• خانه
  • تماس

مادر سهراب، ندا، مسعود…. وقتی مادران داغدار سکوت می شکنند

صدای هراس مادران عزاداری که دلبندانشان را در روزهای اعتراض از دست داده بودند می شنیدم. اما وقتی مادر سهراب ضجه زد و قهرمانانه بر مزار سهراب ایستاد و قاتلین را تهدید کرد هراس از دل مادر ندا و مادران داغدار دیگر رفت و مادران یکی یکی سکوت می شکنند. به همان اندازه که در انعکاس صدای موسوی، کروبی و دیگر رهبران گروههای معترض به انتخابات، احساس مسولیت می کنیم در بازتاب ، ترجمه ، انتشار و انعکاس صدای مادران شهید داده این روزهای ایران نیز احساس مسولیت کنیم که این روزها رهبر همین مادران اند که صدای مادرانه و دردمند همین مادران برای بیدار کردن مادران دیگری که بی تفاون نشسته و یا به دوبت دروغ اندک اعتمادی دارند هنوز، رسا تر از صدای همه مردان سیاست است. رهبر جنبشی که در ایران شکل گرفته همین مردم اند. صدای مردم شاید برای بیداری مردمی دیگر رساتر از صدای هر سیاستمداری باشد. هر یک از ما به اندازه یک رسانه باید در انعکاس صدای آنها در هر جای دنیا قدم برداریم و.
بخوانید تکه هایی از واگویه های مادران را.
«مادران سبز مادران سرخ» :

مادر ندا

به گزارش خبرنگار نوروز، پسر عموی ندا آقا سلطان به همراه همسرش در روز عید مبعث به دیدن خانواده سهراب اعرابی رفتند. آنها اعلام کردند که قرار است روز پنج شنبه، هشتم مرداد به مناسبت چهلم ندا بر سر مزار او حاضر شوند. خانواده ندا گفتند که برای این مراسم اعلام عمومی نخواهند داشت، اما از حضور مردم استقبال میکنند. این مراسم با مراسم برخی دیگر از کشته شدگان وقایع اخیر که چهلمین روز شهادت آنها منتهی به هفته اول مرداد ماه خواهد بود در یک روز برگزار میشود. پیشبینی میشود به همین مناسبت جمعیت قابل ملاحظه ای در قطعه ۲۵۷ گرد هم آیند. خانواده آقا سلطان پس از پایان مراسم در بهشت زهرا پذیرای دوستداران ندا در منزل خود خواهند بود. ساعت دقیق مراسم چهلم ندا از سوی خانواده آقاسلطان اعلام نشد. پسرعموی ندا در این دیدار از فشارهایی که پس از شهادت ندا بر خانواده او وارد شده سخن گفت. به گفته وی در روز مراسم خاکسپاری ندا آقاسلطان، ماموران امنیتی پیش از خانواده ندا در بهشت زهرا حضور داشته و پس از پایان مراسم اجازه ندادند خانواده ندا حتی برای مدت کوتاهی بر سر مزار او حضور یابند. آنها به مادر ندا که در سر مزار دخترش گریه میکرده، گفتند که ” فاتحهات را که خوانده ای، بلند شو برو ” !. با این حال خانواده ندا به مادر سهراب گفتند که دیگر حاضر نیستند ” باب میل آنها ” رفتار کنند.
به گفته پسرعموی ندا، اغلب دوستان ندا نیز مورد بازجویی قرار گرفتهاند.

مادر مسعود

پسرم خیلی به زندگی امیدوار شده بود ، هیچ وقت مسعود را تا این اندازه شاداب ندیده بودم . مسعود پسرآرام و صبوری بود بیشتر اهل هنر بود تا سیاست ولی نمی دانم چرا در این دوره انتخابات اینقدر دگرگون شده بود .

این جملات را خانم فاطمه محسنی مادر مسعود هاشم زاده که در راهپیمایی مسالمت آمیز شنبه۳۰خرداد در خیابان آزادی تقاطع شادمان به ضرب گلوله نامردان از پای در آمده است چندین بار با آهی طولانی در بین صحبت هایش تکرار می کند.

مادر ۴۸ ساله ای که پسربزرگ اش را از دست داده و بعد از یک ماه از شوک بیرون آمده و می خواهد حرف بزند ، فریاد بزند و از ظلمی که بر خود و خانواده اش رفته سخن بگوید .

می دانم یادآوری روزهای گذشته خیلی سخت است ، هر طوری که مایلید برایمان تعریف کنید که چه بر سر فرزندتان آوردند .

