کردان، مددی، الهام؛ و موضوعاتی که برای دولت حیثیتی شد
هنوز گرفتهام اما میان نوشتههای کهنه غلت میزنم. دلم نیامد این یکی را دور بیاندازم. هنوز دلم برای غمهای این روزهایم فشرده است اما دلم نمیآید از بوی عفونتی که در جامعه رها کردهاند و همه به ریش هم می خندند بگذرم. می دانم اگر قرار بر سامان دادن دل خودم هست باید چند روزی قید این دنیای به تعبیر قالیباف کثیف سیاست را بزنم اما انگار تا خرخره فرو رفته ایم. همه. حتی آنان که ادعا میکنند کاری به کار سیاست ندارند.
هیاهو نکنید، کردان وزیر باقی میماند
به همان اندازه که دانشگاه زنجان و آنچه بر معاونت آن رفت بمب خبری ماه شد اینک دانشگاه آکسفورد و آنچه بر وزیر کشور دولت نهم رفت نیز خبرساز شد و باقی خبرها را رندانه به حاشیه راند شاید مجلس باید از هیاهوی دانشجویان این نکته را نتیجه بگیرد که اعتراض هر چقدر سنگین تر و اغراق آمیز تر باشد مقاومت می آفریند و از این همه حادثه تنها یک قصه باقی میماند.
در ماجرای کردان و مدرک جعلی او قایلهای چنان عظیم برپا شده که صدایش همانند ماجرای مددی و ماجرای اخلاقی او با یک دختر دانشجو به دهکوره های ایران و رسانه های جهان رسیده است اما آنچه مهم است این است که این هیاهو هر چقدر بزرگتر میشود موضوع برای طرفین دعوا حیثیتی تر میشود . این یک اصل است در ایران که وقتی دعوایی حیثتی می شود قطعا طرفین برای پیروزی خود می کوشند نه پایان دادن آن دعوا و هیچ کاری به این ندارد که فشار افکار عمومی از آنان چه چیز را طلب میکند.
ما به قائله سازان قدری در لباس افکار عمومی بدل شدهایم . قافیه می بازیم اگر چال و چانه گرم نکنیم برای بیرون کشیدن و مزمزه کردن اسرار دیگران و پچ پچ کردن مگوهای آنان. در همسایگی ما یکی جان میدهد و هنوز جنازه بادکرده اش روی زمین مانده، ما میخواهیم بدانیم در صندقچه خانه خاله چه پنهان است و در پستوی کلبه عمه مبادا چیزی از نظرمان دور افتاده باشد و از جمعیت عقب نمانیم و باید که رسوا کنیم نوه پسر برادر فلان فامیل دور در فلان خیابان نزدیک را.
حالا اینجا کوچه پشتی چهاردیواری مسکونی ماست و هیچ عیبی ندارد که به جای فرمول پیچیده معادلات قحطی گاز و گرانی اقلام و سرگردانی نرخ ها و نابه سامانی احوال خارجی و خار و خفیفی نحوه خبررسانی از پرتاب موشک ها ، اهالی خانه بنشینند از کاپشن آقای رئیسجمهور در فصل داغ تابستان و مدل مویمشاور ایشان در برنامه تلویزیونی و فلان حال خوش فلان هنرمند در کنار فلان کارگردان و آمار و ارقام تمام کوچک و بزرگ فامیل فلان بازیگر فوتبال و آخرین سی دی رقص و آواز مراسم عروسی فلان بازیگر سینما را سبک و سنگین کنند اما مگر میشود چند کوچه بالاتر لباس رسمیها در چهاردیواری بزرگتری به نام قوای اجرایی و تقنینی و قضایی بنشینند و باز هم حرف از مدل ریش فلان بازیگر، رابطه با فلان دختر در اتاق معاونت فلان دانشگاه و مدرک جعلی آقای وزیر و کفر ابلیس خواندن پرچمداری یک زن در مراسم المپیک بزنند؟ به همین سادگی گوشه در اتاق بزرگان یک خانه را هم باز بگذاری همه در حال زیرو رو کردن پیش پا افتاده ترین حرف و حدیثهای کوچه و بازار شده اند انگار و موضوعات ساده ای که با یک بله و نه و یا یک جلسه ساده علنی و غیر علنی قابل خاتمه دادن است تبدیل می شود به بحران عظیمی که پای رسانه های خارجی را هم وسط می کشیم تا به پهنای صورت بخندند و خبر ازنزاع های طنز ما منتشر کنند .
و اما ماجرای اخیر که اگر هر نویسنده و روزنامه نگاری از آن ننویسد چنان است که گویی از سرعت بی نظیر تحلیل و تفسیر در مورد اخبار جاری عقب مانده، چیست؟ قطعا ماجرای پرت شدن دو جوان که برای تفریح به پارک باغ فیض تهران رفته اند اما دقایقی بعد جسم بی جان شان از بشقاب پرنده ای به بیرون پرت شد و به زمین داغ نشسته، نیست. آنچنان که ماجرای مرگ تعدای از بیماران که به امید بهبودی به بیمارستان رفته اما قطعی برق، راه تنفس بر آنان بست و گوشه همان بیمارستان جان دادهاند هم نیست. یا خفه شدن یک کارگر در چاهی که باز هم قطعی برق، راه تنفس او را نیز بسته بود ماجرای داغ این روزها نیست و خبر مرگ دسته جمعی کارگران هم درست عین تن و جسم بی جان خود مرده ها زود سرد شده و ماجرای داغی نیست که اگر کسی از آن ننویسد و نگوید به تعبیری از قافله خبر و نظر عقب مانده باشد، نه، ماجرا داغ تر از این هاست و ساختمان بهارستان و خیابان پاستور پر است از پچ پچ های اهالی سیاست که همگی سر در گوش هم فرو برده اند تا کشف کنند مدرک تحصیلی فلان وزیر پیشنهادی احمدی نژاد جعلی است یا واقعی.
