• خانه
  • تماس

به افتخار فرهادی به یادِ پناهی هم باشیم؛ درود بر فرهادی سلام بر پناهی….

 

 

یادم هست وقتی اصغر فرهادی در جشنواره ی برلین از جعفر پناهی یاد کرده بود و گفته بود:

 من به شدت ناراحتم. چون  وقتی که می خواستم به اینجا بیایم به او (آقای پناهی) زنگ زدم  و به شدت متاثر شدم به این دلیل که من برای رفتن به جایی از او خداحافظی کردم که او نمی توانست بیاید.

این روزها که اصغر فرهادی دستِ مردمش را گرفته است و هنرمندانه آنها را یکی یکی از پله های افتخار بالا می برد بیشتر به یاد هنرمندانی چون جعفر پناهی می افتم که حکومت از همین پله نوردی های افتخارآمیزِِ هنرمندانِ داگراندیش می ترسد و آنها را خانه نشین می کند. می رسد روزی که قفلِ این زندانِ خانگی شکسته می شود و پناهی ها با خلقِ آثارِ نابِ هنری شان دوباره پناهِ یک ملتِ آزاد می شوند و افتخارِ دنیا.

این متن را روزی که پناهی محکوم شد نوشتم:

 لبخند بزن به کسانی که مجبور شدند برای ساکت کردن ات، همه ی «همتِ مضاعف» شان را به کار ببندند.

جعفر پناهی به ۶ سال زندان ، ۲۰ سال محرومیت از ساختن و کارگردانی هر نوع فیلم ، ۲۰ سال محرومیت ازنوشتن فیلمنامه ،۲۰ سال ممنوعیت از هر نوع مصاحبه با رسانه‌ها و مطبوعات داخلی و خارجی و ۲۰ سال ممنوعیت خروج از کشور ،محکوم شد.

با این همه محرومیت تو چه غنی به نظرمان می آیی در برابر هنرمندان فقیری که مشروعیت برای دولت می خرند. لبخند بزن به دولت و حکومتِ کسانی که از تو چنان ترسیدند، بیست سال برایت خانه نشینی تصویب کردند تا مبادا ببینند که زندانی شان وقتی به دنیا گردی می رود، این ملت است که برایش فرش قرمز پهن می کند نه دولت. تا مبادا بیبنند هنرمندی که در یاران زندانی می شود در دنیا افتخار یم آفریند. به خودت و به این محرومیت بیست ساله ات ببال مرد.

بیست سال اگر دوام شان بود که ماهی بیست نفر را دستگیر نمی کردند.

آقای پناهی، پناهِ خیلی ها هستید با همین حکمی که شما را ممنوع از همه چیز و ممنوع از زندگی کرده اند انگار. به زعم خودشان . فعلا که دادگاه ما بی پناهان، قدرتمند تر از دادگاهِ حضرات، دارد در افکارِ عمومیِ دنیا محکوم شان می کند.

قرار نیست همیشه پرخاش کنیم به هنرمندان مجیز گوی دولت گاهی هم دور هم بنشینیم و چشم در چشم هنرمندانی که برای ما به زندان رفتن اند و حالا تقریبا ممنوع النفس شده اند حرف بزنیم. به جای نفیِ بَدان و نشرِ موجِ منفی در جامعه گاهی می شود مشیِ خوبان را مشق کرد.

دلم برای شریفی نیا می سوزد که همه چیزهایی که تو از آن محروم شده ای را دارد و مردم را ندارد.

 دلم برای علیرضا افتخاری می سوزد که مجبور است در تلویزیون جمهوری اسلامی برای خشم بجا یا بیجای یک ملت گریه کند، و تو بر این همه محرومیتی که برایش دوام بیست ساله هم در نظر گرفته اند لبخند می زنی.

ژیلا بنی یعقوب هم هنرش روزنامه نگاری است او را هم سی سال محروم از قلم کرده اند اما زیباتر از این نمی شد کسی قلم بزند که او روزی برای همسر قلم زد و اینک درسی برای ماست:

«آنها به لبخندهای ما حسادت می کنند و من چقدر دلم می سوزد که آنها نمی توانند مثل ما با وجود این همه سختی که می کشیم، لبخند بزنند.

آنها نمی توانند مثل تو آرام باشند و لبخند بزنند و به همین خاطر عذاب می کشند.»

پس لبخند بزن هنرمند که محکومِ حاکمیتی و محبوبِ ملت.


۰۵ بهمن ۹۰ | گاه نویس | ۲ نظر

مصاحبه با یک نماینده مجلس در مورد گرانی ارز و قحطی در کشور؛ مردم لپ پرتگاه، مسولان غیرپاسخگو

هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که با یک نماینده ی مجلس در مورد قحطی در ایران مصاحبه کنم. یعنی شبیه کابوس است، شبیه یک بخشی از  قصه تراژیک است که انگار مردم ایران دارند فصل فصل آن را زندگی می کنند. نکته ی جالب هم اینجاست که ماجرای قحطی را هم عسگر اولادی مسلمان ممطرح کرد که اگر همین ها را یک روزنامه نگار هزار برابر کمترش اشاره ای می کرد کمترین پاسخ برایش زندان بود….

بشنوید مصاحبه ام با نماینده مجلسی که می گوید:  اگر  در مورد وضیعت ارزی اطلاع رسانی نکنند هزاران ایرانی در آینده ورشکسته خواهند شد…

جهانبخش امینی نماینده مجلس شورای اسلامی نابسامانی ارز در کشور و افرایش قیمت دلار و سکه را باعث ایجاد نا امنی روانی جامعه، آشفتگی در بازار و بحران در تولید کشور می داند و می گوید: این سوال هم وجود دارد که خود وزیر و خود دولت عمدا قیمت سکه ها و دلارها را بالا می برند تا سکه های خود را گران بفروشند، چون سکه را خود دولت تولید می کند بخش خصوصی که اینکار را نمی کند.

این نماینده مجلس از نشست غیر علنی نمایندگان مجلس با رییس بانک مرکزی خبر می دهد و می گوید: وقتی آقای بهمنی می آید به مجلس می گوید ما اصلا مشکل ارز نداریم، این یعنی ارزِ فراوان داریم آیا باید بگذارند انقدر افزایش قیمت پیدا کند تا از طریق همین افرایش قیمتِ ارز، دولت درآمد بیشتری حاصل کند؟ به چه قیمتی؟ آیا به این قیمت که تولید را نابود کنیم و مردم را در تنگنا و مشکلات جدی قرار بدهیم؟ این دیدگاه اقتصادی یک دیدگاه غلط است و موجب نارضایتی مردم خواهد شد.

امینی تصریح کرد: اینکه نظر «مقام معظم رهبری» بر مشارکت در انتخابات پیش رو است آیا این کارها بر مشارکتِ مردم تاثیر نمی گذارد؟ چرا مسولان نمی توانند بازار سکه و ارز را کنترل کنند؟

 

این نماینده مجلس با بیان اینکه افزایش قیمت ارز و سکه یک افزایش قیمت روانی است، معتقد است که به زودی ممکن است قیمت سکه و ارز به صورت ناگهانی کاهش پیدا بکند و هزاران نفر ورشکسته شوند.

وی همچنین می افزاید: وقتی قیمت دلار بالای دو هز ار است طبیعی است که شاهد افزایش قیمت کالاها هم خواهیم بود ولی این وضعیت باید توسط مسولان اقتصادی کنترل شود.

وی در مورد اظهارات اخیر عسگر اولادی مبنی بر اینکه کشور تا شش ماه دیگر شاهد قحطی خواهد بود می گوید: نظر من این است که دست هایی در کار است و به نظرم وزارت اطلاعات به صورت جدی وارد میدان شود و از طرفی وزیر اقتصاد، وزیر صنعت و معدن و رییس بانک مرکزی باید تدبیر عملی بیاندیشند.

وی همچنین در مورد احتمال کمبود مواد و مایحتاج عمومی می گوید: در مورد بخشی از اقلام که جز وسایل مورد نیاز عموم است مشکلی وجود ندارد و ما همین الان برای بیش یک سال ذخیره از ارزاق عمومی داریم و گندم و برنج مردم تامین شده است. ولی اگر مردم رو بیاورند به سمت انبار کردن ارزاق شاید به این دلیل است که فکر می کنند قیمت ها افزایش پیدا کند.

او اضافه می کند: واقعیت این است که همین جو روانی باعث می شود که خیلی از مردم بروند اجناس را بخرند و انبار کنند و همین امر موجب کمبود اجناس و ارزاق شود که همان خرید های کاذب باعث کمبود مواد در بازار می شود و همین کمبود هم یک گرانی را بر جامعه تحمیل خواهد کرد و این وظیفه ی مسولان است که به مردم اطمینان دهند و این وضیعت را سامان دهند.

