پسرکم! از صدای آروغ صاحب خانه های خیالی نترس
کسی مرا به بازی با وطن دعوت نکرد…شاید کسی ما را به وطن هم دعوت نکند اما این خانه سالهاست که درش به روی خیلی ها بسته شده ، دلم نمی خواهد من یک لا قبا هم یکی از آنها شوم…خردتر از آنم …می دانم، اما ظاهرا برای کلیدداران وطن ، خرد و کلان برابرند در میزبانی بر درگاه خانه ای که نام خود را به عنوان صاحبانان خیالی این خانه بر سر درش حک کرده اند.
خرده نگیرید دوستان بر من خاموش که بی مقدمه دویدم وسط بازی، آخر اینجا هر روز با تمام آدم های ممنوعه وطن حرف می زنم. آدم های معمولی با دست ها و پاها و سر و شکلی عین خود کلید داران خانه اصلی شان که حالا پشت در جا مانده اند . یکی بیست و هفت سال به وطن نرفته دیگری هفده سال و آن یکی هفت سال و همینطور الی آخر تا می رسد به روزنامه نگاران و وبلاگ نویسانی که همین یکی دو ساله اینجا و آنجا جا مانده اند و هر روز می گویند که بر می گردند اما حوصله دیدن اخم و تخم صاحب خانه ندارند.
من هم نمی دانم این واژه “لندن مه آلود ” از آن کیست اما مال هر کسی هست عجیب می لرزاند این دل لعنتی را و عجیب می ترساند این تنهای وامانده در یک حیاط وحشی پر از سبزه و علف هرز را…. حیاط خانه اجاره ای ام در اینجا را می گویم…چه کار دارم به عربده شبانه مست های کوچه که از کنار پنجره می گذرند و صدای آروغ شان تمام وجودم را دگرگون می کند… آخر به شنیدن صدای آروغ گندتر و گنده ترش عادت دارم…
اینجا کسی که آروغ دارد یا قرار است نگذارد آسوده از خیابان بگذری ، راحت از سر و شکل و شمایلش می شناسی اش اما آنجا چه ؟ باورت نمی شود که دیپلمات ترین و شیک پوش ترین و تحصیل کرده ترین آدم ها هم ممکن است یکهو با یک آروغ بلند توی صورتت تف کنند و ناگزیر تو باید تا مدت ها ، جای چندش آور آن خلط به جا مانده بر صورتت را مثل یک تیکه گوشت اضافه با خودت یدک بکشی….می گویی نه … برو داخل همین کوچه پشتی خانه ات، فقط چند ساعت به دیوار تکیه بده ، کمی هم به سر و شکلت برس ، زیاد نه ، بزک لازم نیست ،فقط یک لباس مرتب بپوش ، ببین چند نفر جلوی پایت ترمز می زنند، چه فرقی می کند، یکی برای چشیدن دیگری برای کشیدن…مهم آن است که نه قیافه کسی که پی لقمه چرب می گردد، مثل مزاحم هاست نه قیافه کسی که می خواهد به زور تو را به سمت بهشت بکشاند شبیه مزاحم هاست….
حتی همین دیشب ، صدای آروغ برادران مومنم در فضای مجازی ، تا این جا آمد…همه دوستانم در پایتخت و شهرستان های ” وطن” ،خواب بودند تا شاید فردای آرامی را پیش رو بینند…. بیدار که شدند دیدند اثرات استفراغ و بوی تهوع آور بادگلوی برادران مومن و مبارزشان تمام فضای مجازی را به گند کشیده و سایت گوگل و زیر مجموعه هایش فیلتر شدند. چه فرقی دارد به اشتباه یا به عمد ، مهم بوی تند آروغ است که تمام فضا را آلوده است.
حالا من حق دارم ، هر روز جا بزنم از داور شدن برای مسابقه برترین وبلاگ هایی که مزد نوشتن در سرزمین شان ، باتوم و لگد و فیلترینگ است؟
خرم آبادی ها را که به خاطر بزرگترین جرمشان که همانا نشستن در یک خانه و حرف زدن در مورد حقوق اولیه و ابتدایی یک انسان در سرزمینی به نام ” وطن” هست ، به صف کرده اند و تند و تند سراغ پول های آمریکایی و اسراییلی را از آنها می گیرند تا بدانند این کمپین لعنتی یک میلیون امضا چرا ریشه کن نمی شود….
