شلیک به وبلاگ نویسان در میدان آزادی تهران
سرداران رشید، برادران عزیز، مهرورزان شفیق ، حارسان مبانی اسلامی و پاسداران اصول ارزشی! به کنج و کناراین دیار زار نشستهاید و به خیالتان با فیلتر و فلج کردن چند سایت و وبلاگ، ایران و اسلام و جمهوری ناب تان را از خطر رهاندهاید؟ ولله جز کج اخلاقی و کج اندیشی هیچ نامش نیست که اختیارتان دادهاند و حقوقی بخور و نمیر تا بنشینید در خلوتی و به آنی فتوای مرگ و ویرانی برای این و آن صادر کنید و بعد برچم پیروزی برافرازید و مشعوف و مغرور، یکدیگر را در آغوش بکشید و فریاد الله و اکبر سر دهید.
حق هم دارید وقتی سردار فرهنگی تان صفار قهاریست که قوه قهریه را بر هر کار فرهنگی ارجح می داند، وقتی جماعت رسانه اگر در مدح او وهمتایان اش ننویسند بی شک پیاده نظام دشمن هستند و لجن پراکنی می کنند باید هم سربازان چنین سرداری هر روز به سمت دهان نیمه باز و حیرت زده ما شلیک کنند.
شلیک کن برادر! حالا که چشم در چشم هم میهن خویش هم که می شوی باز شرمی نیست و راز ماندگاری ات را در مرگ دیگری می بینی، هیچ عیبی ندارد، شلیک کن. یک نفس شلیک کن و دست از ماشه برندار که ممکن است یک دقیق اضافه نفس کشیدن این وبلاگ و چند سایت ، خانه ات را براندازد. آخر ما براندازان بی سلاح را چه به اعتراض. من یکی که دستهایم را بالا برده ام و تسلیم مرام و منش جنگجویانه مهرورزان نازنین دیارم هستم. سرم هم برود باز هم جای شکرش باقیست که جماعتی شعف سرازیر می شود از نگاهش .
این چهارمین وبلاگ است که خرده روزنامه نگاری چرخش را راه میاندازد و شما انگار که لشکری را نشانه رفته باشید ، توپ و تانک و مسلسل گرفتهاید به سمت اش. آرام برادر! شتاب نکن. با یک تیر هم ما خلاص می شویم با این تفاوت که سخت جانیم و دوباره دوره میافتیم در شهری که قلندرش جز قلدری نمیداند این روزها. باشد قلدری کنید . ببندید. بزنید. مرا . دوستان ام را. روزنامه نگاران را . نویسندگان را. فعالان را زنان را و اصلا هرکس که خوشتان نیامد را . اصلا شما یک فراخوان بدهید به نام” گردهمایی وبلاگ نویسان در میدان آزادی”. همین فردا همه ما یک جا جمع می شویم و برای اینکه میل مبارزه و پاسداریتان کامل تر ارضاء شود، یک جا ببندید مان به تیر و خلاص. وعده ما میدان آزادی ، خیابان انقلاب یا خیابان جمهوری؟ کدام؟ ما با لوگوی وبلاگ ها و وب سایت هایمان میآییم ولی انصافا مردانگی کنید و شما هم با لباس و نشان و درجههای مشخص خودتان بیایید . نکند بدقولی کنید و با “لباس شخصی” بیایید ؟ اصلا هرطور که صلاح دیدید همانطور بیاید . ما هم همه، یک جا دهان باز می کنیم و شما یک جا خفه کنید تا ثواب کامل را یکجا ببرید و خیال تان راحت که از این پس کسی برای سردار عریان تان رجز نمیخواند و تا دلتان خواست سگ بخرید و ببندید برای حراست بزرگانتان و دیگر کسی نیست که باز بیهوده رجز بخواند و واویلا سر دهد در این آشفته بازار مجازی. یک جا پر خون کنید دهانمان را آن وقت در یک اقدام انقلابی پنجه در خون برید و جای پنج انگشت نازنین تان را بر تمام دیوارهای شهر بگذارید و زیرش بنویسید : زنده باد طرح ضربتی فیلترینگ سایت ها. سپس آرام آرام اجرای طرح امنیت اجتماعی نیز یک بار دیگر در شهر ضربت میگیرد و صد جوی خون هم در هفت تیر راه افتد دیگر انگار همه جا امن و امان است و رجز خوانان مردهاند…
خوشحال میشوید که خشم از کلمات این خانه می بارد. خوشحال نباشید. سقف چهارم را اگر روی سرم خراب کنید و در این خانه اگر گل بگیرید دیگر از خشم خبری نیست. پوستم مثل باقی دوستانم کلفت میشود و بی شک آرام تر به ساده دلی شما که فکر می کنید با فیلتر از نفس می اندازیدمان ، می خندم و روشن می شود او که از نفس افتاده ماییم یا کسانی که….؟
پی نوشت:
نفیسه زارع هم فیلتر شد.
