جناب میرحسین! نقاش بمان
هنوز پیروز انتخابات نشده چنان هاله مقدسی به دور ایشان هست که هیچ کدام از نشریههای داخلی حاضر به چاپ این ادبیات ساده نشده اند این در حالیست که برای نقد خاتمی و کروبی و حتی احمدینژاد حداقل حسناش این است که ما و مردم در تمام این سالها با ادبیات خودمان نقدشان کرده ایم و مجبورمان نکردهاند که چند فصلی در رسای سید بودن و سالار بودن و اسطوره بودن و یار مستضعفان بودن و باقی خصایص آقای نخستوزیر بنویسیم و سپس به پرسشی ساده بسنده کنیم. به گمانم این خطرناک است که دوباره برگردیم به سالهایی که ” دشمن رییسجمهور، دشمن پیغمبر ” بود. مطلب را در خانههای فیلتر شده میتوان خواند اما در خانههای مجاز ظاهرا ادب حکم نمیکرد!
نقاشان، حتی آنان که از سر تفریح هم قلم بر بوم میرقصانند، بیشک بیشتر و بهتر از صاحبان سخن میتوانند تصویرگر درد یک جامعه باشند. اما گاهی این اتفاق رخ نمیدهد. در تمام اینسالها هرگاه سیاستمداری قبای رقابت بر تن کرد و ردای روزهای انتخابات بر قامت آراست، نسل ما جز عزم و رزم آنان برای خدمت به ملت هیچ نشنید . برای هر دورخیزی در فصل انتخابات، چشم و دل ملت ایران به دل و دهان سیاستمداران آن عصر خیره ماند تا علاوه بر حرفی که از زبان جاری میشود و رنگ و بوی بیانیه به خود میگیرد سری هم به گوشهای از گفتار و کردار سالهایی که او در همان جامعه روزگار گذراند بکشند تا بیابند آنچه اینک او را مرد میدان ساخته است تا چه اندازه متناسب به آنچه است که در این سالها برای همان جامعه انجام داده است .
تردیدی ندارم که خانواده “مستضعف ” من و باقی خانوادههای مستضعفی که ایشان در بیانیه خطابشان قرار دادهاند، خاطراتی که از سید روزهای جنگ و سیاستورزی ایشان دارند خاطره تلخی نیست اما برای نسل ” من ” که در روزهای سیاستورزی آقای نخستوزیر، بزرگان خانهشان را ماهها دور از خانه و در جبهه دیدهاند، شاید آسانتر باشد که ضمن ادای احترام به میرحسین موسوی، صریح و صادقانه از ایشان طرح پرسش کنند. بیشک موسوی نیک میداند؛ بخش عظیمی از آنان که باید رای خود را در سبد انتخابات دهمین رییسجمهور ایران بیاندازند، همان نسلی است که همزمان با گوشهنشینی ایشان به میدان آمد و زخم روزهای دشوار تغییر را بر تن رنجور خود یدک میکشد. من نماینده تام این نسل نیستم اما یکی از آنان هستم و تنها چند پرسش ساده هم سهم من است از او که در بیانیه رسمی خود ” احساس وظیفه” را دلیل اصلی حضور خود در کارزار انتحابات اعلام کرده است. با مروری گذرا و کوتاه بر بیانه نقاش این سالها، سوالم را خواهم پرسید تا بدانم در تمام اینسالهایی که ما خانه و کاشانه بر سرمان آوار بود، او کجا بود. شاید نشانی دقیق اگر دهد، دیگر دل هیچ نسل سومی نلرزد از اینکه چرا در تمام این سالها برای به دست آوردن سادهترین و ابتداییترین حقوق خود هزینه داده است بیآنکه یک دلداری و دلجویی ساده از او که اینک برای نجات این نسل به میدان آمده است ، دیده و شنیده باشد.
“جشنواره جمهوریت”، واژه بینظیری است که آغاز بیانیه میرحسین موسوی به آن مزین شده است تا تاکید شود ” در آستانه این رویداد سرنوشتساز (انتخابات)، جای آن است هر جان شیفته “عدالت” و “آزادی” و “استقلال” و “توسعه” که به تحقق آنها در چارچوب جمهوری اسلامی فکر میکند، به وظایف و تعهدات خود از نو بیاندیشد و خویش را بازشناسی کند. بر مردم ایران پوشیده نیست که اینجانب با کمک و همفکری آنان در تکاپوی این جستجو بودهام.”
از قضا بر من به عنوان یکی از آن مردمی که از آن یاد شده، پوشیده است که در همفکری با کدام از اقشار جامعه ممکن است این بازشناسی ناگهانی رخ دهد و البته این پرسش مهمی نیست و پرسش اصلی همان است که باید تکرار شود: در در تمام این سالها “جمهوریت” نظام به کرات در انتخاباتهای متعدد با اعمال نظارتهای استصوابی و حذف طیف عظیمی از مردم همین کشور از عرصه انتخاباتهای مکرر، مورد خطر قرارار گرفت، “عدالت ” در حوزه سیاست و معیشیت همپای هم تحدید شد و هنوز صدای مادران آنان که فزرندانشان تنها به بهانه امر به معروف در زندانهای همین کشور جان دادهاند دل میآزارد،(زهرا کاظمی، زهرا بنی یعقوب،ابراهیم لطفاللهی، دانشجوی سنندجی و باقی کسانی که قوه قضاییه مرگشان را در زندان تایید کرده است). برای قربانی شدن “آزادی ” هم زحمت زیادی لازم نیست حتما روزهای دشواری که مطبوعات یکی یکی به محاق میرفتند و صاحبان قلم نیز یکی یکی به زندان و در نهایت ترک دیار کردهاند، آواره شدن دراویش و دربه در شدن زنان و بیباری ناشران و بیبرنامه ماندن سینماگران و ستاره دار شدن دانشجویان و محدود شدن دیگران و دیگران از خاطر نرفته است، استقلال در حوزه سیاست و اقتصاد هم تا آنجا مرثیه ساز شد که زبان تلخیها و بیتدبیریها، راههای تحریم بر ایران را بازتر کرد و آوارش بر سر ملتی بود که جسم و جانشان در ناوگانهای فرسوده هوایی آتش گرفت و سوخت. ” توسعه ” هم در زمینه فقر چنان پاسخ داد که در زمستان گاز و در تابستان برق از خانهها رفت و عاقبت در همین روزهای نزدیک یاران روزهای جنگ در برابر خانه ملت و بنیاد جانبازان تن به آتش کشیدند تا صدای فقرشان به گوش بزرگان برسد .
حال، جناب آقای موسوی! با احترام به این واژه گان مقدسی که برای اعلام حضور خود در انتخابات برگزیدهاید، لطفا بفرمایید در تمام این سالها در کنار این رنجها، شما کجا بودهاید و چه کردهاید و چند کلمه حتی به دلجویی بر زبان جاری ساختید؟ بیشک این یک پرسش ساده است و هرگز به معنای آنکه گوشه انزوا گزیده و هیچ مشارکتی نکردهاید نیست. من فقط میخواهم از زبان خود شما بشنوم آنکه در همه این سالها رنجها را دیده ، کجا بوده و چه کرده است برای آنکه بار کوچکی از شانههای همین ملتی که اینک برایشان احساس نگرانی میشود و احساس وظیفه، بردارد.
در پارهای دیگر از بیانیه آمده است: ” همان دلایل و عواملی که در وهلههای گذشته مرا به عدم حضور در صحنه انتخابات فرا میخواندند، بیشتر مرا متقاعد کردهاند که این زمان، زمان دیگری است و حضورم را ایجاب میکند. ”
اساسا در وهلههای گذشته هم روشن نبود کدام دلایل شما را به عدم حضور فرا میخواند که حالا روشن باشد همان دلایل اینبار نتیجه عکس داشته است. بهتر نیست ابتدا این دلایلی که همواره به صورت کلی به آن اشاره کردهاید، روشن شود و سپس پاسخ داده شود که چگونه همان علتها میتواند دو معلول متفاوت را سببساز شود؟
و اما “سرانجام وحدت ملی ” ، واژه بینظیر دیگری است که پایان بیانیه به آن مزین شده است تا تاکید شود: ” حل مسایل بزرگ نه فقط نیاز به همفکری همه اندیشه ها و گفتمانها که به وحدت و انسجام تمامی نیروهای توانمند کشور نیاز است.” در تمام اینسالها شما خودتان به عنوان “نیروی توانمند کشور”، با همین این ایده ناب ” وحدت و همفکری” در مورد ” مسایل بزرگ” که کشور را گاهی زمینگیر هم کرد، چه نقشی داشتهاید و اساسا در سایه و حاشیه چگونه به این ایده “همفکری “، جامه عمل پوشاندید؟ آیا میشود در بحرانی ترینسالهای نیاز یک جامعه به انزوا رفت و بعد که احساس حضور به وجود آمد همه را به وحدت فرا خواند؟ کسی که بیست سال برای “انسجام” و “وحدت نیروهای توانمند کشور” خودش هیچ برنامه عملی نداشته است چگونه میتواند از دیگران توقع وحدت داشته باشد ؟ کسی که به جای همدردی و سیاست ورزی با ملت ایران بیست سال هیچ نگفت حال که خودش به میدان آمد و توصیه به اخلاق کرد ، اگر باقی نیروهای توانمند کشور هم اخلاق بیستساله نقاش را مشق کنند و به حاشیه نشینند آنگاه چه دارد که بگوید؟
به گمانم در جایگاه یک روزنامهنگار ساده میتوان این پرسش ساده را پرسید تا حتی اگر خود ایشان هم همانند سایر سیاستمداران پاسخگویی به مردم را مستقیم و بیواسطه رسانه الگو قرار داد و به میان مردم رفت ، حداقل بداند در میان آن جمع نسلی هست که از او میخواهند تا دلیل واقعی کاندیداتوری یا همان “احساس وظیفه” خود را به ملت اعلام کند. باشد که این روزها نسلی از او پاسخ منطقی برای لب از لب باز نکردن و به یاری هیچ کس نیامدن را پرسشگری کند و اگر پاسخی نیامد شاید همان به که نقاش بماند نه سیاستمدار.