نه ، اول خیلی ترسیده بودم و حرف نمی زدم چون پسر دیگرم میلاد و دوست اش را هم دستگیر کرده بودند و ما را خیلی تحت فشار قرار داد بودند که حتی سر مزار پسرم بلند گریه نکنیم ولی حالا فکر می کنم چرا حرف نزنم چرا از پسرم نگویم .

من رشت بودم که این اتفاق افتاد . مسعود به پدرش گفته بود می روم منزل دوستم ، شاید برای اینکه پدرش نگران نشود ، میلاد پسر دیگرم تصادفا می بیند که یک نفر تیر خورده و روی دست مردم است از ساعت اش می شناسد که مسعود است و همرا مردم مسعود را می برند به اولین درمانگاه و همانجا تمام می کند .من رشت بودم رفته بودم منزل پسر دیگرم که به ما تلفن زدند که مسعود دستگیر شده ، همان موقع قلبم فرو ریخت ، گفتند بیایید تهران . ما خواستیم حرکت کنیم دوباره تلفن زدند که نیایید مجروح شده ما می آییم .

دلم گواهی بد داد دیدم فامیل ها آمدند و خانه پر شد .

پسرم میلاد بعد از اینکه برادرش تمام می کند به پدرش خبر می دهد و مسعود را با هزار مکافات با ماشین شخصی به روستای ولی آباد روستای خودمان در خشکبیجارمی آورند چون نمی خواهند مسعود به دست مامورین بیافتد .

ما هم رفتیم ولی آباد نزدیک صبح شده بود در روستای ما درمسجد غسالخانه هست و همان جا غسل می دهند برادرش گفت خودم غسل اش می کنم که مامورین ریختند و گفتند باید جسد را به پزشک قانونی ببریم و میلاد و راننده را هم دستگیر کردند و به رشت بردند در حالی که پزشک درمانگاه گواهی فوت صادر کرده بوده و مدتی هم منتظر آمبولانس مانده بودند اما چون تهران حالت عادی نداشت تصمیم گرفتند با ماشین یکی از دوستان در واقع جسم بیجان برادر را حفظ کنند .

مردم اعتراض نکردند ؟

چرا همه فامیل اعتراض داشتند ولی چون دو نفر را دستگیر کرده بودند نگران بودند که بلایی سر این دو نفر بیاورند . من هم حاضر نشدم در روستا بمانم و همراه بقیه به رشت رفتیم ، تا ساعت ۱ بعدازظهر مقابل پزشک قانونی ایستادیم تا بالاخره مسعود را تحویل ما دادند . برگشتیم روستا ، مسعود آنجا را خیلی دوست داشت ، سعی کردیم نزدیک دریا

که مادر بزرگش هم آنجا دفن شده بود به خاک بسپاریم اش که باز بنا به دلایلی نشد ، بالاخره مراسم خاکسپاری تمام شد و شما تصور کنید من چه حالی داشتم خدا نصیب دشمن نکند یک پسرم را از دست داده ام پسر دیگرم با دوستش که لطف کرده و تا ولی آباد در آن شرایط سخت رانندگی کرده بازداشت شده اند و در انفرادی نگهشان داشته اند و ماموران امنیتی هم مرتب ما را تهدید می کنند که حداکثر سر مزار باید ۵ نفر باشند و با صدای بلند حتی گریه نکنید .

اعلامیه مراسم سوم وهفتم را دم منزل زده اید آیا برگزار شد ؟

خیر . نگذاشتند.تمام اعلامیه ها را از دیوارهای روستا کندند و اجازه ندادند مراسمی برگزار کنیم و هر روز هم می گفتند به تهران برگردید نتوانستم حتی راحت سر خاک بچه ام گریه کنم . جواب خدا را چه خواهند داد . دلم از این می سوزد که پسرم خیلی مظلوم رفت حتی یک مراسم هم نداشتیم . البته وقتی آمدیم تهران مردم خیلی لطف کردند هر کسی فهمید آمد دیدن ما . حتی آقای موسوی . کاش خود مسعود می دید خیلی به آقای موسوی علاقه داشت . جمعه روز رای گیری با چه ذوقی من و پدرش را برد و ساعت ها هم در صف ایستادیم و خودش برگه رای را نوشت و خوشحال برگشتیم و رفتیم پارک چیتگر وقتی عصر از پارک برگشتیم رفت محل رای گیری دید تعطیل شده ، برگه نداشتند یا تمدید نشده بود خلاصه خیلی کلافه به خانه برگشت که خیلی ها نتوانستند رای بدهند .

از مسعود برایمان بگویید تا بیشتر با این عزیز که فقط جسم اش از بین رفته آشنا شویم .

