• خانه
  • تماس

داریم خفه می‌شویم از این همه آزادی بیان

dsc08000s

رورنامه کارگزاران را بستند. حالا می‌فهمم چرا تا کیهان طعنه‌ای ریز به ما می‌زند چهار ستون روزنامه می‌لرزد و حال همه بد می‌شود و تا چند روزی دماسنج ما هم خراب می‌شود و به جای سنجش دمای هوای سیاست، خودمان تب می‌کنیم. کافی‌است کیهان دلش از خبری بگیرد و رگ‌های غیرت حضرات متورم شود. فی‌الفور دستور اجرا می‌شود و روزنامه را گِل می‌گیرند.
چند روزی بود که ناخوش بودم از ناخوشی غزه و ناخوش‌تر می‌شدم وقتی در وبلاگستان ایرانی می‌خواندم: “بزن اسراییل که خوب می‌زنی” یا  “راضی نبودیم از پول حماس و بهتر که پول دوا و درمان‌شان شد”. برخی‌ها هم نوشتند که “اصلاً به ما چه که غزه عزادار است مگر خودمان درد کم داریم که باید درد فلسطین را هم یدک بکشیم.”
مدام در سرم بود که چیزی برای ستونم در روزنامه بنویسم و به آنان که به دلیل نفرت از سیاست‌های دولت، غزه را هم بی‌خیال شده‌اند، انتفاد کنم  و بگویم که غزه ملک احمدی‌نژاد نیست، غزه میراث مجلس‌هفتم وهشتم ما نیست، غزه خانه‌ی پدری نماینده‌ی تهران نیست که اعلام جنگ کرده است،غزه ارث دانشجویان افراطی شهر نیست که آتش به پا کرده‌اند و پرچم فلسطین را درهمان‌جا که سفارت‌خانه‌ای را آتش زده‌اند٬ کاشته‌اند. غزه خانه‌ی مشتی آدم‌است که هیچ از قانون و قاعده‌ی جنگ نمی‌دانند جز جان دادن. چرا باید نسل جوان ما عقده‌ی همه‌ی کینه‌ها و دلخوری‌هایش از سیاست‌مردان را سر غزه خالی کند و جرأت کند و بنویسد بهتر که مردند؟ حتی به طنز هم قلم باید سخت‌اش باشد که برود بالای سر جنازه بایستد و طنازی کند اما کافی‌است به این تیتر ساده خوب نگاه کنید:

غزه روزنامه کارگزاران را به تعطیلی کشاند؛

خب جوان ایرانی که بی‌سبب بغض و بی‌تفاوتی را یاد نمی‌گیرد. تخم کینه‌ی نسل جوان و تخم این همه بی‌تفاوتی‌ در برابر فاجعه‌های جهانی را چه کسی می‌پاشد؟ اصلاً فرض بر این که روزنامه‌کارگزاران به تعبیر کیهان شده بود صدای اسراییل و بیانیه‌ی تحکیم وحدت را به غلط منتشر کرد یعنی یک جو تدبیر در این جریان وجود ندارد که در این شرایط کرکره‌ی یک روزنامه را پایین نکشند؟ مگر وقتی چهار دانشجو سفارت‌خانه‌ها را به آتش می‌کشند، نیروی‌انتظامی چه می‌کند؟ می‌رود دانشگاه را تعطیل می‌کند؟ یا وقتی یک نماینده در همین مجلس اصولگرایان به گفته‌ی سخنگوی قوه قضاییه به دلیل فساد اخلاقی دستگیر شده بود کل مجلس تعطیل شد؟ دادگاه برای چیست؟  تصور کنید به جای دادگاهی و محاکمه برای آنچه خلاف تعریف شده‌است از ظن حضرات، همه‌ی نهادها مؤسسات  را تخته کنند آن‌وقت چه کسی باقی می‌ماند تا وقتی اعلام جنگ کردید رمق همراهی داشته باشد.
یادداشت‌ام را برای روزنامه فرستادم و اصلاً نمی‌دانم کار می‌شود یا نه ولی  مبارکم باشد در روزنامه‌ای که سایه‌ی آقایان این‌گونه برای مچ‌گیری بالای سرمان است من فقط فرصت نقد به کسانی را می‌یابم که غم غزه را با غمزه‌ی سیاست‌مداران اشتباه می‌گیرند و دیگر دلشان سخت و سنگ می‌شود از همراهی وترجیح می‌دهند هم‌شانه با سانسورکنندگان قدر به دفاع از فلسطین بر نیایند. یعنی در روزنامه‌ها فقط  زورمان به خودمان می‌رسد و فقط فرصت نقد خودمان را داریم و انگار نه انگار که این تخم بی‌تفاوتی و حتی کینه را دیگران می‌پاشند.
نوشتم از دختران جوان انگلیسی که چگونه بر سر در مغازه‌های مارک‌های معروف اسراییلی می‌ایستند و مردم را تشویق می‌کنند به بایکوت کالاهای اسراییلی اما نمی‌شود بنویسی که چرا جوان انگلیسی علی‌رغم همراهی دولت این کشور با دولت اسراییلی، مؤدبانه و آرام، مردمش را دعوت به عدم کمک به اقتصاد اسراییل می‌کند ولی جوان‌ایرانی زیر این‌همه فشار‌های تلبیغاتی که هر شب با تصویر جنازه‌های فلسطینی در تلویزیون خانه‌اش به خواب می‌رود دیگر حال همدلی و همراهی ندارد؟ یک‌بار دیگر قبلاً هم جایی نوشته بودم “دارم خفه می‌شوم از این همه آزادی بیان”  به نظرم شده‌ام! و این‌که مانده یک ستون بی‌خاصیت است در جایی شبیه به روزنامه.

