خانمها، آقایان، اگر مرا توی بهشت دیدید، تعجب نکنید!
بالاخره من آدم شدم. یک آدم ایدهآل. یک عنصر مطلوب. یک شهروند قابل اعتماد. باور کنید. اصلا سخت نیست. کافی است عقل و احساسمان را بسپاریم به دست کسانی که بهتر از ما به فکر دنیا و عُقبای ما هستد.
برای مثال من دیگر بیخود و بیجهت دلم برای هیچ کدام از مقالههای حذف شدهام نمیگیرد. خیالی نیست که دیگر نمی دانم از چه بنویسم تا مشمول بخشنامههای جور به جور دبیرخانههای مسئول و غیرمسئول نشود و حذف نشود. دلم برای هیچ یک از دانشجویانی که هر غروب، خانهشان مثل قبرستانی در انتهای یک روستا، غمگین و سوت و کور میشود، نگرفته. بخشنامهها که بیخود صادر نمیشوند. حتماً و حکماً خیری در آنها هست که به عقل و شعور ما قد نمیدهد.
بگذار زن اسانلوی شرکت واحدی ! آنقدر به این در و آن در بزند و مستاصل شود تا هفت نسلش دیگر هوس نکنند نق و نوق بزنند. همان بهتر که که هیچ کس کاری از دستش بر نمیآید و بچههای او هم بیخودی دلشان را به خبرنویسان هیچ روزنامهای خوش نکنند. آخر، بخشنامه داریم. بخشنامهها را هم کسانی نوشتند که خیر و صلاح من و شما را میخواهند وگرنه با خلایق که پدرکشتگی ندارند.
کاش مکرمه را زودتر سنگسار کنند، تا دو فرزندش بعد از سنگسار پدر ، همین مادر فاسدشان را هم تا ابد با صورت له شده زیر خروارها سنگ و کلوخی که از سوی بهترین انسانهای کره زمین به آنها هدیه شده، تجسم کنند و دیگر هوس عشق ممنوع به سرشان نزند. اصلا خدا کند مراسم سنگسار مکرمه را از رسانه ضرغامی و شبکه جهانی کوثر و العالم به صورت زنده پخش کنند تا همه مفسدین عالم اصلاح شوند و دسته دسته گریان و نالان بیایند ایران و توبه کنند و ما بزرگوارانه آنها را ببخشیم.
دلم اصلا برای زنانی که دنبال برابری حقوقشان با مردان سرزمینم بودند نمیسوزد حتی اگر دادگاه تجدید نظر هم بر حکم های سنگین زندانشان دوباره مهر تایید بزند و همزمان خط توطئهشان توسط زنی دیگر در رسانه ملی افشا و اعتراف شود. نه، دلم نمیسوزد. بخشنامه داریم که دلم نسوزد.
به من چه که کارگر بیکاری ، بی عار داد می زند ”من الان شش ماه است که بیکارم” و بعد خودش را زیر چرخهای پولادین قطار مترو می اندازد و له می شود. بهتر که مثل آن یکی همپالگی اش با طناب و دار داغ به دل زن و بچه اش نگذاشت و قال قضیه را یکجا کند.
به من چه که سر دانشجویان زندانی چه میآید و پسرهای عبدلله مومنی هوس پیش پدر بودن به سرشان می زند.
به من چه که عدنان، روزنامهنگار مریوانی قرار است اعدام شود و مادرش می گوید من هم می میرم از مرگ عدنان.
به من چه که دولت تنها شاکی خبرگزاری ایلنا است و خبرنگارهای این خبرگزاری هنوز بیکار اند و اقساط شان شده قوز بالای قوز زندگی شان. خب بروند یک کافه راه بیندازند درست مثل بی تا و بهنام و کافه تیترشان، بعد هم اگر کسی از تجمع بیش از دو تفر نگران شد بیخود هیاهو راه نیدازند ، صندلی و کاسه بشقابشان را به حراج بگذارند و بروند.
من آدم شدم. قرار نیست به اینچیزها فکر کنم. حتی برای یک لحظه. دیگر به بنزین و ماست و کره و گوجه فرنگی هم فکر نمیکنم.
دلم حتی برای دخترکهای جوان شهر هم نمیسوزد که حقیرترین آرزویشان پیچیدن باد لای موهایشان است وقتی که روی دوچرخهای بنشینند و بلوار کشاورز را فتح کنند. همان بهتر که باتوم بر فرق سر این قرتی های سبک مغز فرود میآید تا آدم شوند و به جای آنکه بی “صیغه ” و سجده در برابر مردان مومن شهر، روانه کوه و جنگل و طبیعت بیجان و جای دگر این خراب آباد شوند ، در ”خانهای امن” آرام گیرند.
من آدم شدم. یک شهروند مدنی قابل اعتماد. باور کنید. نه ، مدنی نه، یک شهروند معمولی قابل اعتماد. نشان به آن نشان که چند هفته است دیگر توی روزنامهها هیچ مقالهای از من چاپ نمیشود. آدم شدن سخت نیست. فقط باید به بخشنامهها عمل کرد. فاصله تا بهشت برین به همین کوتاهی است و ما چقدر غافل بودیم و ما چقدر کر و کور بودیم و ما چقدر منافق بودیم و ما چقدر فاسد بودیم و ما چقدر برانداز مخملی بودیم و ما چقدر کودتاچی خزنده و غیر خزنده بودیم و ما چقدر اصلاحطلب بودیم و ما چقدر روزنامهنگار بودیم و ما چقدر دانشجو بودیم و ما چقدر کارگر بودیم و من چقدر زن بودم.
من آدم شدم. باور کنید. اما نمیدانم چرا بیخود و بیجهت اینقدر دلم میگیرد. نمیدانم چرا بغض لعنتی رهایم نمیکند. خسته شدم از بس، هرشب، هرشب، توی رختخواب، جوری که خواب همسایه نپریشد گریه کردم. دلم میخواهد باز هم مثل همیشه راه بیفتم توی پیادهروی خیابان ولیعصر که قالیباف از سنگ برایمان بافته، تا چهار راه ولیعصر یواشکی بغض کنم و بیصدا اشک بریزم. دلم میخواهد همینجور بیخود و بیجهت از چهار راه ولیعصر را بیفتم تا میدان انقلاب و بلند بلند گریه کنم. جوری که همه فکر کنند مادرم مرده است. بعد از آنجا بروم تا آزادی گریه کنم. اما یادم باشد قبلش به بخشنامهها نگاه کنم. شاید گریه کردن یک زن آنهم با صدای بلند، آنهم توی خیابان انقلاب، باعث تشویش اذهان ظریف و حساس عمومی و مخل امنیت نرم و مخملین ملی باشد.
و حالا خانمها، آقایان، اگر مرا توی بهشت دیدید، تعجب نکنید! آخر من سر به راه شدم. آدم شدم. مگر نشان آدم شدن همین ها نیست ؟
از کعبه تا کاخ ریاست جمهوری
حالا تصور کنید دخترش، تنها عضو فامیل پدری و مادری یک خانه باشد که به خیر و برکت حرفه روزنامه نگاری! عازم مکه شده است و تمام در و همسایه و پیرزن های محل و خاله و دایی و عمو و عمه در حال رتق و فتق امورات و اوامر آقاجان اند و او هم سرش بالا و سینه اش به جلو، تند و تند برای همه در رسای مفهوم ” طلبیده شدن ” و “لیاقت داشتن” حرف می زند:
ـ لابد دلش صاف تر از ما بوده که خدا توی این فامیل بزرگ اول از همه اونو طلبیده و خدا خودش می دونه بنده لایقش کیه.
