• خانه
  • تماس

یک خداحافظی کوچولو و یک دلتنگی بزرگ

                             اتاقم اینجا پر از شب است

بضاعتم آنقدر زیاد نیست که برای یک دوره کوتاه آموزشی این همه هزینه کنم و بعد با پرسه های دلچسب در فضای وبلاگستان فارسی، هر آنچه یاد گرفتم از سرم برود و باک و خیالم نباشد. اعتماد به نفسم هم  آنقدر زیاد نیست که در گوشه ای امن بنشینم و از فضای نا امن ایران عزیزم در فضای مجازی و بدون خط قرمز وا اسفا سر دهم و صدایم بلندتر از همه باشد.

می دانم اگر همین فضای مجازی هم نباشد اینجا نفسم به شماره می افتد از دلتنگی اما وقتی هست هم نفسم می گیرد اگر نیایم و ساعت ها چشم ندوزم به سلامی  و نشانی و گاه نیشی از هر آنکه نادیده دوستش داشتم در این چند ماه کوتاهی که به این خانه میزبان و میهمانش بودم.

یاری ام کنید که این وداع ، تلخم نیاید. و البته مهمترین انگیزه بدرودم، پرهیز از کنج عافیت نشستن در اینجا و شاخ و شانه کشیدن برای عافیت طلبان آنجاست. بگذار این چند روز نیز بگذرد و برگردد آن روزهایی که پس از نوشتن هر مطلبی در این فضا، تمام درهای خانه را محکم ببندم  و چشمم به پنجره تا صبح بی خواب بماند، مثل همان شب که به سردار احمدی مقدم، ” خیالت راحت ” گفتم و نیمه شب خیال خودم و چهار دوست دیگرم در روزنامه پریشان شد که حتما یادشان هست. یا مثل آن روز که برای برادر مرتضوی نوشتم که اگر  کودکانش دست به کبریت نزدند خودش خانه را به آتش نکشد و بعدش تا صبح از هراس آتش گرفتن خانه ام نخوابیدم.

وبلاگستان آزاد تر از فضای روزنامه است و بلاخره روزنامه خط قرمزهای خودش را دارد که چه دور باشی و چه نزدیک ، خط قرمزها سر جای خودشان هستند و می توان از اینجا هم نوشت و خیلی هم غصه نخورد که هوای آزادی نوشته هایم را با گذشته متفاوت می کند. به هر حال برای من اگرچه  بر می گردم – حتی اگر کسی منتظرم نباشد-  شاید وداع با اهالی این خانه مجازی، تمرین سختی باشد.

می دانم بازدید کنندگان این خانه از حیرت هر روزم بی خبر نبودند و خوب می دانستند که آمار بالایشان  بیش از آنکه مغرورم کند، مسرورم می کرد و لینک و انتشار مطالب اینجا در سایت ها  و وبلاگ ها و روزنامه های محلی نیز بیش از آنکه پر توقع ام کند، پر انگیزه ام می کرد، حضورشان را قدر می دانستم و قدم رنجه هایشان را بزم می پنداشتم و نیشی اگر بود را نوش می یافتم و هر روز به روزهای تنهایی ام یاری نکو را می افزودم. آخر اینجا خود خودم بودم و شاید از این رو بود که  هر که آمد هم دیگر نرفت و ماندنش بار مسئولیتم را سنگین تر کرد.

و اما حالا که خودم می خواهم بروم، می توانید مثل همیشه بشنوید صدای گریه هایم را، آخر هیچ وقت خجالت نکشیدم از شما، چه آن روز که از  دستفروشی آقاجانم  گفتم و سر شکستگی های پس از  ازدست دادن شغل اش و چه امروز که پر رویی کردم و خودم را با آقای خاتمی مقایسه کردم و سختی‌های نشستن پشت میز اعتراف.