به همین سادگی مرگ آن همه آدم در همین یک ماهی که گذشت آنقدر مسببان مرگ را خانه خراب نکرد که مدرک دکترای آقای کردان، او را خانهخراب کرد. یعنی مجلس و محفلی که خواب و خیال آرام بر او دشوار کرد تا مبادا وزیری با یک ” کاغذ پاره “غیر واقعی، نشان دکترا به سینه بزند، آیا خواب و خوراک حرام کرد بر آنان که سینه خانواده های بسیاری را با سهل انگاری خویش، مالامال درد کرده اند؟ نمی خواهم مرثیه گو باشم و دل بسوزانم و اشکی بر صورت جاری سازم و خوش باشم که واژه رقصانی کرده ام و دل لرزاندهام اما کار ما نیست جز شناسایی ضعف و هشدار برای قطاری که از ریل خارج می شود ورنه قطاری که در ریل است و مسیر خود درست می رود نیاز به “به به” و “چه چه” و خبررسانی اهالی خبر ندارد. باید دید آیا توکلی که در کسوت رئیس مجلس این روزها وظیفه نمایندگی بر پیشانی مجلس چسبانده و جلودار احقاق حقوق ملتی شده و هر روز نقطه و ویرگول مدرک تحصیلی کردان را به تحلیل و تفسیر می نشیند آیا با همین جدیت، به کالبدشکافی این همه جنازه های باد کرده روی دست ملتی که نمیداند از چه کسی خون خواهی کند پرداخته است؟
به تصویر ها که نگاه می کنی و سیل اخبار جاری در مورد رویدادهای همین ماه، می بینی کردان وزارت کشور و مددی دانشگاه زنجان، عجیب درخشیدند در صدر خبرها که یکی به واسطه همنشینی اش با دخترک دانشجو در خلوت دانشگاه زنجان، رخت رسوایی اش بر دار رفت و دیگری به خاطر مدرک دکترای افتخاریاش از دانشگاه آکسفورد ، اینک توان گردن فراز نگاه داشتن در برابر این همه حرف و حدیث های در گرفته را ندارد و این همه کافیست تا ثابت شود ملتی و مجلسی که شهامت این همه بزرگ و جدی ساختن آنچه در خلوت و خفا می رود را دارد و اراده کند یک شبه آبروی چندساله سهلانگاران را در بوق و کرنا می کند چگونه نمیتواند این انرژی و استعداد وتوان را معطوف دردهای اساسی تر جامعه کند؟
نه آنکه مهم نباشد ایستادن در مقابل سو استفاده های مردان حوزه قدرت و سیاست اما یادمان باشد که آش اگر شور شود، کسی توان هضم آن را ندارد، یا ته کاسه میماند یا دل و روده آدمی برهم می زند و از دهان و نهان، ناگزیر به دفعی بیمارگونه می شود . مچ گیریهای اینچنینی نه تنها مقاومت می آفریند و در برابر اعلام میشود که صیغه عقد میان آقای معاون و دخترک دانشجو جاری بوده، بلکه روی جامعه باز می شود برای افتادن در ورطه خطاهای بزرگی که رسواییاش را دیگران تجربه کردهاند و آب از آب تکان نخورد و این انگار به اصلی بدل شده که هر گاه جمعی پای بیش از اندازه و اغراق گونه بفشارند بر حقیرشمردن و تحقیر کردن صاحب قدرتی، قطعا جواب معکوس می گیرند و جمعی دیگر مقاومت می کنند چنانکه نه در اصرار مجلس بر دوشغله بودنهای سخنگوی دولت و بیاطلاعیاش از مهمترین اخبار جابجایی کابینه، آن همه هیاهو به پاشد اما باز پاسخ مثبتی دریافت نشد و باز موضوع چنان که حیثیتی شده باشد ،کابینه می خواهد از حیثیت خود دفاع کند چنان که در ماجرای مددی نیز کابینه از حیثیت خود دفاع کرد و سر فرصت هم مددی را می اندازند بیرون اما هرگز نمی گذارند به نام و تلاش دانشجو ختم شود این گام.
در بازداشت یک نماینده که قوه قضاییه آن را فساداخلاقی اعلام کرده بود نیز علاوه بر آن همه اخبار از این بحران و اصرار بر برکناری نماینده چه شد؟ نتیجه مشابه رخ داد و این کافیست تا روشن شود؛ هر آنجا که بوی تند مچ گیری به مشام رسد حتی اگر حق باشد و مسلم، نتیجه چنان ناحق قلب میشود ونامسلم که از واقعه جز مشتی، های و هوار و فریاد عبث چیزی برجای نمیماند و عاقبت با آن همه اصرار دانشجویان، مددی رها از حبس میشود، با آن همه اعتراض به سخنگوی دولت ، شغلی از آن همه مشاغل الهام کم نمیشود و حالا با این همه اعتراض به جعل مدرک وزیر کشور، لابد کردان نیز وزیر باقی میماند و امین مردم در برگزاری انتخابات.
یعنی معلوم است که این همه بیآبرو ساختن و چوب حراج بر آبروی او که به هر دلیل جعل کرده یا اغراق گفته، مرحم حال خراب جامعه نمیشود بلکه بر تب تند ملت می افزاید و هذیان پشت هذیان می آفریند . بی شک آفرین دارد همت آنان که نگذاشتند از نام و محیط دانشگاه برای مدرک و دلبری(کردان و مددی) بهره برداری شود اما برای هر فریادی باید دهان به اندازه باز کرد ورنه این صدای بلند هم گلو میدرد و هم گوش میآزارد آن هم درست در روزهایی که جامعه این دهان و این گلو را برای فریاد برآوردن از دردهای خانمان سوز دیگری نیاز دارد . میگویید نه؟ گوش باز کنید تا بشنوید مجلسی که شب نامه منتشر میکند و چون نوجوانی مشعوف از کشف دروغ همسایه می شود و دوره می افتد برای کوبیدن بر طبل رسوایی ، قطعا می تواند گوش تیز کند تا بشنود که جامعه چه سرفههای تلخی می کند از مرگ هم نوعان خویش در سهل انگاریهای مسولان اما آنجا آیا به همین اندازه داد و هوار بلند است؟
آیا دفتر رئیسجمهور از انتشار همه سخنان احمدینژاد شرم میکند؟
فیلمها نیز همه مربوط به جلساتی است که پیشتر متن اظهارات احمدی نژاد در آن جلسه توسط دفتر اطلاعرسانی دولت تنظیم و به رسانهها ارسال شده است. با این تفاوت که وقتی متن صحبت رئیس دولت از سوی دفتر ریاست جمهوری تنظیم میشود حادثهای رخ نمیدهد اما تا فیلم آن جلسه منتشر میشود سخنی نو است که موجی نو برمیانگیزد. به این دلیل که حتی دفتر اطلاعرسانی خود آقای رئیس هم حاضر به انتشار بخشهایی از سخنان خاطرهگونه و پوپولیستی رئیس جمهور نشد تا آنکه خود احمدینژاد شخصا آن را بر زبان جاری ساخت و همزمان رسانههای داخلی خاطرات احمدی نژاد را با طنز و طعنه تنظیم میکنند اما رسانه های بینالمللی آن را جدی میگیرند و گاه ایران را وارد مرحله جدیدتری در سیر مناقشات سیاسی خود قرار میدهند.
برای اثبات حسن نیت شاید لازم است که قید شود اینبار آن فیلم معروف دیدار احمدی نژاد با جوادی آملی که احمدینژاد از ظاهر شدن هاله نور در جایگاه سخنرانی خود درمقر سازمان ملل سخن میگوید نیز اصلا موضوع پرسش نیست و اصل بر باور تکذیبیه دولت است و شاید اگر پافشاری بر آنچه دولت آن را رد می کند در مذهب پرسشگران بیگانه افتد فرجی شود تا پرسش شوندگان نیز در مذهب پاسخگویی خویش تجدید نظری کنند و مومنانه به پاسخ در بربر آنچه قادر به تکذیب آن نیستند برآیند.(اگرچه آقای جوانفکر مشاور رئیس جمهور فیلم مربوط به هاله نور را تائید کرده و دیدن دوباره این فیلم را در وب سایت شخصاش به مخاطب توصیه میکند)
از فیلم آخر و اظهارات احمدی نژاد در جمع فرماندهان بسیج طرح پرسش میشود . فیلمی که از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش شد و احمدی نژاد در آن گفت:
” سال گذشته که به عراق رفته بودم یکی از فرماندهان اشغالگر یک ماه مرخصیاش را عقب انداخت تا مارا ببیند وقتی آمد پیش من به ما گفت: ” افتخار میکنم با شما هستم ، شما در قلب من جای دارید.” وی سپس از من درخواست کرد که با من عکس یادگاری بگیرد و گرفت و گفت معاونم هم دوست دارد با شما عکس بگیرد. گفتم بیاید….بعد من زدم به پشتش و تشویقش کردم و گفتم هوای مردم عراق را داشته باش. “
این خاطره موجی از شگفتی و تعجب در ایران و جهان آفرید که چگونه ممکن است یکی از فرماندهان آمریکایی به همراه معاون خود به دیدار رئیسجمهور ایران بیایند اما به مدت یک سال هیچ خبری از این دیدار که میتوانست امتیاز بزرگی هم برای ایران محسوب شود، منتشر نمیشود. به همین منظور سیاستمداران و رسانههای داخلی این خاطره احمدینژاد را جدی نمیگیرند و در مقابل رسانهها و سیاستمداران در حوزه بینالمللی به تکاپو میافتند و تکذیب میکنند.
