هر روز سنگسار می شویم
نیمی از روزهایم خوبند و نیمی دیگر ، بد. درست مثل زنی که نیمی از تنش زیر زمین است و نیمه دیگر آن، بیرون از خاک. صبح تا ظهر را غمگینم و بی سبب گریه ام می گیرد، بعد ازظهر ها هم چیزی ته دلم می جوشد و بی سبب فریاد می زنم از سر شعفی که نمی دانم چیست. درست مثل کسی که یک نیمه از تنش را از زیر خاک و نیمه دیگرش را از هجوم سنگهایی که به سمتش پرتاپ می شود، نجات داده باشد.
قصه نمی گویم ، عین واقعیت است. به خودت نگاه کن، تو هم مثل منی و هر روز از یک ” سنگسار ” دهشتناک نجات می یابی. نیمی از روزت را زیر خاکی. در نیمه دیگر روز آنقدر بال بال می زنی تا هم از زیر خاک و هم از آن همه سنگ هایی که از دوست و دشمن و طبیعت و اجتماع به سر و رویت می بارد خلاص شوی.
هر روز سنگسار می شویم و هی به روی خودمان نمی آوریم از بس که پوستمان زیر این همه سنگ های سخت، سخت جان شده است.
هر روز سنگی از سمتی به صورتم ، به صورتت ، به صورتمان نشانه می رود، به سوی نیمه بیرون مانده از زمین مان مدام سنگ پرتاپ می کنند و ما مدام کش و قوس می آییم، آنقدر جثه سنگ خورده مان را پیچ و تاب می دهیم تا بلاخره دست و پایمان را از زیر زمین بیرون می کشیم، می دویم و می دویم و می دویم ، آنقدر تند که انگار جهانی کم است برای فرار کردن.
چه خوب که پوستمان انقدر کلفت است، ورنه سنگ اول که می آمد، دیگر تقلایی نبود تا تن خسته از گودالی که برایمان کندند به در بریم و پا به فرار از دست زمین و زمان بگذاریم.
چه خوب که پوستمان انقدر کلفت است، ورنه با هر انگی و اتهامی ، در خانه به روی خویش می بستیم و می ماندیم زیر آوار کلماتی که سفت و سخت تر از سنگ و کلوخ و آجر اجرای رجم ، خراش می انداخت بر پوست ضعیفمان.
چه خوب که پوستمان کلفت است ، ورنه تنها بعد از چند روزکه با افتخار نوشتیم دختری له شده زیر مشت و لگد و بلوک های سیمانی ، اهل عراق است نه ایران عزیزما، حتما از شنیدن خبر سنگسار دو ایرانی در ملا عام ، دق می کردیم.
اما دق نکردیم و دق نکردند و مدام پی اش را گرفتند. خبر سنگسار یک زن و مرد در تاکستان قزوین، دهان به دهان ، سینه به سینه و خانه به خانه از دنیای حقیقی و مجازی گذشت ، مهمتر از همه آنکه خبرنگاران محلی حتی یک لحظه از تقلا و تکاپو فارغ نشدند در کنارشان کمپین قانون بی سنگسار و وکیل این پرونده و همه کسان دیگری که من نمی شناسمشان تقلا می کردند تا نیمه تن خود را از زیر خاک بیرون بکشند.
قاضی رای به اجرای حکم سنگسار یک زن و مرد در تاکستان می دهد و شورای تامین استان ظاهرا با اجرای آن در ملاء عام مخالفت می کند و نتیجه اختلاف اینان و آن همه تقلای دیگران می شود؛ توقف سنگار اما آیا گودال هایی که خبرنگاران محلی خبر از مهیا شدنش می دهند، برای همیشه بی مصرف خواهد افتاد یا تنها برای چند روز پر می شود و بار دیگر نه در ملاء عام بلکه در کنجی دنج ، برپا خواهد شد؟
در این همه تکاپو برای توقف سنگسار البته شنیدن خبر نامه یک نماینده مجلس هفتم به رئیس قوه قضاییه و شورای تامین استان قزوین در اعتراض به اجرای این حکم ، خوشحال کننده بود.
از صبح شماره رجب رحمانی نماینده تاکستان را گرفتم تا عصر که در نهایت به جای او پسر جوانش که از قضا حقوق هم خوانده است، پاسخ می دهد و خوشحالی شاید صد چندان می شود وقتی او تایید می کند که پدرش به هاشمی شاهرودی و مسولان استانی، نامه اعتراضی نوشته است اما کافیست تا او ادامه دهد و تو بشنوی که ماجرای توقف سنگسار چیست:
زن و مردی که حکم اجرای سنگسار برایشان صادر شده ، اهل تاکستان نیستند، یکی اهل اسلام شهر و دیگری اهل قیدار است، آنها پس از رابطه نا مشروع به تاکستان مهاجرت می کنند و در واقع ، محل ارتکاب اولیه جرم، جایی غیر از تاکستان بوده است، بر این اساس رجب رحمانی در کسوت نماینده تاکستان، به اجرای این حکم در تاکستان اعتراض می کند با این اعتقاد که مردم تاکستان حاضر نیستند برای این لکه های ننگ در شهر آنان تصمیم گیری شود و بهتر است که این حکم در همان محل ارتکاب اولیه جرم یا در زندانی دور از منظر عام اجرا شود نه در تاکستان.
پایان این مکالمه تلفنی ، انگار سنگی محکم به صورتم پرتاپ شده است. دوباره نیمی از تنم را زیر خاک برده اند و باران سنگ و کلوخ و پاره آجر است که سرم را می شکافد، که سرت را می شکافد که سرمان را می شکافد.
پس قرار است گودال دیگری در جای دیگری کنده شود؟ عیبی ندارد ، دوباره تقلا باید . آنقدر کش و قوس می دهم تنم را ، آنقدر کش و قوس می دهی تنت، آنقدر کش و قوس می دهیم تنمان را که جهانی زیر پایمان کم باشد برای فرار و فرار و فرار…
همه دیکتاتورهای جمهوری اسلامی!
۱- واقعیت آن است که هاشمی رفسنجانی، سردمدار معرکه دیکتاتوری، ” و “خودکامگی و مردمستیزی” بوده و هست. ”
۲- قالی باف رفتار ” دیکتاتور منش” دارد و ضرغامی در کسوت ریس منصوب مقام رهبری” ، با مدیریت ” خودکامه اش” به “مرده شور” ها بیشتر شباهت دارد .
۳- “حسن روحانی با ویژگی داشتن مدرک دکترای مکاتبهای ولی قطعا بدون تحصیل از رئیس تیم مذاکرهکننده سابق و مبتکر بزرگ “ذلتپذیری” تعطیل ۳ ساله تاسیسات هستهای ایران است.”
۴-”حزب کارگزاران، مولود پلید هاشمی به سردمداری دخترش فائزه و برادر خانمش – مرعشی – و مدیران لایقی چون کرباسچی – غارتگر بیتالمال – با منابع مالی مافیایی از رذایل سیاسی مشهود است.”
۵- “خاتمی با گردآوری عناصر پلید “دگراندیش” و “کژاندیش” یعنی همان “منافقان و مرتدان و ملحدین” امروز سردمداری “بنیاد باران” را دارد.”
۶- ….
شناسایی ” دیکتاتورها” ، “خودکامگان”، ” غارتگران” و “مردم ستیزان” که معلوم نیست چگونه در نظام سیاسی جمهوری اسلامی رخنه کرده بودند، همچنان ادامه دارد و با همین صفات یاد شده به ملت ایران معرفی می شوند و از این پس بنا به تشخیص کسی که ماموریت شناسایی و به تعبیر خود معرفی ” اراذل سیاسی” را عهده دار شده است با دیدن نام ” جمهوری اسلامی” در لوگوی یک روزنامه قدیمی باید زمزمه کرد : ” جمهوری اسراییل” .
در حوصله تنگ این خانه نمی گنجد اما در یک کلام ؛ همه سیاست مداران این دیار اعم از چپ و راست، ” رذل” و “کثیف” و ” خود کامه” و ” مردم ستیز” و” دیکتاتور” بوده و هزار یک صفت پست دیگر را نیز شامل می شوند به جز یک نفر که برای وصف آن یک نفر هم، دو مقاله یا ده مقاله کافی نیست بلکه کتابی باید، چرا که در میان این همه مردان کثیف سیاست در نظام جمهوری اسلامی، آن یک نفر “معجزه ” ای است از نوع “هزاره سوم”.
“شنیده “می شد که این مامور بزرگ را اخیرا به گوشه ای دنج برده و گوشش را پیچانده اند که در وصف بزرگان کشور ، تند می روی و این همه تندی، ملتی را نسبت به کلیت جمهوری اسلامی بدبین می کند، اما وقتی سری به سایت شخصی این مامور ویژه معجزه هزاره سوم می زنی می بینی که آن “شنیده” هم مثل گفته های سرکار خانم ، حباب روی آب بود و هنوز دور دور قورباغه هاست تا ابو عطا بخوانند.