حالا من حق دارم روزی سه بار ، انصرافم را از داور مسابقه برترین وبلاگها که دویچه وله ی احیانا کمی مظنون از سوی برادرانم، نقشی در برگزاری آن دارد، اعلام کنم یا نه؟
خب می ترسم برادر…می ترسم ..به همین سادگی…پسرم در وطن منتظر من است….پسرم که به همت قانون مقدس” وطن” در اختیار پدر است و سهم من هر روز زاری و بی قراری و گاه سر به دیوار کوبیدن است که مگر می شود این پسرک عادت کرده به مهر پدر را روزی در خانه خود بینم؟ معلوم است که قانون وطن و پدرهای وطن، برنده این بازی نابرابرند ، خاصه آنکه پدر مهربان هم باشد. حالا من بیایم داوری کنم که چه شود؟ که همان سهم اندک آن دیدار کوتاه هم با باد گلوی برادران مومنم در فرودگاه به گند کشیده شود؟
نمی خواهم بزدلی ام را جار و هوار بزنم ، اما دلم هم نمی خواهد مثل همه کسانی که اینجا مانده اند، دلم برای میدان انقلاب و خیابان آزادی و پیچ های عبوس شمران و راه دراز خیابان ولیعصر و روستاهایی که هر کدام ولایت یکی از آنهاست لک بزند و وقتی هم که دری به تخته ای می خورد و بعد از عمری سرکی به دیارشان می زنند دلشان از جا کنده شود که: ای وای مگر من اشتباه آمده ام؟؟ پس اینها کی هستند که بر سردر خانه ام با کاغذ و بی سیم و کمی هم ته ریش هی مرا سین جیم می کنند…
هر کسی دلش می خواهد بخندد به ترسی که از سر و روی کلماتم می چکد، بخندد ، رو در بایستی نکنید… بخندید. فقط بگویید جای من بودید چه می کردید؟؟ داوری می کردید و موقع برگشتن به ” وطن” کسانی را می سپردید که به پسرک همه رویا هایتان بگوید : “ خیلی از صدای آروغ صاحبخانه جا نخورد” یا کماکان به روی خودت نمی آوری که می ترسی و چشم بر همه تذکرات “دلسوزانه” آنان که نگران اند اما به گاه حادثه شاید پای پس گذارند، می بستی ؟
اینجا سرزمین رانده شدگان از خانه است و من هربار کسی را می بینم و هر بار پای صحبت هر کدامشان که می نشینم ، یکی از مرگ عزیزانش در وطن می گوید . اینکه او را بعد از ماهها از مرگ مادر ، خواهر ، پدر یا دلبندان دیگرش خبر دار کرده اند تا مبادا سوگ و عزا در غربت ، گلویش بدرد و دیوانه اش کند… اینجا پر است از دختران جوان دیروز که بر گور نداشته مادران خویش آنقدر زار زده اند تا امروز خود مادر کودکی شده اند که کلمات محبت آمیز فارسی را خوب نمی داند تا دلتنگی مادر کم کند.
اینجا پر است از مردانی که ، تمام غرور مردانه شان لابلای سبد های میوه ، میوه فروشی های سر گذر گم شده است تا شاید از لابلای میوه پوسیده های شب ، یک میوه سالم برای کودک شان پیدا کنند .
اینجا پر است از توالت فرنگی های براقی که رد انگشتان برادران رانده شده ام از وطن ، بر انحنای سنگی آن، پوزخنده ها را به وضوح منعکس می کند.
نگویید آنجا در وطن هم خبری نیست، نگویید آنجا هم قصه مکرر حقارت است و هر روز بگیر و ببند و تهمت و تحقیر و تهدید و تحدید . آخر اینجا حتی مردان پرتجربه مهاجر هم بی هیچ حس تحقیر و تهدیدی ، شام سفره هر شب شان را جز با یاد چای و دیزی دربند وطن و به یاد دویدن هایشان برای تغییر و بهتر زیستن در همان خانه از گلو فرو نمی دهند.
پسرکم …خانه خوب است، نترس … از صدای آروغ صاحب خانه های خیالی هم نترس که من خیال داوری برای نویسندگان خانه مجازی را ندارم….
سپاس
دوستان مجازی ام! قدر دان حقیقی قدم رنجه هایتان در نظرگاه پست آخرم هستم. بگذارید دیدار دیگرمان پس از این، در خانه شما باشد، وقتی که مجال آمدن بود خود خبر می دهم مثل همیشه با صدای بلند. پس اگر آمدید و خانه خالی از ابزار پذیرایی بود به حساب بی ادبی ام نگذارید که من تک تک آن کلماتی که به بدرودم پاسخ گفته اند را به چشم و دیده می گذارم و می ستایم شان تا همیشه.