همسر یکی از شهدای بیست و پنج خرداد: مردم و رهبران جنبش ما را تنها نگذارید
به این عکس خوب نگاه کنید: مقبره ای که در آن عکس شهید محرم چگینی و قران و چند شاخه گل بود را شکستند، از جا کندند و بردند. درست در همین روزها که ما از یاس و سکون و مرگ جنبش حرف می زنیم، آنکه عزیزش را در راهپیمایی بیست و پنج خرداد از دست داده است بعد از یک سال وقتی به مقبره و سنگ قبر شهیدش نیز حمله می کنند، از امید حرف می زند و می گوید این حمله های وحشیانه او را در هدفش راسخ تر کرده است. برای او جنبش زنده است و تنها یک خواسته دارد که مردم و رهبران جنبش آنها را تنها نگذارند. می گوید درست است مثل پارسال مردم به خیابان نمی آیند اما به موقعش همه باهم خواهیم بود.
متن مصاحبه ام با همسر یکی از کشته شدگان راهپیمایی بیست و پنج خرداد که در جرس منتشر شده است:
معصومه چگینی همسر شهید محرم چگینی در گفتگویی تلفنی با جرس خبر داد: طی دو هفته متوالی به مزار این شهید که در راهپیمایی ۲۵ خرداد مورد هدف گلوله قرار گرفته بود، حمله شده است اما در عین حال پیگیری های آنان از طریق مسولان بهشت زهرا نتیجه ای نداده است.
وی ضمن ابراز ناراحتی شدید از هجوم به سنگ قبر این شهید راهپیمایی بیست و پنج خرداد، در تشریح این واقعه گفت: هفته اول که تمام شیشه های مقبره همسرم را شکستند و این هفته وقتی به مزار همسرم رفتم ، دیدم با بی رحمی تمام، عکس شهید و قرآنی که در مقبره بود را هم بردند، حتی تابلویی که از نام شهید ساخته بودیم را نیز از جا کندند و بردند.
خانم چگینی با بیان اینکه برای آنها هویت کسانی که مقبره این شهید را تخریب کرده اند، هنوز روشن نیست، یادآور شد: ابتدا به مسولان بهشت زهرا مراجعه کردم اما آنها می گویند بروید در ساختمان اداری، از آنجا به جای دیگر و در نهایت هم گفته اند، بروید یک تابلوی دیگر بر سر مزار نصب کنید.
وی ادامه داد: شاهدانی که در بهشت زهرا بوده اند، می گویند، چهارنفر با هجوم به مقبره همسرم در قطعه۲۵۶ تابلویی که ما خودمان برای همسرم درست کرده بودیم را از جا کندند ولی آنها هم نتوانستند تشخیص دهند که این افراد چه کسانی بودند و با چه هدفی اینکار را انجام دادند.
وی ضمن ابراز تاسف از این واقعه خطاب به مسولان می گوید: در تمام این یک سال، هیچ کسی سراغ مان نیامد، یک کارت شهید هم دادند دست مان و بعد گفتند بروید دنبال دیه که همان را هم نداده اند اما هرگز حاضر نشدند به ما بگویند چه کسی همسر من و جوانان بیگناه این کشور را تنها به جرم آنکه دنبال رای گمشده خود بودند با گلوله کشته است. چطور می شود که در خیابان های همین کشور کسانی به سمت این مردم و در برابر چشمان ما گلوله شلیک کنند و بیش از یک سال هم بگذرد و نه تنها جوابگو نباشند بلکه هر روز داغ ما را هم تازه تر کنند.
وی گفت: وقتی به خانه برگشتم و هیچ کس جوابگوی این نبود که چه کسی شیشه های مقبره همسرم را شکسته است، با خودم گفتم مگر وقتی به سنگ قبر ندا حمله کردند، کسی جوابگو بود که حالا ما دنبال جوابگویی مسولان باشیم اما از فردا دوباره پیگیر می شوم تا ببینم چه کسانی چنین بی رحمی می کنند که همین دلخوشی های کوچک خانواده های داغدار را هم از آنها می گیرند.
همسر این شهید ۲۵ خرداد، با بیان اینکه در تمام این یک سال سخت ترین روزهای زندگی اش را در شرایط دشوار روحی، اقتصادی و تنهایی تجربه کرده است، می گوید: اما علی رغم همه این فشارها امیدی در دلم هست که با این امید زندگی می کنم.
وی می گوید: اگر چه با دیدن شیشه های شکسته شده مقبره همسرم، داغی که در روز کشته شدن او به دلم گذاشته بودند را دوباره تازه تر کردند و درست یاد همان روزی افتادم که همسرم را از دست داده بودم اما هدفی در دلم هست که به زندگی ام معنای دوباره بخشیده است. هدفی که با رفتن همسرم من هم به آن باور پیدا کردم که هرگز نباید راه او و راه آن همه جوانان نازنینی که بیگناه کشته شدند را فراموش کنیم.
وی ادامه داد: درست است که دیگر در خیابان راهپیمایی برگزار نمی شود، درست است که مردم ساکت به نظر می رسند اما من فکر می کنم در دل ما چیزی هست که به این راحتی ها فراموش نخواهیم کرد، چون نه همسر من و نه سایر جوانان که به خیابان رفته بودند رای خودشان را پس گرفته اند و نه به ما جواب داده اند که قاتلان عزیزان ما چه کسانی هستند.
خانم چگینی می گوید: مگر می شود این همه خون پایمال شود، مگر می شود مردم فراموش کنند که در برابر چشمان شان ، آن همه آدم را با گلوله کشتند و بعد هم به داد هیچ خانواده ای نرسیدند. من همه امیدم این است که بالاخره یک روزی قاتل همسرم را پیدا کنم و نگذارم خون همسرم و بقیه جوانان پایمال شود و خواهشم از رهبران جنبش و مردم عزیز هم همین است که ما را تنها نگذارند.
وی می افزاید: همسرم یک کارگر بود که با تلاش فراوان و زحمت خرج و اجاره خانه را می آورد، در یک کشور اسلامی هیچ یک از مسولان که این همه ادعای عدالت دارند از خودشان پرسیده اند که وقتی نان آور یک خانه را می کشید همسر تنهای او چگونه می تواند در شرایط اسف بار فعلی زندگی کند، هیچ یک از مسوولان از خودش پرسید که چرا حتی به وکیل ما هم جوابگو نیستند .
وی در پایان گفت: کسانی که خون جوانان را می ریزند و بعد هم اصلا به روی خودشان نمی آورند که این کشته شدگان زن و بچه دارند و ممکن است در شرایط سختی زندگی کنند بیاد بدانند همین امیدی که در دل ما و مردم هست، یک روز قاتلان را زمین گیر خواهد کرد. درست است که درد می کشیم وقتی می بینیم هر روز زخم ما را تازه تر می کنند اما همین کارهایشان هم مرا در هدفی که در دلم دارم راسخ تر می کند تا نگذارم خون همسرم پایمال شود
ما به خودزنی مشغول و نمایندگان به چند زنی
ما مشغول خودزنی هستیم و مجلس شورای اسلامی هم مشغول لایحه ای به منظور تسهیلِ چند زنی. صفحه های مجازی را یکی یکی باز می کنم، می بینم ما مشغول نقد خویشیم و صفحات فارس و کیهان و رجا و باقی هواداران کودتا را که باز می کنم آنها هم مشغول نقد ما هستند . لابلای جنگ های زرگری شان حسابی هم مشغول« نقد» کردن لایحه ای هستند تا ازدواج مجدد مردان را آسان کند.
کمپینی هم که برای شیوا نظرآهاری راه انداخته شد هم تبدیل به خودمشغولی دیگری شد که به جای همراه و همدل شدن با خانواده ظاهرا خانواده او را هم رنجانده است. در فضای مجازی حالا به جای اعتراض به لایحه حمایت خانواده مشغول اعتراض به خود شده ایم که چرا از ابتدا برای همراهی با شیوا، کمی حسابگری نشد که اگر قرار است کاری برای کسی انجام دهیم باری به شانه خانواده اش نشویم. اینها تنها یک گلایه از خودمان است و فرع است، اصل همان است که در مجلس و دولت می گذرد ما گهگداری از آن غافل و مشغول خویش می شویم.
مصاحبه ام با یکی از نماینده های مجلس در مورد لایحه حمایت از خانواده در جرس:
جرس: لایحه حمایت از خانواده با ورود به مرحله جدیدی در مجلس، واکنش های مختلفی را نه تنها در مجلس شورای اسلامی بلکه در میان عموم جامعه مخصوصا زنان برانگیخت که حذف و اضافات زیاد از همان ابتدای طرح شدن این لایحه در مجلس نتوانست به این موج واکنش ها پایان دهد. تبصره ۲۳ این لایحه و قرار دادن تمکن مالی مرد برای ازدواج مجدد او بیش ازسایر تبصره های این لایحه مخالفت برانگیز بوده و موجی از بدبینی را در جامعه به وجود آورده است. این در حالی است که جمعی از نمایندگاه زن ادوار مختلف با حضور در راهروهای مجلس نسبت به تصویب این لایحه در مجلس اعتراض کردند.
در حالی که بسیاری از مخالفان لایحه حمایت ازخانواده را زنانی فارغ از گرایشات سیاسی تشکیل می دهند، یکی از نمانیدگان روحانی مجلس در گفتگو با خبرنگار جرس ضمن دفاع از این لایحه معتقد است اعتراضات مطرح شده به این لایحه نوعی جوسازی های سیاسی است که برای ایجاد بدبینی در جامعه صورت گرفته است و مجلس بدون توجه به این فضا سازی ها باید کار خودش را بکند. گفتگوی جرس با یحیی زاده نماینده تفت و میبد در پی می آید:
آقای یحیی زاده، شما به عنوان یکی از نماینمدگان مجلس در مواجهه با بدبینی های جامعه به خصوص جامعه زنان کشور نسبت به لایحه حمایت از خانواده و به خصوص ماده ۲۳ که باعث ترویج چند همسری در میان مردان می شود چه پاسخی دارید؟
شما اجازه دهید مجلس کار خودش را پیش ببرد بدون شک این مجلس در خدمت مردم است و کاری که به ضرر آنها باشد را انجام نمی دهد.
به هر حال جامعه نگرانی هایی دارد و باید پاسخی به این نگرانی ها داده شود.
در مورد این لایحه آنچه بیرون مجلس رخ داده با آنچه نمایندگان دارند انجام می دهند مظابقت ندارد
خب شما همین عدم تطبیق مذاکرات داخلی مجلس و اعتراضات بیرونی به این لایحه را برای افکار عمومی روشن کنید. بالاخره یک پاسخ روشن می شود داد که آیا تبصره ۲۳ موجب ترویج چند همسری بدون اجازه همسر اول و سست شدن بنیان خانواده می شود یا خیر؟
ببینید به هر حال در مورد چند همسری مردان یک چیزی در قانون مطرح شده و یک مسایلی هم در مکنب و دین ما مطرح شده است، اجازه بدهید به آن ماده جنجالی برسیم بعد در این مورد اظهار نظر کنیم.
همین که می گویید جنجالی آیا به این معنی نیست که نگرانی هایی وجود دارد که نمی شود بی پاسخ از کنار آن گذشت؟
نه خیر ، بیشتر فضا سازی سیاسی صورت گرفته است به این شکل که عده ای خودشان را طرفدار زنان نشان دادند و با حمله به این لایحه خواستند فضا سازی کنند.
بساری از مخالفان این لایحه را خود زنان تشکیل می دهند.
در منظق قانونگذاری و مباحث حقوقی مجلس، نکاتی وجود دارد که این اعتراضات را نامربوط می سازد. برخی از ایرادات هم که وارد بوده است در کمیسیون های تخصصی مجلس برطرف شده است. ما نمی توانیم به دلیل این جوسازی های سیاسی، لایحه را کنار بگذاریم و یا تحت این فشارهای سیاسی تصمیم گیری کنیم.
زنان بیشتر احساس نا امنی در حریم خصوصی زندگی شان می کنند و به نظر می رسد این خیلی موضوع سیاسی نیست.
