• خانه
  • تماس

تب تند تنوع طلبی در عشق

مطلب کوتاهی را از دوست نازنینم سارا می‌خواندم که بر آن شدم در ادامه بحث او بخشی از مطلب وبلاگ دیگرم را بگذارم اینجا.

……….

قصه این است: این روزها به هر خانه که سر می‌کشی و از هر خانه که می‌خوانی، حکایت تعدد عشق تا دلت بخواهد هست؛ اما تفکر در نیاز نیست. تنوع در هم‌آغوشی هست؛ اما تعادل در این خواهش نیست. تکثر ساز و آواز هست؛ اما از تنظیم کوک ساز، خبری نیست.تا دلت بخواهد همه به هم لبخند می‌زنند با تمام بضاعت‌شان؛ دست و دل‌بازانه و بی‌خساست؛ اما هر لبخند دل‌برانه دیگری، هر نوبرانه‌ و هر شاعرانه‌ دیگری ممکن است بازی را بر هم زند و ناگهان یکی می‌شود دیوانه میدان که نمی‌دانی کدام را بیشتر می‌خواهد. چه کسی دلش را بیشتر می‌برد و باز مدام و مکرر احساس گناه است و دردی در درون.این روزها زیاده با خود و خلوتم می‌جنگم که چرا مردان و زنان سرزمین من دیگر به هم‌خوابگی‌ها و هم‌آغوشی‌ها و عاشقانه‌ها و شاعرانه‌های خویش راضی نیستند و هر زن و هر مردی را که می‌بینی، هیچ هم اگر نگوید و تا انتهای راه هم برایت از به راه بودن همه چیز و همه کس هم سخن بگوید، باز هم گوشه‌ای از خیالش کجی می‌کند و پای عشق و چهارچوب زندگی که وسط می‌آید، یک جای کار می‌لنگد.

از قضا قصه مرد و زن؛ قصه عشق تا دلت بخواهد از بر‌ هستند و دلبری نیز به شیوه رسوا می‌دانند. اما کار از قصه و ریا که گذشت و پای راز و نیاز واقعی که وسط آمد و باید هنر عشق‌بازی به خانه بیاورند، کاهلی می‌کنند . گاه نیز انجام وظیفه. درست عین نماز جوانی که از ترس خدا یا پدر، چنان تند و تند سر بر مهر می‌کوبد که راستی چون کلاغ بی‌نوای گرسنه نوک بر زمین می‌زند و آذوغه می‌دزدد.این دشواری وظیفه سردی می‌آفریند و سپس برای گرم شدن، دست به سمت هر اجاق روشنی دراز می‌شود. یکی با استناد به شرع‌اش، دیگری با استناد به عرف و آن یکی هم با سقف سنت‌اش جور در نمی‌آید که نماز بر قبله‌های متعدد بخواند. اما همین جماعت دوباره در همین شرع و سنت و عرف‌‌اش روزنه‌ای می‌یابد تا خود را در آن رها کند و آویزان استدلالی شود که وجدان و وجودش آسوده و آزاد باشد از غلتیدن و پرسه زدن در هوای آزاد و بی‌حصار معشوقه‌‌های متعدد.

آن که دین و شرع را به مدد می‌گیرد، می‌گوید از رسولش برتر و بالاتر نیست و با اشاره به تعدد و تکثر زنان پیامبرش، پیه همه حرف و حدیث‌ها و قضاوت‌ها را به تن می‌مالد و بعد حتی می‌نالد از درک ناشدن خویش توسط جامعه. دیگری که سنت شکست و برای خود طرحی نو در انداخت، از نو اندیشان و دگر‌اندیشان خود مدد می‌جوید و خود را از شاملو و شجریان و دیگران برتر و بالاتر نمی‌داند تا برای ترک معشوق نخست خویش بهانه‌ای شیرین بیابد.آنان که عرف را حصار می‌دیدند، دیگر نیاز به کشف بهانه یا استدلال نمی‌بینند که این‌‌روزها انگار ورق «عرف» هم برگشت و به مردان و زنان یک لا قبا در عشق می‌خندند و ظاهراً خامی و بی‌تجربگی و ماندن تا پای مرگ با یکی، شده است طنز شهر. حالا حکایت ما هم همین است. من به مردان زنان سرزمین دیگر کاری ندارم و اصلا مطالعه‌شان هم نکرده‌ام اما با اهالی سرزمینی به نام ایران زیسته‌ام و ویران شده‌ام از این همه پریشان خاطری ‌که هر روز به عشقی نو لباس می‌دوزیم و فردا همان لباس به تن‌مان زار می‌زند. فتوای فساد هم صادر نمی‌کنم. سؤال است و اختیار پاسخ آن با هر آن‌که می‌خواند این پرسش را.

چرا مردان و زنان اندکی را می‌بینیم که به عشق و آغوش داشته خویش ارضاء می‌شوند و باقی همه تشنه آغوش و مهر دیگری و تنوع‌طلبی و گستردگی دامن عشق‌های زمینی و ذهنی خویش‌اند؟ رودربایستی که نداریم با هم. حتی تو که تا بناگوش بر همسر و هم‌بستر و هم‌دم و هم‌کلام و هم‌روح و هر آن‌چه که نامش می‌گذاری، می‌خندی و مدام نازش در حلقه دیگران  می‌کشی؛ به خلوت می‌روی چه می‌خواهد دلت؟ می گویی من فقط می‌خواهم حرف مشترک بزنم و درد مشترک و شعر و نظر و چه و چه اما آیا هم‌کلامی و هم‌آغوشی روح و هم‌سازی اندیشه، در سرزمینی که محدودیت‌ها و حصار‌ها حریص‌سازی کرده است، انتهایش همان آواز آشنای تن است یا می‌شود مدیریت کرد و به بیراهه نرفت؟

آیا اساساً تن و روح را باید پرواز داد و گذاشت با هر نسیمی‌ که می‌وزد بروند به هر کجا که دلشان خواست یا باید مدام به هر نسیمی که روحت را می‌نوازد رو ترش کرد و پنجره بست تا مبادا باد همه چیز را با خود ببرد؟ نقش من و ما در تنظیم و تعدیل حس‌های سرکش ذهنی و زمینی ، یا همان کنش‌ها و واکنش‌های جسم و روح، کجاست؟ کدام خلاء ممکن است زن و مردی را سرد از آغوش هم سازد و به دیگری و دیگری فکر کنند؟ و آیا هم‌آغوشی ناقص ممکن است دل‌زدگی از همسر و هم‌بستر و همراه بیافریند یا هم‌روحی و هم‌کلامی نیمه سبب‌ساز تنوع‌طلبی و دیگرخواهی می‌شود؟

آمار روشنی نیست تا گواه این مدعا باشد که در ایران امروز، روابط پنهانی و چندهمسری و تنوع‌طلبی در روابط عاشقانه که تنها مختص مردان هم نیست تا چه اندازه اوج گرفته است؛ اما در جامعه آماری محدودی که شما می‌شناسید آیا وفاداری و تعهد و ماندن با همسر یا همان همراه و معشوقه، هم‌چنان ارزش محسوب می‌شود یا آزادی از قید و بندهای تعهدسازی که دست و پاگیر تلقی می‌شود، بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد؟ باشد هر کسی از منظر خویش منظره را ببیند و سپس بی ویرایش و روتوش حقیقت درون خویش، به جوابی حتی کوتاه در برابر این پرسش‌ها برآید و یا پرسش‌های دیگری خلق کند تا شاید روزنه‌ای باز شود برای دل‌های بی‌سامانی که صاحبانش روی طناب باریک شرع، عرف، سنت و مدرنیته به بندبازانی مانند شده‌اند که نه خود آرام و قرار دارند و نه دیگران که در حوالی نزدیک ایستاده‌اند، برقرارند.

