همسفرم را می شناسید؟
دو نفر بودیم در دو هیبت متفاوت ، من نمی خواستم با او همسفر شوم ولی مثل همیشه خودش را آویزان کرد و تا امروز همه خرج سفرش را من داد م. از اسپانیا تا ایتالیا ، از ایتالیا تا انگلیس و از انگلیس تا فرانسه ، همش وبال گردنم بود و من همینطور به او احترام گذاشتم با این اعتقاد که یا نباید رودر بایستی می کردم یا حالا که آمده باید به سلیقه او هم احترام بگذارم.
تا حالا به کسی نگفتم اما از اول به او مشکوک بودم، دردسر گرفتن ویزا و اجازه و معرفی نامه و سند و ضامن و ایستادن در صف بلند مقابل سفارت خانه ایتالیا را هم نکشید، نفسش هم بند نیامد وقتی وارد فرودگاه شده بود، چون هیچ کسی اسمش را از بلند گو اعلام نکرد و دقایق نفس گیر قبل از خروج کسی لرزه و اضطراب به تمام وجودش نینداخت و من ساده اصلا نفهمیده بودم که از همان فرودگاه چه نقشه ای برایم کشیده است.
دفعه پیش هم درست همان لحظه که اسمم را از بلندگو صدا زدند، به نگاههاییش شک کرده بودم. به سختی آب دهانم را قورت دادم، ولی او ایستاد یک گوشه، الکی خود را نگران من نشان داد و البته اطمینان داد که اگر به من اجازه خروج ندهند ، او هم پایش را از این خاک بیرون نخواهد گذاشت و تا آخر با من خواهد بود. من هم این را گذاشته بودم به حساب رفاقت اش و اصلا به ذهنم خطور نکرد که خب…
وارد خاک اروپا که شدم، تمام بند دلم پاره شد وقتی یک یورو برای یک بطری کوچک آب دادم. یعنی هر دفعه باید معادل هزار و دویست تومان به پول ایران برای یک تشنگی ساده بپردازم؟ تازه فهمیدم با ارزشی که پول ایران در اروپا دارد پس من حالا حالا ها حق تشنه شدن ندارم، و همین موضوع ساده کافی بود تا همسفرم آن روی دیگرش را به من نشان دهد. ساعتهای طولانی تمام آبا و اجدادم را می آورد جلوی چشمم تمام فرازو فرودهایی که آنها و ما سیر کردیم تا اقتصاد ایران باشد همینی که امروز با افزایش قیمت ها و کاهش ارزش پول ملی و ثابت ماندن دست مزدها یا تغییر لاک پشتی آن ، هر روز تحصنی و تجمعی در یک جای کشور شکل می گیرد.
و من مدام دلم برای ریز و درشت فامیل و همه دوستان رسانه اییم می لرزد که اگر آنها هم سالیان طولانی به یک سمینار یا همایشی دعوت نشوند، باید خواب سفر رفتن و نفس کشیدن و قدم زدن در تاریخ “کشوری به نام خارج از کشور” را ببینند.
شوخی که نیست ، یک یورو برای یک لیوان آب؟! حالا باید حساب کنم ، برای دیدن موزهها و اماکن تاریخی و توریستی این چهار کشوری که می خواهم بروم، چند یورو پول آب باید بدهم، تازه آبی که اگر هتل یا خانه میزبانت دم دستت نباشد، برای تخلیهاش هم باید معادل پول ایران سیصد و پنجاه تومن به این توالت های مکانیکی لوکس گوشه خیابان بپردازی.
دغدغه دموکراسی و حقوق بشر و فلسفه و مدرنیسم و هزار و یک ابزار و امکانی که میشد اندیشه را رها کنی و به ثبتش در اروپای مدرن بنشینی به سادگی جایش را به پیش پا افتاده ترین مسائل میدهد. همه چیز را همین همسفرم خوب می پایید و من از نیشخندهای تلخش هم هیچ نمیفهمیدم.
حالا در کنار پارلمان فرانسه یا میدان کنکورد باشی، در مقابلت شهر و تبعید گاه ناپلئون باشد یا بخشی از ساحل آرام شهر توریستی “دو ویل ” در شمال این کشور یا اصلا دیوار های شهر پر باشد از پوسترهای انتخابات ریاست جمهوری فرانسه یا جوانترین خواننده ها و رقاصها و هنرپیشههای فیلم پرنو، چه فرقی می کند؟ چون لازم نیست به هیچ زحمتی بیفتی تا دنبال چرایی و چگونگی تحقق دموکراسی و رعایت موازین حقوق بشر بر اساس استانداردهای بین المللی بگردی، و هیچ اهمیتی ندارد که تو حالا درست در سرزمینی نفس میکشی که اولین بار واژه سکولاریزم توسط یکی از جنس همین فرانسویها به خدمت گرفته شد تا با کاسته شدن نقش نهادهای مذهبی در اداره امور جامعه و واگذاری اداره نهادهای اجتماعی به دولت و سازمان های غیر دینی ، جنگ سی ساله فرقه های مسیحی در اروپا پایان یابد.
وقتی تمام ذهنت در گیر و گرفتار همان یک یورو باشد که برای یک لیوان آب داده ای، خوب معلوم است که ۹ یورو برای یک همبرگر با کمی سیب زمینی سرخ شده هم تمام معادلاتت را به هم می ریزد و رژه رفتن ده اسکناس هزاری در برابر رژه رفتن مفاهیمی چون دموکراسی، برابری ، حقوق بشر، نهادهای مدنی، نمود بیشتری مییابد. آن هم در غربی که خود در یک روند چند صدساله پرچمدار این مفاهیم شده است.
حالا ساعتها روی چمن دراز بکش و به همین آرزوی سادهات جامه عمل بپوشان ، شاید واقعا باید زن باشی تا به تعبیر نمی دانم کدام یک از دوستان، پیچیدن باد لای موهایت را بفهمی و بگذاری چمن پوست را قلقلک بدهد. اما مگر می گذارد این همسفر لعنتی ام. چهار چشمی بپای من است و هر حرکت ناگهانیاش، گوشه ای از دلم را زخم می کند.
دست بردار هم نیست. مدام چنگ می اندازد به این دل هزار سودایم و هر بار یک غم کهنه را می گیرد و می آورد بالا و آنقدر توی فکر و خیالم اینور و آنورشان می برد که همین لذت یله دادن روی چمن را کوفتم میکند. آنوقت فکر نکنی به همین راضی میشود، نه، تازه می شود نوبت نگاه. حالا دیگر هرآنچه که در چشم انداز کوچک این چشم است را یا عین گچ، سفید می کند یا عین زغال، سیاه.
باشد ، حالا دیگر همین فردا، نه ، پس فردا با همسفرم بر می گردم ایران تا خیال همه آنانی که خرج سفرش را به گردن من بی نوا انداخته بودند، راحت شود اگر چه می دانم آنجا هم دست بردار نیست.
همسفرم را می شناسید. غریبه نیست. سال ها ست که در کشور نازنینمان ، هر بار که کسی میل رفتن می کند ، او هم خودش را می چپاند یک گوشه دنج، و آویزان دلت می شود تا انتهای سفر . آنقدر پاپیچ ات می شود که مزه کردن دوباره این سفر را هم کوفتت می کند تا چه رسد به سر کشیدن تمام محتوای این جام و ماندن ناگزیر تا همیشه.
آنوقت است که دلت سخت می لرزد ،وقتی می بینی همه یارانت اینجا جا می مانند با همسفری که دست از سرشان بر نمی دارد و هر روز گوشه ای از دلشان را زخم می کند…
کاش می توانستم این همسفری که وبال گردن مسافران و ماندگان ناچار این دیار است را با خود می آوردم و تحویل برادران می دادم تا به جرم تشویش اذهان عموم مسافران، به بند ۲۰۹ اوین ببرندش…غافل از آنکه که گاه به جای همسفر بدخواه، مسافر وفادار را به ببند می کشند.
پی نوشت:
یک تذکر برای مقاله دست مریزاد آقای احمدی نژاد آمد و ستون خالی امروزم در اعتماد ملی اما هنوز نمی دانم نا امنی، همسفر بدیست یا دلتنگی؟
کوتر مرغانه و سارکوزی نژاد!

