل و اعدام و تجاوز به جمعی دگر اندیش سکوت کرده بود، حداقل در پایان عمرش چشم بر تجاوزها و رذالت های یک حاکمیت نمی بندد. در باور سنتی ما چنین گفته بودند که پیران همه مهربانی ناکرده در عصر جوانی را یکجا با خود دارند و دلشان به مرگ مورچه ای هم رضا نمی دهد تا چه رسد به مرگ یک انسان. باور کردنی نیست که کسی در سن و سال شما دلش رضا دهد به جوان کشی و از تریبون رسمی نمازجمعه به نمایندگی از خدا خطاب به رئیس قوه قصاییه خطبه را چنین خطا خواند: “با زبان قرآن به شما می گویم بیاید برای رضای خدا همین طور که این دو نفر را خیلی سریع اعدام کردید، مردانه بایستید…اگر منافقین، افراد بیمار دل و شایعه ساز دست از کارهایشان برندارند من به تو دستور می دهم به اینها حمله کن و اینها را سخت بکش”.
دبیر شورای نگهبان !
بی شور و شر دبیر شورایی که فتوای مرگ آرام اش می کند، تا فرصت هست کمی با خودت خلوت کن تا دریابی بیماردلان کدام اند؟ آنان که آرش رحمانی و محمدرضا علی زمانی را ماهها پیش از انتخابات دستگیر کرده و سپس شتاب زده آنان را به دادگاه متهمان انتخابات آورده اند تا در آستانه بیست و دوم بهمن و برای گرفتن زهره چشم از معترضان، طناب دار یک حاکمیت را به رخ معترضان بکشند یا جوانانی که اگر شما را با این همه اشتیاق تان به اعدام هم دستشان بدهند،بعید می دانم عطشی برای انتقام و اعدام و حلقه آویز کردن تان داشته باشند؟
شایعه سازان کدام اند؟ آنان که در مقابل چشم های هم سلولی های آرش او را برای تمرین مداوم اعترافات از پیش نوشته شده می برند و سپس با اتکا به همان اعترافات به او انگ براندازی و محاربه می زنند یا جوانانی که اگر فردا همین بازجویان را با خروار خروار خاطره تلخ بازجویی و تحقیر در خیابان های آزاد ایران هم ببینند محال است آب دهان شان را هم حرام خشونت طلبان کنند؟
بگو قصه ی همان اندک جوانان خشمگین و دلشکسته ای که در عاشورای شهر بر همپالکی های تا دندان مسلح شما آجر و سنگ پرتاب کرده اند را یکی برایت بازگو کند. برای لالایی آخر هم که شده بگو یکی برایت بگوید که چه موجی در گرفت در میان جوانانی که در ایام عاشورا وقتی جنازه برادر و خواهر له شده خود را از زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی بیرون کشیدند کمی هم خشونت به خرج دادند. بگو تا برایت بگویند وقتی جوانی سنگ بر صورت جوان مسلح می زد تا چه اندازه جوانان دیگر جنبش گلو دریدند تا خوی دریدگی و وحشی گری را نفی کنند و تا مدت ها همه انگار یادشان رفته بود که دارند کشته می شوند و مدام به یکدیگر توصیه می کردند که مبادا خشونت خوی معترضان سبز شود.
حامی یک رئیس مسئله دار!
مسئله این است که جوانان و حتی نوجوانان یک کشور وقتی می بینند که جوانی خامی می کند و احیانا سیلی و سنگ بر صورت ماموران مسلح می زند تا مدت ها او را نصیحت می کنند که مبادا خشم در برابر برادر، به آئین و مسلک معترضان بدل شود. آنگاه شما وقتی می بینی و می دانی که جمعی را به دروغ و با اتکا به اعترافات ساختگی به دار می کشند، توصیه به برافراشتن دارهای ببشتر می کنی. مسئله پیچیده ای هم نیست. شما و همپالکی ها و همان هایی که به همت خیانت شما از صندق های رای بیرون آمدند شعار مهرورزی می دهید و در مقابل، تخم کینه می پاشید و آنگاه جوانان و همه همان محاربان خیالی شما کماکان یکدیگر را به صلح و سکوت و توصیه می کنند. می بینی فاصله میان نسل بی کینه من و تو فاصله میان ماه من است تا ماه گردون؟ تردید نکن در قاموس ما اگر اعتراضی هست به اینکه باید تخت قدرت رها کنی و تخت استراحت، بر گزینی این به معنی توهین به کهن سالی و سالخوردگی و سن و سال نیست. در عصر حاضر کمتر پیری دلش رضا می دهد که جوانان کشوری را برای بقای “بیماردلان” و “شایعه سازان” بدون اطلاع پدر و مادرشان در زندان به قتل برسانند و سپس به نام دین در نماز جمعه بزم مسلمانی برپا کنند.
اگر هنوز وسوسه دلچسب قدرت رهایت نمی کند تا همانند آن دسته از پیران خوشنام شهر در کنار نسلی که بخشندگی و صلح را مشق می کنند قرار گیرید و اصرار دارید نمایندگی این نسل را از تریبون های رسمی ایران عهده دار باشید و در کنارش نمایندگی خدا را هم کماکان قبول زحمت می کنید، لطفا یک فراخوان بدهید تا میلیون ها نفری که با خدای تعریف شده شما در جنگ هستند خودشان را به شما معرفی کنند تا حداقل بدانید که با اعدام یازده نفر به نام محارب، حربه شما و همپالکی هاتان پاسخ نخواهد داد. به نماز جمعه آمده اید و بعد از آنکه جماعتی را زخمی و داغدیده در عزای دو جوان نشانده اید به زعم خود حریف به میدان طلبیده اید. واضح است که بعد از این اعدام و در آستانه سالگرد انقلاب اسلامی و هراس از رسوایی در راه باید جنبش صلح طلب سبز را به خشونت فرا می خواندید و هیچ چیزی بهتر از اعدام دو جوان نمی توانست ملتی را به خشم و خشونت فرا خواند تا راه برای سرکوب بیشتر خشونت گران در خیابان های شهر باز باشد. بنشین و خوب نظاره کن نسلی را که پای طناب دار عزیزانش هم نقشه مرگ شما را نمی کشد و سقف آرمان و آرزوی اش، برپایی یک دادگاه عادلانه است برای نا عادلان امروز و خیالی هم نیست که عمر شما کفاف دادگاه های فردای این نسل را نمی دهد.
جنبش نه بی سر است نه بی رهبر
سران جنبش، اعدام آرش رحمانی پور و محمدرضا علی زمانی را محکوم کردند.
این خبر مرا که در تمام این ساعت هایی که گذشت، چشم به راه بوده ام خوشحال می کند اما ذوق زده نه چرا که می دانم سهم پدر و مادری که خبر به دار شدن عزیزشان را از تلوزیون آقای ضرغامی شنیده اند و فرصت یک خداحافظی کوتاه هم نداشته اند، بیش از این ها است. تنها ساعتی بعد از اعدام این دو جوانی که پیش از انتخابات دستگیر شده اما قربانی قدرت طلبان متقلب در انتخابات شده اند، نوشته بودم کاش سران سکوت بشکنند ودر برابر این دو اعدام موضع گیری کنند. نوشته بودم مطمئن هستم که فشار افکار عمومی هم پاسخ می دهد اینبار هرگز سران سکوت نخواهند کرد. اما در همان ساعات اولیه باز هم اصل موضوع اعدام فراموش شد و جمعی به اینکه چرا واژه سران را به کار برده ام برای موسوی و کروبی اعتراض کرده بودند و در سایت ها هم مطلب نوشته اند که این جنبش سر ندارد، رهبر ندارد.
به شیوه های پراکنده و روز خیز این اعتراضات مردمی انتقاد وارد هست اما جنبش بی سر نیست، بی رهبر نیست ، رهبران مردم اند و سران کسانی که با رهبری مردم بیانیه می دهند و در خیابان ها هم همپای مردم باتوم می خورند و عزیزان و بستگانشان را هم همپای مردم از دست داده اند.
رهبران مردمی هستند که وقتی کروبی و موسوی برای عاشورا بیانیه نمی دهند خودشان به خیابان می آیند و آنگاه وقتی تاریخ عاشورا را دگر گونه در خیابان های تهران نوشته اند، نیازمند سرانی هستند تا به نمایندگی از آنها بیانیه دهند و با حاکمیت وارد مذاکره شوند.
رهبران مردمی هستند که دورادور نگران و ناظر رفتارهای این سران هستند و تنها دقایقی پس از انتشار مصاحبه کروبی با خبرگزاری فارس و به رسمیت شناختن احمدی نژاد به عنوان رئیس دولت از او توضیح می خوهند . این یعنی همان نکته ای که سران هر جنبشی انتظار دارند تا با فشار مردمی وارد مذاکره با حاکمیت شوند و جایگاه واقعی جنبش را به مردم نشان دهند. یعنی فشار از بدنه جنبش و چانه زنی از سوی سران.