در همین رابطه:

رایان تهرانی عزیز هم در پاسخ به این پست نوشته که خواندنی است:  جنس هفت پشت غریبه

۲۹ آذر ۸۷ | گاه نویس | ۲۷ نظر

وقتی آقای مهاجرانی نشانه را گم می کند؛وای به حال ….

“نشانه”‏‎ ‎نام‎ ‎ستون‎ ‎آقای‎ ‎مهاجرانی‎ ‎در‎ ‎صفحه‎ ‎آخر‎ ‎روزنامه‎ ‎اعتماد‎ ‎ملی‎ ‎است. ‏‎ ‎بی‎ ‎شک‎ ‎از‎ ‎اینکه‎ ‎ستون‎ ‎دماسنج‎ ‎من‎ ‎نیز‎ ‎در‎ ‎همسایگی‎ ‎ایشان‎ ‎و‎ ‎در‎ ‎همان‎ ‎صفحه‎ ‎نفس‎ ‎میکشد‎ ‎کمی‎ ‎به‎ ‎خودم‎ ‎می بالم،‎ ‎اما‎ ‎با‎ ‎دیدن‎ ‎ستون‎ ‎امروزشان‎ ‎چهارستون‎ ‎مان‎ ‎لرزید‎ ‎و‎ ‎هنوز‎ ‎برایم‎ ‎سوال‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎آیا‎ ‎پس‎ ‎ار‎ ‎انتشار‎ ‎هم‎ ‎هنوز‎ ‎معتقد‎ ‎به‎ ‎آنچه‎ ‎نوشته‎ ‎هست‎ ‎یا‎ ‎نه؟‎ ‎

همه‎ ‎ما‎ ‎لحظاتی‎ ‎داریم‎ ‎که‎ ‎ناگهان‎ ‎تحت‎ ‎تاثیر‎ ‎جو‎ ‎یک‎ ‎رخداد،‎ ‎چیزی‎ ‎می‎ ‎نویسیم‎ ‎که‎ ‎وقتی‎ ‎زمان‎ ‎می‎ ‎گذرد‎ ‎خودمان‎ ‎هم‎ ‎دلمان‎ ‎نمی‎‎خواهد‎ ‎در‎ ‎مورد‎ ‎آن‎ ‎نوشته‎ ‎حرفی‎ ‎زده‎ ‎شود.‏‎ ‎برای‎ ‎همین‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎گاهی‎ ‎نوشته‎‎ها‎ ‎را‎ ‎کمی‎ ‎با‎ ‎خودمان‎ ‎نگه‎ ‎میداریم‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎عبارتی‎ ‎کمی‎ ‎آن‎ ‎را‎ ‎مز‎ ‎مزه‎ ‎می‎ ‎کنیم‎ ‎تا‎ ‎روشن‎ ‎شود‎ ‎که‎ ‎بر‎ ‎آمده‎ ‎از‎ ‎حس‎ ‎آنی‎ ‎نیست‎ ‎؛‎ ‎آنگاه‎ ‎منتشرش‎ ‎می‎ ‎کنیم‎. ‎

به‎ ‎گمانم‎ ‎نشانه‎ ‎امروز‎ ‎آقای‎ ‎مهاجرانی‎ ‎که‎ ‎کفشهای‎ ‎منتظر ‎زیدی‎ ‎خبرنگار‎ ‎عراق‎ ‎را‎ ‎پس‎ ‎از‎ ‎پرتاب‎ ‎به‎ ‎سوی‎ ‎رییس‎ ‎جمهور‎ ‎آمریکا‎ ‎از‎ ‎جمله‎ ‎نشانه‎‎های‎ ‎ماندگار‎ ‎و‎ ‎قابل‎ ‎قیاس‎ ‎با‎ ‎کفشهای‎ ‎خروشچف‎ ‎و‎ ‎طنین‎ ‎صدای‎ ‎کفشهای‎ ‎او‎ ‎در‎ ‎سازمان‎ ‎ملل‎ ‎میداند؛‎ ‎برآمده‎ ‎از‎ ‎آنی‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎جو‎ ‎همه‎ ‎را‎ ‎گرفته‎ ‎بود،‎ ‎حتی‎ ‎خود‎ ‎مردمی‎ ‎که‎ ‎به‎ ‎بوش‎ ‎رای‎ ‎داده‎ ‎بودند‎ ‎را‎. ‎