درخواست مصاحبه با اوباما که جرم نیست؟
روزی که در نقد نه کفش پرتاب کردن یک خبرنگار عراقی بلکه در نقد مدح و ثنای بینظیر حضرات ایرانی از این اقدام نوشتم ٫ فردایش مورد لطف و مرحمت برادر شریعتمداری در کیهان قرار گرفتم تا اینجای کار که عادی است و ضد انقلاب فراری لقب گرفتن هم نعمتی است که از خوان انقلابیون بیسار نصیب بزرگتر از ما شده پس به قواره کوچگ یک خبرنگار قبای زاری نیست و بر آن نمی نالم.
اما آنچه بیش و پیش از همیشه شگفت زدهام کرد٫ زیر و رو کردن اخبار” رسانه های ضد انقلاب” توسط برادران مسول در وزارت فخیمه ارشاد است و تذکر دوستانه آنها به مدیرمسول روزنامه اعتماد ملی. پیشتر ها فکر میکردم این از توهم ماست که حضرات را توهم زده میپنداریم و گمان میکنیم مدام مشغول زیر و رو کردن اخبار بی بی سی و صدای آمریکا و روز آنلاین و رادیو زمانه و چه و چه هستند اما توهم ما هم درست از آب درآمد ظاهرا آقایان متوهم تر از خیال ما بودهاند و مطلبی که در گوشه ای از سایت روزآن لاین کار شده بود خاطر نازنینشان را آزرده کرده بود. ما هم که صادقانه اعتراف کردیم یک ضدانقلابی بزدل هستیم که اگر نبودیم بیشک لنگهکفشی از جماعت بی بخار ما هم باید نصیب دروغگویان و جان لب رساندگان قدر عصرمان میشد.
به هر تفدیر گفتم حالا که زیر و رو میشویم خودمان هم دلی از عزا در بیاوریم و غیبت صغری را گزارشی کوتاه دهیم تا هم خیال خودمان راحت شود هم زحمت دوستان را زیاد نکنیم برای کشف و شعف.
۱- از آنجایی که برخلاف نور چشمیها که خروار خروار مدرک دانشگاهی نصیبشان میشود اینجانب به همت برادران گمنام دارای سوء پیشینه و محروم از حقوق اجتماعی و تحصیل شدهبودم و از آنجایی که کسی ما را عددی حساب نمیکند تا گوشهایی از مدرک دکترای آکسفورد را نشانمان دهد بر آن شدم تا سر پیری از صفر شروع کنم . یعنی همانطور که زبان انگلیسی را از صفر شروع کردهام و با دو دوره کلاس شش ماهه٫ نمره مختصری از IELTS گرفتهام بر این اساس اینروزها درست عین کسانی که اصلا سی و دوسالگی را به روی خودش نمیآورد در دانشگاه آکسفورد بروکس مشغول گذراندن دوره پیشدانشگاهی هستم تا بعد در همین دانشگاه برای دوره لیسانس رسانه و ارتباطات بخوانم.
۲- کسانی که در وزارت ارشاد برادر صفار هرندی اخبار روزآن لاین و باقی جاها را خوب زیرو رو میکنند به ناشرم در ایران خبر دادهاند که کتاب “من آزاد هستم ” بعد از سه سال معطلی در وزارت ارشاد با حذف هشت مورد قابل چاپ است از اینکه حقیر را چنین لایق مرحمت خویش دانستهاند قدردانم و از همین جا اعلام میکنم ممنوم که زحمت نشستن در میدان انقلاب و فروش کتاب به شیوه رسوا را از شانه ما برداشتهاند و کاش خرده زحمتی هم میکشیدند و خبر میدادند چه اتفاقی افتاده که ناگهان یادشان آمده که می شود این کتاب از بایگانی در بیاید و مجوز چاپ بگیرد. نه اینکه قدردان مهرورزی دیرهنگام آقایان نباشم٫ نه ٫ فقط طرح پرسش است تا بدانم اگر به احتمال یک درصد فریادها و هوارهای ما نتیجه داد دیگر هرچقدر هم جلوی دهانمان را پنبه میگذارند٫ خفه نشویم .
۳-من یک خبرنگار معمولی هستم و بی شک از رییس جمهور برتر و بالاتر نیست جایگاه این حقیر پس اگر به این فکر افتادهام که نامهای به باراک اوباما بنویسم و درخواست مصاحبه کنم٫خیالی هم نباید باشد که این نامه بیجواب افتد با این مقدمه خواستم بگویم اولین نامه انگلیسیام را با کمک دوستانی که معلم زبان من بودهاند در این یک سال٫ به باراک اوباما نوشتهام اگرچه پیش از این با هر ایرانی مشورت کردهام از بینتیجه بودن و عبث بودن این اقدام گفتهاند اما مثل همیشه “راه “ را بیشتر از “مقصد” ارزش میدانم. راهی که باید رفت حتی اگر مقصد دور و دراز و دست نایافتنی باشد. ( فعلا که یک قدم از احمدینژاد جلوتر افتادهام و نامه چندان هم بیجواب نمانده و حالا باید محور سوالات را بفرستم . مزاح ) باز هم میگویم که اگر بیجواب ماند٫ حداقل تفاوتاش این است که ملتی شرمنده و سرافکنده نامههای بیجواب ما نخواهد شد و تفاوت مهمترش این است که برای درخواست مصاحبه با رییسجمهور آمریکا منتظر اجازه برادران گمنام و آشنا نمانیم. به نظر میرسد آنقدر رقابت بین سیاستمداران عصر اصولگرایی در ایرانی برای مذاکره با آمریکا این روزها داغ است که دیگر درخواست مصاحبه با اوباما در قاموسشان جرم تلقی نشود .
۴-لذتی دارد ایمیل باران شدن از سوی کسانی که به شنیدن و دیدن نامشان پای این خانه خو کردهای و مدتی بیخبری دلتنگت میکند. خودخواهی محض است اگر بگویم نگرانی ساده اهالی این خانه را به خود گرفتم و بالیدم به خودم که در این شهر سرد تنها و رها نیستم . اینجا حلقهای بینظیر مرا به کسانم در دنیایی ناب وصل میکند. اینروزها بیشتر میخوانم و کمتر مینویسم. اما مثل همیشه بیقرارم.
من ترجیح می دهم یک دلفین باشم
واژه یا کلمه زمانی رنگ “توهین” به خود میگیرد که به کار برنده آن شرم کند، اباء کند و یا جسارت نکند که آن واژه را در وصف خود به کار ببرد اما با همان جسارتی که بعدها به تعبیر صاحبان قدرت اهانت معنا شد حکایت این چند روزی که بر نویسنده ” منفور” آواز دلفین ها رفته است را برایتان تصویر میکنم :
همانگونه که در ذیل عذر خواهی آقای کروبی از ملت شریف ایران، بنده به توضیحی به همان ملت شریف بسنده کردم تا صادقانه بگویم که در قاموس این ناقوس رسواییاش را خلقی به صدا در آورده، دلفین خلقت ناز طبیعت است که نیازاش را میتوان به نیاز ملتی نیازمند تعبیر کرد که دست به سوی غیر دراز نمیکند، این نیاز به آنی دامن من نیز گرفت و دستهایم به آسمانی چنان خالی رها ماند که هر چه سر و دست تکان دادم و از گلویم آواز تلخ گردن کجی و گرسنگی و گریه بیرون آمد، کسی لقمه به فراخور نیاز نداد.
وقتی در یک چشم برهم زدن، نیت و نگاه خیر آدم برای نگاهداری و پاسداری از عزت نفس مردمی که زاری و ذمه هایشان را تاب نداری ، می شود بحرانی که در یک سوی آن تو هستی و در سوی دیگر آن مردمی که درمقابلت گذارده می شوند، آنگاه غیر از آن است که خود می شوی دلفین معرکه و هی سر و دست میجنبانی و هی دهان باز میکنی و هی آواز غریبی می خوانی و هی جماعتی به وجد میآیند و میبالنند بر این میدان رقص و آوازی که تو میشوی تنها دلفین میدان.