نمی دانید چه موجودی بود ، آرام ، صبور و مودب . هیچ وقت کسی را ناراحت نمی کرد . همیشه سرگرم کاری بود وقتی از سر کار می آمد در اتاقش یا مشغول کتاب خواندن بود یا موسیقی کار می کرد یا فیلم می دید . دوست دارم اتاقش را ببینید صدها فیلم دارد ، فیلم های خوب . به فیلم های سینمایی خیلی علاقه مند بود . هر کاری را که شروع می کرد می خواست تا درجه استادی پیش برود . استاد سنتور و ساز دهنی بود . طراحی و نقاشی می کرد ، می خواست مجسمه سازی را هم شروع کند که ……. هر شب باید ساز دهنی می زد و یک فیلم هم می دید خیلی از وقت اش خوب استفاده می کرد .۲۷ ساله بود ولی شاید به اندازه دو برابر سن اش تلاش کرده بود .

بعد از نتایج انتخابات چه حالی داشت ؟

خیلی ناراحت بود . خوب همه می فهمند که حق کشی شده . یک شب داشتم نماز می خواندم بعد از نماز دعا می کردم و با خدای خودم راز و نیاز می کردم و گریه می کردم ، بعد از نماز آمد و پرسید که مادر چرا گریه می کنی ؟ گفتم از خدا می خواهم که کمک کند مردم موفق بشوند و به حق شان برسند ، خیلی ناراحت بود و روزهای آخر در خود فرو می رفت و بیشتر فکر می کرد و کمتر حرف می زد .

مادر سهراب:

روزآن لاین : از حال و روز خودتان بگویید. از فضای خانه.

ما نسبت به دو سه روز اول خیلی آرام تر شده ایم. مردم همین طور می روند و می آیند. آن روزها که می رفتم و می آمدم، تمام شده. الان اما احساس می کنم سهراب دیگر مال من نیست. مردم این را می گویند. می گویند سهراب مال شما نیست دیگر؛ مال ماست. شما تنها او را از دست نداده اید. این بچه مال ما بوده، ما او را از دست داده ایم.

شنیدیم شمع روشن کرده اند تا دم در خانه تان.

بله در همین شهرک، تا دم در خانه شمع گذاشته بودند. همه با چشمان گریان می آیند و می روند. بیرون هستند. دیشب دیگربه آنها گفتم بروید، برایتان دردسر نشود. من ناراحت می شوم. ولی تا من آمدم بالا دوباره شعار دادند و صحبت کردند و نشستند و شمع روشن کردند و ادامه دادند.

آقای موسوی و خانم رهنورد هم امروز آمدند پیش تان.

بله امروز آمدند. صحبت کردیم.

چه گفتند؟

با ما ابراز همدردی کردند و گفتند سهراب فقط بچه شما نبوده، بچه ایران بوده. گفتند ما نمی گذاریم خون او پایمال بشود؛من هم گفتم: خودم هم نمی گذارم خون بچه ام پایمال بشود. ایشان گفتند نه فقط خون بچه شما، که خون بچه های دیگر را هم نمی گذاریم پایمال شود.

خانم رهنورد چه گفتند؟

ایشان هم درباره همه این بچه ها صحبت کردند و گفتند این نشان دهنده سطح فکر بچه های جامعه ماست. حالا سرفرصت حرف هایشان را می نویسم.

این چند روزماموران مزاحم شما نشده اند؟ نگفته اند چرا می روند، چرا می آیند…

نه؛ نه. حالا نمی دانم علتش چیست. شاید به قول معروف روش شان عوض شده؛ نمی دان. ولی کاری نداشتند.

شما داستان سهراب تان را دنبال می کنید؟

بله؛ معلوم است. برای اینکه بچه من برای من خیلی ارزش داشته. شاید برای آنها ارزش نداشته باشد، ولی برای من خیلی ارزش داشته.

آخر این بچه کاری هم نکرده؛ یک روبان سبز به دستش بسته و سراغ رایش را گرفته است.

دقیقا. من هم همین را گفتم. گفتم بچه من فقط برای اعتراض به اینکه رایش را نخوانده اند، بیرون رفته بود. نه اسلحه ای داشته، نه صدای اعتراضش وحشتناک بوده که آنها بخواهند با او چنین بکنند. بچه من خیلی ارزش داشت؛ او سرمایه این مملکت بود.

شنیدم خود را برای کنکورآماده کرده بود.

بله؛ او چون پدرش فوت کرده بود، دو سه سال سختی داشت و نتوانست خوب درس بخواند. ولی این بار خیلی خوب درس خوانده بود. زحمت کشیده بود و امید هم داشت که قبول بشود.

در این مدت روزهای سختی را گذراندید؛ نیست؟

بله؛ه مه می دانند. همه در این چند روز مرا دیدند و می شناسند. چه اداره جات؛چه مردم. همه آنها دیدند که من چه کشیدم. دلم از این می سوزد که من امید داشتم و آنها مرا ناامید کردند.