۱۱ دی ۸۷ | گاه نویس | ۱۲۹ نظر

آقای خاتمی! شاه هم صدای مردم را شنیده بود

«من صدای طیف وسیعی از نخبگان و ایرانیان و حتی صدای توده‌های مردم را نیز شنیده‌ام. بدانید که این دعوت‌ مردم را جدی گرفته‌ام؛ چه بیایم چه نیایم».

این جمله آخر سیدمحمد خاتمی است در جمع پویشگران «موج سوم» که خواهان آمدنش هستند. اما کافی‌ست تنها یک بار دیگر در خیال و خاطر بگردد تا رو‍شن شود پیش از این نیز کسی دیگر در تاریخ همین کشور صدای مردم را شنیده بود و به آن اقرار کرده بود؛ نطق تاریخی شاه آن‌گاه که گفته بود “ملت عزیز ایران! من صدای انقلاب شما را شنیده‌ام”.

نسل سوم کودک‌تر و کوچک‌تر از آن بود که سهمی در به‌وجود آوردن صدای شنیده شده توسط شاه ایران داشته باشد، اما این روزها همان نسل٬ موج سومی شد برای فریاد زدن صدایی دیگر تا دگر باره کسی در ردایی دیگر اقرار کند که او نیز صدای ملت ایران را شنیده است. این از قدرت در حاشیه‌نشسته‌گان قدرت است که اگر اراده کنند، خوب یاد دارند که چگونه صدای آرای خاموش را دهان به دهان و سینه به سینه انعکاس دهند تا در اوج بی‌ابزاری و بی‌بازاری بازندگان چند انتخابات گذشته، ناگهان یک پویش ساده کار صد حزب چند شقه شده در همان اردوگاه را بکند.

مسئولیت رساندن صدایی که از دل ملت برمی‌آید تا شاید به گوش دولتی ‌بنشیند در جوامع دموکراتیک بر عهده رسانه‌های آزاد است و در جوامعی که فضا و هوا بر این رسانه‌ها تنگ و تار می‌شود، صدا توسط جمعی و جامعه‌ای کوچک‌تر، منضبط و منظم می‌شود و در نهایت در قالب بیانه، اعلامیه و گاه شعر و شعار و همایش بازتولید می‌شود تا با قدرت بیشتری به گوش آن‌که باید برسد.

در محرم ۱۳۵۷ پیامی که نظم یافت و در جریان انقلاب به گوش شاه رسید؛ پیام رفتن بود اما او این پیام را چنان دیر و دور دریافت کرد و بر زبان جاری ساخت که دیگر ملت نا و تمنای شنیدن نطق اعلی‌حضرت را نداشت. حال این روزها که از قصا محرم ۱۳۸۷ نیز سر رسیده‌است، پیامی‌ که نظم یافت و در جریان اصلاحات به گوش خاتمی رسید، پیام آمدن است اما آنچه نگرانی می‌آفریند تکرار چندین باره تاریخ است در سرزمینی که ظاهراً هیچ کس گوشه چشمی به گذشته ندارد.