حتما‎ ‎آقای‎ ‎مهاجرانی‎ ‎در‎ ‎دنیایی‎ ‎باز‎ ‎تر‎ ‎از‎ ‎فضای‎ ‎بسته‎ ‎جام‎ ‎جم‎ ‎ایران،‎ ‎دوستان‎ ‎اندیشمند‎ ‎و‎ ‎تحصیل‎ ‎کرده‎ ‎عراقی‎ ‎و‎ ‎لبنانی‎ ‎و‎ ‎افغان‎ ‎بسیار‎ ‎دارد‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎عین‎ ‎مواضع‎ ‎ضد‎ ‎آمریکایی‎‎شان‎ ‎مواضع‎ ‎ضد‎ ‎ایرانی‎ ‎نیز‎ ‎دارند. سوالی‎ ‎دارم. بی‎ ‎شک‎ ‎من‎ ‎این‎ ‎سوال‎ ‎را‎ ‎از‎ ‎اهالی‎ ‎جام‎ ‎جام‎ ‎و‎ ‎رسانه‎ ‎تحت‎ ‎نظارت‎ ‎آقای‎ ‎ضرغامی‎ ‎نمیتوانم‎ ‎بپرسم‎ . ‎در‎ ‎چشم‎ ‎بر‎ ‎هم‎ ‎زدنی‎ ‎متهم‎ ‎به‎ ‎دفاع‎ ‎از‎ ‎بوش‎ ‎و‎ ‎شیطان‎ ‎بزرگ‎ ‎می‎ ‎شوم‎. ‎اما‎ ‎از‎ ‎وزیر‎ ‎ارشاد‎ ‎اسبق‎ ‎دولت‎ ‎اصلاحات‎ ‎هراسی‎ ‎نیست. اگر‎ ‎همین‎ ‎کفش‎ ‎از‎ ‎سوی‎ ‎همین‎ ‎خبرنگار‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎قضا‎ ‎خانواده‎ ‎او‎ ‎اعلام‎ ‎کرده اند‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎دخالتهای‎ ‎ایران‎ ‎نیز‎ ‎به‎ ‎اندازه‎ نیروهای نظامی ‎ایالت‎ ‎متحده‎ ‎در‎ ‎منطقه‎ ‎متنفر‎ ‎هستند؛‎ ‎به‎ ‎سمت‎ ‎رییس جمهور‎ ‎ایران‎ ‎پرت‎ ‎می شد،‎ ‎آیا‎ ‎باز‎ ‎هم‎ ‎از‎ ‎آن‎ ‎به‎ ‎عنوان‎ ‎نشانه‎ ‎ماندگار‎ ‎در‎ ‎تاریخ‎ ‎یاد‎ ‎می‎ ‎شد‎ ‎یا‎ ‎همصدا‎ ‎با‎ ‎صدا‎ ‎و‎ ‎سیما‎ ‎برای‎ دفاع  ‎و‎ ‎آبروی‎ ‎ایران‎ ‎سینه ها‎ ‎سپر‎ ‎میشد؟‎ ‎
حتما‎ ‎از‎ ‎یاد‎ ‎آقای‎ ‎مهاجرانی‎ ‎و‎ ‎دیگران‎ ‎نرفته‎ ‎که‎ ‎ایشان‎ ‎حتی‎ ‎نحوه‎ ‎نورپردازی‎ ‎سالن‎ ‎حضور‎ ‎احمدی‎ ‎نژاد‎ ‎به‎ ‎عنوان‎ ‎منتخب‎ ‎ملت‎ ‎ایران‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎دانشگاه‎ ‎کلمبیا‎ ‎توهین‎ ‎دانسته اند.‏‎ ‎حالا‎ ‎اگر‎ ‎فرض‎ ‎را‎ ‎بر‎ ‎این‎ ‎بگذاریم‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎بوش‎ ‎مدعی‎ ‎دموکراسی‎ ‎و‎ ‎جنگ‎ ‎طلب‎ ‎متنفر‎ ‎هم‎ ‎باشیم، ‏‎ ‎آیا‎ ‎او‎ ‎با‎ ‎رای‎ ‎مردم‎ ‎آمریکا‎ ‎رییس‎ ‎جمهور‎ ‎نشده‎ ‎است؟‎ ‎پس‎ ‎چه‎ ‎شد‎ ‎این‎ ‎کفش‎‎ها‎ ‎که‎ ‎به‎ ‎سمت‎ ‎رییس‎ ‎جمهور‎ ‎بد‎ ‎یا‎ ‎خوب‎ ‎یک‎ ‎ملت‎ ‎پرتاب‎ ‎شد؛‎ ‎نامش‎ ‎به‎ ‎نام‎ ‎آزادی‎ ‎و‎ ‎و‎ ‎نشانه‎ ‎ماندگار‎ ‎مزین‎ ‎می‎‎شود‎ ‎اما‎ ‎در‎ ‎مواردی‎ ‎دیگر‎ ‎اخلاق‎ ‎و‎ ‎رسم‎ ‎مهمانوازی‎ ‎اصل‎ ‎و‎ ‎مشق‎ ‎می شود‎ ‎و‎ ‎رییس‎‎جمهور‎ ‎خویش‎ ‎بر‎ ‎شانه‎ ‎مینشانیم‎ ‎تا‎ ‎مبادا‎ ‎از‎ ‎گل‎ ‎نازکتر‎ ‎به‎ ‎او‎ ‎بگویند‎. ‎

گله ای‎ ‎از‎ ‎صدا‎ ‎و‎ ‎سیما‎ ‎نیست‎ ‎اگر‎ ‎یک‎ ‎درخت‎ ‎کاج‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎ذهن‎ ‎حقیر‎ ‎خویش‎ ‎بوش‎ ‎میپندارند‎ ‎و‎ ‎ملتی‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎برابر‎ ‎دوربینها‎ ‎به‎ ‎کفش‎ ‎پرتاب‎ ‎کردن‎ ‎برای‎ ‎سمت‎ ‎کاج‎ ‎سبز‎ ‎فرا‎ ‎می‎‎خواند‎ ‎و‎ ‎شیوه‎ ‎اعتراض‎ ‎خشن‎ ‎و‎ ‎غیر‎ ‎اخلاقی‎ ‎را‎ ‎مشوق‎ ‎میشوند.‏‎ ‎اما‎ ‎از‎ ‎آنان‎ ‎که‎ ‎ذهن‎ ‎بزرگ‎ ‎و‎ ‎خلاقشان‎ ‎خداوندگار‎ ‎خلق‎ ‎کلمه‎ ‎است‎ ‎انتظار‎ ‎نمی‎‎رود‎ ‎که‎ ‎کاجی‎ ‎مشابه‎ ‎در‎ ‎صفحه‎ ‎بکارند‎ ‎و‎ ‎مخاطبان‎ ‎خویش‎ ‎را‎ ‎تشویق‎ ‎به‎ ‎تقدیر‎ ‎از‎ ‎شیوهای‎ ‎سازند‎ ‎که‎ ‎بیشک‎ ‎خودشان‎ ‎در‎ ‎هیچ‎ ‎قامتی‎ ‎و‎ ‎در‎ ‎برابر‎ ‎هیچ‎ ‎کسی‎ ‎ممکن‎ ‎نیست‎ ‎چنین‎ ‎کنند‎. ‎