سهراب، چه جور بچه ای بود؟

به آقای موسوی هم گفتم اگر از او تعریف کنم می شوم حکایت سوسکی که وقتی بچه اش از دیوار بالا می رود می گوید قربان دست و پای بلوریت بروم. ولی سهراب واقعا بچه بسیار خوبی بود. صبور. ساکت. آرام. منطقی و بافکر بود. قبل از انتخابات خیلی تلاش کرد بقیه را متقاعد کند که رای بدهند؛ چون سرنوشت مردم ما با رای تعیین می شود. ولی متاسفانه وقتی مردم رای دادند و این بلا سرما آمد، خیلی ناراحت شد. یعنی احساس می کرد توهین عظیمی به مردم شده. به خودش توهین شده. می گفت: به من توهین شده، نمی توانم این توهین را تحمل بکنم. این کوچکترین کاری بود که ما می توانستیم برای کشورمان انجام بدهیم؛ برای خودمان انجام بدهیم. چرا این طوری شد؟ چرا باید این جوری بشود. سهراب خیلی به این مسئله حساس بود. قبلش هم که خیلی کمک بود در خانه. بخصوص که پدرش دو سال مریض و در خانه بود. همه می دانند که سهراب در آن مدت چه کمکی بود برای من. مثلا شب می دید من خسته ام، می گفت مامان تو برو بخواب من بیدارم. یا روز که از مدرسه می آمد می گفت: مامان من آمدم، بقیه کارها را بگذار من انجام می دهم. یا وقتی دنبال کارهای اداری می رفتم، او در خانه مواظب پدرش بود. من ۴ پسر دارم، همه آنها را دوست دارم؛ ولی سهراب بچه فوق العاده ای بود. همه بچه هایم خوب هستند. ولی برادرهایش هم می گویند سهراب خیلی زحمتکش بود.

و این سهراب هم بس که خوب بود به سهراب تاریخ پیوست.

اتفاقا مردم هم به من همین را می گویند. می گویند اسم سهراب دوباره در تاریخ نوشته خواهد شد. سهراب در شاهنامه فردوسی، پیام آور خوبی بود، این سهراب هم همین طور بود. همین طور شد. با این حال من خوشحالم که بچه ام در راهی رفت که راه نادرستی نبود. اگر معتاد بود، اگر خلافکاربود اتفاقی برایش می افتاد، نمی توانستم سرم را جلوی مردم بلند کنم. ولی الان با افتخار می گویم بچه ام در راه نیت پاکش، در راه اعتقادی که داشته رفته. با اینکه برایم خیلی سخت است که سهرابم رفته، اما خوشحالم که با حرف و حرکات بچه هایی مثل سهراب، مردم تکان شدیدی خوردند و متوجه شدند که بچه ها دارند بیگناه کشته می شوند.

۳۰ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۱۹ نظر

برگزاری نماز وحشت بر بزرگان نظام واجب شد

این روزها جمعه ها برای ایران سرنوشت ساز شده است . جمعه ای که انتخابات مورد تایید قرار گرفت و فردایش خون به پا شد.  جمعه ای که نه تنها انتخابات بلکه جمهوریت نظام هم مخدوش اعلام شد.  در جمعه ۲۶ تیرماه هاشمی هیچ نکرده باشد چین های صورت  همراهان دیروزش  را پای رادیو جمع  کرد .  تصویر گری صورت مچاله رفیق روزهای انقلاب او  از تصور هیچ کس دور نیست . کسی که در قاموس او آنان که کشته شدند و آنان که گوشه اوین نشسته اند «دشمن » تعریف می شود امروز پای صحبت رفیق روزهای انقلابش نشست و برخود لرزید. از رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام توقع انقلاب و استعفا و به میان ملت آمدن و سبز بر پیشانی بستن نمی توان داشت همین اندازه که برای اولین بار مصلحت نظام را در منفعت یاران خویش ندید و در مقابل آنان که همیشه معترضان را پادوهای انگلیس و آمریکا می نامند قد علم کرد و گفت و اینها که کشتید، فرزندان همین ملت هستند، به گمانم کم نبود.
هاشمی را در تمام این سالها کسی در یک قامت ندید. از هاشمی چند چهره در چند برهه می شناسیم؟ او که خود داعیه مادری نظام دارد و همیشه به میخ و نعل زدن اش دلی از همه خون کرده است این بار از تریبون رسمی نماز جمعه هاشمی دیگری از خود نشان داد و گفت این خون های ریخته شده تنها یک مسول دارد و او کسی جز حاکمیت نیست که به جای متقاعد کردن ملت به ساکت کردن آنها می اندیشد.
نسل من از هاشمی فراتر از این می خواست ؟ به نظر می رسد همه کسانی که جمعه متفاوتی را در برابر تمامی جمعه های  نظام جهوری اسلامی آفریدند نیز انتظار شاهکار از هاشمی نداشتند. در نماز جمعه اول کسی گریه کرد و در نماز جمعه اینبار اگر چه بغض هاشمی نشکست اما ابهت حاکمانی که فخر مهرورزی خود در عرصه های بین المللی می فروختند شکست . معترضان همه پای سجاده نمازگزاران هرجمعه تهران ایستاندند و با زبان فارسی و نه تنها عربی  با خدا حرف زدند و برای برادران و خواهرانی که در قاموس این نمازگزاران، ریختن خونشان واجب است فریاد زدند.  نمازگزارانی که با دعوت حاکمیت و با خدمات دولتی و تداراکات سیستم و اتوبوس ها و تجهیزات اساسی به نماز می آمدند امروز دیدند که مردم دیگری نیز در همین حوالی نزدیک هستند که پایش برسد پای پیاده تا پای سجاده آنها می آیند . صورت به صورت، سینه به سینه، شانه به شانه.