بی ربط:
زلزله اگر زورش به هیچ ساختمانی نرسید ، این دل وامانده را که از جا کند و له کرد و رفت تا من بمانم و آوار خیالی در مخیله ام که همه جا اگر ویران شود، کودک همه رویا ها را کجا باید جست؟ چه سخت و خود خواهانه و آنی خواستم؛ کاش آوار، همیشه بر سر مادران باشد تا هیچ کودکی حتی گوشه لباسش هم زیر یک تکه سنگ کوچک گیر نکند.
حکایت ما و عالیجناب های رنگی!
۱- سرها که برای سرک کشیدن بیرون می آید دیگر چه فرقی می کند از لای کدام پنجره باشد، مهم گردی چشمان همه است که حاصل قرار گرفتنش در کنار دهان های نیمه باز می شود؛ سرهای شگفت زده شهروندانی در قاب پنجره های شهر که با حیرتی مبهم به دهان های باز رهگذران خیابان امیر آباد نگاه می کنند و می شنوند:
- “عالی جناب سرخ پوش ما همه گنجی شدیم”
زمان زیادی لازم نبود تا همان جمعیت باز هم به دعوت اصلاح طلبان هوادار معین، این بار به میادین شهر بیایند . بار دیگر چشمهای دیگری گشاد و گشاد تر بر دهان گشاد تبلیغ کنندگان خیره ماند، حیرت هم داشت ، چه که اینبار همانها که می گفتند ” – “عالی جناب سرخ پوش ما همه گنجی شدیم”، آمده بودند تا جماعتی را متقاعد کنند که اینک باید به عالیجناب سرخ پوش رای داد.
2- کروبی ، استان به استان و شهر به شهر و چه بسا روستا به روستا، مثل همین روزهای احمدی نژاد، طی طریق می کرد . کاری به خنده های هم اندیشان و همراهان دیروزش در مجلس شورا و هر نهاد دیگر نداشت و مدام بر اجرایی شدن وعده اختصاص پنجاه هزار تومان به هر ایرانی در هر ماه اصرار می کرد.
زمان زیادی لازم نبود تا هم او وهم پیشرو تر از او دریابند که جمعیت زیادی از مردم ایران یک چک پنجاه هزار تومانی را به هزار چک و چانه برای دموکراسی و حقوق بشر ترجیح می دهند اما نه فقط برای روزهایی که هدف نشستن بر کرسی ریاست جمهوری باشد و در روزهای در اختیار داشتن کرسی ریاست مجلس خبری از چنین ایده ای نباشد.
3- هاشمی رفسنجانی بغض شکست، اما طسم غرور نشکست و یک قدم از تهران، آن طرف تر نرفت. به سان اربابی در جایگاه نشست و رعیت ها را هم حتی رمقی به برخاستن از جای نبود. کجا دیده شد نخبگان خوش فکر و خوش تیپ کارگزار ، گوشه قبا بتکانند از گرد و غبار سفر، در پایتخت هم از خیابان انقلاب پایین تر نرفتند.
زمان زیادی لازم نبود تا ببینند که کار تشکیلاتی در پایتخت و داشتن چندین عرصه رسانه ای و مجازی در دنیای دیجیتال کجا و سینه به سینه و رو در رو نشستن دیگرانی که “در حد و قواره رئیس شدن نبوده اند” با مردم کجا؟
4- مهرعلیزاده هم شانه به نشان بی تفاوتی بسیار بالا انداخت در برابر کسانی که حد و وزنی برایش قائل نبودند اما در مقابل، دیگر هم اندیشان شقه شقه شده این جریان نیز شانه بسیار بالا انداختند چرا که او را هرگز به مثابه تهدیدی برای شکستن آرای این اردوگاه نمی دیدند.
زمان زیادی لازم نبود تا روشن شود که هم او حد اش نشستن در ذیل دیگر همقطاران این انتخابات بود و هم آرای اش چه بسا فزونتر از خیال کج دوستان بود.
فصل انتخابات در راه است و این بار ره یافتگان و ره نیافتگان به ” بهشت” و ” بهارستان” و “پاستور”، برای ره یافتن به مجلسی دیگر شال و کلاه می کنند . در این میان ” ما” نه به مفهوم عام بلکه به معنای همه کسانی که در دایره محدود فضای مجازی نفس می کشند، چه دغدغه ای داریم ، در قبالش چه وظیفه ای داریم و در فرجام برای این “دغدغه” و “وظیفه” چه “برنامه” ای باید داشته باشیم؟
تاملی کوتاه در میدان های باخته و برده انتخاباتی ، کمک می کند تا راحت تر بتوانیم ، کیفیت و کمیت ” دغدغه” خودمان ، نوع و شکل ” وظیفه ” مان و راهکار و راهبردهای لازم برای تنظیم یک ” برنامه” را بدانیم.
بدان معنی که آیا ما اساسا دغدغه پیروزی جریان اصلاحات در انتخابات مجلس هشتم را داریم اگر پاسخ مثبت است، چرا و چقدر ؟
در مرحله بعدی ، وظیفه ای که در قبال این دغدغه داریم، چگونه و در چه حوزه ای ممکن است به اثر گذاری مثبت منتهی شود و در نهایت در کدام حوزه مسولیتی می توان برای این دو گزینه برنامه ای را مدون ساخت؟
منظورم این است که هر یک از ما نه در حوزه کلان بلکه در همان حیطه فضای مجازی خود ابتدا باید تکلیفش را با خودش روشن کند و سپس وار میدان شود ، بدیهی است که این تنها یک ایده است و البته دیگران هم آزاد به اجرای شیوه های خود هستند اما به گمانم چندان خوشایند نیست که چشم و گوش بسته و بی هیچ اراده و اختیاری ، تنها از هراس تفکر بسته یک جریانی که ما نمی پسندیم شان، سینه بگشاییم برای جریان دیگری که این سینه مالا مال درد است از نزاع های عبث و ائتلاف های بی فرجامشان در بزنگاه های انتخاباتی.
بر این اساس یادمان باشد که هر یک از ما اگر در همین فضای مجازی دایره اثر گذاری اش تنها یک نفر هم باشد در قبال آن یک نفر مسولیم و نمی توانیم، امروز او را از عالیجنابان سرخ و سبز و ارغوانی یا چه می دانم هزار رنگ دیگر بترسانیم و فردا نسخه ای متفاوت برایش بپیچیم.
با این توصیف پرسش اولی که به ذهن می آید ، این است:
آیا اگر اصلاح طلبان همچنان اصرار داشته باشند، که شقه شقه و هزار پاره وارد میدان شوند، بدنه رسانه ای هوادر آنان چه در عرصه مجازی و چه در عرصه مطبوعاتی، ناگزیر به این هزار پاره شدن تن می دهند یا این بار دیگر کسی را رمق همراهی و جمع کردن آرای پراکنده این جریان در جامعه نخواهد بود؟
اگر باز اصلاح طلبان به گونه ای پای به کارزار انتخاباتی بگذارند که همه انرژی شان معطوف به رقابت با یکدیگر یا گاه ساکت کردن یکدیگر شود، آنگاه چه باید کرد؟
نمی شود در یک گوشه شهر یکی شعار عالی جناب سرخ پوش سر دهد ، دیگری راه های بسط و تشریح دموکراسی را زمزمه کند ، آن یکی از غم نان بگوید و کس دیگری به بازو های قدرتمند ورزشکاران چشم امید ببندد و در نهایت که کفگیر همه به ته دیگ خورد تازه بر خود بلرزند و بترسند از صدای پای استبداد و یکدستی و چه و چه که آنوقت دیگر راضی کردن همان ملتی که زحمت ها کشیده شد برای ترساندنشان از عالیجنابان، دیگر به ترسیدن از عالیجناب های رنگی دیگری رضایت نمی دهند.
از سمفونی سنگ و سیمان تا جنازه اصلاحات!
دخترک لباس سرخ به تن دارد اما این دلیلی نمی شود که وقتی با سنگ و بلوک و آجر به جانش افتاده اند، تو سرخی خون به راه افتاده بر سیمان را نبینی.
جمعیتی که دور دخترک حلقه زده اند، انگار در تمام آن دقایق کوتاهی که قرار است نفسش را از او بگیرند و بی جانش کنند، وحشی شده اند ورنه هیچ انسانی را قدرت و توان بلند کردن یک بلوک سیمانی سنگین و رها کردنش با آن همه غیظ و غضب بر صورت انسان دیگر نیست و شگفتا که در خیل این همه انسانهایی که خوی شان برای دقایقی حیوانی شده است، چه دقت و سرعت عملی وجود دارد آنگاه که لباس دختر از تن کنده می شود، دامن سیاه را دگر باره بر تن کبودش می کشند تا نیمه عریان شده دخترک در زیر آور سنگ و سیمان و سیمای وحشی مردان پوشیده ماند.
