تاج خار انگلیسی، خانه به دوشی و…
دکتر حسین شهیدی، فرزند مورخ عزیز دکتر جعفر شهیدی، بزرگترین مهربانی را در حقم انجام داد،آنگاه که “تاج خار” را به انگلیسی ترجمه کرد، بی آنکه از پیش باخبر باشم. حال برای مراحل چاپ این کتاب باید کمی بیشتر دور از ایران بمانم.
از گرانی بی قاعده لندن به آکسفورد کوچ کرده بودم. تاریکی دهکده ای در نزدیکی آکسفورد شاید زیبا باشد اما برای دختر شرقی که همیشه با هراس بزرگ شده، چندان دلچسب نیست برای همین به یک خوابگاه بزرگ در مرکز شهر آکسفورد کوچ می کنم تا باقی کارهای روی زمین مانده را اینجا سامان دهم.
لابلای اسباب اندکم به دفترچه سبز نه چندان قدیمی برخوردم که درشت در آن نوشته بودم” آی وانت ا تیکت تو تری استه” . حتما خنده دار است ولی من اینطوری به اروپا آمده بودم و اولین باری که با ژوسپن نخست وزیر سابق فرانسه در یک آسانسور، سه طبقه کوتاه را همسفر بودم از شرم مردم که هیچ برای مکالمه با او نمی دانستم و انگار آن سه طبقه به صد طبقه تبدیل شده بود. در دیدار با مری رابینسون رئیس جمهور سابق ایرلند که همنشینی اش شاید برای یک روزنامه نگار زن نعمت و غنیمت باشد نیز همین واقعه تکرار شد و برای من عین رنج بود که هیچ زبان مشترکی برای گفتگو نداشتم و مدام یکی را برای ترجمه با خود یدک می کشیدم. برای همین مثلا غیرت به خرج دادم و کوله بار جمع کردم تا این یک سالی که در ایران هیچ حوزه خبری برایم نمانده است، بیایم اینجا انگلیسی را از صفر شروع کنم. حالا تقریبا ده ماه است که کلاس زبان می روم( دو دوره پنج ماهه) و الان بی شک از آقای ژوسپن بهتر و روان تر انگلیسی صحبت می کنم اما مانده دوره آکادمیک که من هم تا پولی از کتاب به جیب زدم بی اتلاف وقت برای یک دوره سه ماهه ثبت نام کرده ام و حالا در فرصتی که کتاب تاج خار را به فرجام برسانم و من آزاد هستم را برای چاپ دوم سامان دهم، دوره (آی التس) هم می گذرانم. این مدت کوتاه مشغول امورات جابجایی و ثبت نام و یک سفر کوتاه به ترکیه بودم که از همانجا البته کتاب من آزاد هستم را هم برای دوستانی که پیش خرید کرده بودند ارسال کردم.
سفر به نیویورک را که به دلایل کاملا پیش پا افتاده از دست دادم و حالا یک سفر کوتاه به برلین دارم اما پس از این سفر هر کسی چه دوستان داخل ایران و چه دوستان دیگر در سایر نقاط، اگر اعلام کنند که هنوز کتاب به دست شان نرسیده است، دوباره برای ارسال اقدام خواهم کرد.
پراکنده گویی کرده ام و بر این نیز واقفم اما خوشحالم که این خانه بی فیلتر هنوز بی رونق نشده است و من هنوز فارغ از فضای خشک و رسمی روزنامه ، دوستان نابی در وبلاگستان دارم.
پی نوشت:
دوستان نادیده ام اینجا دیوار خانه رئیس جمهور یا دیوار مدرسه و ….نیست. شعار ننویسیم و فحش ندهیم و پرخاشگری نکنیم. اسمش را هم اگر محافظه کاری ، یا احتیاط یا هر چیز دیگر خواسید بگذارید اما ما اینجا به هیچ کس فحش نمی دهیم و انقلاب هم نمی کنیم. برای عوض شدن فضای رسمی این خانه اگر حال و حوصله مخاطبان این وبلاگ اجازه داد، شاید بتوانم از زندگی موقت یک روزنامه نگار ایرانی در آکسفورد بنویسم. یک خانه به دوشی ناب. تا چه پیش آید.
