• خانه
  • تماس

بی بی من که رفت …

امروز راستی پیرتر شدم. بی‌بی مرد. بی بی رفت.

ای بی بی کم شانس! انتهای آرزوی تو حتی مکه هم نبود اما دیدی آخر یک مشهد هم نرفتی و رفتی؟ میان همه آرزوی‌های دور و دراز فتح ماه و مریخ و گردش و چرخش دور دونیا، دل تو و لک زدن دلت برای یک سفر به  قول خودت “مشهد شاه رضا “را دوست داشتم ولی لعنت به من که نشد ببرمت بی بی جان. تازه زمانی بزرگ شدم و فهمیدم که می‌شود بزرگترین آرزوی کسی را بر آورده کرد که بی بی دیگر نه پای راه رفتن داشت ، نه نای دست تکان دادن و نه زبانی برای گفتن خواسته‌هایش.

می‌بینی حالا با رفتن‌ات همه می‌گویند راحت شدی؟ حتما می‌شنوی و دلت غصه‌دار می‌شود. با لب تاپم نشستم یک گوشه اتاق و ساعت‌ها به همین عکست نگاه کردم . چشم‌های تو چقدر خسته بودند . چقدر شب و روزهای سختی را نخوابیده بودند. . نسل تو عجب تلخ زیست، عجب سخت نان خورد و عجب دشوار آب از چاه بالا کشید و خانه روبه راه کرد و شوهر از دست داد و باز بیوه شد و باز خانه خراب . تو چقدر فقیری‌ات، دربه دری‌ات و بیماری‌ات قصه همه مادربزرگ‌های سرزمین من است انگار. بوی دامنت با بوی دامن همه بی‌بی ها و مادربزرگ‌های سرزمین ما یکی بود انگار. دلت عین دل همه‌شان خوب همه را می‌خواست. اصلا همه بی بی ها عین هم‌اند انگار. ولی این روزها مادربزرگ‌ها کم کم دارند عوض می‌شوند. نمی گویم بد یا خوب اند فقط می دانم کسی مادربزرگ های امروز را بی‌بی صدا نمی‌کند . هیچ مادربزرگی‌ دیگر بوی حنای سرخ نمی‌دهد و در خانه هیچ مادربزرگی کرسی نیست و از دیوار‌های خانه‌شان هم به جای بوی کاهگل و علف بوی سنگ مرمر و سیمان می‌آید.

می‌دانم بوی همان کاهگلی که مرا مست می‌کرد تو را خسته و مانده می‌کرد. باید دوباره گل نو می کردی و تا کمر می‌رفتی در آّب و گل و هی گل و آب لگد می کردی هی چاله چوله‌های دیوار پر می‌کردی و هی دیوار از نو می‌ساختی.

با تو بچگی می‌کردیم و رج می‌زدیم روی دیوار تا هربار که می‌آییم روستای ” آقا ملک” جای دست‌هایمان را روی دیوار کاهگلی خانه‌ات ببینیم و ذوق کنیم.

وقتی “گجان” مرد و تو بی‌مرد شدی، در به در شدی، خانه دیگر روی پا بند نبود و هی دیوارها پیر می‌شدند و وا می‌رفتند. اتاق‌ها را یکی یکی کم کردی و گفتی همان یک اتاق بس است. گذاشتی باقی دیوارها همینطور ذره ذره آوار شوند و بریزند . درست عین اعضای تن نازنین خودت که یکی یکی و ذره ذره آب شدند. گوش و زبان را که از همان بچگی‌ها یادم هست نداشتی و به لکنت زبانی که داشتی و فریادی که باید می‌کشیدیم تا می‌شنیدی عاشق بودیم بی‌بی جان . خودت هم راضی بودی. مثل کرو لال‌های سوسول و خجالتی نبودی. دهاتی ناب بودی و بی شرم و با شعف حالی‌مان می‌کردی که چه می‌خواهی اما این اواخر که فلج شدی و زبان نیمه‌ات دیگر قدرت حالی کردن همان اندک خواسته‌هایت را هم به ما نداشت دیگر می‌مردیم از بغض تا تو بگویی چه می خواهی.  دست‌هایت هم برای اشاره دیگر حس نداشت. وقتی ما نمی‌فهمیدیم چه می‌گویی و تو هی تلاش بی‌حاصل می کردی، وقتی صدا از گلو بیرون می آمد اما بلند و بی‌حاصل بود و هیچ مفهومی را با حجم بیهوده خود نداشت ، وقتی همه گیج و گنگ به هم نگاه می ‌کردیم، تو دیگر نا نداشتی و از خیر خواسته‌ات می‌گذشتی نه بی‌بی‌جان چرا فکر کردی همه توی‌ دلشان دعا کردند که کاش راحت شوی. همیشه لجباز بودی و آن روز هم از لجبازی تو بود که که کج خیالی کردی و با همان صدای گنگ و نامفهوم‌ات دست به آسمان بردی و بعد دودستی توی سر خودت زدی یعنی که ” خدا اااا…راحتم کن”. و لی حالا که نیستی لابد کسی نگران دل شکستن تو نمی‌شود و کمی بلند تر می گویند “خدایا شکر ، راحت شد”.