به همت پایگاه بسیج محل، اهالی روستا از اطلاع رسانی و آگاهی بخشی روزنامه های کیهان و یالثارات بی نصیب نمی مانند و در این گیر و دار حال نزار ما و دل بی قرار آقاجان و فامیل، این دو جریده مقدس! داغ به دل مسافر و منتظرانش می گذارند.
ماجرا از این قرار است که خبرنگاران پارلمانی در دوره مجلس رد صلاحیت شده ششم، عازم مکه و مدینه شدند و طبیعی است که در این سفر، خبرنگاران چپ و راست، افتخار همسفری با یکدیگر را پیدا کردند. در یکی از همان روزها جمعی از این خبرنگاران که ورود به رستوران مک دونالد را در راستای خنثی شدن اثرات معنوی این سفر نمی دیدند، تاریخ تولد این حقیر را از یاد نبردند و هریک از حراجی سر گذر چیزی و چیزکی خریدند و با خود آوردند که مرا تا ابد شرمنده خود و سرافکنده فامیل سازند.
فامیلی که آقاجان پز طلبیده شدنم را به آنها داده بود، اینک در قسمت مهمی از یالثارات می خواند که بهزاد نبوی و همسرش بساط جشن تولدم را در رستوران آمریکایی مک دونالد برپا کرده و در گوشه ای از این بزم هم با دیپلمات های آمریکایی مذاکراتی داشتند!
کیهان، هم سنگر را خالی نکرد و با بهره گیری از مفهوم آشنای ” زنان ویژه” که سالهاست جمع آوری شان از خیابان های این کشور اسلامی به کاری شاق و شاذ برای مسولان تبدیل شده است، مطلبی در نکوهش خانم های خبرنگار پارلمان ام القرای اسلام نوشت با تیتر: ” زائران ویژه”.
مسولیت خطیر این اطلاع رسانی اخلاقی و آزاد! هم به عهده همسفران ما بود که چشم در چشم و شانه به شانه ما در تمام مدت این سفر ، بر سنگفرش های داغ مسجد النبی، سجده می کردند و زار و ضجه می زدند و در صفا و مروه، اشک ریزان مرثیه می خواندند و به هروله می دویدند. اما پایشان که به اتاقک مسافرخانه می رسید بر سربرگ کیهان و رسالت و یا لثارات ، خدا را مصادره می کردند و دیگران را در دایره افکار تنگشان غیر خودی می دیدند و مفسد فی الارض.
حالا چه اهمیتی داشت که روح بهزاد نبوی و همسرش از ماجرای تولد من و لطف دوستانم بی خبر باشد و تا ما پایمان به مک دونالد رسید ، چشم شان از دیدنمان گرد شد که چطورخلوت شان به آنی بر هم ریخت. مهم این است که خبر تولد یک خبرنگار با توهماتی چون تدارک دیدن آن توسط نائب رئیس مجلس ششم، جذاب تر می نمود. لذا می شد از همان خانه خدا برای خانه به دوشان خانه خبر، خبرسازی کرد و بعد از آنکه خبر مخابره شد، وضو گرفت و به طواف کعبه ایستاد و به روی خود نیاورد که آنچه نماز را باطل می کند دروغ است و شکستن دل و نه نشستن در یک ساندویچی یا جور دیگر اندیشیدن.
به هر تقدیر دل آقاجان ما هم آن روز شکست و جلوی پیر و جوان فامیل سر افکنده شد که چرا ما به جای طواف کعبه و دعا و راز و نیاز ، احتمالا نه نیم ساعت که احیانا تمام طول سفر را به سبک و سیاق “زنان ویژه” در مک دونالد آمریکایی جشن و پایکوبی به راه انداخته بودیم .
همکار و همسفر آن روز ما نیز پس از سفر، در اتاقک اداره اخبار مجلس چشم در چشم همه، ساکت در گوشه ای می نشست و تند و تند چای و بیسکویت می خورد و اخبار مجلس را برای روزنامه “خود” تنظیم می کرد تا اینکه بلاخره این روزها از ” لاک سکوت “ بیرون آمده و ظاهرا در اداره اخبار ریاست جمهوری تند و تند چای و بیسکویت می خورد و جوابیه برای روزنامه های غیر خودی تنظیم می کند.
آری به همین سادگی ، کسی که آن روز در مکه و مدینه، جز خود و همسرش، کس دیگری را لایق دیدار خانه خدا نمی دید، امروز در نهاد ریاست جمهوری جز خود و پیر و مرادش احمدی نژاد، کس دیگری را صاحب این کشور نمی داند و چنان کمین کرده که انگار در رینگ بوکس، یا خط مقدم جبهه ایستاده و می گوید:
ـ “ما حریف خود را از سالهای قبل می شناسیم”
راست می گوید او روزنامه و همکار نمی بیند همه را دشمن و حریف می پندارد چه در کعبه باشد چه در کاخ ریاست جمهوری، “حریف”، هم مائیم که در عصر حاکمیت اصلاح طلبی هم زور بازو نداشتیم و او قادر بود هرآنکه را که مثل ایشان و هم مسلکانش نمی اندیشید مفسد فی الارض بخواند، و امروز هم در عصر حاکمیت اصولگرایی، آنقدر زورش زیاد شده که می تواند همان مفسدان دیروز را وادار کند تا علیه خودشان در روزنامه های خودشان تیتر بزنند: دروغ پردازی شرق علیه رئیس جمهور
اصلا از همان روزهای سکوت او و یاران یا لثارات و کیهان نویسش در راهروهای پارلمان و دولت پیدا بود که نوشتن علیه همکاران غیر کیهانی تنها در جریده خودشان ارضایشان نمی کند و قابل پیش بینی بود که اگر تنها یک صندلی در اختیارشان قرار گیرد باید جور دیگری حرص قدرت شان را ارضا کنند. اینگونه که در جای دیگری چای و بیسکویت بخورند و به جای آنکه در کیهان و یا لثارات بر علیه دیگرانی که مثل آنها نمی اندیشند بنویسند، در روزنامه های دگر اندیشان بر علیه خودشان بنویسند.
چه روزهای عجیبی است این روزها، به هر گوشه رو می کنی کسی دارد به خودش فحش می دهد ، کسی دارد بر علیه خودش حرف می زند، جمعی از روشنفکران و دگر اندیشان در صدا و سیمای جمهوری اسلامی بر علیه خودشان حرف می زنند جمعی دیگر در روزنامه ها بر علیه خودشان تیتر می زنند و مطلب منتشر می کنند و در مقابل جمعی دیگر دلشان خنک می شود ، ارضا می شوند، وضو می گیرند و به طواف کعبه می ایستند و خدا را بین خودشان قسمت می کنند. مبارک تان باشد این پیروزی! سور بدهید که توانسته اید تا دل دشمن دون پیشروی کنید و قبای تان را به میخ شرق آویزان کنید. من از همین الان قهقهه تاریخ را می شنوم که به زبونی من و سیاست و کیاست هنرمندانه شما می خندد!
آقای صفار ! من آزاد هستم؟؟

می دانم به کتاب “تحصن” و داستان ”تاج خار” مجوز چاپ دوم نمی دهند. کتاب سومم “من آزاد هستم” بیش از یک سال است که در اداره ممیزی کتاب وزارت ارشاد خاک می خورد و خواب مجوز می بیند. کتاب چهارم را خودم خرده عقلی به خرج دادم و زیر تیغ ستیغ صفار نفرستادم. ولی وقتی قرار باشد راجع به وضعیت نشر بنویسی و آه و ناله راه بیاندازی کافیست تا نگاهت به عکس گنجشکی زیبا از وبلاگ دوستی افتد و ببینی زندگی هنوز جریان دارد. ورنه در برابر حضراتی که یک گوش کوچک برای نشنیدن و در عوض یک دهان بزرگ برای حرف زدن و وعده و وعید دادن دارند، همان به که سکوت کنی و بگذاری آقایان تند و تند برایت خط و نشان بکشند و رسمی غیر رسمی تهدید کنند.