دیدن دست و پا زدن های دخترک زیر پای غیرت مردان این فیلم ، شیرینی تولد دوست نازنینی را به کام مان تلخ کرد ولی کیک تولد که از راه رسید، زندگی جریان خودش را یافت و به همین راحتی همیشه دو روی متفاوت اما مکمل زندگی، جریان خودش را در تار و پود خسته روحمان باز می یابند.
این نمی تواند شرح همه آن تصاویری باشد که ما دیروز دیده ایم. تصاویری که از این تلفن همراه به آن تلفن همراه می رفت و گفته می شد که ماجرای کشتن یک دختر عراقی توسط مردان قبیله اوست تا لکه ننگی را از یک قبیله پاک کنند و جالب آنکه در همین فیلم کوتاه هم چندین نفر به جای آجر و سیمان ، موبایل در دست دارند و فاجعه را ثبت می کنند ، اینک حاصل تلاش هر دو گروه، در صفحه تلفن همراه ما، رقص دست هاییست بر فراز بدن بی جان دخترک. چه سمفونی غریبی، موبایل ها و پاره آجرها هی این سو آن سو می روند ، صحنه گردانی می کنند و یکی درست وسط رقص سنگ و سیمان و موبایل ها، می میرد.
می خواستم به دعوت دوست خوبم،سمیه توحید لو ، پاسخ دهم و از جان کندن اصلاح طلبان و صحنه گردانی شورای نگهبان و وزیر کشور در دایره انتخابات مجلس هشتم، بنویسم که نشد، ترسم از روزی است که دیگر کسی به هیچ مباحثه و بازی دعوتم نکند که من میهمان خوبی نبوده ام تا کنون. اما رخصت رفیق ، من هم می نویسم از دست هایی که بر فراز جسم بی جان اصلاحات این سو و آن سو می روند.
مهمانی جناب وزیر!
ــ بفرمایید روستای ما، یه کلبهی درویشی داریم، خوشحال میشیم…
و از این جور تعارفهای صد من یک غاز!
آنهم به کی؟ جناب وزیر! کجا؟ بعد از جلسهی پرسش و پاسخ جناب وزیر با خبرنگاران جراید.
کی فکرش را میکرد که جناب وزیر تعارفم را جدی بگیرد. توی راه رفتن، معاون وزیر کسی را فرستاد دنبالم که به دفترش بروم. به دلم بد راه ندادم. گره روسریام را زیر چانه سفت کردم و رفتم به دیدندش.
ــ جناب وزیر دعوت شما رو قبول کردن خانمِ …
لعنت به من که دل و زبانم جور نیست!
چشمهایم گرد شد. دلم شد سندان و یکی با پتک هی میزد روی آن؛ تاپ، تاپ.
ــ … ایشون قصد دارن تعطیلات آخر هفته رو به روستای شما بیان! فکر میکنم روستای شما باید جای قشنگی باشه، البته همه جای شمال قشنگه…
حتماً از رنگ و رویم فهمید که هول کردم. برای دلداریام گفت:
ــ لازم نیست خودتونو به زحمت بندازید، فقط من هستم و جناب وزیر، این یه سفر غیر رسمیه، بدون خَدَم و حَشَم، بدون تشریفات…
مثل گربهی ماست ریخته، عقبعقب از اتاقش زدم بیرون. موقع خداحافظی تند و تند لبخند زدم و باز هم پاشنهی دهانم را کشیدم و هرچه تعارف بلد بودم نثارش کردم که:
ــ البته، البته، منزل خودتونه… کلبه درویشی… قدم جناب وزیر روی چشم… بندهنوازی میفرمایند…
و از این جور اباطیل!
نفهمیدم چهطور خودم را جَلدی به دفتر روزنامه رساندم. غم عالم را زورچپان کرده بودند توی دلم. حالا به آقاجان و مامان چه بگویم؟ باید زنگ بزنم شمال. هزار جور کار دارم. باید به خیلی از چیزهای آن خانه سر و سامان بدهم. بالاخره یک وزیر به خانهی روستایی ما میآید، باید همه چیز آبرومندانه برگزار شود.
غصهام از همینجا شروع شد.
کاغذ یادداشت روزنامه را جلو میکشم. باید مشکلاتم را روی کاغذ بیاورم تا فکری برایشان بکنم. درشت و خوانا مینویسم: «کلبهی درویشی آقاجان» جلویش هم دو نقطه میگذارم.
این کلبهی درویشی رونقی که ندارد ، هیچ ، هزار و یک ایراد هم دارد . دست به هرکجایش بزنی، والذّاریاتش بلند میشود. هرگوشهاش چیز و چیزکی دارد که آبرویی برایم نگذارد. مار و مور و ملخ و موش و از این جور جَک و جانورها !
خانهی روستایی آقاجان سه تا اتاق دارد. یک حمام و یک آشپزخانه. اتاق کنار آشپزخانه اتاق آقاجان و مامان است. مثلاً هال و پذیرایی خانه که به آن ایوان میگوییم. اتاق وسط اتاق مهمان است. اتاق آخری یک دالان یا بهارخواب کوچک بود که فقط یک طرفش دیوار داشت و سه طرف دیگرش ستونها و طارمی چوبی. با آمدن عروسها به خانه، آقاجان سه طرف دیگرش را هم دیوار کرد تا بشود اتاق عروس. اما هیچ عروسی بیشتر از چند شب آنجا دوام نیاورد. حتی کاغذ دیواری زیبایش که برای نصبش روی دیوارِ طبلهکرده و شکمداده، عرق از گُردهی علی در آورد، دل عروس شهری را نبُرد. شبها توی این اتاق که به آن دالونّی میگوییم، باید تا صبح آنقدر یاقُدّوس و اَمّن یُجیب بخوانیم تا تن و جان سالم به آفتاب صبح برسانیم! حمید اسم دالونّی را گذاشته: «منطقهی محروم». چون نه پنکهی سقفی داشت برای تابستانهای شرجی شمال، نه بخاری نفتی برای زمستان.
منطقهی محروم، حصّه و نصیبِ بیبیجان شد! با همهی جانوران شبرو و روزکارش!
فکرم بههیج کجا قد نمیداد. همهی بامبولهایی که بلد بودم بهکارم نمیآمد تا بلکه یک جوری، البته خیلی محترمانه، قید این دعوت را بزنم و رأی و نظر جناب وزیر را از دیدن کلبه درویشیمان برگردانم. اما همهی جَرّ و مُنجرهایی که با خودم داشتم باد هوا بود و بخیه به دوغ زدن. کار به این حرفها نبود، باید واقعیت را قبول میکردم.
یک مهمانی ساده که این همه هذا و کذا نداشت. میآیند شام میخورند و میخوابند و صبح بعد از گردش کوتاهی توی روستا و تفقّد اهالی روستا، به تهران برمیگردند. همین.
اما همین نبود. خیلی حرفها تویش بود. اگر جناب وزیر یک چشمه از آن اتفاقاتی که برای اهالی این خانه میافتاد را به چشم میدید، حتماً توی تهران و محافل خبریاش میپیچید که خانم خبرنگار با آنهمه ادا و اصول از چه جایی آمده است!
دلم اَلو میگرفت از این فکرهای مشوّش.
باید کاری میکردم. پاک به تنگ و جفنگ افتاده بودم. نمیدانم چرا یادِ سگدوهای علی افتادم برای رفع و رجوع کردن عیبهای بیشمار خانه. یاد روزهایی که قرار بود عروس شهریاش را به خانه بیاورد. آخرین عروسِ خانهی آقاجان. چقدر حمید او را دست میانداخت و من و آقاجان و مامان و بیبیجان به کارهایش میخندیدیم.
با یک تشتک مسی دوره افتاده بود توی خانه و هی گچ میچپاند لای درز دیوارهای زهوار در رفته تا مبادا وسط میهمانی پاتختی عروس شهریاش، یکی از آن جک و جانورها که شده بودند جزء لاینفک زندگی ما، سری از سوراخ در آورند و با یک سرککشیدن بیهنگام، هنگامهای برپا کنند و عروسش فراری شود.
بساط صبحانه که پهن شد، همه نشستند توی ایوان تا علی با عروس شهری از دالونّی بیایند. معلوم بود که علی زودتر میآید تا سرو گوشی آب دهد و چهار گوشهی سفره را برانداز کند.
مامان سنگتمام گذاشت. چهار طرف ایوان را بالشتهای ترکمنی با روکش ترمه چید و نگذاشت حمید هم برای حالگیری داداش کوچکش، قابلمهی شیر عهد بوق بیبیجان را بگذارد وسط سفره، آنهم با ملاقهی بدقوارهای که مثل چپق «مَشتی آقاعمو» از دهان کج و معوج قابلمه آویزان باشد. هرچه ظرف و ظروف چینی توی جهازش بود را رو کرده بود تا حسابی آبروداری کند.