برق چشم همخانه سیاه من و چشم خسته “شهروند” امروز

می دانم خیلی بد است حالا که نفس “شهروند امروز” بند آمده ، من بیایم برای فیلتر شدن دگر باره یک وبلاگ گردن کج کنم و از خستگی بگویم ولی انصافا باید از جنس کوه باشی تا کمرت نشکند زیر بار این همه آوار. از شرق به هم میهن ، از هم میهن به شهروند ، و از شهروند به کجا؟
حوصله نوشتن ام برابری می کند با حوصله حضراتی که مدام خانه بر سرمان خراب می کنند و مدام ما باید خانه دیگری بسازیم. بی حوصله نیستم از اینکه این پنجمین وبلاگم هم در برخی از شهرها فیلتر شد و درست همان راهی را می رود که وبلاگ های گذشته ام رفته اند اما آخر دلم می سوزد که آن بالا هنوز دعوا بر سر موضوعات حقیر است و ظاهرا کسی باورش نمی شود ما با یک وبلاگ و چهار خط واگویه که به جایی هم بر نمی خورد صد سال دیگر هم نمی توانیم کاری را بکنیم که خودشان دارند با چهره ایران در عرصه های جهانی می کنند. من و همکارانم هرچقدر هم خبر می نوشتیم هرگز نمی توانستیم به این شفافیتی که خود آقایان همدیگر را به دروغ گویی و رشوه و فساد و بی سوادی متهم می کنند، چیزی بنویسیم. حالا به جای اینکه کردان و کیهان یا مجلس و دولت زبان از هجو و اتهام بشویند و دست به سیلی و رشوه آلوده نسازند، ما توقیف می شویم ، ما فیلتر می شویم، ما ساکت می شویم و ما خفه می شویم. ما بی بندوبار ها ، ما لجن پراکن ها، ما خناس ها و لابد ما دروغ گوها.
یعنی مجلس بر خلاف آیین نامه که باید یک وزیر را برای عملکردش استیضاح کند چنان افتضاحی را به چشم میبیند که طرحی نو خلق می کند و تنها با تاکید بر “دروغ” گفتن آقای وزیر جلسه استیضاح برگزار می کند بعد رئیس جمهوری که قرار بود تمام قد برای دفاع از وزیرش به مجلس برود، ناگهان تمام قد روی زمین دراز به دراز می افتد و کردان تنها و یکه به دفاع که چه عرض کنم به گریه می ایستد.
دارم پراکنده می نویسم ، می دانم اما به همین پریشانی است حالم وقتی می بینم دروغ بزرگ را کسی دیگری گفت اما کس دیگری را به خاطر دروغ گویی استیضاح می کنند. یادتان هست کردان چگونه در مجلس رای اعتماد گرفت؟ چه کسی برای مجلسی ها از نظر مساعد رهبری خبر آورده بود ؟ به هر حال مجلس خودش را تابع نظر رهبری می داند و وقتی احمدی نژاد به یک اشاره از رهبری هزینه می کند، معلوم است که مجلس رای مخالف خود به وزیر پیشنهادی کشور را پس می گیرد. حال تصور کنید درست در ایام استیضاح، رهبری همان دفاعی را که از آقای مشائی کردند از آقای کردان نیز انجام می دادند، چه اتفاقی رخ می داد؟ معلوم است که مجلس از استیضاح منصرف می شد. اینبار احمدی نژاد به مجلس نیامد و از رهبری هم هیچ پیغامی به مجلس نیاورد اما آیا کسی ماجرای دروغ اول را مشخص کرد؟ کردان را به خاطر”دروغ” استیضاح می کنند اما دروغ اولی که این همه هزینه مادی و معنوی را تحمیل کرد چه؟
از دیدگاه من هنوز هم کردان یک قربانی است و در انتهای روزی که همه فرصت یافته بودند تا سوار بر جنازه بی آبروی و بی روح یک وزیر برای خودشان اعتبار و آبرو خریداری کنند من فقط یاد مرد هزار چهره افتادم که اشتباهی بود، دیگران بزرگ اش کردند، دیگران کارشان را درست انجام ندادند و آنقدر سیستم بیمار برای او دست زد و او را به به و چه چه کرد تا آنکه عاقبت برای یک آدمی که اشتباهی وزیر شد یک مثقال آبرو هم باقی نگذاشتند و بعد نامش را هم گذاشتند دفاع از حقیقت. در حالی که حقیقت اساسا مرده است و ما بالای سر یک مرده ایستاده ایم و داریم حلوا خیرات می کنیم.