اصلا نمی دانم خطابم باید به که باشد؟ به کیهان که تیتر و گزارش نخست اش ماجرای دلسوزی اش برای مردم بود یا به خبر گزاری فارس که چنین در دفاع از ملت به تکاپوی مصاحبه های سلسلهای افتاد یا به روزنامه ایران که گزارش خبری اصلی یک روز پرکارش را به حکایت غریب آواز دلفین ها اختصاص داد یا به سرمقاله نویس جام جم و ایران و جمهوری اسلامی و تلوزیون و رادیوی جمهوری اسلامی که در چندین بخش خبری بر این واقعه مرثیه خواندند و یا چه می دانم همه آن اظهارنظرکنندگان مجلسی و مطبوعاتی که سنگ تمام گذاشتند در دفاع از ملت یا به سکوت سنگین رسانه های اصلاح طلب که مفتخرم به بی دفاعی از آنان تا خیال جماعتی تخت شود که این دلفین تنها هم اگر بماند باز خوب بلد است آواز بخواند و گردن کج کند به سوی همه آنانی که بر طبل رسوایی اش چنان کوبیدند که صدایش باز هم تا دل دهکورههای شمال رفت و باز هم باید جمعی را حساب چنین پس داد که ولله من نه پول بی بی سی در حلقومم است و نه از بیگانه نانی به سفره آوردهام و نه به سامانههایی چنین فراخ و گشاد که فارس و کیهان و سرمقاله نویسان روزنامه دولتی و یاران اش نشان دادهاند اتصالی کوچک دارم نه اینکه نمی توانستم بلکه نخواستم.
من که گفته بودم ملت را وادار به زار زدن نیازهایشان نکنید و بگذاریم عزت نفس شان پا برجا بماند اما ظاهرا کسانی عمر خنده شان به درازای عمر گریه ماست. باشد من می شوم دلفین معرکه، گریه می کنم، گردن کج می کنم ، نداشتههایم را زار میزنم شما هم اگر مرادتان حاصل شد، یک دل سیر بخندید به سمفونی سادگی و سخت جانی و سماجت کسی که به هزار سنگ و آجر هم سرش نمیشکند و همچنان میماند وسط میدان و منت کشی میکند برای ماندن در مهینی که ظاهرا این روزها مام از ما بهتران شده است.
برادران مسلمان من! که رسم ساده مسلمانی در سطر سطر خبرهایتان غریب افتاده است، من یک دخترساده روستایی هستم که حتی اگر بخواهم آنگونه که شما در این چند روزه جار زدهاید به منابع سیاسی و مالی اسپانیا و فرانسه و لندن و تلوزیونهای سلطنتی و سامانه های خارجی وصل شوم ، بلد نیستم ، دست و دلم میلرزد. احساس گناه میکنم ، اصلا می ترسم. نه ترس از شما. ترس از خدای خودم که در قاموس شما تعبیری دگرگونه دارد ، ترس از باورهایم . ترس از پدر و مادرم که به داشتن شان تا همیشه مغرورم.
من که میدانم گردن کج کردن چه چندشی را در درونم میجوشاند تازه هرچه قدر هم که گردن کج کنم صد سال دیگر هم شما باور نمیکنید و سند تان همان چند خط بی مستندی است که این روزها به دیدارها و ملاقاتهای نداشتهام در اروپا اشاره کردهاید اما خوب گوش کنید! پول تمام اجاره خانهام در ایران در همین چند ماه کوتاهی که به لندن برای یک دوره آموزش زبان انگلیسی رفته بودم و نه بورسیه تحصیلی، شده بود اجاره یک تخت خواب کوچک و نه حتی یک اتاق و حتی پول غذای معمولی که شما میل می کنید را هم با جان کندن و از راه نوشتن در روزنامه های داخل ایران مهیا کرده ام که میزان این اجاره و آن حقوق را هم کار دشواری برایتان نیست با چک کردن حساب بانکی اعضای خانواده ام مطلع شوید. مثل جماعت مدعی نمی بالم که هیچ وسوسه ای در کار نبود اما به هیچ دعوت کاری پاسخ نگفتم تا سربلند برگردم به کشوری که دو سال است کتابم در وزارت ارشادش خاک میخورد ، سه سال است که پشت درهای بسته مجلس اش ماندهام و برای ورود به حوزههای خبری نیز چنان به نام ام مینگرند که انگار نام یک جذامی را پیش چشم شان گذاشته اند. به خانه ام برگشتم تا به همه آنانی که در رسانه های شان دهها وصله ناچسب به تنها یک نفر چسبانده اند، بگویم آنقدر خوب زندگی کرده ام که هیچ هراسی از نا خوبی های شما نداشته باشم.
دوستان رسانه ای من! آن دیدارهایی که پیش از این کیهان شریعتمداری بزرگوار در سازمان سیا و نهادهای اطلاعاتی و امنیتی اروپا از آن نشانی اش را داده بود و شما هم این روزها به آن اشاراتی داشتید در حد و قواره منی که گفته اید جز “لجن پراکنی” نمی دانم ، نیست. خیالتان تخت همین “لائیک” و بی دین خوانده شما که با اخراج اش از مجلس خوشحال شده اید و اینک کروبی و مدعی العموم را توصیه به اخراج اش از روزنامه و عرصه رسانهای داخلی کردهاید با صد مشت و مشی نابرادرانه شما ته دل اش خالی نمیشود خاصه آنکه اینبار کاری کردهاید که هیچ اصلاح طلب و روزنامه نگاری هم کنارم نماند ه است و سطری و سخنی یافت نمی کنید که در آن یاری یا دوستی در روزنامهای به یک دلجویی ساده بسنده کند و بگوید حتی اگر خطا هم هست رسماش خطابه و خار درچشم فرو کردن نیست.
همکاران ارزشی مدارم! من که تاکنون چندین بار در دادگاه شما بی قاضی و محمه احکام متعددی نصیبم شده. بی آنکه فرصت دفاع یابم ولی اگر صادقانه از شما بخواهم دادگاهی برگزار کنید و در محضر همین مردمی که از توهین به آنها دلتان شکسته است محاکمه ام کنید و مشتاقانه از سرداران ارزش ها بخواهم فقط یک مورد جیره خوار بودن تلوزیون سلطنتی انگلیس را به مردم ثابت کنید رضایت می دهید ؟
باز هم در خانه می مانم تا خبرنگار، روزنامه نگار، نویسنده و مشتری کسب تجربه در همین کشور باقی بمانم و سفری هم اگر بروم کوله بارم همیشه سبک تر از آن است که نای کشیدن اش را در برابر چشمان تیزبین شما نه، شانه و توان خودم داشته باشم..حال شما هرچقدر دین و ایمان تان بر ایمان ضعیف ما شرم نمی کند دست هایتان را بالا ببرید ، من هم شرمی از دلفین بودن و ماندن در میدان و آواز خواندن برای کسانی که این نیاز را هم جز به تمسخر نخواهند گرفت، ندارم .
پی نوشت:
فرصتی اگر یابم؛
یکی از همین روزها به کیهان می روم تا از نزدیک ببینند که من بیشتر شبیه به یک دلفین هستم نه” عنکبوت” و” گاو” و ابایی هم ندارم تا واژه گانی را که در مورد دیگران به کار بردم در مورد خود نیز به کار ببرم اما آیا کیهان نشینان و رئیس شان هم می توانند واژه گانی را که در تمام عمر حرفه ای شان در وصف دیگران به کار برده اند برای خود نیزبه کار ببرند؟ مگر در مکتب تان توصیه نشده که حتی به بت های خود هم نا سزا نگویید؟
روز بعد به خبرگزاری فارس می روم تا چشم در چشم همکارانم نگاه کنم که باور کنند کروبی ، خاتمی، احمدی نژاد و همه این مردان سیاست می آیند و می روند اما حس شرمندگی جا مانده از دروغ تا همیشه می ماند و دل می لرزاند .
یک روز دیگر به دفتر آقای رئیس جمهور می روم تا اولا به جوانفکر بگویم: برادر! به نم اشکی که از نا مسلمانی ها بر چشم ما نشست می بالم ، چرا که او تنها مرد این معرکه تلخ بود که ریش و جای مهر به ما نفروخت و سپس به همکار پارلمانی که اینک ردای مدیرکلی تمام رسانه های دولت را بر دوش دارد ، بگویم تو غصه بغرنجی زندگی ما را نخور که لذت اش بهتر از زندگی بی رنج توست .
پی نوشت ۲:
باید بگویم وبلاگستان نمی گذارد که روزنامه نگار تنها بماند و این چه غرور آفرین است که دیگر سانسور مفهومش را در عرصه رسانه ای از دست می دهد. قدردان همه کسانی که نوشتند هستم حتی آنان که منصفانه نقدم کردند.
پسرکم! از صدای آروغ صاحب خانه های خیالی نترس
کسی مرا به بازی با وطن دعوت نکرد…شاید کسی ما را به وطن هم دعوت نکند اما این خانه سالهاست که درش به روی خیلی ها بسته شده ، دلم نمی خواهد من یک لا قبا هم یکی از آنها شوم…خردتر از آنم …می دانم، اما ظاهرا برای کلیدداران وطن ، خرد و کلان برابرند در میزبانی بر درگاه خانه ای که نام خود را به عنوان صاحبانان خیالی این خانه بر سر درش حک کرده اند.