بگذار همه پیام ها بوی مرگ دهند ولی تو مدتی ساکت باش و به چشمهای نگران گنجشکی که نمی داند توان بلند کردن آذوغه اش را دارد یا نه نگاه کن. انگار قصه من و توست.
اما آقای صفار! وقتی به من که به اندازه خسی خرد و ناچیز هم در میان بزرگان ادب و اندیشه این کشور محسوب نمی شوم، به اندازه حبس چهار کتاب بدهکاری، حتما شانه هایت از بدهی به صاحبان فرهنگ و فکر این کشور، خیلی سنگین تر شده است که به بیراهه می روی و دنبال کودتاچیان خیالی در مطبوعات می گردی. نه؟ یا که همه این بدهکاری هایت را به حساب دفاع از اسلام و انقلاب می نویسی و از آن ها مایه می گذاری؟
من که به این “گنجشکک اشی مشی” نگاه می کنم و سکوت می کنم و دیگر هیچ نمی گویم تا همان گونه که می خواهید ، حرف گوش کن باشم و سیاه نمایی نکنم اما تو هم به خودت و هم مسلکانت نگاه کن تا مبادا ” دولت ” را با “کیهان”" اشتباه بگیرید و در این میان البته فراموش کنید که هم صنف مائید و باید هوادار ما باشید! چه خیال خامی!! می دانم. عیبی ندارد، خفقان می گیریم تا یک چندی تو به مرادت برسی.
پی نوشت
راستی، میان شما کسی هست که شفاعت! من و چهار کتاب مهجور افتاده ام را به درگاه صفار هرندی ببرد؟! یا باید دو سال دیگر صبر کنیم تا صندلی ریاست از صفار خداحافظی کند. تاریخ را به شهادت می گیرم که صفار رفتنی است، همانگونه که دیگران رفتند اما همین کتاب هاست که می ماند.
قصه ما قصه این گنجشک است که از روی ترس و احتیاج هسته خرمایی را که شهد و شیره اش را بزرگان خورده اند از پیش پایشان می دزدیم…

ما هم معتادیم
بعد از سالیانی یکی از دوستان، بخت اش باز شد و چشم شیطان کور و گوشش کر ، شوهرش هم دیگر “هشت ” اش گرو “نه” اش نبود و ما را هم خیالی نبود که اعداد و ارقام قرض و قسط ریز و درشت خانه و ماشین و شام شب عروسی اش را چرتکه بیندازیم و هی غصه اش را بخوریم ، تازه خیرش به ما هم رسید و حصه و نصیب مان همان کلید ویلای خانواده شوهرش شد تا بارو بنه بکنیم و سهمیه یک ماه بنزین تازه عروس که چه عرض کنم، تنها عروس جمع را یک روزه، لاجرعه سر بکشیم و روانه شمال شویم.
تمام راه غصه دار بودم که مبادا به نیمه راه نرسیده، رخسار زردم، خبر از سر درون دهد و قضاوت دوستانم نسبت به من عوض شود. در تمام توقف های زود به زود و مکررمان ، مدام پر از هول و هراس می شدم که مبادا وقتی توی کیف و ساکم پی چیزی می گردم ، از چشم و نگاه آنها در امان نمانم و هی نق زنند به عهد شکنی ام یا وقتی هم می زنم به گوشه ای دنج، گوشه لب کج کنند و ذهنیت شان نسبت به این همه شادی مضاعف و بالا و پائین پریدن های مکرر و غمگین شدن های زود به زودم به هم ریزد.
فقط بسته آدامس را از کیف بیرون می کشم و حواسم هست که کاری نکنم تا بعد از آن سر نشینان خودروی زپرتی مان در نصیحت باز کنند و تمام سفرم پر شود از دلسوزی و خیرخواهی دوستانی که مدام بالای منبر می روند.
آدامس هم نعمت بزرگی است در این وانفسای گیجی و گنگی که زیر دندانهایت با غیظ و غضب بجوی و لحظاتی را خلاص شوی از آن همه عذابی که رهایت نمی کند. اما وقتی انسان در قاموس بسیاری از انسان ها، تنها با قضاوت و پیش داوری معنا می یابد، چاره ای نیست جز مراقبت کردن از رفتار خود آن هم در سفر که معمولا همه کمی از “خود” فاصله میگیرند و میشوند باب طبع “دیگری”.
کم نگذاشتم و کم نگذاشتند همسفران این سفر کوتاه و با هر مه رقصنده بر فراز آسمان خیس جاده چالوس، دستهای ما نیز رقصید و با هر پیچ جاده اش، پیچ و تاب ما بود و باز دستهایی که بی سبب از دو سوی ماشین ، کش و قوس می آمد و از شلاق تند باران و باد هم به داخل ماشین نخزیدند. انرژی من اما تمام شده بود وپیشانی ام خیس عرق با این همه اما از ترس دوستانم لام تا کام حرف نزدم و با ترس به کیفم نگاه می کردم . دلم می خواست کم نیاورم و همچنان با فریاد بخوانم:
” ببار ای ابر بهار، در شبای تیره چون زلف یار…”
اما کم می آورم و ساکت به روکش صندلی ماشین خیره می شوم.
فکر و خیالم پر از چون و چراهایی می شود که اگرچه آنی رهایم می کند اما در درازنای جاده ادامه می یابد؛
مگر چه عیبی دارد که آدم ها را به واسطه آنچه که خودشان برای خودشان می پسندند ، بپذیریم و نه آنگونه که ما برایشان می پسندیم؟ و البته مادامی که آنچه آنها برای “خود” پسندیده اند ، آسیبی به “دیگری” نزند.
برای یک آن، احساس شجاعتم به تمامی حس های دیگرم غلبه می کند که بی هراس از پیشداوری و قضاوت همسفرانم، خودم باشم. مهیای هر گونه نگاه تند و عضب آلود دوستانم می شوم اما جمله ام به نیمه نرسیده همه از شکستن عهد اول سفر می گویند و:
- نمی شود، ما هم نمی کشیم که تمام این راه را فقط با داد و ساز و آواز و باد و باران راه سر کنیم، می زنیم کنار و چادر استراحت کوتاه که پهن شد ما هم بساط خودمان را پهن می کنیم.
رسیدیم به منطقه ای که می شود تا قبل از رسیدن به دریا ، خود بود و لمید، خاصه آنکه دیگر کسی برای دیگری خط و نشان نمی کشد، اصلا از ابتدا هم غلط بود که عهد ببندی در تمام سفر دست به تلفن همراه نزنی و قید هر آنچا در شهر و خصوصا پایتخت سیاسی اش میگذرد را بزنی. حتی شوهر تنها عروس جمع هم، با یک اس ام اس ما را به ترک اعتیادی اینچنین تشویق می کرد.
انگار همه قوم خویش های ما هم می دانستند که از این ماس ماسک کوچک همراه مان هیچ چیزی برنمی آید جز رسیدن اخباری از دنیای بیمار سیاست و کیاستی مهوع که ما برایش قلم می زنیم:
- شش عضو شورای مرکزی تحکیم در مقابل دانشگاه پلی تکنیک بازداشت شدند: بهاره هدایت، محمد هاشمی، علی نیکو نسبتی، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی و علی وفقی
باران با ضرباهنگ تندتری می گرید. صورت همه پر از دانه های درشت باران است. با این همه شرجی و چسبناک شده ایم.
