گول اصلاح طلب ها را نخورید
از کجای این مطلب و حرف ها یم در مصاحبه با صدای آمریکا بوی دفاع از رژیم و ولایت مطلقه فقیه می آید که طرفداران براندازی رژیم حوصله کردند و صد و بیست و هشت تا فحش برایم ایمیل کرده اند . یکی از این فحش های خیلی پاستوریزه تر این است:
مسیح(معصومه)علی نژاد مامور سبز رژیم برای حفظ و بقای آن/ نمی دانم مردی یا زنی ولی شباهت خاصی با فاگین توی الیورتویست داری سیاسی، زنی که نمی داند و نتواند که چگونه باید لباس بپوشد و به خود برسد چطور میخواهد از جانب ۷۰ میلیون صحبت کن.
مطلبم در جرس:
جزیره سرگردانی در وطن و سرگردان های دور از وطن
ـ همین الان از دادگاه برگشته ام، دوتا اتهام جدید به من زده اند، مضحک است.
ـ سعید جان آخر تو را هم به اعدام محکوم می کنند
- بزرگان فراموش شده اند ما کوچکترها هم به راحتی فراموش می شویم.
- بعد از سه ماه و نیم از زندان آزاد شدم و حالا معلوم نیست چند سال دیگر این بیرون زندانی ام….پرونده باز را فقط کسانی می فهمند که در تمام این سالها راه سفر رفتن هم برایشان بسته بود.
ـ نترس دختر ما آنقدر جذاب شدیم با این جنبش مان که حالا همه دلشون می خواهد به ایران سفر کنند. پس محکم بنشین سرجات و کم نیار.
ـ از خانه مادر سهراب بر می گردم، هنوز عکس سبز سهراب و مادرش با عکسی از میرحسین روی دیوار است.
ـ نوشین آمد دفتر روزنامه و با دست های خودش عکس خودش را از روی دیوار زندانی ها کند و به دیوار آزاد شده ها چسباند.
ـ کاش هدیه تولدم آزادی مصطفی تاج زاده و در آغوش کشیدن این مرد بزرگوار باشد….
- احضار شدم دوباره اگر برنگشتم….خداحافظ.
این خبرها را در هیچ روزنامه ی نمی توان یافت، اینها واگویه های همه کسانی است که در فضای مجازی فیسبوک، این روزها یا خود زندانی آزاد شده اند، یا منتظر پرونده و دادگاه نشسته اند و یا چشم به راه دربندان دیگر اند، در این میان جای خالی کسانی که هنوز با فضای مجازی غریبی می کنند به وضوح آشکار است. بی صدا زندان می روند، بی صدا شکنجه می شوند، بی صدا آزاد می شوند، بی صدا به انتظار دادگاه می نشینند و بی صدا در یک زندان بزرگتری به نام ایران با مصادره یک وثیقه سنگین زندانی می شوند. برای همین گهگاهی کسانی عکس های این دسته از زندانیان را در قاب می چینند و بالای آن می نویسند، وای بر اسیری کز یاد رفته باشد. کسی مثل آذر منصوری، یا سعید لیلاز، که اگر چه به قول آن زندانی تازه آزاد شده جوان، گمنام و ناشناس نبودند اما این روزها غریب مانده اند. این درد مشترک بسیاری از زندانیان دیگر است که ظاهرا در بافت فامیلی و خانوادگی شان کسی نیست که به فضای مجازی راه یافته و دربندان شان نیز در سکوت خبری سنگین تری روزهای سخت زندان را سپری می کنند. کسی مانند داوری، روزنامه نگار و معلم بجنوردی که مادر شهرستانی او گفته است حتی پول وثیقه برای مرخصی چند روزه او را ندارد و او از همان روزهایی که گزارش شکنجه شدگان کهریزک در سایت اعتماد ملی منتشر شد به عنوان مسوول این سایت بازداشت شد و تا خود امروز تنها جسته و گریخته خبری از او منتشر می شود.
شگفتا که دنیا برای برابری حقوق به دست آورده خود مبارزه می کند و ما در ایران برای برابری در انتشار حقوق از دست رفته خویش. در فضای مجازی کشورهای توسعه یافته صدای فریاد برای رسیدن به پله های برابر با بخش های مترقی جامعه برپاست و در فضای مجازی کشور ما این روزها دعوا بر سر این است که چرا برابری را در برابر انتشار اخبار زندانیانی که روز به روز بر آمارشان افزوده می شود مراعات نمی کنیم.
مهمتر از همه، این روزها شیوه زندانی کردن هم تغییر یافته است، همزمان که دسته ای را آزاد می کنند، دسته ای دیگر را روانه زندان می کنند و هیچ شتابی هم برای بازگرداندن زندانیان به مرخصی آمده به زندان ندارند مگر آنکه خطایی از آنان سرزند. به عنوان مثال اگر یه یکی دیگر از شیوه های اعتراف گیری مدرن مثل مصاحبه از پیش هماهنگ شده با یک خبرگزاری یا سخنرانی در فلان دانشگاه و حضور در فلان میزگرد نه بگویند و یا در مراسم راهپیمایی و محافل و جلسات سیاسی شرکت کنند و مقاله های انتقادی منتشر کنند، در این صورت است که باید پس از چشیدن مزه گرم آغوش خانواده، دوباره خود را برای بازگشتن به زندان مهیا کنند. به هرحال نفس به نفس با زندانیان راه می روند تا از نفس بیاندازند همه را.
در کنار این شیوه ها، موج دیگری نیز از در گرفته. با دوربین های ناظر به طرح ترافیک و تصادف که در سطح شهر پراکنده بود شماره پلاک ماشین هایی که در روزهای راهپمایی به خیابان آمده بودند را سندی قرار داده اند تا در این روزها که فرصت یافته اند یکی یکی به صاحبان این خودروها مراجعه کنند و شهروندان معمولی را نیر از زندان چند روزه و گرفتن وثیقه بی نصیب نگذارند.
دانشجویان یکی یکی لیست شده اند تا از تحصیل محروم شوند و اساتید دانشگاه هم که به گفته وزارت علوم اگر با رهبری نظام و مردم هوادار ولایت در راهپیمایی نه دی همراه و همصدا نباشند از دانشگاه کنار گذاشته می شوند.
ایران برای کسانی که این روزها منتقد نظام سیاسی و حاکمیت دروغ هستند، به جزیره سرگردانی بدل شده است. ساکنان این جزیره شامل این مجموعه آشنا هستند: مسوولان سابق حاکیمت، اعضای گرههای سیاسی و تشکل های دانشجویی و کارگری، روشنفکران و استادان و دانشجویان و معلمان و کارمندان و روزنامه نگاران و سینماگران و زنان و حتی شهروندان معمولی که چند سنگ هم به سوی مامورانی که به آنها شلیک می کرده اند پرتاب کرده اند.
جزیره سرگردانی ، صدها نفر را در زندان و در انتظار آزادی دارد، هزاران نفر را در انتظار دادگاه و صدور حکم و دهها نفر را منتظر پیدا کردن قاتل عزیزان شان. بلاتکلیف گذاردن شهروندان نحوه نوین زندانی کردن است که حاکمیت آن را در پیش گرفته است و با در اختیار داشتن همه امکانات مادی و معنوی شهروندان معترض، آنها را سرگردان در کشور می چرخاند و برای حاکمان حاشیه امن برای حکمرانی مهیا می کند. ساکنان جزیره سرگردانی خوب می دانند پای و پوتین نیروهای امنیتی درست روی سینه اهالی خانواده شان است و اگر دست از پا خطا کنند سینه آنان و اعضای دیگر خانواده شان له می شود.
این جزیره بزرگان و چهره های سرشناس را هم شامل است؛ میرحسین موسوی، شیخ مهدی کروبی و سید محمد خاتمی. اگرچه تمامی مشاوران و یاران نزدیک این بزرگان را با همین شیوه زندانی ساختن و احضار کردن و بلاتکلیف گذاردن و سرگردان ساختن از تیم مشاوره و اجرایی دور ساخته اند ولی کماکان اهالی معمولی تر این جزیره توقع دارند که بزرگان کاری بکنند.
وقتی جان و مال همه در گروگان حاکمیت است، ساکت نگاه داشتن آن جامعه آسان است و اختلاف انداختن میان اعضای ناراضی این جامعه آسان تر اما علی رغم تمام این فشارها در ایران و در داخل این جزیره این روزها صدای اتحاد و همدلی، بلندتر از صدای اختلاف به گوش می رسد. همه با هم هستند.
در حالی که می شد سوار بر گرده یک جامعه تحت فشار، آنها را به اختلافات درونی مشغول ساخت، شاهدیم که هم بزرگان و هم معترضان معمولی شهر با هم مهربان تر شده اند و با همدلی بیشتری راه خروج از جزیره سرگردانی را در پیش گرفته اند. همه تحت مراقبت و کنترل ویژه نهادهای امنیتی هستند. بدون تعارف ترس پیکره هراس انگیزش را بر جامعه گسترانده است و جزیره جز با شعار با هم بودن اهالی اش امن نیست.
در این میان کسانی از این جزیره گریخته اند و به سرزمینی امن رسیده اند تا به باقی هم وطنان خود کمک کنند. تعداد مسافران کوچ کرده از ایران کم نیست. ایرانیانی که در تمام جای دنیا پراکنده شده اند و با اتکا به ابزار و امکانات رسانه ای و بهره گیری از فضای آزاد اطلاع رسانی، صدای جنبش معترضان داخلی را با قدرت در تمام جهان انعکاس داده اند. ایرانیان قدرتمندی که با اتکا به توانمندی های خویش در سراسر دنیا، بازوی حمایتی ایرانیان زخمی در خانه شده اند. اما ناگهان و درست در روزهایی که اهالی بیشتری از جنبش سبز را با شیوه مرموز و مشکوک روانه زندان می کند، حلقه وصل ایرانیان داخل و خارج کمی آسیب می بیند.
اکثریت روزنامه نگارانی که در زندان و در انتظار دادگاه هستند جملگی نویسنده روزنامه های اصلاح طلب بوده اند، سران و فعالان گروههای اصلاح طلب و نمایندگان و مسولان اجرایی دوران اصلاحات نیز این روزها در کنار دانشجویان و کارگران و زنان و بهاییان و برابری خواهان و اعضای موسوم به انجمن پادشاهی ایران، همه در بند حاکمیت و اسیر جزیره هستند. یعنی حاکمیت این بار برای اصلاح طلبان همان پرونده ای را گشود که در این سالها برای شهروندان معمولی گشوده بود. اگر در سالهای گذشته صدای اعتراض به زندانی شدن دانشجو و زنان و کارگران و فعالان سیاسی از سوی اصلاح طلبان باقیمانده در مجلس و دولت به گوش دنیا می رسید اینبار از مجلس اصولگرای ایران صدایی به گوش نمی رسد و روزنامه های ایران هم زیر تیغ سانسور، خبری ازاین فشارها و شکنجه ها منتشر نمی کنند. مانده است رسانه های جایگزین که اخبار از طریق شهروند روزنامه نگاران به فضای مجازی می رسد و ایرانیان خارج از کشور نیز به مدد رسانه های آزاد دنیا این صدا را جهانی می کنند . در عین حال که صدای ناله اهالی این جزیره بلند است اما کماکان اتحاد میان اعضای سرگردان مانده این جزیره برقرار است، حال صدایی که از ایرانیان خارج از کشور به گوش می رسد چگونه است؟
اگرچه در روزهای انتخابات در ایران اختلافات داخلی بسیار بود اما بعد از بحران و ویرانی پس از انتخابات طرفداران موسوی و کروبی جملگی در یک حلقه قرار گرفته اند و با مردم و در کنار مردم جنبش سبز را یاری رسانده اند، این روند تا پیش از بیست و دوم بهمن در حلقه ایرانیان خارج از کشور نیز به چشم می خورد. اما این روزها بخش هایی ( تاکید می شود بخش هایی) به نام نقد، بر سر و تن زخمی اهالی این جزیره می کوبند….این روزها ایرانیان خارج از کشور دیگر شعار، نترسید نترسید ما همه با هم هستیم برایشان کمرنگ شده است.
از همان روزی که آقای سحابی به ایرانیان خارج از کشور نامه داده بود و آز آنان خواسته بود تا ایرانیان داخل را به حال خود بگذارند و آنان را تشویق به خشونت نکنند ، به نظرم می رسید این تقسیم بندی ایرانیان داخل و خارج، کمی دل آزار بود. چون درست در روزهایی آن پیام صادر شد که شعار همه با هم هستند، بسیار پررنگ تر به نظر می رسید اما این روزها هرکسی ساز خود می زند و آنها که با هم هستند، تنها کسانی هستند که همه با هم در بند هستند، سرگردان هستند، بلاتکلیف و تحت تعقیب نهادهای امنیتی هستند. در عین حال امیدوار به یاران بیرون مانده از جزیره تا به جای تجویز داروهای سرگردان ساز، حلقه وصلی باشند برای رسیدن به قله امید.
راهپیمایی های جنبش سبز در داخل را به یاد آوریم که تنها یک رنگ، رنگ اصلی راهپیمایی های باشکوه معترضان بود، سبز. اما در راهپیمایی های خارج از کشور چند پرچم و چند بیانیه و چند نماد برای یک گردهمایی معمولی به چشم می آمد؟ مهم رنگهای اضافه در کنار رنگ سبز نبود که این تکثر زیبا و از نقاط قوت اعتراضات سیاسی هم هست، اما آیا پراکندگی و اتفاق نظر نداشتن برای حداقل های مشترک هم می تواند نقطه قوت و زیبایی این جنبش باشد؟
در سالهایی که اصلاح طلبان مجلس ششم بر سر حداقل های مشترک با موکلان و دانشجویان و بخش های معترض جامعه خود به توافق رسیده بودند، همین تفکر و تعدد مطالبات موجب شد تا آنها تنها بمانند و اعتراض و تحصن نمایندگان اصلاح طلب که مشخصا اعتراض به ولایت مطلقه فقیه بود نتیجه روشنی نیابد.
در آن زمان نیز در مجلس ایران، صد و نود و یک نماینده مستقیما مقام رهبری را مورد خطاب قرار دادند و حتی در نطق پیش از دستور بسیاری از نماندگان هشدار داده شده بود که بساط انتخابات نمایشی از این پس در نظام سیاسی ایران پهن خواهد شد تا دیگر همین حداقل صدای اعتراض هم از هیچ مجلسی به گوش نرسد اما در آن زمان نیز همین جریان های منتقد و معتقد به تعدد رنگ ها اعلام می کردند اصلاح طلبان به دنبال سهم خواهی هستند چون پاره ای از نظام هستند، به جمهوری اسلامی معتقد هستند، پس نباید آنها را یاری کرد. در حالی که اعتقاد به تعدد چند رنگ معمولا در راهپمایی ها و حرکت هایی اعتراضی یکرنگ و با یک نماد می تواند قدرت اثرگذاری اش را به نمایش بگذارد و جامعه و توده مردم را نیز همراه سازد.