خرده نگیرید دوستان بر من خاموش که بی مقدمه دویدم وسط بازی، آخر اینجا هر روز با تمام آدم های ممنوعه وطن حرف می زنم. آدم های معمولی با دست ها و پاها و سر و شکلی عین خود کلید داران خانه اصلی شان که حالا پشت در جا مانده اند . یکی بیست و هفت سال به وطن نرفته دیگری هفده سال و آن یکی هفت سال و همینطور الی آخر تا می رسد به روزنامه نگاران و وبلاگ نویسانی که همین یکی دو ساله اینجا و آنجا جا مانده اند و هر روز می گویند که بر می گردند اما حوصله دیدن اخم و تخم صاحب خانه ندارند.
من هم نمی دانم این واژه “لندن مه آلود ” از آن کیست اما مال هر کسی هست عجیب می لرزاند این دل لعنتی را و عجیب می ترساند این تنهای وامانده در یک حیاط وحشی پر از سبزه و علف هرز را…. حیاط خانه اجاره ای ام در اینجا را می گویم…چه کار دارم به عربده شبانه مست های کوچه که از کنار پنجره می گذرند و صدای آروغ شان تمام وجودم را دگرگون می کند… آخر به شنیدن صدای آروغ گندتر و گنده ترش عادت دارم…
اینجا کسی که آروغ دارد یا قرار است نگذارد آسوده از خیابان بگذری ، راحت از سر و شکل و شمایلش می شناسی اش اما آنجا چه ؟ باورت نمی شود که دیپلمات ترین و شیک پوش ترین و تحصیل کرده ترین آدم ها هم ممکن است یکهو با یک آروغ بلند توی صورتت تف کنند و ناگزیر تو باید تا مدت ها ، جای چندش آور آن خلط به جا مانده بر صورتت را مثل یک تیکه گوشت اضافه با خودت یدک بکشی….می گویی نه … برو داخل همین کوچه پشتی خانه ات، فقط چند ساعت به دیوار تکیه بده ، کمی هم به سر و شکلت برس ، زیاد نه ، بزک لازم نیست ،فقط یک لباس مرتب بپوش ، ببین چند نفر جلوی پایت ترمز می زنند، چه فرقی می کند، یکی برای چشیدن دیگری برای کشیدن…مهم آن است که نه قیافه کسی که پی لقمه چرب می گردد، مثل مزاحم هاست نه قیافه کسی که می خواهد به زور تو را به سمت بهشت بکشاند شبیه مزاحم هاست….
حتی همین دیشب ، صدای آروغ برادران مومنم در فضای مجازی ، تا این جا آمد…همه دوستانم در پایتخت و شهرستان های ” وطن” ،خواب بودند تا شاید فردای آرامی را پیش رو بینند…. بیدار که شدند دیدند اثرات استفراغ و بوی تهوع آور بادگلوی برادران مومن و مبارزشان تمام فضای مجازی را به گند کشیده و سایت گوگل و زیر مجموعه هایش فیلتر شدند. چه فرقی دارد به اشتباه یا به عمد ، مهم بوی تند آروغ است که تمام فضا را آلوده است.
حالا من حق دارم ، هر روز جا بزنم از داور شدن برای مسابقه برترین وبلاگ هایی که مزد نوشتن در سرزمین شان ، باتوم و لگد و فیلترینگ است؟
خرم آبادی ها را که به خاطر بزرگترین جرمشان که همانا نشستن در یک خانه و حرف زدن در مورد حقوق اولیه و ابتدایی یک انسان در سرزمینی به نام ” وطن” هست ، به صف کرده اند و تند و تند سراغ پول های آمریکایی و اسراییلی را از آنها می گیرند تا بدانند این کمپین لعنتی یک میلیون امضا چرا ریشه کن نمی شود….
حالا من حق دارم روزی سه بار ، انصرافم را از داور مسابقه برترین وبلاگها که دویچه وله ی احیانا کمی مظنون از سوی برادرانم، نقشی در برگزاری آن دارد، اعلام کنم یا نه؟
خب می ترسم برادر…می ترسم ..به همین سادگی…پسرم در وطن منتظر من است….پسرم که به همت قانون مقدس” وطن” در اختیار پدر است و سهم من هر روز زاری و بی قراری و گاه سر به دیوار کوبیدن است که مگر می شود این پسرک عادت کرده به مهر پدر را روزی در خانه خود بینم؟ معلوم است که قانون وطن و پدرهای وطن، برنده این بازی نابرابرند ، خاصه آنکه پدر مهربان هم باشد. حالا من بیایم داوری کنم که چه شود؟ که همان سهم اندک آن دیدار کوتاه هم با باد گلوی برادران مومنم در فرودگاه به گند کشیده شود؟
نمی خواهم بزدلی ام را جار و هوار بزنم ، اما دلم هم نمی خواهد مثل همه کسانی که اینجا مانده اند، دلم برای میدان انقلاب و خیابان آزادی و پیچ های عبوس شمران و راه دراز خیابان ولیعصر و روستاهایی که هر کدام ولایت یکی از آنهاست لک بزند و وقتی هم که دری به تخته ای می خورد و بعد از عمری سرکی به دیارشان می زنند دلشان از جا کنده شود که: ای وای مگر من اشتباه آمده ام؟؟ پس اینها کی هستند که بر سردر خانه ام با کاغذ و بی سیم و کمی هم ته ریش هی مرا سین جیم می کنند…
هر کسی دلش می خواهد بخندد به ترسی که از سر و روی کلماتم می چکد، بخندد ، رو در بایستی نکنید… بخندید. فقط بگویید جای من بودید چه می کردید؟؟ داوری می کردید و موقع برگشتن به ” وطن” کسانی را می سپردید که به پسرک همه رویا هایتان بگوید : “ خیلی از صدای آروغ صاحبخانه جا نخورد” یا کماکان به روی خودت نمی آوری که می ترسی و چشم بر همه تذکرات “دلسوزانه” آنان که نگران اند اما به گاه حادثه شاید پای پس گذارند، می بستی ؟
اینجا سرزمین رانده شدگان از خانه است و من هربار کسی را می بینم و هر بار پای صحبت هر کدامشان که می نشینم ، یکی از مرگ عزیزانش در وطن می گوید . اینکه او را بعد از ماهها از مرگ مادر ، خواهر ، پدر یا دلبندان دیگرش خبر دار کرده اند تا مبادا سوگ و عزا در غربت ، گلویش بدرد و دیوانه اش کند… اینجا پر است از دختران جوان دیروز که بر گور نداشته مادران خویش آنقدر زار زده اند تا امروز خود مادر کودکی شده اند که کلمات محبت آمیز فارسی را خوب نمی داند تا دلتنگی مادر کم کند.
اینجا پر است از مردانی که ، تمام غرور مردانه شان لابلای سبد های میوه ، میوه فروشی های سر گذر گم شده است تا شاید از لابلای میوه پوسیده های شب ، یک میوه سالم برای کودک شان پیدا کنند .
اینجا پر است از توالت فرنگی های براقی که رد انگشتان برادران رانده شده ام از وطن ، بر انحنای سنگی آن، پوزخنده ها را به وضوح منعکس می کند.
نگویید آنجا در وطن هم خبری نیست، نگویید آنجا هم قصه مکرر حقارت است و هر روز بگیر و ببند و تهمت و تحقیر و تهدید و تحدید . آخر اینجا حتی مردان پرتجربه مهاجر هم بی هیچ حس تحقیر و تهدیدی ، شام سفره هر شب شان را جز با یاد چای و دیزی دربند وطن و به یاد دویدن هایشان برای تغییر و بهتر زیستن در همان خانه از گلو فرو نمی دهند.
پسرکم …خانه خوب است، نترس … از صدای آروغ صاحب خانه های خیالی هم نترس که من خیال داوری برای نویسندگان خانه مجازی را ندارم….
آقای خاتمی! اعتراف کن، اعتراف خوب است
هیبت قاضی از پشت میز بلندش پیدا نیست آنچنان که جثه لاغر من هم میان این دو مردی که به همراهی آمده اند، پیدا نیست . یک طرفم، وکیلی که انجمن صنفی برایم گرفته، نشسته و طرف دیگرم آقای کاوه قایم مقام اصغرزاده مدیر مسوول وقت روزنامه همبستگی.