وقتی کسی خاطرهای را با ذوق تعریف می کند بی شک چشمهایش برق می زند. در فیلم منتشر شده توسط صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیزحالت دستها و مکثها و فراز و فرودهای صدای احمدینژاد که گویش خاطره گونه دارد گواه این است و راوی همچنان با همراهی و مشتاقی جمع، ادامه می دهد: ” حالا بگذارید یک خبر داغ برایتان بگویم؛ “بوش دوره افتاده فرماندهان را جمع کرده که اگه میشه این آخر عمری یک ترقه ای در کنیم در ایران…”
سپس واژههای عامیانه دیگری در خاطرهگویی آقای رئیس به خدمت گرفتهمی شود: ” میخواستند در مساله هستهای ما را دور بزنند اما انقدر احمق اند، آنقدر احمق اند(تکرا و تاکید راوی) که میخواستند به خیال خودشان بین احمدینژاد و رهبری فاصله بیاندازند ما خدمت آقا( مقام رهبری) می نشستیم و خاطره میگفتیم و به حماقت آنها می خندیدیم.
اما پرسش حتی این نیست که آیا مشاوران رئیس جمهور میتوانستند پیش از آغاز این مراسم محور سخنان ایشان را به گونهای تنظیم کنند که بتوان با زبانی فاخر همانقدر مقتدر باقی ماند یا نه؟ پرسش، ساده تر از اینهاست. چرا دفتر رئیس جمهور و مشاوران ویاران آقای رئیس، از ارسال بخشهای جریانساز این سخنرانی در متن مکتوب اباء داشتند ؟ آیا نپسندیدن این شیوه خاطره گویی و سخنوری شخص دوم کشور دلیل آن است یا دلیل دیگری دارد؟
درست مشابه همین خاطره در میان فرماندهان بسیج نیز مطرح شد که احمدی نژاد می گوید” در عراق می خواستند مرا بدزدند اما با تغییر یکی دو برنامه خوشبختانه موفق نشدندخادم ملت را بدزدند.” این خبر نیز در بخش هایی از رسانههای ایران به طنز و در رسانههای جهان اما چنان جدی گرفته شد که دوباره به تکذیب سخنان رئیس دولت ایران برآمدند و گفتند که خبری از دزدی و سرقت احمدی نژاد در عراق نبود.
سخنرانی دیگر احمدی نژاد که از قضا آن نیز در دفتر ریاست جمهوری باقی ماند تا آنکه فیلمی دیگری پخش شد و باز به همان اندازه جریان ساز شد این بود که احمدی نژاد در جمع فرماندهان سپاه با همان لحن آشنایش میگفت: ” بگذارید یک خاطره برای شما بگم؛ یکی از این شخصیتهای شرق آسیا از مسولین درجه یک آمده بود دیدن من . خلاصه حرفش این بود ما اوضاع جهان رو داریم مطالعه می کنیم ایران دارد به سرعت تبدیل می شود به یک قدرت بلامنازع جهانی. اومدیم بگیم ما با شماییم.دیدید این خانمها که اول صبح می آن زنبیل می گذارن تو صف شیر اینها هم اومده بودن همین کار را بکنن و بگن ما با شمائیم.”
چگونه ممکن است همسویی یکی از سران کشورهای آسیای شرقی در شرایط دشواری که ایران در ماجرای پرونده هسته ایی در شورای امنیت تنها مانده بود، از نظر دفتر ریاست جمهوری فاقد ارزش خبر رسانی باشد وباز انتشار خاطرهای که آقای رئیس جمهور برای فرماندهان سپاه بازگو کرد از سوی دفتر ایشان مسکوت بماند؟
آنچنان که قسمت دیگری از خاطرات احمدی نژاد در ماجرای سفرش به نیویورک، تنها پس از آنکه در فیلمی منتشر میشود بر صفحه روزنامهها مینشیند و پیش از آن دفتر رئیسجمور باز هم تردید داشت در انتشار چنین سخانی از ریس دولت که اینگونه سخن گفت:
” همین پارسال که رفته بودم نیویورک، بیست تا سی تا از این ماشین های سیاه را برای حفاظت گذاشتند که ته دل مردم رو خالی کنند اما همین مردم میان گوشه خیابان و اینطوری نگاه می کنند توی ماشینها تا پیدامون می کنند مثلا یک ثانیه چشمشون می افته به ما، تو همون یه ثانیه اینطوری می کنند.(در این لحظه دستهای احمدینژاد به علامت پیروزی بالا میرود) …یک آقا دوستش را صدا می کنه، یک دختر بچه دوساله توی بغلش بود ، اصلا زبان آنها اسپانیولی بود ، ازش پرسید این کیه، بچه نگاه کرد به من و گفت: محموده، محموده…”
مشابه این سخنان که احمدی نژاد از خاطرات حضورش در “خارج “میگوید بسیار است و باز رسانههای ایران آن را با طنز و طعنه تنظیم میکنند و رسانههای جهان اما با طرح یک علامت پرسش بزرگ به چنین اخباری می نگرند چنانکه در همین ماجرای مذاکرات اخیر دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران با خاویر سولانا در ژنو احمدینژاد دوباره در جمع روحانیون که مینشیند به خاطرهگویی روی می آورد میگوید:
در همین سفر اخیر آقای جلیلی، این جوان مومن رفت و در برابر هفت، هشت تا از مارهای افعی خورده که هر کدام با هواپیمای اختصاصی و با متن از پیش نوشته شده آمده بودند، راننده همان طرف مقابل وقتی جلیلی را میبیند با انگشت به آقای جلیلی اشاره میکند و میگوید ؛ ما با شما هستیم.
بار دیگر رسانههای جهان می مانند که این مار و افعی که رئیسجمهور ایران می گوید در کدام میز شام برای مذاکرهکنندگان سرو شده است و اساسا مگر می شود متن یک سخنرانی را از پیش مهیا نکرد و به میدان مذاکره آمد.