ا- تا چکمه سیاه پلاستیکی را پایش کند و تا خودش را بزند به کوچه علی چپ که هی همه از فرستادنش دنبال کاری و باری پشیمان شوند، من پابرهنه تا وسط کوچه رسیدم و صدای ننه صبح نسا هم حالا رسیده تا وسط کوچه:
” فقط سه تا غاز مرغانه بگیری ها “
اهالی روستای قمی کلا و به گمانم سایر روستا های همجوارمان در ایالت متحده مازندران به تخم مرغ می گویند ” مرغانه ” و به تخم غاز هم می گویند ، ” غاز مرغانه” .
بچه که بودم به تبعیت از همه اهالی روستا ، من هم وقتی می رفتم در خانه همسایه را می زدم ، می گفتم :
” غاز مرغنه ” دارین به ما قرض بدین ؟
حالا که دیگر کارمان از قرض کردن تخم مرغ گذشته، تازه گرفتار یک معادله پیچیده شدیم:
از کلمه ترکیبی “مرغانه “ که ردی از موجود عزیزی به نام مرغ هم در آن به چشم می خورد، کاملا پیداست که مفهوم تخم مرغ باید مورد نظر باشد، یعنی تخمی که مرغ آن را تولید کرده باشد ، پس چرا اهالی روستا تمام عمرشان به تخمی که حاصل زحمت غاز بوده، می گفتند ” غاز مرغانه” ، یعنی تخم مرغ غاز؟؟!!
اصلا نمی دانم چرا من هم وقتی در خانه همسایه را می زدم از این کلمه ترکیبی عجیب استفاده می کردم و در واقع می گفتم:
تخم مرغ غاز دارین؟
۲- تمام خیابان های پاریس پر شد از پوسترهای تبلیغاتی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری. همزمان ، ایرنا،خبرگزاری دولتی ایران هم اظهارات نیکولا سار کوزی که گفته بود خودکشی جوانان ژنتیکی است را به نقل از یک پزشک ” احمقانه ” توصیف کرده است، اینجا همه چیز بوی تبلیغات و انتخابات می دهد و از چند ایرانی مقیم اینجا اگر در مورد روحیات و خصوصیات رفتاری ” نیکولا سارکوزی” بپرسی گاهی پاسخ می شنوی:
“کی ؟ آهان ، منظورت سارکوزی نژاد است؟ “چه کلمه ترکیبی عجیبی.
۳- و این هم عکسی که دختر ناز برادرم از تراس خانه کوچکم در تهران گرفته و فرستاده تا ببینم وقتی کبوتر ها خانه خالی پیدا می کنند چه ترکیب عجیبی شکل می گیرد:
کفش ها ، دو تا ” کوتر مرغانه ” یا همان تخم مرغ کبوتر . یعنی دو تا بچه کافیست؟!!
با این همه اما دلم برای همه ترکیب های عجیب آنجا تنگ است و باید چمدانم را بردارم و……
عادت نکنیم
ا- خونی که از کف پاهای بریده راه افتاده بود، احتمالا یک رد سرخ بد ترکیب در باریکه راه “دربند تهران” درست کرده بود و کسانی که از روبرو، سربالایی را به سختی بالا می آمدند، چشم اندازشان به جز کوه، دو لنگ معلق در هوا بود که از یکی خون می آمد و از دیگری بال بال زدنی به نشان ” لطفا از سر راه فرقون بروید کنار”.
و من مسافر زار این فرقون یا همون گاری دستی کارگران بالای کوه بودم و محبوبه راننده اش ، آنقدربه بی پروایی ام نق زد، آنقدر در وصف بی گدار به آب زدن مرثیه سر داد، آنقدر قصه و حدیث در وصف بی فرهنگی کسانی که از طبیعت زباله دان ساخته اند، گفت که راننده دیگری نشست پشت فرمان و میدان را برای سخنرانی او خالی گذاشت و حالا سولماز مهربانانه تا پای کوه می راند تا محبوبه یک نفس سخنرانی کند در سوگ بی خیالی و بی تفاوتی همه آنانی که از روبرو می آیند اما این صحنه دو پا در هوا و فرقون و خون و داد و درد ما، برایشان تنها صحنه طنزی است که ببینند و بخندند و بگذرند.
آنقدر کوههای تهران پر است از شیشه شکسته و آنقدر مسافران این راه، پای خون آلود دیده اند که دیگر عادت کرده اند، حالا تو هرچقدر هم که درد داری همانقدر هم فریاد بزن، اما وقتی هر روز از این ره یکی خونین بر می گردد، حکایت تو دیگر حکایت دردناکی نیست برایشان. عادت کرده اند. حالا شاید در این هیاهو یکی پیدا شد که دلش یک لحظه برایت ریش ریش شد اما یادت باشد تو سوار فرقونی و فرقون، خالی اش هم خنده دار است تا چه رسد به اینکه مسافرش زن باشد، حالا هر چقدر هم که درد داری همان قدر فریاد بزن اما محبوبه ! این روزها که از بند ۲۰۹ اوین رفتی به بند عمومی ! انگار همه عادت کرده اند.
حکایت زنان و کمپین یک میلیون امضا و دستگیری های مکرر و احضار های مستمرشان، شده حکایت همان راه سخت پر از شیشه ای که انگار همه به شنیدن صدای ناله های صاحب زخم عادت کرده اند. وقتی این صدا از پس سکوت سنگین رسانه ای و بی هیچ امکاناتی ، دهان به دهان و سینه به سینه به گوش جامعه می رسد، تازه همه می بینند زخمی امروز سوار فرقون است و فرقون خالی اش هم خنده دار است تا چه رسد به اینکه مسافرش زن باشد…
2- تمام بساط مصاحبه را جمع کردند و رفتند، وقتی کارشناس رادیو ی رسانه ملی خودمان به جای میز گرد، یک جلسه سخنرانی برای خودش تدارک دیده بود، به اتفاق خانم شرکت و شادی صدر ختم این میزگرد تک سخنران را اعلام کردیم و آنها هم بساط مصاحبه را جمع کردند و رفتند.
قرار بود دراین برنامه رادیویی، موانع فرا روی زنان در عرصه های کلان تصمیم گیری به خصوص در حوزه های مدیریتی رسانه های ایران بررسی شود که ماجرا ختم شد به باور آقای کارشناس به ضعف فیزیکی و جسمی زنان که به طور طبیعی آنان را از داشتن سهم برابر در عرصه های مختلف جامعه معذور می کند.
گذشت تنها یک ماه از آن روز، زمان زیادی نیست تا فراموش کنم که آقای کارشناس برای این باور خود استدلالی آورد که به گمانم سطح بحث را بسار تنزل داده بود و آن اینکه اساسا نباید هم از زنان توقع داشت که در بسیاری از مشاغل مردانه ، همانند مردان ، توانمند باشند و بازده کاری پایین آنها هم سبب می شود که کارفرما از انتخاب مرد برای آن حرفه بهره ببرد و به عنوان مثال زن کجا می تواند در معدن یا وسط یک میدان شلوغ همانند مرد با قدرت ظاهر شود یا هر زمان که نیاز بود بیل به دست بگیرد و…
بحث به اینجا که رسید تازه دریافتم، درجه تب تفکر مردسالارانه برخی از این مردان تحصیلکرده گاه آنچنان بالاست که حتی برای بیل زدن هم حاضر نیستند به زنان سهم دهند تا چه رسد برای پست های کلان مدیریتی آن هم در عصری که دیگر فشار دادن یک دکمه کار بیل زدن آقایان را انجام می دهد و دیگر نیازی به زور بازو ی این دلاورمردان نیست.
حالا اینجا روی سنگفرش های زیباترین خیابان جهان، “شانزه لیزه” به جای آنکه معماری تحسین برانگیز ساختمانها و زرق و برق پاساژها و نظم عجیب درختها و کافه هایش دلم راببرد و دهان حیرتم را بگشاید ، من انگشت به دهان ایستاده ام و صاف به این سوپورهای موبور شهرداری پاریس نگاه می کنم که از قضا پشت یکی از این ماشین هایی که سنگفرشها را جارو می کند، نشسته و بی وقفه قیافه آن کارشناس دلسوز رادیو را می آورد جلوی صورتم که از بیل زدن هم نمی گذرد تا چه رسد به…
شاید باز هم از همان بیماری سخت عادت است که چشم آقایان ما عادت ندارد ببیند دختر جوانی درست وسط پارک لوکزامبرگ ساعت های طولانی را با یک قایق دست ساز کوچک می زند به آب تا شاید مربی خوبی برای کودکان مدرسه اش باشد بی آنکه حتی یک نفر، چشمی هیز به چریدن قامتش رها ساخته باشد ، یا دختر موفرفری تا صبح در ایستگاه پمپ بنزین شب زنده داری می کند بی آنکه …
به همین راحتی عادت کرده اند. عادت کرده اند…
به بازداشت زنان عادت نکنیم/یلدا ایرانی
باز هم پی نوشت:
اولین بار که شعار عادت نکنیم را در وبلاگ ها دیدم تا یک هفته فقط به به و چه چه کردم ، تا بعد از یک هفته به الهام از آنها من هم چیزی نوشتم ولی انگار ما هم عادت کرده ایم …
قرون وسطی در دل اروپای مدرن!