از سید محمد خاتمی و کروبی در آن زمان اگر حمایتی به اصلاح طلبان متحصن نرسید شاید به همین دلیل بود که جامعه هنوز به اصلاح طلبان اعتماد نداشت و با انگ تکراری اینکه اصلاح طلبان برای ماندن در قدرت و برای تایید صلاحیت خودشان تحصن کرده اند، آنها را تنها گذاشتند. در حالی که در تمام جای دنیا احزاب و گروهها برای ماندن در قدرت با شیوه های مشابه اقدام می کنند و جامعه نیز به آنها اعتماد می کند. اما در جامعه ایرانی این نقد به خودمان هم وارد است که مشارکت سیاسی را تنها به معنی انداختن یک رای در صندوق تلقی می کنیم . بعد از آن اگر بیش از سی زن فعال سیاسی همزمان دستگیر و بیش از دهها روزنامه همزمان تعطیل و بیش از هشتاد نماینده همزمان رد صلاحیت شوند مردم تنها منتظر یک حرکت اعتراضی از رهبران شان می نشینند و در خوش بینانه ترین شکل نیز بخش های دیگر جامعه، همین اعتراض رهبران را نیز به معنی سهم خواهی تعبیر می کنند.
اگر چه این روزها خیلی ها آرزو می کنند که کاش به جای سید محمد خاتمی در طی هشت سال دوران اصلاحات، میرحسن موسوی رییس جمهور بود تا تمامیت خواهان و اقتدارگرایان را سرجایشان می نشاند اما به این پرسش ساده هنوز کسی جواب نداده است که اگر در آستانه رد صلاحیت هشتاد نماینده، و همان تحصن دیر هنگام اکثریت مجلس و همراهی بخش هایی از جنبش دانشجویی داخلی با این تحصن، مردم و شهروندان معمولی نیز همپای نمایندگان متحصن به میدان اعتراض می آمدند آیا خاتمی امکان سکوت داشت؟ آیا حضورمردم کروبی را ناگزیر به همراهی بیشتر با متحصنین نمی ساخت؟ ایا میرحسین موسوی که در همان زمان برای کودتای پارلمانی هم بیانیه داده بود، حضور و همراهی مردم را می دید باز هم ساکت می نشست؟ ایا وزارت کشور اصلاحات وقتی همراهی مردم را با اصلاح طلبان معترض می دید در مواجهه با نامه رهبری تسلیم به برگزاری انتخاباتی می شد که از مجلس بر آمده از انتخابات نه تنها صدای اعتراضی به گوش نمی رسد بلکه کهریزک و بازجویی و شکنجه نیز در همین مجلس مورد حمایت قرار می گیرد؟
تنها به یک روز از آن بیست و شش روز تحصن نمایندگان مجلس ششم نگاه کنید آنگاه که علی اکبر موسوی خویینی این روزها و این مجلس فعلی را پیش بینی کرده بود وقتی در جایگاه سخنران ایستاد و خطاب به رهبری هشدار داد که راه صدام حسین را در ایران در پیش نگیرد. به بخشی از این نطق توجه کنید:
اگر زمانی محمد علی شاه با حمایت لیاخوف روسی مجلس را به توپ بست و دوران استبداد صغیر را حاکم ساخت و اگر رضا خان نیز با حمایت انگلیسی ها راه را بر ورود آزادیخواهان و حق جویان در انتخابات مجلس هفتم شورای ملی بست، امروز نیز شاهد کودتای پارلمانی علیه جریان تحول خواه ایرانیان، با ابزار رد صلاحیت و ارعاب در انتخابات دوره هفتم مجلس شورای اسلامی هستیم تا مجلس به هر ترفند مهره چینی گردد و دیگر از آن نامه اعتراض و انذار نگاشته نشود و صدای افشاگرانه حقیقت جویان برنخیزد و گزارش قتل های دگراندیشان، یورش نظامیان به کوی دانشگاه تهران، تبریز و طرشت ، انفرادی ها و آزار روزنامه نگاران و زندانیان فعالان سیاسی و دانشجویان گوش حاکمان را نیازرد و آن کند که حاکمیت می خواهد و تنها آن گوید که حاکمیت می پسندد.
با توجه به در پیش بودن اجلاس یازدهم خبرگان رهبری از نمایندگان محترم خبرگان که طبق فانون اساسی پس از انتخاب رهبری، عملکرد رهبری جز اصلی ترین وظیفه آنان می باشد، جای این پرسش است که آیا عملکرد مقام محترم رهبری و نهادهای تحت امر ایشان به خصوص در جریان انتخابات ناعادلانه و غیر آزاد اخیر با معیارهای صداقت ، عدالت تدبیر و عدالت سازگار است ؟
رضا خاتمی در واکنش به معترضان: به شما ربطی ندارد. آقای موسوی دارد یک وظیفه قانون اساسی مجلس خبرگان را می خواند.
و موسوی خویینی چنین نطق خود را پایان می دهد:
فراموش نکنیم که صدام حسین در آخرین سال حکومت خویش انتخاباتی برگزار کرد که بیش از نود و هشت درصد به وی و حکومت او رای دادند پس حفظ و بقای نظام جمهوری اسلامی را درمانی دیگر به جز برپایی انتخابات نمایشی و فرمایش باید که همان انجام اصلاحات بنیادین و ساختاری بر پایه رای و همه پرسی است.
این نطق نه در رسانه ملی منتشر شد و نه ما جرات انتشار کامل آن را در روزنامه های خودمان داشتیم اما به خوبی یادم هست که همان زمان نیز بخش هایی از جامعه به همراه بخش هایی از فعالین خارج از کشور که می توانستند بازوی حمایتی مردم داخل باشند به کرات اصلاح طلبان را متهم به قدرت طلبی، سهم خواهی و سازش با قدرت طلبان می کردند و برای همین خاتمی و کروبی هم در مواجهه با یک تحصن بیست و شش روزه که حتی تا چند خیابان نزدیک به ساختمان مجلس را هم تکان نداده بود، سکوت کرده بودند. حال پرسش این است، اینک که همان اصلاح طلبان در زندان و هواداران شان در زندان بزرگتری به نام ایران هستند چه سودی دارد که به نام نقد، آنان را نفی کنیم و موج یاس و سرخورگی را دوباره در دل جامعه ای ایجاد کنیم . جامعه ای که با اتکا به زید آبادی ها و سحرخیز ها و مومنی ها در ایام انتخابات به اصلاح طلبان اعتماد کرد و و با رای به آنان به میدان آمدند و جنبش عظیم پس از انتخابات را شکل داد ؟
در فضای مجازی ، خانواده های دانشجویان و روزنامه نگاران و فعالان سیاسی دربند که این روزها در داخل ایران با تمامی دربندان و شهروندان معمولی دیگر فارغ از هر گونه اختلاف سلیقه ای و عقیده ای همدل و همصدا شده اند علی رغم گزارش از روند سرگردانی پرونده های زنداینان، موجی از امید می گسترانند اما در مقابل کسانی که دسترسی به منابع امن اطلاع رسانی را خارج از ایران در اختیار دارند، چه می کنند؟
موسوی خویینی، فریاد می زد: به عملکرد رهبری رسیدگی کنید تا صدام حسینی دیگر در کشور شکل نگیرد بیرون از مجلس، می گفتند این اصلاح طلبان همه مدافع ولایت فقیه هستند، گول شان را نخورید….امروز موسوی می گوید تا پای مرگ همپای مردم ایستاده ام و اینجا می گویند، برای بازگشت به قدرت است، گولشان را نخورید. عیسی سحرخیز، در داخل ایران برای نشریات آنلاین مقاله می نوشت و آقای خامنه ای را متهم به برگزاری یک انتخابات نمایشی و برپایی یک نظام دیکتاتوری می کرد، همان زمان می گفتند: یار غار خاتمی است، از خودشان است، سوپاپ اطمینان نظام است، ورنه چرا با آن همه تندی هنوز در ایران آزاد می گردد. امروز مصطفی تاجزاده، همراه و عضو ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی وعیسی سحرخیز عضو ستاد انتخاباتی سید مهدی کروبی هر دو در زندان هستند و از همان اوین هم برای ملت پیغام می فرستند و یکی مسول تمام بحران های کشور را شورای نگهبان و دیگری مسوول کشتار و شکنجه مردم را آقای خامنه ای اعلام می کند. اما ما کماکان دور از ایران و دور از جزیره سرگردانی وطنی، خود سرگردان رجز های خویش ایم و بی هیچ استراتزی مشخصی ، آیه های یاس می خوانیم و تخم تفرقه می پاشیم
خبر از مرزها می گذرد چه با روزنامه چه بی روزنامه، شب تلخ آقای کارگردان
یک:
درست زمانی که ماموران امنیتی در حال بازرسی خانه جعفر پناهی کارگردان سینما در ایران هستند، خبر این یورش شبانه ماموران امنیتی به منزل مسکونی این کارگردان مشهور لحظه به لحظه در فضای اینترنت گزارش می شود. فیسبوک لحظه به لحظه خبر می دهد که ماموران امنیتی در خانه پناهی چه می کنند.
درست شبیه همان شبی که به کوی دانشگاه حمله کرده بودند و در تلویزیون ایران خبر از گل و بلبل بود و دانشجو در خوابگاه خود با توییتر به دنیا خبر می داد که دارند خانه اش را خراب می کنند.
بر اساسی اخباری که مرد جوان و برخی دیگر از همسایه های جعفر پناهی از طریق فیس بوک و ایمیل در اخیتار کاربران دنیای مجازی قرار می دهند، ساعت یک نیمه شب تعداد زیادی از ماموران امنیتی به همراه چند مامور زن و دوربین فیلمبرداری به منزل مسکونی جعفر پناهی هجوم می برند. کارگردانی که یک باز بر مزار کشته شدگان راهپیمایی معترضان بازداشت اش می کنند و بار دیگر به جرم سبز بودن در جشنواره های بین المللی ممنوع الخروج اش می کنند و امشب ظاهرا نقشه دیگری برایش کشیده اند.
اما نکته جالب توجه این است که علاوه بر تعطیلی دو نشریه در ایران به منظور جلوگیری از اطلاع رسانی آزاد، در حالی که ماموران سخت مشغول تفتیش منزل مسکونی یک کارگردان سینما هستند، خبرآن توسط شهروندرونامه نگاران از مرزهای ایران خارج شده است.
یکی از کاربران فیس بوک که شاهد ماجرای شب تلخ آقای کارگردان است مضطرب و نگران می نویسد:
بیست و پنج مامور وزارت اطلاعات هنوز در منزل ایشان هستند. الان یک ون سفید جلوی منزل پارک هست، قبلش هم با یک ون وسایلی را از خانه برده اند. امشب ده الی پانزده نفر از دوستان آقای پناهی هم مهمان ایشان بوده اند ولی هنوز ماموران وزارت اطلاغات کسی را دستگیر نکرده اند.
و اینبار مرد جوان، فرزند آقای کارگردان است که با دلهر خبر آخر را در فیسبوک می نویسد و شماره تلفن اش را برای خبرنگاران رانده شده از ایران جا می گذارد و می رود:
همه را بردند، جعفر پناهی، همسرش، دخترش و کارگردانان دیگری که میهمان او بوده اند، همه را برده اند.
خبر در سایت های خبری می چرخد و فردا اگرچه در تلوزیون جمهوری اسلامی دوباره گزارش گل و بلبل نشان دهند اما خبر در تمام دنیا می پیچد و این یعنی:
آگاهی بخشی استراتژی جنبش معترضان ایران است . خبر تعطیلی بردار نیست. خبر زندان و توقیف نمی شناسد، خبر از مرزها می گذرد چه با روزنامه چه بی روزنامه
دو:
حسین کروبی امروز بدون هیچ هراسی به بیشتر خبرنگارانی که به او زنگ می زدند در مورد تعطیلی مجله ایران دخت چنین گزارش می داد:
مادرم (فاطمه کروبی) در جواب به محمد علی رامین معاون مطبوعاتی احمدی نژاد که گفته بود جمهوری اسلامی باید تا کنون ده بار کروبی را اعدام می می کرد ، گفته است: جمهوری اسلامی غلط می کند کروبی را اعدام کند…
دور از ایران که باشی ترس برت می دارد که فردا یا حسین کروبی را می برند زندان یا ما باید برای خبرهایمان توضیح و تصیحیح بنویسیم تا خطری او را تهدید نکند یا آنقدر شیر تو شیر است که کسی به گوشه قبایش بر نمی خورد که یکی بگوید «جمهوری اسلامی گه می خورد اگر کروبی را اعدام کند.»
البته خودم به شخصه واژه ثقیل «گه خوردن» را در متن خبر با سه نقطه(…) عوض کرده ام و فکر می کنم دیگران هم یا همین کار کرده اند یا او فقط یک بار از این واژه استفاده کرد. در عین حال که نمی دانم آیا غلط کردن در کنار سه نقطه همان بار معنایی «گه خوردن» را دارد یا نه؟
حالا وسط این آشفته بازار سیاسی من ویرم گرفته است بدانم آیا خبرنگلر باید عین واژه را انتقال دهد؟ اخلاق و مرزبندی های اخلاقی و عرفی چه جایگاهی درحوزه حرفه ای یک رسانه دارد؟
یادم هست وقتی کوچک زاده نماینده تهران به خبرنگاران پارلمانی گفته بود« زنازاده» فردا تمام رسانه های داخل ایران جای این فحش نماینده اصولگرای مجلس، علامت سه نقطه را گذاشته بودند..
خیلی ها فکر می کنند وقتی دور از ایران باشی خود به خود خط قرمزهایت کمرنگ می شود و برخی از مرزهای ممنوعه را در حوزه خبررسانی فراموش می کنی. منظور همان خط قرمزهای نانوشته در فضای رسانه ای ایران است. اما در هیمن یک مسئله ساده واقعا برایم سوال پیش آمده که چرا نتوانستم با همان ادبیاتی که سوژه خبری حرف می زد خبر را تنظیم کنم؟
و حالا برای اینکه این درگیری را به فضای مجازی بکشانم از شما سوال می کنم کدام درست این که یکی مثل بادامچیان و رسایی و روزنامه جوان و کیهان آنقدر با جسارت می نویسند میرحسین موسوی بیمار روانی است یا اینکه من حتی دستم به صفحه نرفت تا واژه روانی بودن را برای یکی مثل محمد علی رامین معاون مطبوعاتی احمدی نژاد بنویسم؟….