درست است که صدای اولی اصرار برای رفتن بود و صدای دومی، اصرار برای آمدن؛ درست است که این دو پیام، به سمت و سوی دو صورت و سیرت زمین تا آسمان متفاوت حواله می‌شود، اما یادمان باشد که فصل مشترک این هر دو بزنگاه تاریخی، مردمی هستند که بالاخره صدایشان شنیده شده است و فصل مشترک مهم‌تر این دو رخداد نیز دیر شنیدن یک پیام است و حاصل‌اش ملتی که دیگر نای خریدن ناز هیچ سیاستمداری را ندارد.

چه دیر شنیده شد پیام ملتی که از همان دوره دوم ریاست‌جمهوری آقای خاتمی هم خواهش ماندن و تربیت جانشین و جایگزینی مشابه را داده بودند. خاتمی رفت و آن همه امید هشت‌ساله هم به همین آسانی رفت تا چهارسالی آنان که شعار بهبود معیشت داده‌اند، بیایند و در قسمت کردن ساده همان برق و گاز و آب و نان و بنزین هم دربمانند. حالا در همین وانفسا هم که صندلی مجلس و دولت به همت تمام تریبون‌های مقتدر میان خانواده بزرگ اقتدارگرایان قسمت می‌شود، تریبون فقیر نسل سومی‌ها همه زورش را بزند و صدا را به گوش حضرت آقا بر‌ساند که چه؟ تازه خبر می‌رسد که آقا فقط پیام را شنیده‌اند. قبل‌ترها گفته بودی «تشخیص مردم را بر تشخیص خودم ترجیح می‌دهم»؛ بعدتر هم که گفتی «مردم اگر بخواهند می‌آیم»؛ حالا هم که ‌گفتی «صدای مردم را شنیده‌ام»؛ این بار دیگر چه می‌خواهی بگویی؟ کرشمه سیاسی بعدی‌ات برای یک ملت خسته چیست؟

۰۸ دی ۸۷ | گاه نویس | ۵۲ نظر

آقای شریعتمداری من یک ضد انقلاب بزدل هستم

با خودم عهد بسته بودم هیچ وقت از جو گیری روزنامه وزین  کیهان که  چون باد به هر سو که منفعت و مصلحت حضرات طلب می‌کند می‌وزد٫ هیچ ننویسم. درست همان روز که قصه مادربزرگم و ماجرای عوعوی سگها را نوشته بودم با خودم عهد بسته بودم که هیج ننالم از هر صدای دل‌آزاری که گوشه و کنار٬ گوش می‌خراشد و خانه خراب می‌کند. پیش‌تر ها ترجیح می‌دادم خانه‌ای که کیهان و رسالت از ماروزنامه‌نگاران خراب می‌کنند را دوباره بسارم اما زار نزنم و گردن کج نکنم . اما لامذهب‌ها خوب بلدند کجا را بزنند و ما را تا چند روزی آجر و مصالح به دست دنبال این گوشه و آن گوشه آویزان شده و آوار شده بدوانند.

نقد من به این بود که می‌شود از سیاست‌های جنگ‌طلبانه بوش بیزاز بود اما در مقام یک خبرنگار همان تیزی قلم را و تندی زبان را چنان به رخ کشید که بوش نای چشم باز کردن هم نداشته باشد و اصلا کاری به بزم داخلی ایران عزیز هم نداشتم که خزعلی بوسه بر کفش خبرنگار عراقی زد و جنتی فتوای راهپیمایی با لنگه کفش را داد و دیگران نیز در این میدان شوق و شعف کم نگداشتند من فقط نقد کوچکی به کسی که مسوول و منادی گفتگوی تمدن‌ها بود٬ نوشتم تا او دیگر به جای خلق یک ایده ناب٬ گوجه و کفش پرتاب کردن را نشانه نخواند. اما هم کیهان جوش آورد و هم برادران دیگری که در لباس رسمی گوش پیچاندن های غیر رسمی را خوب بلدند. برای همین چند روزی ستون‌های دماسنجم در روزنامه شل شده و دارد روی سرم خراب می شود. باز هم قبول برادر شریعتمداری مسلمان. اصلا من حرفم را پس می‌گیرم و در راستای همان بزمی که ملت و جنتی و مهاجرانی و خزعلی و که و که از پرتاب لنگه کفش خبرنگار عراقی به سمت بوش برپا کرده‌اند٬ کلاه از سر برمی‌دارم تا هم در تاریخ بماند و هم در تاریکخانه ذهن ما که خبرنگاری اگر تاب دروغ گویی‌های یک سیاستمدار را نداشت دیگر معطل قلم و کاغذ بی‌مقدار خویش نماند٬ بی‌تردید و مقتدر٬ کفش‌ها را بکند و صورت مردی  را که صاف در چشم‌های یک ملت گرسنه نگاه می‌کند و دروغ می‌گوید نشانه رود.