معلوم‎ ‎است‎ ‎دل‎ ‎جمعی‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎بغض‎ ‎جنگ‎ ‎و‎ ‎مرگ‎ ‎عزیزانشان‎ ‎له‎ ‎شده‎ ‎است؛‎ ‎خنک‎ ‎می‎ ‎شود‎ ‎آنگاه‎ ‎که‎ ‎کسی‎ ‎جای‎ ‎آنها‎ ‎فریاد‎ ‎می‎ ‎زند‎ ‎برای ‎تحقیر‎ ‎آنکه‎ ‎جنگ‎ ‎را‎ ‎ساخته‎ ‎است،‎ ‎اما‎ ‎دل‎ ‎اندیشمندان‎ ‎جهان‎ ‎بی‎‎شک‎ ‎نگران‎ ‎آن‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎چرا‎ ‎انسان‎ ‎خشمگین‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎قضا‎ ‎یک‎ ‎رهگذر‎ ‎معمولی‎ ‎نیر‎ ‎نیست‎ ‎‎ ‎به‎ ‎گاه‎ ‎خشم‎واژه‎‎ای‎ ‎خلق‎ ‎نمیکند ‎تا‎ ‎به‎ ‎اندازه‎ ‎همان‎ ‎کفشها‎ ‎نشانه‎ ‎شود‎ ‎و‎ ‎ماندگار؟‎ ‎چرا‎ ‎‎ ‎نباید‎ ‎جمعی‎ ‎را‎ ‎تشویق‎ ‎کرد‎ ‎که‎ ‎میشود‎ ‎به‎ ‎جای‎ ‎کفش‎ ‎از‎ ‎پا‎ ‎کندن‎ ‎و‎ ‎فریاد‎ ‎زدن؛‎ ‎هزار‎ ‎زبان‎ ‎و‎ ‎هزار‎ ‎هنر‎ ‎گویای‎ ‎دیگر‎ ‎نیز‎ ‎به‎ ‎خدمت‎ ‎گرفت‎ ‎و‎ ‎شجاعت‎ ‎را‎ ‎تعریفی‎ ‎متفاوت‎ ‎از‎ ‎تصویر‎ ‎ملتی‎ ‎که‎ ‎فریاد‎ ‎ ‎می‎‎کشند‎ ‎و‎ ‎حمله ور‎ ‎می‎ ‎شوند‎ ‎و‎ ‎رخت‎ ‎و‎ ‎کفش‎ ‎از‎ ‎تن‎ ‎به‎ ‎در‎ ‎می آورند‎ ‎ارایه‎ ‎داد؟‎ ‎
چه‎ ‎خوشایند‎ ‎است‎ ‎وقتی‎ ‎میدانی‎ ‎طرح‎ ‎سوالت‎ ‎اینجا‎ ‎اتهام‎ ‎بی‎ ‎دردی‎ ‎در‎ ‎برابر‎ ‎ملت‎ زجر ‎دیده‎ ‎از‎ ‎جنگ‎ ‎و‎ ‎هواداری‎ ‎از‎ ‎بوش‎ ‎آمریکایی‎ ‎را‎ ‎بر‎ ‎پیشانی‎ ‎نمی چسباند،‎ ‎اما‎ ‎چه‎ ‎بد‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎جمعی‎ ‎در‎ ‎ایران‎ ‎برای‎ ‎لنگه‎ ‎کفش‎ ‎پرتاب‎ ‎کردن‎ ‎بزم‎ ‎گرفته اند‎ ‎و‎ ‎هنوز‎ ‎نمی دانند‎ ‎که‎ ‎فردا‎ ‎ممکن‎ ‎است‎ ‎همین‎ ‎فرهنگ؛‎ ‎چشم‎ ‎و‎ ‎چال‎ ‎ما‎ ‎را‎ ‎نیز‎ ‎نشانه‎ ‎رود‎ ‎آنگاه‎ ‎با‎ ‎چه‎ ‎رویی‎ ‎باید‎ ‎به‎ ‎نقد‎ ‎این‎ ‎شیوه‎ ‎برآییم‎ ‎و‎ ‎برای‎ ‎معترضان‎ ‎جهان‎ ‎نسخه‎ ‎اخلاق‎ ‎و‎ ‎مهمانوازی‎ ‎بپیچیم‎
. ‎
‎‎وقتی‎ ‎رییس موسسه گفت و گوی تمدن ها و آقای‎ ‎کلمات‎ ‎و‎ ‎صاحب‎ ‎سخنی ‎نشانه‎ ‎را‎ ‎گم‎ ‎می‎‎کند،‎ ‎خیالی‎ ‎نیست‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎پسکوچه های‎ ‎ایران‎ ‎به‎ ‎نسل‎ ‎جوان‎ ‎به‎ ‎جای‎ ‎بهره‎ ‎وری‎ ‎از‎ ‎زبان‎ ‎فاخر‎ ‎و‎ ‎اندیشه‎ ‎والا‎ ‎؛‎ ‎آموزش‎ ‎پرتاب‎ ‎کفش‎ ‎میدهند‎.‎

۲۸ آذر ۸۷ | گاه نویس | ۲۹ نظر

لنگه کفش هایی که به سمت احمدی نژاد و بوش پرتاب شد

ماجرای لنگه کفش‌هایی که به سمت یک رئیس‌جمهور پرتاب شده است، چنان به صدر اخبار جهان نشست و شگفتی آفرید که  انگار همه فراموش کرده‌اند مشابه همین اتفاق را ما در ایران نیز داشته‌ایم با این تفاوت که لنگه کفش مذکور چنان از هدف دور مانده بود که کار به جا خالی دادن رئیس‌جمهور ما نکشید.
از قضا هر دو در آخرین ماه پائیزی رخ داد یعنی پیش از آنکه در دسامبر امسال بوش پرتاب لنگه‌های کفش یک خبرنگار به سمت خودش را تجربه کند، محمود احمدی‌نژاد در دسامبر سال ۲۰۰۶ نیز این حس دشوار را برای دقایقی در دانشگاه پلی تکنیک تهران تجربه کرد.
این روزها در تمام خبرگزاری ها و روزنامه و رسانه های جهان از لنگه کفش‌هایی که به سمت بوش در روزهای پایانی عمر دولت‌اش پرتاب شده است، می شود خبر خواند اما آن روزها، تنها خبرگزاری ایسنا چند خطی کوتاه از ماجرای این لنگه کفش‌ها نوشت و ما نیز در روزنامه‌ها به دلیل آنکه به کرات  دیوار خود را کوتاه تر از دیوار خبرگزاری‌ها دیده بودیم، دور لنگه کفش را یک خط قرمز کشیدیم و تنها چند خطی از ماجرای آتش زدن عکس آقای احمدی نژاد را نوشتیم و باقی را وبلاگ‌ها و سایت‌ها گزارش دادند.