حاکمیتی که می خواهد سران جنبش را با استناد با قوانین خود، ضد نظام جمهوری اسلامی و ضد ولایت فقیه و برانداز معرفی کرده سپس محاکمه سران را راهی برای سرکوب برگزینپد نباید از نمایندگان جنبش توقع داشت در راس همانند بدنه فریاد مرگ بر دیکتاتور سر دهند و در دام آنانی که جنبش را به خشونت و افراطی گری فرا می خوانند بیافتند. این روزها هنوز فصل اعتماد است و نباید تردید که رهبران هرگز اجازه نمی دهند سرانی که خواستار مطالبات واقعی جنبش نیستند در راس بنشینند برای همین نباید بی سبب شتاب کرد و نگران مصالحه و معامله سران بود و در بدنه جنبش یاس را جولان داد که اگر هم چنین باسد مرپم خودشان می دانند چه راهی را را برگزینند.
نمی دانم چرا واژه سران جنبش سبز برای کسانی چون موسوی و کروبی، برخی ها را به انتقاد و برخی دیگر را خشمگین می کند. مگر غیر از این است که پافشاری این دو بر ابطال انتخابات ، مردم را مشوق شد و به خیابان آمدند؟ مگر غیر از این است که در یک روند آرام دموکراسی خواهی ابتدا این دو تن سر شدند تا صندوق ها را پر رونق کنند؟ مگر همان کسانی انتخابات را تحریم و به مشارکت مردم به سان هیزمی برای داغ شدن تنور انتخابات نظام نگاه می کردند این روزها همپای مردم و همراه جنبش نشدند؟جنبش متکثر شده است اما دلیلی بر بی سر شدن آن نیست.
پس به گمانم دور از انصاف و اعتدال و و همچنین به دور از رسم سیاست ورزی است که اگر اینبار هم همین دو تن راههای دیگری را برای ادامه حضور آرام مردم در خیابان برگزدیند پشت شان را خالی کنیم و به سرعت جنبش را به سمت شقه شقه شدن پیش ببریم.
بیانیه سران جنبش را بخوانید و بعد شاهد باشیم که در راهپیمایی بیست و دوم بهمن رهبران این جنبش چگونه از نمایندگان خود در راس جنبش می خواهند تا گام های بعدی را بردارند.
میرحسین موسوی و مهدی کروبی با ابراز تاسف نسبت به اعدام برخی از شهروندان خواستار رسیدگی قانونی به وضعیت بازداشت شدگان اخیر شدند .
موسوی و کروبی با اشاره به پرونده کسانی که اعدام شدند گفتند : ” به نظر می رسد کسانی که اقدام به اعدام آنها شد ماهها قبل از جریان برگزاری انتخابات دستگیر شده و پرونده آنها نیز ارتباطی با حوادث انتخابات اخیر نداشته است و به گفته وکلایشان آنها تنها توانسته اند دیداری کوتاه با موکلان خود داشته اند و مراحل دادرسی برای آنها انجام نشده است . به نظر می رسد که چنین اقدامی برای ایجاد خوف در مردم جهت عدم حضور در راهپیمایی ۲۲ بهمن است .”
موسوی و کروبی تاکید کردند :” بازداشت های گسترده فعالان سیاسی ، مطبوعاتی و دانشگاهی به اتهام اعتراض جهت دفاع از حقوق خودشان غیرقانونی است و این در حالی است که روند اعتراف گیری از این زندانیان نیز مغایر با مبانی اسلام و قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران می باشد . ”
کروبی و موسوی با اشاره به خطبه های احمد جنتی در نماز جمعه این هفته ضمن ابراز تاسف از بیان چنین مسائلی از زبان امام جمعه موقت تهران گفتند : “متاسفانه به جای آنکه از تریبون نماز جمعه برای دعوت مردم به تقوا استفاده شود، خطیب نماز جمعه با توصیه به قوه قضائیه مبنی بر اینکه اگر در ۱۸ تیر ضعف نشان نداده بودید و دستگاه قضایی چند نفر را اعدام کرده بود حادثه روز عاشورا به وجود نمی آمد ، مسئولان را به برخورد و کشتار مردم و ترغیب می کند و عملکرد برخی مسئولان برای اعدام شهروندان به اتهاماتی مبهم و واهی را تبرئه می کند . این جای بسی تاسف است که تریبون نماز جمعه به جایگاهی برای تشویق به خشونت گرایی و ترغیب مسئولان برای اعدام شهروندان تبدیل شده است . ”
موسوی و کروبی تنها راه خروج از بحران و بازگشت آرامش به کشور را آزادی زندانیان سیاسی و رفع توقیف مطبوعات ، رفع پلمپ احزاب و برگزاری انتخابات آزاد دانستند و تاکید کردند : “اکنون اکثریت مردم برای احقاق حقوق خود بدون هیچ گونه واهمه ای در میدان حضور دارند و خواست آنها نیز برگزاری انتخابات آزاد می باشد که متاسفانه گویا صدای اکثریت مردم شنیده نمی شود . ”
کروبی و موسوی تداوم وضع موجود را موجب وارد شدن ضربه به اصل انقلاب و نظام جمهوری اسلامی که حاصل رنج و فداکاری ملت ایرات است دانستند و افزودند : ” به نظر می رسد که در میان برخی از مسئولان کشور توهم توطئه نسبت به تغییر ساختاری در نظام شکل گرفته است که این تفکر کشور را به سقوط می کشاند و اصل نظام را با خطر رو به رو می سازد .”
کروبی و موسوی تاکید کردند : “اکثریت مردم تنها حق خود را می خواهند و به دنبال تغییرات ساختاری در اصل نظام نیستند ولیکن به نظر می رسد که حاکمیت نسبت به همین صدای حق خواهی مردم نیز احساس خطر می کند در حالیکه شنیدن این صدای اکثریت و پاسخ به آن تنها راهکار خروج از بحران است .”
گفتنی است کروبی و موسوی از مردم دعوت کردند که در راهپیمایی ۲۲ بهمن حضوری گسترده داشته باشند.
پی نوشت:
پوزش که این روزها حالم ناخوش است . یک دل نیمه له شده مانده روی دستم و ذهن و دلم این روزها درگیر و دارمسایل شخص و درسی و سیاسی و عشقی و کاری و خانوادگی و چه می دانم و هزار و یک داستان دیگر هم هستند و برای همین با غلط های تایپی بسیار و پرشتاب مطالبم را می نویسم….گرفتاری هایم کم شود و آرام تر شوم لابد کم ایرادتر هم می شوم…
اعدام آدمیت، بزمی برای بزرگان، کاش بشکند سکوت سران
این یک مرثیه است اگر حوصله زاری ندارید….آرام بروید به بلاگ های دیگر تا حال صاحب این خانه خوب شود….
درست در روزهایی که ما درگیر بودیم که آیا احمدی نژاد را باید به رسمیت شناخت یا نه ، مرگ ما توسط دستگاه قضا به رسمیت شناخته شد و دو نفر را دار زدند. اعدام کردند. تمام کردند.
درست در روزهایی که ما با هم اختلاف نظر داریم که آیا دولت مستقر را باید دولت مستعجل دانست و مسوول یا اساسا نادیده گرفت او را و همینطوری روی هوا فتوای سقوط سر داد آنها در تدارک اعدام دو آدم بودند.
درست در روزی که ما سرگرم رنگ پرچم بودیم ، آنها درنگ نکردند و کشتند. برایم هیچ فرقی نمی کند رنگ پرچمی که در همان روز انتخابات به باد رفت سبز باشد یا آبی، یا اصلا زرد باشد یا نارنجی. برایم هیچ فرقی نمی کند که احمدی نژاد رئیس دولت مستقر است یا دولت مستعجل . آنچه مهم است این است که ما را با خبرهایشان سرگرم می کنند و سپس ما را به به نام انجمن پادشاهی و تجزیه طلب و محارب یکی یکی دار می زنند و دهان همه را می بندند با اتهامات بزرگ.
آن دفعه التماس کردیم که سران حرفی بزنند چیزی بگویند ، اعلام موضع کنند در برابر اعدام هایی که از یک دستگاه قضایی نا عادل درست در روزهای اعتراض سر باز کرده است برای زهر چشم گرفتن از معترضان. هیچ نشنیدیم….از ناشناس تر ها شروع کرده اند. حاکمیتی که می تواند یک موسیقی دان و مترجم کتاب های عرفانی را قاتل ندا معرفی کند چه باک که فردا نوبت اعدام را به روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر و دیگران و دیگران هم برساند. امروز اگر از اتهامات بزرگی که برای بستن دهان مدافعان می زنند تا احکام اعدام خود را در سکوت خبری سران جنبش برگزار کنند فردا نوبت به اهالی نزدیک تر هم خواهد رسید. نترسیم از تصور اینکه فردا نوبت می رسد به کوهیار گودرزی که محارب معرفی اش کرده اند، به کیوان مهرگان که تجزیه طلب خوانده اند …..
