آخرین درخواست از دوستان
با مطلبی تحت عنوان زنان مجلس ایران و مانکن های سینه بریده کشورم ، به روزم
در ملکوت.
دوستان خوبم لطفا همین الان آدرس خونه جدیدم رو در لیست وبلاگتون تصحیح کنید…پرتوقعی
ام را بگذارید به حساب همان پر توقعی…هرکس این کار رو نکنه از لیست دوستانم حذف
می شه…این رو هم بگذارید به حساب یک تهدید کاملا دوستانه .
تو خونه جدید می بینمتون.
آهای معلم بد!
از اولین ” اول مهر” زندگی ام جز ” مقنعه” که هنوز هم برای تلفظ درست این واژه جان می کنم، چیزی به یادم نمانده انگار، هفت سالگی این روزها کجا و هفت سالگی بیست و پنج سال پیش کجا؟
این روزها با هر زنگ مدرسه، هزاران مقنعه مثل زنگوله می افتد دور گردن هفت ساله های قد و نیم قد رها شده در خیابان . چرا زنگوله؟ خب مگر می شود مقنعه ای که جایش روی سر است، همینطوری بیفتد دور گردن و هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد، پس خوب گوش کن! می شنوی صدای این زنگوله های رنگی را.
نیامده بودم این را بگویم ، آمده بودم تا بگویم چرا هیچ کس از هیچ خبری خوشحال نمی شود این روزها؟ چرا ما بیشتر از آنکه بخندیم ؟ گریه داریم؟
روز خبرنگار خیالمان را آرام نمی کند، اول مهر دلمان را پر تب و تاب نمی کند ، سفر هم آبی بر آتش بی قراریمان نمی شود، نکند ما بی سبب به عالم و آدم گیر داده ایم؟ نکند ما بیهوده به زمین و زمان بد می گوییم ؟ نکند همینطور که ما تب داریم و هی هذیان می گوییم، یکهو دق کنیم از هجوم آیه های یاسی که بر در و دیوار خیال و خاطرمان حک می شود؟
امروز اگر معلم روزهای کودکی مان هوس کند وبلاگستان را ورق بزند، تقریبا همه مشق هایمان روی دستش باد می کند ، نمی داند با این همه خط های خرچنگ ، قورباغه چه کند، هی می خواستم به همه دلداری دهم، هی می خواستم به همه نفری یک صدآفرین بدهم تا رنگ خانه عوض شود.
یادتان هست مهرهای ما چه خالی از مهر های صدآفرین بود، شما را نمی دانم ، اما در ولایت قمیکلا که یک آلونکی بود به اسم ” دکان ممدعلی ” و معلم ما عکس شخصیت های کارتونی محبوب آن روزهایمان را احتمالا از همانجا می خرید و می چسباند ته دفتر شاگرد خوب ها، یعنیِ که: ”صد آفرین”.
آنقدر ” پدر ژپتو ” ، “پینوکیو”، “خانواده دکتر ارنست” و حتی ” بامزی” و شلمان ” زیر و بالای دفتر مشق شاگرد اولی ها، فخر فروختند و دل از همه ربودند که به گفتن نمی آید. چه روز هایی که از شاگردهای دردانه کلاس “بل” و “سباستین” گدایی نکردیم، جانم در می رفت اگر یکی ” پدر پسر شجاع ” را از من می گرفت ، حاضر بودم تمام بچه های ” مدرسه موش ها” را یک جا بدهم تا یک ” مسافر کوچولو” را بچسبانم کنج صفحه ای که دو طرفش را به همت خط کش و ماژیک های سبز و سرخ، دو خط موازی کشیده بودم. درست همان اول دفتر، آخر همه زورم را هم که می زدم فقط تا چند صفحه اول را با حوصله و خوش خط بودم، باقی همه ” تکلیف” بود و دیگر هیچ. گاهی هم برای عوض کردن ” کزت” با دختری به نام ” نل”، ساعت ها باید از آب دهانمان مدد می گرفتیم تا آنها را حسابی بچسبانیم سرجایشان. به گمانم نل و کزت آنقدری که توی دفترهای مشق مان این ور و آن ور رفته بودند، برای پیدا کردن مادر شان، دیگر نای گشتن نداشتند.