پرتاب لنگه کفش به هر دلیلی از سوی هر کسی رخ دهد بی شک با منطق و اخلاق و اصول انسانی سازگاری ندارد اما دلایل بسیاری در دل این خشم ، نهفته است که بی‌تفاوت گذشتن از کنار آن، بی شک لنگه کفش‌های دیگری را روانه عرصه حضور مقامات مسول می کند. یعنی آنجا که جامعه در هر سطوحی، توده مردم، جامعه دانشگاهی ، رسانه ای و حتی گاه نخبه گان و نمایندگان پارلمان‌ها احساس کنند که حرف ها و شکوایه‌هایشان شنیده نمی‌شود، به رفتارها و برخوردهای فیزیکی و خشن روی می‌آورند که از جمله آن پرتاب اولین اشیاء نزدیک به آنها به سمت فرد مورد اعتراض است. بر این اساس ضروری به نظر می‌رسد که فارغ از جهت گیری‌های سیاسی این دو اتفاق مشابه با رویکرد تطبیقی مورد تامل قرار گیرد.
اگرچه کیفیت نحوه بروز این خشم در دو دسامبری کهه بر رئیسان‌جمهور ایالات متحده و ایران گذشت متفاوت است اما واکنش‌های بعدی آنها ابعاد دیگر این ماجرا را روشن می‌کند.
در دسامبر اول ، لنگه کفش بنا بر گزارش خبرگزاری ایسنا به سمت سن پرتاب شده بود  و قطعا همین امر واکنش فیزیکی احمدی‌نژاد را با واکنش فیزیکی بوش متفاوت می‌سازد اما هر دو رئیس‌جمهور دو واکنش کاملا مشابه پس از این رخداد از خود بروز دادند. خونسردی، آرامش و طنازی اولین واکنش در میدان وقوع حادثه بود که در ماجرای اول، احمدی نژاد وقتی پرتاب لنگه کفش و ترقه‌ها را دید، لبخند بر لب خطاب به دانشجویان با طنز گفت: “توپ ، تانک ، مسلسل دیگر اثر ندارد.” بوش نیز در ماجرای دوم با لبخند زبان به طنز گشود و گفت، شماره کفشی که به سمت من پرتاب شد، ۱۰ بوده است.
علاوه بر زبان طنز بی‌شک هر سیاستمداری می‌باید دیدگاه و موضع سیاسی خود را نسبت به این واقعه مهم بیان کند. بار دیگر دو موضع کاملا مشابه از سوی دو رئیس جمهور اتخاذ شد. احمدی نژاد سراغ وبلاگ شخصی خودش رفت و برای توصیف آنچه بر او در ماجرای پرتاب لنگه کفش و آتش زدن عکس رئیس جمهور رفته بود، نوشت: وقتی شاهد چنین جلوه‌ای از “آزادی” بودم، به عنوان محمود احمدی‌نژاد، کمترین کدورت و ناراحتی را نسبت به کسی در قلب خویش احساس نکردم…” . بوش نیز سراغ تریبون همان کنفرانس حاضر رفت و در عین حال که خطاب به ماموران امنیتی که خبرنگار را از صحنه خارج می‌ساختند می‌گفت که این خبرنگار مزاحم او نیست، تاکید کرد: ” این کاری است که مردم در یک جامعه”آزاد” انجام می‌دهند.
و اما برداشت رسانه‌های رسمی ایران  از این رخداد مشابه و موضعگیری مشابه جالب توجه است.
صرف نظر از شعف و شوق رسانه ملی و خبرگزاری دولتی درپخش و انتشار چندین باره ماجرای دسامبر رئیس‌جمهور آمریکا  برخلاف سکوت خبری سنگین در مورد دسامبر رئیس جمهور ایران، می‌شود به این رویکرد کاملا متفاوت آنها در برابر بهره برداری سیاسی دو رئیس جمهور از این ماجرا اشاره کرد.
شگفتا  که هر دو رئیس جمهور مهرورزی خویش را  با بیان  عدم ناراحتی از اعتراض کننده بروز دادند و در اقدامی همدلانه تر هر دو نیز این شیوه اعتراض را دلیلی برای وجود آزادی و دموکراسی خواندند اما شگفت تر تیتر خبرگزاری فارس است که نوشت:” وقتی لنگه کفش‌ها معنای دموکراسی می‌دهند. ”
در آغاز خبر نیز آمده: نارضایتی مردم عراق از محقق نشدن، اهداف کاخ سفید، تا آنجا پیش رفته که بوش وادار شد پرتاپ لنگه کفش از سوی یک خبرنگار عراقی که در فرهنگ مردم عراق اهانت تلقی می‌شود رابه عنوان نشان دموکراسی در این کشور جلوه دهد تا از آبروریزی بیشتر آمریکا جلوگیری کند.” کاری که درست در دسامبر سال ۱۳۸۵ رئیس جمهور ایران نیز انجام داد و لنگه کفش‌ها آنجا نیز به کمک دموکراسی نیم بند ایران آمده بودند تا دوباره فخرش به جهان فروخته شود.

۲۵ آذر ۸۷ | گاه نویس | ۴۳ نظر

عروس رسوا

Aroosi dar Oxford

به تعبیر یکی از مخاطبان٫این  وبلاگ خانه مشترکی هست که اسکلت و آجرهای این ساختمان را با هم انگار بالا می بریم ولی حالا کسانی از ما جا مانده‌اند تنها به دلیل اینکه حضرات فیلتر شکن مدرن تر از ما شده‌اند و اینگونه برایمان پسندیده‌اند.پس از فیلتر کامنت گذاشتن برای مطالب این وبلاگ سخت و برای بعضی از دوستان ناممکن شده است و تعداد ایمیل ها بیشتر که پاسخ را دشوار می کند.قرار است  برادر کمانگیر کاری بکند و دستی هم به سر و روی بی روح این وبلاگ بی طرح و بی روح بکشد.

بلاخره لپ تاپ خریدم و بر اساس وعده‌ای که دادم مطلبی قدیمی از وبلاگ غیر رسمی‌ام را اینجا می گذارم که شاید به درد این فضا نخورد. اگرچه همیشه سعی کرده‌ام مطالب وبلاگ یا مصاحبه هایم با این ور و آن ور را اینجا کپی پیست نکنم و معمولا برای مخاطبان وبلاگم هویت مستقل و ویژه‌ای قایل بوده و هستم. مثلا در همین ماه چهار مطالب برای روزنامه اعتماد ملی نوشته‌ام که همه غیر قابل چاپ بود و حذف شد. انصافا اگر جای من بودید ناامید و دل زده و افسرده نمی‌شدید؟ ناامید نشدم دوباره نوشتم تا بلاخره دو تای آخری چاپ شد اما بر اساس قانون نانوشته خودم مطالب حذف شده را هم در سطل سانسور نمی‌اندازم. در ؛روز آن‌لاین؛ و ؛زمانه؛ منتشر شد. اما هیج کدام را اینجا کپی نکرده‌ام. مطالبی در موردم کار و کتابم در روزنامه فرانسوی کوریر اینترنشنال٫دویجه‌وله٫ایلنا و…ترجمه عربی و اینگلیسی مقاله‌ام در اینور و آنور را هم کپی نکرده‌ام و در قسمت نظرات  اینجا گاهی لینک داده‌ام . اینها را گفتم تا  پوزش بخواهم از مخاطبان وبلاگ که اینبار مطالب را از خانه‌ای دیگر کپی می‌کنم….