- 18 تیر بعد از هشت سال زنده شد با تیر اندازی به دفتر ادوارتحکیم، به تعداد دستگیر شدگان امروز اضافه شد: عبدالله مومنی، بهرام فیاضی، مرتضی اصلاحچی، حبیب حاج حیدری، عزت الله قلندری و مجتبی بیات
استخوان هایمان یخ کرده است، باور کردنی نیست ، مگر چقدر از پایتخت تا اینجا فاصله است که از گرمای عذاب آور آنجا خبری نیست و باد سرد اینجا که بر پوست خیس ما می نشیند استخوانهایمان را می لرزاند و دندان هایمان رندانه ضرب می گیرند.
- ماموران نیروی انتظامی در حین انجام ماموریت و پلمپ کردن دفتر ادوار به عابران که مدام از هم می پرسند چه خبر است؟ اعلام می کردند که ” عملیات جمع آوری معتادان به مواد مخدر است متفرق شوید”
عجم می گیرد از گاوهای شکم گنده و شاخ بلندی که خوب یاد گرفته اند از شیب کوه بالا بروند و بچرند، بی آنکه بر سر عابران جاده هوار شوند.
پیام های کوتاه تمامی ندارد. گاو ها هم تند و تند از شیب کوه بالا می روند و عابران هم مدام و متصل از هم می پرسند:
چه خبر است؟ مبادا بیفتند روی سر ما!
ما نیز بالاخره پای بساط دلخواه خود نشستیم و حالا هر کدام سرمان توی لاک خودمان است ، کسی سر کسی داد نمی زند، که چرا سرت توی کتابچه است یا روزنامه چند تا شده چند روز پیش را دور بیانداز و لپ تاپ را رها کن. یکی می نویسد، یکی می خواند و دیگری تند و تند تایپ می کند و کسانی هم تند و تند از شهر آشفته پیام می فرستند. ما هم هنوز به نیمه مهم عهدمان وفاداریم که فقط بخوانیم و بنویسیم و تایپ کنیم اما پی هیچ بحث و فحص سیاسی را نگیریم . به سرمان نزند که توی مسیر چند ساعته جاده شمال همه داد و فریادهایمان را بر سر دولت اصلاحات خالی کنیم و دیگری دفاع کند و سفرمان بشود میدان مناظره حضرات چپ و راستی که این روزها سخت مشغول شال و کلاه کردن برای میهمانی بزرگ انتخابات هستند.
گاوی سر می خرد و ما از زیر این شیب لعنتی، تندی می جهیم و در می رویم. به بالا چشم می دوزیم و پرشتاب، بساط مان را جمع می کنیم تا از شر این بحث ها و دغدغه های اعتیاد آور و از احتمال آوار شدن گاوهای شاخدار شکم گنده بر سرمان فرار کنیم.
پایمان هنوز به پراید زهوار در رفته نرسیده ، نئشه می شویم و تمام پرونده اصلاحات و سکوت اصلاح طلبان در برابر کوی دانشگاه و نحوه برگزاری انتخابات و رسیدن به اینجایی که اینک ایستاده ایم را زیر و رو می کنیم. به دریا هم که می رسیم خنده هایمان بوی مرگ و اعتیاد می دهد.
کسانی که در ساحل هندوانه سرخ می شکنند ، وقتی سبد خالی ما را می بینند، لابد می فهمند که ما هم معتادیم. حتی اگر کسی به آنها خبرنداده باشد که جمعی از دوستان معتادمان را امروز در مقابل دانشگاه و دفترشان دستگیر کرده اند. حتما می دانند آنها دوز اعتیادشان بالا بوده است ورنه ترک برایشان آسان بود و امروز به آسانی قادر به ترک خاطرات تلخ هشت سال گذشته بودند. یا برایشان آسان بود تا بی درد و دردسر به ترک دغدغه هایشان برای میهن بپردازند و خیا لشان هم نپریشد که هم مسلک و هم محفل شان اینک در بند و زندان است.
چه معتادان حرفه ای و سختی بودند که بعد از این همه حقارت و سرخوردگی همپالگی هاشان، باز خودشان را به پای سفره خالی سیاست مردان کشور کشاندند و از اهالی آن، طلب کمک کردند تا تن رنجورشان از درد برهانند و به آنها برسانند آنچه طلب می کنند.
اما نرسید و اینک در گوشه ای دیگر، این معتادان بدبخت دراز به دراز افتاده اند و هیچ کس خبری از محل افتادن شان ندارد. آیا ما هم باید مصرف مان را کاهش دهیم از هراس آنکه خطر در کمین است یا همچنان نجوا کنیم:
خمار خبریم، ساقی کجایی؟
عابران هم با یکدیگر پچ پچ می کنند:
- نوبت جمع کردن معتادان دیگر نزدیک است!
آقای مرتضوی! از ما که گذشت پای کودکانت را قلم نکن
جناب آقای مرتضوی ! خوب نگاه کن! فقط عکس سمت راست را روزنامه هم میهن در صفحه نخست اش کار کرد، تو هم که نباشی سایه مهربانت روی سر همه ما هست، آنقدر که کسی جرأت باز گو کردن تاریخ را هم نداشته باشد تا بنویسد چاوزی که اینک در آغوش احمدی نژاد است، روزی در آغوش بوش و صدام هم لنز دوربین ها برایش زوم شده بود. و البته نه برای ثبت جرمی بلکه تنها برای فراموش نشدن در ذهن علیل تاریخ.
حتی در همین روزها بود که به احترام شما و زیر سایه سنگین حضرتعالی که هماره بر سر ما مستدام است، دیگر در صفحات هم میهن نمی دیدی که کسی همان عبارتی را که روزی نمایندگان مجلس همین سیستم در ماجرای پرونده زهرا کاظمی به کار می بردند ، تکرار کند و به جای واژه نا مأنوس قتل که روزی نقل محفل سیاست بازان بود، تنها نوشتند، “دادگاه بررسی فوت زهرا کاظمی” و هیچ توضیحی هم ندادند که چرا برای فوت یک خبرنگار باید دادگاه تشکیل شود.
برادر! غریبی نکن! کمی نزدیکتر بیا و بگو؛ مگر می شود یک شب خلقی شهر را چنین به آتش بکشند و ما همه عکس های آن شب را از صفحات روزنامه و خبرگزاری برداریم و باز به جای خلق ناخشنودی که صبح به دنبال پیگیری اخبار دیشب، سراغ ما سانسورچیان را می گرفت، شما از ما ناراضی باشید؟ از ما و جماعت ما حرف شنوتر کجای این کره خاکی سراغ داری؟ بگو تا شاگردی اش را با منت بپذیریم. اگر نه، بگو از تمام جهان بیایند تا ما برایشان مکتب و مدرسه برپا کنیم و رخت استادی به برکنیم که یاد بگیرند چگونه می شود گاهی چشم ها را بست و خبر ها را ندید و واژه ها را عوض کرد و مفاهیم را دگر گون ساخت و تیتر ها را به انتخاب دیگران نوشت و محور مصاحبه را با خط و مشی دبیر خانه ها تنظیم کرد و عکس ها را برای خوشایند بزرگان در صفحه چید و تند و تند تکذیبه ها را در بهترین جای روزنامه ها چاپ کرد و باز هم به ادامه راه امیدوار بود.