پرگاس هم پر!
دلفین ها هم گاهی به سفر می روند
کمی خسته ام اما دلزده و مایوس هرگز….خیالی نیست که از گوشه و کنار خبر می رسد این خانه نیز فیلتر شده است…برای روزنامه هر بار مطلب می نویسم خیالی نیست اگر آنجا هم فیلتر شوم…….سفرم را برای ماندن در این شرایط عجیب به تعویق انداخته بودم اما باید بروم با کوله باری سبک تر از همیشه…. با این همه سرشار بودن از زندگی به خودم می بالم که همه را مدیون کلمات ام. باید بخوانم…بخوانم…بخوانم….
باید با داستانکی میزبان همه کسانی شوم که اینجا سنگ تمام گذاشته اند و در بالاترین و بهترین خلوتگاه مجازی شان پوزخند بزرگی زدند به ریش تنهایی و سانسور.
پی نوشت:
دماسنج معیوب ما دوباره راه افتاد گرفت و بر خلاف میل دوستان نازنینم در رسانه های همسایه! مطلب جدیدم در اعتماد ملی امروز کار شد…قهر در مرامم نیست …
وقتی به <خوشچهره> روی خوش نشان ندهند!
پشت در خبرگزاری فارس جا مانده ام!
نمی خواستم از دلفین ها و دلخوریها و دلمردگیهای دو سه روزی که بر من و مقالهام و مجادله ام با دوستان و رفیقان گذشت بگویم…دلم برای قصه مکرر حقارت های کهنه در این سرزمین سوخت و می خواستم از وظیفه سنگین ماموران امر به معروف و نهی از منکر که کماکان نگران لرزیدن پایه های اسلام در روابط ساده پسران و دخترا جوان که ترمینال شلوغ شهر را جایی امن برای گفتگوی دونفره می بینند بنویسم، می خواستم از دل آزردگی حداد عادل از لحن احمدی نژاد بنویسم که ظاهرا انگ افتراء برایش گران تمام شد و فراموش کرد که از تریبون مجلس چه کسانی متهم به همین انگ دل آزار شدهاند، بنویسم، می خواستم از تکرار بغضهای ترکیده یاران به جا مانده رئیس جمهور بنویسم و و بگویم وقتی یاران در همین چند قدمی دولت این همه ناگفته دارند، انان که کمی دورتر ایستادهاند، چه؟ می خواستم برای دلخوشی خودم و همه کسانی که ناز انگشتای رفاقت شان مرحم زخمی شد در این خانه، قصه کوتاهی از مردان پیر روستایم بنویسم که جملگی برخلاف رسم زنان پیر شوهر از دست داده روستا، خانه نونوار کرده اند و تازه عروس آورده اند و دبستان روستا دوباره به همت پیرمردهای روستا رونق گرفته بنویسم…اما همین یک روز را تحمل کنید و ماجرای امروز را بشنوید که که چگونه پشت در خبرگزاری فارس جا ماندم…
آقای مقدم فر ! مدیر عامل محترم خبرگزاری فارس ! دستت را بیاور جلو، نترس برادر! حواسم هست که دست از پا خطا نکنم! می خواهم به دستهایت نگاه کنی تا حساب کار دستت بیاید که خبرگزاری تحت امر تو بیشتر از تعداد انگشت های دست خودت برای من خبر نوشته و خبر آخر هم سرشار از شعف شماست که اعتمادملی کلیه مطالب مسیح علی نژاد را پس از مقاله موهن آواز دلفین ها از سایت اینترنتی اش حذف کرده است.