من اشتباه کردم اگر نوشتم  باید صبور بود و بر اساس مبانی اخلاق در حرفه و رسالت رسانه‌ای مان عمل کنیم. آخر شما راست می‌گویید. چگونه می‌شود در برابر رییس‌جمهوری که با وقاحت مثال زدنی و پس از اینکه مملکتی را در همین چند سال گذشته ویران کرده است٫ نشست و اجازه داد او با پر رویی مثال زدنی خویش نطق کند و از آبادی و سامان سخن بگوید؟ معلوم است که باید کفش‌ها را به سمت دهان سیاستمداری نشانه رفت که مثل آب خوردن دروغ می‌گوید و فخر دموکراسی نداشته را می‌فروشد. معلوم است که باید لباس خبرنگاری از تن در آورد و با کفش٬ پای چشم‌های سیاستمداری را که در دوران سیاست ورزی او پای چشم‌های زنان و جوانان بسیاری در خیابان‌های شهر کبود شده است را سیاه و کبود کرد. راست می‌گویید شجاعت یعنی اینکه  وقتی ماه به ماه٬ گلوله ها و طناب‌ها و چوبه‌های دار جنازه برادران‌‌مان را در مقابل چشم‌های از حدقه در آمده ما به رقص در می‌آورند٬ آنوقت خبرنگار نگذارد دست‌های آقای رییس هم در آسمان کنفرانس خبری رندانه برقصد و سخن‌فرسایی کند.

من اشتباه کردم که خط بطلان بر عصبانی شدن و خشم به رخ کشیدن اصحاب قلم کشیدم٬همصدا با همه آنانی که تا کنون انتفاضه کفش‌ها را مرحبا گفته‌اند می‌شوم و بر ژست‌های روشنفکر مآبانه‌ای که پیش از این مانع از درک شرایط واقعی می‌شد اینک خط بطلان می‌کشم. حق با شماست. من آن بار هم گفته بودم که احساسات خبرنگار عراقی که هر روز خون عزیزانش را در کف خیابان‌های شهرش می‌دید قابل ستایش است و اینبار نیز تاکید می‌کنم خشم او نیز باید مشق هر روزه  شود تا اگر رییس‌جمهوری پای تریبون ایستاد و دهان برای دروغ گشود٬ یادش باشد کفش‌هایی با تمام انزجار در انتظار دهان نیمه باز اوست.

این همه دلایل‌ام برای تغییر عقیده و قرار گرفتن در اردوگاه آنان که موافق پرتاب کفش به صورت رییس‌جمهور هستند٬ نیست اما شاید روزنه‌ای‌ بگشاید تا کیهان و برادران‌مان دست از سرم بردارند و بگذارند با همین شجاعت نداشته خویش کماکان اهل خانه باقی بمانم. باشد این هم تکذیبیه. کارمند هیچ نشریه‌ای جز اعتماد ملی نیستم .من برای هیچ سایت ضد‌انقلابی مطلب نمی نویسم اما خودم اعتراف می‌کنم که  ضد انقلاب هستم. یعنی در هیچ شرایطی از من توقع رفتار انقلابی  نداشته باشید. محال است حتی اگر در چشم‌های من نگاه کنید و مثل آب خوردن دروغ به ناف این بیچاره ببندید و به سازمان سیا و نهادهای اطلاعاتی و امنیتی و سازمان‌های جاسوسی وصلم کنید و به مفاسد اخلاقی و دزدی  و چه و چه متهمم  کنید جز قلم٫ دست به سمت لنگه‌ای از کفش‌هایم ببرم. اگر در قاموس شما این رفتار‌های “انقلابی” ٫ شجاعت است٫ من یک ضد انقلاب بزدل هستم که در تمام این سالها جرات کفش پرتاب کردن به سمت هیچ دروغ‌گویی را نداشته‌ام.

۰۴ دی ۸۷ | گاه نویس | ۶۸ نظر

RSS دماسنج

گاه نویس

  • داریم خفه می‌شویم از این همه آزادی بیان
  • آقای خاتمی! شاه هم صدای مردم را شنیده بود
  • آقای شریعتمداری من یک ضد انقلاب بزدل هستم

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

دی ۱۳۸۷
د س چ پ ج ش ی
« آذر   بهمن »
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License