و اما فیلم دیگری که حکایت مشابه دارد اما در حوزههای داخلی جریان ساز شدهاست، مربوط به جلسه سخنرانی آقای احمدینژاد در جمع خانوادههای شهدا و ایثارگران بود که آنجا نیز دفتر رئیس جمهور بخش جریان ساز این سخنرانی را منتشر نکرد تا آنکه فیلم منتشر شد و مشخص شد که احمدی نژاد در آن چنین گفته بود:
“روزی همه پیامبران و شهدا خواهند آمد و یاری خواهند کرد. بعضی ها این حرف ها را مسخره می کنند اینها بتپرستان و شیطانپرستهای مدرن هستند . قیافه روشنفکری میگیرند اما به اندازه بزغاله هم از دنیا شعور و فهم ندارند.” ۲۰ ابان ۱۳۷۶
و حالا پرسش، ساده تر از پرسش بالاست که آیا اساسا رخ داده است مشاوران رئیس دولت یکبار به صورت دسته جمعی فیلم روایتگری و خاطره گوییهای آقای رئیس جمهور را ببینند؟ اگر جواب مثبت است آیا نباید بگویند دقیقا پس شنیدن واژه بزغاله از زبان احمدی نژاد چه احساسی به آنها دست داده است و سپس نظرصریحشان را به آقای رئیس اعلام کنند؟
خاصه آنجا که رئیس دولت با شوقی از جنس راوی یک خاطره شیرین خطاب به جمع می گوید:” یک روز یک خانم دبیری با من تماس گرفت که آقای فلانی ! یکی از شاگردان سیزده ، نه، شانزده ساله ( احمدی نژاد در فیلم سن دانش آموز را تصحیح می کند) در خانهاش انرژی هستهای کشف می کند. من زنگ زدم به رئیس سازمان انرژی هسته ای که اینو یک کاریش بکن. جلسه گذاشتند با دانشمندان هسته ای ما که متوسط سن آنها بیست و پنج سال هست و دیدند که این قضیه جدی هست و این دختر با کمک برادرش یک سری قطعات از بازار خریده اینها را به هم نصب کرده و در خانه اش انرژی هسته ای تولید کرده… بلاخره این دختر یک دانشمند هستهای شده برایش اسکورت گذاشتند، برو و بیا و ماشین و راننده….” ۱۴ اسفند ۱۳۸۵
در تمام این خاطره گوییها و روایتگریهای احمدینژاد از نیویورک و کلمبیا و عراق و دختر اسپانیولی دوساله و دانشمند هستهای شانزده ساله و ماجرای دزدین او در بغداد و سایر خاطراتی که خود کتابی قطور خواهد شد، نقش مشاوران ایشان چیست و تا چه اندازه به جای مدح رئیس، مدد به رفیق رساندهاند تا با پیرایش و گاه ویرایش کلام، زبانی فاخر را برای راوی این خاطرات برگزینند تا جهانی حیرت نکند از اینکه این همه، مار و افعی و بزغاله در سخنان رئیس جمهور یعنی چه و چرا شخص دوم یک کشور به جای بازگو کردن دستاورد سفر و سخنان کلیدی طرفین این سفرها، از سخنان یک راننده و دختر دوساله کوچک به وجد میآید و آن را برای علما و روحانیون بزرگ یک کشور بازگو میکند؟
و آیا اساسا خاطرات رئیس دولت نهم عصاره کارشناسی افراد خبره است پیش از ایراد سخن یا بداهه خود آقای رئیس است در لحظه ایراد سخن ؟ و اگر پاسخ این است که رئیس جمهور خود اندیشه می کند و عمل میکند و تنظیم سخن نیز، پس نقش مشاوران چیست و در کجای زمین و زمان ایستاده اند؟ و چرا وقتی مستندی چنین قوی از رئیسجمهور منتشر میشود مشاوران و مسولان حوزه اطلاع رسانی دولت در انزوا میروند و لب از لب باز نمیکنند؟
و پرسش نهایی از مخاطبان است که آیا نحوه و شیوه سخنرانی و خاطرهگویی احمدی نژاد در مقایسه با گفتمان خاتمی، رئیس جمهور پیشین که در میان توده مردم کمی پیچیده و غریبه بود میتواند حلقه وصل حاکمیت با عامه مردم باشد و نباید بر آن خرده گرفت؟
پی نوشت:
کمی دیرتر اینجا می نویسم. کمی تنها کمی دلتنگم. حوصله ای اگر بود فقط در مورد مطلب نظر دهید نه برای دلتنگی ام . خوب می شوم.
نصیحت آقای استاندار: خبررا از روی سایت بردارید
وبلاگم به عنوان یک روزنامه نگار مخاطبان محدودی دارد که دیدگاه آنان برای ادامه حیات این خانه مجازی قطعا نفس تازه شدن است و ضرورت. در مطلب آخر بحثی مطرح شد تا بتوانیم به نتیجه روشنی برسیم که آیا صاحبان قلم این حق را دارند در مواجهه با کیهان و آن دسته از ساکنان دایره اصولگرایی که معتقد به فحاشی و انگ و اتهام زدن هستند، مثل خودشان و یا به عبارتی مقابله به مثل کنند؟
برای طرح این سوال مصداق روشنی هم آوردم و آن اقدام آخر شریعتمداری در مواجهه با طنازی ابراهیم نبوی بود که مدیر مسول کیهان بر خودش واجب می داند از هر صفت و نامی در تعریف و تعبیرش برای نویسنده طنز استفاده کند و اساسا ایرادی بر او نیست که در جریدهاش ” انسانی را “سوسک” بخواند و گاهی “گاو” و گاهی “عنکبوت”. با استناد به این نوع خبر نویسی و طنز نویسی کیهان به مصداق دیگری اشاره شد که در آن آقای شریعتمداری بعد از شانزده بار تاکید بر آنکه اطلاع موثق از جلسه و نظر خصوصی رهبری نسبت به آقای کردان، وزیر کشور دولت احمدی نژاد، دارد ناگهان بنا به هر دلیلی عقب نشینی می کند و حرفش را پس می گیرد و عذر به محضر رئیس نیز میبرد.
و حالا پس از آنکه سوال طرح شد تا مخاطب پاسخ دهد که آیا با اخلاق سازگار است از جنس خود کیهان در مورد این رویداد اخیر خبر و طنز بنویسیم و بگوییم: “ فلانی سوسک شده است” پاسخ های متعددی آمد که در این میان پاسخ جناب آقای شفقت استاندار بوشهر در مورد این پرسش جای تامل دارد. چرا که ایشان حتی تاب طرح پرسش به سبکی که کیهان بدون طرح پرسش تنها با همان شیوه خبرنویسی می کند را هم ندارد و توصیه به حذف مطلب کرده است.
مطلب دیگری در مورد ادبیات آقای احمدی نژاد و مستندی از همه فیلم های یک رئیس جمهور نوشتم اما با پوزش آنرا بر میدارم و جایش نظر دهندگان را به ادامه بحث با آقای استاندار دعوت میکنم اگر حوصلهای بود بخوانید و خود قضاوت کنید که آیا حق من نیست درست در زمانی که به همه توصیه میکنم زبان فاخر باید و نه سوسک و گاو خواندن، ناگهان یکی از در درآید و نصیحت کند که بردار این توصیه ات را تا چوب لای چرخ ات نگذارند. یعنی چه؟ یعنی اگر بر ندارم این مطلب را چوب لای چرخ می گذارند ؟ …… شاید باید تشویق و تبلیغ میکردم مشی و منش ایشان را؟
با عرض سلام
خدمت سرکار مسیح خانم علی نژاد
حداقل برای شما که خبرنگار و قلمت بعوان قلبت است بعید است.
مطلب، گزارش و خبر باید با صحت و صراحت و صداقت بیان و اطلاع رسانی بشود و معقولا باید نوشت و به آن پرداخت.
مسلمانی به این نیست که بدون دلیل موجه آبروی یک مسلمان مومن یا مومنه را بریزی. حالا گیریم که دلیل موجه و یا مدرک مستند داشته باشی.
باز هم صحیح نمی باشد.
همیشه سعی کن مثل دیگر همکاران خودت مثلا سایت خبری تحلیلی بُنا و لیان و نسیم جنوب و نصیر – هم کار خبری و تحلیلی و نقد سالم و سازنده میکند ولی تخریب و بدگویی و بد دهنی نمیکند.
این شیوه شما صحیح نمی باشد. خواهشمند است اصلاح بفرمایید و این خبر را از روی خروجی سایت خودتان بردارید.
در پایان اضافه کنم که در جواب صحبت های مطروحه جناب آقای شریعتمداری -
دفتر مقام معظم رهبری جوابیه صادر و رفع ابهام و تعریف شد.
و منظور اینجانب این میباشد که حرکت و نوشتار حضرتعالیه کار اضافه ای بود که انجام داده اید.
پس اصولی برنامه کاری و روش خود اصلاح بفرمایید.