زنان باید بدانند امنیت خانواده مورد توجه حاکمیت هست و دولت و مجلس هرگز تصمیمی نخواهند گرفت که بنیان خانواده سست شود. در بسیاری از موارد باید برخی از خلاهای قانونی را با توجه به خواست اکثریت افکار عمومی و بدون توجه به جوسازی های حاشیه ای بررسی کرد. اگر مجلس در یک فضای آرام به آن ماده جنجالی بپردازد بی شک از حقوق همه دفاع خواهد کرد نباید طوری جامعه را ملتهب کنند که اراده نمایندگان از آنان سلب شود.
بیشترین نگرانی در مورد ترویج چند همسری مردان هست که تا کنون اگر پاسخی قانع کننده به این مورد داده می شد آیا باز هم به تعبیر شما این همه جامعه ملتهب می شد؟
ما باید بین واقعیت موجود و دستورالعمل هایی که در مذهب مان وجود دارد دقت کنیم. نمی شود بدون توجه به این دستورالعمل ها در موارد واقعیت ها و خلاهایی که در جامعه موجود هست اظهار نظر کرد.
یعنی دستور العمل ازدواج مجدد مردان که در اسلام آمده و خانم افتخاری به عنوان یکی از نمایندگان زن مجلس آن را مورد تاکید هم قرار داده در واقع متناسب با واقعیت جامعه و خواست افکار عمومی در دستور کار دولت و مجلس قرار گرفته است؟
یکی از وظایف اصلی حکومت اسلامی دفاع از بنیان خانواده و حقوق زنان است که مجلس نمی گذارد این حقوق پایمال شود.
آقای موسوی، نسل ما نه اهل قهر است و نه اهل غمزه برای دیکتاتور.
مطلب این هفته ام در ستون « مسافر» روز آن لاین قرار بود خطابش به ابوالفضل فاتح مسوول کمیته اطلاع رسانی ستاد میرحسین موسوی در انتخابات گذشته و بنیانگزار خبرگزاری ایسنا باشد که در یاداشت خود ضمن تمجید از جایگاه رهبری، پیشنهاد آشتی سبز را مطرح کرده بود اما به نظر می رسد خود میرحسین این روزها زبانش به زبان اکثریت سبزها نزدیک تر است تا برخی از همراهان او برای همین خطاب نامه را به او نوشته ام:
آشتی با آتش بانان؟
چندی است در محافل دور، بر طبل جنگ می کوبند و در محافل نزدیک بر طبل وحدت. ساده تر آنکه، هر چقدر تهدیدات خارجی علیه ایران افزایش می یابد، در داخل کسانی هستند که ضرورتِ وحدت در عینِ کثرت، تازه برایشان معنا و مفهوم ملموس تری می یابد و دست نیاز برای آشتی با معترضین و مخالفین خود در برابر « دشمن» مشترک دراز می کنند.
در این میانه اما آنکه پررنگ تر از سایرین بر راهکار اتحاد درونی پای فشرد، رهبری جمهوری اسلامی ایران بود. اگرچه آقای خامنه ای پیش از این به وضوح بر برون رفتن یاران سابق انقلاب از کشتی نظام صحه گذاشته بود اما اینک شرط سیاست ورزی و مملکت داری بر آن دید تا همه ی آن خشمِ کلامیِ سابق را با تلطیفی ناگزیر به کنار گذارد و به جای بی بصیرت خواندن و باز گذاشتن راه خروج بزرگان از آنچه مهدی کروبی آن را قایق به گل نشسته نظام خوانده بود، راه ورود به وحدت را باز گذارد.
جناب آقای موسوی!
جنگ طلبان دیروز و آشتی جویان امروز، جانب انصاف اگر نگاه می داشتند، بی شک باید در این گردش ناگهانیِ لحن و بیانِ خویش، اعتراف می کردند که برای مقابله با تهدیدات خارجی، نیازمند مردم سبزی هستند که بی هیچ چشم داشت و تبلیغات، حماسه حضور می آفرینند. باید بی هیچ شرم و شائبه ای اذعان می کردند که قدرت جنبش سبز برای آنان نیز روشن شده است و می دانند که عظمت مشارکت حماسه آفرینانِ بی توقع را در برابر آنانی که با ساندیس و سند شغل و ملک و ارتقای حقوق و مزایا، حماسه ای کاریکاتور گونه در یک راهپیمایی نظیر نهم دی می آفرینند، نمی توان نادیده گرفت. حاکمیت دریافته است که در دل یک ملت دو شقه شده، شقه ای هست که نان و نام و زندگی برباد می دهد تا از آرمان و حقیقت دفاع کند، زندان می رود، شکنجه می شود، کشته می شود اما از باور و اعتقادش به مبارزه باز نمی ایستد. این نسلِ استوار و ایستاده را نمی توان در برابر بخش هایی از مردم که با منفعت های مالی و شغلی به میدان می آیند، به دور انداخت. حاکمیت در این یک سالِ بحران اگر چه در کلام، بحران را انکار کرد اما مقاومتی را در جنبشی که اینک به آتشِ زیر خاکستر بدل شده است، شاهد بود که به آسانی نمی تواند از چنین سرمایه عظیمی بگذرد. یادمان نرود بسیاری از آنان که این روزها داعیه دار جنگ و جبهه و بسیجی شده اند، رنگ و بوی جبهه و خط مقدم را هم ندیده اند و لذا خوب می دانند جنگی اگر درگیرد، آنان که در همین یک سال تمام زندگی خود را تقدیم مبارزه برای باور خویش کرده اند، بهترین گزینه برای مقاومت در برابر تهدیدات خارجی هستند.
جناب آقای میرحسین!
اگر چه من تنها یک نفر از میان آن میلیون ها نفری هستم که به جریانِ جنبش سازی که شما و آقای کروبی هم در راس آن قرار دارید، تعلق دارد اما در حوالی خود نمی بینم کسانی را که ندانند دولت نامشروع فعلی، دهان اگر بیش از روال معمول و معقولِ دیپلماتیک باز می کند و برای غرب شاخه و شانه می کشد، همه از آن روست که دلش به قدرت نسل سبز ما گرم است. خواهان جنگ است تا آتش داخلی را خاموش کند چرا که می داند نسل ما، ملت خانه براندازی نیست. این روزها پیشنهاد وحدت و آشتی ملی را در مواجهه با جنبشی مطرح می کنند که اعضای آن اساسا از ابتدا هم نکرده بودند که اینک کسی آنها را به آشتی دعوت کند. از قضا در جریان همین انتخابات پر اما اگر ریاست جمهوری بود که قهر یک اکثریت خاموش، پای همان صندوق های انتخاباتی که آرایش دزدیده شد، به آشتی ملی بدل شد و این حاکمیت است که با یک ملت، قهر و غضب کرده است. بازی بیمارشان را به خودشان برگردانید، ما اهل قهر نیستیم اما اهل غمزه آمدن برای دیکتاتوری هم نیستیم. اهلِ سواری دادن به کسانی که زندان هایشان پر از همراهان ماست هم نیستیم. ما قهر نکرده ایم که اینک با حاکمیتی که بهشت زهرایش پر از گورهای برادران و خواهران سبز ماست آشتی کنیم.
آقای موسوی!
همان راهی که ملت در این یک سال دشوار رفته است به حاکمیت نشان داد که ما اساسا اهل بغض و کینه نیستیم که اینک خطاب حاکمان کینه ورز قرار گیریم تا ما را به آشتی و دعوت فرا خوانند. ما عضو خانواده ای هستیم که در آن مادری خون سهرابش را به عفو برادران و خواهران دیگر سهراب که در بند همین حاکمیت گرفتار آمده اند می بخشد. مگر می شود اعضای خانواده ما را تنها به جرم دگر اندیشی، یک سال و چند ماه، بدون حتی یک روز مرخصی در زندان نگاه دارند، بدترین و سخیف ترین توهین ها را نثار آنها و خانواده چشم به راهشان کنند و بعد فتوای اتحاد بپیچند؟ مگر می شود فعالان سیاسی یک حزب شناسنامه دار را به جرم شکایت از متقلبان، از خانه به زندان برگردانند، هرگز هم سراغ کسانی که از آنان در این شکایت نامه نام برده شده بود نروند و بعد دم از یک آشتی کذایی بزنند؟
من نیز همانند برخی از همکارانم اینجا در همین کامپیوتر شخصی کوچکم، صدای مادران و پدرانی را ضبط و ثبت کرده ام که بعد از یک سال هنوز جرات شرحِ دردی که بر عزیز از دست رفته شان گذشته است را ندارند، هنوز از ترس همان حاکمیتی که به تعبیر خود شما به ظلم و فساد دچار شده است، دچار لکنت زبان هستند و احساس امنیت نمی کنند تا خبر کشته شدن عزیزان شان تنها به جرم حضور در یک راهپیمایی اعتراضی را رسانه ای کنند، آن وقت چگونه می شود آنان که خود مسببان اصلی این قهر و غضب هستند، بشوند مدعیان اصلی طرح آشتی و آنگاه در میان حلقه هواداران شما نیز یکی از این طرح استقبال کند و بگوید “رهبری انقلاب و هم رهبران جنبش سبز در کنترل سطح منازعه ی داخلی موثر بوده اند” و سپس و با استناد به همین استدلال خود طرح “آشتی سبزها با غیر سبزها” را پیشنهاد کند.
آقای موسوی!
او که در سایت کلمه، از آشتی و صلح سبز می نویسد آیا تا کنون کلمه ای از زبان مادران صلح که هر یک عزیزی را در فاجعه انتخاباتی ایران از دست داده اند، شنیده است؟ اگر او نشنیده، شما که خوب به دیدار خانواده های کشته شدگان و زخم دیدگان و آسیب دیدگان یک انتخابات خانمان برانداز رفته اید. آنکس که باید پیشنهاد آشتی بدهد چه کسانی هستند؟ کسانی که تمام هستی و زندگی و چه بسا آینده کودکان شان را هزینه مقاومت خویش کرده اند یا کسانی که میدان را خالی کرده اند و از دور به نظاره نشسته اند؟ همانگونه که از منظر یک “همراه کوچک جنبش سبز” به آنان که دور از خانه برای جنبش نسخه می پیچند، می گویید که دایره جنبش را تنگ نکنید اینبار نیز بگویید که اگر بنا باشد کسانی پیشنهاد آشتی بدهند، اجازه دهید این سخن بر زبان رنج دیدگان و مبارزانی که در داخل، مقاومت و صبوری کرده اند جاری شود نه بر زبان کسانی که تنها چند روز بعد از انتخابات همانند خود من از خانه گریخته اند و اینک علاوه بر فتوای آشتی، از فحوای کلامشان پیداست که فتوای منزه بودن رهبری را نیز در در همین نوشته اینگونه صادر کرده اند :
“خوشبختانه با همه ی شدت و حدت مواجهات و به رغم برخی فشارها، هم رهبری انقلاب و هم رهبران جنبش سبز در کنترل سطح منازعه ی داخلی موثر بوده اند”.
نمی دانم از اثرگذار بودن کدام روش در کنترل منازعات داخلی در این نوشته سخن رفته است وقتی تنها راه کنترل در این یک ساله، سرکوب کردن معترضان بود و تک تک معترضان یا کشته شده اند، یا زندانی شده اند و یا تهدید به سکوت و سرکوب می شوند.
ابوالفضل فاتح در همین مطلب نوشته و در کلمه نیز منتشر شده است: “تا فرصت هست، تا هنوز الفتی هست، تا نسل نخست انقلاب هست، تا هنوز احتمال اجماعی هست، تا خاطره ی همنشینی با امام هست، تا بزرگان و مراجع عظام هستند، تا رهبری انقلاب هستند، تا مهندس موسوی هست، تا خاتمی و کروبی و هاشمی هستند باید فکری کرد. در غیر این صورت، خدای ناکرده حسرت غفلت از امروز بر جای خواهد ماند”.
بازهم روشن نیست که ایشان از بودنِ کدام موسوی و کروبی و خاتمی در کدام نظام سخن می گوید وقتی در صدا و سیمای تحت نظارت همان رهبر، همه این افرادی که ایشان لیست کرده اند هیچ جایی ندارند و در میان این لیست عریض و طویلی که ایشان ردیف کرده اند به جز خود آقا و گهگداری هم امام، سهمی اساسا برای دیگران قائل نشده اند که ایشان نگران هستند که این سهم مورد غفلت قرار گیرد.