صبرکن برادر! دست هایت را عقب نبر خوب به دستهایت نگاه کن و مردانه بگو اگر به تعداد انگشتان دست تو نه، به اندازه قواره همان انگشت کوچکت ، یک خط خبر از جنابعالی در یکی از خبرگزاری های رسمی نه دریک سایت غیررسمی چاپ می شد چه می کردی؟ نه! مردانه بگو اگر نیمی از آن خبرها و هجمه ها و حمله ها و تخته گاز رفتن های مجموعه تحت نظارتات روزی شامل حال تو شود چه می کنی؟ ولله قسم شرط می بندم اگر همین کیهان رفیقت یا همین ایران عزیزت دو خط به خبط و خطای ناکرده ات متهم کند و تورا جیره خوار انگلیس و مزدور بیگانه و فرنگ رفته از خدا بی خبری که برای ملت مستضعف شاخ و شانه می کشد و چه و چه معرفی کند با سرعت سیصد و شصت هزار کیلومتر در ثانیه از در ساختمان خبرگزاری می زدی بیرون و از کوچه سعیدی با سرعت برق می رسیدی زیر پل حافظ و آنوقت راسته خیابان انقلاب می شد جولانگاه هراس تو که تمام جد و فامیلت هم به گردت نمی رسند تا یک لیوان آب قند بدهند دستت و حال نزارت را سرجایش بیاورند.
خب ترس هم دارد برادر! خجالت نکش ! بگذار دستهایت بلرزد، سرت را پایین نینداز! بنشین و با من کمی درددل کن! بگو ای لعنت به این جماعت که تو را ندیده، این همه آجر به پنجره کوچک خانه ات پرتاب کرده اند. آنوقت من تو را درک می کنم و تو می توانی روی من و قلم ام حساب باز کنی که تا همیشه پشتت می مانم و نمی گذارم احدی به برادرم تهمت بزند. می گویم حداقل یک بار ببینید اش بعد، سنگ و کلوخ سرازیر و سرو کله اش کنید. خیالت راحت دلم رضا نمی دهد تو راسته خیابان انقلاب را تنها بدوی و درست عین قواره مضحک من پاهایت تا خود دهانت بالا بیاید و هی همه به ریشت بخندند.
و حالا توچه برادر؟ امروز آمده بودم زیر پل حافظ، هنوز نپیچیده بودم توی کوچه سعیدی که دست و دلم شروع کرد به لرزیدن، خوشحال می شوی از اینکه بگویم برای آمدن به خانه ات ترسیده بودم؟ ترسیده بودم از نامت .
آقای مقدم ! گفتم نکند آمدن ام به خبرگزاری فارس ، آمدن به خط مقدم با مهمات دشمن تلقی شود و فردا باید من هم راسته خیابان انقلاب را تا خود آزادی له له بزنم تا ثابت کنم که اگر درمانده نبودم به خانه ات نمی آمدم!
اعوان و انصارت در سرویس سیاسی خبرگزاری، همان همکاران سابق من اند که به زعم خود پنداشتم برای دیدن سوژه خبری خود که این روزها برایش زحمت کشیده اند و گفتگو از این ور آن ور گرفته اند، ذره ای ذوق و کنجکاوی حرفه ای نشان می دهند، غافل از آن که این پندار در دایره حرفه ای همکاران ام که نان فارس می خورند غلط افتاد وآنها حاضر نشدند در به روی سوژه خود بگشایند و رسم اخلاق که نه، مشی انصاف پیشه کنند و صحت و سقم همین خبر آخر را از خود سوژه بپرسند.
کج خیالی کردم برادر! ظاهرا در قاموس همکارانم رو در رو شدن با سوژه ای که این روزها برایش سنگ تمام گذاشته اند، چنان بیگانه با اصول حرفه ای است که آنها پشت میز تحریریه نشستن و بر اساس تخیل و توهم نوشتن را دوست تر می دارند تا دیدن و به چالش کشیدن سوژه ای که با پای خود به پای میز کارشان آمده است برای همین آقای داوری در کسوت دبیر سیاسی به تلفن نگهبانی چنین پاسخ می دهد که اکنون پرکارترین ساعت روز را طی می کنیم و وقت دیدار نداریم بی آنکه گوش باز کند تا بشنود این جامانده در اتاق شیشه ای خبرگزاری خود یکی از سوژه های ناب همین چند روزتان بوده که اینک برای خسته نباشید آمده است.