هنوز چشمهای علی بین گلهای سفرهی پارچهای مامان و پیژامهی خشتکمرغی آقاجان و روسری گلمنگلی بیبیجان میچرخید که یکهو صدای افتادن چیزی وسط سفرهی رنگی مامان، بند دل همه را پاره کرد. حتی حمید و آقاجان هم نیمخیز شدند.
تا همه به خودشان بیایند علی جلدی از جا کنده شد و خیز برداشت طرف پله های دالونّی تا عروس شهری را دست به سر کند. توی تردید رفتن و نرفتن، سر کج کرد طرف جمع و دستپاچه دستور داد:
ــ یکی زحمت انتقال جسد رو به عهده بگیره که گندش زندگیمو به باد نده!
تازه همه به خودشان آمدند و هر کدام مثل مأموران پزشکی قانونی، برای جنازه باد کرده مارمولکی که ولو بود وسط سفره، تحلیل و تشریح داشتند. آقاجان چایش را داغداغ هورت کشید و گفت:
ــ از خیر و برکت پشههای لای الوار، حیوونی اونقدر پروار شد که پاهاش تحمل وزنش رو نداشت و کله معلق شد توی سفره!
حمید گفت:
ــ نه بابا، طفلکی از هول جمع سکته زده، بالاخره به میمنت ورود عروسخانم باید یه چیزی قربونی میکردیم!
بیبیجان که نان توی کاسهی شیرش ترید میکرد، گفت:
ــ قضا بلا بود که از سرمون گذشت، باید صدقه بدیم!
سکته میکردم اگر، جناب وزیر میآمد و یکی از همین مارمولکهای چاقِ بدقواره، از سقف میافتاد پایین، چه توفیری داشت مارمولک هم نمیافتاد وسط سفره، من که دلم هزار بار میافتاد از ترس افتادنش درست وسط کلهی جناب وزیر.
قضیه مارمولک ختم به خیر شد. همین که عروس خانم پایش را از دالونّی بیرون گذاشت، مامان یک کاسهی خالی را دَمَر کرد روی جنازهی وارفتهی مارمولک. اما حمید حسابی دور برداشت و سر به سر علی میگذاشت:
ــ کاسه بدم خدمت عروسخانم؟
تا پایان مراسم صبحانه، علی چشم از کاسه نمیگرفت. میترسید اگر به بخت و اقبال او باشد، مارمولک زنده شود و کاسه را از رویش پس بزند و بیفتد دنبال عروس شهری.
روی کاغذ یادداشت روزنامه، درشت و خوانا مینویسم: «قضیهی مارمولک». مسئولیتش را میسپارم به علی. از پَسش برمیآید. تخصص دارد.
چند سطر پایینتر مینویسم: «مشکل موش». جلویش دو نقطه میگذارم و جلوی دو نقطه مینویسم: «با مسئولیت حمید»
نیمهشب، با جیغ و داد عروس شهری، همه از اتاق زدیم بیرون:
ــ چی شد علی؟
علی با جارو ایستاده بود جلوی عروس شهری:
ــ میگه صدای پای موش میاد!
عروس شهری میان هقهقش اضافه کرد:
ــ صدای جویدنشو هم میشنوم!
همه دست به کار شدند. مامان با دو تا جارو و بیبیجان با خاکانداز پشت سر حمید و علی حاضر به یراق ایستاده بودند و آماده به رزم، تا آنها گونیهای برنج را یکی یکی از گوشهی دالونّی بیرون بکشند. حالا همه صدای پای موش را میشنیدند. آثارش که همه جا بود. کتابهایمان را روی رف چیده بودیم. موشها با چه ظرافتی برای خودشان یک تونل زیبا ساخته بودند. درست وسط ردیف کتابها. هر کتابی را که برمیداشتی وسطش سوراخ بود. وسط یک کتاب قطور هم یک هال و پذیرایی بزرگ برای خودشان ساخته بودند. تماشایی بود.
اگر آقاجان چشمش به خاکانداز بیبیجان و جاروی خونی دست مامان نمیافتاد، حتماً او هم پی نق و نوقهای زیر لبی بیبیجان را میگرفت و تا صبح، بار عروس شهری میکرد.
شب بعد نوبت بیبیجان بود که جیغ و داد راه بیندازد. جای خوابش را انداخته بود توی دالونی. علی و عروس شهری هم به اتاق مهمان کوچ کشیدند.
ــ چی شد بیبی؟
بیبیجان عادت داشت دولا دولا راه برود. با چه زار و زحمتی کمرش را راست کرده بود و از دالونّی فرار میکرد:
ــ مار تو رختخوابمه!
آقاجان کُفری شده بود:
ــ از دست این عروس… !
مامان جارو به دست بالای سر حمید ایستاد تا او گوشهی پتو را بالا بزند.
تسبیح شاهمقصودی بیبیجان افتاده بود وسط زیرانداز. چه سوژهای شد برای حمید که تا سه روز بگوید و بخندد و همه را بخنداند. راست و دروغ و شاید برای ترساندن عروس شهری، قصههایی از رشادتش در رویارویی با مارهای خوش خط و خال میگفت. میگفت خواب بود که احساس کرد سایهی سیاهی از جلوی صورتش چند بار رد شد. وقتی چشم باز کرد، دید مار سیاهی درست جلوی صورت و بالشتش چنبره زده است و برّ و بر او را نگاه میکند.
از راست و دروغهای حمید میشود گذشت اما، همهی ما دیده بودیم که مامان و علی چطور مخفیانه جسد مار سیاهی را از حمام بیرون آوردند و دور از چشم عروس شهری دفن کردند. مار نگونبخت نشسته بود روی پنجرهی کوچک حمام. علی از حمید قول گرفت که ساکت باشد. اما دهان بیبیجان را نمیشد بست:
ــ کشتن مار شگون نداره! باید کفاره بدید!
آقاجان هم میگفت:
ــ صدبار گفتم نذارین گنجشکها زیر سقف لونه بسازند، لونه که نباشه مار سیاه هم نیست!
با این فکر تنم میلرزد. اگر جناب وزیر بعد از آمدن از تهران، هوس کند برای زدودن خستگی راه، دوش آبگرم بگیرد، چه فاجعهای راه میافتد وقتی مار یا یک قورباغه، کاسهای را که مامان دَمَر روی چاهک حمام گذاشته است کنار بزند و بپیچد به پر و پای جناب وزیر، آنوقت باید تا خود تهران دنبال جناب وزیر بدویم و لُنگ و لباسهایش را به او برسانیم.
یادداشت میکنم: «معضلِ مار و حمام». باید از علی بخواهم مثل وقتهایی که عروسش به حمام میرود، پشت پنجره کشیک بایستد تا ماری هوس نکند از پنجره، جناب وزیر را دید بزند.
باید فکری برای سروصدای ناهنجار اطراف خانهی آقاجان بکنم. از کلهی سحر تا بوق سگ، آوازهای جور به جور جانواران مختلف توی خانه میپیچد. یک سمفونی ناهمگونی از صدای مرغ و خروسهای مامان و گاوهای همیشه گرسنهی عموجان و سایر پرندههای اهلی و وحشی. حتی نیمههای شب هم، خوابِ راحت نداریم. زوزه سگ و شغال و آوازهای نیمهشب قورباغههای مزرعهی برنجِ پشتِ خانه.
شبهای تابستان توی دالونّی میخوابیدیم که سه طرفش دیوار نداشت. آنشب به این سمفونی صدای بلبل هم اضافه شد. علی گفت:
ــ چه شاعرانه!
بیبیجان گفت:
ــ حُکماً غصهاش زیادی کرده که روز و شبش فراموش شده!
آقاجان گفت:
ــ از الطافِ خَفیه و جَلیهی الهیه!
بعد از یک ساعت استماع الطاف شاعرانهی الهی، حمید گفت:
ــ علی! پاشو صدای این بلبل بیمحل رو خفه کن، سرم رفت…
بیبیجان گفت:
ــ معصیت داره، حیوونی دلش گرفته!
علی گفت:
ــ زیبایی بیش از اندازه هم غیرقابل تحمله!
وقت استراحت جناب وزیر، باید علی را مأمور برقراری سکوت کنم. تبحّر دارد. همیشه راهی به نظرش میرسد که به کلهی هیچ کدام از ما قد نمیداد. سرظهر، وقتی عروس شهری قصد قیلولهی بعد از ظهر میکرد، علی به انبار علوفهی آقاجان دستبرد میزد و برای گاوهای همیشه گرسنهی عموجان که یکنفس و لاینقطع، ماغ میکشیدند، آب و علیق میرساند تا برای ساعتی صدایشان را بِبُرّد.