این نماینده مجلس با اعتقاد به اینکه تنظیم بازار از دست مسولان تجاری خارج شده است می گوید: اصلا مسولان بی توجه هم شدند و من فکر می کنم دست هایی در کار است که می خواهند مشکلی برای این نظام به وجود بیاورند. حفظ این نظام برای ما از همه چیز بالاتر است و باید تدبیری بیاندیشند.

این نماینده مجلس شورای اسلامی در پاسخ به این پرسش که آیا امکان احضار احمدی نژاد به مجلس وجود دارد، گفت:

رییس جمهور اگر پاسخگو به مجلس و مردم بود که وضعیت ما این نبود. رییس جمهور اصلا نسبت به نظارت مردم پاسخگو نیست. رییس جمهور اگر خودش برای خودش هر طور بخواهد رفتار بکند و مردم را به سمت پرتگاه ببرد که قابل تحمل نیست. حالا این وضعیتی نیست که من خیلی واردش شوم، ولی هفته ی گذشته مسولان اقتصادی بانک مرکزی آقای حسینی، آقای غضنفری، آقای بهمنی و مدیرعامل بانک ها به مجلس احضار شده بودند اما پاسخ قانع کننده ای به مجلس ندادند. آقای بهمنی می گفت اصلا مشکلی وجود ندارد. وقتی یک مسول تراز اول ارزی و ریالی کشور این وضعیت کشور را می بیند و می گوید مشکلی نیست آدم تعجب می کند.

۰۵ بهمن ۹۰ | گاه نویس | یک نظر

وقتی یک ایرانِ هسته ای برای زندانیان سیستم گرمایی ندارد

به این کاریکاتور ها نگاه کنید.

این کاریکاتورها را همان کسی کشید که بعد از انتخابات ۸۸ خودش سه بار زندانی شد و حالا که بیرون اوین و در یک زندان بزرگتر اسیر است نقشِ همکارانِ زندانیِ اش را قلم می زند.  طرح هایی که هادی حیدری این روزها از روزنامه نگاران زندانی می کشد همه انگار غم دارند.  خط های صورت شان نمی خندد ولی دست مریزاد به کسی که خودش زندانی است اما خسته نمی شود از یک فضای بسته و قلم زمین نمی گذارد. کشیدن صورت کسانی که به عنوان «مجرم» آنها را زندانی می کنند لابد خودش «جرم » است. این روزنامه نگاران همه ی ابزارشان برای مبارزه همین قلم است و همین خط ها و همین کلمات که می بینید، شگفتا که حکومتی زندان به این بزرگی می سازد برای مردمانش و بعد از پسِ نگهداری شان در همان زندان هم بر نمی آید.

در کنار زندانیان عادی روزنامه نگارانی هم هستند که فردا از ما می پرسند وقتی زندانیان در اوین سردشان بود ما چه کردیم؟

 


به نام هشت هزار زندانی اوین که از سرما می لرزند آیا می توانیم هشت هزار خبر بنویسیم؟

ما چند نفر هستیم که در کنار لذت زیباییِ برف به یاد زندانیانی هم هستیم که مسولان قادر به نگهداری و تامین نیازهای اولیه شان در زندان نیستند؟

 

خبر آمد که گازوییل اوین تمام شده است و هشت هزار نفر از سرمای اوین رنج می کشند. باور کنید خیلی ها هنوز خبر ندارند. چند نفر از ما می تواند در کنار کارهای روز مره اش به یک همسایه اش خبر دهد که در اوین چه می گذرد؟ چند نفر از ما می تواند فقط یک خط در صفحه مجازی خودش بنویسد:

 

آقای جمهوری اسلامی حالا که خودتان برای زندانی های ما پتو و گازوییل و تخت نمی خرید یا آزادشان کنید یا با شجاعت اعلام کنید ناتوان هستید و راه را باز بگذارید خود مردم وارد عمل شوند. نترسید، نگران نباشید، قرار نیست دیوار زندان را بشکنیم شما جرات داشته باشید و اعلام کنید که قادر به گرم کردن زندان نیستید ما خود راه را پیدا می کنیم و حتی حاضریم پتو بفرستیم و می فرستیم و نگران آبروی تان در دنیا هم نباشید.

 

چند نفر از ما حاضریم حالا که دست مان به زندان نمی رسد به زبان و ادبیات و شیوه ی خودمان موجی در فضای مجازی ایجاد کنیم درست عین موجی که این روزها برای گلشیفته ایجاد شد تا زندانیان بشنوند که آنها هم هنوز در بطنِ گفتگوی ما هستند، تنها نیستند…

 

چند نفر از ما می توانیم موجی درست کنیم که حاکمان بشنوند، سیستمِ گرمایی حق مسلمِ یک زندانی است؟ یا حداقل رسانه های معتبر دنیا بشنود آنان که شعارِ ایرانِ هسته ای شان گوشِ فلک را کرد کرده، گازوییل شان ته کشیده و پول و پتو و امکانات برای نگهداری زندانیانِ ما هم ندارند؟

 

کار سختی نیست که حداقل امروز به هر شیوه و سبکی که می شناسیم فقط در مورد سرمای هشت هزار زندانی اوین حداقل هشت هزار خبر بنویسیم….

 

حکومت به همان اندازه که از زندانیان می ترسد به همان اندازه از به فراموشی سپردنِ زندانیان خرسند می شود و از خودمشغولیِ مان به خبرهای دیگر شادمان.

به نام هشت هزار زندانی اوین که از سرما می لرزند آیا می توانیم هشت هزار خبر بنویسیم؟

 

۰۲ بهمن ۹۰ | گاه نویس | ۵ نظر

ما ملتِ هزارپاره در غربت؛ حکایتِ ما ایرانیان و جامعه ی میزبان

احسان عابدی روزنامه نگار مهاجر سلسله مصاحبه هایی را با ایرانیان مهاجر آغاز کرده است که در شهرگان منتشر می شود این هفته به پرسش های همکار خوبم احسان عابدی در مورد زندگی در مهاجرت پاسخ داده ام. این مصاحبه را اگر نخوانید چیزی را از دست نمی دهید ولی اگر بخوانید  انگار کمی بیشتر همدیگر را می شناسیم. خاصه اینکه در این نوشته نقد کمرنگی شده است به ما ملت هزارپاره که در غربت چگونه با هم تا می کنیم. یک نقد خودمانی دستمایه ای برای بزرگنمایی برخی از نقاط ضعف ها نشود به  مطلب پیشینم در مورد خصوصیات خوب «ایرانی جماعت» ارجاع می دهم. متن و عکس عینا گزارش«زیستن در غربت» را عینا از شهرگان کپی و در اینجا بازنشر می کنم:

احسان عابدی: موج سوم مهاجرت از ایران حدود یک دهه است که شروع شده‌است. این یکی موج انگار خیلی‌ها را با خود می‌برد و قصد فروکش هم ندارد. جایی یکی از اساتید جامعه‌شناسی – دکتر مقصود فراستخواه – از آن به عنوان “سونامی مهاجرت” یاد کرده بود که هیولاوار به جان جامعه ایرانی افتاده‌است و فرزندانش را می‌رباید.

در بخش چهارم از پرونده “زیستن در غربت”، مسیح علی‌نژاد، روزنامه‌نگار مقیم انگلیس از تجربه هجرت سخن می‌گوید و دیدگاه‌های خود را در این‌باره شرح می‌دهد. او نیز همراه با موج سوم مهاجران ایرانی تا سواحل غرب آمده‌است، مانند بسیاری دیگر از همکارانش که در این چند سال اخیر و با شدت یافتن فشار بر روزنامه‌نگاران و رسانه‌های مستقل، به ناگزیر ایران را ترک گفته‌اند. 