پس امروز نیز  خیالی نیست اگر بگویم هنوز نرفته، دلتنگم ، هنوز نرفته گریه دارم و  هراس که مبادا دلم در این هوای سرد و   میان صورت های سردتر اینجا یخ کند از تنهایی، اصلا خجالت نمی کشم اگر بگویم گاهی برایم دلتنگی کنید که من یک نگاه برآشفته و سر برگرداندن گاه به گاه دوستان و نادیده گرفتن و طعنه زدن‌های شما را به صد ناز و کرشمه اینجا نمی‌فروشم. پس گاهی، فقط گاهی اگر حس و حالی بود، برایم دلتنگی کنید چون من همیشه دلتنگ تان هستم.

 

۲۱ مرداد ۸۶ | گاه نویس | ۵۰ نظر

آقای خاتمی! اعتراف کن، اعتراف خوب است

                                           

هیبت قاضی از پشت میز بلندش پیدا نیست آنچنان که جثه لاغر من هم میان این دو مردی که به همراهی آمده اند، پیدا نیست . یک طرفم، وکیلی که انجمن صنفی برایم گرفته، نشسته و طرف دیگرم آقای کاوه قایم مقام اصغرزاده مدیر مسوول وقت روزنامه همبستگی.

 برای یک مقاله احضار شدم اما در مورد همه چیز پرسش شدم به جز همان یک مقاله، خب حتما جلسات بعد و در مراسم و مراحل تفهیم اتهام بعدی می رویم سر اصل مطلب، اما نرفتیم سراصل مطلب و همینطور در فرع غلت زدیم و هی از زمین و زمان و ریز و درشت خانه و کاشانه و همسایه و لباس و اقوام و تنهایی و اجاره نشینی و در آخر اینکه مگر می شود دخترکی تنها باشد و …. حرف شنیدیم و حرف زدیم. مثل همیشه که موقع ترس، از قضا صدایم بالا می رود ، صدایم بالا رفت. آخر اولین بار بود که کلمات نا مأنوسی را از زبان او که باید “تقوی” در  قضاوت پیشه می کرد، می شنیدم آن هم در محضر دو مرد ، همه دوستانم آن روز پشت در نشسته بودند و صدای بلندم را می شنیدند و لابد به جسارتم می بالیدند اما هنوز از در بیرون نیامده چنان های و هوارو زاری و ناله ای  راه انداختم که دیگر کسی روی بالیدن به این همه ضعف و چشمه اشک به راه افتاده را نداشت.

وزنی نداشتم نه خودم و نه کفش و لباسم  ونه فکر و اندیشه و عملکردم. حالا در نظر بگیرید کسانی که هم خودشان و هم عقبه فامیلی و تحصیلی و اندیشه ای و سیاسی شان به اندازه تمام اصل و نسب و قوم و خویش و فامیل و ولایتم  می شود، چقدر جدی گرفته شدند و پای همین میزها نشستند تا شانه هایشان اتهاماتی از همین جنس و البته سنگین تر و پربار تر را تحمل کند.

جرم همه در نهایت به یک جا ختم می شد آنچنان که چشم همه متهمان هم در نهایت به جا  دوخته می شد تا شاید از همان یک سو ندایی آید و تلخی این همه اتهام را چه بسا به کام شیرین نشاند.

آری آقای خاتمی جرم همه تو بودی  و حمایت از تو . در تمام آن سالهایی که تو آمدی و دیگران برگ سفیدشان را به نام تو نوشتند از این دست اتهامات بود و از این دست میزها برای به قضاوت گذاردن شان بسیار چیده شد. یکی در رسانه و دیگری در وزارتخانه و دیگری در مجلس و باز دیگری در جنبش دانشجویی و باز دیگری در کنفرانسی و دیگری در فضای مجازی و دیگری در نهاد های غیر دولتی و همینطور به هر سو که رو می کردی ، هر کسی که گره لباسش به دامن عبایت دوخته شده بود، تند و تند گره اش باز می کردند و می بردند و او می رفت و باز خواست می شد و باز جویی می شد  و بی آبرو می شد وبر کنار می شد و خیلی هم رو داشت سری به نشان درد تکان می داد دوباره جان می گرفت و گاهی در میدان می ماند.