دست‌های راحتی ندیده تو تاریخ من‌‌ بود، زندگی من بود، کودکی ام بود، باغ بود، به بود، انجیر بود، دشت بود، ده بود، دست‌های تو له شد. چروکیده شد، بی رمق، بی نا، کوتاه، کوتاه، کوتاه و انسان اینگونه آب می شو، اینگونه پیر می‌شود و اینگونه جان می‌دهد.

سرم درد می‌کند بی بی جان . باز هم تجربه تو بیشتر از من است و خوب می دانی که همین فردا دوباره آرام می‌شوم و دوباره برای ماندن و ماندن و ماندن، چک و چانه می‌زنم و انگار نه انگار که چشم‌های تو دفتر خاطرات ناب من بود که بسته شد برای همیشه. کاش دفتری بگشاییم در وبلاگستان و هر یک از ما یک روز را به مادربزرگش اختصاص دهد و از او بخواهد هرچه دل تنگش می خواهد بگوید تا در خانه های مجازی مان به نقل از او خطاب به مخاطب بنویسم. نمی دانم چرا فکر می کنم وقتی زنده بود باید به او می گفتم امروز مال تو بیا و هرچه دلت می خواهد بگو و بعد بی‌ویرایش میگذاشتم اش همین جا . با عکسی از خودش.

اما عمر وبلاگستان کوتاه تر از آن بود که وقتی بی‌بی فلج و زار نشد بتوانم پایش را به دنیای مجازی باز کنم. شما که هنوز مادربزرگ دارید، و هنوز حرف می زند و حرف ها برای گفتن هم بسیار دارد ، کاری بکنید. هزار بازی یلدا و خاطره و جوک و چه و چه تا به حال در این وبلاگ راه انداخته‌ایم یک بار بیاید درمورد وبلاگ به آنها بگویید از آنها بخواهید هرچه دل تنگشان می‌خواهد .بگویند . بگویید که حرف شان را جمعی می‌خوانند ببینید چه می گویند بعد بی‌روتوش و بی‌ویرایش بگذاریدش در خانه مجازی‌تان و مهمانمان کنید به دیدن‌شان.  چشم‌های همه مادربزرگ ها دفترچه خاطرات ماست تا بسته نشد خوب نگاه کنیم و بگذاریم دیگران نیز بخوانند. 

۲۱ شهریور ۸۷ | گاه نویس | ۱۱۴ نظر

پیر شده‌ام

پیر شده‌ام. سی‌وسه سال گذشت از شبی که هیچ نمی دانم  حال دیگران از آمدن و دیده به جهان گشودنم چگونه بود اما بعدها جهان کوچک پیرامونم بی من بهتر می گذشت گویی که مهربانی کردنم هم دردسر سازمی‌ شد هربار و من جز دو چشم خیره و  بی‌حالت  هیچ برای عذرخواهی و  دلبری  نداشتم. همه سرمایه ام صداقت احمقانه‌ای بود که با چندتایی دروغ که بعدها یاد گرفتم معجونی از آن ساختم و زندگی‌ام را کشیدم تا اینجا که این‌روزها تا دلت بخواهد دست‌انداز و چاله چوله و کمی هم فراز دارد و باقی همه درد است.