غریبی نکن. از ما مهراس. سن و سالی نداریم. مثل خودت جوانیم و همه امیدمان به چهار دیوار همین کشور است. نزدیک تر بیا و بگو مگر می شود، خودتان اجازه دهید کودک هم میهن نطفه اش بسته شود و بعد از چهل روز که کودک تازه پا گرفت، اینچنین آسوده حکم به سقطش دهید و بگویید که از ابتدا مراحل شکل گیری اش درست نبوده یا مراحل رسیدگی به پرونده اش در دادگاه ایراد داشته است و پس الان باید بمیرد… این اگر فرجام کودکی باشد که خودتان در به دنیا آوردن دوباره اش نقش داشته اید، جرم اهالی این خانه چه خواهد بود؟ سرپیچی از بخش نامه ها و تشویش ذهن همسایه ها یا برانداختن بنیاد خانه؟ اگر کودکی در برابر بخش نامه ها و باید ها و نباید ها سرکشی نکند ، آنوقت بهانه قلم کردن پایش چیست؟
نمی دانم مهربان حرف زدن با تو خوشایند دوستانم هست یا نه؟ نمی دانم التماس کردن به تو در مرام همکارانم می گنجد یا نه. ولی التماس می کنم به “براندازان” این میهن بزرگ خوب نگاه کن و ببین آیا ما که همواره ، واژه ثقیل ” برانداز ” را روی شانه های نحیف مان یدک می کشیم، بر انداز واقعی هستیم یا دیگرانی که یک شبه بنیاد خانه ای را تنها بر اساس اشتباه خود بر می اندازند؟ ما که شانه هامان زیر بار اتهام تشویش اذهان عمومی خم شده است به مشوش ساختن ذهن ملتی مشغولیم یا دیگرانی که ذهن ملتی را در اضطراب و تشویش توقیف و تحدید و تهدید نگاه می دارند؟
می دانم ورود به حریم خصوصی آدمها رذالت است و کار انسانهای مومن و شریف نیست، اما بگذار یک بار جسارت کنم این رذالت را به جان بخرم و وارد حریم خصوصی ات شوم:
برای کودکانت وقتی از خانه بیرون می روی، همانند همه پدر ها و مادرها خط و نشان می کشی که دست به کبریت و گاز نزنند. خب تا اینجای کار درست. اما اگر برگشتی و دیدی، بچه ها تمام چوب کبریت ها را چیده اند وسط خانه و دارند با آن ساختمان می سازند، یا بالای گاز را پارچه ای پهن کرده اند و روی هر شعله خاموشش عروسکی را صاحب خانه خاله بازی شان کرده اند، چه می کنی؟ به توصیه و نصیحتی دگر باره ، بچه ها را دور خودت حلقه می کنی یا از کوره در می روی و با همان کبریت های بی خطر ، خطر می سازی و خانه را به آتش می کشی به جرم آنکه کودکانت تمام این مدت، کنج این چهار دیوار و یک سقف کز نکرده بودند؟
از فرزندان بی گناهت به خاطر وارد ساختن شان به این نزاع شوم عذر می خواهم. چرا که می دانم رسم انسانیت نیست مایه گذاردن از حریم مقدس خانواده برای به نقد کشیدن تنها یک عضو آن خانه. اما چاره نبود تا اینگونه بگویم و لمس کنی که در تمام این مدت ما نیز خطری نبودیم، ما فقط با کلماتی که دیگر در قاموس ملتی بیگانه و نامفهوم است، بازی می کردیم. می گویی نه ؟ نمی دانم، شاید هم حق با توست و من زیادی بد بینم. ولی باز هم غریبی نکن و یک روز بیا در صف دراز پمپ بنزین یا همین متروی تهران. قرارمان هم بی خطر است. بیا و ببین بازی ما با کلمات نقل محفل است و مسبب تشویش اذهان عمومی یا بر هم زدن این بازی؟
از ما که گذشت، ولی به خانه اگر رفتی، بدان که کودکانت خواب همسایه های این سو و آن سوی را پریشان نکردند، دنبال بهانه نگرد که پایشان را قلم کنی و خواب هفت تا همسایه آن سو تر را هم بپریشی.
یا حق!
پی نوشت:
مطلب پاستوریزه ام در اعتماد ملی که تیترش این بود: “ در این خانه آیا بزرگی هست” ، ولی گفتند ممکن است تعبیر از بزرگ خانه، به تعطیلی این خانه منجر شودُ یعنی حتی سوال کردن در مورد بزرگ خانه جرم تلقی می شود؟ پس تیترش را عوض کردند تا بشود:
نفس هم میهن بند آمده ، پوپولیست ها می خندند!
مطلب امروزم در هم میهن با تیتر ” پوپولیست ها همیشه نمی خندند” را پس می گیرم، چون صدای قهقهه مستانه شان تا اینجا می آید و ظاهرا حالا حالا ها هم به ریش همه ما می خندند.
نفس هم میهن بند آمده و اینجا توی ساختمان روزنامه انگار خاک مرگ پاشیدند. همه اما بی سبب می خندند تا مبادا کسی دلشاد شود از اشکشان. تا مبادا ” سور عزای ما را به سفره نشینند.”
تنها کمی پایین تر در میدان ولیعصر نیز، هم میهنان بی وقفه بی این سو و آن سو می دوند بی آنکه بدانند نفس هم میهنی اینجا بند آمده است. به دستور حضرات تگرگ انقدر باریدن گرفت تا بلاخره سوراخ شد این سر لعنتی. اما همه اینجا می خندند تا مبادا….
هیچ وقت صورت محمد قوچانی را انقدر غمگین ندیده بودم با این که پشت این چهره پر تلاش و امیدوارش غم مرگ چند فرزند خفته اما او هم بی سبب می خندد.
عطریانفر مثل همیشه همه را دور خودش جمع کرده و با قاطعیت از رفع توقیف هم میهن حرف می زند.
همه آمده اند تا تسلیت بگویند، از شرق ، سرمایه ، اعتماد ملی ، اما کسی چه می داند فردا شاید روز عزای همه کسانی که امروز به تسلیت آمده اند باشد. نفس ایلنا که از هم اکنون به شماره افتاده و ضربان اعتماد ملی هم می گویند که تند می زند.
از دیروز دلم گرفته بود و انگار می دانستم که این تگرگ لعنتی سرمان را سوراخ می کند هنوز هم به ماندن روزنامه های دیگر امیدوار نیستم…
گزارش تصویری حجت سپهوند
باز مرتضوی از راز توقیف می گوید خبرگزاری فارس
کرباسچی منتظر تشکیل دادگاه می ماند خبرگزاری فارس
خداحافظ هم میهن مریم عزیز
ایلنا هم رفتنیست علی حق
کرکره مان را پائین کشیدند محمد جواد روح
هم میهن نمرد، پیام آوران مرگ مردند فرید مدرسی
رئیس ! این شماره هم میهن برای خودم محمد رحیمی زاده
هم میهن توقیف و ایلنا تعطیل شد فهیمه خضر حیدری
زنگ خطر برای همه روزنامه های اصلاح طلب محمد آقازاده
اگر اسطوره هم باشی این ته خط است لیلی نیکو نظر
وکیل هم میهن: توقیف روزنامه مبنای قانونی ندارد ایسنا
اگر یک کلمه بنویسید می دهم ریز ریزتان کنند مدیار
هم ما و هم میهن دردمند جمهور
از مشارکت تا هم میهن؛ از لغو امتیاز تا توقیف سیامک قاسمی
مسعود حیدری رفت تا ایلنا بماند خبرگزاری ایلنا
این تگرگ لعنتی دارد سرمان را سوراخ می کند
این روزها باران بخش نامه است که بر فراز ساختمان روزنامه ها و خبرگزاری های ایران باریدن گرفته است . مثل تگرگ می ماند، سر را سوراخ می کند اما همه یک گوشه ای کز می کنیم تا تمام شود، تا بند بیاید، نمی شود و هی سر خم می کنیم . نمی دانم تا کی.