حتما یادت هست که چقدر دانشجویان و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان  … اصلا از این ها بگذریم ، حتما یادت هست ، چقدر مسافران کنفرانس … نه از این ها هم بگذریم ، قطعا از خاطرت نرفته چقدر نمایندگان فاقد” صلاحیت” مجلس همراهت… البته  از این ها هم می شود گذشت اما خب خودت که بهتر دیدی چگونه نزدیک ترین کسانت در کابینه را هم به جای نقد اندیشه، نفی اخلاق کردند و حتما باز هم خودت بهتر از ذهن ناقص ما می دانی که چه کسانی که در این سالها نامشان به نام تو گره خورده بود خرد و خفیف و خوار پای میز هایی نشستند که از آن سوی میز یکی تند و تند قصه و حرف و حدیث از شکستن حریم اخلاق و ترویج فساد و بی بند و باری  می زد و به همان سرعت هم همه به بی اخلاقی شان اقرار و اذعان می کردند.

حالا هم انگار نوبت شماست. خب چه اشکالی دارد بنشین پشت همان میز یا شاید هم یک میز بزرگتر و بگذارنجات دهندگان اخلاق و انسانیت، حسابی از حد و حدود اخلاق و دیانت  پاسداری کنند و  نگذارند چهارستون  اسلام در ایتالیا یا هرجای دیگری که می پندارند، بلرزد. سخت است؟ خب همه می دانند که سخت است، مگر می پنداشتید کسانی که همه تحلیل ها و تئوری های علمی و اصولی شان  برای تحقق دموکراسی و ترسیم رعایت حقوق بشر خلاصه شد به حضور در مراسم رقص و کندن لباس از تن حضار، و خوردن شام در رستوران آمریکایی و گرفت عکس با فلانی و هزار یک اتهام از این دست، برایشان راحت بود که به منادیان و منجیان دین و اخلاق حساب پس دهند؟

نکند به خیالت ، خیال اهالی رسانه و دانشگاه و نهاد های مدنی که  هر بار متهم به ترویج فساد و فحشا و همجنس گرایی و بی بند و باری و اوباشی گری و باز هم هزار و یک اتهام از این جنس شده اند، هرگز آزرده نشد یا مبادا فکر می کردی برای نمایندگانی که به جز بی اخلاقی و بی اعتقادی به دین کمی هم اتهامات دیگر در پرونده رد صلاحیت شان بوده، خیالی نبود که تند و تند  نطق کنند و بگویند : من علی، نقی یا تقی ، ” مسلمانم”.

نه آقای خاتمی آنقدر ها هم راحت نبود، همه هر روز تا بنا گوش سرخ می شدند و شرم داشتند که به جای نقد مبانی  اصول و اندیشه شان ، باید برای فلان همسایه و فلان همکار یا شامی که فلان روز با نسوان گروه شان خورده اند، بنشینند این سوی میزو حالا یا تکذیب کنند که با کسی دست نداده یا با کسی شام نخورده و یا بپذیرند و بعد ساکت شوند از هراس اینکه مبادا یک روزاحیانا ذهن بیمار جامعه هم او را برای کشف  یک شام و یک سلام و یک دست دادن نا  به هنگام، قضاوت کند. با این همه اما آنها کجا و شما کجا ؟

 

بی شک میزی که طلاب حوزه علمیه قم خواستار چیدنش در دادگاه ویژه روحانیت شده اند، برای کسی که منادی گفتگوی تمدن ها بوده و هست ، آنقدرها هم بزرگ نمی نماید. نگذار این همه همراهانت به دفاع نیمه از شما برآیند و احضار شما به دادگاه ویژه روحانیت را توهین به شأن و جایگاهت بدانند. شأن کدام یک از آنان که دو سوی میز نشسه اند نازل خواهد شد؟

 باور کنید خیلی هم  ترسناک نیست فقط یک کمی خیس عرق می شوی و از خجالت سرخ می شوی، شاید هم آن  لحظه،  کمی دست و پایت را گم کنی  یا اصلا باورت نشود که در آن سوی میز یکی  با جدیتی وصف نا شدنی در صدد اثبات و بررسی زوایای  دست دادن یک مرد مسلمان با چند زن است و شما مجبوری مهمترین و بزرگترین و محوری ترین مشکلات فراروی کشور را در گفتگوی چند ساعته این جلسه و توضیح و تشریح فشرده شدن یک بازو یا چه می دانم مماس بودن بدن یک مرد به بدن نیمه عریان یک خبرنگارخلاصه کنی.