کسی که هر کس حداقل یکبار او را از نزدیک دیده باشد نسبت به برخی از رفتارهای واقعا غیر متعارف او تعجب می کند
و اما ماجرای روانی بودن جناب محمد علی رامین:
این هم موضوعی بود که حسین کروبی در مصاحبه اش با خبرنگاران به آن اشاره کرد….من باز هم سانسورش کردم. یعنی نه توانستم واژه گه خوردن جمهوری اسلامی را در خبر بنویسم و نه روانی بودن محمد علی رامین را. یقین دارم که دست بردن در خبر هم اصلا مطابق با اصول حرفه ای نیست اما دستم نرفت به صفحه تا بنویسم مشاور آقای احمدی نژاد خل وضع است و فکر کرم چون فاطمه کروبی در یک شرایط کاملا عصبانی که محمد علی رامین برایش به وجود آورده بود و از اعدام ده باره همسرش سخن گفته بود ، چنین حرفی را زده است من نباید همه کلمات او را به معنی دیدگاه کروبی تلقی و بازنشر کنم.
.
گاهی وقت ها به این همه جسارت رسانه های هوادار احمدی نژاد غبطه می خورم که ادبیات شان را مطابق با ادبیات احمدی نژاد تنظیم کرده اند و ما هنوز در کف زیبایی کلمات میرحسین و خاتمی مانده ایم و در حلقه ما یکی هم که پیدا می شود و جسارت می کند و با این نودولتان از جنس خودشان حرف می زند، ما نوچه های گفتمان مدنی سانسورش می کنیم
…
شکیبایی ما و شتاب آنها
این مطلب را برای جرس نوشته ام و اینکه آیا باید منتظر یک راهپیمایی خیابانی دیگر بود یا…..
شکیبایی ما و شتاب آنها
جنبش زنده است؟ مرده است؟ نفس می کشد؟ کند است؟ تند است؟ خوابیده است؟ بیدار است؟ اساسا ثقل زمین کجاست و جنبش سبز ایران در کجای زمین و زمان ایستاده است و به کجا می رود؟
این پرسش ها را این روزها نه تنها وابستگان و خویشاوندان فکری جنبش معترضان، که سبز، نمادشان و ایستادگی مرام شان است، از یکدیگر می پرسند، بلکه در عرصه های بین المللی نیز آنگاه که صحبت از شرایط ایران در منطقه و جهان می شود، محور پرسش ها همه این است که آیا جنبش سبز ایران زنده است و اگر زنده است ، پس چه زمانی نتیجه می دهد؟
بی شک برای پاسخ به این پرسش باید گزارشی از آنچه بر جنبش راه سبز ایران در این هشت ماه گذشته رفته است را مختصر مروری کرد و استراتژی و تاکتیک های ماندن در میدان اعتراض و برنامه ها و راهکارهای برون رفت از بحران و در نهایت قله و هدف جنبش را به صورت شفاف و روشن تصویر کرد تا یک خط مشی مشخص که جنبش مصر به تحقق آن است را به پرسشگران نشان داد. برای اینکه همه می خواهند بدانند:
یک؛ برنامه یا عرض اندام بعدی جنبش معترضان چیست؟ دو؛ کدام برنامه نقطه عطف و یا سنگ آخر جنبش به سمت حاکیمت خواهد بود تا جنبش سبز پیروز شود ؟
کمی ساده انگارانه به نظر می رسد اما به واقع بسیاری از ما این پرسش را حتی در خلوت هم از خود می پرسیم که سنگ آخر را کی می زنیم؟ چه وقت؟ کی به مقصد می رسیم؟ چه زمانی امپراطوری دروغ سرنگون می شود؟ کی کودتاگران از قدرت پایین می آیند؟ کی عمر ولایت مطلقه زور و تهدید و خشونت به سر می رسد و کی رنگ سبز صلح و دموکراسی و زندگی را به در و دیوارهای مجروح شهر می پاشیم و در نهایت اینکه کی پیروز می شویم؟
این پرسش ها حکایت جمعی از کوهنوردان را به یادم می آورد که در این حلقه کسانی به کرات از جمع می پرسند پس کی می رسیم؟ تا قله چقدر مانده است؟ در این میان باید باشد کسی که به آنها پاسخ دهد: به کجا می خواهیم برسیم؟ پس راه چه می شود؟ آیا از خود راه لذت می بریم؟ یا فقط به مقصد فکر می کنیم؟ بی شک مقصد مهم است اما نه تا این اندازه که ما از لذت زیبایی های راه غافل بمانیم و تجربه های حاصل از پیمودن راه را در شتاب رسیدن به مقصد از دست بدهیم.
درست است که در مسیر راه سبز، دشواری ها و سختی ها و دردهای بسیاری دیده می شود، درست است که هشت ماه پررنج را پشت سر گذاشته ایم . درست است که نمی شود علی رغم از دست دادن اکثر پایگاههای اطلاع رسانی و حبس شدن چهره های شاخص سیاسی و در بند شدن دانشجویان و فعالان حوزه فرهنگی و اجتماعی و حتی کشته شدن اعضای معمولی جنبش بی سلاح سبز ، یک نگاه آرمانی به دستاوردهای جنبش داشت و نام آن را پیروزی مطلق گذاشت. اما تجربه های گرانی را ایران در همین هشت ماه به دست آورده است که نمی توان چشم بر آنها بست و تنها به مقصد و پیروزی نهایی فکر کرد.
پیروزی دو تعریف متفاوت در قاموس دو جریان موجود در ایران دارد. آیا پیروزی در قاموس جنبش سبز یعنی دست یافتن به تمام صندلی های اجرایی و قضایی و قانونگذاری؟ و آیا پیروزی برای حاکمیت یعنی خالی کردن خیابان از معترضان و پر کردن زندان از آنان؟
تاکنون در یک میدان نابرابر میان حاکمیت زور و ملت صبور، هر کدام از طرفین، خودشان را پیروز میدان نامیده اند. حاکمیت مغرور و مفتخر است که در راهپیمایی امنیتی و «مهندسی» شده بیست و دوم بهمن توانسته است حضور معترضان را کاهش داده و در نهایت، جنازه نمایدن ما را هم در همان میدان آزادی تشییع کردند و فاتحه فتنه را هم رهبری خواند آنگاه که با یک سخنرانی صریح در جایگاه سکاندار کشتی حاکمیت، مسافران ممنوع را از کشتی نظام به بیرون پرتاپ کردند و گفته اند که میرحسین و کروبی و دیگر معترضانی که تن به قانون نداده و در برابر نتیجه انتخابات تسلیم نشده اند، صلاحیت ادامه حضور در این نظام را از دست داده اند.
اما از سوی دیگر در برابر این پیروزی خود خوانده، پس از سخنان مقام رهبری، آقایان کروبی و موسوی در اعلام مواضعی جدید، بر ادامه اعتراض خود پای فشردند و به عبارتی نشان داده اند که اصراری برای ماندن در کشتی تعریف شده آقای خامنه ای از نظام ندارند. یعنی به همان اندازه که آقای خامنه ای هنگام خارج ساختن نماینده ها و نمادهای معترضان از کشتی نظام عصبانی به نظر می رسید، آقای موسوی در بیانیه آخر خود آرام می نمود و مهدی کروبی نیز مقتدر. در عین حال هر دو تن نه تنها بر ادامه همراهی خود با مردم معترض پای فشردند بلکه راهکارها و برنامه های خود را نیز به تفصیل بیان کرده اند که در آن هیچ نشانی از پذیرفتن شروط تعیین شده حاکمیت برای خواص وجود ندارد.
مهمترین نکاتی که در اعلام مواضع آخر حاکمیت و نمایندگان معترض به این حاکمیت وجود دارد نیز این است که یکی برای حذف دیگری شتاب دارد و در سوی دیگر ماجرا هیچ کس شتابی برای حذف دیگری ندارد. یعنی در یک سوی، آقای خامنه ای سریع و صریح دو تن از چهره های شاخص همین نظام که نقش آنها در شکل گیری انقلاب اسلامی هم بر همه آشکار است را از گردونه نظام حذف کرده و اعلام پیروزی می کند و در سوی دیگر نه موسوی شتاب می کند تا مشخصا رهبری که از احمدی نژاد حمایت می کند را مورد عتاب و خطاب مستقیم قرار دهد و نه کروبی اصرار دارد تا صریح و سریع به او که موافق بازداشت های گسترده سران اصلاح طلب و نمایندگان سابق مجلس ششم است اعلام کند که این ره به ویرانی کلیت نظام می انجامد.
نمی توان به آسانی این رفتار موسوی و کروبی را به حساب هراس یا محافظه کاری آنان گذاشت که اگر چنین بود تنها ساعاتی بعد از سخنرانی معروف آقای خامنه ای در نماز جمعه و تایید انتخابات، کروبی و موسوی دولت را غیر قانونی نمی خواندند و مهمتر از همه بیانیه مربوط به درخواست ابطال انتخابات تقلبی را منتشر نمی کردند. بنابراین هدفی در پس این شیوه آرام نهفته است که البته نمی توان قدرت نظامی حامی یکی از طرفین این ماجرا را هم نادیده انگاشت.
آقای خامنه ای در سخنرانی های مکرر خود شتاب عجیبی دارد تا تکلیف را یکسره کند. به شدت اصرار می کند تا خواص تکلیف خود را روشن کنند، در جلسات خصوصی و غیرخصوصی هم اصرار دارد که با سرعت بیشتری این « فتنه» را پایان یافته اعلام کند.
پیام های شتاب زده او در چند مرحله تبریک به احمدی نژاد پیش از اعلام نتایج انتخابات و پیام تبریک به مناسبت راهپیمایی نهم دی ماه و بیست و دوم بهمن، کاملا گواه این مدعا است که رهبری ایران حاضر است به هر قیمتی که شده به دنیا نشان دهد آتش اعتراض در ایران خاموش شده است و بحرانی در ایران نیست و جنبش سبز مرده است. اما در مقابل او ، موسوی و کروبی هیچ شتابی ندارند، به همان اندازه که آقای خامنه ای سخت اصرار می کند تا کار را تمام کند آنها هم سخت اصرار دارند تا در یک روند آرام، بدنه جامعه را مهیای پذیرش یک تحول بزرگ سازند. رفته رفته جنبش را تبدیل به یک خواست همگانی کرده و مطالبات بخش هایی از معترضان را در سطوح مختلف جامعه فراگیر سازند. این همان چیزی است که آقای خامنه ای را نگران می کند.
حاکمیت اصرار داشت در یک پروسه کوتاه مدت، چهره خشنی از سردمداران «فتنه» را به توده مردمی که هواداران دولت و حاکمیت هستند نشان دهد تا برخورد با چنین چهره هایی آسان و مورد استقبال توده مردم قرار گیرد. برای همین حاکمیت دغدغه دارد که مبادا در یک پروسه دراز مدت برای جنبش سبز ایران فرصت و زمان به اندازه وفور باقی بماند تا بتوانند از طریق تشکیل شبکه های اجتماعی و آگاهی بخشی، چهره واقعی و منطقی جنبش و حاکمیت را به بخش های سنتی جامعه معرفی کنند.
درایت موسوی و کروبی و در عین حال دقت گروههای فعال در جنبش سبز هم در این زمینه آشکار است وقتی که مطالبات و خواسته های جنبش را در شمایلی کاملا قانونمند و مدنی به تمامی جامعه معرفی می کنند و اصرار دارند که جامعه سنتی ایران متوجه تمایز چهره واقعی سبزها و غیرسبزها از طریق نحوه پیگیری مطالبات آنها شود و نه آن شیوه ای که حاکمیت به واسطه در اختیار داشتن تمامی تریبون های رسمی دارد نشان می دهد.
موسوی بر آگاهی سازی اصرار می کند، کروبی بر مقاومت و فراخواندن حاکمیت به یک رفراندوم تعریف شده. موسوی خواسته های جنبش را فراتر از قانون نمی داند تا انگ قانونگریزی حاکمیت بر قبای او و جنبش ننشیند و کروبی نظام را خط قرمز اعلام می کند تا به نام ضدیت با نظام، بخش های سنتی جامعه از جنبش سبز گریزان نشوند. البته باور این دو نماینده معترضان به قانون و نظام نیز نکته جدیدی نیست و به نظر نمی رسد جنبشی که کماکان در ایران جان دارد و دارد هزینه برای ادامه حیات خود نیز می دهد شتابی مشابه شتاب حاکمیت برای برخوردهای خذفی با آرمان های بخش های سنتی جامعه داشته باشد . برای همین ابتدا به همین قانون و نظامی که این روزها به نامش می خواهند جنبشی را دفن بکنند می شود استناد کرد تا به طرفداران این حاکمیت در بخش های سنتی جامعه نشان داد که قانون و نظام برای مدعیان قانونمداری و نظام دوستی و دینداری، بهانه ای است برای ماندن در قدرت.
چهره واقعی کسانی که نقاب قانون و نظام را بر صورت خویش زده اند همان است که می خواهند پشت خطوط سانسورشده اطلاع رسانی پنهان بمانند. کسی که در خلوت همسر خود را در یک آپارتمان به باد کتک می گیرد اما در کسوت مشاور رییس دولت با شمایل مدرن در تلوزیون ظاهر می شود و از حقوق زنان دفاع می کند. این چهره واقعی دولت دوستان است. دولتی که دست کم بیش از پنج تن از اعضای کابینه اش متهم به تقلب در ارایه مقاله های علمی در دانشگاههای معتبر دنیا شده اند و یک وزیرش هم به خاطر جعل مدرک دکتری توسط خود اصولگرایان حذف می شود، بی شک همین اعضا که در طی کردن مدارج علمی به آسانی تقلب می کنند، می توانند در امور اجرایی و انتخاباتی نیز تقلب کنند. رهبری که در یک سخنرانی رسمی اعلام می کند شکنجه در زندان ابوغریب حتی اگر بدون اطلاع رییس جمهور آمریکا صورت گرفته باشد مشروعیت دولت آمریکا را زیر سوال برده است اما همین شکنجه در بازداشتگاه کهریزک مورد تایید هم قرار می گیرد ولی گفته می شود چون از آن بی اطلاع بوده اند پس کماکان حاکمیت مشروع است . در چنین حاکمیتی مسئولیت معترضان و اعضای یک جنبش معترض چندین برابر دشوار تر است تا بتوانند چهره واقعی حاکمان را به هواداران شان نیز نشان دهند.