به نام اتهام به مقدسات و قران و اسلام و با اتهام محاربه و چه و چه می خواهند دهان سران و اصلاح طلبان و فعالان داخلی را هم برای دفاع از اعدام شدگان ببندند. مگر در همین دادگاههای نمایشی به روزنامه نگاران جرم جاسوسی نزده اند؟ مگر به مشاوران موسوی اتهام همدستی به آمریکا و اسرائیل نزده اند، مگر به همراهان خاتمی و کروبی اتهام وطن فروشی و پادویی به غرب و براندازی نزده اند؟ اگر اتهام آنها درست است، پس محارب بودن آنها که برای اعدام به صف می شوند هم درست است…
به جای اعتراض به یکدیگر و صدور فتوای انقلاب و به رسمیت نداستن دولتی که چه خوشمان بیاد چه نه بلاخره رئیس دولت حاکم است، باید از بزرگان بخواهیم در برابر این اعدام ها موضع گیری کنند. موجی که برای صحبت های اخیر کروبی و بیانیه موسوی به راه افتاد را باید برای این مرگ های بی نشان به راه انداخت که «مطمئن هستم» جواب می دهد و اینبار سران جنبش سکوت نخواهند کرد.
کاش کسی حرفی بزند نه در مورد به رسمیت شناختن احمدی نژاد و تغییر رنگ پرچم و چه و چه چه، این روزها دارند آدمیت را در دستگاه قضایی که خودشان هم به دیکتاتوری خویش اعتراف کرده اند اعدام می کنند. کاش سران نهراسند و به شیوه دادگاههای برگزار شده ای که منجر به مرگ هم میهنان مان با هر اندیشه و تفکر و خاستگاه و جایگاهی می شود اعتراض کنند. کاش سکوت سنگین بزرگان بشکند در برابر اعدام هایی که از ما جز تکرار مرثیه های گذشته کاری بر نمی آید.
مرثیه برای مرگ آنانی که در مراسم اعدام شان، بزرگان هیچ نمی گویند:
امروز روز اعدام من است ، از همان روزی که برای ” جرم مشهود” دستبند به دستم زدند ، هی توی سرم بافتم که میهمانی این دستبند و این انتقال را باید باشکوه برگزار کنم.
امروز روز تقدیم نفس های من است به تمام طناب های عالم، بگویید، همه بیایند، می خواهم باشکوه بمیرم، بلیط حضور در مراسم اعدامم را پیش فروش کرده بودید؟
صندلی های ویژه اش را پر از مهمانان ویژه کنید. سخت نگیرید، از نیکی کریمی و هدیه تهرانی گرفته تاعشرت شائق و الهه کولایی و سید محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد و محمدرضا گلزار و حداد عادل و عماد افروغ و کوچک زاده و حسین رضا زاده و پرویز پرستویی تا بچه های تیم ملی ، دار و دسته گروه موسیقی شهرام ناظری و جمعت موتلفه ای ها را هم دعوت کنید، بگویید قالیباف هم بیاید ،هاشمی ها همه باشند چه از رفسنجان چه از شاهرود.
دیگر خودتان بهتر می دانید ، هیچ بزرگی از قلم نیفتتد همه و همه را در همان صندلی های ویژه بنشانید، بگویید می توانند با دو همراه بیایند، بچه هایشان هم باشند، می خواهم جلوی دلبندانشان، سنگ تمام بگذارم، قول می دهم موقع اجرا ، حواسم با آن پائین تر ها هم باشد، خب آدم دوست دارد آدم های معروف و محبوب و مشهوری که می مردیم تا از شان امضا بگیرم، در مراسم اش باشند اما این دلیلی نمی شود که بچه های کمپین یک میلیون امضا را که به هیچ جا راه نمی دهند ، یا بچه های شهرستان را که با اتوبوس می آمدند برای نمایشگاه کتاب و جشن های دوم خرداد و سوم تیر ، همینطور پشت در جا بمانند و من انگار نه انگار که آنها آدم اند تنها برای مهمانان ویژه بمیرم.
به خدا اگر یک نفر، فقط یک نفر را پشت در جا بگذارید، نمی گذارم از صدای خس خس ناز گلویم زیر ناز و نوازش طناب دار، حظ ببرید و مراسم را همینطور سرد و بی روح اجرا می کنم و اصلا بال بال نمی زنم و دست و پایم را موقع جان دادن ، مستانه در آسمان نمی رقصانم که لذت تام از آن تان شود.
حسرت یک زبان لای دندان گذاشتن را در آن دم آخر به دلتان می گذارم اگر پسرها و دخترهای میدان شوش و تجریش و امام حسین را از دخترها و پسرهای شهرستانی جدا کنید و یک چادر کلفت خاکستری هم بیندازید وسطشان ، می خواهم یک امشب را همه با هم باشند، از بالا تا پایین میدان آزادی را خوب چراغانی کنید تا وقتی مینی بوسهای شهرستانی از خیابان انقلاب پرسان پرسان می آیند ، راه را گم نکنند ، بگذارید خوش باشیم و تا صبح با ساز و صدای نفس من و نفس های خواهران و برادران هم قد و قواره ام ، برای مهمانان ویژه سنگ تمام بگذاریم ، یک امشب را سخت نگیرید، قول می دهیم، هیچ جرم مشهودی را مرتکب نشویم.
ببینید چقدر بلدیم مهمان نوازی کنیم ، من جان می دهم ، دوستانم یک جا بند نمی شوند، من گردنم را با ناز می برم در حلقه دستان طناب، آنها نازتر از من دستها را در هم حلقه می کنند و موج مکزیکی از سر می گیرند، من گردن به این سو و آن سو پرتاپ می کنم آنها مستانه گردن می چرخانند ، من دست و پا می زنم، آنها پای می کوبند و رندانه دست می زنند و در آخر وقتی طناب، ناز آخرش را به گلویم کشید، من کشاله ام داغ می شود از خیسی حاصل ترس ، و چشمهای برادران و خواهرانم خیس خیس می شود از اشک، نه، اشتباه نکنید، نه خیس شدن پاهای باریک من از ترس مرگ است و نه خیس شدن چشمهای تاریک آنها از ترس پایان یافتن من. ترس من از آن است که مبادا برای مهمانان ویژه ام خوب نرقصیده باشم و گریه دوستان هم از اجرای بد من است.
آخر لامذهب ها ، حداقل بگویید، رقص مرگم به کام کسانی که در تمام این سالها، رقص زندگی ام به ساز آنها بوده است چگونه نشست؟ من که راضی ام. اما بعد از این ، نوبت هرکه بود، سر مادرش را یک جوری گرم کنید، که نیاید در این بزم.
آخر مادر هیچ وقت دل خوشی از رقص نداشت خاصه آنکه جلوی این همه مهمان، آبروداری نکردم و آخر هم خیس شد این کشاله لعنتی ام از ترس.”
اگر مهمانانی هستند که در تمام این سالها من حسابی به سازش شان رقصییده بودم م و حالا برای این میهمانی ویژه از قلم افتادند شما دعوت شان کنید…
پی نوشت:
بیست و دوم بهمن تا این اندازه هراس ناک است برای حاکمیت که به خاطرش شتاب زده احکام اعدام را اجرا کرده اند. و اعدام متهمان دیگر این انتخابات خونین را در دستور کار دارند. می خواهند تا سالگرد جمهوری اسلامی در بیست و دوم بهمن زهره چشمی بگیرند از این جنبش و با اعدام متهمان عاشورا کاری کنند که کسی جسارت نکند در خیابان های شهر عاشورا را تکرار کند.
….
آرش رحمانی پور پیش از انتخابات دستگیر شده است. این را وکیل آرش بارها و بارها گفته است. و آنگاه با تهدید خانواده ( پدر و خواهر) وادار می شود در دادگاه متهمان انتخابات علیه خودش اعتراف کند. دوستی که در زندان با او همبند بوده می گوید : آرش جوان خوشحال بوده که اعترافاتش به او کمک می کند تا زودتر آزاد شود. می گفت آرش اعترافاتی که قرار بود در دادگاه ارائه دهد را شب های قبل از دادگاه تمرین می کرد.
ترور خواصی که دوپهلو با خامنه ای سخن می گویند
جای احمد زید آبادی خالی است تا با قلم بی نظیرش بتازد به نظامی که می خواهد سی و یک سالگی انقلاب اسلامی اش را جشن بگیرد اما می ترسد یک کودک هفت ماهه ای به نام جنبش، بی محلی کند و درست وسط مراسم، بالا تا پایین این نظام را به سبک خود گلاب باران کند.
بیست و دوم بهمن ماه هرسال، حاکمیت در یک راهپیمایی بزرگ، نمایش جهانی برگزار می کرد اما امسال آب به لانه مورچگان افتاده است نه می توانند فتوای لغو راهپیمایی صادر کنند نه اطمینان دارند که کودک نوپای اعتراض مردمی ایران(جنبش) آبروی شان بر باد ندهد. عاشورا تا بیست و دوم بهمن تنها فرصت باقیمانده برای حاکمیت است تا جنبش را به سبک خود منزوی و خانه نشین کنند و بعد همانند همیشه جشن مشروعیت کذایی برگزار کند. در این رهگذر حربه ها به کار برده اند که از جمله آن جدایی سران جنبش و ایجاد تفرقه در بدنه جنبش بوده است.
در این باره باید بیشتر نوشت.