برای یک مقاله احضار شدم اما در مورد همه چیز پرسش شدم به جز همان یک مقاله، خب حتما جلسات بعد و در مراسم و مراحل تفهیم اتهام بعدی می رویم سر اصل مطلب، اما نرفتیم سراصل مطلب و همینطور در فرع غلت زدیم و هی از زمین و زمان و ریز و درشت خانه و کاشانه و همسایه و لباس و اقوام و تنهایی و اجاره نشینی و در آخر اینکه مگر می شود دخترکی تنها باشد و …. حرف شنیدیم و حرف زدیم. مثل همیشه که موقع ترس، از قضا صدایم بالا می رود ، صدایم بالا رفت. آخر اولین بار بود که کلمات نا مأنوسی را از زبان او که باید “تقوی” در قضاوت پیشه می کرد، می شنیدم آن هم در محضر دو مرد ، همه دوستانم آن روز پشت در نشسته بودند و صدای بلندم را می شنیدند و لابد به جسارتم می بالیدند اما هنوز از در بیرون نیامده چنان های و هوارو زاری و ناله ای راه انداختم که دیگر کسی روی بالیدن به این همه ضعف و چشمه اشک به راه افتاده را نداشت.
وزنی نداشتم نه خودم و نه کفش و لباسم ونه فکر و اندیشه و عملکردم. حالا در نظر بگیرید کسانی که هم خودشان و هم عقبه فامیلی و تحصیلی و اندیشه ای و سیاسی شان به اندازه تمام اصل و نسب و قوم و خویش و فامیل و ولایتم می شود، چقدر جدی گرفته شدند و پای همین میزها نشستند تا شانه هایشان اتهاماتی از همین جنس و البته سنگین تر و پربار تر را تحمل کند.
جرم همه در نهایت به یک جا ختم می شد آنچنان که چشم همه متهمان هم در نهایت به جا دوخته می شد تا شاید از همان یک سو ندایی آید و تلخی این همه اتهام را چه بسا به کام شیرین نشاند.
آری آقای خاتمی جرم همه تو بودی و حمایت از تو . در تمام آن سالهایی که تو آمدی و دیگران برگ سفیدشان را به نام تو نوشتند از این دست اتهامات بود و از این دست میزها برای به قضاوت گذاردن شان بسیار چیده شد. یکی در رسانه و دیگری در وزارتخانه و دیگری در مجلس و باز دیگری در جنبش دانشجویی و باز دیگری در کنفرانسی و دیگری در فضای مجازی و دیگری در نهاد های غیر دولتی و همینطور به هر سو که رو می کردی ، هر کسی که گره لباسش به دامن عبایت دوخته شده بود، تند و تند گره اش باز می کردند و می بردند و او می رفت و باز خواست می شد و باز جویی می شد و بی آبرو می شد وبر کنار می شد و خیلی هم رو داشت سری به نشان درد تکان می داد دوباره جان می گرفت و گاهی در میدان می ماند.
حتما یادت هست که چقدر دانشجویان و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان … اصلا از این ها بگذریم ، حتما یادت هست ، چقدر مسافران کنفرانس … نه از این ها هم بگذریم ، قطعا از خاطرت نرفته چقدر نمایندگان فاقد” صلاحیت” مجلس همراهت… البته از این ها هم می شود گذشت اما خب خودت که بهتر دیدی چگونه نزدیک ترین کسانت در کابینه را هم به جای نقد اندیشه، نفی اخلاق کردند و حتما باز هم خودت بهتر از ذهن ناقص ما می دانی که چه کسانی که در این سالها نامشان به نام تو گره خورده بود خرد و خفیف و خوار پای میز هایی نشستند که از آن سوی میز یکی تند و تند قصه و حرف و حدیث از شکستن حریم اخلاق و ترویج فساد و بی بند و باری می زد و به همان سرعت هم همه به بی اخلاقی شان اقرار و اذعان می کردند.
حالا هم انگار نوبت شماست. خب چه اشکالی دارد بنشین پشت همان میز یا شاید هم یک میز بزرگتر و بگذارنجات دهندگان اخلاق و انسانیت، حسابی از حد و حدود اخلاق و دیانت پاسداری کنند و نگذارند چهارستون اسلام در ایتالیا یا هرجای دیگری که می پندارند، بلرزد. سخت است؟ خب همه می دانند که سخت است، مگر می پنداشتید کسانی که همه تحلیل ها و تئوری های علمی و اصولی شان برای تحقق دموکراسی و ترسیم رعایت حقوق بشر خلاصه شد به حضور در مراسم رقص و کندن لباس از تن حضار، و خوردن شام در رستوران آمریکایی و گرفت عکس با فلانی و هزار یک اتهام از این دست، برایشان راحت بود که به منادیان و منجیان دین و اخلاق حساب پس دهند؟
نکند به خیالت ، خیال اهالی رسانه و دانشگاه و نهاد های مدنی که هر بار متهم به ترویج فساد و فحشا و همجنس گرایی و بی بند و باری و اوباشی گری و باز هم هزار و یک اتهام از این جنس شده اند، هرگز آزرده نشد یا مبادا فکر می کردی برای نمایندگانی که به جز بی اخلاقی و بی اعتقادی به دین کمی هم اتهامات دیگر در پرونده رد صلاحیت شان بوده، خیالی نبود که تند و تند نطق کنند و بگویند : من علی، نقی یا تقی ، ” مسلمانم”.
نه آقای خاتمی آنقدر ها هم راحت نبود، همه هر روز تا بنا گوش سرخ می شدند و شرم داشتند که به جای نقد مبانی اصول و اندیشه شان ، باید برای فلان همسایه و فلان همکار یا شامی که فلان روز با نسوان گروه شان خورده اند، بنشینند این سوی میزو حالا یا تکذیب کنند که با کسی دست نداده یا با کسی شام نخورده و یا بپذیرند و بعد ساکت شوند از هراس اینکه مبادا یک روزاحیانا ذهن بیمار جامعه هم او را برای کشف یک شام و یک سلام و یک دست دادن نا به هنگام، قضاوت کند. با این همه اما آنها کجا و شما کجا ؟
بی شک میزی که طلاب حوزه علمیه قم خواستار چیدنش در دادگاه ویژه روحانیت شده اند، برای کسی که منادی گفتگوی تمدن ها بوده و هست ، آنقدرها هم بزرگ نمی نماید. نگذار این همه همراهانت به دفاع نیمه از شما برآیند و احضار شما به دادگاه ویژه روحانیت را توهین به شأن و جایگاهت بدانند. شأن کدام یک از آنان که دو سوی میز نشسه اند نازل خواهد شد؟
باور کنید خیلی هم ترسناک نیست فقط یک کمی خیس عرق می شوی و از خجالت سرخ می شوی، شاید هم آن لحظه، کمی دست و پایت را گم کنی یا اصلا باورت نشود که در آن سوی میز یکی با جدیتی وصف نا شدنی در صدد اثبات و بررسی زوایای دست دادن یک مرد مسلمان با چند زن است و شما مجبوری مهمترین و بزرگترین و محوری ترین مشکلات فراروی کشور را در گفتگوی چند ساعته این جلسه و توضیح و تشریح فشرده شدن یک بازو یا چه می دانم مماس بودن بدن یک مرد به بدن نیمه عریان یک خبرنگارخلاصه کنی.
آقای خاتمی استقبال کن از تشکیل دادگاه و بگذار این آقایان هم به وظیفه شان برسند. اما اگر فکر می کنی نشستن در دادگاهی که پیش ازاین خیلی ها در آن نشستند و در مورد حد و حدود و فاصله میان خودشان و زنان نامحرم حساب پس داده اند در شان شما نیست ، حداقل بگذار ما، این بار از برادران طلاب در حوزه علمیه قم حمایت کنیم و تشویق شان کنیم که هر چه زودتر برای نجات اسلام از وهنی که یک روحانی دچارش کردهُ دادگاه را برگزار کنند.
آقای خاتمی ! به گمانم اگر خود ازبرگزاری این دادگاه استقبال کنی همه کسانی که بی شما، روزی پشت همین میزها نشستند و تحقیر شدند و عرق ریختند و سرخ شدند و خجالت کشیدند، با شما خواهند آمد . آخر میل به انتقام شان کجا بود؟
پس تردید نکن ، پیشانی جلو بیاور تا داغ کنند برآن هرآنچه که در تمام این سالها بر پیشانی دیگران داغ کرده اند. اعتراف کن همانگونه که در این سالها دیگر هم اندیشانت اعتراف کرده اند.اعتراف کن اعتراف خوب است و ملت دلش برای اعتراف همه کسانی که در این سالها چنین کرده اند ، می تپد. بگو برایت وکیل هم بگیرند ، با مشاور یا معاونت هم برو دادگاه ، بگذار در دو طرفت بنشینند، خوب است گاهی جلوی عصبانیتت را بگیرند و آرامت کنند و بیرون هم اگر آمدی عیبی ندارد که کمی اشک بریزی.
خانمها، آقایان، اگر مرا توی بهشت دیدید، تعجب نکنید!
بالاخره من آدم شدم. یک آدم ایدهآل. یک عنصر مطلوب. یک شهروند قابل اعتماد. باور کنید. اصلا سخت نیست. کافی است عقل و احساسمان را بسپاریم به دست کسانی که بهتر از ما به فکر دنیا و عُقبای ما هستد.