در هیچ کجای دنیا دموکراسی و آزادی با شتاب و بی هزینه به دست نیامده است. نمی توان از نخبگان یک جامعه توقع داشت که چشم بر توده یک جامعه ببندند و یک دموکراسی نارس را روی خروار خروار باورهای سنتی یک جامعه بنا کنند. بر این اساس اگر چه حاکمیت شتاب دارد نخبه کشی کند، اما نخبگان هیچ شتابی ندارند تا با اطلاع رسانی و آگاهی بخشی و معرفی چهره واقعی خود و حاکمیت به لایه های مختلف اجتماعی، جنبش سبز را به یک خواست همگانی و ملی تبدیل کنند. ریشه بدوانند و ریشه تعصبات خشک یک جامعه سنتی که ناشی از تغذیه و اطلاع رسانی غلط و دروغ است را بسوزانند.
برای همین به جای آنکه منتظر مناسبتهای تاریخی و ورق زدن برگه های تقویم برای یافتن یک روز و مناسبت دیگری از این حاکمیت باشیم تا به خیابان برویم و اعلام موجودیت کنیم، می شود با گسترش شبکه های اجتماعی و تحقق شعار هر فرد یک رسانه، هر روز را به مثابه یک راهپمیایی نگاه کرد. بی خستگی و اضطراب یک راهپمیایی می شود راه بلندی را هر روزه در هرکجای جهان برای تحقق هدف مشترک جنبش سبز ایران پیمود. این یک نگاه آرمانگرایانه نیست. مسئولیت پذیری در جوامع مدرن چنان مقدس است که انسان ها بدون حکم و دستور دولت، و بر اساس یک توافق اجتماعی برای رسیدن به یک هدف مشترک تلاش می کنند. به همین منظور اگر استراتژی آگاهی بخشی به جامعه به عنوان یک اصل مورد توجه قرار گیرد و تبدیل به یک وظیفه در ضمیر ناخود آگاه تک تک اعضای جنبش شود، آنگاه ممکن نیست حاکمیتی که این همه شتاب برای خاموش کردن صدای معترضان دارد بتواند در برابر صبوری بلند جنبش اعتراضی ایران تاب بیاورد و آرام آرام شاخ و شانه کشیدن هایشان در میان توده هواداران خودشان نیز رنگ می بازد. گواه این مدعا نیز نگاهی ساده به توده مردم هوادار حاکمیت است که در این میان شاید کسی مچ دست دختر جوانی که مرگ، نثار دیکتاتور می کند را گاز بگیرد اما در خانه خودش وقتی با دست گاز گرفته شده فرزند خودش توسط ولایتمدار دیگری روبرو می شود شرم می کند از اینکه ولایت گاز گرفتن و گاز دادن و شتاب داشتن آنان کجا و ولایت آرامش و اعتدال یک جنبش بی سلاح که تلاش می کند حتی دندان هایش را هم جز برای لبخند به دیگری نشان ندهد کجا؟
در ستایش همه تخریب گران اوین
مطلبم در ستون مسافر روز آن لاین
جناب لاریجانی! نگران ثبت نام سه برادر در صدر صفحات تلخ تاریخ نیستید؟
این روزها فقر و فساد و فحشا دیگر سوژه فیلم ده نمکی نیست، در گوشه گوشه شهر، مردم دارند دروغ های حاکمان را برای هم بازگو می کنند و هنوز این همه سخت جانی خویش در برابر حاکمانی که به نام دین دروغ می گویند را باور نکرده اند. این روزها مقابل اوین صف بلند خانواده های زندانیانی است که اگر فقرشان اجازه پرداخت وثیقه های سنگین تعیین شده برای مرخصی چند روزه دربندان شان را نمی دهد اما از فقر ایمان حاکمان شان بیشتر رنج می برند. این روزها از هر گوشه کشور، فریاد داد خواهی بلند است که در این میان نام شما نیز کم بر زبان دردمندان جاری نیست.
رئیس ستاد حقوق بشر قوه قضاییه!
این روزها، مردم جان به لب آمده، لاری جانی ها را صدا می زنند تا شاید جان دوباره بیابند در این وانفسایی که جمع زیادی از شهروندان تنها برای دست یافتن به حقوق اولیه خود در راهروهای نهادهای تصمیم گیر کشور از نفس افتاده اند. یکی رییس قوه مقننه را صدا می کند و از او یاری می طلبد تا در کسوت قانونگذار به داد قوانین معلق مانده در نهادهای اجرایی برسد. یکی رییس قوه قضاییه را صدا می کند تا به داد آمار بالای زندانیان پس از انتخابات و وثیقه های سنگین برای رهایی دربندان و اجرای عدالت در مورد اعدامیان و خلاصه رعایت انصاف در صدور احکام برسد. یکی هم شما را در کسوت رئیس ستاد حقوق بشر قوه قضاییه مورد عتاب و خطاب قرار می دهد تا به داد پرونده های گم شده در هزارتوی دستگاه قضایی برسید تا شاید چشم در چشم دنیا ندوزید و حبس هفتاد روزنامه نگار به جرم نوشتن را انکار نکنید و نگویید معترضان به انتخابات در زندان نیستند بلکه تخریب گران به بند شده اند.
جناب جواد لاریجانی!
جمعی که به نام روزنامه نگار در زندان هستند به تعبیر بازجوی ژیلا بنی یعقوب، عرضه به آتش کشیدن شهر را ندارند. در حکم صادر شده برای روزنامه نگاران در بند، استناد به مقاله ها و مصاحبه ها و نوشته ها و فعالیت های آنان در سایت های خبری، مشهود است. حکمی که زیر نظر صادق شما در قوه قضاییه جاری شده است و مورد تایید علی شما در قوه مقننه است، که اگر نه، حداقل در راستای ایفای وظیفه نظارتی مجلس، صدایی از پارلمان ایران در اعتراض به روند زندانی کردن خبرنگاران پارلمانی بلند می شد. حال محافل حقوق بشری جهان شاهد است که احکام صادر شده و تایید شده توسط دو برادر، توسط برادر سوم در گوشه ای از دنیا انکار می شود.
آقای لاریجانی!
معترضان و منتقدان و مخالفان را اگر باور ندارید، حکم و نظارت دو برادر نسبی خود را که باور دارید. فرض را هم بر این بگذاریم که مسولیت انکار کار دو برادر به شما واگذار شد و ناگزیر بودید که جرم روزنامه نگاران زندانی و آمار بلندشان را انکار کنید. آیا تنها شیوه انکار این بود که روزنامه نگاران و دربندان شناخته شده را در محضر ناظران بین المللی تخریب گر و خشونت طلب بخوانید؟
اصلا جهان را بی خیال شوید، بگویید آخر هفته ها که سه برادر راهی خانه پدری می شوید مهمترین بحث های خانگی تان چیست؟ خیلی ها این روزها مایل اند بدانند، جواد و علی و محمد صادق لاریجانی وقتی تنها می شوند آیا به همین قدرتمندی و به همین اعتماد به نفس از پر شدن زندان های کشور دفاع می کنند؟ این روزها در محافل خانوادگی خیلی از ایرانیان پرسش های جدی در گرفته است، آیا فرزندان شما از شما نمی پرسند وقتی فصل فساد و فقر چنین در ایران مفصل شده است که هشت ماه، نزدیک به هشتاد کشه و هزاران زندانی و زخمی و مهاجر محصول این روند بیمار کشور است، چگونه شما سه برادر می توانید بحران را انکار کنید؟
نگران امروز اگر نیستید از تاریخی که نام سه برادر را در راس بحران این روزهای ایران قرار می دهد هم نگران نخواهید شد؟ نگران این نیستید که فردا نوادگان شما نام سه برادر را در صدر صفحات تلخ تاریخ ببیند و سرافکنده شوند؟ در قاموس خانواده شما اگر تخریب و خشونت جرم است و روزنامه نگاران را به جرم تخریب و خشونت زندانی کرده اید، پس چرا خشونت گران و تخریب گران کوی دانشگاه هنوز آزاد هستند ؟ چگونه ممکن است نیروهای اطلاعاتی و امنیتی و نظامی قدرتمندی که این روزها تک تک روزنامه نگاران و دانشجویان و حتی جوانان شهرستان های ایران را هم شناسایی و به نام تخریب گر و خشونت گر احضار و زندانی کرده اند، قادر به شناسایی تخریب گران و خشونت گران کوی دانشگاه واقع در پایتخت کشور نیستید؟
جناب آقای لاریجانی!
بیایید فرض را هم بر این بگذاریم که مردم باور کرده اند، بهمن احمدی امویی و ژیلا بنی یعقوب زوج روزنامه نگاری هستند که برای به آتش کشیدن بانک ها به خیابان آمده بودند، مسعود باستانی و همسرش نیز برای شکستن شیشه های اتوبوس در یک روز گرم تابستانی به خیابان آمده بودند، مهمتر از همه سعید لیلاز و شمس الواعطین و خانم مفیدی و زید آبادی و کیوان صمیمی و عمادالدین باقی و باقی روزنامه نگاران پیشکسوت هم در خیابان آتش درست کرده بودند و مردم بی گناه را بی هوا هل می دادند میان آتش و از طرفی تاجزاده و صفایی فراهانی و عرب سرخی و میردامادی و باقی فعالان سیاسی هم با روزنامه نگاران دست شان در یک کاسه بوده است و بنا به گفته شما آنها هم به دلیل اعتراض، در زندان نیستند بلکه آنها هم در حال آتش زدن تاکسی ها و خودروهای مردم و تخریب اموال عمومی، توسط خادمان ملت دستگیر شده اند، فرض کنید ملت باور کرد که عبدلله مومنی و علی ملیحی و رشید و دانشجویان رشید دیگر نیز برای پایین کشیدن عکس احمدی نژاد و اعتراض به حاکمیت در زندان نیستند و ملت باور کرد که آنها در یک نیمه شب پاییزی مست و خراب و آوار در کوچه های شهر آواز می خواندند و و بر دیوارهای شهر شعار می نوشتند و خانه ها و خودروهای مردم را تخریب می کردند و اصلا هم روشنفکر و اهل اندیشه نبودند و فرض کنید جهان هم پذیرفت که ایران پرچمدار دموکراسی در کشور است، خودتان چطور؟ هیچ با خود فکر کرده اید کشوری که شما فخر دموکراسی اش را به جهان می فروشید چرا ناگهان این همه تخریب گر و ناراضی دارد که آوازه اش در دنیا هم پیچید و هرجا که می روید سئوال پیچ تان می کنند؟ چرا ناگهان شناخته شده ترین آدم هایش به خیابان می آیند و نه برای اعتراض بلکه به همان دلیلی که خودتان گفته اید دست به کار می شوند و اموال عمومی را تخریب می کنند؟
جناب رییس!
شاید وقت آن رسیده که اینبار وقتی به اتفاق باقی روسا، مسافر جاده های سبز شمال به مقصد خانه پدری شده اید، به اتفاق برادران تان، بعد از این همه خدمت، کمی خلوت کنید تا دریابید اگر تخریب گران دربند، بنا بر گفته خودتان به اموال مردم آسیب زده اند، شما دارید تمام آمال و آرمان های یک ملت را تخریب می کنید. چشم باز کنید و ببینید این نارضایتی عمومی در کشور که رفته رفته دامنه گسترده تری هم می یابد، ریشه در چه عواملی دارد. اگرچه شما در خلوت خود خوب می دانید که ممکن نیست در یک جامعه سالم ناگهان مردم خوشی زیر دلشان را بزند و دست به تخریب بزنند اما خوب است این را هم بدانید که این روزها نا رضایتی مردم دیگر معطوف به دغدغه های سیاسی نیست و جامعه از فقر ایمان و رواج دروغ به یک فروپاشی عظیم رسیده است. اگر امروز چشم بر ریشه ها و عوامل نارضایتی یک ملت ببندید و تنها دل خوش بدارید که قدرت امنیتی و نظامی تان خیابان های شهر را تا حدودی خلوت نگاه داشته است، این قوم زخمی، قصه تلخ تخریب باورهای خود توسط سه برادر را به این آسانی ها فراموش نمی کند. با این روندی که شما در پیش گرفته اید که خوش نام های شناسنامه دار را به نام تخریب گر به زندان کرده اید و از سوی دیگر تخریب گران بدنام را به نام لباس شخصی های ناشناس در کشور رها گذارده اید، دیر یا زود حتی فرزندان خود شما نیز تخریبگران دربند را به تخریبگران آزاد ترجیح می دهند و روبروی پدران خویش خواهند ایستاد تا بپرسند: اگر روزنامه نگاران و زنان و دانشجویان و فعالان سیاسی و فرهنگی و مدنی به جرم تخریب در زندان هستند، این تخریب گران برازنده تر اند از حاکمیتی که با قاتلان مردم در خیابان و له کنندگان مردم در راهپیمایی و حمله کنندگان به کوی دانشگاه و شکنجه کنندگان در کهریزک و ترورکنندگان و تخریب گران و برهم زنندگان واقعی امنیت ملت، رفاقت و شفقت می کند.
وقتی خبرگزاری فارس نگران عروس احمدی نژاد می شود
پیش نوشت:
دوستانی که به بالاترین، دنباله و سایت های دیگر دسترسی دارند لطفا این فیلم سخنرانی احمدی نژاد را که یکی از شهروندان از بیرجند برایم فرستاده است تکثیر کنند تا هم انرژی مثبت به شهروند روزنامه نگاران بدهیم و هم به همکاران مان در صدا و سیما که زحمت کشیده اند و جمعیت حلقه زده به دور احمدی نژاد در استادیوم شهر بیرجند را انبوه و بی شمار نشان داده اند خدمت کنیم و به سهم خود گزارش دهیم میدانی را که پر از خالی است .
این هم بازتاب فیلم و موج خبری که یک شهروند معمولی می تواند ایجاد کند
و اما اصل مطلب :
طفلکی همکارانم در خبرگزاری فارس که از یک مسابقه طنز در وبلاگم جو گیر شده اند و موضع جدی گرفته اند حالا باید دنبال خبرنگارشان بگردند و بگویند آخر مرد حسابی چرا یک مطلب را تا انتها نخواندی که آنها هم به اعتبار کار خبرنگار و همراه همیشگی احمدی نژاد مجبور شدند مطلب وبلاگ آن خبرنگار را منتشر کنند.
این خبر را تا قبل از آنکه خبرگزاری فارس از سایت اش بردارد، بخوانید و ببینید چطور خبرگزاری فارس نگران عروس احمدی نژاد می شود و از یک وبلاگ خبر نقل می کند ولی حتی یک خط خبر در مورد نگرانی مردم از فیلم وحشی گیری در کوی دانشگاه ننوشته اند.
کاش این سهمیه ای که در خبرگزاری فارس به طنز خاله زنکی و یا به قول نیک آهنگ کوثر عمو مردکی مربوط به ماجرای عروس احمدی نژاد اختصاص گرفت، مصروف مسایل مهمتر می شد و دوستان گاف به این بزرگی نمی دادند که برای یک مطلبی که در آن قید هم شده بود طنز تکذیبه بلند و بالا در فارس کار کند.