مطلبم در راه سبز( جرس):
مواجهه خواص و خامنه ای
کودتا زمانی شکل واقعی تر و البته کم هزینه تر به خود می گیرد که کودتاگران به جای کشتن سران جنبش، آنها را در ذهن و باور طرفداران شان بکشند.
کاری که این روزها دولت کودتا با اتکا به تمامی رسانه های هوادار دارد با کروبی و خاتمی و میرحسین انجام می دهد. به جای آنکه دستور برخورد و زندانی کردن سران جنبش را بدهد و یا همانند روزهای نخست از ظن خویش با مردم یار شود و موج خونخواهی آنان را تیتر نخست خود کند، برای ایجاد اختلاف میان سران جنبش و بدنه آن اختلاف افکنی می کند.
بی شک انتشار اخبار مربوط به نامه خاتمی به خامنه ای و تشویق و ترغیب جنبش به تعبیر عقب نشینی موسوی در بیانیه هفدهم در همین راستا بوده است. مانده بود شیخ که او هم بی نصیب نماند. اینبار انتشار خبری به نقل از کروبی در خبرگزاری فارس نیز در راستای طرح اختلاف افکنی بوده است. خبری که فارس می نویسد شیخ مهدی کروبی رئیس جمهور را به رسمیت می شناسد. اما در گفتگوهایی که دیروز مجتبی واحدی با آقای کروبی و خود من به عنوان خبرنگار با ایشان داشته ام هرگز نشانی از به رسمیت شناختن احمدی نژاد نیافته ام.
باید اعتراف کرد دولت کودتا با تمامی کوتاه فکری اش در برخوردهای سرکوب گرانه با مخالفان تا حدودی هم موفق به اجرای طرح های خود شده است وقتی درست در روزهایی که خبر مهم مربوط به ترور استاد دانشکده فیزیک منتشر می شود همه به دنبال صحت و سقم خبر خبرگزاری فارس هستند به جای آنکه موجی درگیرد تا صحت و سقم بازرسی منزل مسکونی استاد مسعود علی محمدی تنها یک روز پیش از ترور مشخص شود تا غده های سرطانی ترور در کشور شناسایی شود.
درست در روزهایی که هاشمی رفسنجانی سکوت شکست و منت گذاشت و گفت بحران موجود در کشور تنها به دست آقای خامنه ای قابل حل است، ناگهان همه به دنبال تبانی خاتمی و هاشمی و کروبی با آقای خامنه ای بر آمده اند به جای آنکه به دنبال پاسخگویی رهبری نظام در برابر بحران موجود بر آیند.
یادمان نرود آقای خامنه ای در آخرین صحبت خود به خواص توصیه کرده اند که دست از صحبت های دوپهلو بردارند. این یعنی چه؟
آیا مخاطب آقا در کسوت رهبری نظام و تاکید بر واژه خواص کسانی غیر از آقایان هاشمی ، موسوی، کروبی و خاتمی هستند؟ آیا توقع رهبری غیر از این است که این خواص باید مواضع صریح خود را در برابر معترضان یا به تعبیر خودشان فتنه گران به صورت صریح اعلام کنند ؟ آیا آقای خامنه ای از خواص نمی خواهد تا بدون آنکه دوپهلو سخن بگویند، حساب خودشان را از جنبش معترضان ایران جدا کنند تا بدنه جنبش ضعیف تر و سپس سرکوب فتنه و یا مدیریت بحران به آسانی محقق شود؟
در مقابل خواص چه کرده اند؟
آیا آقای هاشمی در سخنان خود که هم بحران را تاکید کرده و هم مسوول سامان دادن به این بحران را آقای خامنه ای دانسته است به اخطار آخر رهبری پاسخ گفته و دست از دوپهلو حرف زدن برداشته است؟
آیا آقای کروبی وقتی احمدی نژاد را رئیس دولت نظامی می داند که آقای خامنه ای در کسوت رهبری آن نظام رئیس دولت آن را تنفیذ می کند، دست از دوپهلو حرف زدن برداشته است؟
آیا آقای خاتمی که از طرفی از اعتقاد به اصل ولایت فقیه حرف می زند و از طرفی می گوید حرف آخر جنبش را مردم و سپس موسوی می زند، دست از دو پهلو حرف زدن برداشته است؟
بیانیه آخر موسوی چه می گوید؟ مگر غیر از این است که آقای موسوی در بیانیه آخر تاکید کرده است تا مادامی که حاکمیت وجود بحران در کشور را نپذیرد مردم عقب نشینی نخواهند کرد؟
حال یک سوال ساده مطرح است: آیا خواص به اخطار رهبری پاسخ درخور داده اند؟
آقای خامنه ای در کسوت رهبر از همین خواص خواسته است تکلیف خودشان را در اعلام مواضع صریح شان به سرعت روشن کنند تا آشکار شود که آیا آنها با رهبری و دولت منصوب ایشان هستند یا با مردم.
آیا در این شرایط خواص هم باید به رهبری لبیک بگویند و صریح و شفاف موضع گیری کنند تا بازی همانگونه که به خواست حاکمیت است رقم بخورد؟ یا ادروگاه معترضان که خود رسم دیگری برای بازی در میدان سیاست دارد باید بر اساس علم سیاسی خویش عمل کند؟
کدام را به نفع جنبش می دانید؟
۱- اصرار بر دوپهلو حرف زدن از سوی سران یا همان خواص تا مسولیت پذیرشدن کامل رهبری و دولت کودتا؟ یعنی سران جنبش ضمن تاکید بر بحران موجود در جامعه( بحرانی که به شدت توسط حاکمیت انکار می شود) رهبری نظام را تنها فرد مسوول بدانند و دولت منصوب ایشان را نیز مسولیت پذیر بحران موجود معرفی کنند. و پس از اتمام حجت نهایی راهکارهایی اجرایی خود را پیش رو بگذارند. انتخاب این شیوه ممکن است در نهایت به کوتاه شدن عمر چهارساله دولت احمدی نژاد بیانجامد و رهبری نظام را نیز پاسخگو سازد.
۲- افتادن سران جنبش یا خواص در ورطه ای که آقای خامنه ای و یا حاکمیت آن را ترسیم و طراحی کرده اند. موضع گیری صریح یا به عبارتی روشن شدن تکلیف سران جنبش که آیا همراه با آقای خامنه ای و دولت منصوب ایشان هستند یا با جنبش معترضان. با برگزیدن این شیوه و در صورت دوپهلو حرف نزدن خواص، ممکن است راه های برخورد جدی با سران و سرکوب بدنه جنبش در داخل ایران آسان تر طی شود که در نهایت بعید هم نیست که به دخالت نظامی غرب منجر شود.
کسانی که برای کروبی و موسوی و خاتمی و حتی هاشمی این حق را قایل نیستند که به اندازه بضاعت و توانایی و درک خودشان از فضای فعلی سیاست ایران ایفای نقش کنند چه پیشنهاد اجرایی دارند؟
معلوم است که مردم بنا بر تاکید خود سران، جلودار جنبش معترضان ایران شده اند اما مردم خواسته های خودشان را باید از کدام مجاری محقق کنند و آیا ماندن در خیابان مستلزم پاسخگو ساختن حاکمیت توسط سران نیست؟
کسانی که از به رسمیت شناختن احمدی نژاد به عنوان رئیس دولت این نظام که پس از تنفیذ رهبری باید مسئولیت بحران را بپذیرد تعبیر سازش می کنند چه گروه هایی هستند، چه نیروهایی در جنبش دارند، چه جایگاه و وزنی در بدنه جنبش دارند و خودشان چه راهکارهای عملگرایانه ای را پیشنهاد می کنند؟
این ها پرسش های ساده یک خبرنگار است از همه کسانی که پس از بیانیه آخر موسوی و اعلام موضع آخر شیخ مهدی کروبی و در عین حال واسطه گری آقای خاتمی و انداختن مسئولیت به شانه رهبری نظام توسط هاشمی باز هم معترض باقی مانده اند اند راه عبور از سیاستمداران داخلی را تنها راه چاره می دانند. خبرنگاری که می داند اگر هاشمی ، کروبی ، خاتمی و موسوی منافع نظام را به منافع ملت ترجیح دهند آنگاه کل جنبش می شود پرسشگر سران معترضان و به جای پاسخگو ساختن دولت کودتا، ابتدا پاسخگو ساختن سران معترض را در دستور کار قرار می دهد .
اما پیش از همه این شتاب ها به گمانم ابتدا باید به این پرسش ها پاسخ داد و سپس مراقب بود که در دام دولت کودتا و بال بال زدن کودتاگران برای تخریب کروبی، خاتمی و موسوی گرفتار نشد. اگر قرار باشد پاسخگو ساختن موسوی و کروبی در دستور کار بدنه جنبش قرار گیرد نیازی به مدیریت این پرسشگری از سوی کودتاگران و قاتلان پرسشگری در ایران نیست. آنچه به وضوح دیده می شود در روزهای نزدیک به سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی این است که کودتاگران برای آنکه خیابان ها را دوباره به معترضان نبازند، بهترین شیوه را برگزیده اند: ترور سران جنبش در اذهان طرفداران جنبش.