آقای موسوی!
مشاور رسانه ای سابق شما نوشته است: “برای عبور از گذرگاه خطیر این روزها و صیانت از سرمایه های ملی از جمله نیروگاه بوشهر و صنعت هسته ای که ریشه در دهه های گذشته دارد، نیازمند همت، الفت و دقت همگانی است. بیگانه باید بداند و دریابد که ایرانی با هر آیین و زبان و از هر جناح و خط سیاسی به رغم همه ی تفاوت ها و اختلاف نظرها در برابر تهدید او ید واحده است. ایستادگی سبز و غیر سبز نمی شناسد”.
بله درست است بیگانه باید بداند که ایستادگی سبز و غیر سبز نمی شناسد اما بد نیست که آشنا هم بداند این نسل، هیزم هر آتشی هم نخواهد شد خاصه آنکه آتش بانان، برای شعله ور ساختن زبانه های این آتش، مدام برای غرب، زبان درازی کنند تا جنگی در گیرد که حاصل اش اتحاد درونی یا همان آشتی ساختی باشد برای نادیده گرفتن آتش خشم داخلی.
درست است، “گفتگو نه به خودی خود حرام است و نه واجب” اما وقتی در دهانِ یکی ازگفتگو کنندگان، به جای زبان تبر کاشته اند، آنگاه باید در میدان گفتگو چنان ظاهر شد که از یک نسلِ مبارز و مقاوم با اتکا به روحیه ایران دوستی آنان مایه نگذاشت.
مادر شبنم سهرابی؛ می گویند شاهد بیاورید که دخترتان زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شد
این فیلم صحنه ای است که شاهدان فریاد می زنند ماشین از روی پیکر یک نفر در راهپیمایی روز عاشورا عبور کرده است. اول این فیلم را ببینید و بعد مصاحبه مادری را بخوانید که فرزندش زیر چرخ ماشین های نیروی انتظامی کشته شد و بعد از هشت ماه همچنان به او می گویند برو فیلم و شاهد بیاور . این هم فیلمِ شاهدان و هزاران شاهد دیگر که هیچ احساس امنیت نمی کنند در کشوری که شاهدان را هم به دار می کشد….لیلا توسلی هم که شهادات داد به شهادت کشته شدگان عاشورا خود محکوم به زندان شده است لابد به جرم سیاه نمایی.
جرسک شبنم سهرابی زن جوانی است که ششم دی ماه و در جریان راهپیمایی روز عاشورا توسط خودروی نیروی انتظامی زیرگرفته شد و پس از انتقال به بیمارستان به شهادت رسید، پس از گذشت نه ماه خانواده وی هنوز موفق به پیگیری پرونده کشته شدن این زن سی و چهارساله نشده اند.
نیروی انتظامی در همان ایام عاشورا، از شبنم سهرابی به عنوان یک «زن ناشناس» یاد کرد که به گفته آنان در اثر تصادف جان باخته بود و پس از آن نیز به خانواده این شهید اجازه طرح شکایت و پیگیری چگونگی ماجرای له شدن این زن جوان زیر چرخ های خودروی نیروی انتظامی را ندادند.
علی رغم آنکه در رسانه های هوادار دولت به کرات مطرح شده است که جنبش سبز، متعلق به طبقه متوسط و بالای شهری جامعه ایرانی است، شبنم سهرابی مانند برخی دیگر از کشته شدگان راهپیمایی های اعتراضی بعد از انتخابات ریاست جمهوری ایران به قشر کم درآمد و جنوب شهر تهران تعلق دارد .
مادر این شهید عاشورا در عین حال که در یک آپارتمان پنجاه متری محقر در جنوب شهر تهران زندگی می کند به گفته خودش هیچ مایل نیست تا برای گرفتن دیه اقدام کند و باور دارد که برای او پاسخگویی مسولان به اینکه قاتل فرزند او چه کسی بوده است به مراتب ارزشمند تر از آن است که درخواست پول خون فرزندش را بدهد.
مادر شبنم سهرابی در یک گفتگوی تلفنی با جرس شرحی مختصر از پیگیری های چندین ماهه خود در نهادهای قضایی کشور برای روشن شدن ابعاد پنهان پرونده مرگ فرزندش می دهد و می گوید: به من می گویند که شاهد بیاورید تا شهادت دهد که فرزند شما توسط ماشین نیروی انتظامی کشته شده است و از طرفی می شنویم که کسانی که شهادت داده اند را به زندان محکوم کرده اند.
متن کامل گفتگوی جرس با مادر شهید شبنم سهرابی در پی می آید:
خانم سهرابی، هشت ماه گذشت از روزی که شبنم در راهپیمایی روز عاشورا توسط خودروی نیروی انتظامی زیر گرفته شد و سپس جان باخت، در این هشت ماه مهمترین نتیجه پیگیری های شما به عنوان یک مادر چه بوده است؟
مهمترین نتیجه ای که گرفتم این است که ما خیلی تنهاییم و هیچ مسوولی حاضر نیست جواب این همه دردی که کشیده ایم را بدهد. وقتی فکرش را می کنم که داریم به سالگرد دخترم نزدیک می شویم ولی من نتوانستم هیچ کاری برایش بکنم، خجالت می کشم. هم از دخترم و هم از نگین نوه هفت ساله ام که هر روز سراغ مادرش را از من می گیرد، خجالت می کشم.
شما مشخصا به چه جاهایی برای پیگیری مراجعه کرده اید و چه جوابی به شما دادند؟
اول که رفتم کلانتری محل در شادمان برای تشکیل پرونده که گفتند باید بروید اداره آگهی حبیب اللهی، بعد رفتم جنایی، آنجا گفتند پرونده به دادستان ارجاع شده است، به هر جا که می رویم طوری برخورد می کنند انگار هیچ خبری ندارند . یعنی گاهی می گفتند بروید ما خودمان با شما تماس می گیریم که در این هشت ماه، هیچ کسی با ما تماس نگرفت با این که شماره تلفن ما را هم داشتند. گاهی وقت ها هم می گویند شما که شاکی هستید، سندی دارید از کشته شدن دخترتان. بروید شاهد بیاورید، بروید فیلم را بیاورید.
کسی را پیدا کرده اید که حاضر باشد به عنوان شاهد در دادگاه بیاید و در مورد صحنه کشته شدن دخترتان اظهار نظر کند؟
دو تا فیلم از نحوه کشته شدن دخترم توسط خودروی نیروی انتظامی توسط مردم تهیه شده است که به عنوان شاهد و سند وجود دارد و همه دنیا این فیلم را دیده اند ولی به من می گویند برو فیلم را بیاور. من وقتی در کوچه و خیابان، در اتوبوس، پارک و خیلی جاها گاهی وقت ها با مردم درددل می کنم همه می گویند آن فیلم را دیده اند. مردم شبنم را روی دست بلند کرده اند و دخترم دست هایش را بالا برده بود و به سمت جمعیت ناله می کرد…اینها دل مرا آتش می زند. من این فیلم را کجا ببرم؟ جایی که شنیده ام حتی کسانی که به عنوان شاهد در مورد کشته شدن شهدای روز عاشورا اظهارنظر کرده اند را به زندان محکوم کرده اند؟ خب اگر شاهدی بیاید به ما کمک کند، نمی داند چه بلایی سرش می آید. برای همین می گویم ما تنهاییم چون مردم می ترسند و نگران هستند که اگر کمکی هم به ما بکنند، زندانی شوند، خطری برایشان به وجود بیاید. صدایم را فقط باید به خدا برسانم اینجا دیگر نمی شود کاری کرد…
یعنی برگه پزشکی قانونی هم هیچ کمکی به شما در پیگیری برونده نکرد؟
نه، چون در برگه پزشکی قانونی ننوشته اند که ماشین نیروی انتظامی از روی بدن دخترم گذشت و تمام تن و صورت و دست هایش را له و کبود کرد. وقتی می نویسند یک زن ناشناس، دیگر نمی نویسند که باتوم خورد یا سرش به جدول خورد یا چه اتفاقی افتاد فقط نوشته اند در اثر اصابت با جسم سخت کشته شد. و این خیلی تلخ است که حاضر نیستند به ما بگویند این جسم، اسمش چه بود، جسم سخت همان ماشین نیروی انتظامی است؟ ما در یک کشور اسلامی از نیروی انتظامی توقع داریم حافظ جان و مال و امنیت مردم باشند نه اینکه چنین بلایی سرمان بیاورند و بعد هم بگویند ناشناس بوده و تصادف کرده و بعد از هشت ماه هم هیچ جوابی به ما ندهند.
آیا وکیل گرفته اید تا در پیگیری پرونده شما را یاری کند؟
من با دو وکیل صحبت کرده ام ولی می گویند به آنها اجازه ورود به این پرونده را نداده اند و آنها نمی توانند وکالت را قبول کنند.
مردم ، مسولان، نمایندگان موسوی و کروبی هم به سراغ شما و دختر هفت ساله خانم شبنم سهرابی نیامده اند تا شما را در پیگیری پرونده یاری دهند و یا دلجویی کنند؟
چرا، در روزهای نخست، کسانی نمایندگانی از طرف آنها به خانه ما آمدند، همراهی کردند، کمک کردند، دلجویی کردند و حتی نگین گاهی وقت ها سراغ کسانی را می گیرد که برایش عروسک آورده بودند. ولی مگر آنها چقدر می توانند وقت بگذارند؟ فقط دختر من تنها کسی نبود که کشته شد، ما هم منزل مان را جابجا کرده ایم.
می توانم بپرسم دلیل جابجایی منزل شما چه بود؟
در این محله مگر می شد زندگی کرد؟ تمام مغازه ها و فروشگاه ها همه برایم خاطرات دخترم را زنده می کرد، سخت است زندگی کردن در جایی که تمام مدت با دخترم به آنجا می رفتم.
آیا تا کنون با خانواده شهدای دیگر امکان تماس یا ارتباط داشته اید؟
وقتی می روم دادسرا برای پیگیری پرونده دخترم، خانواده زندانیان سیاسی را آنجا می بینم اما خانواده های کسانی که کشته شده اند را ندیده ام. من رفتم سر خاک سهراب و خیلی گریه کردم. گفتم جوان است بروم پیدا کنم کجا دفن شده است. سهراب با همان پیشانی بند سبز که روی سرش بسته بود، دل آدم به درد می آید، جوان کشته شد .
نوه هفت ساله شما در چه شرایطی است؟
نگین باید امسال به مدرسه برود، باور کنید این بچه معصوم دچار بیماری افسردگی شده است، می ترسد برود مدرسه و همیشه می گوید از مدرسه بدم می آید، من با یک بچه هفت ساله ای که مدام سراغ مادرش را از من می گیرد چه می توانم بگویم، می گوید من اگر بروم مدرسه همه مرا می زنند. به نوه ام گفته ام مادرش رفته است بهشت ولی تا کی می شود به او دروغ گفت…سخت است.
از هلال احمر و یا دولت کسی سراغ شما نیامد؟
نه . می ترسند اگر به سراغ ما بیایند، مردم بگویند پس آنها مسولیت کشته شدن دخترم را به عهده گرفته اند، برای همین اصلا کسی سراغی از ما نگرفت، برای من دخترم شهید همین مردم است و من توی دلم او را شهید می دانم. به من می گویند، دیگر نگو دخترت رفته در اعتراض خیابانی و کشته شده. این پرونده را باز نکن و حرف نزن. هیچ ایرادی ندارد که مسولان و یا دولت اصلا ما را به عنوان یک شهروند ایرانی نمی بینند، بالاخره خدا این دردهای ما را می بیند و خودش به داد ما که این همه مدت بی پناه مانده ایم و صدای ما به هیچ جا نمی رسد خواهد رسید. ماه رمضان که ماه نور است، در یک کشور اسلامی کسی سراغ یک دختر هفت ساله نیامد که ببیند این دختر چرا هشت ماه چشم اش به در مانده است، من چه بگویم که نشان دهد چقدر زجر کشیده ایم در نبود دخترم.