من هم به جای عصبانی شدن به سبک آنها که مرا بی شرم و پناه یافته به خارج خوانده اند، حوصله می کنم شرح مختصری از زندگی ام در آکسفورد را برایشان می نویسم تا خیالشان راحت باشد که انگلیسی ها این روزها بیشتر نگران پول نفت ما که در جیب احمدی نژاد قرار دارد هستند نه ما رانده شدگان یک لا قبا که دلمان هم هرگز رضا به پناهندگی نمی دهد:
همه چی آرومه ….غصه ها خوابیدند…
نور از چشمم می پرد تا شهریه دانشگاه را بپردازم، وامی که از ایران از یک صندوق قرض الحسنه و به کمک خانواده به کمک چک و سفته و سند برای سه سال تحصیلم گرفته بودم، یک ساله تمام شد و دانشگاه دسترسی ام به سایتی که تمام جزوه ها و مقاله ها و کتاب های درسی ام را باید آن لاین آز این سایت بخوانم را قطع کرده است آنگاه خبرنگار فارس که در تقبیح دروغ مطلب نوشته است، کماکان همان دروغ های گذشته را به عنوان دروغ مقدس می پندارد و برای همین تکرار کرده است مسیح علی نژاد همه تلاشش بر این بود که روز به روز با مطرح کردن الفاظ توهین آمیز و فحاشی به دیگران خودش را از مجلس اخراج و آنقدر مشهور کند که خارجی ها پناهش دهند و زیر پر وبالش را بگیرند.
خنده دار است برادر! هنوز کسی زیر پروبالم را نگرفت که هیچ، دسترسی من به سایت و امکانات دانشگاه هم قطع شد و پر در هوا مانده ام. تنها کسی که نشست پای درد دلم و حسابی پرو بالم را گرفت یک پسر سیزده ساله بود که مردتر از تمام مردان مدعی امروز به من قول داده است که بی هیچ اعتراضی برویم در خانه ای با دیگران مشترک زندگی کینم…
پسرکی که همیشه معترض بود به این نحوه زندگی و می گفت بدش می آید که بعد از نه سال وقتی می خواهد زندگی مادری و پسری را تجربه کند، کسان دیگری هم در خانه با ما باشند حالا قرار است زیر پر و بال مادرش را بگیرد. خانه خودم که در ایران اجاره دادم نیز به داد قسط های یک میلیون تومانی ماهانه من می رسد. معادله به همین اندازه ساده است. و ساده تر آنکه چون از پس زندگی در انگلیس بر نمی آیم به دانشگاهم در آکسفورد درخواست انتقالی یک ساله در یک دهکده ای در ایالت نیویورک داده ام که شش ساعت تا خود نیویورک هم باید برانی تا بفهمی که آنجا آمریکا است.
همه اینها را برای این نوشته ام تا به همکارم در خبرگزاری فارس بگویم من یک طنز به نام مسابقه دروغ نوشته بودم که تو بازی خوردی و تاب نیاوردی و چوب به دست نواختی ما را. حالا از ما یاد بگیر که چه پوست کلفت شده ایم که به جای فحش و بد و بیراه داریم برایت شرح ریز و درشت زندگی در آکسفورد را می نویسیم که هر که اینجا زندگی کرده این را خوب می فهمد برادر.
باید اعتراف کنم: پیش از اینها یکی وعده داده بود که از یک موسسه ایرانی که در آمریکا هست می تواند دانشجوی ایرانی را بورسیه کند ولی آنها هم جا زدند وآنکه هنوز جا نزده خودم هستم و پسرکی که از پوست کلفتی های مادرش یاد می گیرد و تازه قرار شده است او به جای من مسولیت اداره اقتصادی زندگی را عهده دار شود تا به قول خودش با نحوه اداره او برای خرج و خوراک خانه، مادرش کمی از نی قلیونی نجات یابد. و آنقدر هم قوز نکند پشت این کامپیوتر لعنتی که چندر غاز هم ازش در نمی آید ولی منت اش سر پسرک مانده است که من دارم از کامپیوتر پول در می آورم پس تو حق نداری سر کامپیوتر بروی…
روزها اگر سخت نبود زندگی به من نمی چسبید.
برای همین نه کسی حق دارد اتهام بزند که خارجی ها زیر پرو بالم را گرفته اند و نه کسی حق دلسوزی برای یک مادر و پسری را دارد که روزی سه بار پول هایشان را می شمارند تا سر ماه کم نیاورند . بلکه هنر به خرج دهید تا ببینید چه لذتی دارد ساختن یک زندگی از صفر تا اینجا. از قمی کلا تا آکسفورد و شاید سال بعد از آکسفورد تا یک دهکده هزار نفری در آمریکا.
برای اینکه قصه خوشبختی ام را تکمیل تر کنم باید بگویم دانشگاه من برای انتقالی یک ساله به آمریکا یک مصاحبه ای هم با من انجام داد که عمق فاجعه این اینگلیسی های شگفتی برانگیز را هم برایتان می گویم.
خانم مصاحبه کننده با خنده ای گشاد گفت در مورد شما زیاد خوانده ام در روزنامه ها. چشم هایم برق زد و گفتم گره از کارم باز شد . با کلی لبخند های معروف انگلیسی و تعریف و تمجید از من به تحت عنوان خبرنگار شجاع و انرژتیک و چه و چه ناگهان سوالی کرد که بند دلم پاره شد: شما فکر نمی کنید حضور شما در دانشگاه ما کمی برای ما بد شود؟ یعنی منظورم این است که رابطه دو کشور کمی تیره نمی شود؟ یعنی نسبت به ما حساس نمی شوند که شما به عنوان دانشجوی ما مدام با بی بی سی انگلیسی مصاحبه می کنید و از دولت ایران بد می گویید ؟
گفتم لاکردار این نفت چه ها که نمی کند. از یک طرف وزیر امور خارجه انگلستان نامه می نویسد به آقای بروجردی رییس کمیسیون امنیت ملی مجلس و از موضع ضعف التماس می کند که مجلس ایران دنبال طرح قطع رابطه با آمریکا نباشد از یک طرف حتی در دانشگاه ما هم نگران اند که مبادا حضور حقیر، بازار کاسبی شان برای فردا را بی رونق کند. طفلکی خبر نداشت کسی که دولت جمهوری اسلامی خون ندای نازنین را هم به گردن او انداخته است، نویسنده نازنین دیگری هست که در دانشگاه ما درس می خواند.
چه ظنز مضحک و در عین حال غم انگزی که هم در خانه خودت غریب افتی و هم در اینجا کسانی که دغدغه از دست دادن منافع خویش را دارند تو را سربار می بینند و با رودربایستی به تو لبخندهای گشاد گشاد می زنند و پنهانی نقشه دوستی با کسانی که تو را از خانه بیرون کرده اند را می چینند.
پی نوشت:
نکته جالب ماجرا اینجاست که کیهان و فارس و باقی کسانی که دست به فحش و اتهام دارند هر وقت که عصبانی می شوند علاوه بر مختصری نواختن به شیوه جناب قاضی مرتضوی و اژه ای ، کاملا هماهنگ و مشترک عمل می کنند و بنده را با نام شناسنامه ای ام مورد خطاب قرار می دهند. فکر می کنند نوشتن نام معصومه علی نژاد احتمالا فحش است و ممکن است کمی آنها را تخلیه کند و مرا هم اذیت. از قضا باید بگویم: نام معصومه را دوست دارم چون مادرم مرا به این نام صدا می کند و مسیح را برای این دوست دارم که از یک عشق به یادگار مانده است . من به هر دو نام خرسندم. انتخاب با شما.
این هم من و پسرکی که قرار است بشود وزیر اقتصاد خانواده دو نفره ما. امیدوارم خبرگزاری فارس این را دیگر جدی نگیرد برود بنویسد خبرنگار بی شرم سابق، با وزیر اقتصاد آینده عکس صمیمانه انداخته است.

فیلم دانشگاه در نوبت انکار است؛ دروغگویان بی شرم شتاب کنید!
در مورد درغگویان قدر و نوچه هایشان این روزها بسیار نوشته ام که از جمله آنها مطلب مربوط به مسابقه دروغ و ماجرای کوچه بازاری عروس احمدی نژاد بود که به سبک خودشان که به نوه خاله و عمه داماد و همه ریز و درشت فامیل یک فعال سیاسی بند می شوند، آدرس داده بودم که برای تایید از نوچه های دروغگویان در خبرگزاری فارس و بی بی سی در مورد اینکه عروس احمدی نژاد و دختر رحیم مشایی از این دروغگوی قدرتمند جدا شده و با او رفت و آمد نمی کند، باید جویای واقعیت شد. یکی از این نوچه ها ( خبرنگار خبرگذاری فارس) چنان از دروغ طنز به خشم آمد و مطلبی سراسر فحش و دروغ برایم نوشته است که آدم می ماند این دوستان خبر نگار ما در فارس و صدا و سیما با دیدن فیلم کوی دانشگاه و کشته شدن و زخمی شدن همکلاسی ها و هم میهن و خود و سپس انکار آن توسط دولت دروغ هم آیا به خشم می آیند؟ آیا وقتی شب های حمله وحشیانه به همکلاسی های خود در دانگاه را به یاد می آورند سپس مسابقه دروغ همپالگی های خود برای تکذیب این دردها را می بینند هم باز از دروغگویی و بی شرمی خشمگین می شوند؟
اگر انکار نشود این فیلم همزمان با بازنشسته شدن سردار رجب زاده ، در خوشبینانه ترین حالت ممکن است به دلیل اختلافات داخلی مورد تایید قرار گیرد اما بعید نیست که او نیز به سبک مرتضوی یا همان سردار دیگری که خودشان گفته بودند با چند زن و در حال نماز و چه و چه دستگیر شده تنبیه شود و عمق فاجعه پا برجا ماند.
تقاب های سفید، صورت های سفید
دانشجو را درست همانند لاشه یک مرده روی زمین می کشند و بعد چنان کتک می زنند که از صدای ناله دانشجو، دل یکی از همان ها که باتوم به دست دارند می سوزد و فریاد می زند: نزن، تو رو به امام حسین نزن… متهم را نزن…”
دانشجو ها را روی هم تلنبار می کنند، درست عین لاشه مرده گوسفندان قربانی شده در عید قربان و بعد از روی گوشت های قربانی شده می پرند و هوار می زنند تا تن بی جان و بی رمق دانشجو جنبی بخورد و اگر هم دانشجو سر به سیمان سرد کف حیاط دانشگاه انداخت، فریاد می زنند: سرت را بالا بگیر.
دانشجو باید سرش را بالا بگیرد و خوب به دوربین برادری که دارد از او فیلمبرداری می کند، نگاه کند.
همه این تصاویر، تنها سه شب بعد از انتخاباتِ پر اما و اگر ریاست جمهوری ایران، در دوربین یکی از همان کسانی که به گفته خودش به دستور نیروی انتظامی وارد محوطه کوی دانشگاه شده اند، به ثبت رسیده و اینک بعد از هشت ماه از تلویزیون بی بی سی پخش شده است.
دانشجویان معترض به انتخابات، تنها سه روز بعد از انتخابات تجمعی را برگزار کرده بودند که اوج خشم شان چند شعار بود و تکه های سنگ؛ اما نتیجه آن خشم، حمله وحشیانه نیروهای مسلح به کوی دانشگاه بود که هنوز کسی نه مسئولیت ورود غیرقانونی به حریم دانشگاه را پذیرفته است و نه مسئولیت کشته شدن دانشجویان در همان شب بی رحم را.
همه چیز انکار شد در حالی که همان شب و شب های بعد، دانشجویان خبر حمله وحشیانه به کوی را از طریق توییتر و فیس بوک و یاهو مسنجر به تمام دنیا مخابره می کردند.
همان شب های تلخ و سختی که دانشجویان از اتاق خود خبر لحظه به لحظه حمله لباس شخصی ها و نیروی انتظامی را در اینترنت پخش می کردند، صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و باقی رسانه های هوادار دولت، تنها گزارش مختصری از زخمی شدن برخی از دانشجویان داده بودند و بعدها که دانشجویان آزاد شده، ازکشته شدن پنج همکلاسی خود در همان کوی و بازداشت شمار زیادی از دانشجویان در بازداشتگاه زیرزمینی وزارت کشور خبر می دادند نیز هیچ یک روزنامه های منتقد داخلی اجازه انتشار این خبرها را نمی یافتند.
دانشجویی که در همان روز از طریق ایمیل و فیس بوک، ترس خورده و نا امن، عکس های همکلاسی زخمی اش را برای خبرنگاران ایرانی خارج از ایران ارسال می کرد و تنها درخواست اش این بود تا پزشکی امن به او معرفی شود تا شاید همکلاسی زخمی خود را در یک خانه امن مداوا کند… هراس از رفتن به بیمارستان و شناسایی شدن در بیمارستان های نا امن آن روزها دامن بسیاری از زخمی شدگان را گرفته بود و به همین ترتیب کروبی و میرحسین موسوی نیز کمیته ای برای پیگیری وضعیت زندانیان تشکیل داده بودند که طی آن آسیب دیدگان نیز این کمیته ها را مامنی یافته بودند تا زخمی شدگان خود را درمان گر و درمانگاهی بیابند.
اما تنها چند ماه گذشت که همین کمیته بررسی کننده وضعیت زندانیان نیز مورد حمله لباس شخصی ها و سپس نیروی انتظامی قرار گرفت و با دستگیری اعضای فعال پیگیری ستاد مواجه شد.
اینک هشت ماه گذشته است و علیرغم نهیبی که رهبری نظام نیز در یک سخنرانی به مهاجمان زده است، نه تنها هیچ یک از حمله کنندگان به کوی دانشگاه دستگیر نشده اند بلکه درمقابل دانشجویان یکی یکی روانه زندان شده اند و عده ای هنوز در زندان باقی مانده اند و آن دسته ای که آزاد شده اند نیز از ادامه تحصیل محروم مانده اند.
اینک هشت ماه گذشته است و علی رغم آنکه گفته اند اگر کسی مدرک یا فیلمی از خشونت و حمله و برخورد های خیابانی دارد ارائه دهد تا نیروهای امنیتی و قضایی در اولین فرصت به داد ملت برسند، شاهدیم که نه تنها چنین نشده بلکه فیلم های منتشر شده نیز یکی یکی تکذیب می شوند و اگر امکان و شرایطش مهیا باشد، منتشر کنندگانِ فیلم و عکس را هم زندانی می کنند.