حالا حکایت ما هم بی شباهت به این ماجرا نیست. کسانی که با رفتارها، کردارها، بگیر و ببندها، توقیف ها، احضارها، اعدام ها، حبس ها ، ردصلاحیت ها، دروغ ها، فساد ها و هزار کار نابجا رخت آبروی کشور از دروازه شهر آویزان می کنند آزاد هستند و خانه آباد اما در مقابل کسانی که فقط خبر این رفتارها و این حرکت ها را می نویسند، خانه خراب می شوند و آواره….
همخانه ام اینجا پسر سیاه پوست نازنینی است که به اتاق کوچکم مهمان می شود و صدای باراک اوباما را هم با خودش می آورد. نفرت عجیبی در سینه ام می جوشد از اینکه همکارانم( شهروندی ها) دوباره در ایران بی خانه شده اند با این همه اما پیام تبریک احمدی نژاد به اوباما را برایش می خوانم و درست عین خود احمدی نژاد فخر می فروشم :” می بینی که ایران دنبال مذاکره است و نه جنگ”. هیچ به روی خودم نمی آورم که آدم های حقیر حرف های بزرگ می زنند اما به جنگ های حقیر تن می دهند؛ جنگ با نویسندگان، روزنامه نگاران، زنان، دانشجویان، فیلتر، توقیف، احضار، حبس، تعطیلی، بی کاری و به تعبیری؛ جنگ با ” شهروند” و دوستی با “دشمن”. سیاست تغییر کرد و هیچ عیبی هم ندارد . راستش من که ترجیح می دهم این حضرات واژه های “شیطان” و ” دشمن” از قاموس شان پاک شود، حالا نامهرورزی های شان با اهالی خانه را می شود تا حدودی صبوری کرد. بهتر است هم خانه ای سیاه من نداند که برای ما “خانه سیاه است ” هنوز. “سیاه، همچون اعماق آفریقای او”.
به جای بغض و خستگی، همپای همخانه سیاه نازنینم بغض شادی شکستیم و اصلا نمی دانم من چرا این همه از ته دل با او شادی کردم.
ما پنج نفر( دو انگلیسی، یک آلمانی، یک مراکشی و خودم ) اینجا هم خانه ایم یک آشپزخانه مشترک در طبقه بالا هست که باورم نمی شود پنجاه سال پیش می توانست یک آبخوری جدا برای رئیس جمهور این روزهای آمریکا داشته باشد.
این عکس تقدیم به نمایندگان محافظه کار مجلس هشتم

سازمان عفو بین الملل یک کلیپ تبلیغاتی دارد که اهمیت “امضا” را با هنر زیبای تبلیغات نشان می دهد. اهمیت امضای حتی یک شهروند پای یک بیانیه یا “پتیشتن” که می تواند چه اٍثر گذاری مطلوبی را سبب ساز شود و مجلسی را وادار به عقب نشینی در برابر تصمیمات ضد حقوق بشری کند. این روزها خانواده زهرا، دانشجوی پزشکی همدان که زیر دست برادران امر به معروف و نهی از منکر جان داد، برای دادخواهی به ملت ایران پناه آورده اند . اگر یک نهاد قوی مردمی در ایران بود و یک کار تبلیغاتی عظیم برای فراخوان ملتی که یک خانواده درمانده صدایشان می کند، انجام می داد، دیگر لازم نبود ما فقط در سایت ها و بلاگ هایمان، بی برنامه و بی هدف “وا اسفا” راه بیاندازیم و زار بزنیم و در نهایت قادر به در آوردن پنبه از گوش برادران “زحمت کش” نیروی انتظامی و قوه قضاییه هم نباشیم.این نقض حقوق ها در همه کشور ها اتفاق می افتد با این تفاوت که در همه کشور ها تمام قد ایستادن نهادهای مردمی در برابر این نقض ها نیز وجود دارد اما در کشور ما چنین نیست و تا اعتراض کنی به عنوان مشوش اذهان عمومی پرونده ای کف دستت گذاشته می شود و منفور نهادهای تصمیم ساز می شوی . در حالی که این نهاد ها اگر باشند به سلامت قوه قضاییه و باقی نهادهای اجرایی کمک می کنند و دخالت بیرونی را نیز اندک می کنند.