به گمانم نماز وحشت بر همه  آن نمازگزاران حکومتی واجب شده است وقتی بزرگانشان چنان هراس کردند که از چند روز پیش در رسانه های تحت نظارت هشدار و انذار دادند، باید دید حکم آنان که پای رادیو لرزیده اند و حکم آنان که  پیش از برگزاری نماز اعتراض، وحشت ( منظور همان نماز آیات است) کرده و از شهر گریخته اند در اسلام  چگونه تعریف شده  است؟  مگر نه این است که اگر هر مسلمانی با زلزله یا طوفان هراسی در دلش افتاد نماز وحشت برایش واجب می شود؟ جمعه،  زمین مشروعیت نظامی که جمهوریت اش توسط یکی از بنیانگزاران اصلی آن زیر سوال رفته، لرزید. جمعه، طوفان عظیمی در سرزمین تکصدایی نمازگزاران حکومتی به پاشد و کسی  از جنس خودشان گفت «مردم» کشته شدند نه «دشمن». کسی که سی سال صاحب این کشور است و هنوز در صدر نشسته است گفت که حتی رهبر را هم همین مردمی که کشته می شوند باید تعیین کنند. کسی که این روزها شعارهای مرگ بر دیکتاتور مردم را هم می شنود از تریبون رسمی جمهوری اسلامی یاد آور می شود : همین مردم شاه را سرنگون کردند.

جمعه بیست و شش تیرماه نمازی متفاوت برگزار شد که در آن کروبی را می زنند، به هاشمی فحاشی می کنند و برای یاران موسوی گاز اشک آور پرتاب می کنند این هم خود گواه این است که یاران دیروز تقسیم شده اند میان مردم و قدرت. جمعی بوسه بر دست قدرت می زنند و جمعی دیگر در میان ملت کتک می خورند . با این همه اما کاملا هویداست آنکه بیش از همه وحشت می کند حمله می برد و آنان که وحشتی ندارند صادق و صبور به میدان نماز هم آمده اند.
به گمانم در اولین فرصت باید نماز وحشت به امامت او که بیش از همه تن اش در برابر سخنان رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام لرزیده است  در تهران برگزار شود. باید دید جمعه در راه جمعه جمجمه شکسته چه کسانی است و چه کسی پاسخ هاشمی را می دهد.

۲۶ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۳۷ نظر

از اوباما چه سوالی دارید؟

در روزهای قبل از انتخابات هنوز در ایران بودم که از طرف کاخ سفید دعوت شده بودم تا در کنفرانس اوباما در قاهره شرکت کنم اما پاسپورتم در محاصره ماموران دولت احمدی نژاد بود و هیچ کاری نمی توانستم بکنم. این روزها از ایران به مقصد ینگه دنیا خارج شده ام. با مشقت. ابتدا پاسپورتم توسط اداره گذرنامه نهاد ریاست جمهوری توقیف شد بعد با لبخندی مشابه لبخندهای آقای احمدی نژاد  از سوی برادران بازجو آزاد شد.