امشب سی و سه ساله شدم  اما نمی دانم چرا با چند خال موی سپیدی که خزیده لای سیاهی اغراق آمیز موهای از شب تیره‌ترم  غریبی می‌کنم. اگر نازنینی زنگ نمی‌زد شاید روز تولدم یادم نمی‌ماند  درست مثل تولد همه عزیزانی که هیچ وقت به یادم نمی‌ماند  و همیشه همه را با همین حافظه‌‌ای که در این موارد عجیب لنگی می کند رنجانده‌ام و حق‌ام است که از میان این همه رفیق و عزیز به تعداد انگشتان یک دست هم نبودند کسانی که می دانستند من امروز پیر شده‌ام. من فقط تولد یک نفر یادم می ماند که از قضا آن یک نفر تولد ما به یادش نمی ماند و کودکی می کند کماکان.

 

۲۰ شهریور ۸۷ | گاه نویس | ۷۷ نظر

قرارداد نانوشته میان خبرنگاران و سیاستمداران

تیتر را هم عوض کردم تا از بغرنجی در بیاییم. موضوع خیلی ساده بود دوباره همه پیچیده اش کردیم. من یک سوال درمورد زنان  از آقایان خاتمی، هاشمی و کروبی پرسیدم و آقای خاتمی هم با اشاره به استفتایی که در یک زمان خاص از آقای خمینی شده بود موضوعی را مطرح کردند. به همین سادگی. ولی برای حضرات شورای نگهبان هم که می‌دانید به موقع‌اش عبور از امام و خدا و زمین و زمان مثل آب خوردن است. برای همین نوشتم بر اساس قراردادهای نانوشته ای که میان خبرنگاران و سیاستمداران وجود دارد گاهی خبرنگاران معتمد می‌شوند و همه اخباری که در جلسات خصوصی مطرح می‌شود را نمی نویسند. من هم که صادقانه اعتراف کردم دوربین دوستم روشن باقی مانده بود در حین این بحث . همه می دانند که عکاس همیشه از خبرنگار و سیاستمدار فاصله گرفته و کار خودش را می‌کند . آقای خاتمی همانند کروبی ضبط را خاموش کرد و دوربین را از قلم انداخت به نظر درک این واقعه آسانتر از این است که دفتر آقای هاشمی از همان جلوی در مجمع تشخیص مصلحت نظام دوربین و ضبط را از من گرفتند و وقتی وارد اتاق شدم و برای اولین بار هاشمی را از این فاصله می‌دیدم به شوخی به آقای هاشمی گفتم:

آقای هاشمی، یاران شما مرا خلع سلاح کردند. آخر خبرنگار بی قلم و ضبط یا به سرباز بی سلاح شبیه است یا مثل روحانی بی لباس است. آقای هاشمی هم با همان لبخند معروف و سرد توضیح مختصری داد و بی نوا را قانع کرد. حالا ببینید در میان این سه حضرت باز به مرام خاتمی که اعتماد کرد و صریح اعلام موضع کرد اما شرایط انتشار آن را قطعا این فصل ندانست . من هم صادقانه اعتراف کردم که فیلم به جا مانده وسوسه انگیز بود اما اخلاق مهمتر و این صد البته دلیل منطقی بودن نگهداری فیلم هم نبوده است.

این تیتر هم برگرفته از تلاش یک دوست مورخ است که می گفت در کتاب “مورخ و روزنامه نگار” به مورخ توصیه می شود که برای تاریخ نگاری باید بداند که میان خبرنگاران و سیاستمداران قوانین نانوشته‌ای وجود دارد که آنها گاهی رازهای  شان را هم به روزنامه نگاران و خبرنگاران می گویند و برای همین روزنامه نگاران نیز منابع تاریخی برای مورخان محسوب می شوند .شاید این توضیح گویا افتد و ما برهیم از تعابیر نادرست برخی دوستان.

به خبرنگار بودنم شک دارم، به روزنامه نگار بودنم ایمان ندارم. ما بیش از آنکه روزنامه نگار باشیم ، مبارز شده‌ایم . ما بیش از آنکه دلمان برای خبر بسوزد، نگران نظر ایم. ما بیش از آنکه ناظران و راویان واقعیت باشیم دلمان تب و تاب مصلحت را دارد. چند سالی هست که این اصلاحاتی که نفسش به شماره افتاده، ما را اسیر و اثیری خود کرد و ما بی‌آنکه اراده کنیم دلمان با شعار‌های نازنین اصلاحی خواهی می رود و حالمان از ناخوشی احوال آنان که دغدغه آزادی خواهی دارند ناخوش می‌شود. ما دیگر حالمان به حال آنانی گره خورده که شب و روزشان را وقف صاف نگه داشتن گردن شکسته اصلاحات کرده‌اند و بد یا خوب با معیشت خویش کنار می آییم اما مشقتی که جمعیت خاموش کشور می کشد را نه. برای همین است که می شویم چوب دو سر طلا نه چوب دو سر نجس که نه مردم دوستمان دارند و نه سیاستمداران.