چنانکه وقتی فیلم کشته شدن ندا در خیابان منتشر شد که در آن آشکارا نشان داده می شد که مردم فردی را که به ندا شلیک کرده بود دستگیر کرده و لباس های او را نیز از تن در آورده بودند و کارت شناسایی او را ضبط کرده اند اما حاکمیت فیلم دیگری ساخت تا ندا را شهید ساختگی معرفی کند و کشته شدن او را هم به خود معترضان نسبت دهد و این روزها هم در مجامع جهانی اعلام می کنند که آنکه در فیلم ندا بوده و او را نجات داده قاتل است.
فیلم کشته شدن معترضان زیر چرخ های نیروی انتظامی هم درست بعد از فراخوان نیروی انتظامی که درخواست انتشار مدارک خشونت کرده بود، توسط مردم در اینترنت قرار گرفت اما بلافاصله حاکمیت فیلم دیگری ساخت تا طی آن نیروی انتظامی در رسانه ملی اعلام کند که آن دو ماشین نیروی انتظامی توسط معترضان دزدیده شده بود و آن لحظه ای که خودروی نیروی انتظامی بدن معترضان را له می کرد ماشین در اختیار نیروی انتظامی نبوده است.
فیلم کتک خوردن یک دختر جوان در راهپیمایی سیزده آبان هم منتشر شد و فیلم دیگری که نشان می داد نیروی انتظامی با خشونت باتوم بر فرق سر دختر جوانی می کوبد و به برادر نوجوانش که همراه اوست وحشیانه حمله می کند، اما نیروی انتظامی بار دیگر انکار کرد و گفت که این فیلم ها مربوط به سیزده آبان نیست.
فیلم شلیک به خواهر زاده موسوی هم منتشر شد، عکس های شکنجه فرزند کروبی هم منتشر شد اما همه این عکس ها و فیلم ها در کنار باقی آن عکس ها و فیلم هایی که کشته شدن و شکنجه شدن جوانان در کف خیابان و زندان را نشان می داد توسط حاکمیت انکار شد و این داستان به همین تلخی ادامه دارد.
در داخل ایران هیچ اجازه و امنیتی برای انتشار این فیلم ها و عکس ها وجود ندارد، خودشان منع می کنند و سپس که فیلم ها به ناگزیر سر از رسانه های خارجی در می آورد آن را محصول دست انگلیس و آمریکا اعلام می کنند.
چه فرقی می کند که فیلمبرداران و یا اساسا کشته شدگان و حمله کنندگان چه کسانی هستند مهم این است که یک حکومتِ مدعی اسلامیّت و معنویت، چنان فاسد و سست و بی عنان شده که هشت ماه است جهان دارد فیلم و عکس و گزارش از نابسامانی و وحشی گری های آن منتشر می کند.
اصلا فرض را هم بر این بگذاریم که همه این خشونت ها و شهادت ها و ترور استاد دانشگاه و حتی شکنجه و کشته شدن چهار نفر در زندان کهریزک هم کار انگلیسی ها و اسراییلی ها و آمریکایی هاست، چگونه می توان جهان را متقاعد کرد کشوری که مدام قدرت نظامی و هسته ای خویش را به رخ جهان می کشد و فرمان محو شدن اسراییل از نقشه جهان را صادر می کند قادر نیست پای اسراییل و استکبار جهانی را در همان خیابان های داخل کشور قطع کند؟
کشوری که ادعای قدرت او گوش جهان را کر کرده، چگونه است که نمی تواند از خیابان های خود در داخل مراقبت کند و اسراییلی ها و انگلیسی ها به راحتی وارد خیابان های تهران می شوند علاوه بر اینکه ندا را می کشند در امنیت کامل، فیلم هم از این واقعه تهیه می کنند و سپس از فرودگاهی که در آن تک تک روزنامه نگاران و شهروندان معمولی ممنوع الخروج می شوند ماموران سازمان سیا و قاتلان به راحتی اجازه خروج می یابند؟
منادیان ومدعیان حفظ امنیت کشور اگر قرار است فردا فیلم حمله به کوی دانشگاه را هم به دلیل انتشار آن در بی بی سی تکذیب کنند، کاش پاسخی برای این ابهام ها، معماها و پرسش ها نیز می یافتند تا اینک که به جای اجرای فرمان رهبری در “مسابقه خدمتگذاری”، “مسابقه دروغگویی” در میان بزرگان یک خانه ویران شده برپا کرده اند، بیش از این رسوای جهان نشوند و یاد بگیرند از تاریخ که این نقاب های سفید که بر صورت های سیاه شان آذین بسته اند با یک تندباد بر باد خواهد رفت؛ تندبادی که از هشت ماه پیش در سرزمین وجدان مردم به راه افتاده و از صداها و تصویرها گذشته و تا رسیدن به زندان و زندانبان راه زیادی ندارد.
* این مطلب در جرس و تخت عنوان نقاب های سفید، صورت های سیاه منتشر شده بود
لاریجانی در مسابقه دروغ از احمدی نژاد پیشی گرفته است
پی نوشت:
در مورد قطع رابطه عروس احمدی نژاد با ریس دولت کودتا هم نشان می دهد که عمق دروغ هایشان به همین اندازه شبیه حرف های کوچه و بازار و گفتم و گفتی ها و به تعبیر عامیانه خاله زنکی و عمو مردکی است ولی مهمتر از همه اینکه در اردوگاه سبز کسی برای مسابقه دروغ طنز هم حاضر نیست کف و دست بزند و آن سمت اما جشن دروغ هم برپاست و هر کس دروغ بزرگتری بگوید ظاهرا پیروز تر است. با این همه کماکان باور دارم در یک مسابقه دروغ به سبک خودشان با این تفاوت که ما به خودشان اعلام هم می کنیم که این یک دروغ طنز است، می شود به این حضرات تنها برای یک لحظه نشان داد که قیافه خودشان وقتی دروغ می گویند و برای دروغ شان شاهد و گواه هم جور می کنند چقدر احمق ( نه به معنای توهین ) می نماید و گاه بی رحم. خاصه آن گاه که پا روی تن بی جان کشته شدگان هم می گذارند تا سقف دروغ شان را کمی بالاتر و بلندتر از دیگری بسازند.
وقتی لاری جانی از جان دادن ندا در خیابان های تهران حرف می زند هم درست مثل همان زنانی که جلوی سفارت جمع شده بودند رفتار می کند که بعد از شش ماه قاتل ندا را به انگلیس وصل کرده بودند، رفتار می کند و برای اینکه کم نیاورد او نیز طلبکار مرگ ما می شود. طوری به دوربین نگاه می کند و دروغ می گوید انگار دارد از قطع رابطه عروس احمدی نژاد که دختر رحیم مشایی باشد از زبان برادر عروس احمدی نژاد که پسر رحیم مشایی باشد حرف می زند. یعنی موضوع به همین اندازه خاله زنکی و عمو مردکی و کوچه بازاری است ….
قطع رابطه عروس احمدی نژاد با رییس دولت کودتا و باقی ماجرا
* رضا رحیم مشایی فرزند اسفندیار مشایی معاون احمدی نژاد پس از مطلبی که در خصوص وام پدر ایشان به هدیه تهرانی نوشته بودم، رنجنامه ای کوتاه برایم نوشته است که در آن از نارضایتی و ناراحتی عمیق خواهر خودش( عروس احمدی نژاد) نسبت به وضعیت موجود در کشور سخن گفته و یاد آور شد به همین دلیل عروس احمدی نژاد از روز سیزده آبان تا کنون به دلیل رفتارهای غیر انسانی نیروی انتظامی با مردم در راهپیمایی، به منزل رییس جمهور رفت و آمد نمی کند.
فرزند مشایی در عین حال توصیه کرده است خبرنگار تا مادامی که از همه مسایلی که در یک خانواده سیاسی می گذرد بی خبر است ، وظیفه ندارد همه خانواده یک سیاستمدار را یکجا مورد بی مهری قرار دهد . ادبیات صمیمی و توصیه های انسانی و اخلاقی رضا رحیم مشایی که مثالی هم از فرزند آقای کلهر(نرگس) زده است ، متقاعدم کرد تا متن این نامه را منتشر نکم. اما به ایشان یاد آور شدم که من خبرنگار هستم و از انتشار کلی این خبر نمی تواند مرا منع نگاه دارد. گفتنی است صحت این نامه را حسین رنجبران خبرنگار برنامه بیست و سی صدا و سیما و حامد طالبی خبرنگار خبرگزاری فارس که از دوستان قدیمی من در حوزه پارلمان بودند تایید می کنند.
دروغ دارد در جامعه ایران نهادینه می شود و حتی کودکان هم به سبک احمدی نژاد به یکدیگر دروغ می گویند . در یک بازی کودکانه در چشم های همدیگر نگاه می کنند و مسابقه می گذارند ببینند چه کسی بزرگترین دروغ را می گوید. بد نیست یک مسابقه طنز برای برگزدین بزرگترین دروغگو برگزار شود و طی آن مسابقه، هر کس مجاز باشد یک خبر دروغ بنویسد و یا در یک فرصت زمانی کوتاه، به دوربین خیره شود و بدون آنکه تعجب کند یک دروغ بزرگ و البته جالب به سبک احمدی نژاد بگوید. در نهایت بزرگترین و دریده ترین دروغ این مسابقه نمادین را خود افکار عمومی تعیین می کند.
* توضیح برای خبرنگار باهوش فارس که جو مبارزه او را گرفت و خشمگین شد و یک مطلب طنز را تکذیب کرد. در مطلب بالا قید شده است که مسابقه طنز دروغ و این مسله قطع رابطه عروس خانم احمدی نژاد اگر خبر واقعی بود که اینجا کار نمی شد. خود خبرگزاری فارس و بیست و سی و کیهان که این روزها به جان آقای مشایی افتاده اند خبر را منتشر می کردند.
* مطلبم در ستون مسافر روز آن لاین
جناب احمدی نژاد، هنگام دروغ، حداقل به چشم های کسی نگاه نکن!
در کنفرانس مطبوعاتی اخیر باز هم به چشم های روزنامه نگاران نگاه کرده ای و واقعیت ها را وارونه نشان دادی. ما که تعجب نمی کنیم. تعبیر میرحسین موسوی، شما کماکان قادری به آسانی به دوربین ها نگاه کنی و دروغ بگویی بی آنکه تعجب کنی.
در کنفرانسی که دوربین هایی از سراسر دنیا، لنزهایشان را به سمت و سوی صورت ریس دولت ایران متمرکز کرده اند، جنابعالی دوباره شانه بالا انداخته ای و خیره به چشم های یک جهان، چنین گفتی: “آزادی مطبوعات در ایران در حد بسیار بالایی است”.
اما خبرنگاران ایرانی همانند همیشه شجاع تر و آگاه تر از خبرنگاران رسانه های خارجی در ایران روبروی شما ایستادند تا واقعیت را در برابر کسی که در انکار واقعیت سابقه طولانی دارد، فریاد زنند.
سه خبرنگار اصلاح طلب که این روزها اکثریت همکاران آنها یا در زندان هستند و یا متواری و نا امن و گریخته از ایران، شجاعانه و زیرکانه سوال های خود را با ادبیاتی آرام در این کنفرانس خبری مطرح کردند.
خبرنگار روزنامه اعتماد به می گوید: شما در برابر سوال رسانه های خارجی در خصوص چرایی برخورد با مطبوعات و بازداشت روزنامه نگاران همواره این برخوردها را مربوط به قوه قضاییه می دانید، بفرمایید نقش و وزارت اطلاعات و دولت خودتان در این برخورد ها، بازداشت ها و بازجویی ها چیست؟
خبرنگار روزنامه فرهنگ و آشتی از می پرسد: شما برخورد با روزنامه و روزنامه نگار را در مراسم معرفی مدیرعامل خبرگزاری رسمی دولت، دیکتاتوری تعریف می کنید، بفرمایید نظر خودتان در مورد بگیر و ببندهای روزنامه نگاران چیست و آیا از نقش وزارت ارشاد دولت خودتان در تعطیلی روزنامه ها دفاع می کنید؟
خبرنگار روزنامه فرهیختگان می پرسد: دولت شما اساسا چه کمکی برای بهبود وضعیت روزنامه نگاران زندانی در ایران انجام داده است؟
جواب های شما در کسوت رئیس این دولت پر اما و اگر به این پرسش ها اگرچه کش دار و دراز است اما در همه آنها یکبار دیگر همه چیز را به آسانی انکار می کنی آن هم در برابر سه روزنامه نگاری که هرکدام پس از دیگری به وجود فضای نا امن کاری و همکاری شان با رسانه های داخلی اصرار می کنند:
آزادی در رسانه های ایران در حد بسیار بالایی است، دولت نقشی در بستن روزنامه ها و دستگیری ها و باز جویی ها ندارد، و در آخر اینکه دولت از دستگیری زندانیان در ایران ناراحت است اما قوه قضاییه مسول وضعیت روزنامه نگاران زندانی است.
رییس دولت دروغ!
به عنوان یک روزنامه نگاری که نزدیک به ده سال در روزنامه های داخلی ایران کار کرده ام، گواهی می دهم که در دوران پیش از دوران دولت جنابعالی، قوه قضاییه و دادستانی تهران، تیغ سانسور و قلع و قمع مطبوعات ایران را دردست داشته اند اما در دوران دولت شما این شمشیر به دست دولت یاران و نهادهای یاریگر شما افتاده است و حتی بارها همین دولت از قوه قضاییه برای تعطیلی و برخورد بیشتر با مطبوعات یاری و کمک طلبید. متاسفانه به مدت چهار سال در دوران ریاست جمهوری جنابعالی هر روز با محدودیتی جدید از سوی دولتی که ادعا می کند نقشی در محدود ساختن روزنامه ها و بگیر و ببند ها ندارد، در روزنامه و خبرگزاری که با آنها کار کرده ام مواجه بوده ام.
یک:
گفته ای، ایران قانون دارد و روزنامه ها در صورت داشتن شاکی خصوصی تحت پیگیرد قانویی و قضایی قرار می گیرند.
درست گفته ای. روزنامه ها به واسطه شاکیان قدرتمند به دادگاه فراخوانده و تهدید می شوند. برای اینکه دولت جنابعالی خودش به بزرگترین شاکی روزنامهها بدل شده است. به عنوان مثال، آقای جهرمی وزیر کار دولت اول شما یک تنه هفده شکایت از خبرگزاری کار را تقدیم قوه قضاییه کرد و این خبرگزاری با پشتکار و همت همین دولت توقیف موقت شده بود.