آمریکا در ایران سفارت ندارد . باید از ایران خارج می شدم و در کشوری دیگر تصمیمم برای سفر به واشنگتن را عملی می ساختم. باز هم با مشقت ویزایم به آمریکا بعد از نامه ای که به پرزیدنت اوباما نوشتم درست شد اما برنامه مصاحبه هایم با مقامات کاخ سفید هنوز نه. در عجبم مقامات دولت ایران برای خبرنگاران آمریکایی فرش قرمز پهن می کننداما ما در لباس خبرنگار ایرانی در بلاد غرب چقدر رنج می بریم که تازه بعد از سی سال یک روزنامه نگار از روزنامه ایرانی به یک مقام رسمی دولت آمریکا نامه بنویسد و آنگاه سوال ها را بخواهند و بعد تازه مراحل ویزا طی شود  . به گمانم برای نخستین بار ویزای خبرنگاری به یک خبرنگار ایرانی بدهند اما بعد از این آشوب های انتخاباتی در ایران هیچ دیدار خبری تنظیم نشود.

می دانم که هنوز آنقدر حرفه ای بزرگ نشده ام که برای مصاحبه با پرزیدنت آمریکا سماجت کنم اما  نمی خواستم  منتظر اجازه وزارت ارشاد ایران باشم برای دیدار با رییس جمهور آمریکا چون آنها ثابت کردند که حتی بعد از گفتگوی  رسمی با روزنامه نگارانی که عازم آمریکا بودند  باز هم به عهد خود وفادار تماندند و پاسپورت همه آنها را توقیف کردند. برای همین بدون اجازه آنها اقدام کردم تا  شاید قدم کوچکی باشد برای اینکه این مرزهای مصنوعی بشکند اما متاسفانه غیر مستقیم دوباره گرفتار همان مرز شدم . یعنی حالا که تلاش هایم جواب داد و دعوت شده بودم دیگر پاسپورتم در دستم نبود و اوباما را از دست داده بودم.
حالا یک هفته پیش از انتخابات ایران را ترک کردم با هدف آمدن به ینگه دنیا. نامه ام به اوباما حاصل اش  دعوت به واشنگتن شد با یک کارت خبرنگاری و من برای هنوز  نا امید نیستم  تا اگر قرار است او و کلینتون یا هر مقام دیگری در کاخ سفید  هیچ مصاحبه ای به یک روزنامه نگاری که از ایران آمده است  ندهند این” نه ” را هم از نزدیک بشنوم. اساسا کار جماعت ما شنیدن همین ” نه : های مکرر است که  از قضا در خانه خودمان هم بسیار شنیده ایم و دیگر پوستمان کلفت شده است.
مگر نه اینکه وقتی احمدی نژاد درخواست مناظره بدون سانسور با بوش کرد نامه درخواستم برای یک  مصاحبه بدون سانسور با یک خبرنگار داخلی هم با نه ایشان مواجه شد و من دست از پا درازتر پشت در ماندم. مگر نه اینکه همین ماجرا ی مقاله آواز دلفین هایم باعث شد که وعده کلهر و جوانفکر مشاوران ایشان برای برنامه مصاحبه با احمدی نژاد نقش روی آب شود و باز پشت در حضرت ایشان بمانم؟ حتما آقای کلهر یادش هست که پیشنهاد داده بود در مصاحبه ام با احمدی نژاد آنها هم دوربین بگذارند و برای پخش آن کمک کنند اما مقاله آواز دلفین ها چنان آنها را عصبانی کرد که همه چیز به هم خورد.
تازه یادم هست یک روز درخواست دیدار با آقای خاتمی را تلفنی به اطلاع دفتر ایشان می رساندم. .  مسول دفتر ایشان گوشی را برداشت ، گفتم: ” مثل اینکه آقای خاتمی می خواهد مرا ببیند و احتمال می دهم کاری با من داشته باشد، لطفا به ایشان بگویید من تماس گرفته ام”. دوستی که کنارم نشسته بود ، پرسید: واقعا آقای خاتمی می خواهد تو را ببیند؟ گفتم نه .
دوستم که از قضا خبرنگار هم هست نگران جایگاه و وجاهت  خبرنگاری شد و گفت : خب اینطوری که خیلی بد می شود یعنی وقتی ایشان پیغام شما را به خاتمی برساند، آنوقت کنف یا به عبارتی خیط می شوی.
به گمان من این پیغام دو حالت داشت. یا  خاتمی می شنید و برایش جالب بود ببیند این کدام خبرنگار است که با اعتماد به نفس می گوید رییس جمهور  می خواهد مرا ببیند که آنوقت شاید دلش رضا می داد  و وعده دیداری تنظیم می کرد که در این صورت مقصود حاصل می شد. یا  به تعبیر دوستم مرا  سنگ روی یخ می کرد و من هم در آن صورت چیزی را از دست نمی دادم.. روزهای پرترافیک آقای رییس جمهور بود و در میان آن همه درخواست این درخواست عجیب ما هم فراموش می شد.
امسال در حاشیه مراسم میرحسین به آقای خاتمی گفتم ممکن هست به دفترتان بفرمایید وقتی را تنظیم کند برای دیدار، گفتند: شما خودت بلدی چگونه از دفتر وقت بگیری… اما  مدت هاست که فکر می کنم پشت درهای بزرگی جا مانده ام و دیگر بلد نیستم چگونه بشکنم این قفل های کذایی را. از جمله  همین درخواست های مکرر دیدار با رییس دولت نهم ایران بود و اخیرا هم همین ماجرای سفر به آمریکا.
به گمانم اگر هر روزنامه نگاری از ایران تلاش کند، این یک قدم مثبت است و نباید دست روی دست گذاشت و منتظر بود تا آقایان دعوت نامه بفرستند یا اینکه برادران خودمان در داخل فتوای خروج صادر کنند. این وظیفه ما روزنامه نگاران است که برای پرسشگری هر دری را بزنیم. شان ما بی شک از شان رییس جمهور در یک کشور بالاتر نیست که اگر نه شنیدیم و نامه هایمان بی پاسح ماند احساس شکست کنیم و زانوی غم به بغل بگیریم اما در حرفه خودمان حداقل یک گام برای شکستن یک حصار برداشته ایم. نه آنکه تعبیر دوستم هم غلط باشد. یعنی احساس سنگ روی یح شدن هم هست اما این را به سکون و سکوت و هیچ کاری نکردن هم ترجیح باید داد.
با این اعتقاد چمدانم را بر داشتم و به  آمریکایی که سی سال به ما یاد دادند تا با مشت های گره کرده مرگ حواله شان کنیم و پرچم  هایشان را در راه پیمایی های مکرر  به آتش بکشیم  آمده ام . الان در واشنگتن هستم با ویزای خبرنگاری. دوباره دارم سوالات جدیدم را برای اوباما می فرستم. سنگ روی یخ شدن هم بخشی از کار ماست  و حداقل اش این است که این سوال ها به دست آنان که باید می رسد . اگر ایده ای و راهکاری داشتید یا سوالی که بشود به نامه اضافه کرد قدردان نظرهای ناب تان می شوم.