نان داغ، کباب داغ، پنیر درجه یک..شراب ناب… بدو …بدو… بدو این ور بازار… جواهرات و بدیلیجات ، گوشواره ناز ، گردنبند پر رمز و راز… بدو …بدو … بدو این ور بازار، کفش و صندل راحت ، چکمه محکم ، شمشیر و غلاف تاپ …
تمام کلماتی که در آسمان کوچک و سبز دهکده “کرمنز”(cormons ) معلق بود را یک سری بردم در خزانه لغت محدودم چرخاندم اما همه آنها دست خالی برگشتند، بی هیچ معادل و مفهومی ولی کاری نداشت ، وقتی صدای دست فروش ها و صاحبان چادر ها و میزهای پر از خنزر پنزر با لهجه غلیظ ایتالیایی پیچید توی سرت کافی بود با کمی بوی گوشت سوخته و خمیر تفت داده وآتش گر گرفته گوشه و کنار این بازار شلوغ، مخلوطش کنی آنوقت خیلی سریع یک بازار مفهومی در سرت برپا می شود مثل بازار شام آشنا و می توانی بفهمی که احتمالا این غربی ها که هیچ چیزشان با غرب مدرن امروز جور در نمی آید و بی برو برگرد تورا می برند به دوران قرون وسطی حالا در گوشه ای از یتالیای مدرن با آن لباسهای تعجب برانگیز و کهنه شان دارند برای جماعت دیگری که پوشش و گویش و راه رفتن شان هم با آنها فرسنگها فاصله دارد، بازار گرمی می کنند با کلماتی از این جنس:
نان داغ، کباب داغ، پنیر درجه یک..شراب ناب… بدو …بدو… بدو این ور بازار…