مثال دیگر اینکه، غلام حسین الهام، به عنوان سخنگوی دولت شما، یک نامه رسمی به دادستان وقت تهران آقای مرتضوی مینویسد و درخواست میکند دادستانی باید با روزنامههایی که علیه دولت مطلب مینویسند (سیاه نمایی می کنند) برخورد قضایی کند.آقای رحیم مشایی معاون و مشاور و خویشاوند فکری و فامیلی شما، خودش به عنوان شاکی شماره یک روزنامه اعتماد ملی، مدیر مسئول این روزنامه را به دادگاه میکشاند. نام او در لیست شاکیان بسیاری از روزنامههای منتقد دولت دیده میشود و همچنان مدیران مسئول روزنامهها در حال احضار و بازجویی برای شکایتهایی هستند که رحیم مشایی یار غار آقای احمدی نژاد از روزنامهها به قوه قضاییه ارائه کرده است. محمد علی رامین معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد جدید جنابعالی در وزارت ارشاد همان کسی است که طرح تئوری نفی هولوکاست را به شما پیشنهاد داده بود، حالا همین آقا که پرسشگری در مورد هولوکاست را حق مسلم همه میداند اجازه پرسش گری در برابر یک انتخابات در ایران را به رسانهها نمیدهد و بخشنامه های متعدد به دفتر روزنامه ها میفرستند که دیگر نباید پس از تایید انتخابات توسط مقام رهبری مطالبی در نقد انتخابات منتشر شود و کسی حق ندارد ریاست جمهوری احمدی نژاد را زیر سوال ببرد.
دو: ما در دفتر روزنامههایمان صدای ضبط شده وزرا و اعضای کابینه شما را در مصاحبه ها و میزگرد ها و سخنرانی های متعدد داشتیم اما با بخشنامههایی که از نهاد ریاست جمهوری برایمان میرسید مجبور بودیم گفتههای ضبط شده خودشان را هم تکذیب کنیم. یعنی اعضای دولت وقتی می خواهند حرفهای خودشان را هم تکذیب یا تصیحح کنند ما را مجبور می کنند تا بنویسم این ما روزنامه نگاران بودیم که حرفهای دولت را تحریف کردیم. درست عین تکذیب هاله نور که خودتان که یکبار میگویید در سازمان ملل یک هاله مقدس نوری شما را احاطه کرده است فیلم سخنان شما هم در دفتر روزنامه ها موجود است اما بعد به راحتی آن را انکار میکنید. به همین ترتیب این نوع تکذیب کردن ها به یک سنت در دولت تان بدل شد که وزرا و معاونان تان بارها از طریق اداره اخبار ریاست جمهوری و یا روابط عمومی وزارت خانه ها، برای دفتر روزنامه های ما، بخشنامه فرستادند و ما را وادار کردند تا در شماره بعدی روزنامه تیتری بر علیه خودمان بزنیم و خودمان را متهم به دروغگویی علیه دولت کنیم در حالیکه ما صدای ضبط شده و اسنادی که نشان می داد دولت دارد واقعیت را انکار می کند را هم در اخیتار داشتم اما حتی اگر آن صدا ها و مستندات را در وبلاگ های شخصی خودمان منتشر می کردیم فردا هم وبلاگ هایمان فیلتر می شد و هم خودمان به وزارت ارشاد و یا وزارت اطلاعات و یا حتی نهادهای موازی در نیروی انتظامی، احضار می شدیم.
سه: می گویید ما از دستگیری ها و زندانی شدن افراد ناراحت هستیم در حالیکه در دوران ریاست شما وقتی به خوابگاه دانشجویان حمله می شود، از یک طرف هیات نظارت بر مطبوعات وزارت ارشاد به روزنامه نامه می دهد تا مبادا اخبار ابراز تاسف و ناراحتی دانشجویان را در مورد حمله به دانشگاه را در روزنامه ها منتشر کنیم از طرف دیگر لباس شخصی ها نیز همان روز به دفتر روزنامه حمله می کنند تا مبادا خبر حمله به دانشگاه و یا بیانیه های آقای کروبی و موسوی به عنوان دو کاندیدای معترض به خشونت بعد از انتخابات، در روزنامه ها منتشر شود. برای همین فردای حمله به دانشگاه، یا فردای حمله به راهپیمایی آرام مردم در خیابان ها، نماینده دادستانی و نماینده ای از وزارت ارشاد با همکاری یکدیگر، شبانه در چاپخانه حضور می یابند و روزنامه را یک روز توقیف موقت می کنند و روزنامه با حذف اخبار مربوط به خشونت علیه مردم، به صورت سفید و خالی منتشر می شود
زندانیان در بازداشتگاه معروف و مخوف کهریزک زیر شکنجه کشته میشوند و سپس بخشنامه از وزارت ارشاد دولت به دفتر روزنامه صادر میشود که حق نداریم در مورد این بازداشتگاه، بزرگ نمایی کنیم.
در عین حال، علاوه بر اینکه دستور میدهند از چه چیزی نباید در روزنامه ها بنویسم، بخشنامه های دیگری از طرف دفتر ریاست جمهوری و همچنین وزارت ارشاد تحت نظارت تان به روزنامه میفرستند و دستور میدهند که چه چیزی را باید بنویسم. به عنوان مثال برای مان تعیین و تکلیف می شد که برای تقویت دیدگاه رئیس جمهور در مورد مباحث هستهای ما باید این هفته در روزنامه مطالب مرتبط در مورد عزت و سربلندی ایران در دستیابی به انرژی صلح آمیز هسته ای بنویسم و همچنین تعیین می شد که گزارشی در مورد سخنرانی احمدی نژاد در مورد مسایل هسته ای را در صفحه نخست روزنامه منتشر کنیم. آیا منظور جنابعالی از اینکه دولت در محدود ساختن رسانه ها نقشی ندارد همین ها بود؟
رئیس دولت انکار!
شرایط فعلی رسانهای و خبررسانی و آزادی در سیستم جمهوری اسلامی متناسب با هیچ یک استانداردهای قانونی اخلاقی و حتی شرعی خودتان هم نیست. سه حزب جدی منتقد دولت، پلمپ و معلق ماندهاند، محسن میردامادی دبیر کل جبهه مشارکت در زندان است. بهزاد نبوی چهره ارشد سازمان مجاهدین حکم طولانی مدت برای حبس دریافت کرده است. مهدی کروبی دبیرکل حزب اعتماد ملی خانه نشین و تهدید به بازداشت شده است. میرحسین موسوی و سید محمد خاتمی هیچ روزنامه ای در ایران ندارند و از همه مهمتر آنکه حتی تریبون هاشمی رفسنجانی که ممکن است گه گاهی از جنبش معترضان در ایران دفاع کمرنگی انجام دهد هم در خطبههای نمازجمعه معلق مانده است و به عنوان رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام هم حق حضور در برنامه زنده تلوزیونی را ندارد.
تنها تریبون باقی مانده در ایران، خود مردم هستند که آنها هم ممکن است به دلیل انتشار یک ویدئو یا عکس معمولی، به راحتی روانه زندان و سپس وادار به اعتراف در دادگاه و در نهایت ممکن است به جرم محاربه، محکوم به اعدام شوند. آیا منظور جنابعالی در اینکه ایران از آزادی بسیار بالایی برخوردار است همین ها بود؟
مرد پر اما و اگر!
مرگ و زندان و تهدید، روزنامه نگاران ایرانی را چنین تحت فشار قرار داده است که برای اولین بار در یک کنفرانس خبری، سه خبرنگار داخلی، شما را در کسوت رییس دولت پر مسئله ایران در مورد همکاران زندانی خود مورد بازخواست قرار می دهند. وقتی جنابعالی به چشم های آنها نگاه می کنید و رنج هایشان را انکار می کنی تعجبی نیست که دروغ به چنان امر مقدسی در نظام سیاسی و اجتماعی ایران بدل شده است که فاطمه آلیا که کمتر کسی نام او را در عرصه های بین المللی شنیده است بشود نماینده کل ایران و همانند خود شما به چشم های مردم جهان نگاه کند و به آسانی خوردن یک لیوان آب ایران را بهشت فراموش شده در معادلات بین المللی معرفی کند. یا محمد جواد لاریجانی هم به چشم های خبرنگار سی ان ان نگاه کند و بگوید در ایران کسی به جرم روزنامه نگاری یا اعتراض در زندان نیست یا آن یکی در کسوت استاد دانشگاه(محمد مرندی) با آنکه می داند در راهپیمایی بیست و دوم بهمن چگونه با باتوم و گاز اشک آور روسای جمهور و مجلس سابق یک کشور را هم مورد حمله قرار داده اند تا چه رسد به مردم معمولی، به چشم های خبرنگاران رسانه های خارجی نگاه کند و بگوید در راهپیمایی بزرگ ایران در سالگرد انقلاب اسلامی هرگز خشونتی در کار نبوده است.
جناب جنجال برانگیز!
جهان به همت جمعی از جارچیان دروغ که راهی دنیا می شوند و بر دردهای ملت خویش پا می گذارند تا خود را تبرئه کنند خوب دریافته است رنجی که این روزها مردم ایران از دروغ گویی دولتمداران این کشور می برند، هزاران برابر بیشتر از رنج آزادی است. شما هیچ اگر نکرده باشید حداقل به دنیا نشان داده اید که ایران از چه چیزی بیش از دموکراسی و آزادی بیان رنج می برد. ما هرچه می گفتیم دنیا باور نمی کرد اما نحوه نگاه و چشم های سفیران دروغ در مواجهه با مردم همه جای جهان خود رسوا گر منکران واقعیت است شاید بهتر آن است بار دیگر که می خواهید دروغ بگویید حداقل به چشم های ما نگاه نکنید
ذوق زدگی قاتلی که جانشین قاتلی دیگر شد
با توجه به پیروزی شکوهمندی که مردم در راه پیمایی روز ۲۲ بهمن بدست آوردند، اکثر افرادی که در آن روز توسط نیروی انتظامی بازداشت شده بودند، آزاد شدند.
این جمله جعفری دولت آبادی جانشین مرتضوی در دادستانی تهران است که به ظاهر ساده می نماید. اما در فضای سیاسی ایران از کنار جمله ای که یکی از سران سیستم قضایی ایران آن را بیان می کند نمی توان به سادگی گذشت خاصه آن که خود او هم اصرار دارد که پیش از بیان این جمله انگیزه اش از طرح این مسله را نیز بیان کند. دادستان برای تکذیب دو داستان که موج خبری آن دور از انتظار بود پا به میدان گذاشت. اولی دستگیری و شکنجه فرزند کروبی و دومی در بند ماندن دستگیرشدگان راهپیمایی بیست و دوم بهمن ماه تا پاین فروردین ماه بود.
برای تکذیب اولی همانند روال گذشته رفتار شد. یعنی اساسا صورت مسِله پاک شد تا رسوایی تهدید یک زندانی به تجاوز و تحقیر او در ملاء عام دامن دستگاه قضایی را بیش از این نیالاید. وقتی دستگیری علی کروبی را از اساس انکار کرده اند ، اگر فردا وجود شخصی به نام علی کروبی را در کره زمین را هم انکار کنند از آنها بعید به نظر نخواهد رسید. این شیوه کهنه را در موارد گذشته نیز بسیار شاهد بوده ایم (انکار ترانه موسوی) . چنانچه مرگ های فله ای در خیابان های شهر هم به همین سادگی تکذیب شد و تا خود امروز اگرچه تک تک آدم های معمولی شرکت کننده در راهپیمایی و یا پرتاب کننده سنگ در خیابان شناسایی و دادگاه آنها برگزار شد و حکم اعدام هم برای آنها صادر شد اما در مقابل هنوز هیچ نشانی از شناسایی کسانی که به ادعای خودشان ماشین نیروی انتظامی را دزدیده و با آن از روی جوانان شهر رد شده و تن له شده آنان را در کف خیابان برای مردم جا گذاشته اند نیست. یعنی سیستم قضایی که توانایی این را دارد که پرتاب کنندگان سنگ و کلوخ در خیابان را شناسایی و دستگیر کند تا کنون قادر نبوده کسانی که با اسلحه دهها نقر را در همین خیابان ها کشته اند شناسایی و دادگاهی کنند.
به همین ترتیب کشته شدن ندا و ترور استاد دانشگاه و ترور خواهر زاده موسوی نیز از حوزه مسولیت آنها خارج شده و توپ در زمین مقصرانی پرتاب می شود که هیچگاه شناسایی نمی شوند و در نگاه حاکمیت تنها در یک پروسه کوتاه مدت آنها را از هجمه و حمله خبری می رهاند غافل از آنکه در دراز مدت هرگز در اذهان عمومی جهان تبریه نمی شوند. بنابر این این شیوه اگر چه تلخ و دردناک است اما برای مردم معمولی شهر هم کاملا شیوه ای کهنه و نخ نما شده است که ترجیح می دهند جناب دادستان را کماکان به حال خود بگذارند تا به شیوه ای رسوا واقعیت ها را انکار کند . چنانجه چند هفته پیش از برگزاری راهپیمایی اخیر نیز جناب دادستان اول اعلام می کند که دستگیر شدگان اغتشاشات اخیر اعدام خواهند شد و تنها چند روز بعد از آنکه انتصاب دو جوان اعدام شده محمد رضا و آرش به انجمن پادشاهی هم نتوانست سران جنبش و مردم معترض در داخل کشور را به سکوت وادارد و موج اعتراضی عظیمی در گرفت دوباره جناب دادستان به میدان آمد و اینبار گفته های خودش را تکذیب کرد تا بگوید اعدام این دو زندانی هیچ ارتباطی به ماجرای انتخابات ندارد.
و اما در میان این همه انکار واقعیت در حاکمیت، گاهی نمی شود نسبت به واقعیت هایی که بر زبان سران همین حاکمیت جاری می شود بی تفاوت بود . دادستان تهران یکی از این سران است که اینبار در کنار تکذیب اصل دستگیری علی کروبی در صدد بر آمده است تا خبر دیگری را نیز تکذیب کند . بدین ترتیب در خصوص اظهارات یکی از مقامات نیروی انتظامی مبنی براینکه بازداشت شدگان ۲۲ بهمن تا ۲۰ فروردین در بازداشت خواهند بود،می گوید: با توجه به پیروزی شکوهمندی که مردم در راه پیمایی روز ۲۲ بهمن بدست آوردند، اکثر افرادی که در آن روز توسط نیروی انتظامی بازداشت شده بودند، آزاد شدند.