تا کسی نتواند چوب لای چرخ شما بگذارد.
که خیلی این موضوع دردناک و رای شما خطرناک است.
ابوطالب شفقت استاندار بوشهر
……………………………………………………………………
پاسخ مسیح علی نژاد :
برادر شفقت اگر مشقت ثبت این نظر از طرف شما باشد و نه دفتر و دوستان و هواخوهان شما، باید خرسند بود از تغییر طریق تان. ظاهرا در مرام شما دیگر “چوب لای چرخ گذاشتن” کمی قدیمی شده و ترجیح داده اید به هشداری دوستانه بسنده کنید و قلم از آستین بیرون کشید. نعمتی است و قدردانم.
من قدردان این حوصله و دقت و ظرافت نظر شما هستم اما بی شک پذیرای آن نیستم چون شما اساسا به خود زحمت نداده اید تا کل مطلب را بخوانید و ظاهرا از فرط ارادات قلبی تان به حاج حسین شریعتمداری ناگهان با دیدن واژه نا مأنوس سوسک برآشفتید و قلم و قلب ما را نشانه رفتید در حالی که کل پیام بنده نیز عینا همان تذکری بود که شما خطاب به من نوشتید و اساسا باور به این ادبیات مسمومی که در کل مطلب آن را زیر سوال بردهام، ندارم .
بر این اساس خواستم در همین خانه کوچک نظر باقی خوانندگان را در مورد ادبیات مدیر مسول کیهان بپرسم با این خوش باوری که نظر دهندگان هرگز باور ندارند با شریعتمداری و یارانش باید از جنس ادبیات خودشان صحبت کرد. غافل ازآنکه بخش مهمی از نظر ها نسل جوان همین سرزمین اند که از بوی تند کلمات کیهان خشمگین اند و مقابله به مثل را تجویز میکنند. و اگر یک زحمت کوچک به خودتان بدهید در قسمت نظرها خواهید دید که به اندازه بضاعتم با مخاطبان محدود این خانه وارد بحث شدهام تا خشم فرو خورند و از منظر شریعتمداری هر آنکه مثل او نمی اندیشد را “سوسک” و “گاو” و ” عنکبوت” (سه واژه ای که در کیهان منتشر شده) خطاب نکنند و باید زبان فاخر و مومنانه به خدمت بگیرند .
باشد که عشق ناب و ارادت بی نظیرتان به شریعتمداری کیهان، چشم و حوصله تان را به باقی جهان نبندد و کمی با حوصله تر بخوانید و سپس نصیحت کنید و در آخر از چوب لای چرخ گذاردن سخن بگویید . ما تن مان زخمی تر از این حرف هاست که دلمان رضا دهد همان زخم بر تن دیگری نقش زنیم. کاش شما هم زحمت میکشیدید آنگاه که کیهان صریح و به تعبیر شما با مستند و بی مستند آبروی مومن برده و میبرد نیز از خلوت بیرون آیید و همانند این بار که هنوز آبرویی از کسی نرفت دست به قلم شدید و پیشنهاد حذف مطلب دادید ،ایشان را نیز از نصایح خویش محروم نکنید.
ممنونم از حضورتان برادر بزرگوارم و در آخر خوشحالم که این خانه فرصتی شد تا سر تعظیم در برابر نقد و تلاش بیوقفه همکاران و هم قلم هایم در نشریات استان بوشهر فرود آرید.
:
اخلاقی هست بگوییم حسین شریعتمداری سوسک شد؟
این یک سوال ساده است؛ قضاوت و پیش داوری هم نکنید؟ هر کسی از زاویه دید خودش به این پرسش پاسخ دهد ؟
آیا درست است برای حسین شریعتمداری مدیر مسوول روزنامه کیهان که صرف نظر از تمامی اقدامات اش در این سالها ، در همین روزهای اخیر مثلا به همین ابراهیم نبوی طنزنویسی که خودش هم البته چندان پاستوریزه طنز نویسی نمیکند گفته است سوسک با همان ادبیات خودش حرف بزنیم ؟
حتما ماجرا را میدانید که احمدی نژاد و شریعتمداری بر سر اینکه کدامشان نقل قول یا تعریف درستی از جلسه خصوصی با رهبری دارند اخیرا دچار اختلاف نظر شدهاند و موضوع دعوا هم “کردان ” وزیر جدید کشور بود که ناگهان شریعتمداری به هر دلیلی حرف خودش را پس گرفت و عذرخواهی کرد. اما این سوال مطرح است که آیا باید با روزنامه نگاران و یا اساسا سیاستمدارانی از جنس حسین شریعتمداری یا احمدی نژاد، با ادبیات خودشان مواجه شد یا خیر؟ دلیل خود برای مثبت یا منفی بودن را نیز کوتاه بنویسید . به موضوع ساده بحث من و یکی دیگر از دوستانم کمک می کند که میگفت پاسخ منفی من برای تیتر “سوسک شدن شریعتمداری”، آدم را یاد ”ادب از که آموختی از بی ادبان ” و یک جور افتادن در ورطه اصرار بر اجرای اخلاق تصنعی میاندازد که شعر است و متانت روزنامه نگاری هم مفهومش متین بودن با انسان های نامتعادل در این حرفه نیست. شما چه فکر می کنید؟
آیا رعایت اخلاق در سیاست و روزنامه نگاری را نمیشود در مواجهه با بدزبان ترین آدم ها هم به مثابه یک ارزش دانست. چون دامنه سوال ها گسترده شده به همین سوال خاص جواب دهید و استدلال خودتان را بگویید تا باقی را بشود در همین پاسخ تحلیل و تفسیر کرد؟
آیا اصلا با اخلاق سازگار است که برای مدیر مسول کیهان از جنس خودش تیتر زد و گفت حسین شریعتمداری سوسک شد؟
پی نوشت:
می خواستم نتیجه گیری کنم که اگر اصلاح طلب ها دوباره قدرت را در دست بگیرن هر گز نمیتوان از آنان توقع رفتار انقلابی و حذف رقیب با هر شیوهای را داشت . این از مصائب مردان و زنان اخلاق گرا هست که اخلاق را بر اقتدار ترجیح می دهند و ترجیح می دهند از آنان زبان و نام نیک باقی بماند حتی به قیمت پای نفشردن بر اهداف و شعارهای خویش و شاید چندان به درد سیاست نمی خورند . چنانچه من به عنوان یک روزنامه نگار که اگر چه عضو هیچ حزب اصلاحطلبی هم نبوده ام اما به دلیل گرایشم به این جریان که معمولا قلمم به تندی و تیزی هم از این سو و آن سو قضاوت میشود، هرگز نمیتوانم از جنس کیهان حتی شوخی کنم و بنویسم فلانی سوسک است…شاید ما هم به درد این عرصه نمی خوریم؟
پیش نوشت:
مسیح علی نژاد
ماجرای معرفی وزرا و شبنامه علیه آنها و تقلب و تخلفی که خود نمایندگان و اصولگرایان از آن یاد می کنند، یک حاشیه طنز داشت که همان داغ کردن آقای شریعتمداری و تذکرش به احمدینژاد بود که اگرچه بادی بزرگ از دهان و گلوی کیهان به سمت کاخ ریاست جمهوری احمدی نژاد روانه شد اما ناگهان باد به چهار دیوار کاخ نخورده برگشت و باغ خیالپردازی شریعتمداری و یارانش را یکجا با خود برد. یعنی در یک اتفاق سیاسی نادر رئیسجمهور و مدیرمسول یک روزنامه به صورت مشترک خبر از یک جلسه خصوصی با مقام رهبری را به عرصه رسانه کشاندند که در یک سوی احمدینژاد و هوادارانش اصرار دارند که نقل قول آنان از رهبری صحیح است و در دیگر سو مدیر مسول کیهان اصرار دارد که اطلاعات ایشان از آن جلسه خصوصی دقیق است.