 

***

 

مهاجرت را چگونه توصیف می‌کنید؟ تجربه شخصی شما دراین‌باره چگونه است؟

 

 برای مقدمه شاید بد نباشد این قصه تکراری زندگی شخصی‌ام را بگویم:

بچه که بودم آرزو داشتم از روستای‌مان قمیکلا فرار کنم و به بابل، نزدیک‌ترین شهر به روستایمان برسم و آنجا برای خودم مستقل زندگی کنم. زندگیِ در یک محیط بزرگ‌ترِ شهری و معاشرت با آدم‌های مدرن را دوست داشتم. به بابل که رسیدم  آنجا هم کوچک شد. آرزویم این بود که روزی رخت و تخت زندگی را جمع کنم از آن محیط شهرستانی و کوچک به پایتخت سفر کنم. عاشق تغییر بودم و دلبسته تعقیبِ ناشناخته‌ها. به تهران که رسیدم همه آرزویم این بود که روزی زندگی کوتاه مدت در یکی از کشورهای همسایه را تجربه کنم. لبنان را که دیدم حتی با این که عروس خاورمیانه هنوز زخم‌های جنگ را به تن داشت باز هم رویای زندگی در آن و تحصیل در دانشگاه آمریکایی بیروت برایم وسوسه‌انگیز بود. بعدها درست در روزهایی که روزنامه‌نگار پرشور و پرشتابی بودم همه آرزویم این بود مدتی فرصت زندگی در یکی از کشورهای اروپایی را پیدا کنم. زندگی در انگلستان و تجربه تحصیل در رشته  مرتبط با حرفه‌ام هم محقق شد. اما نکته اینجاست که بعد از این همه فراز و فرود،  حالا رویایم عوض شده و برعکس، دلم می‌خواهد به همان روستا، شهر و یا پایتخت برگردم و با همان کسانی زندگی کنم که  شاید آنها مثل آن روزهای من رویای فرار از آنجا را در سر دارند. شاید هم رسم زندگیِ مهاجرانِ اجباری همین است که پس از مهاجرت تازه بازگشت به نقطه اول را آرزو می‌کنند تا با داشته‌هایی جدیدتر در سرزمین نداشته خویش زندگی کنند.

 

با این همه تجربه شخصی‌ام از مهاجرت یک درس ساده برایم داشت و آن این که آدمی علی‌رغم همه ضعف‌هایش خوب بلد است چگونه خودش را با سرزمینی که هیچ چیزش شبیه به سرزمین مادری‌اش نیست وفق دهد و از همه نشانه‌های غریبِ غربت برای خودش پله‌ای بسازد برای آموختن و آموختن. من هم از این قاعده مستثنی نماندم و حالا در لباس یک مهاجرِ موقت نه تنها فرهنگ و خلق و خوی تازه مردمان دیگری را کشف می‌کنم، بلکه آرام آرام نداشته‌ها و ضعف‌ها و نقطه‌های تاریک و روشن زندگیِ خودم را هم کشف می‌کنم.

بزرگ‌ترین مسائل شما به عنوان یک مهاجر ایرانی در جامعه میزبان چیست؟

روزهای نخست مهاجرت بزرگ‌ترین مسئله یا دغدغه‌ام به عنوان یک مهاجر در جامعه میزبان این بود که مثلا به هر غیر ایرانی می‌رسم روزنه گفت‌وگویی اگر باز شد، توضیح دهم ایرانِ ما با ایرانی که دولت‌مردان ما به دنیا معرفی می‌کنند فرق دارد اما این روزها دغدغه‌هایم عوض شده و به جایش فکر می‌کنم باید کمی ‌کم غرورتر و کمی ‌بی ادعاتر نقص‌های رفتاری و فرهنگیِ فردی‌مان را هم بپذیرم. جامعه میزبان همیشه نیاز به سخن‌وری و تبلیغ ما ندارد تا حساب مردم ایران را از حساب دولت‌مردان ایرانی جدا سازد، بلکه این جدایی و تفکیک‌پذیری که ما ادعایش را داریم باید در رفتار و عمل‌مان ملموس باشد و نمود بیرونی بیابد.

در بسیاری از موارد رنج می‌کشم وقتی می‌بینم جامعه‌ای که به آن مهاجرت کرده‌ایم سینه‌ای فراخ برای شنیدن دردها و رنج‌های مهاجران اجباری‌اش دارد و مردمانش نیز فرهنگ مهاجرپذیری دارند اما ما هنوز فرهنگ مهاجرت نداریم و حتی همدیگر را هم در جامعه میزبان نمی‌پذیریم. مردم اینجا شاید ما را متفاوت از دولت‌مردان پرخاشگر و جنگ‌طلب‌مان پذیرفته باشند اما ما آیا در مواجهه با خودمان بری از خشونت رفتاری و کلامی هستیم؟

برای همین مهم‌ترین دغدغه‌ام این است که مبادا فرصتی که جوامع میزبان به مهاجران می‌دهد و آزادیِ ستایش برانگیزی که در بسیاری از موارد نصیب‌مان شده است از ما نمادها و نماینده‌هایی ساخته باشد برگرفته از  همان حکومتِ خشونت‌طلب. این را به این دلیل می‌گویم که در بسیاری از موارد وقتی از غیر ایرانیانی که مهاجران را میزبانی می‌کنند می‌پرسیم ایرانی را چطور می‌بینید آنها بی‌شک با لبخند و روی خوش از ایرانیان به عنوان مردمانی دوست‌داشتنی و باصفا و بافرهنگ یاد می‌کنند اما وقتی از خود ایرانیان در مورد دیگر ایرانیان مهاجر در همان جامعه سئوال می‌کنید در بسیاری از موارد با این پاسخ مواجه خواهید شد که «من خیلی علاقه‌ای ندارم که با ایرانی جماعت در اینجا ارتباط برقرار کنم چون اساسا آدم‌های تازه به دوران رسیده و بی‌فرهنگی هستند و چه و چه…

نگرانی و دغدغه‌ام این است که به جای ساختنِ یکدیگر، ذهنیت جامعه میزبان را هم با برساخته‌های ذهنی خودمان کاملا آلوده به همین قضاوت‌ها کنیم، یعنی وقتی جامعه میزبان ما را به عنوان آدم‌های با فرهنگ و متفاوت از حاکمان‌مان معرفی می‌کند ما خودمان هم تلاش کنیم در عرصه‌هایی که آنها شاهد مراودات و معاشرت‌هایمان هستند یکدیگر را ملتِ هزارپاره‌ای که تاب و تحملِ همدیگر را ندارند معرفی نکنیم.

آیا توانسته‌اید در این جامعه ادغام شوید؟ و آیا احساس می‌کنید که مردم باز و ساده‌گیری نسبت به خارجی‌ها هستند؟

زندگی‌ام اینجا دور از ایران یک دو زیستی کامل است. بخش بسیار کوچکی از زندگی روزمره‌ام کاملا در جامعه غیر ایرانی و بخش بسیار زیادی از زندگی‌ام کاملا در خود ایران سپری می‌شود. مورد اولی حقیقی و مورد دومی مجازی است. اما حقیقت این است که نیمه مجازی زندگی‌ام و در واقع ارتباط با ایران از طریق شبکه‌های اینترنتی بسیار پررنگ‌تر از ارتباطات حقیقی زندگی‌ام و ارتباط با آدم‌های غیر ایرانی در جامعه میزبان است. با این همه حتی وقتی در فضای حقیقی هم قرار می‌گیرم همه نمادها و نشانه‌هایی را که قرابت بیشتری با ایران دارند، جستجو می‌کنم تا غربت نماد و نمود کمتری در زندگی‌ام داشته باشد.

این ایراد بزرگ من است که خیلی با موسیقی، سینما، تئاتر، جشنواره‌ها و حتی رستوران‌ها و کافه‌های اینجا ارتباط برقرار نکرده‌ام. در مقایسه خودم و فرزندم متوجه می‌شوم که برخی از ما حتی در غربت هم برای خودمان جزیره‌ای ساخته‌ایم به نام ایران و در آن جزیره با آدم‌هایمان، با کسان‌مان زندگی می‌کنیم.

گاهی برای این که بتوانم این نوع زندگی را توجیه کنم می‌گویم از احساس مسئولیتی که برای اوضاع نابسامان کشورم می‌کنم خوشحالم و ناراضی نیستم از این نوع زندگی. باورم  این بود زمانی می‌توانم غرق در زندگیِ غرب شوم که دغدغه‌هایم دیگر دغدغه‌های دوستانم، برادرانم و خواهرانم که در ایران جا مانده‌اند نباشد. ولی اعتراف می‌کنم کمی تک بعدی شده‌ام و این زیبا نیست. البته محیط دانشگاه، فرزندم و عشقی که آرام آرام در زندگی‌ام شکل می‌گیرد کمی مرا از این جزیره می‌رهاند و کم کم دارم یاد می‌گیرم که در کنار کار و مبارزه و روزنامه‌نگاری در فضای ایرانی می‌شود گاهی در جامعه میزبان زندگی کرد و از فرهنگ و فضای آزاد اینجا سوغاتی‌هاسی کوچک برای فرهنگ و زندگی شخصی خویش برداشت. این روزها بیشتر می‌فهمم که این ارتباطات ریز ریزی که در جامعه میزبان شکل می‌گیرد و این ادغام فرهنگی چقدر می‌تواند افق‌های دید را وسیع‌تر و سرمایه‌های اجتماعی را پربارتر کند.