از قضا اینبار جناب دادستان دارد واقعیت را بیان می کند. چرا که مشخص است تهدید اینکه دستگیرشدگان راهپیمایی بیست و دوم بهمن ماه تا بیست فروردین نگهداری می شوند، تاریخ مصرف قبل از برگزاری راهپیمایی را با خود داشت و حالا که حاکمیت با تمام قوا راهپیمایی مردم در بیست و دوم بهمن را به نام خود سند زده و آن را با نام پیروزی شکوهمند بیان می کند دیگر ضرورتی برای نگهداری بازداشت شدگان وجود ندارد خاصه آنکه سرکوب سنگین معترضان در یک راهپیمایی امنیتی تا اندازه ای توانست جنبش را در این راهپیمایی در مقایسه با حضورهای خیابانی دیگرشان منزوی تر نگه دارد بر این اساس این یک موضوع کاملا قابل پیش بینی و طبیعی است که حالا حاکمیت در کنار سند زدن این پیروزی به نام خود امتیاز کوچکی هم به مخالفان خود بدهد تا پروسه فخر فروشی این پیروزی کذایی تکمیل شود اما نحوه مواجهه و جبهه گیری متفاوت حاکمیت بعد از آنچه آن را در این هشت ماه گذشته پیروزی می نامد قابل تامل است.
با توجه به اینکه خود دادستان تاکید می کند چون مردم در بیست و دوم بهمن ماه پیروزی شکوهمندی را به دست آورده اند زندانیان دستگری شده در بیست و دوم بهمن آزاد می شوند این سوال به وجود می آید که مگر در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری بنا بر ادعای خود حاکمیت ، مردم پیروزی شکوهمندی را به دست نیاورده بودند؟ پس چرا دستگیر شدگان مربوط به ایام انتخابات نیز به سبک اعلام شده دادستان و به پاس همان پیروزی ادعا شده تا کنون نه تنها آزاد نشده اند بلکه هر کدام احکام حبس طولانی مدت هم در یافت کرده اند؟ آیا این پیروزی با آن پیروزی فرق دارد یا در برابر یک پیروزی می شود خاصه خرحی کرد و در برابر پیروزی دیگر، کماکان باید کسانی که تهدید محسوب می شوند را در حبس نگاه داشت تا مبادا کوس رسوایی یک پیروزی کذایی ، توسط همان دستگیر شدگان به صدا در آید؟
ذوق زدگی مفرط حاکمیت مبنی بر پیروزی شکوهمند آنها در راهپیمایی بیست و دوم بهمن، تناقض گویی آشکاری را هویدا ساخت که علی رغم ادعای مکررشان، آنها خودشان هم باوری به پیروزی خودشان در انتخابات ندارند برای همین اقدام به دستگیری های گسترده فعالان سیاسی تنها دقایقی بعد از اعلام نتایح انتخابات کرده اند و هنوز هم زندان هایشان پر است از زندانیان یک انتخاباتی خونینی که با خشونت دارند نتیجه پیروزی پر هزینه آن را به سختی با خود یدک می کشند و گاهی در برابر این پیروزی ساختگی گاف هم می دهند.
جناب دادستان گاف خنده داری داده است که آزادی زندانیان بیست و دوم بهمن را نتیجه پیروزی شکوهمند در راهپیمایی می داند و کسی نیست از قاتلی که جانشین قاتلی دیگر شده است بپرسد: مگر انتخابات دهم پیروزی شکوهمند شما نبود؟
مرتضوی با بدنامی تمام رفت اما ساطور و سکان دروغ اش کماکان پا برجاست. کسی که به آسانی فرمان اعدام دو جوان بیگناه را صادر می کند تا مردم را از حضور در راهپیمایی بترساند بی شک به راحتی می تواند از این پیروزی کذایی چنان ذوق زده شود که ناگهان پالان یک پیروزی کهنه را بر باد دهد و در منظر عمومی چون پادشاهی لخت فخر فروشی کند.
مصائب یک مردم بی رهبر
این روزها خیلی ها از اینکه گفته شود جنبش نیاز به رهبری دارد، دادشان در می آید در حالی که به نظر من این ترس و دوری از نامگذاری واژه رهبری به سران جنبش ، پیش از آنکه به عملکرد آقایان موسوی و کروبی برگردد متوجه ساختار رهبری و ولایت فقیه در نظام سیاسی ایران است که اساسا مردم را از هرچه رهبری گریزان می سازد. برای همین معمولا بسیار گفته می شود این جنبش بی رهبر است و رهبر خود مردم هستند. این را حتی خود موسوی و کروبی هم می گویند. اما جنبش بی رهبری، جنبش بی مصائبی نخواهد بود. به گمانم به قول عباس عبدی در یک جنبشی که هر فرد حرف خودش را می زند و هر کس در خیابان تصمیم خودش را می گیرد معلوم است که همه آنها چوب سیاست را می خورند….مهمتر از آن ، در کجای عالم نداشتن رهبر یک نقطه قوت است….کجای عالم می توان حرکتی را پیدا کرد که رهبری نداشته باشد….
بعد ها در مورد این مصائب بیشتر خواهم نوشت.
مطلبم در ستون مسافر روز آن لاین که تیتر آن برگرفته از فیلم مادر است و روتیتر آن هم بر گرفته از فیلم مصائب مسیح
آقای خامنه ای! مردم مردند از بس که رهبر ندارند
می دانم خوش خیالی است که از شما توقع داشته باشم به عنوان رهبر به بخش کوتاهی از نامه یک زن جوانی که در راهپیمایی بیست و دوم بهمن حضور داشت توجه کنید.
زن جوانی از ایران برایم نوشت، در راهپیمایی بیست و دوم بهمن، هم شکل با مردم هوادار حکومت شدم تا امن باشم و در یک ساعت معین به سبزهای معترض بپیوندم. در کنار مردم هوادار حکومت و همپای آنان راه می رفتم. بی آنکه مرا بشناسند، آنها درود بر رهبری و شعار نابودی فتنه سر می دادند و من ساکت و آرام و شانه به شانه آنها راه می رفتم. نفس شان گرم بود و می دیدیم که چه صادقانه و از ته دل به رهبر و احمدی نژادی که به رهبری نزدیک تر است دل بسته اند. ناگهان صدای مرگ بر دیکتاتور یک دختر جوان، پیرزن را چنان خشمگین کرد که چادر بر باد داد و با دندان دست های دختر را تا رسیدن به استخوان های مچ استخوانی یش پر از خون کرد. من تا انتهای راهپیمایی هیچ فرصتی برای پیوستن به مردم خودم نیافتم اما مگر لب های خونی پیرزنی که در دفاع از رهبری اش انجام وظیفه می کرد و مچ زخمی دخترکی که بی رهبری به خیابان آمده بود یک لحظه رهایم می کرد.
جناب آقای خامنه ای!
می دانید نامه نوشتن به سبک آرام و مبادی آداب به شما چقدر برخی از مردم همین کشور را غمگین و گاهی عصبانی می کند؟ شگفتا که در مقام یک رهبر چنان بخش های چشمگیری از مردم یک کشور را از خود رنجانده و تارانده اید که از بخشیدن معمولی ترین واژه ها به شما هم دریغ می کنند و طعنه می زنند به ما اگر در برابر رهبری که غیرثناگویانش را جملگی فریب خورده و دشمن می پندارد ضعیف و زار بنویسیم.
شگفتا که در میان همین فریب خوردگان هنوز هستند کسانی که وقتی از زندان سخت ماموران شما هم برهند باز هم بی کینه و با کلمات آرام به شما نامه نگاری می کنند تا شاید کارگر افتد. یکی از آنها مازیار بهاری روزنامه نگار ایرانی رها شده از زندان ایران و مقیم جایی آزادتر از ایران است.
آقای خامنه ای!
خیلی ها شاید فکر می کنند خانه ای که مازیار بهاری، همکار روزنامه نگارم را به جرم روزنامه نگاری، صد و هشت روز میزبان سلول انفرادی شد، دیگر برای مازیار نامش خانه پدری نیست، یادآور سرزمین مادری نیست اما خوب نگاه کنید و ببینید آیا بی نظیر نیست که او علی رغم برجای ماندن رد شکنجه بر روح و جسم خسته اش، هنوز چشم امید به آبادی این خانه بسته است و هنوز نا امید نشده است از کسی که در جای بزرگ خانه نشسته است؟
زندان جای آسانی نیست که از آن جز مشتی خاطره تلخ از مشت و لگد بازجویان بر جای بماند و همه چیز به آسانی قابل دور ریختن باشد. زندان چه به حق نصیب شود و چه ناحق، معمولا امید آدمی را نشانه می رود و حداقل زندانیان زبند رهیده تا مدتی، به زندانبانان به چشم راهگشایان و یاری رسانان نگاه نمی کنند. زندان، زنگ صدای زندانی را هم عوض می کند و وقتی از زندان برهی تا مدت ها شاید گوشه گیر باشی و صدایت به بلندای صدای قبل از بند نباشد. برای همین است که زندانیان آزاد شده یا ساکت می شوند به جبر جغرافیای آزادی شان و یا اگر جغرافیای امن تری در اختیارشان قرار گیرد، آنگاه از زنگ صدای زندانی جز کینه برنیاید.
مازیار بهاری، خبرنگار نیوزویک که صد و هشت روز در اوین و در محضر کارشناسان و بازجویان بوده است، این روزها فرسنگ ها دور از کشوری که مرگ را در سلول های انفرادی به کرات به رخ اش کشیده بود، برای شما نامه نوشته است. زندانی آزاد شده ای که شاید جز خود او و باقی هم بندهایش کسی نتواند آنگونه که باید درک کند که آنها چه رنج دشواری را در روزهای نخست کودتا تحمل کرده اند و البته شاید برخی از خبرنگاران خبرگزاری فارس هم رنجی که با تحقیر کردن همکاران خویش برای دریافت اعتراف شاهد بوده اند را در آینده برای تاریخ اعتراف کنند.
جناب آقای خامنه ای!
صدای این روزنامه نگار رهیده از زندان می توانست از یک جغرافیای امن، با همان زنگ کینه و نفرت همراه باشد و آلوده ترین واژه گان را به خدمت گیرد تا انتقام روزهای دشوار سلول های تحقیر و تنهایی را از شما بگیرد. نامه اش سرشار از بغض بود اما کینه، نه. خاصه آنجا که به سادگی خانه شما و روحیه علاقمند شما به کتابخوانی اشاره کرد و آنجا که گفت شکنجه بسیار کشیده اما شکایتی از شما ندارد و سپس نوشت: جناب آقای خامنه ای، بار دیگر که می بینید خبرنگاری دارد جلوی دوربین از شما طلب بخشش می کند این حرف مرا به یاد داشته باشید: “او را شکنجه کرده اند”.
آقای خامنه ای!
خیال و خاطر خویش بی سبب پریشان نسازید از مردمی که فریب خورده می نامید. به راستی از این دست مردم “کمترین آسیب را خواهید دید”. این مردم در قاموس شان انتقام واژه ثقیل و سنگینی است و به این زودی ها به بار نمی نشیند این واژه مسموم. کسانی که در محدوده تعریف شما از “مردم”، جای نمی گیرند و فریب خورده و غرب زده تعریف می شوند از همین دست آدم هایی هستند که محدوده آزاد دنیای غرب هم هوایی شان نمی کند تا انسانیت و ادب خویش زیر پای بگذارند و به سبک و سیاق لوده گان و فحاشان، پرده دری کنند. صد و هشت روز ادبیات بازجو نتوانست ادبیات یک روزنامه نگاری که به اصلاح معتقد بود و نه انقلاب را تغییر دهد. صد و هشت رو تحقیر و تهدید، تاثیری بر تدبیر یک روزنامه نگار که شما آن را مردم نمی دانید نداشت. او همچنان خودش باقی مانده است و مثل او در ایران بسیارند که در برابر باتوم و گاز اشک آورهای رنگارنگ، کماکان بی سلاح و یک رنگ به میدان می آیند و شما حضور همه این مردم ساکت و سرکوب شده در راهپیمایی سالگرد انقلاب را به نام مردم خودتان سند می زنید و فخرش را به جهان می فروشید غافل از آنکه جهان بیش از پیام تشکر شما، نحوه مواجهه یک حاکمیت با مردمش را در یک مراسم جشن ملی، از طریق فیلم ها و تصویر های شهروند روزنامه نگاران دیده بود که چگونه به جای گل و شیرینی، گلوله و باتوم و لگد در آسمان و زمین هوا شد.
اینها همه را نوشتم تا بگویم، پیام تشکر شما برای راهپیمایی بیست و دوم بهمن، تقسیم چندین باره مردم به دو شقه “بصیر” و “فریب خورده” گواهی می دهد که شما تمایلی برای رهبری همه مردم کشور ندارید و برای همین است که از روبروی هم قرار گرفتن مردم یک کشور نگران نیستید.
اگر چه همه مردم شما هم در راهپیمایی بیست و دوم بهمن خیلی راضی به لخت و برهنه کردن مردم فریب خورده در منظر عام نبوده اند اما صحنه های دلخراش از بی مهری مردم بر مردم هم بسیار بود که مسوول آن شمایید نه میرحسین موسوی که در هر بیانیه اش رعایت مردم شما را به مردم معترض توصیه می کند. تازه شما رهبری رسمی و قانونی یک کشور هستید اما موسوی همین نام را هم برای خود نپذیرفته است و برای همین است که مصایب مردم بی رهبر در ایران این روزها بسیار بیش ازآن است که در تصور بگنجد.
از طرفی اگر چه شما کماکان اصرار دارید که بخشی از مردم را معاند و مزدوران بیگانه و بخشی دیگر را مردمان پرانگیزه معرفی کنید اما خوب است دقت کنید که همین فریب خوردگان و معاندان و مزدوران بیگانه هم حاضر نشدند به دروغ کل راهپیمایی را به نام خود سند بزنند و از فردای راهپیمایی بیست و دوم بهمن باز هم نقدهای درونی از سر گرفته شد که معترضان یکدیگر را توصیه به رعایت مردم هوادار دولت می کردند. یعنی ما مردم شما را دیدیم. چنانچه بارها دیدیده بودیم.کسانی که شما آنها را فریب خورده می دانید خالی تر از کینه اند و همواره یاران و همراهان معترض خود را در نقد درونی جنبش معترضان توصیه می کنند که مردم هوادار حاکمیت را هم باید به عنوان اهالی همین کشور دید و مورد مطالعه و احترام قرار داد. دریغ که در قاموس شما اما این مردم دیگر ایران همچنان انکار می شوند و شما همچنان به سبک خود رهبری می کنید.
آقای خامنه ای! مردم در بند، مردم ممنوع الخروج شده، مردم ممنوع الکار، مردم ممنوع از تحصیل، مردم تحقیر شده، مردم کتک خورده و مردمی که هنوز امیدوار در میدان اعتراض ایران باقی مانده اند، جملگی مردم یک کشورند و بارها و به کرات و با بغض و بی کینه تر از کینه ای که شما از این مردم به دل دارید از شما هم خواسته بودند که رهبر یک مردم باشید اما بسیاری از همین مردم مردند از بس که شما مرام رهبری فراموش کردید و مردم شما هم به نام دفاع از هبرشان بر فرق سر و سینه مردم آن دیگری شلیک کردند.