 

آقای خاتمی استقبال کن از تشکیل دادگاه و بگذار این آقایان هم به وظیفه شان برسند. اما اگر فکر می کنی نشستن در دادگاهی که پیش ازاین  خیلی ها در آن نشستند و در مورد حد و حدود و فاصله میان خودشان و زنان نامحرم حساب پس داده اند در شان شما نیست ، حداقل بگذار ما،  این  بار از برادران طلاب در حوزه علمیه قم حمایت کنیم  و تشویق شان کنیم که هر چه زودتر برای نجات اسلام از وهنی که  یک روحانی دچارش کردهُ دادگاه را برگزار کنند.

 آقای خاتمی ! به گمانم  اگر خود ازبرگزاری  این دادگاه استقبال کنی همه کسانی که بی شما، روزی پشت همین میزها نشستند و تحقیر شدند و عرق ریختند و سرخ شدند و خجالت کشیدند، با شما خواهند آمد . آخر میل به انتقام شان کجا بود؟

پس تردید نکن ، پیشانی جلو بیاور تا داغ کنند برآن هرآنچه که در تمام این سالها بر پیشانی دیگران داغ کرده اند. اعتراف کن همانگونه که در این سالها دیگر هم اندیشانت اعتراف کرده اند.اعتراف کن اعتراف خوب است و  ملت دلش برای اعتراف همه کسانی که در این سالها چنین کرده اند ، می تپد. بگو برایت وکیل هم بگیرند ، با مشاور یا معاونت هم برو دادگاه ، بگذار در دو طرفت بنشینند، خوب است گاهی جلوی عصبانیتت را بگیرند و آرامت کنند و بیرون هم اگر آمدی  عیبی ندارد که کمی اشک بریزی.

 

۱۹ مرداد ۸۶ | سیاسی | ۵۰ نظر

گورکن ها چه آسوده می خوابند این روزها!

دیدی ” هم میهن “ ! “کار”  “شرق” هم زار شد؟

یک ماه هم انگار نشده است، سه رسانه یک جا مردند؛ هم میهن، خبرگزاری کار و شرق . درست مثل  مردگان سقوط های پیاپی هواپیما . یادتان هست در یک سال چهار هواپیما از آسمان ایران سقوط کرد و برای مردگان آن پرواز ناتمام چهارمی ، دیگر هیچ کس نای نالیدن و مویه کردن نداشت؟ گورکن  آن شب چه کیفی می کرد وقتی می دید کسانی که به عزا آمده اند، دیگر زار نمی زنند و سرش را نمی برند. گورش را کند و مشتی خاک ریخت و شب که به خانه رفت نیازی نداشت که زنش برایش استامینوفن بیاورد.  گورکن ها  آن شب چه آسوده خوابیدند.

آهای گورکن ها ! با زن تان  قرار  یک دیزی جانانه در کوهای اطراف تهران را نهایی کنید، بگویید مسکن و آرامبخش لازم ندارید . ما دیگر سرتان را درد نمی آوریم. آخر به مرگ عادت کرده ایم.

۱۶ مرداد ۸۶ | گاه نویس | نظرات

از تاکستان تا انگلستان؛ از آواز تا اعدام

 

تب دارم. دماسنجم کار نمی کند تا حداقل بفهمم چقدر تب دارم… می دانم  که از دست  آسمان اینجا هم برای این تنگی نفس لعنتی ام کاری بر نمی آید، پس چرا بیرون بروم ، خب می مانم همینجا، کلی پول بالای این لحاف و تشک و بالشت دادم.

اصلا به گمانم حسابدار هم فهمیده بود که انگشتهایم برای محاسبه همه آن پوندهایی که از کیف دستی  ام بیرون می کشم ، کم است،  انگشت های همه  آدم های این مغازه عجیب و غریب را هم اگر روی هم بگذارم، باز هم کم است   پول دوتا مقاله ام می شود ، یک کاسه و یک بشقاب به اضافه یک سطل آشغال و دو قواره پارچه گل منگلی که بیاندازمشان روی تخت و تشک.  چانه هم که نمی شود زد تا از کنارش یک قاشق و یک چنگال هم در بیاید، پس پول یک مقاله دیگر هم برای قاشق و چنگال و چاقو و لیوان و یک چراغ مطالعه کوچولوی صورتی.