پرونده زهرا بنی یعقوب هم مثل پرونده زهرا کاظمی بسته شد و زهرا های دیگر هم چه بسا در انتظار اصابت کردن سر خود با اجسام سنگین دادگاهها و زندان های شهر و یا پارچه های تبلیغاتی مهیا شده برای ساختن طناب دار و خودکشی های کاملا معمولی در بازداشتگاهها و سلول ها هستند بنابراین غمی نیست جز رفتن آبروی “ایران اسلامی” که آبروی هرچه مسلمان و مسلمانی را نیز با دست خویش به تاراج می برند و بعد یقه ابرقدرت ها را می گیرند که چرا چهره مسلمانان را در جهان مخدوش می سازنند. نه برادران! همت خودتان در خدشه و چنگ بر صورت مسلمانی انداختن، چنان بالا است که هیچ نیازی به غیر ندارد.
اینجا وقتی برای مسلمانانی که به اتهام تروریست بودن در زندان هستند و بدون اثبات جرم مدت زندانی شان تمدید می شود، حداقل نامسلمان ها آنقدر غیرت و جسارت دارند که” پتیشن” امضا کنند و دیوید کمرون به عنوان نماینده محافظه کار انگلیس تریبون مجلس در اختیار می گیرد تا گلو برای بی مهری هم کیشان خویش در برابر مسلمانان در حبس پاره کند اما آنجا جا چه؟ فقط یک نماینده از مجلس محافظه کار ایران به من نشان دهید که دلش حداقل از نامه دادخواهی پدر و مادر زهرا کاظمی گرفت و برای یک تذکر ساده آئین نامه ای از جای برخاست.
در ایران اسلامی دو زن که از قضا نام ” زهرا” را هم با خود تا روز مرگ یدک کشیده اند در زندان جان می دهند، نه تنها صدا از مجلس مسلمانان بر نمی آید بلکه روزنامه ها هم آرام آرام دعوت به سکوتی ناگزیر می شوند. این عکس را تقدیم می کنم به نمایندگان مجلس شورای اسلامی که ببینند اینجا در بلاد غرب، مسلمانی همیشه جرم نیست، تاکید می کنم درست است پلیس های چشم آبی و مو بور گاهی سیاهپوست ها و مسلمان ها را ساعت های طولانی بازجویی بدنی می کنند اما حداقل حفظ آبرو را خوب بلدند . کاش برادران ارزشی مجلس هشتم چشم باز کنند و حداقل حفظ آبرو را یاد بگیرند. این زن مسلمان را ببینند که چگونه آزاد و مقتدر در بلاد غرب حجاب بر سر می کند و می شود پلیس و نگهبان یک کشور غیر اسلامی اما آنها بر صندلی سبر مجلس آرام و رها لم داده اند و با مرگ و خودکشی زهرا ها ، کک شان هم نمی گزد و نامشان را می گذارند نمایندگان مجلس شورای اسلامی.
کاش برای حفظ آبرو هم که بود یک کدام تان از جای بر می خاست و یک چیزی می گفت که حداقل دست ما خالی نبود . در ست عین ما که وقتی یکی از شما را می گیرند و می برند ساکت نمی نشینیم حتی اگر فرسنگ ها با هم اختلاف فکری داشته باشیم . ولی این روزها باورم شده که بیهوده این همه سرو صدا و اعتراض در رسانه ها به راه افتاده که چرا حسن کامران (نماینده اصفهان)را به خاطر افشای وام صد میلیون تومانی، تحت فشار قرار می دهند و به قوه قضاییه فرا می خوانند. باید تمامش کنیم این ژست های روشنفکری و اصلاح طلبانه را. گیریم که کامران را بازداشت هم بکنند ولله اگر یک تار مو از سر ایشان کم شود یا خدای نکرده جسم سختی بر سرش بخورد.