شما هم که منشی مبادی آداب تان رسم خواهری به جای آورد و پله ها را پایین آمد تا بگوید جلسه مهمتری دارید و من هم انقدر سرم می شود که این جلسه مهمتر از سوژه خبری است که بیشتر از انگشتان دست خودت و خودم برایش رجز خوانده اید این روزها. باشد. برمی گردم .
و برگشتم. اما به خیابان انقلاب نرسیده بالا آورده ام. به حساب بی ادبی ام نگذارید. عین صداقت است آنچه میگویم و می دانم که می دانید سخت است رفتن به میان جماعتی که متحد و منسجم بر طبل رسوایی ات می کوبند. سخت بود اما آمدم. من یک نفر بودم و شما یک لشکر ولی هنوز نمی دانم چرا یک لشکر خبرنگار و خبربیار و خبرساز و خبرگزار، آن همه خبر از یک روزنامه نگار می نویسد اما یک لحظه هم حاظر نمی شود صندلی میزبانی جلو بیاورد و این میهمان ناخوانده را همانجا ، رودر رو، به صلیب بکشد تا خیالش راحت شود که من اگر روزنه و روزنامه ای برای دفاع از آن همه اتهام وارد شده به خود داشتم دیگر درخانه شما را نمی زدم. برای تکذیب خبر آخر آمده بودم ولی می گذارم شما مشعوف حذفام از اعتماد ملی باشید و اعتماد ملی مردد چاپ یادداشت آخرم در دماسنج اما نمی گذارم راسته خیابان انقلاب جولانگاه هراس من و نسل من باشد از جماعتی که نام شان را می گذارند” برادر” بی آنکه رسم ساده برادری به جا بیاورند.
پی نوشت:
کاش کسانی که به اینجا می آیند با نشانی اینترنتی خود پیام بگذارند و در مورد موضوع یاری گر باشند…
کاش موضوع انقدر کش نیاید که یکی از همین روزها به کیهان هم بروم…
کاش درک ساده اینکه این راه که میروم جز وظیفه ساده روزنامه نگار نیست اتفاق افتد و مجبور به توضیح اضافه نباشم…شهرت و رفتن به خارج از کشور و چه و چه چه …همه را داشتم…آنچه نداشتم تجربه برای کار و اصرار برای اطلاع رسانی شفاف بود که در این میانه حاصل شدن اش را آرزو می کنم.
من ترجیح می دهم یک دلفین باشم
واژه یا کلمه زمانی رنگ “توهین” به خود میگیرد که به کار برنده آن شرم کند، اباء کند و یا جسارت نکند که آن واژه را در وصف خود به کار ببرد اما با همان جسارتی که بعدها به تعبیر صاحبان قدرت اهانت معنا شد حکایت این چند روزی که بر نویسنده ” منفور” آواز دلفین ها رفته است را برایتان تصویر میکنم :
همانگونه که در ذیل عذر خواهی آقای کروبی از ملت شریف ایران، بنده به توضیحی به همان ملت شریف بسنده کردم تا صادقانه بگویم که در قاموس این ناقوس رسواییاش را خلقی به صدا در آورده، دلفین خلقت ناز طبیعت است که نیازاش را میتوان به نیاز ملتی نیازمند تعبیر کرد که دست به سوی غیر دراز نمیکند، این نیاز به آنی دامن من نیز گرفت و دستهایم به آسمانی چنان خالی رها ماند که هر چه سر و دست تکان دادم و از گلویم آواز تلخ گردن کجی و گرسنگی و گریه بیرون آمد، کسی لقمه به فراخور نیاز نداد.
وقتی در یک چشم برهم زدن، نیت و نگاه خیر آدم برای نگاهداری و پاسداری از عزت نفس مردمی که زاری و ذمه هایشان را تاب نداری ، می شود بحرانی که در یک سوی آن تو هستی و در سوی دیگر آن مردمی که درمقابلت گذارده می شوند، آنگاه غیر از آن است که خود می شوی دلفین معرکه و هی سر و دست میجنبانی و هی دهان باز میکنی و هی آواز غریبی می خوانی و هی جماعتی به وجد میآیند و میبالنند بر این میدان رقص و آوازی که تو میشوی تنها دلفین میدان.