برای مثال من دیگر بیخود و بیجهت دلم برای هیچ کدام از مقالههای حذف شدهام نمیگیرد. خیالی نیست که دیگر نمی دانم از چه بنویسم تا مشمول بخشنامههای جور به جور دبیرخانههای مسئول و غیرمسئول نشود و حذف نشود. دلم برای هیچ یک از دانشجویانی که هر غروب، خانهشان مثل قبرستانی در انتهای یک روستا، غمگین و سوت و کور میشود، نگرفته. بخشنامهها که بیخود صادر نمیشوند. حتماً و حکماً خیری در آنها هست که به عقل و شعور ما قد نمیدهد.
بگذار زن اسانلوی شرکت واحدی ! آنقدر به این در و آن در بزند و مستاصل شود تا هفت نسلش دیگر هوس نکنند نق و نوق بزنند. همان بهتر که که هیچ کس کاری از دستش بر نمیآید و بچههای او هم بیخودی دلشان را به خبرنویسان هیچ روزنامهای خوش نکنند. آخر، بخشنامه داریم. بخشنامهها را هم کسانی نوشتند که خیر و صلاح من و شما را میخواهند وگرنه با خلایق که پدرکشتگی ندارند.
کاش مکرمه را زودتر سنگسار کنند، تا دو فرزندش بعد از سنگسار پدر ، همین مادر فاسدشان را هم تا ابد با صورت له شده زیر خروارها سنگ و کلوخی که از سوی بهترین انسانهای کره زمین به آنها هدیه شده، تجسم کنند و دیگر هوس عشق ممنوع به سرشان نزند. اصلا خدا کند مراسم سنگسار مکرمه را از رسانه ضرغامی و شبکه جهانی کوثر و العالم به صورت زنده پخش کنند تا همه مفسدین عالم اصلاح شوند و دسته دسته گریان و نالان بیایند ایران و توبه کنند و ما بزرگوارانه آنها را ببخشیم.
دلم اصلا برای زنانی که دنبال برابری حقوقشان با مردان سرزمینم بودند نمیسوزد حتی اگر دادگاه تجدید نظر هم بر حکم های سنگین زندانشان دوباره مهر تایید بزند و همزمان خط توطئهشان توسط زنی دیگر در رسانه ملی افشا و اعتراف شود. نه، دلم نمیسوزد. بخشنامه داریم که دلم نسوزد.
به من چه که کارگر بیکاری ، بی عار داد می زند ”من الان شش ماه است که بیکارم” و بعد خودش را زیر چرخهای پولادین قطار مترو می اندازد و له می شود. بهتر که مثل آن یکی همپالگی اش با طناب و دار داغ به دل زن و بچه اش نگذاشت و قال قضیه را یکجا کند.
به من چه که سر دانشجویان زندانی چه میآید و پسرهای عبدلله مومنی هوس پیش پدر بودن به سرشان می زند.
به من چه که عدنان، روزنامهنگار مریوانی قرار است اعدام شود و مادرش می گوید من هم می میرم از مرگ عدنان.
به من چه که دولت تنها شاکی خبرگزاری ایلنا است و خبرنگارهای این خبرگزاری هنوز بیکار اند و اقساط شان شده قوز بالای قوز زندگی شان. خب بروند یک کافه راه بیندازند درست مثل بی تا و بهنام و کافه تیترشان، بعد هم اگر کسی از تجمع بیش از دو تفر نگران شد بیخود هیاهو راه نیدازند ، صندلی و کاسه بشقابشان را به حراج بگذارند و بروند.
من آدم شدم. قرار نیست به اینچیزها فکر کنم. حتی برای یک لحظه. دیگر به بنزین و ماست و کره و گوجه فرنگی هم فکر نمیکنم.
دلم حتی برای دخترکهای جوان شهر هم نمیسوزد که حقیرترین آرزویشان پیچیدن باد لای موهایشان است وقتی که روی دوچرخهای بنشینند و بلوار کشاورز را فتح کنند. همان بهتر که باتوم بر فرق سر این قرتی های سبک مغز فرود میآید تا آدم شوند و به جای آنکه بی “صیغه ” و سجده در برابر مردان مومن شهر، روانه کوه و جنگل و طبیعت بیجان و جای دگر این خراب آباد شوند ، در ”خانهای امن” آرام گیرند.
من آدم شدم. یک شهروند مدنی قابل اعتماد. باور کنید. نه ، مدنی نه، یک شهروند معمولی قابل اعتماد. نشان به آن نشان که چند هفته است دیگر توی روزنامهها هیچ مقالهای از من چاپ نمیشود. آدم شدن سخت نیست. فقط باید به بخشنامهها عمل کرد. فاصله تا بهشت برین به همین کوتاهی است و ما چقدر غافل بودیم و ما چقدر کر و کور بودیم و ما چقدر منافق بودیم و ما چقدر فاسد بودیم و ما چقدر برانداز مخملی بودیم و ما چقدر کودتاچی خزنده و غیر خزنده بودیم و ما چقدر اصلاحطلب بودیم و ما چقدر روزنامهنگار بودیم و ما چقدر دانشجو بودیم و ما چقدر کارگر بودیم و من چقدر زن بودم.
من آدم شدم. باور کنید. اما نمیدانم چرا بیخود و بیجهت اینقدر دلم میگیرد. نمیدانم چرا بغض لعنتی رهایم نمیکند. خسته شدم از بس، هرشب، هرشب، توی رختخواب، جوری که خواب همسایه نپریشد گریه کردم. دلم میخواهد باز هم مثل همیشه راه بیفتم توی پیادهروی خیابان ولیعصر که قالیباف از سنگ برایمان بافته، تا چهار راه ولیعصر یواشکی بغض کنم و بیصدا اشک بریزم. دلم میخواهد همینجور بیخود و بیجهت از چهار راه ولیعصر را بیفتم تا میدان انقلاب و بلند بلند گریه کنم. جوری که همه فکر کنند مادرم مرده است. بعد از آنجا بروم تا آزادی گریه کنم. اما یادم باشد قبلش به بخشنامهها نگاه کنم. شاید گریه کردن یک زن آنهم با صدای بلند، آنهم توی خیابان انقلاب، باعث تشویش اذهان ظریف و حساس عمومی و مخل امنیت نرم و مخملین ملی باشد.
و حالا خانمها، آقایان، اگر مرا توی بهشت دیدید، تعجب نکنید! آخر من سر به راه شدم. آدم شدم. مگر نشان آدم شدن همین ها نیست ؟
از کعبه تا کاخ ریاست جمهوری
حالا تصور کنید دخترش، تنها عضو فامیل پدری و مادری یک خانه باشد که به خیر و برکت حرفه روزنامه نگاری! عازم مکه شده است و تمام در و همسایه و پیرزن های محل و خاله و دایی و عمو و عمه در حال رتق و فتق امورات و اوامر آقاجان اند و او هم سرش بالا و سینه اش به جلو، تند و تند برای همه در رسای مفهوم ” طلبیده شدن ” و “لیاقت داشتن” حرف می زند:
ـ لابد دلش صاف تر از ما بوده که خدا توی این فامیل بزرگ اول از همه اونو طلبیده و خدا خودش می دونه بنده لایقش کیه.
به همت پایگاه بسیج محل، اهالی روستا از اطلاع رسانی و آگاهی بخشی روزنامه های کیهان و یالثارات بی نصیب نمی مانند و در این گیر و دار حال نزار ما و دل بی قرار آقاجان و فامیل، این دو جریده مقدس! داغ به دل مسافر و منتظرانش می گذارند.
ماجرا از این قرار است که خبرنگاران پارلمانی در دوره مجلس رد صلاحیت شده ششم، عازم مکه و مدینه شدند و طبیعی است که در این سفر، خبرنگاران چپ و راست، افتخار همسفری با یکدیگر را پیدا کردند. در یکی از همان روزها جمعی از این خبرنگاران که ورود به رستوران مک دونالد را در راستای خنثی شدن اثرات معنوی این سفر نمی دیدند، تاریخ تولد این حقیر را از یاد نبردند و هریک از حراجی سر گذر چیزی و چیزکی خریدند و با خود آوردند که مرا تا ابد شرمنده خود و سرافکنده فامیل سازند.
فامیلی که آقاجان پز طلبیده شدنم را به آنها داده بود، اینک در قسمت مهمی از یالثارات می خواند که بهزاد نبوی و همسرش بساط جشن تولدم را در رستوران آمریکایی مک دونالد برپا کرده و در گوشه ای از این بزم هم با دیپلمات های آمریکایی مذاکراتی داشتند!
کیهان، هم سنگر را خالی نکرد و با بهره گیری از مفهوم آشنای ” زنان ویژه” که سالهاست جمع آوری شان از خیابان های این کشور اسلامی به کاری شاق و شاذ برای مسولان تبدیل شده است، مطلبی در نکوهش خانم های خبرنگار پارلمان ام القرای اسلام نوشت با تیتر: ” زائران ویژه”.
مسولیت خطیر این اطلاع رسانی اخلاقی و آزاد! هم به عهده همسفران ما بود که چشم در چشم و شانه به شانه ما در تمام مدت این سفر ، بر سنگفرش های داغ مسجد النبی، سجده می کردند و زار و ضجه می زدند و در صفا و مروه، اشک ریزان مرثیه می خواندند و به هروله می دویدند. اما پایشان که به اتاقک مسافرخانه می رسید بر سربرگ کیهان و رسالت و یا لثارات ، خدا را مصادره می کردند و دیگران را در دایره افکار تنگشان غیر خودی می دیدند و مفسد فی الارض.