یک دختر را به خاطر تار مویی یا به خاطر معاشرت با معشوقه اش یا به هر دلیلی برده اند در بازداشت گاه همدان و چند روز بعد جنازه اش تقدیم خانواده اش شد. یا همان دانشجوی کردی که جنازه اش را هم ندادند و قبرش را هم سیمان گرفته و نونوار تقدیم خانواده اش کرده اند، شک نکنید برای کامران هیچ اتفاقی نمی افتد پس دلسوزی هایتان را در رسانه ها هدر ندهید و بگذارید یک بار هم که شده با یک نماینده همان برخوردی را بکنند که با ما کردند. مگر خود من از همین آقای کامران در مورد فیش حقوقی مجلس هفتم مصاحبه و تائیدیه نگرفته بودم؟ آندفعه با او کاری نداشتند و مرا اخراج کردند بگذارید ایندفعه او هزینه دهد. اولا نماینده مجلس است و مصونیت پارلمانی دارد، دوما کامران و آن همه یال و کوپال کجا و زهرا و این همه بی دست و پایی ما کجا که نمی دانیم باید به دست و پای چه کسی بیافتیم تا حداقل صدای خانواده اش را بشنوند.
پی نوشت:
با سیروان و همان دوربین آماتورش به جز این عکس ها، فیلم ها و گزارش های آماتور دیگری از شهر لندن مانده روی دست مان که در فرصتی مناسب، همانند گذشته دوباره در یوتیوب می گذارم. فعلا مسافرم و کمی تنها کمی آشفته.
خوش خدمتی برای احمدی نژاد و مدارا با صفار
۱- کتاب هایم در ایران مجوز نگرفت در آلمان چاپ شد به انگلیس رسید و حالا من هر روز یک بسته را می اندازم در سبد دوچرخه و می روم برای کسانی که از ، کانادا، آمریکا، ایتالیا، استرالیا، سوییس، سوئد، فرانسه، دبی و لبنان قصه ” من آزاد هستم ” را آن لاین پیش خرید کرده اند، یکی یکی کتاب را ارسال می کنم. می بینید بی مهری صفار چه مهری را در دل تک تک ما در اقصی نقاط جهان پدید می آورد؟ حالا من باید فخر این مهرورزی را بفروشم یا دولتی که روزنامه نگاران را یکی یکی از کشور رانده ، استادان دانشگاه را نیز و بازیگران سینما را هم تهدید می کند که اگر بی قانونی کنند زیر پا له می شوند؟
تا حدودی هم البته حق دارند با این اقتدار تهدید به زیر پا گرفتن ملتی کنند که که برای له شدن ساخته شده ایم انگار وگرنه چگونه ممکن است این همه ناشر و نویسنده در ایران کتاب هایشان در بایگانی ارشاد خاک بخورد و مجوز نگیرد اما دراین میان فقط یک نفر به نام ابراهیم یزدی شکایت از صفار به دادگاه برد؟ یعنی اگر به جای همتی که ابراهیم یزدی کرده است، نمی گویم هزار نفر و نه حتی صد نفر تنها ده نویسنده نامی کشور نیز شکایت از صفار به دادگاه می بردند چه می شد؟ می دانم بی پاسخ می ماند اما به یک عرق شرمی اگر پیشانی این مرد خیس شود بهتر از آن نیست که دست روی دست بگذاریم و هیچ نگوییم؟
سالهاست که بی انگیزگی و چشم به دست دیگران دوختن از ما ملتی ساخته که هر آنچه بر ما می رود حق ماست انگار. نمی توانم بپذیرم که زنان هر روز احضار و زندان و بازداشت و فشار را تحمل می کنند اما بازهم بی انگیزه نمی شوند و به حاشیه نمی روند اما در مقابل روزنامه نگاران و نویسندگان و هنرمندان یکی یکی بی انگیزه می شوند. به جای ابراهیم یزدی همه آنانی که مجوز کتاب، مجوز فیلم، مجوز آثار هنری شان حتی یک پاسخ کوتاه هم از ارشاد نگرفته باید به دادگاه می رفتند و در برابر اینکه آقای وزیر تهدید به زیرپا له کردن یک هنر مند می کند نیز حداقل ده هنرمند خوش نامی که این سالها زیرپا له شده اند بیاد حرفی می زدند اما نه تنها هیچ نمی گوییم بلکه بر دیگران نیز خرده می گیریم که ؛ “بی فایده است”. در حالی که تنها یک لحظه به جای خبر شکایت ابراهیم یزدی از صفار، تصور کنید متن خبر این بود: “ده تن از نویسندگان برای شکایت از صفار هرندی به دادگاه رفته اند”. ” ده کارگردان، ده هنر مند، ده روزنامه نگار…یعنی واقعا این همه کسانی که حقوق قانونی شان توسط وزارت ارشاد زیرپا گذاشته شده است باید در حاشیه بنشینند و بگویند بی فایده است تا پیرمرد یکه و تنها به دادگاه برود ؟
حکایت تکراری همان راه تاریک به ذهنم می آید که برخی از ما ها هنوز راه عبور از تاریکی را تنها دشنام گفتن به تاریکی می دانیم و نه تنها شمعی روشن نمی کنیم ، شمع دیگری را هم فوت می کنیم.