و اما حرف آخرتان؟
خدا می داند، بعد از رفتن دخترم، از روز عاشورا تا امروز، دنیا برایم جهنم شده است. مهم نیست که دخترم را نه به عنوان شهید قبول کرده اند و نه هیچ جوابی به ما می دهند، خدا خودش مدال شهادت را به دخترم داده است. من فقط دلم برای نوه ام می سوزد که هنوز چشم به راه است و گاهی وقت ها با دیدن کسانی که با او مهربانی می کنند، کمی احساس آرامش می کند و بعد آنقدر احساس تنهایی می کند که سراغ شان را از من می گیرد. من هم هنوز امید دارم و هربار می روم دنبال کار دخترم تا شرمنده او نباشم. دخترم ماه محرم را تمام نکرد، آرزو می کنم همان بلایی که بر سر دخترم آورده اند بر سر خودشان بیاید و ماه رمضان را تمام نکنند تا بفهمند ما چه کشیده ایم
با تشکر از فرصتی که در اختیار جرس گذاشتید.
جنبشِ یاد کردن از شهدای ناشناس جنبش
فشارها، تهدیدات و ناامنی حاکم بر خانواده های برخی از کشته شدگان چاره ای جز سکوت برای شان باقی نمی گذارد. در تمام این یک سال که به سراغ خانواده های کشته شدگان رفته ام، صدای کسانی در لپ تاپم مانده است که خودم تاب شنیدن دوباره آن صدا ها را ندارم. مادری که می گوید: می خواهید من با شما مصاحبه کنم و فردا به دختر جوانم در خیابان تجاوز کنند و بگویند کار اوباش بوده است. همسر یکی از کشته شدگان که اساسا اهل اینترنت نبوده است و تنها دو ساعت بعد از انتشار مصاحبه، به کمک همسایه اش ایمیلی برای خودش راه اندازی کرد تا مرا در اینترنت پیدا کند و بنویسید: « خواهش می کنم مصاحبه ام را حذف کنید و از من نپرسید چرا». بعد صدایش می لرزد و می گوید من یک زن تنها هستم از من دیگر هیچ نپرسید فقط مصاحبه را حذف کنید. دوست دختر جوان یکی از کشته شدگان که هر بار وقتی صدایش را می شنوم می گویم او می توانست یکی از ما ها باشد. هنوز بعد از یک سال احساس ناامنی می کند برای علنی کردن قصه عشق اش و می گوید: بگذار کمی زمان بگذرد شاید آنوقت بگویم که چقدر سخت است که وسط هفته ها، دزدکی به مزار عزیز از دست رفته ات بروی تا مبادا کسی قضاوت بدی در موردت بکند، اینجا ایران است و همه خانواده ها نمی پذیرند که یک دختر برای پسرشان ضجه بزند.
این صداها اینجا در لپ تاپ ام باقی می ماند اما تا کی می تواند در پستوی خانه های ایرانی همچنان پنهان بماند؟ کی احساس امنیت به خانواده ها بر می گردد که دیگر از تقسیم دردهایشان با مردم دلشان نلرزد.
خرده نگیرید بر این خانواده ها چون سراغ دارم کسانی را که شجاعت کرده اند و نام شهیدشان را با صدای بلند هم فریاد زده اند، اما این روزها تنها شده اند و ما مشغول جریان زندگی خودمان شده ایم. مشغول بگومگوهای خودمان که آیا جنبش زنده است یا مرده…کسانی که برای جنبش کشته شده اند را فراموش نکنیم چرا که هنوز باور دارم جنبش هرگز نمی میرد مگر آنکه ما خودمان آن را بکشیم. هر وقت می پرسیم آیا جنبش از کار افتاده است یا مرده است این سوال را از خودمان بپرسیم که ما برای جنبش چه می کنیم؟
بخوانید صدای خانواده های برخی از این شهدای گمنام جنبش سبز را که تصویرشان از بهشت زهرا همچون تصویر خاوران است انگار…در دهه شصت مردم هم سکوت کردند در این دهه ی درد ما دیگر سکوت نکنیم . به جای اینکه بگوییم جنبش مرده است یا زنده، یاد کشته شده های جنبش را زنده نگاه داریم و به جای عکس یک یا دو شهید، عکس بیش از صد شهید انتخابات را باید روبروی دولت کودتا بالا ببریم تا انکار کشته ها همانند انکار شهادت ندا برایشان آسان نباشد. کسی اگر خانواده دیگری را می شناسد که تاکنون در مورد عزیز از دست رفته اش خبر رسانی نشده است، همت کند و مشخصات و شماره تماس این شهدای گمنام یا کمتر شناخته شده تر را در اختیار خبرنگارانی که می شناسد قرار دهد تا حداقل در مورد شهروندان مان که برای جنبش سبز جان شان را از دست داده اند خبررسانی کنیم و جنبشی برای یاد کردن از شهدای ناشناس جنبش راه بیاندازیم.
متن مصاحبه ام با خانواده های جان باختگان نا شناس در جرس:
که بعید نیست همین را هم در اثر فشارهای بعدی توضیح و تصحیح کنند، در پی می آید:
سنگ قبرهای بی نشان و گریه های بی صدا در بهشت زهرا
جرس:بیش از یک سال است که برخی از خانواده هایکشته شدگان راهپیمایی های اعتراضی بعد از انتخابات ریاست جمهوری، سکوت رابه خبررسانی در مورد وضعیت خود ترجیح داده اند.
فشارهای امنیتی بر خانواده های کشته شدگان در روزهای نخست شکل گیری جنبش سبز تاآنجا بود که برخی از خانواده های شهدا احضار و بازداشت شده و برخی دیگر باقرار کفالت و یا تعهد کتبی آزاد شدند.
درطول این یک سال اگرچه بسیاری از خانواده ها علی رغم تمامی تهدیدات سکوت خود را شکستند و با رسانه ها در مورد رنجی که متحمل شده بودند، به گفتگو نشستند اما خانواده هایی هستند که همچنان احساس امینت نمی کنند و درمواردی ترجیح می دهند به جز نزدیکان خود، دیگران را نیز نسبت به نحوه کشته شدن فرزندان خود مطلع نسازند. آنها غالبا کسانی هستند که فرزندانجوان دیگرشان نیز در داخل ایران زندگی می کنند و به کرات از سوی نهادهای امنیتی تهدید شده اند که اگر سکوت خود را بشکنند، آینده خوشی در انتظار فرزندان شان نخواهد بود.
ازخانواده شهدایی که پنجشنبه ها به مزار فرزندان خود می روند در موردشهدای گمنامی که تاکنون نامی از آنها برده نشده است، بارها پرس و جوکرده و تا کنون با تنی چند از این خانواده ها مصاحبه هایی نیز انجام شده است اما عدم اجازه انتشار این مصاحبه ها کماکان به فضای نا امن سیاسی ایران مربوط است.
در ادامه، گفتگوی جرس با برخی خانواده های جان باختگان، در رابطه با شهدای گمنام انتخابات می آید:
مادر سهرابی اعرابی: خانواده شهدای گمنام را که می بینم غم خودم یادم می رود
پروین فهیمی مادر سهراب اعرابی جوان نوزده ساله ای که در راهپیمایی بیست و پنج خرداد با شلیک گلوله کشته شده است، در پاسخ به این پرسش که آیا تاکنون دربهشت زهرا با خانواده های کشته شدگانی از وقایع انتخابات سال گذشته مواجه شده است که در رسانه ها نامی از آنها برده نشده باشد، گفته است: برخی اوقات وقتی به بهشت زهرا می روم کسانی را می بینم که مصیبت و غم خودم یادم می رود.
وی که جز اولین مادرانی است که حاضر به سکوت در برابر کشته شدن فرزند خود نشدبه جرس می گوید: همه کسانی که جان شان را در جریان اعتراضات سال گذشته ازدست داده اند، برای من مثل سهراب هستند، مثل اعضای خانواده ما هستند که باید یاد آنها را هم گرامی بداریم. برای من جوانان دیگری که کمتر از آنان نام برده شد و یا اساسا نامی از آن شهدا برده نشد هیچ فرقی با سهراب ندارند و گاهی وقت ها که سختی ها و مصیبت های این خانواده ها را می بینم، واقعا غم و سختی های خودم از یادم می رود.
خان مفهیمی در پاسخ به این پرسش که آیا در بهشت زهرا خانواده هیچ یک از این کشته شدگان را از نزدیک دیده است می گوید: بله ، حمید یوسف زاده ازجمله کسانی است که پنج شنبه ها برخی از خانواده اش را می بینم. پدر پیری دارد که هر بار سر مزار این جوان می نشنید و بی صدا اشک می ریزد.
ازخانم فهیمی در مورد حمید یوسف زاده می پرسم می گوید اطلاعات زیادی در این زمینه ندارد اما آقای یوسف زاده ظاهرا دانشجوی جوانی بوده است که درواقعه حمله به کوی دانشگاه کشته شده است.
پدر بزرگ علی فتحعلیان: نوه بیست ساله ام رفته بود مسجد قبا و دیگر برنگشت
یکی دیگر از خانواده های کشته شدگان راهپیمایی سی تیر می گوید: علی فتحعلیان هم دانشجوی جوانی است که در نا آرامی های مقابل مسجد قبا مورد اصابت گلوله قرار گرفت اما تا کنون مصاحبه ای از خانواده او منتشر نشده است. تماس جرس با خانواده علی فتحعلیان هم نتیجه نداد اما پدربزرگ این جوان جان باخته تنها کسی بود که در این تماس تلفنی آرام گریست و گفت: ما دیگر کاری به کارکسی نداریم، خودشان جوابگوی اعمال خودشان هستند، نوه من اصلا سیاسی نبود فقط وقتی خیابان شلوغ شده بود او هم مثل بقیه هم سن و سالهای خودش رفته بود ببیند چه اتفاقی افتاده است که دیگر به خانه برنگشت.
وی می گوید: علی فقط بیست سال داشت، دانشجوی عمران بود و سرش به درسش گرمب ود، همیشه هم می آمد پیش من، همین جا هم درسش را می خواند. روزی که درمقابل مسجد قبا شلوغ شده بود هم علی با لباس خانه و حتی با دمپایی رفته بود بیرون که دیگر برنگشت.
وی در پاسخ به این سوال که چگونه از کشته شدن او مطلع شدید، می گوید: ما تاساعت چهار و پنج صبح به موبایل علی تلفن می کردیم تا اینکه بلاخره پرستار بیمارستان جواب تلفن را داد. گفت، اینجا بیمارستان است، شناسنامه را بیاورید و علی را ببرید، جنازه را که تحویل دادند، مراسم تشیع برگزار کردیم اما من نتوانستم علی را در آغوش بکشم. همه ما در بهشت زهرا با علی خداحافظی کردیم. در این یک سال هم آنچه بر همه می گذرد بر ما هم می گذرد.در سوز و گداز هستیم.
وی راضی به ادامه این مصاحبه نیست و می گوید: حرفی نداریم . کاری نداریم. ازهلال احمر ، از ریاست جمهوری از شورای شهر آمدند ولی ما دیگه کاری نداریم.حرفی نداریم . جوان بیست ساله ای که اصلا سیاسی نبود و فقط در انتخابات شرکت کرده بود و رای هم داده بود را از دست دادیم. دیگر چه بگوییم.
مادر مصطفی کیارستمی: توان پیگیری ابهامی که در نحوه جان باختن پسرم به وجود آمده را ندارم
نام مصطفی کیارستمی در فضای اینترنتی و در روزهای پس از نماز جمعه به عنوانیکی از جان باختگان این روز مطرح شد .اما از همان روزها این خانواده هم سکوت را ترجیح دادند. مصطفی کیارستمی پس از نا آرامی های مربوط به مراسم نماز جمعه ای که با سخنرانی هاشمی رفسنجانی برگزار شده بود، از خیابان بامادر خود تماس می گیرد و می گوید که شرایط مناسبی ندارد. مادر مصطفی بابیان اینکه از اتفاقات آن روز هیچ اطلاعی ندارد ، می گوید: مصطفی سیاسی نبود اما به هر حال برای خودش عقیده ای داشت برای عقیده خودش هم ارزش قایل بود. در مسایل سیاسی نبود، صرفا به عنوان یک آدم معمولی عقایدی داشت ونسبت به باورهای خودش بی تفاوت و باری به هر جهت نبود، اما چون از واقعه روز جمعه هیچ خبری ندارم و اصلا نمی دانم بر پسرم چه گذشت برای همین شکایتی ندارم. توان این را هم ندارم که پیگیری کنم.