و اما ظریف این نکته اینجاست که در سرمقاله شریعتمداری و انتقاد او به احمدینژاد به کرات، سخنان احمدینژاد مخدوش و غیرواقعی خوانده شد و از سوی دیگر به دفعات متعدد اطلاعات نگارنده یعنی همان آقای شریعتمداری “دقیق” و” موثق” عنوان شد. بدین ترتیب در سرمقاله مدیرمسول کیهان شانزده بار از واژهگان ” غیر واقعی”، “مخدوش”،” تحریفشده” و” متناقض” برای توصیف سخنان احمدی نژاد در مورد جلسه خصوصی با رهبری استفاده شد و در این مقاله، شریعتمداری پنج بار از عبارات ” موثق”، “دقیق”، “اطلاع قاطع دارم” و”کمترین تردیدی ندارم” برای نحوه استناد خود به همان جلسه خصوصی، استفاده کرد تا در نهایت نتیجه بگیرد: ” با این نقل قول مخدوش قاطبه نمایندگان محترم مجلس که خود را مرید و مطیع رهبر معظم انقلاب میدانند چنانچه نگاه و نظر منفی داشتهاند، آن را وا نهاده و رای مثبت- به وزرای پیشنهادی- میدهند.”
از دفتر رهبری نمابری روانه کیهان شد. بر اساس این نمابر، خبری که شریعتمداری آن را “موثق” خوانده بود زیر سوال رفت و به دنبال آن مدیرمسول کیهان از احمدینژاد عذرخواهی کرد.
خرسند نباید شد از خوار و خرد شدن همکاران حتی در اردوگاه رقیب آن هم درست در روز خبرنگار اما بیتعارف آنان که با پوستین و آستین خبرنگار، عبا و قبای کهنه خبرنگاران بسیاری را برتن آنان پاره کرده و با دلآزارترین کلمات، زخمها بر تن نزار جامعه مطبوعاتی ایران زدهاند، گاهی گوش پیچاندنشان خوشحال مان هم نکند غمگین هم نمیکند.
برای حسین شریعتمداری که جمعیت رانده و مانده در عرصه رسانه اگر چون او فکر نکنند جملگی “سوسک” و عنکبوت ” اند و بس، شاید تجربه یکبار عقبنشینی کردن با چنان حدت و شدتی که در تیتر نخست وادار به پس گرفتن سرمقاله خویش شد ، چندان بد نباشد تا شاید تکانی به آن دل بیرحم خویش در عرصه خبرنویسیهایی از این دست بدهد و اینقدر با قاطعیت زنان و مردان همین مرزو بوم را دزد و برانداز و طناز و فاسد و خائن و منافق و باقی نامهای متصل به صفات منحصر به فرد خویش صدا نکند و اینچنین با اطمینانی مشابه پا روی پا نگذارد و ننویسد ” نگارنده با اطلاع دقیقی که از اصل ماجرا دارم میدانم و کمترین تردیدی ندارم که متاسفانه این نقل و قول مخدوش و غیر واقعی بوده است.” به دو عبارت ” اطلاع دقیق” و ” کمترین تردیدی ندارم ” در سرمقاله نخست شریعتمداری خوب نگاه کنید و سپس به عذرخواهی فردای او از احمدی نژاد پس آن همه اطلاعات دقیقی که تردیدی در آن نداشت نیز توجه کنید.
دریک جا او با همان قاطعیتی که همیشه جمعیتی را فاسد بالقوه سیاسی و اخلاقی و مالی و چه و چه می داند، درست با همان قاطعتی که از جلسات و پشت پردههای نشست های سیاسیون ، دانشجویان و روزنامهنگاران و نواندیشان و هنرمندان و دیگران و دیگران خبر می دهد، درست با قاطعیتی از همان جنس مدعی می شود که از جلسه احمدی نژاد و رهبری نیز خبر داشته و البته “کمترین تردیدی” هم ندارد که اظهارات احمدی نژاد مبنی بر مواقت رهبری با سه وزیر پیشنهادی ، کذب محض است و مخدوش.
او در سرمقاله با همان اطمینان پای می فشارد که” مطابق اطلاع دقیق و موثق بنده آقا در مورد یکی از سه وزرای معرفی شده نظر موافق ندادهاند.”
در این میانه احمدی نژاد و شریعتمداری هر دو از از مقام رهبری مایه گذاشته به سخنان ایشان استناد کرده اند که از قضا اینبار کیهان با توضیح و تکذیب از سوی دفتر رهبری مواجه میشود تا علاوه بر اختصاص تیتر نخست برای رد خبر خود، طی یک یادداشت جداگانه عذر به محضر احمدینژاد نیز ببرد و در نهایت با شرمندگی ، همه آن اطلاعات”موثق” و “دقیق” را پس بگیرد.
کار ما که پس از هر “کنکاش” اینچنینی به “کاش” می رسد، بار دیگر در حاشیه بر این نزاع عبث می نگریم و زیر لب می گوییم : کاش حالا که چنین شجاعت و جسارت و خضوعی نصیب جناب شریعتمداری شده است، از همین فرصت تاریخی بهره میجست و نیمنگاهی به تمامی آن خبرهای “موثق” و ” دقیق” که در تمام این سالها برای جماعت عظیمی نوشت و بی هیچ عذرخواهی از کنار آن گذشته است، میانداخت تا کارش در فردای روز حسابرسی که به آن اعتقاد دارد آسان تر میشد.
حالا که در این سو هیچ دفتری نیست تا نمابرش کیهان و جهانش را چنان بترساند که ناگهان چنین فاحش و پرسرعت، شریعتمداری” عالم ” را به شریعتمداری “نادم” تبدیل سازد، شاید بد نباشد کسی از او بپرسد؛برای همه آن اخبار موثقی که ملت را با همین ادبیات تشویق و ترغیب به نفرت از مخالفان و منتقدان دولت کرد و نوشت که تردیدی در برگزاری نشست ها و نیمههای پنهان آنان ندارد، از چه کسی باید عذرخواهی کند؟.هنوز هستند کسانی که نیمچه ایمانی به کیهان دارند و میخوانند همه آن اطلاعاتی ویژهای را که مرد پشیمان کیهان امروز اجازه چاپش را در روزنامه صادر می کند و در انتها نیز فتوای صادر میکند.
آنچنان که در انتهای مطلب اخیر خود نیز فتوای ابطال رای اعتماد مجلس به وزراء را صادر کرده بود و نوشت ” نیاز به رای گیری مجدد است” و فردا سر تعظیم در برابر توضیح دفتر مقام رهبری فرود آورد ونوشت: کیهان به نوبه خود نه فقط خطای خویش را نفی نمیکند بلکه خضوع خویش در برابر نظر رهبر معظم انقلاب را وظیف خود و وسیله نجات و تقرب به خدای مهربان میداند.
شاید بد نباشد گوش باز کند تا یک جمعیت عظیمی در گوشش آرام زمزمه کند: مرد مومن! حالا که خطای خویش پذیرفتی، نیاز به عذرخواهی از یک ملت است و نه تنها دولت. مگر خضوع و سر تعظیم در برابر ملت جز نزدیکی و تقرب به همان خدای مهربان است؟ ملتی که در تمام این سالها شما چنان شعورشان را محدود فرض کردهاید که ردپای گاو بر سر در مجلسشان نشاندید به ریش ملتی خندیدید و فتوا صادر کردید و هربار برای موکلانشان فتوای فساد و خیانت و چه و چه صادر کرده اید.