اصلا نمی دانم خطابم باید به که باشد؟ به کیهان که تیتر و گزارش نخست اش ماجرای دلسوزی اش برای مردم بود یا به خبر گزاری فارس که چنین در دفاع از ملت به تکاپوی مصاحبه های سلسلهای افتاد یا به روزنامه ایران که گزارش خبری اصلی یک روز پرکارش را به حکایت غریب آواز دلفین ها اختصاص داد یا به سرمقاله نویس جام جم و ایران و جمهوری اسلامی و تلوزیون و رادیوی جمهوری اسلامی که در چندین بخش خبری بر این واقعه مرثیه خواندند و یا چه می دانم همه آن اظهارنظرکنندگان مجلسی و مطبوعاتی که سنگ تمام گذاشتند در دفاع از ملت یا به سکوت سنگین رسانه های اصلاح طلب که مفتخرم به بی دفاعی از آنان تا خیال جماعتی تخت شود که این دلفین تنها هم اگر بماند باز خوب بلد است آواز بخواند و گردن کج کند به سوی همه آنانی که بر طبل رسوایی اش چنان کوبیدند که صدایش باز هم تا دل دهکورههای شمال رفت و باز هم باید جمعی را حساب چنین پس داد که ولله من نه پول بی بی سی در حلقومم است و نه از بیگانه نانی به سفره آوردهام و نه به سامانههایی چنین فراخ و گشاد که فارس و کیهان و سرمقاله نویسان روزنامه دولتی و یاران اش نشان دادهاند اتصالی کوچک دارم نه اینکه نمی توانستم بلکه نخواستم.
من که گفته بودم ملت را وادار به زار زدن نیازهایشان نکنید و بگذاریم عزت نفس شان پا برجا بماند اما ظاهرا کسانی عمر خنده شان به درازای عمر گریه ماست. باشد من می شوم دلفین معرکه، گریه می کنم، گردن کج می کنم ، نداشتههایم را زار میزنم شما هم اگر مرادتان حاصل شد، یک دل سیر بخندید به سمفونی سادگی و سخت جانی و سماجت کسی که به هزار سنگ و آجر هم سرش نمیشکند و همچنان میماند وسط میدان و منت کشی میکند برای ماندن در مهینی که ظاهرا این روزها مام از ما بهتران شده است.
برادران مسلمان من! که رسم ساده مسلمانی در سطر سطر خبرهایتان غریب افتاده است، من یک دخترساده روستایی هستم که حتی اگر بخواهم آنگونه که شما در این چند روزه جار زدهاید به منابع سیاسی و مالی اسپانیا و فرانسه و لندن و تلوزیونهای سلطنتی و سامانه های خارجی وصل شوم ، بلد نیستم ، دست و دلم میلرزد. احساس گناه میکنم ، اصلا می ترسم. نه ترس از شما. ترس از خدای خودم که در قاموس شما تعبیری دگرگونه دارد ، ترس از باورهایم . ترس از پدر و مادرم که به داشتن شان تا همیشه مغرورم.
من که میدانم گردن کج کردن چه چندشی را در درونم میجوشاند تازه هرچه قدر هم که گردن کج کنم صد سال دیگر هم شما باور نمیکنید و سند تان همان چند خط بی مستندی است که این روزها به دیدارها و ملاقاتهای نداشتهام در اروپا اشاره کردهاید اما خوب گوش کنید! پول تمام اجاره خانهام در ایران در همین چند ماه کوتاهی که به لندن برای یک دوره آموزش زبان انگلیسی رفته بودم و نه بورسیه تحصیلی، شده بود اجاره یک تخت خواب کوچک و نه حتی یک اتاق و حتی پول غذای معمولی که شما میل می کنید را هم با جان کندن و از راه نوشتن در روزنامه های داخل ایران مهیا کرده ام که میزان این اجاره و آن حقوق را هم کار دشواری برایتان نیست با چک کردن حساب بانکی اعضای خانواده ام مطلع شوید. مثل جماعت مدعی نمی بالم که هیچ وسوسه ای در کار نبود اما به هیچ دعوت کاری پاسخ نگفتم تا سربلند برگردم به کشوری که دو سال است کتابم در وزارت ارشادش خاک میخورد ، سه سال است که پشت درهای بسته مجلس اش ماندهام و برای ورود به حوزههای خبری نیز چنان به نام ام مینگرند که انگار نام یک جذامی را پیش چشم شان گذاشته اند. به خانه ام برگشتم تا به همه آنانی که در رسانه های شان دهها وصله ناچسب به تنها یک نفر چسبانده اند، بگویم آنقدر خوب زندگی کرده ام که هیچ هراسی از نا خوبی های شما نداشته باشم.