وی ادامه داد: آدم نمی داند به چه کسی باید اعتماد کند، در این شرایط من اصلا نمی دانم یقه چه کسی را باید بگیریم.
مادرمصطفی کیا رستمی می گوید: بعد از ظهر جمعه بچه ام زنگ زد و گفت من اصلا حالم خوب نیست و می خواهم برگردم خانه. من گفتم بمان تا خودم برسانمت منزل. تازه شش ماه از ازدواج او می گذشت. وقتی رساندمش خانه مدام حالت تهوع داشت و خوابش می برد و هر وقت که بیدار می شد هم تا از او می پرسیدم چی شد، کجا بودی، صدمه خوردی، کسی ضربه ای زد، فقط می گفت مامان حلالم کن. برادرش را بوسید و گفت من دیگه دارم می روم.
تادوازده شب دکتر بودیم اما وقتی رسید خانه، خوابید و هرچی فریاد کشیدیم بیدار نشد. من دیدم ضربان قلب بچه ام از کار ایستاد. همانجا زدم توی سرخودم. بچه ام جلوی چشم خودم تمام کرد بدون آنکه به ما حرفی بزند . آنموقع ما اصلا نفهمیدیم چه شد و تا خود امروز هم فقط یک ابهام در زندگی ماباقی مانده که اذیت مان می کند. نزدیک به سه ماه من دچار افسردگی شدید شده بودم ، دچار فراموشی شدم و اصلا نمی توانستم سرکار بروم.
وی در پاسخ به پرسشی دیگری می گوید: اجازه بدهید صحبتی نکنم. من یک بچه دیگردارم، خسته ام، از دوران جنگ و جبهه آنقدر سختی کشیده ام که بچه های من هم شاهد همه جور سختی های من بوده اند. دیگر نمی کشم. پیگیر نشدم. من توانای این را ندارم. کسی را پیدا نمی کنم که حق آدم را بخواهد بستاند. با سر که نمی شود زد یک دیوار بتونی را خراب کرد .
مراسم تشییع و دفن خیلی سریع تمام شد. وقتی جوی درست شد در تشییع جنازه من هم به همه می گفتم سکته مغزی کرده است. به همه دوستان او که می آمدند و ماجراهای دیگری را در مورد جان باختن پسرم مطرح می کردند من همه چیز را انکارمی کردم چون اصلا توان این را ندارم که فردا مشکل دیگری برای من که نان آور خانه هستم و یا بچه جوان دیگرم پیش بیاید.
سنگ قبرهای گمنام در بهشت زهرا
خبردفن دسته جمعی کشته شدگان اعتراضات پس از انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته در رسانه های اصلاح طلب منتشر شد اما پس از انتشار این خبر در سایت نوروز، مسولان این سایت بازداشت و مورد تهدید قرار گرفتند. اینک بعد از گذشت یکسال، وقتی با برخی از خانواده های کشته شدگان مصاحبه می شود، آنها می گویند هنوز در بهشت زهرا و در کنار عزیزان آنها قبرهایی هستند که تنها بایک کد ناشناس دفن شده اند.
مهدی فرهادی یکی از کشته شدگان راهپیمایی اعتراضی روز عاشورا است. برادر مهدی فرهادی نیز به جرس می گوید، ترجیح می دهد، سکوت کند. یک منبع آگاه به جرس خبر می دهد، برادران مهدی فرهادی را وزارت اطلاعات شهر ری بارها احضارکرده است و از آنها تعهد گرفته است که سکوت کنند. این منبع آگاه همچنین خبر داده است که فرزندان برادران این شهید نیز از سوی نهادهای امنیتی موردتهدید قرار گرفته اند.
یکی از بستگان این شهید می گوید: وقتی به بهشت زهرا می رویم و می بینم که تعداد زیادی از کشته شدگان روزهای انتخابات را فقط با یک کد چند رقمی دفن کرده اند، خدا را شکر می کنیم که حداقل جنازه مهدی ما را به ما برگردانده اند.
وی که می خواهد نامش ناشناس باقی بماند می گوید: غم خانواده های گمنام تری رادر بهشت زهرا می بینیم که فشارها و سختی های ما در برابر آنها هیچ است.
پی نوشت و پیشنهاد:
ماجرای پرواز سبز و آواز ترس و کتاب جدیدم از جنبش سبز
اول:
پرواز سبز
سفر بودم وقتی به خانه برگشتم، سیبِ سبزِ جا مانده روی میز خانه پوسیده بود. گفتم این سیب که سهمِ بلندی در شعرها و شعارها و آیه ها و حدیث ها ی ما دارد، نتوانست تنها یک هفته تنهایی و لمس نشدن را تاب بیاورد و پوسید ببین چه دلی داریم بعضی از ما که بعد از این همه سال تنهایی، دلمان هنوز نپوسیده است و هنوز قصه «عشق» می نویسیم.
به این فیلم نگاه کنید. محال است کسی بفهمد که در آسمان از ترس است که آواز می خوانم. در سفرم به آلمان وقتی خلبانی مهربانانه، فرمان هواپیمای چهارنفره را رها می کند تا خودم برانم، مرگ را جلوی چشم هایم رصد می کنم انگار. باورم نمی شد یکی با آن همه سابقه، به یک دخترک ترس خورده اعتماد کند و مهمتر از همه باورم نمی شد که با کشیدن فرمان به سمت سینه ام، به همین راحتی هواپیما اوج می گیرد و با فشار دادن فرمان به سمت جلو، هواپیما پیش می رود و با هر گردش فرمان، به چپ و راست، ممکن است قلبت نیز به چپ و راست، چپه شود و برای دقایقی نفس در سینه ات نای رها شدن نیابد. انسان موجودِ جان دوستِ غریبی است. اما از ترس، آواز می خوانم و لابد همه می پندارند که از شجاعت است. این هم برای خودش سبکی است که وقتی می ترسیم آواز شجاعت می خوانیم و وقتی تنهاییم قصه عشق می نویسیم.
در سفر، فصل آخر کتاب جدیدم را دوباره با «عشق» تمام کردم. کتابی که یک سالِ جنبش سبز را از منظری دیگر نگاه می کند. قرارها برای راهپیمایی های سبز ، هم قرار عاشقانه است و هم قرار مبارزه. بیست و پنجم خرداد، سی ام تیر، نماز جمعه سبز، روز قدس سبز، سیزده آبان، شانزده آذر، عاشورای سبز ….هر کدام از این روزهای سبز، فصلی شد در قصه ام . زنی دیگر که دور از ایران و مهاجر رانده شده از خانه است، شده است شخصیت دیگر داستانم که او از انقلاب می گوید و از عشق های خودش و زنی دیگر که در ایران است و در دل جنبش از جنبش سبز می گوید و عشق های دیگر. در تمام این یک سال آنقدر با آدم های متفاوت در این جنبش متکثر حرف زدم که به جرات می توانم بگویم این کتاب را من ننوشته ام . من فقط راوی قصه های دیگرانم.
هرکسی می تواند خودش را در این «من» که در کتاب نامش « آرزو رضایی» است، پیدا کند. همه اش قصه است. قصه یک خبرنگار. بخشی از این خبرنگار منم. درست عین راوی تاج خار و راوی کتاب من آزاد هستم. اما اینبار همه آن خبرنگار من نیستم. بعد از نقد نوشته ها و توصیه های عباس معروفی و شهرنوش پارسی پور این بار رنگ و لعاب داستانی این کتاب بر رمان خاطره بودن اش می چربد. تلفیقی هستم از همکاران دیگرم، از شهروندان دیگرام و از کسانی که در خیابان بودند، به زندان رفتند. برای همین «آرزو» شخصیت اصلی داستان، در ایران است، در خیابان، در زندان و عاقبت رانده شد ه از ایران و پیوسته به نسلی که پیش از او رانده شده بود. قصه خبرنگاری است که با دوستان مذهبی، کمونیست، تحریمی، انقلابی، موسوی چی، کروبی چی، بی تفاوت ها و حزب اللهی ها در یک روایت داستانی فراز و فرود دارد …قصه خیابان های ایران است . قصه لایه های مختلف جنبش سبز ایران است.
بی شک کتاب جدیدم سرشار از نقص و ایرادهایی است که اگر هر کسی مشق بنویسد بی غلط نخواهد نوشت. ویراستار این قصه در هزارجای قصه ام دست برده اما هربار انگار کاملترش کرده است…حالا گمانم این است این داستان اگر منتشر شود، همه می توانند در آن دست ببرند تا شاید در چاپ دوم کاملتر شود.
مهم این است که کتاب ، قصه روزهای مبارزه و زندگی است…روزهای عشق و آزادی.
دوم:
لذتِ بخشیدن
دستهایی که خسته اند همیشه مهربان تر اند برای دل های سوخته و دل هایی که سوخته اند همیشه قدردان ترند برای دست های بخشنده.
ایران مهاجران رانده از خانه بسیار دارد و مهاجران در هر جای جهان با زخمی بر تن از هم فراری اند. نمی دانستم چرا، اما حالا بهتر می دانم که دوری از هم را دوری از سوء تفاهم های مکرر می پندارند و کافیست زخم ها عمیق تر باشد تا فاصله ها نیز عمیق تر شود. شهر به شهر، کشور به کشور می روند تا از سوء ظن ها تا از قضاوت شدن ها تا از تعریف های نامتعارف برهند، گاهی در گوشه ای از جهان، خانه ای تنگ می سازند تا در حریم شان غیر ایرانیان را میزبان باشند و رها باشند از نگاه ها و نماهای نامربوطی که سی سال بر حریم خصوصی شان رنگ و زنگی از یک زندگی نامقبول ساخته بود. زنگار گرفته و غبارگرفته کوچ کردگانی هستیم که از یکدیگر می ترسیم. اینها همه را گفتم تا بگویم، این هراس لاکردار پرده اش که بر می افتد در پس اش، مردمانی نشسته اند که بی دریغ می بخشند. بی دریغ مهربانی می کنند و بی دریغ دوست دارند. برای همین است که می گویم دستهایی که خسته اند همیشه مهربان تر اند برای دل های سوخته و دل هایی که سوخته اند همیشه قدردان ترند برای دست های بخشنده.
اینجا آلمان، و من میهمان میزبانان مهربانی هستم که پرسه در خبر و کار و کار و کار را بر من ممنوع کرده اند، خیالم این بود که اعتیادم به کار را تاب نمی آورند اما در خوش خیالی ام همین بس که میزبانان، بیشتر از میهمان پرمدعایشان غرق اخبار اند. خود خبرسازان درد اند. همان ها که سالها پیش از ما زخم خورده و رانده شده اند. بر سر میزی که هیچ یک شبیه دیگری نیست می نشینم و دوره می کنم رنجی را که از یک نسل به نسلی دیگر رسیده است. گاهی باید در عین تفاوت ها نشست و شنید و شنید و شنید…می شنوم و باور می کنم که ما نسل سوخته نیستیم. دل سوخته داشتن همیشه به معنای سوخته و دور افتاده و رانده و درمانده بودن نیست…ما تاریخ را شاید با همین دست ها و دل های سوخته مان ساخته ایم که اینک در اوج تفاوت کنار هم نشسته ایم و با هم لذت بخشیدن را
مشق می کنیم.
پرده های هراس میان مهاجران که برافتد تازه در می یابیم که ما ملت بخشنده و مهربانی هستیم و اگر هم قرار بر انتقام و قضاوت است، از خویش باید گذشت و بیماری دولت هایی که ما را از هم رانده و تارانده اند را باید به قضاوت نشست.
میزبانانم خلبانان مهربان همان خانه اند که روزی صاحبخانه آنها را تاب نیاورد و امروز ما را….
باید فصل جدیدی را برای کتاب بلندی آغاز کرد….
نوشتم تا یادم نرود که هر آدم برای من یک کتاب نانوشته است.