تا چه حد خودتان را شریک مسائل جامعه میزبان می‌دانید؟ آیا گمان می‌کنید روزی بتوانید از کشوری که در آن هستید به عنوان وطن نام ببرید؟

شاید خیلی‌ها  تصور کنند این نوع  تفکر کمی دگم و در تعارض با اندیشه جهان وطنی باشد اما من واقعا هنوز فقط ایران را وطن خودم می‌دانم و آگاه هم هستم که این تفکرم خیلی پسندیده برخی از ایرانیان خارج از کشور نیست. خصوصا آن دسته‌ای که متعلق بودن به تمام جهان و عدم وابستگی‌های قومی و ملی  را باور دارند و جهان را میهن مشترک تمام مردم می‌دانند یا حداقل کشور دومی‌ را که آنها را به زیبایی میزبانی کرده و همه آن‌چه را که ایران به آنها نداده است، سخاوتمندانه در اختیارشان گذاشته است، وطن دوم خود می‌دانند ولی نمی‌توانم دروغ بگویم هرگز  چنین حسی نسبت به هیچ کشور دیگری ندارم. حداقل فعلا ندارم.

ممکن است مثلا انفجار بمب در یک مترو، کشته شدن یک سیاه‌پوست در یک نزاع با پلیس و یا حتی دیدن کارتن خواب در جامعه میزبان مرا به شدت متاثر کند اما دروغ که نمی‌توانم بگویم اینها هنوز تبدیل به کابوس‌های ذهنی‌ام نشده، دغدغه‌هایم نشده‌اند. می‌دانم این شاید یک ایراد بزرگ باشد که از همه امکانات جامعه میزبان بهره‌مند هستم اما دلم جای دیگری است و احساس مسئولیتم برای جامعه دیگری است. راه برای تغییر هم همیشه باز است. شاید روزی که کشور ما کمی از ظلم و بدبختی‌های بی‌امان برهد یا روزی که خودم از این نگاه تک بعدی برهم آن وقت نگاه متفاوت‌تری نسبت به این مسئله داشته باشم.

با چه امید و آرزویی در کشور غریبه زندگی می‌کنید؟ در غربت به چه چیزی دلبستگی دارید؟

در طول پاسخ دادن به پرسش‌های همین مصاحبه متوجه عمق فاجعه شده‌ام که انگار شدت تک بعدی بودن‌ام فراتر از این‌هاست. خصوصا در مورد این سئوال که با چه امید و آرزویی در کشور غریبه زندگی می‌کنم و یا این که در غربت به چه چیزی دلبستگی دارم. راستش هیچ. همه دلبستگی‌ام به آزادی و امنیت اینجاست و همه آرزویم این است که از این دو امکان برای بهبودی وضعیت مردم ایران بهره ببرم. این شاید اوج خودخواهی یک انسان تلقی شود ولی از طرفی شاید به نو مهاجر بودن هم ربط داشته باشد که به تعبیر برخی از ایرانیان من هنوز چمدانم آماده بازگشت است و برای همین خیلی خودم را دلبسته اینجا نمی‌بینم و زندگی‌ام حقیقتا ملغمه‌ای از فرهنگ ایرانی و فرهنگِ جامعه غیر ایرانی نیست. دلبستگی‌ها هم که آسان رخ نمی‌دهد همچنان که آرزو هم آسان شکل نمی‌گیرد برای همین شاید اساسا این پرسش برای نومهاجران کمی زودهنگام است و مفهوم درستی ندارد.

تصور می‌کنید که در این شرایط نیز آن چنان که باید می‌توانید در خدمت جامعه ایرانی باشید؟ نگاهتان به این مقوله چگونه است؟

شاید در ذهن برخی از مخاطبان رسانه‌ای هنوز مانده باشد که در جریان حوادث پس از انتخابات جنجالی ریاست جمهوری سال ۸۸ تلویزیون صدای آمریکا خبرنگار پرشور و پرشتابی را نشان می‌داد که تازه از ایران خارج شده بود و به اکبر گنجی  مقابل سازمان ملل خرده می‌گرفت که با ترک ِ ایران اینک تبدیل به یک مهره سوخته شده است. آن روز که این سئوال را می‌پرسیدم هیچ‌گاه فکر نمی‌کردم خودم هم به عنوان یک روزنامه‌نگار که باید در بطن حوادث و اخبار باشد، زمان ماندنم در غربت آن‌قدر طولانی شود. سئوالم تلخ بود اما در مورد حرفه خودمان خیلی دور از  حقیقت نیست.

الان هم هنوز همان نگاه را دارم. ما دور از ایران می‌سوزیم اگر که به میزان اثرگذاری خود در مورد مسائل داخلی ایران آگاه نباشیم و دچار توهم اثرگذاریِ چشم‌گیر شویم. برای خدمت به جامعه ایرانی دور از ایران که باشید فقط بازوهای حمایتی و مکمل دوستان بازمانده در ایران خواهید بود بیش از این نقشی برای خود قائل نیستم و بارها هم گفته‌ام بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام را ترکِ ایران می‌دانم. حالا هم دور از ایران تلاشی اگر می‌کنم به معنی این است که در صدد جبران این اشتباهِ بزرگ هستم.

۳۰ دی ۹۰ | گاه نویس | ۴ نظر

گفتگو با فرزند شهیدی که از داخل ایران به خامنه ای نامه نوشت؛ تا آخر می ایستیم

گفتگویم با علیرضا پور پیرعلی که طی فراخوان نوری زاد نامه ای خطاب به رهبری نوشته بود تحت عنوان ما بارگه داده ایم . این گفتگو را در لینک زیر بشنوید:

آقای خامنه ای! زیاد به این اقلیت ده بیست درصدی دل نبند

فرزند یکی از شهدای جنگ عراق و ایران که در گذشته از حامیان آیت الله خامنه ای بوده است در این مصاحبه می گوید: آقای خامنه ای  نباید به حامیان  ده بیست درصدیِ خود دل ببندد چرا که بخش زیادی از این حامیان، به اصطلاح “نمک گیر” این نظام هستند و  ”نان” این اعتقادشان را می خورند.
علیرضا پور پیرعلی جوان سی ساله ای است که به تازگی از داخل ایران  و به دنبال فراخوان محمد نوری زاد نامه ای صریح و انتقادی به آیت الله خامنه ای منتشر کرده است. وی که در آن نامه خود را به عنوان یکی از حامیان آیت الله خامنه ای در دوران نوجوانی معرفی کرده است می گوید: یک بخش قابل توجهی از بسیج و اقشار اجتماعی ای که حامی رهبری هستند و به خصوص با ظهور احمدی نژاد اینها قرابت خاصی با بدنه ی سرکوبگر پیدا کردند در قهوه خانه های مردانه ای در تهران و شهرستانها تجمع می کنند یعنی  در میان جوانها یک چنین یارگیری ای در حال انجام است.
انتقاد به آیت الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی همواره  در فضای سیاسی ایران به عنوان «خط قرمز» محسوب شده است و مسولان علاوه بر «خط و نشان» کشیدن برای کسانی که از این خط قرمز عبور می کنند، اقدام به زندانی کردن این منتقدان کرده و فشارها را نیز علیه آنها افزایش می دهد.
برخی از زندانیان سیاسی که به عنوان منتقد رهبری محکوم شده اند و در فضای سیاسی و رسانه ای شناخته شده هستند، بعد از دو سال زندان حتی از امکان مرخصیِ یک روزه هم بهره مند نشده اند و خانواده های آنها در مصاحبه با رسانه های متعدد می گویند که نه تنها زندگی ِ این زندانیان بلکه زندگیِ شخصیِ فرزندان و سایر اعضای خانواده این زندانیان نیز به دلیل انتقاد از آیت الله خامنه ای مورد «تهدید» قرار گرفته است.
از علیرضا پورپیرعلی می پرسم با توجه به سرنوشت کسانی که به شخص اول کشور انتقاد کرده اند نگران نشر نامه و آینده ی خود نیست می گوید: این راه را باید تا آخر رفت آدمی به امید زنده است. متن این گفتگو در پی می آید:

آقای پورپیر علی اخیرا نامه ای از شما به رهبری جمهوری اسلامی منتشر شده است که به عنوان اولین سوال هر مخاطبی می خواهد بداند نگران نبودید از داخل ایران چنین نامه ای بنویسید؟ خاصه آنکه می دانید بسیاری از نامهنگاران و منتقدان شخص اول کشور به چه شرایطی گرفتار آمده اند.

راستش را بخواهید نه! اولا من وقتی که به این خانواده ها و بچه هایی که هزینه های سنگین داده اند –مادر ندا و سهراب و… و این بچه هایی که الان زندانهای طولانی مدت دارند مثل بهاره و ضیاء نبوی و… نگاه می کنم پیش خودم احساس شرمندگی می کنم. ثانیا من از نظر شغلی جایی گیر اینها نیستم. یعنی نه در اداره ای چیزی کار می کنم که از موقعیت شغلی خودم بترسم و نه جایی از رانتی استفاده می کنم که بخواهم نگران قطع شدنش باشم.