دوستان رسانه ای من! آن دیدارهایی که پیش از این کیهان شریعتمداری بزرگوار در سازمان سیا و نهادهای اطلاعاتی و امنیتی اروپا از آن نشانی اش را داده بود و شما هم این روزها به آن اشاراتی داشتید در حد و قواره منی که گفته اید جز “لجن پراکنی” نمی دانم ، نیست. خیالتان تخت همین “لائیک” و بی دین خوانده شما که با اخراج اش از مجلس خوشحال شده اید و اینک کروبی و مدعی العموم را توصیه به اخراج اش از روزنامه و عرصه رسانهای داخلی کردهاید با صد مشت و مشی نابرادرانه شما ته دل اش خالی نمیشود خاصه آنکه اینبار کاری کردهاید که هیچ اصلاح طلب و روزنامه نگاری هم کنارم نماند ه است و سطری و سخنی یافت نمی کنید که در آن یاری یا دوستی در روزنامهای به یک دلجویی ساده بسنده کند و بگوید حتی اگر خطا هم هست رسماش خطابه و خار درچشم فرو کردن نیست.
همکاران ارزشی مدارم! من که تاکنون چندین بار در دادگاه شما بی قاضی و محمه احکام متعددی نصیبم شده. بی آنکه فرصت دفاع یابم ولی اگر صادقانه از شما بخواهم دادگاهی برگزار کنید و در محضر همین مردمی که از توهین به آنها دلتان شکسته است محاکمه ام کنید و مشتاقانه از سرداران ارزش ها بخواهم فقط یک مورد جیره خوار بودن تلوزیون سلطنتی انگلیس را به مردم ثابت کنید رضایت می دهید ؟
باز هم در خانه می مانم تا خبرنگار، روزنامه نگار، نویسنده و مشتری کسب تجربه در همین کشور باقی بمانم و سفری هم اگر بروم کوله بارم همیشه سبک تر از آن است که نای کشیدن اش را در برابر چشمان تیزبین شما نه، شانه و توان خودم داشته باشم..حال شما هرچقدر دین و ایمان تان بر ایمان ضعیف ما شرم نمی کند دست هایتان را بالا ببرید ، من هم شرمی از دلفین بودن و ماندن در میدان و آواز خواندن برای کسانی که این نیاز را هم جز به تمسخر نخواهند گرفت، ندارم .
پی نوشت:
فرصتی اگر یابم؛
یکی از همین روزها به کیهان می روم تا از نزدیک ببینند که من بیشتر شبیه به یک دلفین هستم نه” عنکبوت” و” گاو” و ابایی هم ندارم تا واژه گانی را که در مورد دیگران به کار بردم در مورد خود نیز به کار ببرم اما آیا کیهان نشینان و رئیس شان هم می توانند واژه گانی را که در تمام عمر حرفه ای شان در وصف دیگران به کار برده اند برای خود نیزبه کار ببرند؟ مگر در مکتب تان توصیه نشده که حتی به بت های خود هم نا سزا نگویید؟
روز بعد به خبرگزاری فارس می روم تا چشم در چشم همکارانم نگاه کنم که باور کنند کروبی ، خاتمی، احمدی نژاد و همه این مردان سیاست می آیند و می روند اما حس شرمندگی جا مانده از دروغ تا همیشه می ماند و دل می لرزاند .
یک روز دیگر به دفتر آقای رئیس جمهور می روم تا اولا به جوانفکر بگویم: برادر! به نم اشکی که از نا مسلمانی ها بر چشم ما نشست می بالم ، چرا که او تنها مرد این معرکه تلخ بود که ریش و جای مهر به ما نفروخت و سپس به همکار پارلمانی که اینک ردای مدیرکلی تمام رسانه های دولت را بر دوش دارد ، بگویم تو غصه بغرنجی زندگی ما را نخور که لذت اش بهتر از زندگی بی رنج توست .
پی نوشت ۲:
باید بگویم وبلاگستان نمی گذارد که روزنامه نگار تنها بماند و این چه غرور آفرین است که دیگر سانسور مفهومش را در عرصه رسانه ای از دست می دهد. قدردان همه کسانی که نوشتند هستم حتی آنان که منصفانه نقدم کردند.