اگر نه از ملت حداقل از مخاطبان جریده خودتان عذر میخواستید که به تمام هیبت” قاطع” و” بیتردید” کیهان تردید کردهاند و ناباورانه دیدند که کیهان اگرچه سر تعظیم در برابر مقام رهبری و عذر خواهی از رئیس دولت را خوب به جا آورده است اما انگار نه انگار که مخاطبی هم این روزنامه را ورق می زند و رسم ادب و احترام یک عذرخواهی نیمه از مخاطب و ملت هم هست.
روز خبرنگار و یک هدیه مخصوص برای شاهرودی
امروز روز خبرنگار است به سرم زده این عکس را ببرم دفتر ملاقات مردمیهاشمی شاهرودی و بگویم: جناب شاهرودی به چشم های دختر یعقوب مهرنهاد روزنامهنگار و براندازی که در آستانه روز خبرنگار اعدام شده است ، نگاه کن و بعد شب آرام به خانه برگرد و مراقب باش یک تار مو از سر نوه و نتیجه و نبیره تان کم نشود که اگر چنین شد ما فردا در روزنامههامان یک پیام تسلیت دراز با کلی نام و نشان برای تسلای خاطرتان چاپ میکنیم . اصلا اگر یک بلایی سر ما روزنامهنگاران روزنامههای سراسری که در حد و اندازه شما هم نیستیم بیاید هم باز در همین روزنامههای پایتخت سهمی داریم و پیام تسلیتی دراز لابد نصیبمان میشود اما این دختر پدرش “بر انداز” بوده و همین دلیل کافیست تا جایی دور و در منطقهای فقیرتر از پایتخت، تنهایی غصه بخورد و لابد لحظه شماری کند برای تحقق عدالت و امنیت ملیای که برای اجرایش حتما باید سر او وباقی پدرانی که زبان درازی می کنند بر دار رود .
اینجا روزنامه نیست ، اینجا خانه کوچک یک روزنامه نگار است که میان این همه دختران بیپدر شهر، بلاخره دلش یک جا کمیبیشتر میلرزد ودست به قلم میشود تا قلب خود آرام کند. نمی توانم نگویم چشمم، نی نی چشمان پریشان دختر یک روزنامه نگار برداررفته را که دید، یک لحظه چه نفرتی در دلم نشست از آنان که خودخواهانه پیام مرگ صادر میکنند بیآنکه بدانند این مرگ فقط یک نفر را نمیکشد . جمعیتی متصل را خانه خراب میکند. اینجا را فرصتی دیدم برای تبریک روز خبرنگار به صاحب چشمهای خیسی که عکس پدر اعدام شده اش را در آغوش دارد. به دختر یعقوب میرنهاد. آخر خوب میدانم اگر او دختر یکی از جنس و جماعت ما روزنامه نگار ها در همین پایتخت بود بیشک در گوشهای از روزنامه سهمی داشت تا چشم خیس خویش بیشتر نمایان سازد. اما هم او وهم پدرش و هم باقی روزنامه نگاران بلوچ و کرد و ترک و شهرستانی چنان غریب افتادهاند که روزنامه نگاران پایتخت نشین را نیز از هراس آنکه مبادا اتهام تجزیه طلبی و براندازی و هزار و یک انگ سنگین تر دامن آنان نیز بیالاید به سکوتی سنگین واداشت و به گمانم کمتر روزنامهای جرات و توان انتشار خبر از مرگ و حبس و احضار و بر دار شدن روزنامه نگاران مرزنشین و یا اساسا شهرستانی را دارد و اگر هم خرده شهامتی بود، جایی لابلای خبرها چنان خبر را گم میکنیم که گم شود و چندان به چشم اهالی قضا نیاید و نانمان سنگ نشود بماند که چه دلسنگ شدهایم این روزها و مرگ برایمان عادی شده است انگار و اصلا باورمان شده در عصری که هیچ اطلاع رسانی شفافی از روند دادرسی و بازجویی و بازپرسی و رسیدگی به پرونده های قضایی وجود ندارد پس حتما یعقوب میرنهاد و سامان رسول پور و باقی روزنامه نگاران، عضو گروهکهای محارب و تروریستی و مخملی و رنگی و باقی اتهامات مولود سالهای اخیر بوده اند و مرگ و حبس حق همه است و هر گونه دفاع ما نیز خطر دارد و دردسر میآفریند.
برای روزنامه در رثا یا سوگ روز خبرنگار هیچ ننوشتم. دلم رضا نداد میان این همه آشفتگی ملتی که همه چیزش را انگار باخته این سالها من از ناامنی در شغلی بنویسم که تازه امنیتاش شرف دارد به نا امنی زندگی هزاران نفر دیگر که بیصدا و آرام میمیرند و فراموش میشوند. اما اینجا روزنامه نیست و من مثلا بنا داشتم اینجا کمی شخصی تر از دغدغههای خودم بنویسم اما گاهی نشد و آن گاه دیگر هم که می شود و جزئی تر از خودم و دلتنگی ها و دل مشغولیهای خودم می نویسم مخاطبان این خانه کج خلقی و بیحوصلگی میکنند و شاید هم حق دارند. به هر حال هفده مرداد روز ما بود و من این روز را به خبرنگارانی که در شهرستانها از دل فقر گزارش میدهند تبریک گفتم و کودکان آنان که هنوز نمیدانند چرا پدران و مادرانشان یا در سقوط هواپیمای سی ۱۳۰ رفته اند یا پای چوبه دار جان دادند و یا اگر شانس آوردند وزنده ماندند به مرگ زودرس سلام گفتند .
خواندنی:
خبرنگاران هدیه رئیس جمهور را تحریم کنید / مهجاد
به خیابان های ساکت غربت به خبرنگاراناش / حسین نوروزی
آقای رئیس جمهور! من کریستین امانپور نیستم
برای هفت پرسشام و یک کتاب نانوشتهای که به خاطرش جنجال شد ه بود نامهای مکتوب برای احمدی نژاد نوشته بودم که با دیدن مصاحبه اخیر ایشان با شبکه ان.بی سی و تحلیل و تفسیر خبرنگاران و روزنامه نگاران داخلی بر مصاحبه یک خبرنگار خارجی به سرم زد بگذارمش اینجا. نامه را فروردین ماه به دفتر ایشان فرستادم و یادم هست که آقای جوانفکر از لحن نامه خوششان نیامده بود و به گمانم مثل باقی نامهها، نخوانده باقی ماند و فخرش فقط به عالم و آدم فروخته شد که احمدینژاد”رئیس جمهور نامه ها” است. بعدش هم که ماجرای دلفینها درست شد و من هم از هرچه دلفین شدن برای پاسخ نامه گرفتن دلزده شدم. حوصله این نامه را داشتید بخوانید تا شاید ماجرای یک کتاب نانوشته خود کتابی شد برای مایی که روسای جمهورمان ترجیح میدهند تا ابد حاشیه نویس مصاحبه خبرنگاران خارجی با آنان باقی بمانیم و بی سابقه یک گفتگوی اختصاصی در داخل کجا میشود سراغ روسای جمهور کشورهای دیگر رفت؟
یاحق
جناب رئیس جمهور اجازه میخواهم با ادبیات خودتان با شما سخن بگویم. شاید مثل همین ملتی که ادبیات و شیوه سخنوری شما را این روزها از ابتدا تا انتهایش تاب میآورند، شما نیز صبوری کنید و این شیوه را تاب بیاورید.