وقتی بخش نامه ها می رسد به دفتر روزنامه یا خبرگزاری ، همه به هم نگاه می کنند ، ابتدا کمی نق و اعتراض و گلایه و گیجی و گنگی و سردر گمی ولی کم کم همه به پاکت خاکستری رنگی که روی آن با ماژیک سرخ نوشته شده ” آنی ” عادت کرده اند و اگر یک شب، معلمان مقابل مجلس تحصن کنند، یا کارگران جایی تجمع کنند و زنان را در مقابل دادگاه دستگیر کنند یا حتی اگر بیست پمپ بنزین در شهر آتش بگیرد، دیگر خودمان باید بدانیم که چند روز پیاپی پستچی می آید . با همان پاکت خاکستری رنگی که …
این تگرگ لعنتی دارد سرمان را سوراخ می کند . نکند زیر تگرگ حوصله مان برای انجام کارهای ساده روزنامه نگاری سر برود و هی سر خم کنیم .
دلم می خواهد دو کار را تجربه کنم. به عنوان یک روزنامه نگار. دق می کنم اگر نگویم که تا کنون هزار بار بر وسوسه دلچسب و هراس انگیز این دو کار فائق آمده ام اما نمی دانم چرا باز یک سر است و هزار سودای دیگر که بروم یا نروم؟ بنویسم یا ننویسم؟
هربار که وسوسه اش می آید ، دو دو تا چهارتا می کنم ، سبک سنگین می کنم و خودم را در قالب کسی که آن کار را انجام داده، فرض می کنم و هی کم می آورم و هی عقب نشینی می کنم. مهم نیست که آن دو کار انجام نشده چیست بلکه مهم آن است که به عنوان یک روزنامه نگار از انجام کارهای ساده ای که نه توهین است و نه تشویش و نه براندازی نرم یا سفت ، عاجزم و به گمانم این تنها درد من نیست که این روزها همین عجز و هراس ، همه ما را به سانسورچی های قدرتمندی بدل کرده که تنها به این شعر شاملو دل خوش کرده ایم و بس: ” بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار…”
شاید روزنامه نگاری در جهان سوم، یعنی همین که به نام خبرنگار ، نامت دهان به دهان می چرخد و جمعی به به و چه چه می کنند و جمعی مدام تکفیرت می کنند اما خودت می دانی که نه سزایت آن همه تقدیر مردم قدردان است و نه ناسزای همه آن کسانی که حاشیه امن شان هر از چند گاهی نا امن می شود. تنها خودت می دانی که داغ هزار کار ناکرده به دلت مانده ،تنها از هراس آنچه که می پنداری شاید بر سرت بیاید. و باز تنها خودت می دانی که در این خانه به دوشی های مکرر است که مجال آموختن و آموختن در یک فضای با ثبات نبود و روزنامه نگاران به جای کسب تجربه در فضای امن و رسیدن به روزنامه نگاری مدرن و تخصصی وارد بده و بستان های سیاسی و حزبی و اما و اگر های حاکمیتی شدند.
خنده دار است اما نه دور از واقعیت که پیش پا افتاده ترین کارها می شود رویای دست نیافتنی کسی که دلش نمی خواهد بی تجربه بنویسد. من از روزنامه نگاری پایتخت نشینی و تحریریه نشینی به همان اندازه بیزارم که از روزنامه نگاری فاقد پشتوانه علمی و تخصصی اما جمعی که به فن اش مسلح اند راه رفتن به دهکوره و جایی دور از پایتخت و یا خوابیدن لای کارتن و نشستن سر گذر را در شأن نمی بینند و جمعی که به تجربه استادند ، گرفتار آمدن در چارچوب منظم روزنامه نگاری تئوریک از حوصله شان خارج است .
به این هردو، خط قرمزها، باید و نباید ها،بخش نامه های مکرر از روابط عمومی ها و معاونت های نهادهایی چون وزارت ارشاد و شورای عالی امنیت ملی و وزارت اطلاعات و دادستانی و خلاصه نهاد ریاست جمهوری و چندین و چند دبیر خانه نهادهای دیگر را هم اضافه کنید، آنوقت برای روزنامه نگاری در چنین فضایی باید یک گور کند تا هر روز از هراس و اضطراب چند بار خود را در آن گور مدفون سازیم و پس از آن به همت آن پررویی ذاتی و امیدواری زائد از گور به در آییم و بار دیگر کاغذ و قلم به دست گیریم و رویا پروری پیشه کنیم.
مثل این روزهای من. دلم از روزنامه نگاری در عصری که روزی هزار بار از هزار اما و اگر می رهیم و عاقبت حاصل تراوشات این ذهن خسته می شود؛ چیزی که یا چاپ نمی شود یا خود آدم هم وقتی نوشته اش را می خواند چیزی از آن همه پیچیده گویی های در لفافه سر در نمی آورد، گرفته است.
برای ستون های حذف شده خودم مرثیه سرایی نمی کنم که از قضا برای ستون های چاپ شده غمگین می شوم که آیا اصلا کسی را میل به خواندن یک باره آن هست و اساسا روزنامه ها در فضای کنونی ما از آن جایگاهی که باید برخوردار باشند ، هستند؟
ما روزنامه نگاران ، جماعتی حرف گوش کن از ظن جامعه ایم و جماعتی سرکش از ظن حکومت. یعنی وقتی دبیر خانه شورای عالی امنیت ملی و معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد این روزها نامه هایی با مهر قرمز محرمانه روانه روزنامه ها می کنند ما مثل بچه های خوب حرف گوش می کنیم و دیگر در روزنامه هامان نمی نویسیم که معلمان زندانی در چه وضعیتی به سر می برند و از کنار تجمع کارگران و زنان و دانشجویان هم که می گذریم ، عرق سرد پیشانی را با گوشه آستین خشک می کنیم یعنی که از ما توقع پوشش اخبار و ضعیت هم صنفان خودتان را نداشته باشید این روزها هم که به دستور حضرات، اصلا به روی خودمان در روزنامه ها نمی آوریم که شبی در این پایتخت پمپ بنزین ها آتش گرفته شد و چه چه…
توقع به جایی هم نیست که از مدیران رسانه ها مان بخواهیم درست در شبی که همان نامه های معروف و آشنای همیشگی به دفتر روزنامه ها رسید، پنج یا شش روزنامه نه در مورد همان رخدادی که از نوشتن اش منع شدند، بلکه در مورد این منع شدن در صفحه نخست خود تنها به طرح پرسشی هماهنگ بپردازند. می گویند؛ ” این رفتارهای انقلابی دیگر جواب نمی دهد و آنها نیز یک شبه آن پنج یا شش روز نامه را با مهر توقیف ، میزبانی می کنند” و هر چقدر هم که ما بگوییم نه ، ممکن نیست تا این اندازه هزینه بدهند و برخورد مستقیم با چند روزنامه را به مصلحت نمی بینند باز هم به اندازه کافی مستند و مدرک دارند تا ثابت کنند که جماعتی را هراس از بستن فله ای نیست و چه و چه…
چه خوب که از هم جدا شدیم ، ورنه آتش می گرفتیم
دیشب که پمپ بنزین آتش گرفت تا صبح خواب های آشفته آتش بازی دیدم. چه کابوسی که در بیداری هم آتشش دامنم را رها نمی کند .
بنزین سهمیه بندی شد. اما چه خیال؟ ما که از هم جدا شدیم پس خیالت را هم بردار و برو .
اصلا اگر دیشب هم با من بودی کاری از دستت بر نمی آمد، چه خوب که نبودی و من هم از وقتی که نیستی زودتر می روم خانه تا کپه مرگم را بگذارم و با این برادران اراذل و اوباش شهر دهان به دهان نمی شوم که تو از دستم دق کنی.