حال هرچقدر هم بخواهی جلوی ” کاترینا” و  ” سن من فا” و ” تا مو کو” و ” لین ” و بقیه دخترها و پسرهای  چشم بادومی کم نیاوری و همپای آنها گلدان و شمعدان و جعبه های جینگیل فینگیل هم برای طاقچه اتاقت بخری ، نمی شود،  هر پوند نزدیک به دو هزار تومن ما می شود هر بار که این ماسماسک های دیجیتالی را برای سوار شدن اتوبوس خوابگاه تا دانشگاه به دستگاه می زنی با هر ” بیب” ، دو هزار تومان از آن خالی می شود .  برای  یک مسیر کوتاه از ولیعصر تا هفت تیر را اینجا باید دوهزار تومن ناقابل تقدیم کنم تا برسم به کلاسی که قرار است در آن زبان اینجا را یاد بگیرم تا بیش از این غریبه نباشم و مثل امروز کم نیاورم در دفاع از کشورم!

انگار نه انگار که اینجا یک کلاس ساده زبان است  آمار کل جمعیت کلاس در این ساعت می شود ده نفر. حال چه اتفاق خاصی رخ می داد که معلم جوان کلاس با چشمهای روشن و موهای روشن تر از چشمش، تو این جمع اندک، کمی هم سر به سر ایران ما بگذارد نمی دانم فقط می دانم که من اینجا را باسازمان ملل اشتباه گرفته بودم و تنها  یک هاله نور کم داشتم تا جماعتی را از گمراهی برهانم و به راه راست هدایت شان کنم.

طنز قصه اینجاست که او سر به سر ایران هم نگذاشت، تنها هوس یک شوخی بی مزه با آقای رئیس جمهور کرد و من هم انگار به پدرم فحش داده باشند ، تند و تند فتوی و بیانه صادر می کردم که چنین است و چنان نیست.

ماجرا از این قرار بود که برای توضیح جمله های شرطی نیاز به مثال داشت تا بگوید مواردی که امکان پذیر  هستند  چه قواعدی دارند و مواردی که ناممکن هستند ، چگونه اند ، از ژاپنی ها  و چینی ها و ایتالیایی ها  با مثال هایی برای کشورشان گذشت تا رسید به قبرس و آذربایجان و ایران و گفت:

” اگر من به ایران بیایم ….

برای تکمیل این جمله نیاز به یک جمله امکان پذیر داشت و تنها با کمی مکث گفت:

“اگر من به ایران بیایم ، رئیس جمهور شما مرا خواهد کشت.”

نه، انصافا اگر شما جای من بودید، به رخ نمی کشیدید که همین رئیس جمهور ما برای اسرای نظامی شما چه مراسم بگو و بخند و بدرقه ای تدارک دید که هنوز هم سر کوفتش را در داخل می خورد و از ریز تا درشت کشور وقتی یادشان می آید فریادشان می آید که حالا هاکوپیان و میز تنیس و بساط آجیل عید به کنار،  آنهمه ذوق و شعف و شال و کلاه شخص دوم کشور به همراه اعضای هیات دولت برای  بدرقه پانزده سرباز انگلیسی آن هم با اهالی کابینه دیگر چه بود؟

شما بودید به رخ نمی کشیدید که ……

ولی به رخ کشیدم  و به رخ  کشیدند که چگونه “ممکن” است جمعی با سنگ به جان یک زن بیافتند و آنقدر توی چشم و دهان و سرش  سنگ و کلوخ بزنند تا خیالشان راحت شود که دیگر  مرده است؟

به رخ کشیدم و به رخ  کشید و بقیه نیز تند و تند سوال پیچم کردند. چقدر هم سوال ها ساده بود درست مثل سوال های سباستین :