باور کردنی نیست، اینجا دهکده ای ایست ، که مردان و زنان و کودکانش ، دهان هم باز نکنند همه ابزار و امکانات محدود در اختیارشان تو را می برد به قرون وسطایی که دیگر نشانی از آن در رم و میلان مدرن و زیبا ندیدی. یکی چنان روی زمین خاکی لمیده و با چکش بر پاشنه کفش زهوار در رفته مشتری می زند، که انگار به عمرش ماشین های مکانیکی و دستگاه ها و دوزنده های چرم و پلاستیک و هزار جنس شیمیایی دیگری که در بازار امروز جهان است را ندیده و دیگری چنان با سوزن و جوالدوز مشغول وصله زدن به پالتوی مشتری است که خیالت راحت می شود عمر پالتو باید کفاف چند نسل بعد را هم بدهد.
وحالا تو از ایرانی که این روزها در ده کوره ها و پستو های روستاهای دورش هم همه صحبت از حق مسلم شان برای دست بابی به فناوری هسته ای می کنند آمده ای به دل دهکده ای که نان و ناهار امروزت را باید در ته این صف طولانی طلب کنی آن هم از کسی که تا آرنج در بشکه بزرگ چوبی خمیردان فرو رفته، تازه بعد هم با بوی تند دود و شرابی که به مشامت سخت نا آشناست بلغورش کنی، و هنوز به خودت اجازه ندهی به میزبانت بگویی آخر اینجا کجاست که مرا آورده ای، درست است که در اروپای گران قیمت پول هتل ندادنم را مدیون شما هستم اما اینجا دگر کجاست که حتی مغازه هایش هم از چوب کاه و شاخ و برگ درخت است.

هنوز گیج و گنگی که چرا از ورودی روستا تا اینجا یک کلبه یا خانه نمی بینی ، نکند اهالی اینجا هم مثل مردم پیدن کوییه کرمان ایران، همان غاری که بر سر کشف آن بلوایی شده بود، در دل کوها و زیر کپر ها گذران عمر می کنند، که ناگهان می رسی به یک دشت بزرگ که دورتا دورش پر از اروپایی های امروزی است و تازه در می یابی که برای رسیدن به مراسم بزرگی که یک گروه حرفه ای اروپایی ، قرون وسطی را در دل این دهکده بازسازی کرده اند باید از همین راهی که آمدی عبور می کردی تا برسی به این میدان.
و حالا مبارزانی با کلاه خودها و لباس های آهنین و شیهه اسب هایی که گویی نیششان تا بنا گوش برای مسافری باز است که بازسازی تاریخ و پیشینه کهن ملت را با این همه جدیتُ ، حق مسلم خود نمی داند و آنقدر دست روی دست می گذارند تا فیلم سیصدی بر پرده سینماهای جهان نشیند که حتی جوان تر های ساکن ایران را هم نسبت به پیشینه تاریخی شان دچار تردیدمی کند تا چه رسد به …

مدت زیادی است که از ایتالیا گذشته ام اما از سهل انگاری مان در برابر ایده نگرفتن و برپا نکردن این ابتکار عمل نمی توانم بگذرم.
ملوان ها همین الان دارند زیر حرف شان می زنند!