جنبش جانش به جمعی بسته نیست که جور جماعت رنج دیده در هفت ماه گذشته را نکشد و با جماعت تصمیم سازی که دستش به یک انتخابات خونین آلوده است بر سر یک سفره نشیند لذا از آنجایی که ملت هرگز عهد اخوت مادام العمر با سران جنبش نبسته است و همیشه آماده انتقاد است این موجی که برای تخریب و جدایی موسوی و کروبی و خاتمی از بدنه جنبش در گرفته است کم از شلیک کردن به مردم در راهپیمایی سکوت ندارد. به همان اندازه بی رحمانه و با برنامه است. ملت پس از افشای تجاوزها و همراهی بی چون و چرای موسوی و کروبی آن هم در شرایط بحرانی و به هر حال غم انگیز نقطه امیدی برای اتکا و اعتماد یافت که اینک این نقطه امید هدف گلوله قرار گرفته است تا بدون خون و خشونت جنبشی را در کف خیابان های ایران ضعیف و زمین گیر کنند.
از هدیه تهرانی تا هدیه مشایی، از بیانیه موسوی تا بیانه های موسمی
۱-
سیاستمداران وقتی زیبا اندیشان را یکی یکی به جرم ارائه زیبایی خود به یک جامعه تبدار، ممنوع القلم و ممنوع العمل می کنند ناچار هستند تا زیبا رویان را یکی یکی در بارگاه خود به صف کنند و برای آبروی برباد رفته خویش نقش یک دولت هنر دوست را ایفا کنند.
رحیم اسفندیار مشایی، در دولت چنین نقشی دارد. البته خودش است و بر اساس باورهای خودش گاهی ساز دوستی با اسرائل را کوک می کند، گاهی پنبه پیامبران را می زند، نوح را ناتوان می خواند، از اسلام تعریفی دگر گونه می دهد ، قران را با رقص به قاریان می رساند و خلاصه هر آنچه که در قاموس اقتدارگرایان جرم است مشایی از مجاری محافظه کاران قادر به اجرای آن است و آب از آب هم تکان نمی خورد.
در همه موارد گذشته هرگز نتوانستم ایرادی به مشائی بگیرم و این بار که گفته می شود موتور ایشان برای دیدار با هنرمند زیبا رویی چون هدیه تهرانی، مهتاب کرامتی، مهناز افشار و حتی گفته می شود برخی هنرپیشه های لوس انجلسی داغ شده است این مطلب را نوشته ام آن هم نه برای ایشان که یار غار احمدی نژاد است بلکه برای هدیه تهرانی که به هر حال روزهایی در همین خیابان های تهران شال سبز به سر می کرد و با عکس موسوی در دست مردم را برای رای به میرحسین تشویق می کرد و این روزها که بخت از موسوی برگشت و دولت دیگری در قدرت نشسته است، هدیه تهرانی هم راه کج کرده است . ایرادی بر حمایت او و باقی هنرمندان و اساسا دخالت سیاست در حوزه هنر و سینما و ورزش نگرفته ام اما ….این واگویه کوتاه را نوشتم برای همین.
هدیه مشایی
هدیه تهرانی عزیز! از هدیه مشایی چه خبر؟
دنیا را همه می شناسند . همان زن زیبا روی فیلمی که بر پرده سینمای ایران درخشید و روزگاری مردمی را عجیب مسرور می کرد تا در عین حال دردهای اجتماعی را آسیب شناسی کند.
دنیا تو بودی. همسر دوم مردی که نقشش را محمدرضا شریفی نیا بازی کرد. به زیبایی به طنز گرفتی همان حاجی بازاری را که بر وسوسه های خویش نمی توانست پا بگذارد و در تمام فیلم در پاسخ به هوس و عیش خود با دنیای جوان، کوه به کوه و رستوران به رستوران خوشگذرانی می کرد.
تو صبور و زیبا نقش بازی کردی زنانی را که این روزها در خیابان های تهران همین نقش را زندگی می کنند. نقش ات به دل نسلی نشست و حالا پرتوقع شده اند و می خواهند بازیگر دنیا، وقتی دولت دروغ به سراغ اش می رود باز هم دنیا را تکان دهد. اما دریغ که دنیا و آن حاجی بازاری فیلم دنیا این روزها با ملت غریبافتاده و سخت مشغول دولت اند. محمدرضا شریفی نیا در مراسم جشن و دعای دولت جلودار است و هدیه تهرانی هم با مشائی رییس سازمان میراث فرهنگی این دولت در مراسم نمایشگاه. دولتی که اگر دولت بود حداقل به پاس تردید یک ملت یک بار هم که شده دولتمدارانش کلاه از سر بر می داشتند و به نشان احترام حرفی غیر از خس و خاشاک و بزعاله و گوساله می زدند.
بازیگر قهار!
قهر نکن از ملتی که از هنرپیشه و ورزشکار و سینماگر و هنرمند و همه و همه آنانی که روزی از او قهرمان ساخت ، توقع دارد تا به گاه درد، همراه و همپای آنان شوند. سیاست این روزها بیمار است و تبدار و ملت هم داغدار است و عزادار. اگر خبر نداری مختصر و کوتاه برایت می گویم در تهران چه خبر است. من می گویم تا شما همان چند قدمی خودت را دریابی، ایران پیشکش. قول می دهم بی طرف برایت نقل یک قصه کنم تا باور کنی آنچه می گویم نه به خاطر تعلقم به یک جریان فکری که به خاطر تعلق خاطر ام به یک ملت بی رسانه است.
ماجرا از این قرار است: یک انتخابات در ایران برگزار شد. درست یا غلط مردمی به اعلام نتیجه آن انتخابات اعتراض کردند و قدرت به جای آنکه صدای آن مردم راهم بشنود، صدها نفری را زندانی و دهها نفری را کشته و هزاران نفری را زخمی و تحقیر و شکنجه روحی و فیزیکی کرد. حالا یک پای آن قدرت همان است که این روزها پایش به خانه عکس تو باز شده است. خیلی ها اصلا نمی دانستند که بازیگر محبوبشان عکاسی هم می کند.
می دانی چرا؟
چون عکاسان را به نام می شناختند. مجید سعیدی عکاس است و درست در روزهایی که تو عکس هایت را به صف می کردی تا نمایشگاه برگزار کنی او خانه به خانه فرار می کرد تا به جرم عکاسی کردن زندانی اش نکنند. آخر هم گرفتار شد. حسن سربخشیان عکاس معروف ایران است. درست زمانی که تو صورت ات را با رنگ ولعاب درخشان می کردی برای میهمانی افتتاح نمایشگاهت، او در غربت اش عکس های مانده روی دست اش را ورق می زد و عاقبت هم درک نکرد حجم حقیر تحمل کسانی که عکاسان را یا در زندان کرده اند و یا از خانه تارانده اند و به جایش برای عکاسان زیبا رو پول و هدیه می فرستند تا با نمایشگاه شان آبروی رفته به جوی برگردانند.
هدیه سینمای ایران!
ایران درست در همین روزهایی که هدیه میلیونی از مشایی دولت به تو می رسد به اندازه چهل و هفت میلیون نفر ایرانی زیر خط فقر دارد این را من مخالف دولت نمی گویم . مرکز آمار ایران می گوید آن هم درست چند روز بعد از آنکه رییس آقای مشایی گفته است ما در ایران فقر چشمگیری نداریم.
ایران درست در همین روزهایی که تو با هدیه مشایی لبت پرخنده و دلت راضی شده است در گوشه ای دیگر کودک سه ساله دارد که به پای مادر و پدر چنگ می زند و مامور وزارت اطلاعات دستور می دهند که کودک را به بهزیستی تحویل دهند تا مادر و پدر کودک را به جرم اندیشیدن روانه زندان کنند .
ولی جنبش سبز ایران از تو هیچ توقع همراه شدن با مردمی که روز به روز تحقیر می شوند را ندارد اما حداقل در اعتراض به دروغ رفقای جدید، کاری بکن .
از هدیه مشایی اگر نمی توانی یا نمی خواهی که بگذری، حداقل با دیگرانش قسمت کن. یک مبلغ کوچکی از آن مبلغ کلان هدیه مشائی را به کودکان فقیر هدیه کن تا خیال مان راحت باشد که هدیه تهرانی اگر از سیاست و بازی تلخ سیاستمداران بی خبر است، حال مردمی که قربانی دروغ این سیاست بازان شده اند را گاهی می پرسد. ورنه ما را به خیر بازیگرانی که دستشان با سیاستمداران در یک کاسه و کسیه است امیدی نیست و به گمانم ملت هم دارد آرام آرام مشق می کند که از هر آدمی به اندازه بضاعت و باورش انتظار داشته باشد.
بیانیه هفدهم موسوی؛ سه واکنش و آغازی بر یک گفتوگو
در این میزگرد مجری توانمند برنامه تاکید کرده است که آقایان معروفی و حکمت بیانیه هایی را پس از بیانیه هفدهم موسی امضا کرده اند اما مسیح علی نژاد هیچ بیانیه ای را امضا نکرده است و ….