ـ خب دو نفر که با هم رابطه جنسی داشتند چه ربطی به دیگران دارد که برایشان سنگ پرتاب کنند مگر این یک مسله خصوصی نیست؟

چه خوب که هنوز انگلیسی را آنطور که باید ، نمی دانم و همه لکنت زبانم را گذاشتم به حساب همین و چه بد که سرکشی کردیم و خبر سنگسار یک نفر در تاکستان را در رسانه هامان کار کردیم و حال اینجا در انگلستان  مثل پتک می خورد روی سر خودمان. می دانم دارم هذیان می گویم ولی بگذار بگویم ، به گمانم برای تب خوب است. آرام می شوم؛ کاش مثل مصلحت اندیشان اصول گرای  خودمان اصلا صدایش را در نمی آوردیم و حتی وقتی سخنگوی قو قضاییه هم در مورد سنگسار حرف زد ما آن یک تیکه را قیچی می کردیم و می انداختیم توی سطل آشغالی که قیمتش اینجا به اندازه یک مقاله من است.

از کلاس درس امروزمان هیچ سر در نیاوردم که گرامر و دستور افعال و اعمال ”ممکن” و “نا ممکن” چگونه است . می گذارم اتوبوس این انگلیسی هایی که اصلا مهرورزی بهشان نیامده ، دوهزار تومن از پول بی زبانم را ببلعد . صاف می آیم  خوابگاه ، پشت کامپیوتری که سطل آشغالش پر از مقاله های پس فرستاده ام از ایران است. دماسنجم کار نمی کند، تب دارم.

تند و تند سرفه می کنم و اتاقم آنقدر کوچک است  و دیوارها آنقدر کم فاصله اند که از صدای سرفه من خسته می شوند  و  داد می زنند، شاید هم انعکاس صدای من است و دیوار ها  دارند با من سرفه می کنند. تب دارم ، کسی نمی داند داروهایم را کجا جا گذاشته ام..   

           از اعدام در خیابان های ایران تا آواز در خیابان های لندن

با صدای ویالون دخترک  هادر خیابان های لندن، جنازه های باد کرده در خیابان های تهران  برایم می رقصند. این است سمفونی ناهمگون مهمانی هرشبم. اینجا هر روز دخترها سازمی زنند و آنجا هر روز برادران اراذل و اوباشم می رقصند . چه سمفونی مضحکی. نه؟ پس چرا خنده ام نمی گیرد؟

از اعدام در خیابان های ایران تا آواز در خیابان های لندن

           

۱۲ مرداد ۸۶ | سفرنامه | ۵۰ نظر

آقای شاهرودی! سنگ ها را چه کنیم؟

صدایش از پشت خطوط پر سر و صدای مخابرات ایران مثل سنگ می خورد به لاله های گوشم . صدای قاضی اصحابی را می گویم. هم او  که حکم سنگسارش برای جعفر و مکرمه  جنجال به پا کرد .

انعکاس صدای سنگ ، نه ببخشید، انعکاس صدای قاضی اصحابی که در سرم می پیچد ، مغزم انگار می خواهد از جا کنده شود.کمی هم روستایی و ساده است صدا، پس چطور ممکن است …اه دارم بی ربط می گویم، می دانم.  اهالی تاکستان می گفتند اولین سنگ را خودش به مرد محکوم به سنگسار زده است.

بار و بنه سفر می بستم که حمید مافی خبرنگار پیگیر و پرکار قزوین، خبر هماهنگی مصاحبه با  قاضی را داد. شگفتا که پیش شرط موافقت قاضی اصحابی برای مصاحبه، معرفی یک خبرنگار تهرانی بود و نه محلی ، ما هم که کسی از پیشانی ما نمی خواند که از قضا محلی  هستیم و از لهجه مان هم لابد کسی چیزی عایدش نمی شود ، موافقت خودمان را به جناب قاضی اعلام کردیم!

اما هنوز نمی دانم صدایش واقعا سرد و سنگی بود یا من با پیش داوری ، گوش می سپردم به هر آنچه که او می گفت  و می پنداشتم که چنین است ، آنچنان که او نیز در صدد دفاع از خود  بود  تا به آنچه هجمه مطبوعاتی و  رسانه ای  علیه خود می پنداشت پاسخ گوید.