امروز که وبلاگستان را ورق می زدم، مثل یک کلاس دو شقه بود: شقه ای سرشار از شعف و شادی، شقه ای از درد لبریز.
اگر اینجا مدرسه باشد و سیستم حاکم معلم؛ در نیمه ای از این کلاس، بزم و بایکوپی آنان است که “صد آفرین و “هزار و سیصد آفرین” نصیبشان شده و معلم چپ برود، راست برود، آنها نیز دنبالش می دوند و تا پایان دفتر هم خوش خط می نویسند و حوصله شان هم اصلا سر نمی رود.
و در نیمه دیگر اما این مائیم و خروار خروار خستگی، این ماییم و کرور کرور کسالت، این ماییم و یک قرن سکوت. انگار داریم تند و تند ” جریمه ” می نویسیم. غافل از آنکه برای جریمه دیگر کسی صد آفرین نمی دهد.
ما تاوان چه چیزی را پس می دهیم این روزها؟
“خانواده دکتر ارنست” که با آن همه کش و قوس زندگی جنگلی اش، توقعی ازش نمی رود اما اگر ” پت پسچی” با همان انرژی و هیجان همیشگی اش بیاید بچسبد بالای دفترمان، گمان نکنم، خرده ذوقی بیابیم تا تکلیف شبمان را خوش خط بنویسیم. چرا؟
گوشه کلاس کز کرده ایم و حضرات تند و تند دارند بین خودشان “صد آفرین” ها را بذل و بخشش می کنند، بچه های مدرسه موش ها را تقسیم می کنند، آدم کوتوله های لی لی پوت که یادتان هست؟ می بینی حالا چه رندانه در بزم شان می رقصند. بگذاریم از سر و کول دفترهای مشق شان، حاج زنبور عسل ” و ” سگ پیم پا” و ” خرس مهربون” و پت و مت خنگ” و تمام اهالی دهکده حیوانات دوست داشتنی مان بالا و پایین بروند. بالاخره که خط کش و ماژیک سرخ می گیریم دست مان تا دو خط موازی بکشیم که به دستور هیچ کسی هم این دو خط موازی همدیگر را قطع نکنند! لابد آنوقت دیگر سر ذوق می آییم و تا ته دفتر، خوش خط می نویسیم .حتی اگر معلم را دوست نداشته باشیم ، عیبی ندارد، “برپا ” می شویم اما هرگز غمگین “برجا” نمی نشینیم.
دلم می خواست این روزها موجی در وبلاگستان در می گرفت و ناگهان بازی عوض می شد و هرکس تنها یک خط هم اگر در چنته داشت رو می کرد تا از این غم لعنتی می رهیدیم. دلم شیطنت های ته کلاس درس را می خواهد. دلم می خواهد حتی اگر شیری هم جلویمان سبز شد، کم نیاوریم تا چه رسد به لی لی پوتی ها و بامزی کوچولو. باید حوصله کنیم .چرا خوش خط نمی نویسیم؟ تندو تند دفتر عوض می کنیم به امید دفتر بعدی اما باز هم غمگین و بی حوصله ایم….
یکی بازی را عوض کند. از صبح، یکی مدام توی مغزم دایره و دنبک گرفته است و می خواند:
” آهای معلم بد! چقدر جریمه باید؟”
اول مهری های غمگین :
همشاگردی چه سلامی چه علیکی؟ مهجاد
هنوز از مدرسه نفرت دارم محمد یزدان پناه
ضد حال های اول مهر میترا خلعتبری
عادت ساده خاطره وطن خواه
بوی ماه مهر نفیسه زارع کهن
بوی ناخوش مهر فریده غائب
مهرِماه تمام من ابوذر آذران
دلشوره لیلی نیکونظر