دلم سخت می لرزد، گفته بودم خدا کند وقتی ملوان های انگلیسی به خانه بر می گردند…
BBC News داره کنفرانس ملوانان آزاد شده انگلیسی رازنده پخش می کند.
“فلیکس کارمن” رئیس این ملوانها دارد می گوید:
۷/۲ کیلومتر داخل آبهای عراق بودیم پاسدار ها با هدف دستگیری امدن داخل آب عراق با هدف دستگیری، رفتارشان بسیار خشونت آمیز بود با اسلحه های سنگین آمده بودند.یک پاسدار هم بود که انگلیسی را خوب بلد بود من به او توضیح دادم که ما امدیم یک قایق را با اجازه سازمان ملل بازدید کنیم ولی به حرف های ما گوش ندادند ، ولی پاسدارها مارا سوار قایق کردن بردند ایران .
ملوان ها از فشار های روانی میگویند. دستامون رو بسته بودن، روزی سه بار به ما غذا می دادن و تنها همان ساعت با هم بودیم. اما هیچ تماسی با بیرون نداشتیم، چشم بند به چشمهای ما می زدن وقتی چشمهای ما بسته بود هی صدای کوک کردن اسلحه می آمد، خوشحالیم که برگشتیم انگلیس، ما اونجا ترسیده بودیم، رفتار ایران توهین به شخصیت ما بود، پاسدارها در عراق کشتی ها را …ما هیچ موقع نگفتیم …
نمی دانم تا انتها چه می شود؟؟؟
پی نوشت:
تمام شد و هنوز هیچ کدام از خبرگزاری های ایران خبر این کنفرانس مطبوعاتی را نداند. حتی خبرگزاری فار س هم که هر روز از آجیل خوردن و شطرنج بازی کردن ملوان ها نمی گذشت. از یک طرف فراموش نکنیم که ما حتی یک خبر ساده از پنج ایرانی که در اربیل دستگیر شدند نداریم.
ملوانان انگلیسی اعترافات خود را پس گرفتند
ملوان ها: درآبهای عراق دستگیر شدیم/ رادیو زمانه
پاریس شهر کافه ها و کلیسا

” مطرب مهتاب رو… مطرب مهتاب رو… آنچه بدیدی بگو… ما همگان محرمیم، محرمیم…”
ناز صدایی که پوست خوابم را می شکند با این آوازش و دمی بعد صدای آژیری که ممارت را با خود می برد به روزهای جنگ جهانی دوم، چهارشنبه ها اینجا گوش همه به این آژیر جنگ خو کرده تا مبادا از خاطر برود روزهای سخت جنگی که شهدایش را ملت اینجا به گونه ای دیگر گرامی می دارند.
نمادهایی که برای شهدای گمنامشان در میادین شهر برپا می کنند ، شمع ها و گل هایی که بر سر سرای برخی از خانه ها در محله های قدیمی پاریس، در روزهای خاصی از هفته جلوه نمایی می کند و سر تعظیمی که زنان و دختران مو بور و مردان چشم آبی در برابر نمادهایی از جنگ فرو می آورند، بی وقفه تو را می برد به روزهای نزاعی که برای تدفین شهدای گمنام در دانشگاهها و میادین پایتخت ایران در گرفته بود.
استخوانهای پوک شده دلبندانمان را عجب غمگنانه بر سرباورهای هزارتکه ملت رقصاندند.
آنقدر ملت را از نگاه ایدئولوژیک به جنگ دلزده ساختند که در نهایت آنان که دستشان از همه جا کوتاه بود قربانی این نزاع دلزده شدند، ورنه کدام مادری رضا می داد استخوانی که روزی با روکشی از گوشت و پوستی نزار، بوسه بر آن زده و پس از آن دگر هرگز ندیدش ، امروز به بی وزنی یک توپ پلاستیکی ، در میدان دل آزار یک بازی عجیب معلق بماند و هیچ کس دلش از هزار تکه شدن این توپ نگیرد و هر کس به برد خود فکر کند .
بگذریم….
پاریس در نگاه اول، شهر کافه ها و کلیساست مثل دمشق که برای من شهر دیش ها و دعا بود ، پشت بام ها پر از دیش های ماهواره و زمین پر از مساجد، اینجا نیز همه خیابان های شهر پر از کافه است و مردم ساعت ها ی مهم و طولانی زندگی شان در کافه ها سپری می شود آنچنان که به هر نقطه که رو کنی، کلیسایی به زیبایی یک هیبت دلربا در برابر چشمانت می یابی و رهگذرانی که بی صدا و آرام در آن دست به دعا نشسته اند.
از “نتردام” پاریس تا “سن پیترو”در رم ، “سگردا فامیلیا” در اسپانیا و کلییساها و عبادتکده های لندن و دیگر شهرهای اروپایی که می گذرم، کاری به نحوه مناجات و راز و نیازشان در مقایسه با راز و نیاز مسلمانان در مساجد ندارم و کار من هم نیست کنکاش کردن در این که چرا جمعی اینجا بی صدا و آرام به دعا یا عزا در مکان مقدس ظاهر می شوند و جمعی دیگر در دیاری دیگر با شیون و فریاد و سر و سینه زنان .
با این همه اما نمی شود بی قیاس از کنار نحوه معماری و نماد هایی که هریک برای بیان تفکرات مذهبی خود برگزیده اند، گذشت، تفاوت فاحشی است میان مساجد شرق تا معابد غرب، غربی ها تندیس ها و مجسمه های حجم دار را برای این بیان برگزیده اند و مساجد شرق نوشته هایی به زبان عربی را.