در پاسخ به برخی از دوستان که امضای بنده ذیل بیانیه زنان را یاد آور شده اند باید بگویم من بیانیه اولیه زنان را امضا نکرده ام بلکه بعد از انتشار به عنوان حمایت از زنان آن را امضا کرده ام و کماکان بر این باورم که صدور بیاینه های متعدد از فعالین خارج از کشور آغاز نابی است برای یک گفتگو در جنبش متکثر و اما حرف اصلی ام همان است که مجری برنامه به زیبایی آن را از میان آن همه زیاده گویی هایم برگزدیده است:
«نسل من هیچ شتابی ندارد. درست است سختیها را کسانی مانند آقای معروفی و آقای حکمت و فعالان سیاسی دیگر کشیدند که سالها دور از ایران بودند اما با ایران و حوادث ایران زندگی کردند، اما نسل من یاد گرفته که خیلی صبور جلو برود.»
جشن تولد مجازی ؛ تولد واقعی ندا روزی بود که با گلوله در جهان گل کرد
ندا دوبار متولد شد. سه بهمن . سی خرداد.
اما به گمان من:
تولد واقعی ندا روزی بود که با گلوله در جهان گل کرد.
هر تولد برای برای مادر دردی دارد که تا ابد رد آن درد بر پوست ترک خورده چشم و تن مادر می ماند انگار.
کدام تولد چین بیشتری بر چهره و تن رنجور یک مادر برجای گذاشته است؟
کدام تولد مادر ندا را پیرتر کرده است؟
درد کدام تولد برای مادر بیشتر بود؟
به گفته کسی که برای من هنوز مادر همان اصلاحات نیم بند و زخمی ایران است ، مادر ندا تا همیشه غم دارد وقتی فخراسادت مختشمی پور می گوید:
مادر ندا در جمع مادران عزادار با آن چهره مغموم هر از چند گاه می پرسد:
دیدید خون دختر معصوم من چگونه ظالم را رسوا کرد؟ وای… نگاه آخر ندا چقدر عجیب است انگار با همه بینندگانش حرف دارد آن چشم ها. بیش از همه با قاتلش:
مادر ندا هنوز درد دارد
حالا شما بگویید تولد واقعی کدام روز است و ما باید کدام روز را به مادر ندا تبریک بگوییم؟
آن روز که مادری کودکش را با درد از زهدان به جهان جاری ساخت یا آن روز که مادری دلبندش را با دلهره از خانه تا جهانی شدن یک درد همراهی کرد؟
مادر ندا در تولد نخست دخترش با اعضای یک خانواده کوچک درد را فریاد زد اما در تولد دوم درد بزرگتری را با اعضای یک خانه بزرگتری به نام ایران فریاد زد.
اینها شعر نیست که می نویسم واقعیت است آنگاه که مادر ندا لحظه به لحظه با یک تلفن همراه دخترش را در راهپیمایی خونین سی خرداد همراه می شود تا بداند حال او خوب اوست و دیگر صدایی از دخترش نمی رسد و این یعنی حال ندا خوب است
خبر پیش از اینکه به مادر برسد دنیا فهمید که حال ندا خوب است. ندا چشم در چشم جهان شد تا بگوید حال او خوب است تا مادامی که مردمی از چشم های او برای ادامه اعتراض صلح آمیز خود الهام گیرند.
ندا دوبار بی اختیار بر زمین افتاد.
بار نخست نوزادی بود که مادر را شکفت و با گریه روی دست آنان که به کمک مادر شتافته بودند متولد شد. بار دوم مادر را سوزاند و بی گریه اما روی دست کسانی که به کمک مادر شتافته بودند متولد شد.
مادر در خانه اش نا امنی و دلهره و اضطراب را درد می کشید و دخترش در خیابان، آزادی و آرامش و ایران را متولد شد. جهان را نشانی تازه داد که ایران یعنی دختری معصوم که برای آزادی بر سنگفرش خیابان نقش زمین می شود اما به جای چشم امید دوختن به آسمان به آدم ها نگاه می کند. به گاه تولد گریه نمی کند، فریاد نمی زند، چشم بر حق اش نمی بندد، زشت رو و پرخاشگر نمی شود، آرام اما استوار چشم در چشم جهانی می شود تا مادر بداند که اینبار دخترش ندا جایی حوالی خیابان کارگر دوباره به دنیا افتاده است حالا هزاری هم اگر به سنگ قبرش گلوله شلیک کنند این مرگ کذایی کارگر نخواهد افتاد تا برق نگاه ندا نابود شود. حالا هزاری هم دهان مادر و دختر را به خیال خویش بسته نگاه دارند، آنچه بیش از همه گوش فلک را کر می کند ندای مادر است.
ایمیلی از خواهر ندا را با خودم مزه مزه می کنم و می خوانم که بی ویرایش و ساده می نویسد مادر هنوز رفتن ندا را باور نمی کند….
این یعنی ندا نمرده است . ندا سی خرداد متولد شده است وگرنه پیش از من و شما مادر باید مرگ او را باور می کرد و دیگر خبر کودکی که دارد روز به روز رشد می کند و بزرگتر می شود، دهان به دهان، شهر به شهر و کشور به کشور نمی گشت و کشورداران مستبد را رسوا نمی کرد.
اینجا در صفحه های مجازی مان تولد ندا را جشن می گیریم تا هر کسی فقط یک خط به اندازه بضاعت خود تولد ندا را به مادرش تبریک بگوید و خیال آنان که به مادران داغدار هم رحم نمی کنند راحت شود که اگر برای آنان شلیک به ندا هنوز ادامه دارد برای ما نیز ندا کودک نوپای آزادی است که سبز شدن اش، که رشد کردن اش، که جهانی شدن اش، که فراگیر شدن اش و بارور شدن اش ادامه دارد.
به عنوان یک روزنامه نگار سبز مبارزه می کنم، پس هستم
در باب روزنامه نگاری حرفه ای و روزنامه نگاری حزبی و روزنامه نگاران اصلاح طلبی که در زندان هستند
به همکاران روزنامه نگارم صریح و صمیمی می گویم:
شما می دانید چقدر دفاع کردن از کسی که در سراشیب محبوبیت قرار می گیرد سخت است. شما می دانید دفاع کردن از خاتمی در شرایطی که او از اعتقاد نداشته معترضان نسبت به اصل ولایت فقیه سخن می گوید تا چه اندازه دشوار است. بی رودرباسیتی، برای ما روزنامه نگار جماعت، مخاطب مهم است و چه بسا ممکن است با دفاع کردن از کسی که به تعبیر برخی ها به سازش با یک حاکمیت متقلب می اندیشد همین اندک مخاطب هم بر سرت آوار شود.
در کشوری مانند ایران که که هر روز ممکن است یک واقعه غیرقابل پیش بینی رخ دهد و معادلات سیاسی ایران وارد مرحله جدیدتری شود دفاع از خاتمی که این روزها در معرض تند ترین حملات منتقدان قرار گرفته است می تواند خاتمی و ولایت و روزنامه نگاران مدافع از خاتمی را یک جا و باهم به ورطه سقوط بکشاند.
اما من دلم رضا نمی دهد که سوار بر موج ضد ولایت فقیه به راه افتاده در این روزهای اعتراض شوم و بر خاتمی که بر اصل ولایت فقیه در کنار تمامی آن سخنان اعتراضی اش علیه حاکمیت تاکید کرده بود، بتازم تا مخاطب از دست ندهم یا با تاختن به او مخاطبان بیشتری را طلب کنم.
اینها را هم برای تعریف از خودم نمی گویم. برای این گفته ام تا روشن شود به عنوان یک روزنامه نگار حواسم هست که یک دفاع نا بجا از کسی که در معرض تند ترین بدبینی ها قرار می گیرد ممکن است عمر زندگی روزنامه نگاری مرا هم در خاطر مخاطبان نابود کند. بنا براین آنچه در مدح خاتمی به عنوان یک متهم عزیز نوشته بودم از روی آگاهی از عواقب آن بود و نه احساس آنی و مقطعی. غم انگیز تر آن است که می دانم دفاع یک روزنامه نگار ضد ولایت فقیه از خاتمی نه برای خود خاتمی خرسند و خوشایند است و نه برای حاکمیتی که این دسته از روزنامه نگاران را از خانه رانده و تارانده است. پس دفاعی که نه خاتمی و نه هواداران داخلی نیازمند آن هستند ، نه حاکمیت و نه این همه مخاطب منتقد خاتمی، بی شک سخت ترین دفاع می تواند می تواند باشد و نان و آبی هم برایم نمی شود.
خاتمی را آن زمان که محبوب بی چون و چرای بخش های چشمگیری از ملت و صاحب کرسی در دولت بود، به اندازه بضاعتم در همان روزنامه های اصلاح طلب نقد کرده ام و حتی مطلبی با عنوان کیفرخواستی علیه اصلاح طلبان نوشته بودم که در آن از نماندگان مجلس سوال کردم چرا سید محمد خاتمی را به عنوان متهم ردیف اول کوتاهی ها در شکست طرح های اصلاح طلبانه، به استیضاح نمی کشانند. چنان که محمد قوچانی و زید آبادی و شمس الواعظین و روزنامه نگاران دیگر نیز در همان روزنامه ها، به مراتب قدرتمند تر و مستدل تر و استوار تر از من خاتمی در قدرت را نقد کرده اند که من تا ده سال دیگر هم به گرد نقدهای بی نظیرشان شان نمی رسم.