باید زن باشی تا بفهمی. تازه این روزهای آخری، آفتابه به گردن اراذل و اوباش آویزان کردن هم ره به حال خراب من و همجنس هایم نبرد و تو هم که بودی باز آماج الفاظ رکیک بود که با پرتاپ شدنش به صورتمان دیگر شرم داشتیم چشم در چشم هم نگاه کنیم. می دانستم که تو حرفی نمی زنی و محال است که با بی چاک و دهان های شهر، دهان به دهان شوی اما می دانستم که مأمنی هستی برای آن همه نا امنی و همین که هستی خیالم راحت است که از سر خشم برافروخته و شهوت لجام گسیخته، دست درازشان به این راحتی ها به ما نمی رسد.
وقتی می رفتی یک دل سیر نگاهت کردم. خودت هم می دانی که تمام تنت پر از ناز و نوازش های من است. توی تاریکی میدان پونک آنقدر دورت گشتم و آنقدر برایت وراجی کردم که تمام خاطرات مشترکمان ته کشید و من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم جز خدا حافظی و…
چهار سال ، زمان کمی نیست، مهربانانه ،می گذاشتی لم بدهم و از ته دل کنارت اشک بریزم. یادت هست؟ علی داداش کوچیکم توی تهران به این بزرگی چه جوری مچمان را گرفت. آخر کی باور می کرد خیابان و پسکوچه های پایتخت به این بزرگی هم نتواند غصه های دل کوچک ما را پنهان کند و صاف بیفتیم توی چشم علی؟ خوب شد کج و معوج شدن صورتم را وقتی که برایت های هوار راه انداختم و گریه می کردم ندید. خوب شد که جنون سرعتم این بار به کارم آمد و خودمان را زدیم به کوچه علی چپ که یعنی علی را ندیدیم و او هم ندید که خواهرش صبح اول وقت جمعه توی خیابان دراز ولیعصر دلش گرفته است و با صدا و بلند گریه می کند.
تو هم که خیالت از های هوارم پریشان نمی شد. آخر عادت داشتی و شک هم نداشتی که اگر با دیدن گربه ای لنگ، کنار خیابان، جوی اشکم می جوشد و به این راحتی ها هم بند نمی آمد ، با یک ساندویچ “فری کثیفه” و سالاد سرد “سارا ” هم زود خر و خام می شدم و حالا نخند کی بخند.
انصافاْ چهار سال، چه حالی کردی با حال من دیوانه که هر چی داشتم خرج تو کردم. ماه به ماه ، نصف حقوقم تقدیم تو می شد تا بمانی و رفیق نیمه راه نباشی . حالت خراب بود ولی نه خرابتر از حال من که گاهی تو را فراموش می کردم. تشنه و خسته منتظر می ماندی تا از سر کار برگردم ، برمی گشتم اما خودخواهانه از خود می گفتم و هر آنچه که آن روز بر من رفت. حوصله خانه نداشتم، پا بودی تا پای کوه. حوصله نیمرو نداشتم همراه بودی تا شیشلیک شاندیزی دربند، حوصله تنهایی نداشتم، حوصله همه را داشتی و می گذاشتی همه بیایند یک امشبه را با هم باشیم تا هر جا که من گفتم. و هر جا که من می خواستم تو می بردی ما را.
چقدر همه به ما خندیدند که وصله هم نیستیم، غافل از اینکه تمام وصله پینه های تن کوفته ات همه حاصل بی مهری های من بود و نمی شد حالا که سر و لباسم یک کم بهتر از روزهای اول آشنایی مون شده ، برات قمپز در کنم و رفیق نیمه راه باشم و پی یار راهوارتر از تو.
راستی اگر تو نبودی نیمه شب چطور به جنگل لویزان می زدم؟ چطور از جنگل مردان چشم چران، جان و تن سالم به در می بردم؟ نه که بکشند و خون راه بیفتد، نه، ولی انقدر لیچار و لنترانی نثار آدم می کنند، آنقدر کلمات آلوده از تن آدم بالا می رود که آدم می خواهد بالا بیاورد ، هم خودش را ، هم جنسیت اش را که اینچنین روی چشم و زبان های هیز ، بالا و پایین می شود و به گند کشیده می شود.
به گمانم اگر دیشب تو هم با من بودی کاری از دستت بر نمی آمد، خوب شد که دو شب پیش، وسط میدان پونک پشیمان نشدم و پا سست نکردم و داد زدم:
”عباس آقا خیرش رو ببینین، چهار چرخش براتون خوب بچرخه. برای من که چهار سال خوب چرخیده.”
وقتی می رفتی یک دل سیر نگاهت کردم ، حالا که نیستی من که تنم آتش می گیرد از خط ممتد ماشین ها و توهین ها و تحقیرهایی که فقط مختص خیابان های اینجاست . تو چه ؟ مبادا تنت آتش بگیرد از خشم مکرری که شهر را به آتش کشید و این هم فقط مختص سرزمین خسته ماست.
زنانی که برای مردان سیاست ایران دردسر آفریدند
مطلب پاستوریزه شده ” اگر مسلمانی این است” را در هم میهن به این شرح نوشتم که سیاست ایران تنها با حضور چند زن می تواند از مسیر اصلی اش خارج شود و بگو مگوی این روند نیز قادر است دامن چند کشور دیگر را نیز بیالاید که از ایتالیا و مصر و ترکیه و آمریکا نیز در وصف زنان حاشیه ساز آنها و مردان دردسر ساز ما کم نشنیدیم.
***
تنها در فاصله زمانی چند ماه، چندین حادثه حاشیهای صدرنشین خبرها در حوزه سیاست داخلی و خارجی ایران شد که با تورقی کوتاه در صدر تا ذیل تفاسیر و تعابیر مربوط به این چند رخداد، آشکارا پیداست که چه بیهوده بر صدر نشستند و چه بیوقفه موج آفریدند و چه بیفرجام به ذیل رفتند، بیآنکه آن همه کش و قوس پدید آمده در بالاترین سطوح سیاسی و اجتماعی و گاه قضایی راهی برای ورود دگرگونه این اخبار به عرصههای عمومی بگشاید.
۱- شاید از منظر رسانهای، حرکات موزون زنان ترک در محضر رئیس میراث فرهنگی ایران وعدم ترک یا ترک دیرهنگام میدان منازعه ساز این بزم، قابلیت قرار گرفتن در حجم بسیار اخبار یک روز را داشته باشد، اما قرار گرفتن حواشی این رخداد در متن مذاکرات علنی و غیرعلنی مجلس شورا و هیات دولت و سپس کشیدن دامنه این مباحث به سیستم قضایی کشور، چه؟
آیا گسترده شدن دامنه این بحث تا این حد که چندین تریبون در بالاترین نهاد تقنینی و اجرایی، در راستای بیان دفاعیه یا شکواییه گشوده شود، از ملزومات سیاست ورزی است یا از ضروریات سیاست پیشگی؟
۲- شاید خبر برخاستن وزیر امور خارجه ایران از سر میز شام مشترکش با وزیر امور خارجه آمریکا در اعتراض به بانوی قرمزپوش ویولنیست، توانست بالیدنی غرورانگیز در سطوح مدیریتی تلقی شود، اما آیا به همان اندازه در عرصههای عمومینیز نشانی از بالیدن به بهرهگیری از فرصتهای پدید آمده در عرصههای خارجی برای تقویت دیپلماسی کشور یافت شد؟
۳- خبر بوسیدن دست معلم زنی که پیش از ابراز مهر رئیس دولت نهم، مهیا و ملبس به دستکش و ستر شده بود، اگر چه سهم بسیاری در رسانههای منتقد دولت نیافت اما به هر تقدیر در صدر بگومگوهای سیاسی نشست و حتی روزنامههای همسو نیز بیاما و اگر از کنار آن نگذشتند.