بی تردید هریک آراستگی خود را دارد اما طبیعی است که زبان ارتباطی تندیس های حجم دار، برای ملیت ها و زبان های گوناگون که می آیند برای قدم زدن در تاریخ هر کشور، گویا تر و گسترده تر و چه بسا قابل فهم تر است از زبان نوشته های بی حجم . حالا تو ساعت ها می توانی به چهره های هر یک از این تندیس ها خیره شوی و فکر کنی و فکر کنی.
در آخر پاهایت را اگر نای بالا رفتن از پله های رودخانه سن نیست بروی در همان قهوه خانه کوچک و کهنه روبروی نتردام که سالهای دور، پاتوق همیشگی ویکتور هوگو بوده است لم دهی یا بگذاری کبوترها و گنجشک های اطراف کلیسا به بهانه برچیدن دانه های گندمی که مهمانشان می کنی از سرو کولت با لا بروند و به جایش دانه های خستگی را از تنت برچینند یا اصلا دلت را بسپار به کودکی که کالسکه اش را پر از بیسکویت های ریزو درشت کرده برای کبوترهای حرم و از ته دل آزادی را نفس بکش که اینجا هیچ کس دلت را نمی پوید تا کمیت و کیفیت ایمانت را کنکاش کند.
شاید از سال ۱۱۶۳زمانی که بنای این کلیسا گذارده شد و ۲۰۰ سال هم زمان برد که به فرجام رسد تا امروز، اتفاقات زیادی در آن رخ داده باشد از تاجگذاری سنت لوئیس و حتی هنری پنجم انگلستان به گمانم، و تاجگذاری فرانچسکوی دوم تا تحصن تعداد زیادی از آزادی خواهان پاریس در آگوست ۱۹۴۴ اما حالا که به رفت و آمد جوانترهای غربی در حیاط و محوطه کلیسا نگاه می کنی انگار اینجا مذهب دیگر در خدمت و انحصار و ابزار یک طایفه نیست تا تو را ابتدا قضاوت کنند و سپس نامحرم بپندارند و نان شبت ببرند…
ما همگان محرمیم…محرمیم…آنچه بدیدی بگو…

پاریس آشفته است یا…؟

از همان لحظه که می رسم فرودگاه شارل دوگل فرانسه، نفس راحتی می کشم، دیگر از نظم انگلیسی ها خبری نیست، پاریس آشفته است ، مثل پریشانی روح من ، سرد است مثل دست و پای همیشه یخ خودم ، خاکستری است، مثل هوای دلم، اما پر است و بلند آوازه ، نه مثل من که خالی ام و خسته و ذره و حالا حالاها باید بدوم…….
می خواستم تلخ نباشم ، بعد از عمری ، تنها امسال هوس پاسداشت سنت سیزده به سرم سزد و چنان ناشیانه دروغ سیزده را نوشتم که ازهمان پیام اول کسی به شیرین کاری ام نخندید، یا این مزاح به ما نیامده بود یا آن دروغ برازنده اقتدار و اعتقاد رئیس نسبت به موضع گیری های همواره اش نبود، به هر تقدیر ما اگر چه هنوز میهمان دیار دگریم اما خود را سر سفره بزرگ “سیزده به در ” ایران دیدیم و برای بار نخست در سی بهاری که از عمرمان گذشت یک بار رسم این سفره به جای آوردیم ، باشد که کسی را نرنجانده باشیم.
البته میزبانم اینجا از صد میزبان ایرانی ، ایرانی تر است و هنوز بوی خانه کاهگلی مادربزرگها را می شود از کوزه کوزه ای که با هرار زحمت به این خانه رسیده اند، استشمام کرد، پر از شمعدونی های ناب ایرانی با همان بو با همان رنگ و با همان حس اما پشت پنجره ای که به جای باز شدن به امام زاده صالح تجریش ، درست به سمت کلیسای قلب مقدس باز می شود و به جای صدای بوق ممتد آهن پاره های خیابان پر ترافیک، صدای نقاش های میدان روبروی خانه است که توریست ها را با چرب زبانی شکار می کنند تا کشیدن یک نقاشی از صورت خسته شان، حاصلش لقمه نانی باشد بر سفره شب شان.
“ممارت” { momart } تپه زیبایی است که تمام پاریس را از فراز در دو چشم کوچکت جا می دهد ، حتی هیبت آن ۱۸۰۳۸ تکه آهنی که با دو و نیم میلیون پیچ و مهره شده است ایفل بی نظیر ،حالا دیگر اینجا و از بالای تپه در قاب چشم کوچک من هم جا می گیرد .
کلیسای نتردام، سوژه داستان های ارباب کلمات ، ویکتور هوگو، کاخ ورسای باقی مانده ای از دوران پادشاهی لویی ها و ناپلئون ، موزه لوور که ۶۵۰۰ تابلوی نقاشی و دیگر آثار به جای مانده از گذشته های دور در آن است، خیابان معروف شانزه لیزه،و رودخانه سن که ما سبزه عیدمان را به آب هایش دادیم، همه و همه اینجا مستانه در برابر چشمت می رقصند تا تو تاریخ را مزه مزه کنی اما من بی سبب دلم گرفته این روزها…..و تلخم…….مثل همین کبوتر خنگ که آخر هم نفهمیدم چرا تنها کز کرده بود ، آن هم پشت به رودخانه سن.