عروس رسوا

دو بار دامن پوشیده‌ام. بار نخست زمانی که پشت دری فالگوش صحبت بزرگترها ایستادم تا ببینم عاقبت به تعداد امام‌های‌شان رضایت می‌دهند یا رقم پیامبران‌شان را سکه می‌کنند برای مهریه دخترکی که نمی‌خواست عروس شود.  بار دوم زمانی بود که اگر چه میان مهمانان درست راه می‌رفتم اما دائم در هول و ولا بودم که آخرش این دامن لعنتی می‌پیچد توی پایم و کل‌زدن‌های مهمانان تبدیل می‌شود به شیون و رسوایم می‌سازند.
نام مراسم پرطمطراق اولی خواستگاری بود و دومی جشن عروسی. در اولی دامن سبز کوتاه پوشیدم و در دومی دامن سیاه بلند و هیچ کس هم نبود که بگوید حالا که عروس شدن و یال و کوپال‌هایی که برای عروس می‌گذارند را خوش نداری دیگر دامن سیاهت برای چیست؟ البته اوضاع‌مان آن‌قدر زار و نزار بود که کسی کاری به کارم نداشت. شاید هم جرئتش را نداشتند که توی این شرایط با من یکی به دو کنند.
سیاه، رنگ اعتراض من به عشق نبود. رنگ اعتراض من به مراسم پلوخوری اقوامی نبود که سال به سال نمی‌دیدمشان. حتی رنگ اعتراض من به سنت هم نبود. وقت نبود. دل و دماغ نبود. حتی داماد هم نبود و من فقط  برای این عروس می‌شدم تا آبرویی را که از پدر برده بودم، شاید دوباره برایش بخرم و قدری از پچ‌پچ‌هایی را که توی فامیل درباره‌ من می‌پیچید، ختمِ به خیر کنم. چرا که من و شاه‌داماد به همان خواستگاری رضایت دادیم و رسماً خانه مشترکی ساختیم تا از این مراسم‌ دست و پاگیر برهیم.
آقاجان، مرد مومن روستای کوچک ما بود و چشم اهالی همیشه به خانه‌اش بود تا شاید خبط و خطایی بیینند و نَقل و نُقل شب‌نشینی‌های‌شان رونقی بگیرد. بالاخره هم اهالی فهمیدند در این خانه خبری هست که کسی میلی به درز دادنش ندارد. خبر این خانه ما بودیم: عروس و داماد. یعنی من و تو که در کوچک‌ترین اتاق خانة پدری، با یک قیلولة کوتاه در یک بعدازظهر تابستان، غم و غصه عالم را فراموش کرده بودیم. غصه داشتیم که چطور به خانواده‌های‌‌مان بفهمانیم که علاقه‌ای به برگزاری مراسم عروسی نداریم و ساده‌ترین شکل آن را دوست داریم. زنگ در خانه خواب من و تو شکست اما خواب سخت و سنگین آقاجان را نه.
مردی با یقه سفیدِ حسنی و شکمی ورقلمبیده پله‌های خانه را جوری دو تا یکی بالا آمد بالا آمد که انگار سال‌ها این خانه را می‌شناسد. تو توی حیاطِ خانه، آشفته دور خودت می‌چرخیدی و من کنار پنجره یک چشم به تو داشتم و چشمی دیگر به آقاجان که با صدای آهسته و تکان‌های دست‌ِ مرد یقه‌حسنی از خواب بیدار شده بود. عجب حال بدی داشت آقاجان. گیج شده بود. حق هم داشت. یکی سرزده آمده بود بالای سرش و بیدارش کرده بود و با لبخند خیرخواهانه و مهربانی مثلاً از او اجازه می‌گرفت که دختر و دامادش را دستگیر کند.
من و تو را به بازداشتگاه می‌بردند، اما آقاجان کوه غمی روی دلش می‌افتاد و رسوای جماعتی می‌شد اگر اهالی من و تو را با دستبند می‌دیدند.
همان هفته‌های اول بازداشت، بازجو‌ها همت کردند و خبر حضور کودکی را در بطنم دادند و بعد هم رضایت دادند تا روز برگزاری دادگاه آزاد شوم و بروم پی بچه‌داری‌ام. اما تو ماندی و التماس‌های آقاجان از آقایان برای یک روز مرخصی. همّ و غم آقاجان این بود که دستت را بگیرد و از سلول انفرادی بکشاندت وسط مجلس عروسی دخترش و بزند توی دهان همه‌ آن‌هایی که شایعه کرده بودند دختر و داماش دستگیر شده‌اند. فقط می‌خواست تو را به همسایه‌ها نشان دهد. حتی به این فکر نمی‌کرد که شکم بالاآمده دخترکش را به چه لباس عروسی باید بپوشاند که به چشمِ اغیار نیاید.
کمر آقاجان شکسته بود، اما هنوز سعی داشت سرش را بالا بگیرد. می‌خواست جلوی همه در بیاید. عمری زیر علم و کُتل انقلاب سینه زده بود و نمی‌خواست باور کند دختر و دامادش زندانی سیاسی هستند. شاید ترجیح می‌داد به جرم دیگری به حبس می‌رفتیم.
بالاخره دست و بال زدن‌های آقاجان جواب داد و برای تو یک روز و نصفی مرخصی گرفت. خودش هم ضمانت کرد که تازه‌داماد را برگرداند به زندان. آقاجان همه را دعوت کرد. انگار مراسم عروسی من نبود. چون هیچ‌کس خبر و نظری از من نمی‌‌خواست. از لباس عروس بدم می‌آمد. مخصوصاً از تاج عروس. برای پدر هم که اساساً مراسم عروسی مهم  نبود. پس تا اینجای کار همه چیز خوب بود و دلم آرام بود که دل آقاجان آرام می‌گیرد با این مراسم کذایی. اما صداقتش همه چیز را خراب کرد. به برادران گمنام و زندانبانان شهر کوچک ما اعتماد کرد و قاطی التماس‌هایش برای گرفتن مرخصی، گفت که هنوز خبر زندانی شدن و دختر و دامادش را در و همسایه نشنیده‌اند و این عروسی برای برگرداندن آب رفته به جوی است. زندانبانان هم برای آبروی آقاجان سنگ تمام گذشتند. تا به آن روز، کسی کاری به کار آشفتگی موی یک زندانی سیاسی نداشت و اصلاً تا حکمی برای محکوم صادر نشده باشد، مویش را کوتاه نمی‌کنند. اما تنها ساعاتی پیش از زدن مهر مرخصی، تشخیص دادند خوب است که داماد را برای یک عروسی مخصوص بسازند و او را به آرایشگاه زندان ببرند و موهای داماد را از ته بزنند.
سر تراشیده داماد و دامن سیاه عروس و پچ پچ‌های یک جشن کذایی، سمفونی سرافکندگی و سرخوردگی آقاجان شد آن روز. از عروسی و خنده‌ها و ژست‌ها و فیگورها و نمایش‌های ساختگی‌اش همیشه بدم می آمد. این جشن برای رسوایی ما بود. از آن روز بیشتر از همیشه باور کردم که عروسی‌ها و عزایی‌ها فقط برای خوشایند دیگران برگزار می‌شود و ما فقط بازیگر این نمایشیم.
بعد از سال‌ها، از همان لحظه که یک عروس و داماد را در آکسفورد، سوار بر کالسکه پر طمطراقشان دیدم، دلم هوای یک لباس پر از رنگ عروس کرد و باز احساساتی شدم و به خود گفتم؛  برای عالم و آدم خواهم رقصید اگر کسی مرا از دشت “خواستگاری” کند و بر ابر بنشاند و بر باد دهد همه‌ آنچه را که دیگران آبرویش می‌خوانند. ولی انگار این خبرها نیست و هنوز ما در جایگاه‌های متفاوت همان می‌کنیم که آقاجان کرد. جشنی برای حفظ آبرو تدارک می‌بینم و اما در واقع ساز و تنبک رسوایی خودمان را می‌زنیم. عشق‌مان، زندگی‌مان، درس و مدرک‌مان، ازدواج‌مان همه چیزمان برای این است که سری بالا بگیریم و آبرو یا برو بیایی بسازیم.