از طرف مردم متهم به تبانی با سیاستمدارانیم و از طرف سیاستمداران هم هرگز امن و مامن محسوب نمی‌شویم. به هر محفلی که می رویم برای گفتن حرف های مهم ، آهنگ صدای حاضران تغییر می کند: شما خبرنگاری و نمی‌شود خیلی به شما اطمینان کرد؟” مانده‌ام باید معتمد بمانیم یا معتقد؟ شاکی و شاهد واقعیت باشیم یا مراقب مراتب مصلحت؟

ماجرا از این قرار است که این روزها کرباسچی در محفل خصوصی می گوید اگر کروبی و خاتمی باهم بیایند من از کروبی حمایت می کنم وقتی خبرنگار می نویسد همه شاکی می شوند که مصلحت نبوده و نباید خبری را نوشت که خبرگزاری فارس و کیهان ذوق زده شوند و باقی نیز فارس را متهم به اختلاف افکنی و کار غیر اخلاقی می کنند غافل از آنکه از قضا اینبار فارس اخلاقی و بی‌نقص عمل کرده بود و وقتی منبع خبر را ذکر کرد، دیگر چه جای شکوه بود که کرباسچی و دیگران تکذیب کنند که این موضع کارگزاران نیست . خب مگر فارس گفته بود موضع رسمی کارگزاران است؟

کدیور نیز در نقد تعدد نامزدهای انتخاباتی چیزی نوشت که درست در یک روز پس از کاندیداتوری کروبی بود و اعتراض به تعدد تشنگی سیاستمداران برا رسیدن به قدرت .بار دیگر فارس همان کرد که خبرگزاری اصلاح طلب هم اگر بود در حق اصولگرایان چنین می کرد. دوباره همه شاکی شدیم که آی این فارس و کیهان دارند بین ما اختلاف می اندازند. یعنی ما که از هرسخن و تصویر فلان مشاور و معاون در اردوگاه اصولگرایان ،آرایش سیاسی این جریان را در انتخابات آتی تفسیر می کنیم نباید بدانیم که از اینگونه تحلیل و تفسیر از وقایع تنها حق ما نیست؟ عجب از ماست که پرتوقع نشسته‌ایم به هم می پریم و خیال نازکمان جریحه دار می شود که چرا رقیب بی‌انصافی می کند و تنها گزارش اختلاف ما را منتشر می کند؟ خب مگر فعالیت سیاسی و کار حزبی و تشکیلاتی در عرصه رقابت غیر از این می طلبد که از اختلاف رقیبان گزارش کنند و از اتحاد رفیقان؟ منصفانه بگویید اگر فردا قالیباف کاندیداتوری اش را اعلام کرد و عماد افروغ نیز به عنوان نماینده سابق مجلس در نقد اعلام کاندیداتوری متعدد در وبلاگ شخصی‌اش چیزی بنویسد همین فردا روزنامه های اصلاح‌طلب آن را با همان سبک فارس منتشر نمی کنند؟ با خودمان روراست باشیم. اگر محمد ایمانی، بهداد ، کامران نجف زاده یا چه می دانم یکی از روزنامه‌نگاران نزدیک به دولت احمدی‌نژاد در وبلاگ شخصی‌اش بنویسد محمدرضا باهنر گفت بین احمدی‌نژاد و قالیباف من از قالیباف حمایت می کنم ما ساکت می نشینیم و با بزرگواری از کنار خبر این وبلاگ شخصی می گذریم یا همان می‌کنیم که فارس کرد؟

همین ترس و هراس‌ها ما را از روزنامه نگاری واقعی پرتاب کرده است به روزنامه‌نگاری که برای مبارزه به میدان آمده و مدام همانند یک چریک حواس اش باید به اصول ریز و ظریف مبارزاتی باشد تا مبادا گاف بدهد و یک گاف کوچک ممکن است زندگی یک تشکیلات را بر باد بدهد؟ انگار وسط میدان مین ایستاده‌ایم و باید به تمام اصول عبور از این منطقه آشنا باشیم یا مثلا باید از طریق تعداد سیم های تیربرق های کوچه بدانیم که کوچه روبرویی بن بست و به گاه اضطرار خیابان‌ها و کوچه‌های باز را برای فرار خوب شناسایی کینم تا مبادا مچ مان را جایی بگیرند و خانه‌ای را از اساس ویران کنیم.