نوشته بودید که  در راهپیمایی بعد از آن خطبه ی معروف هم شرکت کردید، سی خرداد را می گویم؟ چه دیدید؟

بله. روز سی خرداد فردای روزی بود که آقای خامنه ای آن اشتباه تاریخی خودش را در نماز جمعه مرتکب شد. شاید بشود گفت که ارزش و پیامی که آن حضور مردم مخابره می کرد بسیار معنادارتر و کوبنده تر از حضور مردم در ۲۵ خرداد بود. چون دیگر همه مطمئن بودند که نظام و نیروهای سرکوب چه خوابی برای مردم دیده اند ولی باز هم همه با همان عزم و اراده آمدند تا نشان بدهند قرار نیست تسلیم بشوند. نیروهای سرکوب و گارد در این روز چنان در خیابانها، تاکتیکهای پیچیده ای برای سرکوب و متفرق کردن مردم پیاده می کردند که انگار دارند با یکی از ارتشهای پیشرفته ی نظامی دنیا مبارزه می کنند و نتیجه اش هم که شهادت جوانهای پاکی مثل اشکان سهرابی و مسعود هاشم زاده و… شد.

در نامه اشاره هایی داشتید به تغییر بنیادین و پله پله ای که در روش و منش و گرایشات فکری شما به عنوان یک نوجوان رخ داد؟ یعنی ابتدا بسیجی حامی خامنه ای بوده اید؟

بله. مربوط به زمان مدرسه می شود.

بسیاری از هم نسل های خودتان در همان روزها که شما حامی رهبری بوده اید، به عنوان منتقد از سوی بسیجیان کتک خورده اند و زندانی شده اند و به نوعی نفرتی از قشر بسیجی به دل گرفته اند که خب قابل انکار نیست. در این شرایط کمی شجاعت می خواست با عنوان بسیجی پیشین خود را معرفی کردن؟ چه شد که چنین کردید؟

خانم علی نژاد! اساسا در ذهن من این بود که به آقای خامنه ای بگویم زیاد هم به این اقلیت ده بیست درصدی دل نبندد. در حقیقت در پی آن فراخوان جناب نوری زاد، همانطور که در نامه هم گفته ام خواستم روایتی جدید را در جلوی چشمان رهبر بگذارم. ضمن اینکه سبزها کینه ای از کسی به دل نمی گیرند و اگر هر کدام از این کسانی که الان عمله ی دستگاه ظلم هستند به دامن مردم برگردند با روی باز از آنها استقبال می کنند.

در مورد تاثیر رسانه و تبلیغات حاکمیت برای معنوی و روحانی جلوه دادن رهبری نوشته بودید فکر می کنید چند در صد از جوانان فعلی که حامی رهبری هستند هنوز تحت تاثر این تبلیغات غالب در کشور هستند؟

یک بخشی که من در نامه ام به رهبری جمهوری اسلامی به طور گذرا به آن پرداختم گروهی از حامیان رهبری هستند که جزء لمپنها دسته بندی می شوند. در حقیقت یک بخش قابل توجهی از بسیج و اقشار اجتماعی ای که حامی رهبری هستند لمپنهایی هستند که به خوبی توسط برنامه ریزان فرهنگی نظام جذب شده اند و به خصوص با ظهور احمدی نژاد اینها قرابت خاصی با بدنه ی سرکوبگر پیدا کردند. بگذارید یک نکته ای را خدمتتان عرض کنم. به طور مثال قهوه خانه های مردانه ای که در تهران و شهرستانها وجود دارد خودش یک پایگاهی است که محل جمع شدن اینهاست. یعنی می خواهم بگویم به خصوص در میان جوانها که دیگر زیاد هم شاید آن ذهنیتهای مذهبی قوی نباشد –این یک واقعیت است- یک چنین یارگیری ای در حال انجام است. نکته ی دیگری هم که باید در پاسخ به شما بگویم این است که شاید بحث تبلیغات و اعتقاد را ما باید در کنار این مساله بگذاریم که بخش زیادی از این حامیان، به اصطلاح “نمک گیر” این نظام هستند و “نان” این اعتقادشان را می خورند و این، کار را کمی پیچیده می کند.

خب ممکن است بگویید جرقه ای که منجر به شکستن تصویر برساخته از رهبری در ذهن خود شما شده است چه بوده؟

حقیقتش را بخواهید الان زیاد یادم نیست ولی برای اولین بار مصاحبه ی خاتمی با خانم امانپور به دلم نشست و این ارادتی که نسبت به خاتمی ایجاد شد را که در کنار تلاشهای رهبری برای تخریب خاتمی کنار هم بگذاری آن نتیجه را می دهد.

شاید نشود با یک جامعه آماری دقیق صحبت کرد ولی فکر می کنید چند درصد از بسیجان فعلی که هنوز خود را ولایی و حامی رهبری می دانند ممکن است بعدها مثل شما تغییر کنند؟ آیا دشوار است؟ آیا احتمال می دهید قلم های دیگری نیز شرح روزهای تغییر خود را بنویسند؟

راستش را بخواهید من خیلی خوش بین نیستم! یعنی به نظر من وقایع بعد از انتخابات ۸۸ برعکس چیزی که آقای خامنه ای می گوید و از آن به فتنه –یعنی قاطی شدن حق و باطل- تعبیر می کند کاملا خوی توحش این نظام را عریان کرد و اگر کسی می خواست معیاری برای انتخاب حق از باطل پیدا کند، همه چیز واضح و آشکار شد. آن اتفاقی که شما مدنظرتان است به نظر من فقط در صورتی رخ می دهد که “نان” اینها قطع شود و این دکان دین فروشی و تزویر تعطیل شود.

اساسا چنین نامه نگاری هایی می تواند چه تاثیری داشته باشد؟

والا این را هم دقیق نمی شود گفت. به هر حال آدمیزاد به امید زنده است. ولی یک بخشی از آن تاثیر مربوط می شود به داخل جبهه خودمان –یعنی درون حرکت جنبش سبز.

مگر چند درصد جامعه ایرانی به اینترنت دسترسی دارند؟ چون این نامه ها که خانه به خانه و سینه به سینه نمی چرخد و در قاب تلوزیون های رسمی کشور هم که نمی نشیند پس چقدر به خطر کردن و ریسک اش می ارزد که زندگی و حریم شخصی خود را نا امن کنید؟

خب اینترنت که شاید اکثر خانواده های شهری الان به اینترنت دسترسی دارند. هر چند که روز به روز این دولت برای محدود کردن و فیلترینگ سایتهای مخالف هزینه های سرسام آور می کند. در مورد آن بحث ریسک کردن هم من فکر می کنم که دیگر از ما و جوانی ما که گذشت ولی باید فکری به حال این بچه های معصوم کرد.

سوالی که شاید کمی تلخ باشد در تمام این سالها به نام پدران شما که در روزهای جنگ عراق و ایران شهید شده بودند بیانه ها و شکوایه ها علیه دگر اندیشان صادر می شد و حتی به اسم توهین به خون شهدا روزنامه های منتقد را بستند؟ آن زمان ها چه احساسی داشتید و حالا چه احساسی دارید؟

خب طبیعتا ناراحت کننده است. اینها در حقیقت برای تطهیر خودشان و پیش بردن اهداف نامشروع خود نام و یاد آن عزیزان را لجن مال کرده اند. ساده اندیشی است که بگوئیم نتوانسته اند و نشده است. این اتفاقی است که برای بسیاری از مقدسات رخ داده است. ناراحت کننده و دردناک است.

از حامی رهبری به اصلاح گری رسیدید آنطور که در نامه نوشتید در چنین شرایطی که بر کشور حاکم است و اصلاح طلبان هم در قدرت نیستند تا بشود گفت اصلاحات را در بدنه ی قدرت پی بگیرند آیا اساسا می شود به اصلاحات امیدوار بود؟

اصلاح طلبی در شرایط کنونی کشور اساسا بی معناست. چنانچه نخواهیم حکمی به این قطعیت صادر کنیم و اصرار به استفاده از چنین تابلویی داشته باشیم –که به نظر من بی مورد است- حداقل باید بگوئیم پس از انتخابات ۸۸ و جریانات بعد از آن، ما نیاز به یک بازتعریف صریح، سخت گیرانه و دقیق از اصلاح طلبی داریم که بتواند شرایط جدید و اقتضائات کشور را در بر بگیرد.