۲- اتفاق شیرین تر آن که “فاتح” مدیرعامل سابق خبرگزاری ایسنا را در حاشیه شهری که هم او غریب بود و هم من دیدم. در سادگی و مهربانی کم از مسعود حیدری مدیرعامل سابق خبرگزاری خودمان(ایلنا) نداشت. با لبخندی زنبیل کتاب های پشت دوچرخه را برانداز کرد تا نصیحت اش بیشتر به دل بنشیند: “هرکجا هستی ایرانی باش و به ایران برگرد”. با دیدن یک هم وطن در سرزمین بیگانه سریع” جو گیر” شدم و یک کتاب را به او هدیه دادم . برایش در صفحه نخست کتاب همان جمله خودش را نوشتم. معلوم نیست ما و ایران را چه شده که دیگر بدیهیات را هم به یکدیگر سفارش می کنیم؛ ایرانی باش… به ایران برگرد … خنده دار است.
۳- و اما آقای نجف زاده، گوشه و کنار می خواندم که “چاپلوسی” و”پاچه خواری” را دستمزد گزارش آخرش در مورد سفر به نیویورک کرده اند. من به خاطر این ادبیات از تو پوزش می خواهم اما آقا کامران! بی شک تو می دانستی و منتظر همین قضاوت بودی که اگرنه، قطعا چندین و چند بار لابلای همان گزارش کوتاه با اصرار و تکرار خود را بی طرف و واقع نگر معرفی نمی کردی. می گذاشتی مردم ببینند و خودشان هم قضاوت کنند.
خودت می دانستی آنقدر بی طرفی ات در عمل کم دارد که مجبور شدی چند باری جار بزنی “می خواهی بی طرف باشی. قبول . تو جسارت کردی و شهامت به خرج دادی و در نیویورک مدرن، وقتی سراغ بی خانمانها و فقرای آمریکایی رفتی ، آه کشیدی و یقه احمدی نژاد را هم گرفتی که ما هم فقیر داریم . اما آخر مرد مومن! کجای اینکار بی طرفی است که آدم، بی خانمانی در آمریکا را به تصویر بکشد و بعد سریع برود سراغ رئیس جمهور کشور خودش و به او تریبون بدهد تا با اتکا با همان تصاویر، فخر بفروشد و بگوید؛ می بینی جهان اوضاع اش نا بسامان است پس ما هم متاثر از وضعیت اقتصادی جهانیم؟
یعنی واقعا آن لحظه که منت یک طرفه به محکمه نرفتن ات را بر سر مخاطب می گذاشتی، حتی یک لحظه هم فکر نکردی مخاطب در همان لحظه، منتظر نشان دادن تصویر فقر و بدبختی و بی خانمانی در ایران است نه چهره بشاش آقای رئیس؟
تو که کلاژ کردی و از همه جا فیلم چسباندی به گزارشت، یعنی کم بود تصاویر فقرا و بی خانمان های خاک خودمان که حتی نای بلند کردن همان ساز و تنبک خیابان خواب های آمریکایی را هم ندارند؟ خدمت از این بهتر نمی توانستی بکنی تا احمدی نژاد را یاری کنی که با اتکا به تصاویر تو، شانه بالا بیاندازد و بگویید؛ ما وضع مان خیلی بهتر از اینها است. رودربایستی که نداریم هر که نداند خودت که می دانی دلت پر کشید از دیدن همان بی خانمان های سیاه پوست مفلوک آمریکایی تا تصویرشان را ضبط کنی و بزنی بر فرق سر ملت ایران و بگویی ببینید من رفتم نیویورک، آنجا هم فقیر داریم، پس وضع ما خیلی بهتر است می گویید نه بشنوید تائیدیه آقای رئیس جمهور را.