درست در روزهایی که باید ابعاد پیدا و پنهان اعتراض معلمان و نحوه مواجهه دولت به این اعتراضات بررسی میشد، گسترده شدن دامنه این بحث تا این حد که چندین سرمقاله به تنظیم دفاعیه یا شکواییه برآیند، چه توجیهی میتواند داشته باشد؟
۴- عاقبت خبر دست دادن خاتمی با زنانی در ایتالیا نیز بیشتر از اهداف و دستاوردهای خود این سفر به عرصههای عمومی رهیافت و بار دیگر ذایقه سیاست مردان، مزه شیرین بگومگوهای حاشیهای را به مزه تلخ پیگیری وعدههای به زمین مانده ترجیح داد.
و اما در هر چهار رخداد این چهارماه و رخدادهای مشابهی که گویی تنها مختص فضای سیاسی ایران است تا سیاست مردانش را به واسطه حضور یک زن یا حرکات موزون در میدان سیاست از گردونه سیاسی طرد یا تخریب کنند، یک نکته مهم نهفته است که جملگی حادثهسازان و در کنارش تمامی حاشیه پردازان از آن مغفول ماندهاند و آن در کنار گود ایستادن و نیش تا بناگوش برای آنکه در گود افتاده، باز کردن است ، بیآنکه بدانند دیر یا زود باید «بیهیچ خندهای بر لب، نوبت خویش را انتظار کشند.»
تاریخ در برگهای سیاست این سرزمین چنین نگاشته شده که در همین، چهار ماه، معادلات سیاسی کشورمان تنها به واسطه چهار زن از مسیر اصلی خود خارج شود و به همین راحتی آنجا که باید صحبت از میراث فراموش شده عرصه «فرهنگ» و مشکلات به جا مانده «فرهنگیان» و فرصت از دست رفته در عرصه «سیاست خارجی» و«گفتوگوی تمدنها» باشد، همواره نقد و نفی حرکات موزون یک زن ترک و آهنگ ویولن یک زن غربی و دستکشهای یک معلم زن و دستهای زنان ایتالیایی سخنوری میشود.
شگفتا که در این رهگذر هیچکس را یارای زدن مهر پایان بر برگههای ثبت تاریخ با این سبک و سیاق نیست تا آیندگان بخوانند و نخنددند بر تائیدیه ها و تکذیبه هایی از این جنس!
اگر مسلمانی این است…
چهار ستون اسلام اینجا متزلزل است، چه آن روز که سیاستمردان اصلاح طلب و اصولگرا، به گاه حرکات موزون زنان نیمه برهنه و نا مسلمان در سفرهای سیاسی، با سرعت سیصد هزار کیلومتر در ثانیه، عرصه را تر ک نکرده اند و چه امروز که رئیسان جمهور اصلاح طلب و اصولگرا زنان پیر و جوان را با دستکش و بی دستکش به دست دادن و در آغوش کشیدن فرا خواندند.
اینجا ایران است و پایه های اسلام هماره در حال لرزیدن ، چرا که مردان سیاست را نه کاهلی و نه جاهلی و نه نادیده انگاشتن اصول و مبانی سیاست ورزی، بلکه تارمویی، دستی، رقصی یا عکسی می تواند از هستی ساقط شان کند.
هرگز میندیشید که معیار سنجش توانمندی مردان سیاست این سرزمین، به توانمندی شان در رعایت موازین حقوق شهروندی و بشری یا متعادل و متوازن ساختن منابع در آمد با هزینه یک زندگی عادی بسته است، نه ، کافیست تا میان شانه های آنان و شانه های زنانی که از قضا آنان نیز برای سیاست ورزی و گاه مهرورزی فرا خوانده شده اند ، فاصله اندک باشد، آنگاه به همین آسانی غوغای بسیاری در خواهد گرفت و ملاک لایق بودن سیاستمداران به عایق بودن حائل میان شانه های آنان با غیر محارم بستگی پیدا می کند.
حال چه فرقی می کند، زنی که فرا خوانده شده برای مهرورزی و دست بوسی از قبل مهیا شود و دستکش و روکش بر محل تماس بگذارد یا زنی که برای سیاست ورزی و گفتگو آمده ، بی دستکش و روکش، دست مردان سیاست مان را لمس کند، در هردو صورت تمام بلایا و فجایای آن روز و روزهای بعد را به آسانی می توان در اینجا به فراموشی سپرد و تنها آویزان پایه های اسلام شد تا مبادا بلرزد و دنیایی را بلرزاند.
اینجا ایران است و سیاستمردانش اعم از چپ و راست، گوشهایی تنگ و کوچک در متن دارند و دهانی گشاد و بزرگ برای حاشیه هایی بس مضحک! کافیست تا یکی در راس، دست زنی را ببوسد یا لمس کند، آنگاه قطعنامه ای هم علیه کشور صادر شود، توفان گونو هموطنان مان را خانه خراب کند، احتکار بنزین از هراس گرانی خانه هایی را به آتش بکشد و یا مردانی در حراست دانشگاها به دختران تجاوز کنند، به همان اسلامشان قسم ، هرگز این دهان های گشاد به این اندازه مرثیه سرایی نمی کنند.
آیا با دیدن بوسه احمدی نژاد بر دستکشهای معلم پیرش یا دیدن رقص دخترکان ترک در محضر مشاعی میراث فرهنگی و یا برای دست دادن خاتمی با زنان ایتالیایی باید خون گریست؟ یا برای بوسه مرگ بر پیشانی آسیب دیدگان گونو و رقص الفاظ رکیک مردان این کشور مسلمان بر تن زنان رهگذر یا برای دست دادن فقر فرهنگی با فقر اقتصادی که حاصلش تردد جماعتی عصبی در جای جای این کشور نا امن است که حتی از درک ساده چراغ راهنما یا احترام به عابر پیاده عاجزند؟
روزنامه ها پر است از دفاعیه و شکواییه و تکذیبیه ی حضرات که یکی دست بوسی را به رسم انسانیت ، دیگری دست دادن را نماد مدنیت و آن یکی ترک مراسم رقص را نشان مسلمانیت می داند و هواداران خرد و کلان نیز تند و تند صفحه سیاه می کنند در ستایش گام یکی و در نکوهش نام دیگری.
شریعت مداری کیهان و فاطمه رجبی الهام یک روز می بالند و روز دیگر می نالند از بوس و کناری که اربابان سیاست نثار خلایق می کنند. ابطحی و خرازی هم برای آنکه پیر و مرادشان از انگ و اتهام لرزاندن پایه های اسلام در بلاد غرب، قبا و عبای سالم به در برد، تند و تند تکذیبیه تنظیم می کنند و روزنامه ها با همان قدرتی که باید از ابعاد پیدا و پنهان مذاکرات هسته ای و معادلات چند مجهولی معضلات اقتصادی بنویسند ، از ابعاد پیدا و پنهان دست دادن و دست بوسی و پایکوبی این و آن ، تحلیل و تفسیر ارائه می دهند.
همه جا امن و امان است و هیچ زلزله ای هم در کمین ایران نیست جز زلزله ای که خود آقایان هر از چند گاهی برپا می کنند و چهارستون اسلام را می لرزانند و پس لرزه هایش دل و دین ما را می برد.
اگر مسلمانی این است که هر بار درد ملتی فراموش شود و جملگی سیاستمداران مشغول نگهداری چهارستون اسلام باشند، چه خوب که….
اگر مسلمانی این است که مسلمانان هر بار در گوشه ای کمین کنند تا اگر دستی یا پایی بر دستی یا زمینی ضرب گرفت ، مسلمانان دیگری نیز بر طبل رسوایی آنان ضرب بگیرند ، چه خوب که….