حالا که به این نتیجه رسیده اید پاسخ تان چیست به کسانی که می گویند ما که از اول چنین می گفتیم و این اصلاح خواهان بودند که  پیروزی جنبش اعتراضی را کند کرده اند؟

در مورد قضاوت آن کسانی که شما فرمودید هم باید گفت که فارغ از انتقاداتی که به اصلاح طلبان به خصوص در زمینه ی مماشات با حاکمیت به قیمت زیر پاگذاشتن حقوق و مطالبات ملت وارد است، اتفاقا بخش مهمی از توسعه ی دامنه ی آگاهی های مردم و آماده سازی آنها برای خیزش و حرکت به سمت ساختن آینده ای روشن مربوط به دوران حضور اصلاح طلبان در قدرت بوده است. ضمن اینکه همین الان بخش قابل توجهی از فعالین سیاسی اصلاح طلب و همچنین رهبران شجاع جنبش، در حال پرداختن هزینه های ماندن در کنار مردم هستند.

نگاهت به انتخابات پیش رو چگونه است؟ 

خب قطعا شرکت در چنین انتخاباتی بی معنی است.

باز هم این را می پرسم که چه پاسخی دارید به به کسانی که در گذشته شعار تحریم می دادند اما از طرف خود شما (شاید) و بخش هایی از سیاسیون نقد می شدند؟

میدان سیاست، عرصه ی کل کل و کری خوانی و رو کم کنی نیست. اگر هر گروهی بخواهد پیشاپیش صرفا مواضعش را توجیه کند ما تا ابد در سیکل باطل قرار می گیریم و اشتباهاتمان را تکرار می کنیم. ما، هر دو گروهمان باید اشتباهاتمان را کشف و واکاوی و نقد کنیم. ما –کسانی که در انتخاباتهای گذشته شرکت داشتیم و حضور در عرصه انتخابات را تبلیغ می کردیم- هم اشتباهات بزرگی داشته ایم. شاید اگر اصلاح طلبان، اینطور چک سفید امضاء به بدنه ی اقتدارگرای حاکمیت نمی دادند و حضور خودشان در قدرت را مشروط به امکان نمایندگی مطالبات مردم می کردند، اقتدارگرایان اینگونه در برخوردهای حذفی خود که منجر به دفن سویه های مردمسالارانه ی نظام موجود شد مصمم نمی شدند و از طرفی ما اکنون شاهد این نبودیم که افراد فرصت طلبی مثل کواکبیان و خباز با تابلوی اصلاح گری وارد مجلس شوند و اینگونه به حرکت عظیم و جنبش سبز ملت، دهن کجی کنند. از طرف دیگر کسانی که مثل گرامافونی که سوزنش روی یک نقطه گیر کرده باشد، مدام –و در هر انتخاباتی- دم از تحریم می زنند باید به این نکته دقت کنند که کل حرکتی که الان شکل گرفته، زائیده ی انسجام و تحرکی است که طی حضور مردم در انتخابات اخیر شکل گرفت و نیز از برکات حرکت اصلاحی سال ۷۶ به شمار می رود.

شما الان داخل ایران هستید آیا نگران این گفتگو پخش صدایتان نیستید؟ 


این راهی هست که ما شروع کردیم و تا آخرش هم می ایستیم. به هر حال آدمی به امید زنده است.

۲۹ دی ۹۰ | گاه نویس | ۳ نظر

در هیاهوی عریانی؛ لباسِ قضاوت های مطلق از تن در آوریم

 

 

 به این عکس نگاه کنید؛ بدن نیمه عریانش را سراسر پوشانده اند با ابری از عرف، قانون، قضاوت و هزار و یک دلیلِ‌ مرتبط با سپهرِِ سیاسی و  رسانه ای و اجتماعی ایران.

 

 این کاری است  که رسانه های  حامی و هوادار حاکمیت با عکسِ نیمه عریانِ گلشیفته فراهانی کرده اند. شاید این عکسِ محو شده یک حُسن دارد و آن اینکه نگاهِ بیننده محوِ نگاهِ یک بازیگرِ جوان ایرانی  می شود و به یادِ آدم  می آورد که با همین چشم ها  بارها روی صندلی های فرسوده ی سینمای ایرانی گریه کرده است، خندیده است و نفس گاهی در سینه حبس و گاهی رها کرده است. حُسنِ این عکس شاید  این باشد که حالا بعد از یک روز جدال و نزاع، نگاه ها از  دست های حصار شده بر پستان یک زن که «میم مثلِ مادر» را نه بازی که زندگی کرده بود، به چشم هایش خیره می ماند و  آنگاه می شود از زاویه ای دیگر نگاهی انداخت به اینکه مخالفان این حکومت و نه خودِ حکومت با این عکس و با این اتفاق که هنوز زوایای دیگرش از طرف خود گلشیفته فرهانی روشن نشده است چه کردند:

 

 

 

گلدن گلوب «غرور جریحه دارِ ایرانی» را بسامان کرد و گلشیفه  ایرانیِ سرشار از اما و اگر را «گیج و گنگ» .

 این دو تصویرِ کلی و عاری از پیشداوری است از ایران و ایرانی. و اما همه ی اشتباهِ ما همینجاست که گاهی یادمان می رود ایران دو شقه شده است شقه ای حقیقی و شقه ای دیگر مجازی.

 

 درست است که  ساکنان سرزمین مجازیِ ماهواره و اینترنت، از دل همان خیابان ها و خانه های حقیقی به خطوط اینترنت و ماهواره ای متصل می شوند، پس نماد و نماینگر بخش هایی از جامعه ی ایرانی اند اما ساده انگاری است اگر فکر کنیم آن دسته از مردمانی که در بزنگاه های مهمِ تصمیم سازی برای کشور به میدان «آورده» یا «فراخوانده» می شوند همپای ما با اصغر فرهادی  شاد شدند و با عکس های نیمه عریان گلشیفه فراهانی  گیج و درگیرِ بگو مگو شدند.

   این دنیایی است که ما در فضای مجازی ساخته ایم؛ دوراهی و دوگانه ی خوب و بدِ مطلق. یعنی به عکس عریان فراهانی و جایزه ی جهانیِ فرهادی  به مثابه ی یک ایدوئولوژی یا یک تئوری مهم سیاسی نگاه می کنیم که اگر  هواه خواه یک جریانِ فکری قرار است رای و نظری جلب کند حتما باید بگوید رابطه و نسبت فکری اش با عکس های نیمه عریان گلشیفته چیست، و در دیگر سو بگوید آیا اصغر فرهادی را سزاوارِ برنده شدن یک جایزه ی جهانی می دانست یا نه.  در چنین دوگانه سازی هایی نتیجه همین است که یک شب مست و مفتخر می شویم و بزن و بکوب و برقص و بخند که آبرو خریدیم در جهان و شبی دیگر  مفتضح پنجه بر صورت هم می کشیم که ای وای آبرومان بر باد رفت.

 

  موافقان و مخالفان یک عکس نیمه عریان دامنه ی اختلاف شان چنان بالا می گیرد و هر یک خود را محقِ مطلق می بینند که انگار یادشان رفت ما تا همین یک شب قبل با هم و با صدای بلند و شانه به شانه ی هم می خندیدیم  و همپایِ یک ایرانیِ دیگر از پله های سنِ افتخار بالا می رفتیم. حالا هی حواس همسایگانِ مجازی به صفحه ها و دست نوشته ها و واگویه های یکدیگر است و رابطه و نسبت خود را با آدم ها بر اساس موافق یا مخالف بودن با عکسِ عریانِ گلشیفته فراهانی تعریف می کنند و در این رهگذر هی  همدیگر را از پله های قضاوت به پایین پرتاب می کنند…

 

  گفتگوهای نابی هم در گرفت که حساب اش از این مقال جداست ، نکته در مورد آن بخشی از ماست که گفتیم اگر  عکس گلشیفته را پسندید پس روشنفکر هستید اگر نه، پس اخلاق گرای عقب مانده هستید و دسته ای دیگر که گفتند اگر عکس گلشیفته را ستایش کردید بی بند و باران روشنفکر نما هستید و اگر موضع ضدِ عریانی گرفتید اخلاق گرایانِ مبادیِ آداب. یعنی به همین سادگی هست؟ این عکس در هزارتوی پیچیده ی یک جامعه ی پیچیده باید قضاوت شود و بسیاری از ما به تناقض گرفتار آمدگان، هرگز قاضیان خوبی برای قضاوتِ یک شبه در مورد این عکس نیستیم….مجال دهیم گفتگو ها فارغ از دوگانه سازی های مبتنی بر قانونِ «همه یا هیچ» شکل گیرد. .