۲۳ آذر ۸۷ | گاه نویس | ۴۸ نظر

از این صندلی بوی مرگ می آید

این صندلی و این تریبون را دوست ندارم حس تلخ و سختی دارم . اینجایی که نشته ام جای من نبود. جای کسی بود که مرد. تقریبا باورش سخت است که به این سادگی می شود قرار قبلی را لغو کرد و بعد آرام در گوشه بیمارستان پلک ها را روی هم گذاشت و در همان لحظه کسان دیگری جایش بنشینند و از او یاد کنند و بعد تنها چند روز بعد هیچ قرار بعدی دیگری تنظیم نشود و مرگ نقطه پایان این قرار باشد. دوباره ایمیل آن روز پایانی سفرم به آلمان را می خوانم که نوشته بودند ” مارتین خبر نگار آلمانی دویچه وله که در ایران فعال بود، سکته قلبی کرده و نمی تواند در برنامه حاضر شود، اگر شما جای ایشان صحبت کنید…”

در جایگاه که نشستم اول از او یاد کردم و بعد از خبرنگاران و روزنامه نگاران جوانی که سال گذشته در ایران در فاصله زمانی اندک سکته قلبی کرده اند و جوان مرده اند . انگار مرگ زودرس را سوغات کرده ایم و تجربه عمر کوتاه داشتن را با دیگر همکارانی که از دیار دیگر می آیند و با ما همراه می شوند نیز قسمت کرده ایم و یادشان داده ایم که چگونه زود بمیرند و رنج نکشند از رنجی که بر مردم ما می رود. دوباره ایمیل می رسد که مارتین رفت. نمی خواستم اینجا بنویسم اما گفتم یادم باشد که صندلی ها ، سخنرانی ها، پست ها، جایگاهها و عنوان هایی که بر یقه و سینه می چسبانیم، ممکن است به آنی از ما گرفته شود و دیگری جای ما بنشیند….چه حس تلخی داشتم هم آن لحظه که جای یک دوست و همکاری که در بیمارستان آرام خوابیده بود، حرف می زدم و چه هر بار که به این عکس نگاه می کنم و بوی مرگ را که در همین چند قدمی ماست احساس می کنم ، یاد آور همان لحظه است که جای خالی مارتین در جمع آن روز احساس می شد …چنان که امروز جای خالی اش تا همیشه برای زهره سلیمانی عزیز همسر نازنین اش احساس خواهد شد.

۱۵ آذر ۸۷ | گاه نویس | ۳۵ نظر

از ما آدم فروش های عجیبی ساخته اند

مسافر که باشی بی‌سبب غمگین می‌شوی تا چه رسد به اینکه مسافر کنفرانسی در برلین باشی و به خاطر آوری که این شهر چه خاطره تلخی را برای اهالی شهر تو در روزهایی به نام اصلاحات رقم زده است. دلم می‌خواست بروم همان سالنِ کذایی مسافران برلین را از نزدیک می‌دیدم اما نشد.

 

 خیابان کانت را بی آن‌که ”فکر” کنم راه رفتم، پس اصلاً نبودم انگار. سرد بود و سوزش بادی که بی‌هوا می‌پیچید در بینی و دهان و چشم‌های ضعیف و بی‌تابم، بیمارم کرد اما گرمای مهربانی همه‌ی آنانی که کوچ کرده در گوشه‌گوشه‌ی جهان مانده‌اند گرم‌ام کرد، ویرانه بود دلم اما آباد شدم در گوشه‌ی دنجی از کتاب‌فروشی هدایت در همان خیابان کانت که عکس بزرگی از همه‌ی بزرگان رنج‌دیده‌ی کشورم بر جای‌جایِ دیوار این‌خانه نشسته و در انتهای همین خانه مرد نازنین دیگری که بر صندلی کوچک کتاب‌فروشی آرام و قرار ندارد انگار.  مردان و زنانی که هر کدام به تنهایی، کوه درداند این‌جا، به گرد عباس‌معروفی یا به‌قول سیدمحمدخاتمی “خالق‌سمفونی‌مردگان” حلقه زده‌اند. انگار تمام پک‌های عالم کم‌اش است وقتی از ایران و ایرانیان جامانده در این‌سو و آن‌سوی جهان برایش میهمان می‌رسد.

 

هیچ دقت کرده‌اید حکایت ما چه تکرار دل‌آزاری است از “همه مرغان هم‌آواز که  پراکنده شده‌اند؟” خانواده‌ی بزرگ ما را کسی لای مشت حقیرش گرفته، حسابی چلانده، له کرده و هر کدام از ما از لای انگشتان حقیرترش به گوشه‌ای پرتاب شده‌ایم انگار. آن‌خانه را می‌بینی که از شمال تا جنوبش جا برای همه‌ی ما دارد، حالا چنان حصاری برایش کشیدند که یکی‌یکی نفس اهالی خانه بند می‌آید و راه به خانه‌ی همسایه و بیگانه کج می‌کنند و سال‌های سخت پناهندگی را ورق می‌زنند.

 

شش‌ماهی، مُهر همین کشور بیگانه در پاسپورت‌ام مانده، به سرم زده بروم همه‌ی این مرغان هم‌آواز پراکنده‌شده در گوشه‌گوشه‌ی این دنیا را ببینم . آخر وقتی که برگشتم ایران هیچ‌کس نمی‌داند چه بلایی سر آدم می‌آید که گاهی مجبور می‌شوی تا ابد خانه‌نشین شوی. آن‌قدر هراس از گشودن پنجره‌ی ایران به سمت کشورهای دیگر هست که به قول پروین‌اردلان این روزها آقایان، نگران خارج‌شدن و به سفر رفتن زنان و روزنامه‌نگاران می‌شوند و یکی‌یکی به آمار ممنوع‌الخروج‌ها اضافه می‌کنند و گذرنامه‌ها ضبط و صاحبان آن‌ها در کشور حبس می‌شوند.

 

هم‌سفرانم در برلین همه‌ی مردان و زنان و دختران و پسرانی بودند که به جای پرسه‌زدن در بارها و دیسکوها و نایت‌کلاب‌های شهر، آن‌شب به سرشان می‌زند تا صبح کتاب بخرند  و بحث کنند و زمین و زمان را به‌هم وصل‌کنند تا روزنه‌ای بیابند برای این‌که ثابت کنند ایران آن‌قدرها هم که این غربی‌های موبور می‌گویند سیاه نیست و بیشتر کسانی که در ایران هستند سرشار از بودن‌اند و روح دارند و تلاش می‌کنند و می‌خوانند و می‌نویسند و فکر می‌کنند و هستند. ولی من نبودم. گم شده بودم میان کسانم . کسان من بودند همه‌ی آنانی که می‌دیدم‌شان و ساعتی چشم‌درچشم هم خیره می‌شدیم و نفس کم می‌آوردیم و کلمه کم می‌آوردیم تا فاصله‌های بین خودمان را پر کنیم. ما چه دور افتاده‌ایم از هم. گاهی هم را نمی‌فهمیدیم و گاه برای هم بغض می‌کردیم و گاه هم‌دیگر را عجیب متهم می‌کردیم و گاه درد همه‌ی این سال‌های دور ماندن از خانه‌ی‌ناب‌پدری را آن‌ها سر ما خالی می‌کردند و ما هم درد همه‌ی این سال‌های توسری خوردن در خانه‌ی پدری را سر آن‌ها خالی می‌کردیم.