از دفتر آقای خاتمی بیرون می‌آمدم همین حس را داشتم . وقتی دوستم گفت خاتمی ضبط تو را خاموش کرد اما دوربین مرا نه. فکر کردم به جای دوربین و ضبط و چند کاغذچک‌نویس و یک قلم، کلی مهمات جنگی و یک کلاشینکف و چندتا نارنجک توی کیفم است و باید تا خود خانه یا مقر اصلی‌ام (روزنامه) را بی یک خطای فاحش فتح کنم. آخر زمانی که نوبت به طرح سوال “ممنوعه” رسید من بنا به درخواست ایشان ضبط را خاموش کردم اما دوربین روشن باقی مانده بود و صدا و تصویر پرسشگر و سید در حافظه حقیر دوربین باقی ماند. نمی‌خواهم بزرگنمایی کنم اما می‌دانم انتشار همان چیزی که نسل جوان و خصوصا زنان خوب می دانند که خاتمی واقعی همین است اما مصلحت اندیشی ، جسارت بیان را از او گرفته، ممکن است سرنوشت سیاسی او را برای همیشه تغییر دهد . همان سوالی که در دفتر کروبی نیز با اشاره او ، دوربین و ضبط خاموش شد ولی هنوز صدای بلندش و اشاره انگشت ایشان به سمت عکاسی که فیلم می گرفت در حافظه دوربین باقی مانده که می گوید: ” این می‌خواهد سرمان را به باد بدهد. ” ولی با این همه باز هم اعتماد نکرد و هیچ نگفت و اجازه هم نداد که…. اما اعتماد سید هنوز روی شانه‌هایم سنگینی می کند و من واقعا نمی‌دانستم که توی حافظه دوربین هم قرار است سنگینی کند.

سوال ساده تر از این‌ها بود که من قصد سر بر باد دادن داشته باشم اما بر باد رفتن سر یک سیاستمدار به همین آسانی رخ می دهد . زمانی که سندی از دیدگاه و رفتار روشنفکرانه او در مورد یک مسئله ممنوعه در حافظه دوربین ثبت شود ، آنگاه شورای نگهبان تشنه آن سند می‌شود برای حذف سیاستمدار. حالا بماند که افکار عمومی نیز تشنه همان سند است تا باور کند که سیاستمدارانشان خوش‌فکر تر از آنی هستند که بنا بر مصلحت از خود به نمایش می‌گذارند .به هر تقدیر من که باید خبرنگار باقی می ماندم و “معتقد” به اطلاع‌رسانی،” معتمد” باقی ماندم و اگرچه بر وسوسه‌هایم فائق آمدم اما نتوانستم همان زمان فیلم را هم حذف کنم . گذاشتم زمانی منتشر شود که دیگر مسئله………خط قرمز نیست و می دانم که زمان دور دیگر نه سوال من ارزشی دارد و نه واکنش سید محمد خاتمی.

برای همین معتقدم که اگر فکر می کنیم انتشار مطالب وبلاگمان در خبرگزاری‌های رسمی غیر اخلاقی است و اختلاف برانگیز، این خود ماییم که باید مراقب باشیم نه آنکه بر دیگران خرده بگیریم بر کاری که خودمان هم مدام به آن مرتکبیم. خوشبختانه! ما هم که به مراقبان و سانسورچیان قدری مانند شده‌ایم در این سال‌ها و خوب یاد گرفته‌ایم که حساب آرمان‌خواهی مان را از واقعیت جدا کنیم و آرام آرام پیش برویم و وقتی باورمان شده که بر باد دادن سر یک سیاستمدار به همین سادگی و به همین آسانی ‌ممکن می‌شود…

پی‌نوشت:

نگران نباشید سرم بر دار رود، به بر باد دادن سر عزیزی راضی نخواهم شد و دهان و دلم قرص‌تر از آن است و ایمان نداشته‌ام قوی‌تر از ایمان داشته دیگران.