  ما بازجویانِ مجازی نیستیم که مدام می خواهیم دل و روده ی آدم ها را بالا بیاوریم و ببینیم آیا با ما هم نظر اند یا در جبهه ی مقابل ایستاده اند. کسانی هستند که در این میانه اساسا دغدغه شان عریانی  بانو و  و  حتی جایزه فرهادی نیست. آنها هم ایرانی اند اما دردها و دغدغه های دیگری دارند.  چه خطای فاحشی که جمعی  عریانی گلشیفته و جمعی  سخنوری نکردن فرهادی در مورد سانسور و فقدان آزادی در ایران را بی احترامی به دغدغه های زندانیان و مبارزان ایرانی می دانند و جمعی دیگر پایکوبی و شادی نکردن برای  این دو اتفاق هنری را ایزوله شدن در فضای خاکستری مبارزه ی سیاسی می دانند.

 

جمعی همه چیز را توطئه می بینند و اساسا انتشار عکس نیمه عریان یک هنرمند را زیر سوال بردن هنر و سینمای ایران و یک توطئه ی از پیش برنامه ریزی شده می بینند و جمعی اگر فردا هر کسی را در ایران به دار زنند و زندانی کنند  و  قفل بر در هر انجمن و صنف هنری زنند گلشیفته را مسوول می دانند که اذهان عمومی را از رنج دار و درفش به عریانی پرتاب کرده است غافل  از آنکه این حکومت سالها بی  آنکه منتظر بهانه بنشیند قفل بر دهان تک تک شهروندان و خانه های هنرمندان و دگراندیشانش زده است و چوبه ی دارش هم بی بهانه ی گلشیفته ها همیشه برپا و مهیاست و این مردم هستند که باید تمرین کنند با یک عکس و یک جایزه ملتِ در رنج را فراموش نکنند.

جمعی این عریانی را مبارزه با پوشش اجباری حکومت و  نفیِ نگاه  ناموس پرستِ ی یک جامعه می دانند و قفل بر دهان هر آنکس می زنند که تنها به بستر و فضا و زمان این عریانی منتقد اند و در ساده ترین شکل  ممکن هر منتقدی را مالک تن و جسمِ زن می دانند و با استدلال احترام به آزادیِ فردی  دیگران را  متحجر می خوانند.

 

این واکنش ها و واگویه های ضد و نقیض را ببینیم و باور کنیم که هیچ نگاه و نظری مطلق نیست و هرکه مثل ما فکر نمی کند الزاما دشمن «آزادی» یا «اخلاق» نیست. عینکِ «مطلق» بینی از چشم برداریم و نگذاریم «منطق» مظلوم افتد در افق نگاه مان. عریان شویم از تن پوشِ جنگ و جدل هایی که همیشه به فکر برنده شدنِ‌خویش ایم و بازنده شدنِ دیگری.

 خود را از لذتِ چنین عریان شدنی محروم نکنیم و لباسِ قضاوت های مطلق از تن در آوریم.

 

۲۸ دی ۹۰ | گاه نویس | ۴ نظر

پیش از اعدام کاری کنید؛ خواهر سعید ملک پور از یک سال و شش ماه انفرادی می گوید

  ساعات پایانی اجرای حکم  که نزدیک می شود، اعتراضات رسانه ها، مردم و محافل حقوق بشری نیز جدی تر می شود. در حالی که بیاد پیش از قرار گرفتن طناب دار بر گردن یک انسان کاری کرد.  در مورد سعید ملک پور هم  بارها این حکم تایید و بعد به تعویق انداخته شد. این زندانی محکوم به اعدام تابعیت ایرانی کانادایی دارد.

سعید ملک پور، فارغ التحصیل رشته مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف و ساکن کشور کانادا  طی نامه ای شرح شکنجه ها و نحوه اخذ اعترافات ازخود را مفصل شرح داده واعلام کرده بود که زیر شکنجه وادار به اعتراف علیه خود شده است.

 اینگونه اعترافگیری ها در دادگاه متهمان انتخابات نیز سابقه داشته  تا آنجا که  احکام صادر شده برای متهمان حوادث پس از انتخابات با تردید جدی افکار عمومی مواجه شد.

بشنوید صدای خواهر سعید ملک پور را که از تایید حکم اعدامِ برادر خبر می دهد 

خواهر سعید ملک پور یکی از فعالان سایبری که به اعدام محکوم شده است در گفتگو با مسیح علی نژاد می گوید:حکمبرادرمدر دیوان عالی کشور بدون اطلاع قضات دیوان عالی مورد تأیید شفاهی قرار گرفته است و به خاطر این روند غیر قانونی که توی پرونده اش صورت گرفته ما خیلی نگران سعید هستیم..
مریم ملک پورادامه می دهد: برادرم هیچ جرمی مرتکب نشده است،سعید واقعا نابغه بود،یک نرم افزاری ساخت و سایت های مختلف از نرم افزاری که او ساخته استبریا آپلود کردن عکس ها در اینترنت استفاده کرده اند. و هر سایتی هم استفاده خودش را کرده است.سعید مسولیتی در این زمینه ندارد. مثل این است که اگر یک نفر با چاقو آدم بکشد مسولانبروند چاقو ساز را دستگیر کنند.

وی با بیان اینکه برادرم در طول سه سال و چند ماهی که در اوین زندانی بود،مدت یک سال و شش ماه را در سلول انفرادی سپری کرده است می گوید: برادرم قربانی بازی های سیاسی شده است. برادرم کاملا بیگناه است و ما خواستار آزادی او هستیم.
وی یکی از نکات غیر قانونی بودن پرونده را عدم حضور کارشناسان سابیری قوه قضاییه در این پرونده می داند و می گوید: به جای اینکه از کارشناس های رسمی استفاده کنند از خود بازجوها استفاده کردند و معلوم است که آنها بدون غرضدر مورد این پرونده نظر نمی دهند.
خواهر سعید ملک پور با بیان اینکه به بسیاری از مسولان نامه نوشته اند اما هیچ جوابی نگرفته اند می گوید: یک بار دیگر من و مادرم از همه می خواهیم که از قتل یک انسان جلوگیری کنند. تمام اتهاماتی که برادرم زده اند مسخره است، سعید واقعا بیگناه است، همین سه سال و چند ماهی که در زندان بوده هم کاملا غیر قانونی بود.وقتیامروز شدیم کهحکم اعدام برادرم تایید شده است شوک به من وارد شد و هنوز جرایت نکرده ام که این خبر را به مادرم بگویم. با این همه ما به امید زنده ایم و امیدواریم مسولان جلویاعدام برادرم را بگیرند. .

تدوین: س. دانشی

۲۷ دی ۹۰ | گاه نویس | ۵ نظر

سینماگرانی که در ایران فاحشه می خوانید در جهان افتخار می آفرینند

 

 

 

 

این خانواده، خانواده بزرگ ایرانی را در دنیا نمایندگی کرد، وقتی از صلح و لبخند گفتند و نه از دشمنی و جنگ…

 

این روزها نام ایران در صدر اخبار بود آن هم به خاطر سیاستمداران جنگ خواهی که مدام برای دنیا شاخ و شانه می کشند و دنیا نیز سایه ی تهدید حمله ی نظامی را همیشه بر سر دارد.

تیتر نخست گاردین در مورد حمله نظامی به ایران بود، میزگردهای مهم رسانه های معتبر در مورد «ایران هسته ای» بود  و مدام مردم را جنگ طلب نشان دادن.  پارلمان ها و اتحادیه ها و نشست ها و کنفرانس های مهم دنیا در مورد ایران بود و جنگ احتمالی.

کم کم  تیترهای دیگری به کمک آمد و مردمی که در لباس «دانشجو» از دیوار سفارت انگلیس بالا رفتند و  دوباره پرچم آتش زدن، دوباره شیشه شکستن، دوباره شیشکی کشیدن به جای شعور و منظقِ نقد داشتن در صدر اخبار نشست….

در این وانفسا هر چقدر تلاش می شد تا گفته شود حساب سیاستمداران از مردمِ ایران جداست و مردم ایران صلح دوست هستند، صدا به صدا نمی رسید تا آنکه یک نفر روی سن رفت و گفت مردم ایران به راستی مردم صلح دوستی هستند  و او کسی نبود جز یک تن از اعضای خانه ی سینما گرانی که اهالی اش را دولت دوستان فاحشه خواندند و درش را تخته کردند.

این است راه درازی که هر ایرانی در پیش دارد علی رغم تمامی محدودیت ها و تحقیر کردن ها راهش را خودش می سازد. سینماگری که جای هزار سیاستمدار توانست مردم خودش را در دنیا نمایندگی کند و این میسر نشد جز به همراهی تیمِ سربلند همراهش.