اما این روزها چه؟ عادت ندارم که بگویم این روزها وقت انتقاد نیست و شرایط ایجاب نمی کند که سران اصلاح طلب را نقد کنیم و به مصلحت نیست که اختلاف افکنی کنیم و چه و چه …ولی این را خوب می دانم که منتقدان دیروز خاتمی در اردوگاه اصلاح طلبی، امروز به زندان و تبعید و خانه نشینی محکوم هستند و از طرفی تقریبا هیچ روزنامه آزادی برای اصلاح طلبان داخلی باقی نمانده است تا روزنامه نگاران داخل ایران فضای واقعی ایران را از نزدیک و از دل خود واقعه گزارش کنند. بر این اساس ما صحبت های خاتمی و میرحسین و کروبی و حتی معترضان را با هزاران مشقت و عبور از فیلترهای متعدد و همچنین خودسانسوری های ناگزیر می شنویم. وظیفه ما روزنامه نگارانی که در همین روزنامه های اصلاح طلب بوده و اینک خارج از ایران هستیم چیست؟
هم قامت ام ریزتر از قامت باقی روزنامه نگاران مهاجر است و هم بضاعت و علم و اندوخته ام برابری نمی کند با سالها دانش اندوزی دوستان و همکارن مهاجرم برا این اساس جسارت ام در این حد است که تتها برای خودم تعیین تکلیف کنم :
من باور دارم که نباید گفتمان اصلاح طلبی را به تمام جنبش و قیام مردم ایران نسبت داد . من باور دارم که بخش چشمگیری از معترضان به انتخابات ریاست جمهوری دهم، هیچ اعتقادی به اصل ولایت فقیه ندارند، من باور دارم که جمع بیشماری از زنان معترض به انتخابات هیچ اعتقادی به حجاب اجباری ندارند، من باور دارم که بخش چشم گیری از مردم معترض در خیابان های شهر مخالف دخالت دین در حوزه سیاست هستند. من باور دارم که حضور فراگیر جمعیت سکولار در جنبش اخیر ایران غیر قابل انکار است. من باور که در خود ایران نیز کسانی دلشان می خواست با نام و نشان خودشان درست همانند پنج روشنفکر دینی خارج از ایران ، بیانیه ای بدهند و مطالبات غیر دینی یک جنبش متکثر ایرانی را در پنج ماده دیگر اعلام کنند. من به خیلی چیزهای دیگر باور دارم که گفتن اش در حوصله تنگ این واگویه نیست.
اما در باور حقیر من هنوز نمی گنجد که لباس اصلاح طلبی از تن بکنم و بشوم یک انقلابی که یک شبه می خواهد به تمام خواسته های یک جنبش نوپا برسد. باور هم ندارم که مناقشات بین میرزا فتحعلی آخوند زاده و مستشار الدوله در جریان مشروطه را به مناقشاتی که این روزها میان نسل ما جریان دارد نسبت دهم و مدام از اسلامیزه کردن دموکراسی یا اصلا همان دیکتاتوریزه کردن دموکراسی بنالم و دل نگران باشم که وای اگر اینجا جلوی این آخوند و آنجا جلوی آن یکی نایستیم پس ما هنوز اند خم یک کوچه ایم.
بی سبب مسولیت تکرار اشتباهات تاریخی را روی شانه های خودمان و مردم نیاندازیم. مردمی که در ایران علیه یک تقلب انتخاباتی برخاسته اند و اینک به مطالباتی فراتر از آن دست یافته اند بی شک می دانستند که در همان شب نخست تقلب نباید شعار مرگ بر دیکتاتور سر دهند.
درنگ و تامل و تدبیر مردم را ببینیم که چگونه پله به پله خواسته و مطالبات خودشان را به شعارهای خیابانی بدل کرده اند. پس این مردم سرشان کلاه نمی رودو درست است که روشنفکران و نخبگان و روزنامه نگاران وظیفه روشنگری دارند اما گاهی ما به نام روشنگری، مردم را گیج می کنیم. مردم می دانند که چه نمی خواهند اما جنبش چنان سریع پیش رفت که شاید هنوز به درستی نمی دانند که چه می خواهند. مردم می دانند که این حاکمیت دروغ و زور را نمی خواهند اما شاید هنوز به درستی نمی دانند که چگونه حاکمیتی می خواهند. برای همین است که در یک راهپیمایی بخش هایی از همین مردم شعار جمهوری ایرانی سر می دهند و در همان راهپیمایی اکثریت مدافعان اسلامی بودن یک جمهوری دستگیر و به زندان می روند.
من نمی خواهم اینجا تقسیم اراضی کنم وقتی تمام دارایی ما فعلا اوین است و خیابان. ولی خودتان نگاه کنید ببینید اکثریت زندانیان سرشناس و شناخته شده ما را چه کسانی تشکیل می دهند؟ چهره های مذهبی و اسلامی که به این راحتی ها نمی توانند فتوای جمهوری غیر اسلامی که برایشان صادر می شود را بپذیرند. ( چه ما خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید).
بخش های چشمگیری از روزنامه نگاران زندانی و همان اندک روزنامه نگاران تحریریه های باقی ماند در داخل ایران را چه کسانی تشکیل می دهند؟ چهرهای اصلاح گرا و حامی میرحسین و کروبی و خاتمی. ( باز هم چه خوشمان بیاید چه خوشمان نیاید)
بخش های چشمگیری از فعالین زن ما در داخل ایران را چه کسانی تشکیل می دهند کسانی که حتی علیرغم اعتقاد درونی شان برای اعتراض به حجاب اجباری، معتقد به رعایت اصول قانونی و استفاده از ابزارهای همان قانون نیم بند جمهوری اسلامی برای جلوگیری و اصلاح قوانین حامی تبعیض و نابرابری و حتی سنگسار و اعدام هستند( چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید همین زنان فعال از مراجع دینی هم مدد جسته اند تا برخی قوانین شرعی را بازتعریف کنند برای اصلاح قوانین موجود).
بخش هایی از دانشجویان معترض در کوی دانشگاه و راهپیمایی های اخیر را چه کسانی تشکیل می دهند؟ چهره هایی که میرحسین و کروبی و خاتمی را با وجود تمامی انتقادهای سفت و سخت شان در ایام انتخابات با تمام قوا یاری کرده و پس از آن و در خیابان ها نیز با عکس سران اصلاح طلب و شعار یا حسین میرحسین تمام مدت در صحنه ها بوده و شهید داده اند.
می دانم می شود به آمار سرانگشتی من تردید وارد کرد اما فیلم ها و گزارش های داخل ایران گواه این مدعاست که جنبش اعتراضی ایران هیچ شتابی برای تحقق اهداف خود ندارد که اگر داشت هفت ماه دوام نمی آورد و با این همه کشته و زندانی باز هم صبور و آرام برای فتح بقیه برگه های باقی مانده در تقویم جمهوری اسلامی برنامه ریزی نمی کرد.( قدس و سیزده آبان، شانزده آذر، عاشورا و … ) و خوب هم می داند که موسوی و کروبی و خاتمی هم بخش هایی از همین نظام « مقدس جمهوری اسلامی» هستند اما کسانی هستند که حداقل طی دوران اصلاحات ثابت کرده اند فتوای مرگ و حبس مخالفان شان را صادر نمی کنند.
من هم از دل همین جامعه آمده ام و هنوز نمی توانم در حرفه ام از گفتمان آرام و مشی اصلاح گرایانه فاصله بگیرم و نسخه انقلاب یا چه می دانم نسخه شتاب و عبور از اصلاحات برای مردمی بپیچم که همه امیدشان به آن است تا موسوی و کروبی و خاتمی یا باقی سران اصلاحات با تاسیس رسانه ها و تلوزیون خودشان به آنها مدد برسانند.
مردمی که اگر چه روزنامه نگاران اصلاح طلب تبعیدی را اینک حرفه ای و متخصص و قدرتمند در رسانه هایی مانند بی بی سی و صدای آمریکا و رادیو فردا و غیره می بینند اما کماکان دلشان می خواهد به جای دولت آمریکا و دولت انگلیس دولتی از داخل ایران برآید و برای روزنامه نگاران و خبرنگارانش فضای آزاد رسانه ای ایجاد کند. شگفتا که محمد قوچانی پس از آزادی از زندان از همین حداقل فضای باز رسانه ای در تلوزیون ضرغامی هم استقبال کرده و مقاله می نویسد که اگر همین حاکمیتی که خیلی ها فقط فتوای سقوطش را صادر می کنند، جسارت کند و صدای منتقدان واقعی را در مناظره های تلوزیونی انعکاس دهد مردم همین برنامه صدا و سیما را به بی بی سی و صدای آمریکا ترجیح می دهند. غیر از این است؟
حالا در شرایطی که روزنامه نگاران و همکاران ما را به جرم دفاع از اصلاحات به زندان انداخته اند من که باشم که بخواهم راه عبور از اصلاحات را جار بزنم و بگویم من روزنامه نگار حرفه ای هستم و نه حزبی. در تمام این سالها روزنامه نگاری در ایران پله ای شد برای مبارزه و رسیدن به دموکراسی و آزادی و این روزها اکثریت روزنامه نگاران دربند همرنگ مردم زخم خورده شهر شدند.