حالا چه اهمیتی داشت که روح بهزاد نبوی و همسرش از ماجرای تولد من و لطف دوستانم بی خبر باشد و تا ما پایمان به مک دونالد رسید ، چشم شان از دیدنمان گرد شد که چطورخلوت شان به آنی بر هم ریخت. مهم این است که خبر تولد یک خبرنگار با توهماتی چون تدارک دیدن آن توسط نائب رئیس مجلس ششم، جذاب تر می نمود. لذا می شد از همان خانه خدا برای خانه به دوشان خانه خبر، خبرسازی کرد و بعد از آنکه خبر مخابره شد، وضو گرفت و به طواف کعبه ایستاد و به روی خود نیاورد که آنچه نماز را باطل می کند دروغ است و شکستن دل و نه نشستن در یک ساندویچی یا جور دیگر اندیشیدن.
به هر تقدیر دل آقاجان ما هم آن روز شکست و جلوی پیر و جوان فامیل سر افکنده شد که چرا ما به جای طواف کعبه و دعا و راز و نیاز ، احتمالا نه نیم ساعت که احیانا تمام طول سفر را به سبک و سیاق “زنان ویژه” در مک دونالد آمریکایی جشن و پایکوبی به راه انداخته بودیم .
همکار و همسفر آن روز ما نیز پس از سفر، در اتاقک اداره اخبار مجلس چشم در چشم همه، ساکت در گوشه ای می نشست و تند و تند چای و بیسکویت می خورد و اخبار مجلس را برای روزنامه “خود” تنظیم می کرد تا اینکه بلاخره این روزها از ” لاک سکوت “ بیرون آمده و ظاهرا در اداره اخبار ریاست جمهوری تند و تند چای و بیسکویت می خورد و جوابیه برای روزنامه های غیر خودی تنظیم می کند.
آری به همین سادگی ، کسی که آن روز در مکه و مدینه، جز خود و همسرش، کس دیگری را لایق دیدار خانه خدا نمی دید، امروز در نهاد ریاست جمهوری جز خود و پیر و مرادش احمدی نژاد، کس دیگری را صاحب این کشور نمی داند و چنان کمین کرده که انگار در رینگ بوکس، یا خط مقدم جبهه ایستاده و می گوید:
ـ “ما حریف خود را از سالهای قبل می شناسیم”
راست می گوید او روزنامه و همکار نمی بیند همه را دشمن و حریف می پندارد چه در کعبه باشد چه در کاخ ریاست جمهوری، “حریف”، هم مائیم که در عصر حاکمیت اصلاح طلبی هم زور بازو نداشتیم و او قادر بود هرآنکه را که مثل ایشان و هم مسلکانش نمی اندیشید مفسد فی الارض بخواند، و امروز هم در عصر حاکمیت اصولگرایی، آنقدر زورش زیاد شده که می تواند همان مفسدان دیروز را وادار کند تا علیه خودشان در روزنامه های خودشان تیتر بزنند: دروغ پردازی شرق علیه رئیس جمهور
اصلا از همان روزهای سکوت او و یاران یا لثارات و کیهان نویسش در راهروهای پارلمان و دولت پیدا بود که نوشتن علیه همکاران غیر کیهانی تنها در جریده خودشان ارضایشان نمی کند و قابل پیش بینی بود که اگر تنها یک صندلی در اختیارشان قرار گیرد باید جور دیگری حرص قدرت شان را ارضا کنند. اینگونه که در جای دیگری چای و بیسکویت بخورند و به جای آنکه در کیهان و یا لثارات بر علیه دیگرانی که مثل آنها نمی اندیشند بنویسند، در روزنامه های دگر اندیشان بر علیه خودشان بنویسند.
چه روزهای عجیبی است این روزها، به هر گوشه رو می کنی کسی دارد به خودش فحش می دهد ، کسی دارد بر علیه خودش حرف می زند، جمعی از روشنفکران و دگر اندیشان در صدا و سیمای جمهوری اسلامی بر علیه خودشان حرف می زنند جمعی دیگر در روزنامه ها بر علیه خودشان تیتر می زنند و مطلب منتشر می کنند و در مقابل جمعی دیگر دلشان خنک می شود ، ارضا می شوند، وضو می گیرند و به طواف کعبه می ایستند و خدا را بین خودشان قسمت می کنند. مبارک تان باشد این پیروزی! سور بدهید که توانسته اید تا دل دشمن دون پیشروی کنید و قبای تان را به میخ شرق آویزان کنید. من از همین الان قهقهه تاریخ را می شنوم که به زبونی من و سیاست و کیاست هنرمندانه شما می خندد!
آقای صفار ! من آزاد هستم؟؟

می دانم به کتاب “تحصن” و داستان ”تاج خار” مجوز چاپ دوم نمی دهند. کتاب سومم “من آزاد هستم” بیش از یک سال است که در اداره ممیزی کتاب وزارت ارشاد خاک می خورد و خواب مجوز می بیند. کتاب چهارم را خودم خرده عقلی به خرج دادم و زیر تیغ ستیغ صفار نفرستادم. ولی وقتی قرار باشد راجع به وضعیت نشر بنویسی و آه و ناله راه بیاندازی کافیست تا نگاهت به عکس گنجشکی زیبا از وبلاگ دوستی افتد و ببینی زندگی هنوز جریان دارد. ورنه در برابر حضراتی که یک گوش کوچک برای نشنیدن و در عوض یک دهان بزرگ برای حرف زدن و وعده و وعید دادن دارند، همان به که سکوت کنی و بگذاری آقایان تند و تند برایت خط و نشان بکشند و رسمی غیر رسمی تهدید کنند.
بگذار همه پیام ها بوی مرگ دهند ولی تو مدتی ساکت باش و به چشمهای نگران گنجشکی که نمی داند توان بلند کردن آذوغه اش را دارد یا نه نگاه کن. انگار قصه من و توست.
اما آقای صفار! وقتی به من که به اندازه خسی خرد و ناچیز هم در میان بزرگان ادب و اندیشه این کشور محسوب نمی شوم، به اندازه حبس چهار کتاب بدهکاری، حتما شانه هایت از بدهی به صاحبان فرهنگ و فکر این کشور، خیلی سنگین تر شده است که به بیراهه می روی و دنبال کودتاچیان خیالی در مطبوعات می گردی. نه؟ یا که همه این بدهکاری هایت را به حساب دفاع از اسلام و انقلاب می نویسی و از آن ها مایه می گذاری؟
من که به این “گنجشکک اشی مشی” نگاه می کنم و سکوت می کنم و دیگر هیچ نمی گویم تا همان گونه که می خواهید ، حرف گوش کن باشم و سیاه نمایی نکنم اما تو هم به خودت و هم مسلکانت نگاه کن تا مبادا ” دولت ” را با “کیهان”" اشتباه بگیرید و در این میان البته فراموش کنید که هم صنف مائید و باید هوادار ما باشید! چه خیال خامی!! می دانم. عیبی ندارد، خفقان می گیریم تا یک چندی تو به مرادت برسی.
پی نوشت
راستی، میان شما کسی هست که شفاعت! من و چهار کتاب مهجور افتاده ام را به درگاه صفار هرندی ببرد؟! یا باید دو سال دیگر صبر کنیم تا صندلی ریاست از صفار خداحافظی کند. تاریخ را به شهادت می گیرم که صفار رفتنی است، همانگونه که دیگران رفتند اما همین کتاب هاست که می ماند.
قصه ما قصه این گنجشک است که از روی ترس و احتیاج هسته خرمایی را که شهد و شیره اش را بزرگان خورده اند از پیش پایشان می دزدیم…

نفس هم میهن بند آمده ، پوپولیست ها می خندند!
مطلب امروزم در هم میهن با تیتر ” پوپولیست ها همیشه نمی خندند” را پس می گیرم، چون صدای قهقهه مستانه شان تا اینجا می آید و ظاهرا حالا حالا ها هم به ریش همه ما می خندند.
نفس هم میهن بند آمده و اینجا توی ساختمان روزنامه انگار خاک مرگ پاشیدند. همه اما بی سبب می خندند تا مبادا کسی دلشاد شود از اشکشان. تا مبادا ” سور عزای ما را به سفره نشینند.”
تنها کمی پایین تر در میدان ولیعصر نیز، هم میهنان بی وقفه بی این سو و آن سو می دوند بی آنکه بدانند نفس هم میهنی اینجا بند آمده است. به دستور حضرات تگرگ انقدر باریدن گرفت تا بلاخره سوراخ شد این سر لعنتی. اما همه اینجا می خندند تا مبادا….
هیچ وقت صورت محمد قوچانی را انقدر غمگین ندیده بودم با این که پشت این چهره پر تلاش و امیدوارش غم مرگ چند فرزند خفته اما او هم بی سبب می خندد.
عطریانفر مثل همیشه همه را دور خودش جمع کرده و با قاطعیت از رفع توقیف هم میهن حرف می زند.