سوم:
باید کارم را شروع کنم چندی از خبر دور ماندم….
دلتنگی های دخترانه برای پدرانی که کودتا آنها را دزدید
عکس نوشت:
دلتنگی ها دخترانه برای پدرم و پدرانی که کودتا آنها را دزدید
*******
یک سال گذشت و درست در روزی برایت می نویسم که پس از انتشار مصاحبه محسن صفایی فراهانی در مورد شکایت هفت چهره اصلاح طلب از یکی از مسئولان سپاه پاسداران، مسئولان قضایی از او خواستند تا بعدازظهر امروز خود را به زندان اوین معرفی کند.صفایی فراهانی با تاکید بر اینکه شکایت خود را پس نخواهد گرفت اعلام کرد که به زندان باز خواهد گشت. محسن صفایی فراهانی، پدر معنوی خیلی از جوانان جبهه مشارکت و پدر حقیقی دختری به سن و سال خودم و به نام پریسا است. تو می شناسی چه کسی را می گویم. هر وقت او را می دیدی می گفتی، اینها پدرخوانده های شما هستند که دارند برای اصلاحات آمریکایی پادویی می کنند؟ بله پدر، پادوی اصلاحاتی بود که کودتاگران وقیحانه آنها را به بند کردند، شلاق زدند، شکنجه کردند تا این روزها جام زهر مذاکره با همان آمریکا را سر بکشند.
کاندیدای مجلس نشده بود چون دیگر شورای نگهبان را قبول نداشت اما همپای نمایندگان معترض به ردصلاحیت ها، تحصن را مدیریت کرد. برای معرفی نامزد ریاست جمهوری هم همیشه مشکوک به یک شورای متعصب بود اما رسم فعالیت حزبی زیر پا نگذاشت و مقاوم به دفاع از یک نامزد سیاسی ایستاد و به زندان رفت. پدر پریسا را دولت کودتا دزدید و پدر ما را هم تبلیغات همین کودتا. چقدر فاصله است میان ملت ما که یکی زندانی می شود و از دخترش دور می افتد تا ثابت کند که در رسانه های رسمی دارند دروغ به خورد ملت می دهند، یکی همان دروغ های رسانه های تبلیغاتی را باور می کند و دخترش را ترک.
هنوز دلت صاف نشد که دخترت فتنه گر نیست؟ جاسوس نیست؟ دشمن نیست؟ آخر مرد مومن! نگفتی این دختر، نان و نمک سفره پر زحمت خودت را خورده و ممکن نیست که دستش به نان نارنج کشیده آلوده شود؟ نگفتی دل لعنتی دخترک حتی برای صدای عصبانی ات هم تنگ می شود؟ هزار بار گفتم احمدی نژاد و موسوی فرع اند، اصل من و توییم که اگر این سیاست پیشه گان، هزار سال دیگر هم بدوند نتوانند به گرد مهر پدری و دختری مان برسند. چرا لج می کنی که فردا بگویند تو که نتوانستی پدرت را متقاعد کنی، جمع کن این بساط روشنگری و آگاه سازی ات را و برو پی کار خودت. به همه شان این جواب را داده ام؛ من دیکتاتور نیستم تا به زور بخواهم تو و باقی آقاجان های قمیکلا را سبز کنم. برای سبز شدنت یک سال مهربانی کردم، و تو برای اینکه سبز نباشم یک سال نامهربانی کردی. سبز به من می گوید تو می توانی احمدی نژادی باشی اما وقتی مرگِ ما که احمدی نژادی نیستیم را دیدی، مویه کن. با ما برای ما کمی بغض کن پدر و باور نکن که خودمان خودمان را در خیابان کشتیم. اگر من توانستم از تو با همه سرسنگینی هایت دل بکنم پس باور کن که سبزها هم سنگدل اند و این همه کشته را هم آنها سبب ساز بوده اند. اما اگر من در تمام این یک سال با دیدن هر پدری دلم لرزید و هربار سراغ تلفن رفته ام و تو جوابم نداده ای، پس بدان که سبزها هم به همین اندازه برای ساختن خانه، بی کینه اند و امیدوار. آخر سبزها که از کره ماه نیامده اند. به همین سادگی اند که می گویم. اصلا تو تمام آن پرچم تصاحب شده ی ما توسط احمدی نژاد را صاحب باش و سهم ما هم فقط همان یک رنگ از آن سه رنگ باشد اما نگذار دل بی صاحب مانده ما بپوکد از دلتنگی. نگفتی این همه روز، این همه ماه (نکند به این همه سال هم برسد)، یکی دلش برای خنده هایت تنگ می شود؟
در قاموس من اصلا آقاجانی که اهل اینترنت و ایمیل و فیسبوک باشد غریبه است و از تصور اینکه تو در «راخاب سر» یا « تنگه ایوون» بنشینی و یک کامپیوتر هم داشته باشی و از طریق فیسبوک برایم نامه بنویسی خنده ام می گیرد. سی و سه سال است که به یاد ندارم از تو نامه ای داشته باشم. آنقدر برایم نامه ندادی که ببین دیشب چه نامه ساده ای از یک کسی که اصلا نمی شناسمش رسید به فیسبوکم و اشکم را در آورد:
«مسیح نازنینم مرا چون یونس آرزو بر آن است که باز داشته ی تو باشم و نه فرو گذاشته که صدای تو و کلام تو و قلمت قوت روزان و شبان این مسکین است. پیش از این نیز آن شب که میهمان صدای آمریکا بودی با صدای نازنینت و با کلمات شیوایت پنجه بر قلب ریش ریشم زدی / از سر مهر / و تا به خانه بیایی از آن مصاحبت نفس گیر برایت پیامی نوشتم که پاسخی نادره و زیبا برایم باز پس فرستادی و یادگاریِ ارزشمندی که / تاج خار / سرم شد. آیا هیاهوی زمانه ترا مجال میدهد که آن روز را بیاد آری؟ حالا یکبار دیگر با حضور نازنینت در برنامه ی پارازیت بر چشمهای بی نور یعقوب وارم چون شمیم دل آویز یوسف گونه ات نوری تاباندی. فدای آن طره های گیسوی پیچ در پیچت شوم که از دو گوشه ی کلاه نازنینت آویخته بودی . این روزها دیگر کار کاشت برنج بپایان رسیده است اما هرم جانسوزی در ولایت شمالی ما وزان است.
مسیح ! عزیز من! عروس شالیزار به تب نشسته ی من! برایت دعا میکنم که سر انجام زمانی به این سرزمین سبز پدری باز آیی. روز ی که خاک وطن از ضلالت مردابی برهد و زلال شود چون اشکهای زنان سوته دل در هنگامه ی کاشت برنج. من نگارنده ی این نامه از مرز شصت گذشته ام . چهار سال پیش در بیمارستان قلب تهران در یک عمل سخت دوازده ساعته قلب خود را به نشتر برنده پزشکان سپردم و اینک نه تنها دلی مغموم که قلبی مجروح نیز دارم. شیشه عینکم ضخیم تر از آن است که در تصورت آید. اگر عصایم را از کنار صندلیم بر دارند راه رفتن نتوانم که مهره های کمرم در زیر ضربه های پوتین نابکاران خرد شده است. پس اگر مرا با تو سخن از عشق رفت عشقی پدرانه ….. نه …نه…. عشقی مادرانه بود که وصف عشق مادرانه در کلام نگنجد….. و من با این قلب مجروح / با این دو چشم بی سو / با این کمر شکسته …… بدان که زنده میمانم تا روزی برسد که بتوانم آزاد و رها در کنار شالیزار سرسبزمان نان و پنیری بخوریم. من به سر سبزی فردا ایمان دارم. کلاهت را از دست نده . بگذار برای آنروزی که در کشتزاران شمالیمان چون، فر فره ای چرخ چرخان در فضا رهایش کنی تا آنسو تر من در هوا بگیرمش . ……..به خدا میسپارمت.
آقاجان نامهربانم، شاید اگر این پدر ناشناس همان دو کلمه را نمی نوشت که « کلاهت را از دست نده» و شاید اگر پدری دیگر نمی گفت مگر چند سال دیگر زنده ایم، بغضم نمی شکست که من به بدخلقی های تو عاشق بودم و هستم. آخرین مکالمه ات را هزار بار گوش می دهم که گفتی مگر من چند سال دیگر زنده ام، بگذار من بمیرم بعد به انقلاب بد بگو، بعد به «آقا» بد بگو، بعد کلاهت را…
به همین پدر نازنین معنوی ام می گویم؛ شکایت از کودتا گران که پاسخش بازگشت به زندان است، باورش مرا یاد باور پدر خودم می اندازد که زمین تا آسمان متفاوت است: «مگر چند سال دیگر زنده ام، من دیگر پیر شده ام، دلم نگران جوان هایی هست که به جرم اصلاح این سیستم بیمار در زندان مانده اند….
می بینی آقاجان این همان مردی است که حتی تو هم سر آخر اقرار کردی مرد خوبی است و گفتی هر اشتباهی که هر کسی در برابر مردان خوب انجام می دهد را که نباید پای این نظام نوشت.
چرا؟
می بینی که همین مرد خوب شکایت از بدان کرد، جوابش چه شد؟ زندان. این است جواب کسانی که دل به آبادانی خانه بسته اند آقاجان.
مگر می شود حکایت کسی که شکایت به دستگاه قضا برد و دستگاه قضایی شاکی را به زندان محبس، به پای نظام ننوشت؟
من حتی همه دلتنگی هایم برای خنده ها و اخم های یک آقاجان ساده و بی پست و منصبِ روستایی ام را هم به پای همین نظام بیمار می نویسم که اینچنین خانواده ها را تار و مار و ملتی را بی قرار کرد. شستشوی مغزی برادران گمنام کار خودش را کرد، یک سال گذشت اما نگذار بیش از این ما را از هم دور کنند…مگر ما چند سال دیگر زنده ایم…
پی نوشت:
قول می دهم آخرین عکس نوشت طولانی ام باشد. آخر این تفاوت های میان پدران و آقاجان ها حکایت روزها و سال های ایران است و دلم نیامد ساده از کنارش بگذرم
از پارازیت صدای آمریکا تا پارازیت های دل ما
اول:
بی تعارف باید بگویم برای رفتن در این برنامه پارازیت صدای آمریکا تردید داشتم، آنچنان که برای گفتن دلیل اصلی انتخاب نام مسیح برای خودم در یک برنامه تلوزیونی نیز تردید داشتم.
در کتاب دومم تاج خار ماجرای انتخاب این نام برای یک زن را نوشته بودم که شاعری برایم نوشته بود:
همه صدات می کنند مصی، اما مسیحِ من وقتی تاج خار به سرت زدند تازه اول بهاره.
و بعد حکایت شاعری که خودش همان تاج خار را روی سرم گذاشت و رفت. ولی نامی که گذاشت روی من با من ماند تا همیشه.
اما واقعا جلوی دوربین خیلی راحت نیست گفتن چیزهایی که گاهی راحت از آن می نویسیم. مثلا بارها نوشته ام که چرا کلاهی که جای روسری به سر کرده ام را فقط دوست دارم و این یک موضوع کاملا شخصی است و چه و چه اما وقتی در صفحه پارازیت به تعداد باورنکردنی این پرسش را خواندم که چرا کلاه، چرا نام مردانه؟ کمی سختم می شد که به جای پرسش در مورد شغلم، مصاحبه های حداقل همین یک ساله ام با خانواده های کشته شدگان و زندانیان و فعالین سیاسی، بنشینم و در مورد کلاه و اسمم حرف بزنم اما جنس این برنامه انگار خودمانی است و اینگونه هم می طلبد. در برنامه هایی که تا به حال جلوی دوربین نشسته ام معمولا و به گفته دوستان بداخم و جدی و کمی هم دعوایی به نظر رسیده ام اما پارازیت آدم را پر از لبخند می کند و این شاید راز موفقیت یک برنامه است که مردم ایران را در اوج درد و زخم های این یک سال گذشته به لبخند و خنده مهمان کرده است. انتقاد به پارازیت بماند برای روزهای آینده فعلا فصل تشویق است به این دلیل که پارازیت درست در اوج اقتدار جمهوری اسلامی که تمام شبکه های سیاسی را پارازیت باران کرده اند، پرمخاطب شده است و این یعنی همان احساس مسولیت و خلاقیت فرد فرد ما که می تواند دیوارها و محدودیت را بکشند و به دل جامعه برسد.