جلوی «معضل گاوهای همیشه گرسنهی عموجان و باقی سر و صداها هم مینویسم: «با مسئولیت علی»
علی مسئولیت هر کاری را هم به عهده بگیرد، از پس هوای شرجی تابستان شمال که هر مهمان و مسافر غریبهای را ذلّه میکرد، بر نمیآمد. فقط روش آقاجان برای گریز از گرما جواب میدهد. آقاجان دراز میکشد زیر پرّههای لرزان پنکهی سقفی که همیشه ترسش توی جانم بود که بالاخره روزی کنده میشود و میافتد روی سرمان. خدا کند آن روز، لحظهی استراحت جناب وزیر نباشد.
آقاجان زیر پنکهی سقفی، لُنگ نمناکی را میکشد روی شکمش. خودش که راضی است اما باید راضی اش کنم که یک وقت نسخهی لُنگ نمناک را به جناب وزیر توصیه نکند. خوبیت ندارد. اگر چیزی نگویم، لابد از سر کَرَم، لنگ خیس خودش را هم تعارف میکند و نیم ساعتی برای جناب وزیر در مورد مزایای انتقال خنکای لنگِ خیس از منافذِ پوستِ شکم تا هضمِ رابعه، سخنوری میکند.
کارهایم یکی دوتا نیست. باید یادداشت کنم:
«یادم باشد به آقاجان بگویم با جناب وزیر بحث سیاسی نکند و برای اینکه تق اصلاحات را در بیاورد هی در وصف توزیع اوراق سهام عدالت در روستاحرف و حدیث نگوید. »
«یادم باشد به آقاجان بگویم برای یک بار هم که شده، کلهی سحر بیدار نشود و دعای ندبه و دعای جوشنِکبیر و دعای عهد نخواند و جناب وزیر را با زاری و ذمّهاش، زابراه نسازد.»
«یادم باشد به حمید سفارش کنم یکوقت به سرش نزند جای جناب وزیر را با عروس شهری اشتباه بگیرد و هی سر به سرش بگذارد.»
«یادم باشد به بیبیجان و دوستانش؛ قریبباجی، مشتی باجی، شهربانو خاله و محرم بانو، سفارش کنم با جناب وزیر روبوسی نکنند و برایش قصهی امیرارسلان نامدار نگویند.»
«یادم باشد …»
هنوز خیلی چیزها بود که باید مینوشتم اما صدای زنگ تلفن نگذاشت. معاون وزیر پشتخط بود:
ــ سلام خانم… باید به اطلاعتون برسونم که جناب وزیر عذرخواهی کردند… کاری برایشون پیش اومد که نمیتونن به روستای شما سفر کنن…
گل از گلم شکفت. کوهی از شانهام برداشته شد. همینجور که قند تو دلم آب می شد، باز هم پاشنهی دهانم را کشیدم و هرچه تعارف بلد بودم نثارش کردم:
ــ ولی ما کلی تدارک دیدیم… یه کلبهی درویشی داریم… خوشحال میشدیم…
ــ به چشم، قول میدم هر طور شده ایشون رو راضی کنم برای هفتهی آینده برنامه ای ترتیب بدن که انشا الله مهمان شما باشند.
بند دلم پاره می شود، لعنت به من که دل و زبانم جور نیست!
یک اشتباه از جنس مسیح، می بخشید؟
می دانم کار زیبایی نیست حذف کردن یک پست که “بالاترین” و سایت های دیگر هم به آن لینک داده اند ، اما می دانم که مرا می بخشید و انرژی که قرار بود مصروف خواندن این پست حذف شده می کردید را منت می گذارید و مصروف این پست جدیدم می کنید.
داستانک طنزی است که دلم می خواهد از طرف همه دوستانی که به این خانه لطف دارند ، نقد و نظر دریافت کند:
من پناهنده شدم

دیشب همه انگار از پایتخت فرار می کردند. تاریکی هم جلودار کسی نبود، تا وقتی لاین روبرو را خالی می دیدند ، نظم و نظام راهنمایی و رانندگی را از اساس بر هم می زدند و تمام جاده می شد مسیر یک طرفه خودروهایی که جاده هراز را به سمت شمال می روند.
هر از چند گاهی کاروان دوچرخه سواربا پرچم های سیاه و مینی بوس ها و اتوبوس ها هم با پلاکاردهای سیاه ، از روبرو می آمدند و از دل متواریان پایتخت راه خود را باز می کردند تا به مرقد امام برسند. با این همه اما باز جاده خالی روبرو وسوسه انگیز بود و تا کاروانی از راه برسد ، راه درازی بود برای فرار و فرار و فرار….
باید چهارساعته می رسیدیم ، ولی هراز بود و هزارپیچ و خم پر شده از هجوم ماشین ها. هفت ساعت گذشت .
از دل تمام آن کسانی که دیشب از پایتخت متواری شده اند، یکی به مدت چند روز در این حوالی پناهنده شده است؛ ” ایالات متحده مازندران، خطه سرسبز بابل، ولایت کوچک قمی کلا، کلبه درویشی آقاجان”.
این عکس ها یک روی اینجاست و روی دیگرش را هم اگر بخواهید، به زودی در قالب یک داستان کوتاه در همین صفحه خواهید دید.






مادر ، مادر است
هر وقت مادر مهمان ما می شود تا صبح تمام روزهای کودکی و نوجوانی را ورق می زنیم، با دو برادر و اهل و عیال شان. دیشب اما اینجا بوی مریوان و جزیره مجنون و هفت تپه داشت. یک گونی نامه بود و یک عالم عکس های خاکستری رنگ که به سختی می شد قیافه پدر و دو برادر و شوهر خواهرم را میان آن همه رزمنده های پیر و جوان روزهای جبهه و جنگ تشخیص دهم.
مادر و همسر برادرم بغض می کنند و خاطره می گویند، بچه های برادرم اما لابه لای نامه ها، مستانه پی کلمات عاشقانه می گردند و می خندند ، من هم بین بغض و خنده مانده ام به کدام سو بروم.
به آن سو که مادر از شبهای بی مرد خانه می گوید و تا صبح باید مادربزرگ روی ایوان کشیک می داد تا دزدی، لاتی یا بی سر و پا و مخالفی به این خانه که همه مردانش به جنگ رفته اند ، حمله نکند یا به این سو که پسر برادرم بخش هایی از نامه را باصدای بلند می خواند و می خندد:
_”همسر محبوبم ، نور چشمانم، مرا ببخش که تورا تنها گذاشتم، ولی نباید امام را تنها می گذاشتم وباید برای خدمت به اسلام و مسلمین به امام لبیک می گفتم و به سوی جبهه می شتافتم…”
به آن سو که همسر برادرم از روزهای بازگشت همسر آلوده به تیفوئید خود می گوید و هذیان های یک ماه اش یا به این سو که بچه هایش با تجسم آن هذیان ها از خنده ریسه می روند.
به کدام سو باید رفت؟ وقتی از یک سو مادر دلش بهشت زهرا، شاه عبدالعظیم و قم و جمکران می خواهد و در سوی دگر بچه ها برای رفتن به کوه های دربند و جمشیدیه و موزه های شهر شال و کلاه می کنند ؟
کله سحر به بهشت زهرا هم که برسی باز دو سوی یک واقعه در می گشایند.
از یک سو در قطعه شهدای دفاع مقدس، مادران مرثیه و مویه و گریه سر می دهند و از سوی دیگر در قطعه شهدای انقلاب مادران دیگری ناله و گلایه سر می دهند، که چرا هر چند ماه یک بار سنگ قبر جگر گوشه هایشان را از جا می کنند، مادر بیژن جزنی که دیگر نه چشمش سوی دیدن شفاف دارد و نه کمرش نای خم شدن و شستن سنگ قبر، فقط زار می زند که چرا هر بار خانه پسرش در بهشت زهرا ویران می شود.
مادرم دیشب در لابلای همان خاطرات می گفت :
توی روستای ” نوشیروانکلا ” و “معلم کلا” ( روستاهای مازندران ) جنازه کشته شده های دهه شصت را آوردند درست وسط حیاط خانه شان دفن کرده اند.
تازه می گفتند از ” نساء خاله ” پول تیر هم گرفتند، پول همان تیر هایی که برای کشتن فرزندش استفاده شده بود.
مادر مادر است ، چه فرقی می کند مادر چه کسی باشد بیچاره مادرهایشان که عید و عزایشان با بودن جنازه بچه هایشان در حیاط خانه یکی شده و سالهاست که عزادارند. تصورش هم برای بچه های برادرم ممکن نبود، دیگر نخندیدند .
مادر هنوز مهمان من است. قول می دهم همین روزها این صفحه را از این همه تلخی نجات دهم.
شهر داغ! سوژههای داغ!
” شهدا” ، شهدا”.