اینجانب مسیح علینژاد به عنوان یک ایرانی که به شما رای نداده است و اگر باز هم خرقه نامزدی به تن بپوشید باز هم به شما رای نخواهد داد با شما سخن میگویم.
بهعنوان کسی که شما پیش از پوشیدن ردای ریاست جمهوری به اقتضای تب و تاب انتخابات ریاستجمهوری در شهرستان و زادگاهم ـ بابل ـ به دفاع از او داد سخن سردادهاید و اخراجم از مجلس هفتم به دلیل انتشار فیش حقوقی یک نماینده را رسم جوانمردی ندانستهاید، با شما سخن میگویم.
به عنوان یک شهرستانی که همواره بر همکلامی با آنان بالیدهاید و گفتگوها و دیدارهای رودررو با آنان نیز سند افتخار دوران ریاستتان شده است، با شما سخن میگویم.
به عنوان یک خبرنگار که به پاس رای ملتی، دیگر از اما و اگرهای جریانها و گروهای سیاسی حول انتخاب شما بهعنوان رئیسجمهور ایران چشم بست و نام شما را به عنوان رئیسجمهور کل کشور، تیتر نخست بسیاری از مقالات خویش قرار داده است، با شما سخن میگویم.
بهعنوان کسی که به ادعای خود شما عضوی از کابینه هفتاد میلیونی شماست با شما سخن میگویم.
ضرورتی ندارد گوش این عضو خرد کابینه را به مشی همیشه خود بپیچانید. زیرا پیش از اینها و بیش از اینها، یاران و هوادارانتان گوش این مدهوش جامانده از غافله مدیحهسرایی را پیچاندهاند و هی مدام و متصل در رسانههای مکتوب و دیجیتالی خود، این خردترین عضو کابینهتان را تشر و توبیخ کردهاند. اما هرگز محدوده آن دُم معروفِ همهجا پهنشده که شما هم از آن عاصی شده بودید را برایم روشن نکردهاند تا من هم محدودة پا و گلیم حقیر خود را بدانم و چون لکه ننگی هربار انگی بر گوشه قبای زارم ننشانند.
سهم گوشپیچانی یک روزنامهنگار معمولی، آنقدر زیاد بوده است که قطعاً یک پرسش ساده از آنان که به شما مشاورة منصفانه میدهند یا یک سوال سادهتر از آنان که شما به آنها جایزة “منتقد منصف” میدهید، کافیست تا روشن شود شانههای این منتقد بیمقدار به اندازة بضاعت خویش بارکش انگهای رنگارنگ بوده و همواره به وقتِ توزیع سهام عدالت شما، زنبیل ما روزنامهنگاران یکلاقبا، صفنشین اتهامات اخلاقی و اقتصادی و در نهایت امنیتی بوده و به گمانم دیگر توبرة ما جایی ندارد و اینک فصل آن رسیده که این عطای عادلانه را به لقای غیر منصفانهاش ببخشیم.
و اما کار من چیست؟ پرسشگری و روشنگری. به توصیه هیچکس گوش ندادم و مثل خود شما و با جسارتی که از جنس خود شماست، درست در زمانی که شما نامهنگاری بیواسطه به سرآمدانِ جهان را رسم نهادید، بیواسطه و بدون رعایت سلسله مراتب برای شما نامهای نوشتم که البته به سرنوشت همان نامههای جهانی گرفتار آمد و کسی پاسخی نداد؛ نه به من، نه به شما.
اینبار اما به مشاورانتان پناه آوردم تا ببینم آیا درِ خانة کسی که میگویند به روی ملتی باز است به روی یک روزنامهنگار نیز باز میشود؟ به درخواست دیداری کوتاه بسنده کردم. میپنداشتم تنها این اعوان و انصار رئیسجمهور هستند که برای خبرنگاران و سؤالاتشان حد و حدود تعیین میکنند و اگر از این حصار بگذریم شما را باکی از پاسخگویی رو در رو نیست. پندارم در دایره غلط افتاده بود و خیالم غلتیدن گرفته بود به دور حلقة مشاوران خانة شما و بر خلاف بزرگان دیگری که بدون تشریفات به دیدارشان رفتهام، اینبار به توصیه مشاورتان سؤالات را مکتوب کردم تا شاید محتوای کتابم مقبول نظر شما افتد. این نیز از خامخیالی من بود و پیغام از شخص شما چنین رسید: “وقت من متعلق به هفتاد میلیون نفر است و الان وقتی برای کتاب و این کارها ندارم”.
یا من در منظر جنابعالی “یک هفتادمیلیونیوم” هم به حساب نیامدهام یا آنکه شما فرهنگ و اندیشه و قلم را جدا از آن هفتاد میلیون مردمی میدانید که وقتتان متعلق به آنهاست. در مورد این دومی اما باز هم تردید دارم. شما به کرات برای پرسش و پاسخ به اصحاب خبر، دیدارهای خصوصی بسیاری تنظیم کردهاید با این تفاوت که جملگی آنها از بلاد فرنگ بودند یا به هرحال از سرزمین دیگری غیر از ایران با هفتاد میلیون جمعیتاش. تردیدم را با مشاوران شما در میان میگذارم، میگویند آن مصاحبهها به نفع کشور و برای کشور است و من هنوز متقاعد نشده ام که سوال پرسشگران داخلی چه ضرری برای کشور دارد که از تنظیم قرار برای خبرنگاران داخلی گریزانید.
و حالا همه آن هفت پرسش که به دفترتان ارسال شده است را پس میگیرم تنها یک یک پرسش سادهدارم که باز هم نیک می دانم پاسخی برایش نیست تا به اندازه هفت کتاب بس باشد ما را.
آقای رئیس جمهور! من کریستن امانپور نیستم که او را بهراحتی میپذیری و حتی خبط و خطایش را با سعه صدر مینگری. تابعیت دیگری را در کنار نام ایران ندارم. روزنامهنگار هیچ نشریه خارجی هم نیستم و اصراری هم برای خارج شدن از دایرة روزنامهنگاران ایرانی ندارم. از بلاتکلیفی دوسالة کتابم در وزارت ارشاد دولتتان هم سرخورده نشدم. حتی برای چاپ همان کتاب مطرود دولت شما، پیشنهادهای وسوسهکنندة ناشرین خارجی را هم نپذیرفتم و دوباره به میهن برگشتم و برای کتاب دیگری گام برداشتم و این قصة تنها من نیست . قصة همة همکاران من است که یکی یکی درها به رویشان بسته شد و بار سفر بستند. برای همین است که باز هم از همة آن هفت پرسش ساده میگذرم شاید بد نباشد شما هم مرا نه در قد یک روزنامهنگار بلکه در قامت یک مراجعهکنندة شهرستانی ببینید که برایشان وقت میگذارید و منت بگذارید و تنها به همین یک پرسش ساده پاسخ دهید:
در سایه سار دولت عدالتمحور شما، چرا یک روزنامهنگار ایرانی که نه میخواهد تابعیت دوگانه داشته باشد و نه میخواهد برای نشریات خارجی بنویسد و نه از مواهب و مواجب رسانه ملی بهرهمند است، نمیتواند مجالی بیابد تا در مقابل رئیسجمهور کشورش به گفتگو بنشیند؟
باز هم تأکید میکنم که این قصة تنها من نیست، قصة قلمدارانی است که قلندرانه به حاشیه نشستند و نظارهگر بذل و بخششهای بیحساب شما و رئیس جمهورهای پیشین به قلم بهدستان خارجی شدند و از لبخندهای دست و دلبازانهتان برای دوربینها تحلیلها نوشتند.