سبز به گفته خود میرحسین دیگر رنگ انتخابات نیست. سبز رنگ اعتراض است به سیاهی و در این رهگذر روزنامه نگاران اصلاج طلب هم بخشی از بازوهای حمایتی جنبش سبز هستند. اگر حرفه ای بودن این است که دیگر من در هیچ رسانه سبز و حزبی و اصلاح طلبی ننویسم یا در مصاحبه ها و سخنرانی ها و نوشته هایم در مدح و ثنای سیاستمدرانی که می توانند بازوی قدرتمند توده مردم بی پناه باشند هیچ ننویسم پس من ترجیح می دهم فعلا یک روزنامه نگار سبز باقی بمانم و پس از فتح پله های آزادی آنگاه در یک رسانه حرفه ای در کنار باقی همکارانم به حرفه ای تر شدن حرفه روزنامه نگاری بیاندیشم.
آقای داوری همکار صبور و آرامم در روزنامه همبستگی کسی بود که در کنار کروبی از کسانی که به آنها در کهریزک تجاوز شده بود فیلم و مستند و گزارش برای سایت حزبی اعتماد ملی تهیه می کرد، حالا کجاست؟
همکار مذهبی و آرامم حسین نورانی در خبرگزاری ایلنا کسی بود که در دفاع از اصلاحات مراسم های مذهبی و دعای کمیل برگزار می کرد و در عین حال مسئول اطلاع رسانه جبهه مشارکت بود و در سایت های حزبی هم قلم می زد؟ حالا کجاست؟
خبرنگار اصلاح طلبی که دفن دسته جمعی شهدا در بهشت زهرا را افشا کرد، کجاست؟ ساسان آقایی همکار روزنامه نگارم در اعتماد ملی اصلا به موسوی رای نداد اما حامی جمع آوری نامه روزنامه نگاران به مراجع بود و حامی موسوی بعد از انتخابات. حالا کجاست؟
کیوان مهرگان همکار روزنامه نگارم، عضو کمپین حمایت از خاتمی و حامیان موسوی در موج سوم بود و در عین حال برای روزنامه اعتماد قلم می زد. حالا کجاست؟
خانم مفیدی همکار پیشکسوت ام در روزنامه شرق بود و در عین حال حامی و بازوی قدرتمند اصلاح طلبان در رسانه ها. عبدالرضا تاجیک روزنامه نگار و دبیر حرفه ای رونامه بهار و همبستگی و شرق و هم میهن بود و در عین حال بازوی توانمند اعضای نهضت آزادی در رسانه ها.
بهمن امویی همکار روزنامه نگارم در روزنامه های اصلاح طلبان، مهدی حسین زاده ، مزدک علی نظری، مسعود باستانی، پریسا کاکایی، شیوا نظرآهاری و صدها نام دیگر که همه آنها هم روزنامه نگار بودند و هم می خواستند نظام مقدس جمهوری اسلامی را اصلاح کنند. می خواستند اول آزادی را به کشور بیاورند و بعد در یک فضای امن به حرفه ای بودن و غیر حزبی بودن و حامی یک سیاستمدار نبودن بیاندیشند. حالا همه در زندان هستند. مگر شمس و قوچانی و مفیدی و زید آبادی و سحرخیز و عبدی و دیگر روزنامه نگاران پیشکسوت، به گاه ضرورت کم در دفاع از کروبی و خاتمی و موسوی و حتی هاشمی قلم زده اند؟
سهراب را همه جا با همان شال سبز دفاع از موسوی می شناسند و شهدای دیگری که مادران و پدران شان در مصاحبه با صدای آمریکا و بی بی سی تاکید می کنند که فرزندان شان دنبال رای گم شده خویش بودند نه عبور از ولایت فقیه. عبور از ولایت بعدها بر خواسته های معترضان اضافه شد پس اجازه دهیم دموکراسی روند کند و آرام خودش را در کشور طی کند.
نمی شود یک ملت را به زور به سمت دموکراسی خواهی و عبور از ولایت هول داد. همه کسانی که جان و امینت شان در خطر است و در ایران مانده اند، دارند آرام ارام به سمت و سوی آزادی و دموکراسی واقعی پیش می روند و بسیاری از آن بیمار و زخمی اند و مریضی های لاعلاج گرفته اند در زندان و ایران. من سالم در رفته ام اما دلم رضا نمی دهد فتوای ناسالم برای کسانی بپیچم که اگر همین فردا هیمن نظام «مقدس جمهوری اسلامی» اجازه دهد که آنها در یک انتخابات آزاد و بدن سایه نظارت استصوابی، انتخاباتی آزادو با نظارت نهادهای بی طرف و بین المللی برگزار کنند دوباره پای صندوق های رای می آیند تا دموکراسی را از طریق اصلاح و هرس شاخه های بیمار نظام محقق کنند و جمهوریت گم شده همین نظام را در اصلاح قوانین موجود و با اتکا به نیروهای اصلاح طلبی که در خانه مانده اند بیابند.
من که می دانم دل شاید بخش های زیادی از کسانی که در رسانه های حرفه ای فارسی زبان در سراسر دنیا هستند برای سیاستمداران به واقع صادقی که بازوی حمایتی مردم و در کنار مردم هستند می تپد و فردا اگر رسانه ای به همان قدرتمندی و حرفه ای در خود ایران شکل گیرد جملگی راه خانه را در پیش می گیرند. پس شاید بد نباشد بیش و پیش از دغدغه حرفه ای ماندن، دغدغه آزاد شدن ایران را داشته باشیم…اگر چه این دو در تناقض هم نیستند اما اگر بر اساس تعریف برخی ها، روزنامه نگارانی که با سیاستمداران اصلاح طلب همراه هستند و یا برای رسانه های حزبی می نوسیند حرفه ای نیستند، من ترجیح می دهم فعلا یک روزنامه نگار اصلاح طلب سبز باقی بمانم. تا روطی که در یک ایران آزاد در همان رسانه های خودمان بتوانیم منعکس کننده ایده های تمام و کامل یک جنبش متکثر و متنوع سبز ایران باشیم. زمان برای حرفه ای شدن بسیار است.
پی نوشت:
در مقاله ای نوشته بودم که از طنز و نقد و پرسشگری از سران جنبش نهراسیم چون اینها مقدس نیستند اما برای سایت جرس( جنبش راه سبز) ، مقاله ای دیگر در دفاع از خاتمی نوشته بودم. همین نیک آهنگ معترض عزیز که نوشته: من نقد می کنم حتی از نوع مسخره اش، پس هستم، علیرغم رد و بدل شدن چندین ایمیل انتقادی بین ما مطلبم تحت عنوان سران جنبش نه مقدس هستند و نه خائن را در خودنویس منتشر نکرد تا راحت تر بتواند به مقاله نوشتن یک روزنامه نگار در رسانه حزبی جرس طعنه زند که: «من نگاه خودم را طرح میکنم. نه مثل دوستانم برای رسانهای حزبی مثل جرس قلم میزنم، نه در اردوهای سیاسی خیمه زدهام»
بله به نظر من هم طرفداران خاتمی و موسوی و کروبی و مهاجرانی و کدیور و گنجی و هر کی و هرکی باید از من و امثال من بخواهند که این بزرگان را برای افتادن در مسیری خارج از خواست آیتالله خامنهای و سازش،(خیانت به ملت) با مقاله ها و طنزها و کارتون ها یمان بنوازیم اما قبول کن ما در رفته ایم و دیگر صلاحیت نسخه پیچیدن برای کسانی که در ایران مانده اند را نداریم. باورش سخت است اما هیمن است که می گویم. من می توانم روشنگری کنم، عقیده ام را بگویم، نقد کنم اما نمی توانم مسخره کنم و بعد بگویم پس هستم.
….ایرادی ندارد به من هم فرصت بدهید شاید کم کم و با گذشت زمان و ماندن در غربت من هم بتوانم گفتمان اصلاح طلبی را فراموش کنم و از موسوی و کروبی و خاتمی و نبوی، صفایی، زیدآبادی و سحرخیز و قوچانی و روزنامه های حزبی و اعتماد ملی و بهار و همبستگی و کیوان مهرگان و حسین نورانی و همه و همه دوستانی که این روزها معتقد به اصلاحات و در بند کودتاگران هستند رها شوم و برسم به کدام آلترناتیو آخر…..
توضیح:
کاش کسی را داشتم مطلب را ادیت می کرد …یا کاش من چند نفر بودم . نمی رسم. روزهای مدرسه پسرم، دانشگاه خودم …کار . کار و کار…. شده ام آقای گرفتار خانواده….ببخشید نقطه ویرگول ها و غلط های تایپی و املایی و همه و همه را….