هیچ کس به سوی کسی که فریاد میزند: ” شُهدا، شُهدا ” ، سر بر نمی گرداند.
_ آقا شهدا…
شهر شلوغ است. صدا به صدا نمیرسد. کسی خیالش نمیپریشد وقتی پیرزن دیگر نای گفتن این کلمه را هم ندارد و چنان به واکر آهنیاش آویزان است که انگار یک قرن می گذرد از لحظه اولی که شهدا را فریاد زد. همراهش اما دختر پیری است که تمام این لحظه، زار و نزار به پیرزن و جمعیت بیتفاوت پیرامونش خیره مانده است. نگاه بهتزدهای دارد. انگار همین چند لحظه قبل شاهد فرود آمدن خمپاره ای از آن سوی خاکریز بود و حالا میان دست و پای قطع شده رزمندگان، تنها این مادر پیرش است که ” شهدا، شهدا ” گویان، ضجه میزند.
پیرزن به دست و پای رهگذران میافتد و از میان هر جملهاش تنها همین کلمه شهدا را می شنوم و التماسی که از پی آن، هیچ کس سر برنمی گرداند و توقف نمی کند و آنان که به عتاب و خطاب او نزدیکترند نیز خود را از نگاه ملتمس پیرزن نجات میدهند چنان که گویی از یک نبرد تن به تن باید جان سالم به در برند و زود پی سنگری باشند ورنه از تیر و ترکش و خمپاره اگر برهند از چنگ و دندان این پیرزن لابد در نمیروند اگر اینچنین بازو نتکانند و خود را خلاص نکنند.
_ آقا ، ” شهدا” ، ترو خدا یک تاکسی برامون بگیرید، می ریم شهدا.
من هم درست پشت یک وانت پر از سبزی و تره بار، کنار میوه فروشی بزرگ خیابان”بهار” سنگر میگیرم، تا مبادا سوژهام را گم کنم و از چشم دوربینم قِصر در بروند. جایم راحت است. سوژه هم حسابی بال بال می زند. صحنه های خوبی را شکار کرده ام! از همین الان به تیتر مقالهام فکر میکنم.
سی دقیقه از لحظه اولی که پیرزن داد زد: “شهدا ” ، گذشته و هیچ سوار و پیادهای، پیش پای این پیرزن لنگ و دختر منگش و آن همه خنزر پنزر رنگ به رنگش پا سست نکرد. هر کسی هم که حواسش نبود و کمی به این مسافران خسته نزدیک می شد، دقایقی طول می کشید تا بفهمد همه التماسهای پیرزن برای نگه داشتن یک تاکسی است و دیگر هیچ.
تا رهگذران، سرد و عبوس، پیرزن را از خود برانند، من هم چند قطره اشک گرم، پشت دوربین و وانت پر از میوه و سبزی، از چشمم میجوشد تا وجدانم راحت باشد که با آن رهگذران بی تفاوت که خود را از مسوولیت سنگین متوقف کردن یک تاکسی نجات میدهند، فرق دارم! لابد فرق هم داشتم چون آنها یک لحظه اسیرعجز و لابه پیرزن بودند و زود هم خلاص میشدند اما من سی و پنج دقیقه ناظر خاموش این صحنه بودم. تازه هی آن گوشه برای دیگران، عاقلانه سری به تأسف تکان میدادم و برای فروپاشی اخلاق در جامعه مرثیهسرایی میکردم و بغضهایم را چند تا چند تا قورت میدادم و به تیترهای مشعشع مقالهام فکر میکردم.
شگفتا که از این تفاوت بزرگ! اینک بر خود میبالم . مثل همه آنانی که این روزها در حاشیه قدرت ایستاده و می گذارند، رقبایشان در وسط گود ، رسم مهرورزی به جا نیاورند و جماعتی سالهای طولانی کمر خم کنند.
مثل همه آن حاشیه نشینان سیاست که این روزها حتی یک کلمه از “زخمی” شدن زنان، معلمان، کارگران، ناشران، دانشجویان و رهگذران و حتی اراذل و اوباش شهرمان حرف نمیزنند و لابد مثل من پشت یک وانت پر از سبزیجات کمین کردهاند تا سوژه را از دست ندهند و در رثایش شعرها بگویند و شعار ها سر دهند و بغضها بترکانند!
مثل همه آنانی که در حاشیه، بر تفاوت خود نسبت با دیگرانی که تند و تند گاف میدهند و راه یک معیشت آسوده بر دیگران را تنگ می کنند، می بالند و لام تا کام حرف نمیزنند.
مثل همه آنانی که ….
بعد از سی و پنج دقیقه! آن هم درست وقتی که پیرزن و دختر پیرش، حسابی از ایستادن در گوشهای از این شهر شلوغ کمر خم کردهاند، به خودم هی زدم که: بیا و خیرات کن و یک تاکسی دربست برایشان بگیر و از خیر این سوژه داغ بُگذر! شهر پر است از سوژه. سوژههایی برای اثبات بیاخلاقی و بیتفاوتی اجتماعی، که جان میدهند سوژه داغ خبریات شوند.
و حالا این روزها ما باید چند سال منتظر بمانیم تا کسی یا کسانی متفاوت! پیدا شوند و خیرات کنند و این مسافران خسته و “زخمی” را به مقصد برساند !؟
گفت و گو با مادر یک رئیس جمهور

درست ۱۰ سال گذشته است از آن رویدادی که هر آنکه معجزه یا حماسهاش بخواند بیراه نگفته اما پر به راه هم نگفته، چرا که معجزه یا حماسه را سری هست و هدایتکننده یا پدیدآورندهای در راس، اما آنچه در دوم خرداد ۱۰ سال گذشته رخ داد را کسانی نه در راس که در سطح پدید آوردند و هدایت کردند.
کسانی به نام مردم که در آن مقطع زمانی و مکانی، ضرورت اصلاحات در کشور را بیش و پیش از جریانها و گروههایی با نام و نیام اصلاحطلبی احساس کردند و آنگاه که هفتمین میز نامزدهای انتخابات ریاستجمهوری ایران در قاب کوچک تلویزیونهای سراسر کشور چیده شد، لبخند مردی از دیار اردکان یزد، در میان آن چند نامزد انتخاباتی، به دل ملت نشست و شعارهایش به موج اصلاحخواهی جامعه، موجی مضاعف بخشید و از آن پس، سعی همه سطوح جامعه به رای آوردن یک مطالبه بزرگ منجر شد که نامش اصلاحات بود و نشانش خاتمی.
زمان گذشت و همان مردم دیگر، برای عدم تحقق اهداف و مطالبات اصلاحطلبانه خود، تنها به متهم ساختن رقبای <سنگانداز> و <مانعتراش> رضا ندادند و سهلانگاریها و سستگامیها را دلیلی محکمتر بر ناکامیها پنداشتند و بدینترتیب علاوه بر آنکه در دو سال گذشته تقریبا با صندوقها و سبدهای انتخاباتی این جریان، قهر پیشه کردهاند، هزاران واگویه و نقد را نیز سزاوار اصلاحطلبان دانسته اند.
بدان معنی که اگر این روزها پای به هر میدان گپ و گفتی بگذاری ابتدا نقد و اعتراض صریح به خاتمی و یارانش به گوش میرسد که چگونه با عدم محاسبه دقیق قدرت رقیب، با روزمرگی و فقدان یک برنامه درازمدت و عدم تشکیل اتاق فکری برای راهبردی ساختن نظریات شیوا و جملات زیبای مطرح شده در اردوگاه اصلاحطلبی، فاصله این جریان با مطالبات واقعی مردم صدچندان شد و سپس به آرامی میشنوی که تمثیلی قدیمی را به خدمت میگیرند تا در مواجهه با شرایط اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و نیز مقایسه عملکرد تیم دوساله و جدید عرصه تصمیمگیری در حوزههای داخلی و خارجی، بگویند، <خدا پدر و مادر خاتمی را بیامرزد که حداقل…>
آری، فردا دوم خرداد ۱۳۸۶ است، ۱۰ سال از دوم خرداد ۱۳۷۶ یعنی نخستین روزی که سیدمحمد خاتمی با بیسابقهترین آرای ملت ایران به کرسی ریاستجمهوری ایران نشست گذشته است و همچنین دو سال از پایان ریاستجمهوری او. روزهای پایانی دولتش را آنچنان که صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران به نمایش گذارد همه به یاد دارند، آنگاه که شلاق تند انتقاد دانشجویان، گونههای سیدمحمد خاتمی را سرخ ساخت تا قبای سبزش را به آرامی بتکاند و بگوید: <بگذارید من بروم، لابد بعد از من کسی میآید که همه این مطالبات شما را محقق میکند…>
و این روزها اعتراض به عدم قاطعیت مردی با ۲۲ میلیون رای در برابر موانع فراروی اصلاحات و محقق نشدن شعارها و برنامههای رئیسجمهور اصلاحات اگرچه کماکان بر جای خود باقی است و نقل بسیاری از محافل سیاسی و دانشجویی و چهبسا توده مردم است اما وقتی آن تمثیل قدیمی را مکرر که میشنوی، ترجیح میدهی به جای گفتن دگرباره و چندینباره از فراز و فرودها و بایدها و نبایدها و آسیب شناسی دوم خرداد و بازخوانی کارنامه اصلاحات، بروی سراغ همانهایی که روی و سوی بهرهگیرندگان این تمثیل قدیمی با آنهاست: <خدا پدر و مادر خاتمی را بیامرزد که حداقل…>
پدر که در آرامگاه بهشت شهدای اردکان آرمیده و هر آنکه پای به آنجا میگذارد، نخست بر مزار آیتا… روحا… خاتمی، خلوت میگزیند و زمزمه و نجوا از سر میگیرد و از او یاد نمیکند مگر با القابی چون اندیشمند و معلم اخلاق و روشنفکر متدینی که در خانهاش به روی همه مردم شهر گشوده بود.