پی نوشت مهمتر از متن:

من به همان دلیل حرفه‌ای که مدعی آن هستیم بدون اجازه کسی صدا و تصویر کسی را ضبط نکردم و ضبط را خاموش کردم اما مسول دوربین همراه خویش نبوده و تنها کاری که می توانستم انجام دهم گرفتن فیلم از دوستم بود . اما طبیعی بود که وسوسه حفظ آن بیشتر از انهدام آن بود. اگر همین هم غیر اخلاقی باشد همین امروز حذفش می‌کنم …هدف از توصیف داستان هم این بود که بگویم وقتی کسانی با یک خبر و یا عکس خبر نگار زندگی سیاسی شان از طرف فرصت طلبان صلاحیتدار! نابود می شود مسولیت ما سنگین تر از اینهاست که انتشار ش دهیم بعد یقه کیهان و فارس را بگیریم .

۱۹ شهریور ۸۷ | گاه نویس | ۷۱ نظر

چه کسی به مثلث شکسته اصلاحات رای می‌دهد؟

 

برای انتخابات حزبی و ورفتارهای تشکیلاتی نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، تا چه اندازه  خبر و نظر و تحلیل و تفسیر می شود در رسانه ها جمهوری اسلامی پیدا کرد؟ همین انتخابات منظمی که حتی احمدی‌نژاد را هم به وجد آورد و چندین بار پیشنهاد مناظره به نامزدهای این انتخابات  داده است . انگار این همه خبر و نظر فقط برای پر کردن صفحات روزنامه و ساعات رسانه است ورنه درس آموز نیست که نیست. به موقع‌اش فصل انتخابات خودمان که برسد از ملا حسنی گرفته تا اصغر و اکبر و حسن و حسین و صغری و کبری همه می ریزند میدان و می شوند کاندیدای یک انتخابات آشفته‌ای که درست عین عروس آبله گرفته می ماند که یک سر دارد و هزار سودا.

وقتی رقص و رایحه خوشی و پایکوبی درخبرگزاری دولتی ایرنا و فارس جریان می یابد  آدم نمی داند بخندد  یا بگرید بر این همه انتظار نسلی  که یک فصل ناب دیگر رسید و ملت بدبختی که دلخوش به تغییر اند، اینک باید بالای سر جنازه هزارپاره اصلاحات بر سر بکوبند و سرگردان باشند که آیا این مرده را با یک نفس تازه در گلو دمیدن می توان زنده کرد یا باید فاتحه اصلاحات را خواند.

آقای کروبی! آقای خاتمی! جناب هاشمی! ای اضلاع یک مثلث مطلق و بی عیب و نقص  سیاست ایران که این روزها تنها نقص دولت احمدی‌نژاد به چشم تان آمد و فصل مدارا هم مختومه اعلام کردید، شما را که توان یک جلسه ساده هم اندیشی نیست تا پیکره ضعیف اصلاحات را اول از زمین نم دار تشکیلات خویش بلند کنید و روحی تازه در کالبدش بدمید ، چرا خرده بر دولت یکه تاز نهم می گیرید؟ شما که این همه اقتدار و اعتبار تان هیچ به کار سامان دادن گرههای شقه شقه شده اصلاحطلبان نیامد  ولله بهتر است کماکان سکوت و مدارا پیشه کنید و بگذارید این دولت با همین اعتماد به نفسی که دارد بماند سرکار .

این همه جلسه و شام و نهار و صبحانه سیاسی در خانه و دفتر رسمی و غیر رسمی حضرات تشکیل شد تا مثلا اتحاد و انسجامی از سر گیرند و رای خاموش ملتی بی‌انگیزه را با ائتلاف و انسجام خویش منسجم سازند، حالا ناگهان اعتماد ملی کروبی را وارد میدان می‌کند و سازمان مجاهدین خاتمی را. به نظرم کارگزاران هم شرم نکند و هاشمی را بفرستد به میدان . خوب تنوری می شود. بیایید به میدان  هرسه شما.  ما هم از فردا از کار و زندگی می مانیم و می‌شویم میدان دارمعرکه هر کدام از ما در یک روزنامه و به تناسب اوضاع و احوال ناگزیر خویش آویزان گوشه قبای یکی از شما ها می شویم و سرآخر که آتش این تنور حسابی گر گرفت  این مائیم که می سوزیم و شما هم خیالتان راحت که از بوی تند و نفرت انگیز تن و دل  سوخته جوانانی که امیدشان را به اصلاحات بسته‌اند، کسی حالش بد نمی‌شود در عوض رقیب پیروز میدان می‌شود و عاقبت  یک نسل بی اسطوره می‌ماند روی دست جامعه که نمی‌داند میان این همه مردان تشنه قدرت باید چه کند… فاتحه “تعین سرنوشت”  و تغییر فضای سیاسی و چه می دانم اصلاحات و هر چه که روزنه امیدی بود را برای همیشه بخواند و بگذارد ابلیس پیروز مست سور عزای ما را به سفره نشیند یا این نق آخر را هم بزند تا بدانید برای ما اگر قرار باشد آتش بیار معرکه باشیم همان به که احمدی نژاد رئیس‌جمهورمان باشد و مدام سرمان پائین باشد از این همه تحقیرشدن‌های مکرر در خانه‌ای که به آن غریبیم.