همه آمده اند تا تسلیت بگویند، از شرق ، سرمایه ، اعتماد ملی ، اما کسی چه می داند فردا شاید روز عزای همه کسانی که امروز به تسلیت آمده اند باشد. نفس ایلنا که از هم اکنون به شماره افتاده و ضربان اعتماد ملی هم می گویند که تند می زند.
از دیروز دلم گرفته بود و انگار می دانستم که این تگرگ لعنتی سرمان را سوراخ می کند هنوز هم به ماندن روزنامه های دیگر امیدوار نیستم…
گزارش تصویری حجت سپهوند
باز مرتضوی از راز توقیف می گوید خبرگزاری فارس
کرباسچی منتظر تشکیل دادگاه می ماند خبرگزاری فارس
خداحافظ هم میهن مریم عزیز
ایلنا هم رفتنیست علی حق
کرکره مان را پائین کشیدند محمد جواد روح
هم میهن نمرد، پیام آوران مرگ مردند فرید مدرسی
رئیس ! این شماره هم میهن برای خودم محمد رحیمی زاده
هم میهن توقیف و ایلنا تعطیل شد فهیمه خضر حیدری
زنگ خطر برای همه روزنامه های اصلاح طلب محمد آقازاده
اگر اسطوره هم باشی این ته خط است لیلی نیکو نظر
وکیل هم میهن: توقیف روزنامه مبنای قانونی ندارد ایسنا
اگر یک کلمه بنویسید می دهم ریز ریزتان کنند مدیار
هم ما و هم میهن دردمند جمهور
از مشارکت تا هم میهن؛ از لغو امتیاز تا توقیف سیامک قاسمی
مسعود حیدری رفت تا ایلنا بماند خبرگزاری ایلنا
این تگرگ لعنتی دارد سرمان را سوراخ می کند
این روزها باران بخش نامه است که بر فراز ساختمان روزنامه ها و خبرگزاری های ایران باریدن گرفته است . مثل تگرگ می ماند، سر را سوراخ می کند اما همه یک گوشه ای کز می کنیم تا تمام شود، تا بند بیاید، نمی شود و هی سر خم می کنیم . نمی دانم تا کی.
وقتی بخش نامه ها می رسد به دفتر روزنامه یا خبرگزاری ، همه به هم نگاه می کنند ، ابتدا کمی نق و اعتراض و گلایه و گیجی و گنگی و سردر گمی ولی کم کم همه به پاکت خاکستری رنگی که روی آن با ماژیک سرخ نوشته شده ” آنی ” عادت کرده اند و اگر یک شب، معلمان مقابل مجلس تحصن کنند، یا کارگران جایی تجمع کنند و زنان را در مقابل دادگاه دستگیر کنند یا حتی اگر بیست پمپ بنزین در شهر آتش بگیرد، دیگر خودمان باید بدانیم که چند روز پیاپی پستچی می آید . با همان پاکت خاکستری رنگی که …
این تگرگ لعنتی دارد سرمان را سوراخ می کند . نکند زیر تگرگ حوصله مان برای انجام کارهای ساده روزنامه نگاری سر برود و هی سر خم کنیم .
دلم می خواهد دو کار را تجربه کنم. به عنوان یک روزنامه نگار. دق می کنم اگر نگویم که تا کنون هزار بار بر وسوسه دلچسب و هراس انگیز این دو کار فائق آمده ام اما نمی دانم چرا باز یک سر است و هزار سودای دیگر که بروم یا نروم؟ بنویسم یا ننویسم؟
هربار که وسوسه اش می آید ، دو دو تا چهارتا می کنم ، سبک سنگین می کنم و خودم را در قالب کسی که آن کار را انجام داده، فرض می کنم و هی کم می آورم و هی عقب نشینی می کنم. مهم نیست که آن دو کار انجام نشده چیست بلکه مهم آن است که به عنوان یک روزنامه نگار از انجام کارهای ساده ای که نه توهین است و نه تشویش و نه براندازی نرم یا سفت ، عاجزم و به گمانم این تنها درد من نیست که این روزها همین عجز و هراس ، همه ما را به سانسورچی های قدرتمندی بدل کرده که تنها به این شعر شاملو دل خوش کرده ایم و بس: ” بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…”
شاید روزنامه نگاری در جهان سوم، یعنی همین که به نام خبرنگار ، نامت دهان به دهان می چرخد و جمعی به به و چه چه می کنند و جمعی مدام تکفیرت می کنند اما خودت می دانی که نه سزایت آن همه تقدیر مردم قدردان است و نه ناسزای همه آن کسانی که حاشیه امن شان هر از چند گاهی نا امن می شود. تنها خودت می دانی که داغ هزار کار ناکرده به دلت مانده ،تنها از هراس آنچه که می پنداری شاید بر سرت بیاید. و باز تنها خودت می دانی که در این خانه به دوشی های مکرر است که مجال آموختن و آموختن در یک فضای با ثبات نبود و روزنامه نگاران به جای کسب تجربه در فضای امن و رسیدن به روزنامه نگاری مدرن و تخصصی وارد بده و بستان های سیاسی و حزبی و اما و اگر های حاکمیتی شدند.
خنده دار است اما نه دور از واقعیت که پیش پا افتاده ترین کارها می شود رویای دست نیافتنی کسی که دلش نمی خواهد بی تجربه بنویسد. من از روزنامه نگاری پایتخت نشینی و تحریریه نشینی به همان اندازه بیزارم که از روزنامه نگاری فاقد پشتوانه علمی و تخصصی اما جمعی که به فن اش مسلح اند راه رفتن به دهکوره و جایی دور از پایتخت و یا خوابیدن لای کارتن و نشستن سر گذر را در شأن نمی بینند و جمعی که به تجربه استادند ، گرفتار آمدن در چارچوب منظم روزنامه نگاری تئوریک از حوصله شان خارج است .
به این هردو، خط قرمزها، باید و نباید ها،بخش نامه های مکرر از روابط عمومی ها و معاونت های نهادهایی چون وزارت ارشاد و شورای عالی امنیت ملی و وزارت اطلاعات و دادستانی و خلاصه نهاد ریاست جمهوری و چندین و چند دبیر خانه نهادهای دیگر را هم اضافه کنید، آنوقت برای روزنامه نگاری در چنین فضایی باید یک گور کند تا هر روز از هراس و اضطراب چند بار خود را در آن گور مدفون سازیم و پس از آن به همت آن پررویی ذاتی و امیدواری زائد از گور به در آییم و بار دیگر کاغذ و قلم به دست گیریم و رویا پروری پیشه کنیم.
مثل این روزهای من. دلم از روزنامه نگاری در عصری که روزی هزار بار از هزار اما و اگر می رهیم و عاقبت حاصل تراوشات این ذهن خسته می شود؛ چیزی که یا چاپ نمی شود یا خود آدم هم وقتی نوشته اش را می خواند چیزی از آن همه پیچیده گویی های در لفافه سر در نمی آورد، گرفته است.
برای ستون های حذف شده خودم مرثیه سرایی نمی کنم که از قضا برای ستون های چاپ شده غمگین می شوم که آیا اصلا کسی را میل به خواندن یک باره آن هست و اساسا روزنامه ها در فضای کنونی ما از آن جایگاهی که باید برخوردار باشند ، هستند؟
ما روزنامه نگاران ، جماعتی حرف گوش کن از ظن جامعه ایم و جماعتی سرکش از ظن حکومت. یعنی وقتی دبیر خانه شورای عالی امنیت ملی و معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد این روزها نامه هایی با مهر قرمز محرمانه روانه روزنامه ها می کنند ما مثل بچه های خوب حرف گوش می کنیم و دیگر در روزنامه هامان نمی نویسیم که معلمان زندانی در چه وضعیتی به سر می برند و از کنار تجمع کارگران و زنان و دانشجویان هم که می گذریم ، عرق سرد پیشانی را با گوشه آستین خشک می کنیم یعنی که از ما توقع پوشش اخبار و ضعیت هم صنفان خودتان را نداشته باشید این روزها هم که به دستور حضرات، اصلا به روی خودمان در روزنامه ها نمی آوریم که شبی در این پایتخت پمپ بنزین ها آتش گرفته شد و چه چه…
توقع به جایی هم نیست که از مدیران رسانه ها مان بخواهیم درست در شبی که همان نامه های معروف و آشنای همیشگی به دفتر روزنامه ها رسید، پنج یا شش روزنامه نه در مورد همان رخدادی که از نوشتن اش منع شدند، بلکه در مورد این منع شدن در صفحه نخست خود تنها به طرح پرسشی هماهنگ بپردازند. می گویند؛ ” این رفتارهای انقلابی دیگر جواب نمی دهد و آنها نیز یک شبه آن پنج یا شش روز نامه را با مهر توقیف ، میزبانی می کنند” و هر چقدر هم که ما بگوییم نه ، ممکن نیست تا این اندازه هزینه بدهند و برخورد مستقیم با چند روزنامه را به مصلحت نمی بینند باز هم به اندازه کافی مستند و مدرک دارند تا ثابت کنند که جماعتی را هراس از بستن فله ای نیست و چه و چه…