برنامه ام در پارازیت را دوستی روی یوتیوب گذاشته است که می شود اینجا دید.
دوم:
این روزها مدام دلتنگ و مدام غمگین می شوم…این را می نویسم برای کسانی که از غمگین کردن آدم های دیگر لذت می برند، می نویسم تا لذت های شیطانی شان تکمیل شود. می نویسم تا بگویم شما پیروز شدید، چون من چندیست سخت غم دارم. دلتنگم برای پسرکم که مسافر پدر است و غمگین از ریاکارانی که از آزار دیگران لذت می برند. تنها باید مادر باشی تا بدانی که دل شکستن یک مادر با کلماتی بیمار و آلوده به وسوسه های شیطانی هرگز در قاموس هیچ زنی مقدس نیست.
سوم:
روز خبرنگار از آن ماست و در غمناک ترین روزها هم نباید این روز را به کسانی باخت که نام خبرنگاری را دزدیده اند تا برای دزدان رای یک ملت، خوش رقصی کنند. این روز از آن همه آنانی است که در این یک سال باتوم و گلوله و زندان و شکنجه هم آنها را از خبررسانی باز نداشت. اگر چه در روز خبرنگار برای نورچشمی های دولت کودتا میز شیرینی و سکه های بهار آزادی چیده اند اما برای شما در زندان، ظرف های غذای دست نخورده، ولی باز هم مبارک است روزتان که به هنرمندی و دردمندی نشان داده اید که اگر قلم و کاغذ و کامپیوتر را هم از شما بگیرند، با همان ظرف غذای دست نخورده تان هم بلدید خبررسانی کنید و به مردم شهرتان بگویید آنچه در زندان می گذرد حکایت یک عمر دردی است که بر ملت ایران می گذرد.
خبرنگاری، زندان بردار نیست خبرنگار را می شود حبس کرد اما خبر تعطیل بردار نیست. خبرنگار را می شود با ضربه یک جسم سخت بر سر کشت، خبرنگار را می شود در محکمه رسمی سی سال از کار خبری محکوم کرد، خبرنگار را می شود آنچنان تحقیر کرد که در روز خبرنگار در اعتصاب غذا باشد اما نمی شود روزشان را به نام خبربیارانی سند زد که حداقل در همین یک سال از خون احمد نجاتی کارگر، از خون سهراب، محرم چگینی، حمید عراقی، داوود صدری، ندا، فاطمه، مسعود خسروی، امیر جوادی فر و از خون کشته های بی نشان قصه و سناریو ساخته اند. امروز روز ماست و مبارک است بر کسانی که در اوین ماندند اما روح شان آزاد است و دارد تکثیر می شود.
روز خبرنگار بر تمامی کسانی که حقیقت های انکار شده در یک حاکمیت کودتا را افشا کرده اند مبارک است. روز خبرنگار بر تک تک خبرنگارانی که در حین فیلمبرداری از وحشی گری های یک دولت کودتا در خیابان به آنان شلیک شده، مبارک است. روز خبرنگار بر سهراب اعرابی که در دفتر خاطراتش نوشته بود؛ آرزو دارد خبرنگار شود اما نوزده ساله کشته شد و خبر شهادت او دنیا را خبردار کرد که در ایران چه آسان جوان کشی می کنند، مبارک است. روز خبرنگار بر تک تک مادرانی که در ایران به عنوان خبررسانان واقعی عرصه خبر، علی رغم تهدید و فشار، باز هم به مصاحبه گران نه نگفته اند و پای سئوالهای تلخ مان نشسته اند تا تاریخ را بنویسند مبارک است. روز خبرنگار بر مادران، پدران، خواهران، برادران و عاشقان کسانی که در جریان اعتراض به یک کودتا کشته شدند اما آنها دلخراش ترین صحنه های این کشته شدن را برای ما پرسشگران، تشریح کرده اند تا صدای یک ملت معترض باشند، مبارک است.
متن کامل این مطلب در ستون مسافر روز آن لاین است
پی نوشت:
این هم مطلبی که در بالاترین دیدم . نویسنده مطلب از قضا از این زاویه که شاید کمتر کسی بهش توجه کرد به مصاحبه پارازیت نگاه کرد. موشکافانه نگاه کرد و همین سختی و راحت نبودن در مورد طرح مسایل ریز در یک برنامه تلوزیونی را مورد توجه قرار داد با نگاهی البته مهربانانه که قدردانشان هستم
درخواستی صمیمانه از بالاترین، دنباله، سبزلینک…: کمپین ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم را بسط دهید
وقتی پیشنهاد روسری به سر کردن مردان برای همدلی با مجید توکلی در اینجا نوشته شد بالای سیصد رای در بالاترین آورد و از همان شب اول موجی در فضای مجازی راه افتاد که اگر نبود آن همراهی و چالش های شهروند روزنامه نگاران، بی شک هرگز کمپین «من یک مجید توکلی هستم» هم تا آن اندازه وسیع و گسترده نمی شد تا دنیا بداند که در ایران چه بلایی بر سر شجاعت دانشجویان می آورند تا تحقیرشان کنند اما پیشنهاد مربوط به اینکه هریک از ما، اعضای خانواده یک زندانی سیاسی بشویم، در بالاترین چندان مورد توجه قرار نگرفت و در آن میزان رایی که آورد چالش و پرسشی هم ایجاد نشد. تنها دوستان فیسبوک با اشتیاق و انگیزه زحمت راه اندازی یک گروه را کشیده اند و همین تجربه نیز نشان می دهد هنوز هستند کسانی که به جای اینکه مدام بگویند جنبش مرده است، خودشان روح تازه به جنبش بدمند.
استقبالی که در فیسبوک از کمپین «ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم» صورت گرفت چنان بی نظیر بود که تا شب نرسیده، شمار زیادی از شهروندان مجازی به عنوان خواهران، برادران و اعضای دیگر خانواده زندانیان سیاسی خودشان را معرفی کرده و عنوان کردند از این پس هریک از آنان، همپا و همراه خانواده های واقعی زندانیانی که در ایران تحت فشار هستند، تا روز آزادی و یا شکستن اعتصاب غذای آن زندانی، در مورد وضعیت او اطلاع رسانی خواهند کرد.
باید این کمپین را بسط داد تا این «خانواده مجازی» کم کم حقیقی شود، بزرگتر شود. در این راه نیاز به کمک همه است تا کمپین بزرگ خانواده های زندانیان سیاسی شکل گیرد که بیش از این حکومت نتواند با تهدید خانواده ها سرکوب را شدت بخشد و باور کند که اگر تک تک خانواده های زندانیان سیاسی را هم به بند کنند این خانواده ها هستند که تکثیر می شوند و در کل جهان امتدد می یابند.
و حالا دوستان بالاترین، دنباله، سبزلینک این هم تقاضای صمیمانه ام از شماست : لطفا در بسط و معرفی کمپین خانواده زندانیان سیاسی یاریگر باشید. پس از یاری دوستان در شکل گیری گروه فیسبوکی، به زودی و با تلاش دوستان دیگر، وبلاگ این کمپین هم راه اندازی خواهد شد تا نوشه های تک تک کسانی که به عنوان عضوی از خانواده یک زندانی سیاسی مطلب نوشته اند یک جا جمع شود.
در شرایطی که زندانیان سیاسی در اوین اعتصاب غذا کرده اند، زندانیان گمنام هنوز صدایشان آنگونه که باید به گوش دنیا نرسیده است، نگذاریم این خانواده ها تنها بمانند و بگذاریم لحظه ای که ماموران امنیتی برای بازداشت مادران میان سال زندانیان، به خانه زندانیان سیاسی هجوم می برند و یا به تجمع اعتراضی شان حمله می کنند و تلفنی تماس های تهدید آمیز می گیرند و آنها را تهدید به بازداشت می کنند، خانواده های مجازی زندانیان باشیم و بگذاریم همان نهادهای امنیتی بهراسند از اینکه مادری که تهدید به سکوت شده است در جای جای دنیا تکثیر می شود و نمی گذارد اعضای دیگر خانواده اش در ایران تحت فشار قرار گیرند.
باور کنیم اگر این کمپین را بسط دهیم همانند همان کمپین همراهی با مجید توکلی فردا غیر ایرانیان نیز به جمع ما می پیوندند و هر یک برای یکی از زندانیان ما برادری و خواهری خواهند کرد، مادری خواهند کرد….
این احساس مسولیت ماست که جنبش را زنده نگه می دارد. ورنه در کجای تاریخ سراغ داریم که زندانیان هم خودشان در فشار باشند و هم خانواده هایشان اما از زندان به حاکم مستبد نامه استیضاح و بازخواست بنویسند و دیکتاتور را نشانه بروند و بنویسند و از او شکایت می کنند و رییس جمهور کودتا را به مناظره فرا بخوانند؟
در روزهایی که به جای همدلی ها کمی مشغول خودمان شده ایم و داریم مدام به خودمان زخم می زنیم، دوستان زندانی مان در ایران فراموش می شوند. اگر هر یک از ما به راستی عضوی از خانواده یک زندانی سیاسی شویم، آنگاه دیگری را تشویق کنیم تا خانواده یکی دیگر از زندانیان شود آیا کسی می تواند خانواده ها را ساکت کند؟
دیروز وقتی به مادر مجید توکلی زنگ زدم، می لرزید نه از هراس شاید از وقاحت آنان که مادر را ساکت می خواهند تا خبری در مورد فرزند دربند خود به دنیا نرساند. معلوم بود که مادر مجید تهدید شده است که سکوت کند و اگر چنین نمی کرد او و باقی اعضای خانواده را بازداشت می کردند.
وقتی به همسر حسین نورانی نژاد زنگ زدم، مضطرب بود، ماموران امنیتی در راستای ساکت کردن خانواده های زندانیان سیاسی به خانه حسین نورانی نژاد هجوم بردند برای بازداشت یک مادر میان سال تنها به جرم خبررسانی در مورد فرزند در اعتصاب خود بود و اینک یک مادر تنها با تعهد و وساطت آزاد است.
ژیلا بنی یعقوب نگران بود، مادر کوهیار گودرزی نگران بود، برادر مجید دری نگران برادر بود ….
برای تشکیل خانواده بزرگ زندانیان سیاسی نیاز به همین همدلی های کوچک است و قدردان می شوم اگر بچه های شهروند روزنامه نگار هم در اجرایی تر شدن این ایده همراه شوند، تا از این پس دوستانشان وقتی سراغ صفحه وبلاگ، فیسبوک، توییتر و یا حتی وقتی سراغ خودشان در خانه و یا دانشگاه می روند، علاوه بر جویا شدن حال او سراغ آن نیمه در بند او را هم بگیرند.
دشوار زندگی هرگز جدا جدا درمان نمی شود، یک نظام استبداد زده نیز هرگز بدون همدلی های همه اعضای یک خانواده بزرگی به نام ایران برکنار نمی شود.
پی نوشت:
دیشب برای ضبط ده دقیقه برنامه پارازیت به استودیوی صدای آمریکا رفته بودم. کامبیز حسینی عزیز در مورد تک تک موضوعاتی که سوال کرد هدفش این بود تا از یک بگو مگوی کهنه در جنبش پرده بردارد. او به وظیفه حرفه ای خود خوب عمل کرد ، سوال اول با این شروع شد که آیا جنبش سبز مرده است و پاسخ من این بود که جنبش سبز یعنی احساس مسولیت. هر یک از ما اگر دیگر نسبت به جنبش سبز احساس مسولیت نکنیم، آنگاه احساس می کنیم جنبش سبز هم مرده است. رمز پیروزی ما در سال گذشته همدلی ها و احساس مسولیت های فردی ما بود.