حوصله نوشتنم نیست وقتی جدال اصلاح‌طلبان را برای قبای کهنه و زار ریاست جمهوری می‌خوانم و تحلیلی کهنه‌تر که تعدد کاندیدا را  نیز از ملزومات رفتارهای حزبی می دانند و هیچ به روی خودشان نمی آورند که این همان مدل مدرن نادیده انگاشتن شعور ملت است که دولتی بی‌اتکا به حزب به قدرت می رسد و به گاه شکست و محقق نشدن وعده های انتخاباتی، ملت نمی‌داند چه تشکیلاتی در این وانفسا باید پاسخگو باشد و در اردوگاه اصلاحات برعکس آن صدق می کند. از این همه تعدد احزاب و شاخه شاخه شدن‌های بدون مرزبندی‌های روشن است که ملت باز همان همان سرگردانی را با خود یدک می‌کشد و نمی‌داند بلاخره چه کسی پاسخگوی به زمین ماندن وعده‌های اصلاح طلبان است . حالا شما اسمش را هر چه می خواهید بگذارید ولی این نسلی که من می‌شناسم دلش می سوزد برای اصلاحاتی که سرآمدان‌اش را توان تکثر و تربیت مدیران نوپا نبود و در عوض گروههای هجده گانه جبهه دوم خرداد شکل می‌گیرد که همه چهره‌های تکراری  دست کم در دو یا سه حزب عضو هستند  و هنوز همه باید دنبال چهره های سوخته و خسته‌ای چون هاشمی کروبی و خاتمی‌ باشند و غم‌انگیزتر آنکه این سه را هم توان مدارا با یکدیگر نیست تا چه رسد مدارا با ….

من که حسابم روشن است و اگر کروبی و خاتمی و چه می دانم چند بزرگمرد دیگر از حلقه اصلاح‌طلبان هم هوس خدمت به سرشان زد و نامزد انتخابات ریاست جمهوری دهم شدند و نام این هجمه به میدان را هم  گذاشتند رفتار حزبی،  ترجیح می‌دهم حاشیه نشین باشم. شما چطور؟ بدون آنکه به هیچ یک از این کاندیداها تندی کنید می‌توانید پاسخ دهید آیا در  انتخاباتی که مثلث شکسته ، کروبی ، خاتمی و هاشمی اضلاع آن باشند شرکت می‌کنید؟

ازمهربانی حضرات اصلاح طلب به یکدیگر چنین بر می‌آید که یک بار دیگر  قرار است ماجرای معین و مهرعلی زاده و کروبی و هاشمی  و تکرر کاندیدا در انتخابات پیش رو تکرار شود و لابد تنها خیانتکاران میدان باز ما جماعت روزنامه نگار خواهیم بود که آن روزها هم مچ ما در ستاد انتخابات معین گرفته می‌شد و هیچ  کس هیچ گاه به روی خودش نیاورد خیانتکاران واقعی آنانی هستند که شقه شقه می کنند نه آنانی که شقه شقه می‌شوند.

ا

 

 

۰۷ شهریور ۸۷ | گاه نویس | ۸۶ نظر

RSS دماسنج

گاه نویس

  • بی بی من که رفت …
  • پیر شده‌ام
  • قرارداد نانوشته میان خبرنگاران و سیاستمداران
  • چه کسی به مثلث شکسته اصلاحات رای می‌دهد؟

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

شهریور ۱۳۸۷
د س چ پ ج ش ی
« مرداد   مهر »
 ۱۲۳
۴۵۶۷۸۹۱۰
۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷
۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴
۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License