به هر حال او که وظیفه خود را قضاوت و نه تشخیص مصلحت کشور می دانست این بار اما صلاح دید که خبرنگاری را به درگاه بپذیرد تا کرده و کردار خویش را سزا و  هجمه و هشدار دیگرن را ناسزا  اعلام کند. دریغا که در این رهگذر نه هیچ عاید ما شد و نه هیچ عاید خود او که یا آب ما به یک جوی نرفت و یا سفر زود هنگام من او را از شر سماجتم رهاند.

می دانم که خبرنگاران محلی کماکان، بیش و پیش از ما از تاکستان تا تهران طی طریق کرده و می کنند تا مبادا پس از سنگسار جعفر این بار سنگسار دیگری در خفا و بی صدا ، هیاهو خلق کند و خلقی را برای جمع آوری گند عالمگیر یک خطا به تب و تب اندازد اما یادمان باشد که این از خلق و خوی عجیب ماست که تا حادثه رخ ندهد فریاد نمی زنیم یا اگر زدیم تا چند فرسخی بیش نخواهد رفت این صدای خفه شده در گلو.

پس قاضی اصحابی را دریابید تا مبادا به گفته بزرگان شهر! باز خودسری کند و جمعی در سوگ سنگسار شدن کس دیگری مویه کنند و جمع دیگری از سوز خودسری قاضی گلایه کنند. اگر کسی از مویه ما دیگر دلش ریش نشود بی شک با گلایه بزرگان هم کسی دلش خوش نمی شود که بگوید: هان پس تصمیم گیران اصلی یک کشور اسلامی مخالف اجرای سنگسار اند و این تنها یک خودسری بود  و بس.

 صدایش  مثل سنگ می خورد به لاله های گوشم و انعکاسش در سرم می پیچد:

ـ بلاخره می خواهید مکرمه را هم مثل همسرش جعفر سنگسار کنید یا اینکه حکم دیگری دارید؟

ـ فعلا که اقای شاهرودی دستور داده اند پرونده مکرمه را برایشان ببرم تا بررسی کنند.

ـ پس فعلا سنگسار متوقف شد؟

دیگر سنگی پرتاب نشد ، نه ، دیگر صدایی از آن سوی خط نمی شنوم ، تلفن قطع شد  . شاید دیگر سنگی پرتاپ نشود؟ یا اینکه باید قاضی اصحابی را پیدا کرد  و از او خواست که پرونده را زودتر به رئیس قوه قضاییه برساند تا حداقل این بار پیش از آنکه “در اشک غرقه شویم ” ،  آقای رئیس چیزی بگوید!

دفعه نخست لابد نامه و ناله این همه عالم و آدم به گوش آقای رئیس نرسید ، این بار چه ؟ آقای شاهرودی !  مقصد جناب اصحابی ، از تاکستان  به  تهران  بود و مقصد من کمی طولانی تر. من که رسیدم به مقصد ، آقای اصحابی چه ؟ ایشان رسیدند خدمت شما؟ حتما رسیدند. خب چه دستور می فرمایید؟ ما آماده برای اجرای اوامر ایستاده ایم  آقای رئیس، بفرمایید سنگ ها را چه کنیم؟

چه حکایت غریبی دارد سنگ بازی در این سرزمین که هر روز باید به انتظار بخشش و عفو ملوکانه ایستاد و باز هم غائله به غایت غمناک سیر شود  و این قاعده پا برجا.

۰۷ مرداد ۸۶ | اجتماعی | ۵۱ نظر

RSS دماسنج

گاه نویس

  • یک خداحافظی کوچولو و یک دلتنگی بزرگ
  • آقای خاتمی! اعتراف کن، اعتراف خوب است
  • گورکن ها چه آسوده می خوابند این روزها!
  • از تاکستان تا انگلستان؛ از آواز تا اعدام
  • آقای شاهرودی! سنگ ها را چه کنیم؟

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

مرداد ۱۳۸۶
د س چ پ ج ش ی
« تیر   شهریور »
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License