۲۴ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۶۶ نظر

در باب رجز خوانی اخیر کیهان؛ دولت دوستان به خدا هم مشکوک هستند

این روزها هنوز مسافر ینگه دنیا هستم. مسافرانی را اینجا می بینم که هرچقدر تا بناگوش بخندند من باور نمی کنم.  رانده شدگان از خانه را می گویم . همان ها که دنیایی از اندیشه های بکر اند اما ترک خانه کرده اند. همان هایی که حاکمیت همه زندگی شخصی و سیاسی شان را از آنها گرفته است و ناگزیر به کوچ شان کرده است. اگرچه ایرانیان مهاجر در آمریکا خوش درخشیده اند اما باور نمی کنم که دل شان به درخشیدن دور از خانه رضا است.  از سوی دیگر باور نمی کنم  وقاحت مردان یک سرزمین مدعی مسلمانی را که همه مخالفانش را یا از خانه می راند یا اینکه مثل همین روزهایی که گذشت به مرگ محکوم می کنند و بعد می نشینند بالای سر جنازه یک  زن مسلمان مصری  که در آلمان کشته شد، های و هوار راه می اندازند.

من هم دلم از مرگ یک انسان می گیرد اما نمی توانم باور کنم  کسانی بیش از دهها انسان را ظرف چند روز کوتاه در همین روزها بکشند بعد بدون هیچ شرمی درست عین کولیان که پول می گیرند و گریه می کنند جیغ جیغ راه بیاندازند  و برای تحریم آلمان هم فتوی صادر کنند. یک بار پیش از این هم گفته بودم که اگر همین فردا یک نفر از آمریکا، انگلیس، آلمان یا یکی دیگر از کشورهای غربی به ایران پناهنده شود برایش چنان فرش قرمزی پهن می کنند و مشعوف می شوند که کسی جلودارشان نخواهد بود. اصلا به گمانم اگر چنین اتفاقی رخ دهد خود احمدی نژاد  شبها آستین بالا می زند و از باغچه خانه سبزی و تربچه هم برای پناهنده غربی  سرو می کند  اما پای اهالی خانه خودمان که می رسد کسی کک اش هم نمی گزد و  هر بار هم   لقب می دهند «اصلاح طلبان فراری» بی آنکه توضیح دهند چه افتخاری برای ایران اسلامی شان دارد که این همه اصلاح گرایان و دانشجویان و نخبه گان و شهروندان معمولی از آن فراری شده باشند.