خبر فوری: احمدی نژاد از ملت ایران عذرخواهی کرد

یکی از دوستان سابقم که در اداره اخبار نهاد ریاست جمهوری پستی دارد امروز تلفن زد و خبر داد که فردا نامه مهم احمدی نژاد به ملت ایران منتشر می شود.
احمدی نژاد در این نامه از ملت ایران به خاطر برخی رفتار ها و موضع گیری ها ی غیر دیپلماتیک خود در یک سال گذشته که موجب پرداخت هزینه های سنگین برای کشور شده و گاه کشور را در معرض تهدید خارجی نیز قرار داده است عذر خواهی کرد.
توافق اجتماعی

سرها غالبا یا در مجله و کتاب و روزنامه فرو رفته یا یک چیز دیجیتالی در گوششان چپانده اند تا هیچ کس با کس دیگری حرف نزند، چه در داخل مترو باشند چه در ایستگاه به انتظار مترو، فرقی برایشان نمی کند، در صف اتوبوس هم کسی از گرانی تخم مرغ و گوجه فرنگی و حرف های جدید رئیس جمهور، حرف نمی زند که آن یکی پی اش را بگیرد و یک دفعه یک کنفرانس داخل اتوبوسی داغ پا بگیرد، راننده تاکسی هم که محال است، با گفتن ” چقدر امروز هوا آلوده است”، بخواهد باب سخن با مسافر بیچاره باز کند و تا ته مسیر هم مسافر و هم شوفر دیگر از جیک و پیک هم باخبر باشند.
حالا تو هی زور بزن که یک گپ و گفت سر راهی از جنس همان هایی که احسان نراقی در شورای سردبیری اعتماد ملی می گفت فقط مختص حال و هوای مردم ایران است، راه بینداز. مگر می شود، حالا بیا هزارو یک راه را هم امتحان کن:
به سرعت می دوم به سمت پیرزنی که قادر نیست پاهایش را بیش از اندازه بالا بیاورد تا از پله های اتوبوس عبور کند، فرصت خوبیست تا این محبت قلمبه شده را نثارش کنم، هنوز میان زمین و آسمان اتوبوس معلقم ، درست لحظه ای به پیرزن می رسم که که راننده اتوبوس با فشار دادن یک دکمه ساده، پله های اتوبوس را در چشم بر هم زدنی برای پاهای ناتوان پیرزن به پایین کشید، از همان سر جای خودش و لازم هم نبود مثل من میون این همه مو زردها و چشم آبی های آرام، هول برش دارد و کف اتوبوس شیرجه بزند برای مهر ورزیدن و کمک کردن، در نهایت من می مانم و یک لبخند ماسیده و دهانی باز : هان… که اینطور…
تا چشم کار می کند ماشینی نمی بینی اما یک صف طولانی پشت چراغ قرمز ایستادند و هیچ کس هیچ عجله ای برای رد شدن از لابلای ماشین ها ندارد، چه ساعت از نیمه شب گذشته باشد و چه کله سحر باشد ، فرقی نمی کند چشمی اینجا زیر کلاه یا چتر پلیس، ناظر و بپایت باشد یا نباشد، فرقی نمی کند، روی پله های برقی مترو بدون استثنا همیشه یک نظم انگلیسی حاکم است یعنی یک سمت این پله طولانی و دراز همیشه خالی است و در سمت دیگرش همه پشت هم و فشرده می ایستند تا اگر کسی عجله دارد از آن سمت خالی پله برقی بدود ، به همین سادگی.
دلت لک می زند برای یک دعوای جانانه و فحشهای مخصوص رانندگان، دلت میخواهد بلاخره یکی تا کمر از پنجره ماشین بزند بیرون و هرچی لیچار بلد است بار همپالگی اش کند، هر چه چشم بداونی چشمی نمی یابی که بیهوده بر اندام دختراهایی که راه خود می روند، پرسه زند ، دلت لک می زند برای این که کشیده جانانه یک زن بنشیند به صورت مردی که دست در دست زنش دارد اما چشم و نیشش برای زنی که از روبرو می آید باز است.
دلت لک می زند برای آنکه هوار بزنی روی سر کسی که پوست تخمه و پرتغال و پس مانده آب و آش راه را از شیشه ماشین جلویی رها کرد و باد هم بدون معطلی شتک هایش را چسباند به پیشونی تو که سرت را همینطوری بی پروا از شیشه نیمه باز ماشین انداخته بودی بیرون تا نفس تازه کنی.
دلت می خواهد توی صف سینما و اتوبوس و هزار تا صف دیگه مچ کسی که از گوشه و کنار، خودش را می چپاند توی صف بگیری، دلت می خواهد توی لولیدن درهم و برهم آدمهای آشفته شهر، حاضر جواب باشی برای متلک های رکیک و وقیحانه ای که از هرسو به سمتت پرتاب می شوند ، دلت لک زده برای لگد زدن به کاپوت ماشین یا سنگ انداختن به سمت شیشه نیمه باز ماشینی که بیهوده برای تو که از پیاده رو می روی و اتفاقا هیچ آرایشی هم روی صورتت نداری ، هی بوق می زند و راننده هی سرش را به شکل چندش انگیزی تکان می دهد.
دلت می خواهد از دل غرب وحشی دست خالی بیرون نروی و بتوانی صفحه روزنامه را پرکنی از بی اخلاقی ها و عربده کشی ها و خشونت هایی که هرروز قصه مکررش را شنیدی.دخترک ساعت ها هم اگر به دیوار تکیه زند نه صفی از ماشین، بر ترافیک شهر داغ تازه می زند نه صفی از پیر و جوان بیکار و چشم چران پیاده رو را پر می کند.