اما مادر این روزها، میهمان دخترش است و در یزد دری از خانه پرمهرشان به روی مسافری از دنیای خبر و رسانه گشوده میشود.
در چارچوب در، قامت بلند زنی نمایان میشود که اگر نگاه به نگاه نگرانش از نزدیک ندوزی و اگر همه اهالی خانه به احترامش از جای برنخیزند و پاسخ این برخاستن نیز خندهای از سر مهر نباشد، آنگاه حاصلش نیز به چشم آمدن تمامی آن خطوط به جا مانده بر چهره پرچین نخواهد بود تا گواهی دهند که اینک ۸۶ بهار از عمر سکینه ضیایی میگذرد.
در سه کنج این اتاق آینهکاری شده زیبا که همه جمعیت اتاق در حجم آینههای چهار دیوار و یک سقفش، هزار تکه میشوند، یک میز عسلی کوچک پر از سیبهای سبز و هندوانه سرخ است اما آنچه در میانه به چشم میآید ویژهنامه پنجمین سالگرد یک هفتهنامه محلی یزد است که تمام حجم صفحه نخست آن را قامت بلند پسر ارشد همین مادر در بر گرفته است.
عکس سیدمحمد خاتمی است که روی جلد نشریه، پشت به نگاه عکاس و نگاه ما به سمتی نامعلوم میرود و تیتر درشت حک شده روی جلد و گوشه عبای او را اگر با صدای بلند بخوانی، دل پیرزن هری میریزد: <سید! همه چیز تقصیر تو بود.>
میخوانیم و میگذریم و میگذاریم مادر از دوم خرداد سال ۱۳۷۶ بگوید و اینکه اولین بار خبر ریاستجمهوری پسرش را از چه کسی شنیده است؟
-” ساعت ۱۰ صبح بود، من هم خانه دخترم بودم، بچهها گفته بودند، تنها در خانه نمانم. تلفن زنگ زد و آقارضا میخواست با من صحبت کند. گوشی را که به من دادند گفت مادر، چشمت روشن، تا حالا که پسرت ۲۰ میلیون رای آورد.”
محمدرضا خاتمی را میگفت، از هفت فرزندش، آقارضا، آخرین پسر بود که در انتخابات مجلس ششم، صاحب رای اول تهران شد و بر کرسی نایبرئیسی مجلس اصلاحات نشست و حالا او نیز در حاشیه قدرت با طبابت و فعالیت حزبی، روزگار میگذراند.
مادرها چه با خبرخوش از سوی فرزندان، چه با خبر ناخوش، همیشه جوی چشمشان میجوشد. گاهی به شوق گاهی به درد.
- خب مادر حتما از شنیدن خبر، اشک مجال نداد؟
با تمام صورت میخندد، درست مثل سیدمحمد و با تمام اجزای صورت حرف میزند بازهم درست مثل پسرش یا به همان تعبیر معمول و معقول این پسر است که روی خندان را از مادر به ارث برده و همچنین سپیدیروی و برق چشمهایش را؛
- “راستش معمولا جلوی جمع گریه نمیکنم، چه از سر شوق باشد، چه از سر درد. تنها که شدم اول دعا کردم، به خدا متوسل شدم که به محمد عنایت کند، کمک کند. “
خب آن روز گریه نکردید، روزهای دیگر چه؟ روزهایی که آقای خاتمی، هر روزش بهتر از دیروز نبود و علاوه بر مخالفان گاهی هوادارانش هم به او تندی و تلخی میکردند؟”
- “دلم میسوخت که بیگناه است و اذیتش میکنند. شبانهروز برایش دعا میکردم، نذر میکردم. وقتی هم میشنیدم که باز بحران درست شده، یا اذیتش میکنند، سوره انعام میخواندم. خودش هم همیشه میگفت: مادر، برایم دعا کن که عاقبت به خیر شوم. برای همین به جای گریه کردن، راز و نیاز میکردم که موفق شود. خب نیمه پر لیوان را هم میدیدم و خودم را قانع میکردم که اگر چهار نفر به پسرم فحش میدهند یا ناسزا میگویند در عوض خیلی ها هم، دوستش دارند و نسبت به او ابراز احساسات میکنند.”
دلم نمیآمد مادر را غمگین کنم اما دلم هم نمیآمد که نگویم، خیلیها که دوستش داشتند هم بعدها از پسرش دلخور شدند و در بزنگاههای مختلف سیاسی که از سکوت او رنجیدند، بر سرش فریاد زدند و تندی کردند و چه شکوهها که نکردند.
ـ اما مادر، حتی دانشجوها که آقای خاتمی را خیلی دوست داشتند هم بعدها به جمع معترضین اضافه شدند، آن روز که دانشجویان آقای خاتمی را از آخرین ۱۶ آذر دوران ریاستجمهوریاش به باد تندترین انتقادات گرفته بودند، شما کجا بودید و چه میکردید؟
- “پای تلویزیون، بچه آدم اگر سرافکنده شود، آدم دلش میگیرد اما میدانستم که سیدمحمد خیلی زحمت کشیده بود. دانشجوها هم دوستش داشتند که اینجوری راحت توانستند داد بزنند اما خب بالاخره مادر که نمیتواند روز بد فرزندش را ببیند. دوره دوم سیدمحمد نمیخواست رئیسجمهور شود، چقدر همین دانشجوها اصرار کردند، چقدر همه فشار آوردند تا اینکه بالاخره راضی شد.”
مادر از یادآوری آن خاطره، هزار خاطره دیگر در ذهنش نقش میبندد و اعتراض دانشجویان را در برابر اعتراضهای تند دیگری که دینداری و اخلاق و اصالت خانوادگیاش را هم مورد بیمهری قرار داده بودند، چندان غیرقابل تحمل نمیداند.
- “دانشجوها، خاتمی را دوست داشتند، دلشان میخواست خاتمی با آنها حرف بزند. همه چیز را بگوید… یک روز در تهران بودم خانه سیدمحمد. هر وقت به تهران میروم، اول میروم خانه سیدمحمد و بچهها همه آنجا جمع میشوند. آن روز هم همه دور هم جمع بودیم که امامجمعه یکی از شهرهای استان خودمان خیلی از خاتمی بد میگفت. رادیو باز بود و همه میشنیدیم، سیدمحمد گفت: “مادر میشنوی در مورد من چه میگویند.” بعد هم میخندید، میگفت: “خوب عقیدهشان این است دیگر.” نمیتوانستم ناراحتیاش را ببینم اما وقتی میدیدم آرام است دلم آرام میگرفت.”
مریم، خواهری که بعد از سیدمحمد به دنیا آمده و فرزند پنجم خانواده است، میزبان خوشروی ما و مادر است، پی گپما را میگیرد و آنگاه که صحبت به اینجا میرسد اینگونه ادامه میدهد:
ـ “آن روز من هم در دانشکده فنی دانشگاه تهران بودم. در اکثر مراسمو سخنرانیهای ایشان، معمولا در جمعیت حضور داشتم. از یک هفته قبل همه میگفتند که آقای خاتمی اگر برود میان دانشجویان، اوضاع خوبی در انتظارش نخواهد بود. اما آن روز بهتر از قضاوتها وپیشداوریهای صورتگرفته بود و در عین حال صورت آرام خاتمی را که میدیدم، با اینکه کمی نگران بودم اما آرامتر میشدم.”
ولی آن روز خاتمی ناآرام هم شده بود و کمی هم از کوره در رفت.
مادر اما پسرش را خوب میشناسد مثل همه آن سالهایی که میدیدم تنها کمی پس از عصبانیت باید شاهد آرامش و مهربانی رئیسجمهور باشیم:
- “محمد زود عصبانی میشود اما زود هم آرام میشود و از هیچکس کینه به دل نمیگیرد.”