درست است که سینمای لیلا حاتمی را را در داخل ایران  آتش زدند اما او هم با بازی شاهکارش وقتی کمک کرد تا اصغر فرهادی روی سن بنشیند آتش انداخت به جان همه ی آنانی که به جای خوشحالی برای این سربلندی ملی در تحریریه هاشان نشستند و برای دست دادن اصغر فرهادی و آنجولیا جولی مرثیه خواندند.

 

 

ساسان آقایی  روزنامه نگار این گفته های  اصغر فرهادی  در جشن خانه ی سینما را  نشانه ای می بیند که وزارت ارشاد هم برای سازندگان فیلم شاخ و شانه کشید:

 

«امیدوارم وضع مملکت طوری شود که گلشیفته بتواند برگردد، امیدوارم وضع مملکت طوری شود که بهرام بیضایی برگردد، امیدوارم وضع مملکت طوری شود که امیر نادری برگردد، امیدوارم وضع مملکت طوری شود که محسن مخملباف برگردد و امیدوارم وضع مملکت طوری شود که جعفر پناهی فیلم بسازد . امیدوارم وضع به این گونه نماند و به‌زودی وضع بهتری را شاهد باشیم…»

برای همین آرزوهای خوب، پروانه‌ی ساخت «جدایی نادر از سیمین» از سوی غاصبان وزارت ارشاد لغو شد. اگر آن ماجرا را یادتان باشد، می‌فهمید که سجادپورها، شمقدری‌ها، حسینی‌ها، امروز که جدایی نادر از سیمین، گلدن‌گلاب را برده است، چه حال ناخوشی دارند و اصغر فرهادی چه خار سوزنده‌ای در چشمان این دولت است.

به عکس این خانواده سینمایی کوچک نگاه می کنم که همراهی و همدلی و هماهنگی شان در یک کار و هدف مشترک، خانواده بزرگتر ایرانی را  بالانشین کرد تا معرف واقعی مردم ایران باشند در جهان.

 

۲۶ دی ۹۰ | گاه نویس | ۴ نظر

هشت بسیجی در جریان پرونده قتل یکی از معترضان راهپیمایی ۲۵ خرداد احضار شدند

بشنوید صدای زنی را که از داخل ایران همچنان با امید پیگیر پرونده ی قتل همسرش در راهپیمایی ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ است و خبر می دهد که هشت بسیجی به دادسرای نظامی احضار شده اند.

با نگاهی روند پرونده احضار عاملان قتل امیر جواید فر، محسن روح الامینی و محمد کامرانی فر و دادگاهی که برگزار شد می بینیم همچنان آمران پرونده کهریزک آزاد هستند و خانواده های این کشته شدگان بارها نسبت به اینکه سعید مرتضوی آمر اصلی این پرونده آزاد است اعتراض کردند. به این ترتیب ممکن است خیلی ها نسبت به احضار بسیجیان در این پرونده هم خوشبین نباشند اما همه این پیگیری ها نشان می دهد که در مواردی به هر دلیلی خود حاکمیت ناگزیر است در مقابل پیگیری های مصرانه خانواده ها تسلیم شده و اعتراف کند که بسیجیان و نیروهای امنیتی و نظامی در حاکمیت  به روی مردم گلوله و باتوم کشیدند و  معترضان را کشتند.

 

و وقتی می پرسم چگونه امید به شناسایی عاملان و آمران در دستگاه قضایی دارید وقتی رییس قوه قضاییه می گوید تنها یک نفر کشته شد و از طرفی نماینده رهبری در سپاه نیز گفته است فتنه گران مهدورالدم بوده اند می گوید: این که می گویند کشته شدگان مهدورالدم هستند موضوع جدیدی نیست اما من تا آخر پیگیر پرونده خواهم بود.

لادن مصطفایی می گوید: بعد از گذشت بیش از دو سال به تازگی فرمانده پایگاه بسیج ۱۱۷ عاشورا و هفت نفر از کسانی که در این پایگاه حضور داشتند در جریان رسیدگی به پرونده کشته شدن علی حسن پور به دادسرای نظامی احضار شده اند.

وی در خصوص اینکه آیا فرمانده بسیج پایگاه ۱۷۷ عاشورا و سایراحضار شدگان به عنوان مطلع به دادسرای نظامی احضار شده اند یا متهم می گوید: در مجموع ۸ نفر از این پایگاه را خواسته اند تا در مورد اتفاقاتی که آن روز مقابل پایگاه رخ داده است پاسخگو باشند به این دلیل که آن روز هفت نفر مقابل همین پایگاه کشته شدند. چون اسلحه ای که آن روز علی با آن کشته شده است ، کلاشینکف بوده حالا باید دید که آنها چه دلیلی را برای شلیک به معترضان عنوان می کنند.

وی ادامه می دهد:‌ به عنوان مثال ممکن است بگویند شرایط آن روز به گونه ای بوده که ما باید به مردم شلیک می کریدم، چون این معترضان قصد تسخیر پایگاه بسیج را داشتند و به غلط هم گفته شده که آنها به داخل پایگاه رفته و همانجا کشته شدند در حالی که این صحت ندارد و همه آنها بیرون پایگاه مورد اثابت گلوله قرار گرفته اند من به قاضی هم گفتم همسرم بیگناه بوده و فقط برای اعتراض رفت که به سرش شلیک کردند.

همسر علی حسن پور در مورد همچنین می گوید این روزها که به انتخابات نزدیک می شویم وقتی می بینم نتیجه رایی که دو سال گذشته خودم به صندوق انداخته بودم چه شد، شخصا حاضر به شرکت در انتخابات نیستم….

۲۵ دی ۹۰ | گاه نویس | نظرات

ترور کار صهیونیست هاست در مورد کشته های انتخابات من اهل ارومیه هستم خبر ندارم

بشنوید این سخنان یک نفر هست در قامت نماینده ی مجلس.  سوالم در مورد ترور استاد دانشگاه تمام نشده نماینده ی اصولگرای مجلس پاسخ می دهد: بسم الله الرحمن رحیم ما این شهید را تقدیم امام زمان می دهیم.

جان آدمی را چنین استدلال می آورند….

 

این حرف های نادر قاضی پور است در قامت یک نماینده مجلس که پیش از  هر تحقیق قضایی می گوید کار کار صهیونیست هاست . وقتی می پرسم کشته شدن مردم در راهپیمایی ها کار چه کسانی بوده می گوید: من اهل ارومیه هستم خبر ندارم بعد هم می گوید: .آزادی با لختی فرق دارد… آزادی آری بی بند و باری خیر… هر کسی راهپیمایی می آید باید روزه دار باشد، هر کس می آید راهپیمایی باید روزه دار باشد ما روزه خواری نداریم….اینجا تلفن قطع شد و در تماس دوباره هم ایشان گفت: «شما سوالات را پرسیدی من هم نظرم را در باره شهیدان مان گفتم دیگه بقیه حرف اضافی می شود»….

رسانه های داخلی  خبر داده اند که یک استاد دانشگاه به نام  مصطفی احمدی روشن در بمب گذاری در شمال تهران، کشته شده است.

 

در مورد انگیزه و عوامل این بمب گذاری، خبرگزاری فارس به نقل از صفرعلی براتلو، دبیر شورای تامین استان تهران، نوشته است که بمب مغناطیسی به کار رفته در انفجار خودرو پژو، از نوع بمب هایی بوده است که “قبلا نیز برای ترور دانشمندان از آنها استفاده می شده و در واقع کار صهیونیست هاست.”

 

۲۱ دی ۹۰ | گاه نویس | ۲۹ نظر
« نوشته قبلی

بانک اطلاعاتی شهدای سبز

RSS دماسنج

گاه نویس

  • به افتخار فرهادی به یادِ پناهی هم باشیم؛ درود بر فرهادی سلام بر پناهی….
  • مصاحبه با یک نماینده مجلس در مورد گرانی ارز و قحطی در کشور؛ مردم لپ پرتگاه، مسولان غیرپاسخگو
  • وقتی یک ایرانِ هسته ای برای زندانیان سیستم گرمایی ندارد
  • ما ملتِ هزارپاره در غربت؛ حکایتِ ما ایرانیان و جامعه ی میزبان
  • گفتگو با فرزند شهیدی که از داخل ایران به خامنه ای نامه نوشت؛ تا آخر می ایستیم
  • در هیاهوی عریانی؛ لباسِ قضاوت های مطلق از تن در آوریم
  • پیش از اعدام کاری کنید؛ خواهر سعید ملک پور از یک سال و شش ماه انفرادی می گوید
  • سینماگرانی که در ایران فاحشه می خوانید در جهان افتخار می آفرینند
  • هشت بسیجی در جریان پرونده قتل یکی از معترضان راهپیمایی ۲۵ خرداد احضار شدند
  • ترور کار صهیونیست هاست در مورد کشته های انتخابات من اهل ارومیه هستم خبر ندارم

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License