معذوریت ها و محدودیت های تو را من هم دارم و خوب می دانم گاهی چه سخت می شود هم واقع نگر و بی طرف بود و هم کار و نان و نام از دست نداد. طعنه نمی زنم . می خواهم با جسارت اعتراف کنم. خودم بارها در مقابل سیاستمدارانی که در روزنامه هایشان قلم زده ام همین حال تو را داشتم . مثلا عین خودت به جای یک پرسش قاطع، درست عین خودت با شوخی و خنده از آقای کروبی در مورد شهرام جزایری و دریافتی هایی که همین تلوزیون شما شوی آن را پخش کرده بود، پرسیدم اما دیگرپای آن گزارش و خبرم مدعی بی طرفی نشدم و منت اش را سر ملت نگذاشتم. یا هیچ وقت با همان صدای بلند و دل آزارم از خاتمی در مورد ماجرای سفر ایتالیا و دست دادن او با یک خانم سوال نپرسیده ام اما هیچ وقت در همین مورد برایش شیرین زبانی هم نکرده ام و نامش را بی طرفی هم نگذاشته ام.
به چند سوال تندم از خاتمی و کروبی و نبوی که همین آقای حیاتی بزرگوار گوینده خبر شما خواند، دلم راضی نیست و هنوز جرات اینکه بگویم بی طرف هستم را ندارم. پس تو هم خیلی دلت را به یکی دو برنامه انتقادی ات از الهام و دیگران خوش نکن و رضایت بده برادر که خوش خدمتی کردی نه بی طرفی. بیخود سر ملتی را با بغض و آه و قسم خودت گرم نکن. آنها خوب می دانند من و تو رسانه مستقل مان کجا بود که حالا ادعای بی طرفی مان هم گوش فلک را کر کند.
خودم که هیچ ابایی ندارم از اینکه بگویم به جریان اصلاحات با تمام ایراد های فاجعه انگیزشان تعلق خاطر دارم اما با این همه هنوز دلم رضا نداده در این روزها که همه از انتخابات می نویسند زیر پرچم شکسته کروبی و خاتمی و هاشمی سینه بزنم و بعد بگویم من بی طرفم . تو هم دلت رضا ندهد روزی هزار بار دانشجویان دربند و دگراندیشان و سیاسون بی رسانه را با همان پوزخند و ادبیات آشنایت تحقیر کنی و بعد فخرش را در نیویورک بفروشی که ؛ “با خودم عهد بستم بی طرف باشم” . اگر عهدت به جای بغض کردن برای ملت، این همه خوش خدمتی به احمدی نژاد و نگرانی برای او قضاوت تاریخ در مورد او بود پس لطفا بشکن این عهد و خیال ما را هم راحت کن که تو و صدا و سیما هم به زودی وقتی نقد احمدی نژاد و یارانش “مد” شد ، به دستوری از بالا در ایام انتخابات، نقد او را آغاز می کنید و نامش را هم می گذارید بی طرفی.
من از تو حتی این توقع را هم ندارم که حالا بیایی و اعتراف کنی تعلق خاطرت به نام و نان و شاید تفکر جریان همراهت چه اندازه است؟ اما انصافا نام ” بی طرف” را از هیبت این حرفه بردار و مردانگی کن و بگو به مردی که هاله نور را روزی هزار بار تکرار و بعد تکذیب می کند علاقمندتری تا به ملت بی نوایی که از بی رسانه ای سراغ رسانه تو و روزنامه ما می آیند.
۴- این روزها فیلمی از یک روحانی هم در سایت های اینترنتی نقل محفل شده است . برای من خوش خدمتی کرن برای حاکمان و نام بی طرفی گذاشتن بر آن به همان اندازه توهین به شعور ملت است که مدارا کردن با ناقضان قانون و در گوشه نشستن و به جای گرفتن حق خود از صفار و و سردار و استاد دانشگاه و هر کس دیگر مدام نق بزنیم و یا منتظر بی آبرو شدن یک سردار(زارعی) و یک استاد (مددی) و یا یک روحانی(امام جمعه) باشیم و بعد به سبکی که در تمام این سالها بر آن معترض بوده ایم با فیلم و عکس او بزم بگیریم و فکر کنیم که داریم حق خودمان را می گیریم و فردا دیگران همان کار را تکرار کنند و سی دی هنرپیشه جوانی رخت آبرویش را برای همیشه بر دار ببرد. دور باطل.
به جماعت عجیبی تبدیل شده ایم که مدام در این همین دور باطل بر طبل رسوایی خودمان می کوبیم انگار.