یعنی از بچگی یا از نوجوانی همین خصیصه را داشت یا این روحیه، مختص روزهای پس از ریاستجمهوری بود؟
– “مثل همه پسرهای خوب خانه، آب آوردن از آبانبار و نان خریدن کار هر روزش بود. آن موقعها ما گربه خانگی داشتیم که مادر گربهها مریض شده بود. یادم نمیرود که محمد ۴، ۵ ساله با چه دقتی، قطرهچکان را میگرفت و راه میافتاد دنبال بچهگربهها که به آنها شیر و غذا بدهد، از همان موقع هم گاهی خیلی زود از دست دوستانش عصبانی میشد ولی هیچ وقت کینهای نبود.”
آقای خاتمی روی خوش و خویشتنداریاش را مدیون مادر است؟ یا اینکه ریاستجمهوری و محبوبیت و شهرت جهانیاش را مدیون شماست؟
هیچ مکثی برای اندیشیدن و سپس پاسخ دادن نمیکند و بیوقفه چنین میگوید:
- “محمد هرچه دارد از آیتا… خاتمی پدر مرحومش دارد. من خودم هم ۱۵ سالم بود که با آیتا… خاتمی ازدواج کردم، هم خودم و هم هفت فرزندم هرچه داریم از او داریم. شاید محمد با من مأنوستر بود اما پس از اینکه در ۴، ۵ سالگی به مکتبخانه رفت، کمکم تحت تاثیر ویژگیهای اخلاقی پدر بزرگوارش به تعلیم و فعالیتهای جدی دینی و سیاسی مشغول شد. حتی دوره دبیرستان را هم در حوزه علمیه اردکان که تحت نظارت آیتا… خاتمی بود، سپری کرد و بعدها در سال ۱۳۳۹ به حوزه علمیه قم رفت.”
کمتر سیاستمداری در عصر حاضر و ادوار گذشته سیاستورزی ایران، همانند سیدمحمد خاتمی است که نوع و نحوه پوشش و گزینش رنگهایش در انتخاب عبا و قبا و انگشتر و حتی رنگ جورابش معمولا همخوانی آشکاری با رنگ کفش و لباسش داشته باشد در عصری که سیاستمدارانش یا جوراب نمیپوشند یا پشت کفش میخوابانند و در محضر و منظر عموم ظاهر میشوند، شاید طبیعیترین و سادهترین رفتار یک سیاستمرد در مورد آراستگی و پیراستگیاش به پرسشی ضروری تبدیل شود تا دریابیم که این خصیصه را نیز باید در ذات جست یا در ملزومات عرف دیپلماتیک:
- “از بچگی، مرتب و منظم بود، لباسهایش را خودش میشست و گاهی با چنان دقتی مشغول دوختن جوراب پارهاش میشد که هر که نمیدانست فکر میکرد دارد یک مساله هم را حل میکند. قم هم که بود فقط یک قبا داشت اما تا قبایش را از اتوشویی برایش بیاورند در خانه مینشست. با همان یک قبا، شیکترین طلبه قم بود. کسی که به سر و شکل و لباس و تمیزیاش آنقدر اهمیت میدهد حتما به تمیزی و سر و شکل و آبادی کشورش هم اهمیت میدهد.”
یک چین یا خط اضافه بر چادر و روسریمادر نیست. آراسته است و آهسته حرف میزند و وقتی از اوضاع و احوال سیاست حرف میزند، چنان است که گویی از تحلیلهای CNN و BBC هم بیخبر نیست:
- “قبلا همیشه روزنامه میخواندم اما از وقتی چشمم را عمل کردم دیگر فقط از طریق رادیو، در جریان اخبار قرار میگیرم. اکثر مواقع به رادیوهای خارجی هم گوش میدهم.”
نوه جوانش خاطره روزی را بازگو میکند که آخرین اظهارنظر یکی از مراجع قم را در خصوص تحولات سیاسی به محضر پدر برده بود. پدری که اینک در کسوت نماینده امام و امام جمعه یزد ایفای نقش میکند.
- “حاجآقا باتعجب سوال کردند این خبر صحت دارد؟ شما از کجا در جریان این خبر قرار گرفتید؟ من هم گفتم خبر را از حاجخانم نقل میکنم که حاجآقا هم سری تکان دادند و گفتند، “پس اگر حاج خانم گفتند حتما مستند است.” پای صحبت هر مادری که بنشینی گریزی هم به رابطهاش با عروسها و نوهها میزند و چقدر مادر اینجا خوشحال است که تمام فرزندان و عروسها و دامادها و نوههایش هشتادمین سالروز تولدش را در خانه سیدمحمد گردهم آمده بودند تا نتیجهاش کاغذ ابر و باد به یادگار ماندهای باشد که به امضا و یادگارنوشتههایی از ۷ فرزند و تمامی اهل و عیال نوه و نتیجههایش مزین شده است:
- “خدای من شاهد هست که موقع عقد سیدمحمد با زهرهخانم، گفته بودم راضی نیستم اگر بداخلاقی کنی از بقیه بچهها هم همین را خواستم و خدا را شکر همهشان خانوادهدوست هستند. همسر سیدمحمد هم که نجیب و مدیر است، خواهرزاده امام موسی صدر است از یک خانواده اصیل که سیدمحمد توفیقاتش را مدیون اوست.”
حاجخانم یعنی بقیه عروسهاتونرو دوست ندارین؟
- “چرا همه عروسها و دامادها مایه سربلندی من هستند.”
بهترین هدیهای که از آقای خاتمی گرفتید چه بود؟
کمی بلندتر از قبل میخندد:
همیشه من برایش هدیه گرفتم.
یعنی از سفرهای خارجی که برمیگردد، دست خالی میآید پیش مادر؟
خاطرهای اگر یادش بیاید دیگر کاری به پرسش مطرح شده ندارد، همان را میگوید و مثل بیشتر مادرها، وقتی هم از خاطره فرزندش یاد میکند چشمهایش برق میزند خصوصا اگر خاطرهای که اینک به ذهن مادر آمده گواه پاکی و سلامت فرزند باشد:
ـ “یک بار که من تهران بودم ، محمد رئیسجمهور بود، تازه از سفر برگشته بود، یک صندوق زیبای پر از جواهر هم به او پیشکش داده بودند، صندوق هم برق میزد، حتی حاضر نشد چند تا از آن جواهرات را بدهد به همسرش که یک موسسه خیریه دارد تا خرج بچههای بیسرپرست و تیزهوش آن موسسه کند. میگفت هر چیزی باید سر جای خودش باشد و صندوق را تحویل موزه ریاستجمهوری داد. وقتی من و زهره در خانه تنها ماندیم، دیدم یک جعبهای گوشه اتاق جا مانده گفتم زهرهخانم فکر کنم سیدمحمد یک چیزهایی را برای تو جا گذاشته و با دست جعبه را نشانش دادم. زهرهخانم حتی طرف آن جعبه هم نرفت و گفت: حاجخانم مطمئن باش اگر چیز ارزشداری بود آن را اینجا جا نمیگذاشت ولی پشت جعبه مثل همین جعبههای خاتم خودمان بود و زیبا و براق. من خودم از جا بلند شدم، رفتم در جعبه را باز کردم دیدم پر از خرما بود.”
میخندد و همه میخندیم و باز هم او خاطره میگوید:
ـ ” یک بار هم که یک اسب سفید را در یک سفر خارجی به رئیسجمهور پیشکش کرده بودند، اصرارهای <عماد> پسر سیدمحمد هم که طالب آن اسب سفید بود افاقه نکرد.”
خاطرههای مادر تمامی ندارد، آنچنانکه اشتیاق ما برای شنیدن و آنچنان که اعتراض و انتقاد جماعتی به فرزندش برای نگفتن.
آهسته از جای برمیخیزد وقتی ایستاده است، قامتش به بلندای قامت سیدمحمد است اما کمی خمیده. و آخرین پرسش را همانگونه که ایستاده پاسخ میدهد.
دوست دارید آقای خاتمی دوباره رئیسجمهور شود؟
- “هرگز، محمد که رئیس جمهور بود من قلبم را عمل کردم و حالا راضی نیستم که دوباره بیاید، این روزها که تهران بودم متوجه شدم یکسری شایعات و اصرارهایی باز هم مطرح هست که خاتمی رئیسجمهور شود ولی من به محمد گفتم راضی نیستم اگر دوباره رئیسجمهور شوی.”
وقتی آرام، آرام میرود، پشت به نگاه عکاس و نگاه ما، نمیدانم حرف کدام بخش از جماعت معترض و منتقد خاتمی را باید در دهمین سالگرد انتخاب دوم خرداد تکرار کرد:
” سید همش تقصیر تو بود” یا “خدا پدر و مادر خاتمی را بیامرزد که حداقل…”