اگر چه کامبیز مچ گیری کرد تا بگوید شما از شعار خوشتان می آید اما یادم رفت این واقعیت را هم بگویم: شعار است که گاهی شعور یک نظام استبداد زاده را هزاران بار قدرتمند تر از تحلیل و تفسیرهای یک روزنامه نگار به طعنه می گیرد: درست همانند شعار «مجید توکلی، تحقیر نشد، تکثیر شد»، درست همانند شعار شجریان که گفت: « من صدای همان خس و خاشاک هستم». حالا هم شعار دیگر ما می تواند برگرفته از شعر نابی باشد که ایران به آن می بالد:
چو عضوی را به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار….
شعاری که شور در یک جنبش زخم خورده ایجاد کند، نمی تواند ایراد یک روزنامه نگار باشد پس کمک کنی کنید تا کمپین «ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم» شکل بگیرد.
چند نکته مهم:
دقت شود هر کسی که می خواهد یکی از زندانیان سیاسی را خویشاوند مجازی باشد، نام واقعی خود را هم در کنار مطلبش بنویسد تا با خانواده های حقیقی زندانیانی که در ایران هستند اشتباه گرفته نشود و مسولیت هر آنچه می نویسیم پای خود مان باشد.
مسیح علی نژاد، از این پس علاوه بر خود واقعی ام که یک روزنامه نگار است، خواهر محمد داوری نیز هستم. برادرم به جرم اینکه از شکنحه شدگان کهریزک فیلم تهیه می کرد زندانی شد. تحت فشار قرار گرفت تا اعتراف کند که افشاگری های کروبی در مورد تجاوز در کهریزک دروغ است اما مقاومت کرد و الان یک سال است که بدون حتی یک روز مرخصی در زندان است. حکم محمد را امروز دادگاه صادر کرده است. برادرم به پنج سال حبس تعزیری به جرم روزنامه نگاری محکوم شد.
لینک های مرتبط را برایم بفرستید همین جا اضافه می کنم تا زمانی که وبلاگ کمپین را دوستان نازنین دیگری راه اندازی کنند:
من سمانه موسوی، خواهر بهمن احمدی امویی هستم
من شهاب الدین شیخ برادر رحیم رشی هستم
اینک من سارا بنی یعقوب خواهر ژیلا بنی یعقوب هستم
من ژیکان موسوی برادر علی ملیحی هستم
من روح الله برادر بابک بردبار هستم
مادران اعتصاب کنندگان در خطر؛ یک پیشنهاد برای انعکاس صدای اعتصاب کنندگان و زندانیان گمنام

صدایش می لرزد، می گوید این لرزش صدای من از ترس نیست. من عزیزتر از مجید نیستم و اگر قرار باشد یک مادر بیمار را هم به خاطر مصاحبه با رسانه ها که جز از درد دل ها و بی قراری هایش نمی گوید، به زندان ببرند، بد نیست بدانند چیزی از من باقی نمانده و جنازه بی جان من روی دست شان می ماند.
مادر مجید توکلی چهار سال پیش برای فرزندش در دانشگاه امیرکبیر ثبت نام کرده بود و حالا در تمام طول این چهارسال به جای مسولان دانشگاه هر روز با مسولان زندان باید سرو کله بزند. پیر شده است. باید مادر باشی تا بدانی چقدر سخت است منت کشیدن برای شنیدن یک لحظه صدای فرزند. مادر مجید توکلی می گوید من جز خدا از هیچ کس نمی ترسم اما باشد، باز هم حسن نیت ام را نشان می دهم. اینبار با هیچ رسانه ای حرف نمی زنم ببینم از امروز چند روز طول خواهد کشید که آنها هم به وعده شان عمل کنند و بگذارند بچه من فقط دو دقیقه تلفنی به من زنگ بزند. باشد من هم ساکت می شوم تا ببینم این دلسوزی شان چقدر به داد دل سوخته یک مادر می رسد. از من دیگر نخواهید حرف بزنم. مجید متعلق به برادران و خواهران اوست که تکثیرش کرده اند ولی مرا معذور بدارید و بگذارید مادرانه به انتظار وعده «دلسوزان» بنشینم.
مادر مجید توکلی اینها را می گوید و گوشی تلفن را زمین می گذارد یاد مکالمه های طولانی ام با مادر ارسلان ابدی می افتم که ساعت های پیش از صدور حکم با او حرف می زدم ولی همیشه به احترام دل نگرانی های مادرانه اش سکوت بود و حتی یک خط هم در مورد درد دل های مادرانه اش نمی نوشتم تا آنکه بعد از آن همه سکوت و انتظارهای مادرانه، نتیجه این شد؛ اول به او حکم اعدام دادند و بعد شش سال و نیم زندان برای یک حضور ساده در راهپیمایی عاشورا.
به مادر مجید می گویم. شما، مادر ارسلان، مادر پروین جوادزاده، مادر پویا قربانی و مادر همه زندانیان گمنام حتی اگر هیچ وقت هم مصاحبه نکنید من به عنوان یک مادر هرگز سرزنش تان نمی کنم. خودمان را باید سرزنش کنیم که تا مادران مان را هم تنها به جرم گریه برای فرزندان بازداشت نکنند باورمان نمی شود که با گرگ طرف هستیم.
مادرانی که من می شناسم اهل سکوت هم نیستند ولی کاش به جای هر مادری که در ایران در خطر و اضطراب برای امنیت فرزندان دیگرش قرار می گیرد، یک مادر، خارج از ایران بتواند مسولیت خبررسانی در مورد یک زندانی معتصب یا یک زندانی گمنام را عهده دار شود
و برایش خبررسانی کند. مثلا شیرین عبادی بشود مادر مجید توکلی، مهرانگیز کار بشود، مادر علی ملیحی، شهرنوش پارسی پور بشود مادر کوهیار گودرزی. اینها که می گویم فقط یک مثال است.
زنان و مردان آزاد و خوشنام بسیار داریم و زندانیان گمنام نیز بسیار داریم. کاش هر یک از مردان و زنان خوشنام دنیای آزاد نام یک اعتصاب کننده یا یک زندانی را به صورت نمادین به عنوان فرزند بر پیشانی نام بلندشان بچسبانند، تا هر آنکه سراغ شان می رود، در دانشگاه، در رسانه، در خانه، در دنیای مجازی، هرجا و هرجا وقتی حالی از او می پرسند، حال زندانی در اعتصاب یا زندانی گمنامی که او به عنوان فرزند نمادین خود برگزیده است را نیز از او جویا شوند.
به جای هر خواهری که نمی تواند در فضای نا امن ایران صدای عزیز دربندش باشد، ما اینجا خواهر یکی از زندانیان باشیم، برادر یکی از زندانیان باشیم و این را در صفحات مجازی مان اعلام کنیم و مسولیت مان این باشد که حداقل هر روز یک بار در مورد برادر یا خواهر و یا همان نیمه در زندان مان خبررسانی کنیم.
این روزها کار خبرنگاران شده است تماس با مادرانی که بچه هایشان گرسنگی اوین را تاب می آورند اما زندانبانان چه بی تاب اند که حتی صدای بغض های مادران را تاب نمی آورند و «دلسوزانه» ساکت شان می کنند.
مادران و پدران و یا برادران و خواهران مجازی هر یک از زندانیانی که اعتصاب غذا کرده اند باشیم و در موردشان اطلاع رسانی کنیم. من می شوم خواهر مجید توکلی، می شوم خواهر کوهیار گودرزی، یکی بگوید من می شوم برادر بهمن احمدی امویی، می شوم دختر کیوان صمیمی، می شوم خواهر حسین نورانی نژاد، یکی بگوید من می شوم پدر بابک بردبار، مادر مجید دری. خوبی اش این است که وقتی نامی را در کنار پروفایل یا صفحه مجازی ات می نویسی و می شوی خواهر فلان زندانی گمنام یا فلان زندانی معتصب ناخواسته احساس مسولیتت بیشتر می شود و نزدیکتر می شوی به آن خانواده و مدام همه را از حال آن نیمه زندانی ات با خبر می کنی. و اما زمانی این صدا به گوش دنیا خواهد رسید که از زنان و مردان نامداری که در دنیای آزاد و دور از نظام استبدادی ایران زندگی می کنند هم بخواهیم تا به صورت نمادین، زندانیان معتصب یا گمنام را مادری کنند، پدری کنند، خواهری کنند….
پی نوشت:
نیروهای صد شورش به خانواده های زندانیان حمله کرده است، عکس ها و پلاکاردهایی که در دست داشته اند را پاره کرده است. در خطر هستند. هر یک از ما پلاکارد یکی از زندانیان اعتصاب کننده را بالا ببریم و مشخصا اعلام کنیم تا دلگرمی باشد برای خانواده ای که زبان شان را بسته اند با این همه اما هنوز ایستاده اند…
پی نوشت اول:
مثلا برای شروع می شود نوشت:
پروین مخترع، مادر کوهیار گودرزی از این پیشنهاد بسیار استقبال کرد و گفت از این به بعد دیگر کاری از دست ما در ایران بر نمی آید. به ما هیچ جوابی نمی دهند. گفت قدردان همه مادران و خواهرانی هستم که در سراسر دنیا صدای بچه های ما را به گوش دنیا برسانند… گفت فعالان حقوق بشر می توانند مادری کنند و صدای نخبه گانی که در زندان هستند را انعکاس دهند….من خواهر کوهیار گودرزی هستم
پی نوشت دوم:
ژیلا بنی یعقوب هم از این پیشنهاد و از همدلی های دوستان تشکر کرد و گفت خیلی برای بهمن نگرانم و قدردانم که تنهایمان نمی گذارید و حوسحال می شوم که بهمن هم خواهرانی در دنیای مجازی و آزادتر پیدا کند تا صدایش را به گوش همه برسانند
پی نوست سوم:
پرستو سرمدی، همسر حسین نورانی نژاد از اقدام مامورین امنیتی برای بازداشت مادر پنجاه ساله حسین خبر داد و گفت من هم خوشحالم از اینکه صدای مادرانی که در فشار هستند را مادران دیگری انعکاس دهند.
پرستو نگران است از ده روز اعتصاب و بی خبری اما به همدلی خواهران و برادران حسین امید دارد
می شود اینگونه ساده شروع کرد:
من مسیح علی نژاد خواهر مجید توکلی هستم. برادرم در زندان اعتصاب غذا کرده است به مادرم گفته اند اگر با رسانه ها مصاحبه کنی، تو را هم بازداشت می کنند….مجید می گوید تا گرفتن حق قانونی اش به اعتصاب ادامه می دهد.
یا برای زندانیان گمنام می شود ساده نوشت:
من مسیح علی نژاد، خواهر محمد داوری هستم. برادرم به جرم اینکه از شکنحه شدگان کهریزک فیلم تهیه می کرد زندانی شد. تحت فشار قرار گرفت تا اعتراف کند که افشاگری های کروبی در مورد تجاوز در کهریزک دروغ است اما مقاومت کر…د و الان یک سال است که بدون حتی یک روز مرخصی در زندان است. حکم محمد را امروز دادگاه صادر کرده است. برادرم به پنج سال حبس تعزیری به جرم روزنامه نگاری محکوم شد.
ایده ای خام است و اصلا نمی دانم می شود اجرایش کرد یا من زیادی خوش بین هستم.
توضیح:
علی ملیحی فعال دانشجویی و عضو ادوار تحکیم وحدت، حسین نورانی نژاد روزنامه
نگار و عضو جبهه مشارکت، ، علی پرویز فعال دانشجویی، حمیدرضا محمدی فعال
سیاسی، جعفراقدامی فعال مدنی، بابک بردبار عکاس خبری، ضیا نبوی دانشجوی
محروم از تحصیل، کوهیار گودرزی فعال حقوق بشر و وب نگار، مجید دری فعال
دانشجویی، غلامحسین عرشی و محمد حسین سهرابی رادو پیمان ک…ریمی آزاد از
دیگر زندانیان منتقل شده به سلول انفرادی هستند که ازده روز گذشته در
اعتصاب غذا به سر می برند.
پی نوشت آخر:
جان زندانیان در خطر است و مادران تهدید به بازداشت شدند
کمپین فیسبوکی « ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم» هم شکل گرفت تا دوستان جدی تر پی بگیرند این همراهی را. یادمان باشد کمپین من هم یک مجید توکلی هستم به همین سادگی شروع شد.
http://www.facebook.com/group.php?gid=143424699020825&v=info&ref=ts#!/group.php?gid=143424699020825