ساعت ۱۲:۳۰ شب است، از یک مهمانی ایرانی بر می گردیم، ” آکسفورد استریت ” شلوغ ترین خیابان لندن که مرکز خرید است هم در این ساعت کم کم آرام می شود، حوالی خوابگاه در ” کینگز کراس” دیگر صدای نفس های آدمهای نزدیک را هم می شنویم، یعنی شهر تا این اندازه خلوت و ساکت است. سایه زنی با سگش در امتداد نگاه ماست، ماییم و یک خیابان بلند کم نور و پیرزنی که تمام کیفش را برای پیدا کردن چیزی زیر و رو می کند.
از پیرزن رد می شویم و او همچنان در حال زیرو رو کردن زنبیل است ، باز این محبت قلمبه شده نگذاشت که بی تفاوت بگذرم، حس انسانی ام را به رخ دوستانم می کشم تا راضی شان کنم که باید برگردیم شاید کمکی از دستمان بر آید.
وقتی رسیدم، پیرزن آنچه را که دنبالش بود ، دیگر پیدا کرده بود؛ یک دستکش یک بار مصرف تا با آن اضافه هایی که سگ پشمالویش در گوشه خیابان ریخته بود را به نزدیک ترین سطل زباله شهر بریزد بی آنکه کسی او را مجبور ساخته یا زیر بار نگاه کسانی ناگزیر به این کار شده باشد.
سوز سرما می سرد تا ته بینی ام ، سرم سوت می کشد و سکوت این سیاه شب سوت و کور را با سرفه ای سخت می شکنم و شک می کنم به شایعات شکل گرفته در اطراف یک زندگی ماشینی.
نمی دانم نقش دولت یا نهادهای تصمیم گیر در توافقی که میان مردم یک جامعه برای رعایت حقوق یکدیگر شکل می گیرد تا چه اندازه می تواند باشد اما بی تردید می توان در سطوح مختلف این شهر دید که چگونه بدون هیچ قانون الزام آوری بیشتر مردم خود را ملزم به رعایت حقوق دیگری می دانند.
اینجا نامش را می گذارم توافق اجتماعی اما نمی دانم درآنجا ودر اجتماع خشمگینی که مردم آن به جای کنار آمدن با هم و توافق برای رعایت حقوق یکدیگر، همواره فریاد و فحش را به خدمت می گیرند، چه نامی باید براین رفتار گذاشت؟ تازه ما خونگرمی و نوع دوستی مان در برابر اروپای سرد، ریشه در تاریخ و شعر وادبیات کهن مان هم دارد.
مدام پی آنم که زنبیلی بر زمین بماند یا پیرزنی را نای بالا رفتن از پلکانی نباشد تا من از گرمای محبتم اورا بهره مند سازم و پز خونگرمی شرقی ام را بدهم غافل از آنکه اینجا معمولا همه چیز سرجای خودش است ، کسی هم بار اضافه حمل نمی کند که نیاز به کمک من باشد! چرا کسی روی پوست موز سر نمی خورد تا من به او کمک کنم؟

خدا کند وقتی ملوان انگلیسی به خانه بر می گردد…

روی صندلی کناری، پسر جوانی روزنامه را می بلعد انگار، دیگر بعد از گردن دراز کردن و سرک کشیدن تا بنا گوش سرخ نشدم، چون ایندفعه دیگر صفحه پر از عکس هایی نبود که چشم من هنوز به دیدنش عادت ندارد.
تمام روزنامه های اینجا پر از رنگ است اما امروز در صفحه نخست تقریبا همه روزنامه های اینجا عکس زنی است که موها و چشم هایش از جنس زنان اینجاست اما روسری اش به رگ کلاه من و البته به رنگ روسری بسیاری از زنان ایرانی.
“فی ترنی” یکی از زنان دستگیر شده با ۱۴ ملوان انگلیسی توسط ایران است که اینک عکس نخست روزنامه های اروپا شده است :
او ابتدا اعتراف می کند به اینکه وارد آب های ایران شده و سپس از رفتار مهربانانه دستگیر کنندگانش می گوید و تلوزیون ایران هم پخش می کند:
“اینجا همه خونگرم ، مهمان نواز و مهربان هستند ، در روز، سه وعده غذا می خورم، مایعات هم در اختیارم هست، اینجا به خوبی از من نگهداری می شود.”
چقدر خوب است که بازجو ها بازهم مهربان بوده اند، بیچاره مادرم آنروز، توی ایوان خانه چقدر گریه کرد تا مرا متقاعد کند که ” برادرها حتما خیرت را می خواهند” و من مثل شخصیت های رمان “احمد محمود” و “نادر ابراهیمی” هی می خواستم قهرمان بازی در بیاورم و هی بگویم نه.
بیچاره مادرم تند و تند گریه می کرد اما من کماکان ایوان خانه “قمی کلا” را یک میدان مبارزه بزرگ می دیدم که می باید رسالتم را تمام و کمال به مرحله اجرا برسانم، به جز صدای مرغ و اردک های وحشت زده حیاط، صدای ابلهانه خودم هم در سرم دو برابر می پیچید و کلافه ام می کرد:
“اگر می خواهید ببریدم همینطوری که هستم دستبند بزنید” ، و با دست مثل یک انقلابی تمام عیار چادر سیاهی که مادرم به سفارش آنها آورده بود را نقش زمین کردم، خیلی هم اصرار داشتم که دست هایم را در دو طرف مثل پرانتز نگه دارم، انگار تاریخ ایران می باید در گوشه ای از روستای قمی کلا تغییر مسیر می داد و مسولیتش هم تنها روی شانه های من ۱۹ ساله بود.
تنها 12 یا ۱۳ روز بعد، من با چادری که دیگر مال مادرم نبود، و در جایی که دیگر ایوان خانه من نبود، جلوی یک دوربین نشستم.
وقتی برگشتم به مادرم گفتم: همه با من مهربان بودند ، مهمان نواز و خونگرم.
بعد از من خیلی ها دیگر به مادرشان همین حرف را زدند اما وقتی به خانه برگشتند….
خدا کند وقتی “ترنی” به خانه برگشت غیر از این نگوید، دلم نمی خواهد دل مادرم بشکند، نباید شک کند که آن روز همه با من مهربان بودند………..
تردید ندارم ایران این روزها آنقدر هوشیار هست و آنقدر خوش رفتاری می کند که وقتی ترنی برگردد هم …
پس از انتشار تصاویر تلوزیونی ۱۵ ملوان انگلیسی