 

از حکایت مضحکی که برای ما رقم زده‌اند، خنده‌ام می‌گیرد. به جماعتی تبدیل شده‌ایم که با هم غریبه‌گی می‌کنیم و از معاشرت با خارجی‌ها بیشتر استقبال می‌کنیم.

 

اساسا ملت‌هایی که ضعیف می‌شوند و قادر به گرفتن حق خود از دولتی که پروارتر و پروارتر می‌شود هر روز نیستند، معمولاً حق خود را از یکدیگر باز می‌ستانند و یقه هم را می‌گیرند. یعنی مردمی که از سیستم و قدرت، ناراضی و دل‌گرفته‌اند اما قادر به دهان‌گشودن و داد زدن به هر دلیلی نیستند، اولین داد و فریاد اعتراضی خود را نصیب اولین کسی می‌کنند که در چندقدمی آن‌ها ایستاده‌است و یا برعکس ملتی که نتیجه‌ی مشارکت خود در امور سیاسی و انتخاباتی را بی‌ثمر می‌بینند و رفته‌رفته بی‌تفاوت و بی‌انگیزه می‌شود، به اولین گروه ضعیف‌تری که رسید با آن‌ها همان می‌کند که در طی این‌سال‌ها بر او رفته است.

 

در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر، سر که برگردانی می‌بینی همه‌ی ما به پرخاش‌گران بالقوه‌ای بدل شده‌ایم که با یک بوق نا به‌جای اتومبیل کناری، چنان از کوره در می‌رویم که صد بوق دیگر بر آن اضافه می‌کنیم و به خورد آنانی می‌دهیم که در پیاده‌روها با سرعت و سرخموده از هم راه می‌گیرند و یا از آنان‌که ساعت‌ها در گوشه‌ی خیابان، منتظر یک‌وسیله‌ی نقلیه‌ ایستاده‌اند، چنان پرخاش‌گرانی می‌سازیم که با یک‌حرف‌اضافه راننده‌ی تاکسی و اتوبوس‌واحد ممکن‌است صد غائله دیگر زیر سقف این آهن‌قراضه‌ها  به‌راه افتد  و این زنجیره تا خود خانه ادامه دارد در خانه‌ دیگر از عاشقانه‌ها خبری نیست و اگر هست عمرش به اندازه عمر مدارای ما با همان مردم شهر است.  صبوری را باخته‌ایم و مدام به‌هم تاخته‌ایم در این سال‌ها. به طنز می‌ماند اگر بگویم ”هر کسی باید از خودش شروع کند” اما اگر به خودمان نیاییم دور می‌مانیم از هم و دیگر حوصله‌ی دیدن چهره‌های آشنا را نداریم و حکایت ما می‌شود همان طنز هادی خرسندی که تکیه کلام ایرانی‌های خارج از کشور را به طعنه می‌گیرد آن‌گاه که به یکدیگر می‌رسند با افتخار می‌گویند: ”من خیلی با ایرانی‌ها رفت‌و آمد ندارم “.

 

آسان‌ترین شیوه‌ی انتقام گرفتن ملت‌های خسته و ضعیف‌شده این‌است که به‌جای پیچیدن به پروپای قدرت،  به پروپای هم می‌پیچند و مدام هم‌دیگر را برای تکه‌ای نان، شغلی‌ناب، عشقی بادوام و یا حتی لحظه‌ای آرامش می‌فروشند.  از ما آدم‌فروش‌های عجیبی ساخته‌اند که برای برگشتن به خانه باید اهالی دیگر خانه را با چوب و چماق و زبان تلخ خویش بزنیم و له کنیم تا شاید در خانه به رویمان باز شود. تازه اگر شانسی باقی‌بماند  و صاحب‌خانه‌های خیالی خانه را روی سر او که همه را زیر پا له کرده تا به مقصد برسد ویران نکنند. آن‌چه که این‌روزها بر پدر خود خوانده وبلاگستان می‌رود حکایت حقارت همه‌ی ماست که همه قربانی هستیم. یعنی ملتی و جمعی چنان به جان هم چنگ می‌زنند و آب را چنان گل می‌کنند تا دولتی ماهی مقصود خویش صید کند و سپس صیاد بی پروا ماهی و ما را یکجا می‌بلعد انگار.  حسین‌درخشان با همه‌ در گیر شد و هیچ کس با او نماند و این روزها حتی اعترافاتی که به نقل از او در خبرگزاری‌دولتی‌ایران منتشر می‌شود هم مثل همان زبان تلخی‌های گذشته است که  تنها مختص او نیست و این سال‌ها همه‌ با هم در جایگاه‌های مختلف چنین می‌کنیم. برای آرامش نداشته خویش، آرامش خودساخته دیگران را بر باد می‌دهیم.

 

 

 

پی‌نوشت:

 

پس از انتشار گفته‌های حسین‌درخشان در خبرگزاری‌ایرنا چند ایمیل و کامنت برای من رسید و مثلاً دلسوزانه تذکر دادند که منظور ایشان از مسافرکشی روزنامه‌نگاران فراری، مسیح‌علی‌نژاد است و بهتر است مراقب باشم. برای مراقبت بیشتر مطالب آن وبلاگ دیگری که در آن کمی خودمانی‌تر می‌نوشتم  را کم‌کم به این وبلاگ منتقل خواهم کرد تا هم منبع خبر ایشان تائید شود و هم خیال خودم راحت شود  که  اینترنت جای خلوت و امنی نیست برای این‌که گاهی خودمانی‌تر برای دوستان غیر روزنامه‌نگار و خانوادگی‌ات  شرح حال بگویی. کمی دل‌گرفته از خودمانم. اما می‌دانم درست می‌شوم و راه می‌افتم دوباره.

 

۱۲ آذر ۸۷ | گاه نویس | ۳۵ نظر

RSS دماسنج

گاه نویس

  • تب تند تنوع طلبی در عشق
  • وقتی آقای مهاجرانی نشانه را گم می کند؛وای به حال ….
  • لنگه کفش هایی که به سمت احمدی نژاد و بوش پرتاب شد
  • عروس رسوا
  • از این صندلی بوی مرگ می آید
  • از ما آدم فروش های عجیبی ساخته اند

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

آذر ۱۳۸۷
د س چ پ ج ش ی
« آبان   دی »
 ۱۲۳
۴۵۶۷۸۹۱۰
۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷
۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴
۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License