در همین آمریکا حداقل بیش از تعداد انگشتان دست  نمایندگان سابق مجلس شورای اسلامی ایران مشغول تحصیل و طبابت و تدریس هستند ، از فرزندان مقامات جمهوری اسلامی نیز بسیار می بینی کسانی را که  ماندن در دل آمریکای «جهان خوار» را به ماندن در ایران اسلامی ترجیح داده اند. بیش از دهها روزنامه نگار ایرانی مشغول کار خبری هستند و هزاران فعال سیاسی و شهروندان معمولی نیز جان از خانه به در برده اند و به غربت پناه و قرار یافته اند حال نشان دهید تنها یک فعال و روزنامه نگار یا شهروند غربی را که به ایران پناه آورده باشد. مگر نمی گویید اسلام  مامن انسان های بی پناه است؟ پس چه افتخاری دارد برای شریعتمداری و برادرانش  در دولت دروغ  که هر بار جار می زنند ؛ ایران فراری بسیار دارد. انگار در مغز کوچک این حضرات نمی گنجد که  آبروی خود بر باد می دهند با این جار و جنجال های عبث .

کوچک مغزها در یکی از همین آخرین رجز خوانی هایشان نوشته اند:

عناصر افراطی و نفوذی مدعی اصلاح طلبی پس از فرار به آمریکا، معرکه گیر تجمعات ۲۰-۳۰نفره ضدانقلاب در شهرهای واشنگتن، نیویورک و بوستون شده اند. در تجمعاتی که اخیراً در این شهرها برگزار شد. عناصری نظیر محسن سازگارا، فاطمه حقیقت جو، علی افشاری، علی اکبر موسوی خوئینی،محمد تهوری، احمد باطبی، مسیح علی نژاد و… حضور پیدا می کنند و ضمن معرکه گیری تلاش می کنند تا خود را نزد طرف آمریکایی، فعال و به درد بخور! نشان دهند.

در همین خبر کوتاه واضح است که حضرات چگونه شامه شان در برابر آمار و ارقام و اعدا بیمار است. تجمعات این روزهای آمریکا و انگلیس را که خودم از نزدیک دیده ام و باورم نمی شد که این همه ایرانی در این کشورها زندگی می کنند . آنان که بیست و چهار میلیون رای می سازند دیگر برایشان عدد سازی کاری ندارد. دلشان نخواهد کم می کنند دلشان بخواهد تا سقف بیست و چهار میلیون هم بالا می برند. خبرنگاران رسانه ملی هم که این روزها در کشورهای خارجی مشغول مصرف کردن پول بیت المال برای زن و فرزند خویش هستند و انگار نه انگار که در دنیا خبری هست و تجمعات بزرگی برپا می شود.

روزی که نیک آهنگ کوثر در نیویورک  ضبط اش را گذاشت جلوی صورتم و از اختلاف فکری من و پدرم پرسید گفته بودم که این مصاحبه کار دستم می دهد. در همین چند خطی که کیهان نوشت دقت کنید:

مسیح علی نژاد در گفت وگو با رادیو زمانه تصریح کرد که حتی پدرش هم در ایران به حرف وی اعتنا نمی کند و او را برانداز می داند.این روزنامه نگار زنجیره ای تصریح کرد اگر در ایران مانده بود جزو دستگیرشدگان آشوب ها بود. علی نژاد افزود: اصلاح طلب ها نتوانستند با اقشار پایین و ضعیف تر ارتباط برقرار کنند و از همین ضربه خوردیم

من هم که به رادیو زمانه گفته بودم :  «من از پدرم الان دورم. به خاطر این که نه توی آن کشور اجازهٔ تحصیل داشتم که بمانم وردلش و بتوانم با او حرف بزنم، نه می‌توانستم توی مجلس بروم کار خبری بکنم. از همان موقع که ماشین‌ام را زدند لت‌وپار کردند، پدرم خودش نگران شده بود. در واقع من اصلا جایی حتا ندارم که توی خانهٔ خودم بمانم. اطلاعاتی که پدرم از من هم می‌تواند بگیرد، چه بسا باید از همان فیلترهای صدا و سیما و احمدی‌نژاد رد بشود.»

دقیقا همان که گفتم شد. یعنی برای پدر من و امثال او  که دسترسی به اینترنت و ماهواره  ندارند و از سویی  تنها مرجع اخبار همین کیهان قصه ساز و رسانه ملی دروغ پرداز است خبرهای مربوط به خود من هم از فیلتر این حضرات می گذرد.

برخی  از روزنامه نگاران ایرانی که این روزها اینجا می بینمشان در نقد دولت آمریکا بسیار  قلم زده اند اما تا کنون پیش نیامده کسی  از مقامات اینجا به آنها پیام دهد که اساسا شما در این کشور چه کاره هستید که دولت آمریکا را نقد می کنید اما خدا نکند یک روزنامه نگار ایرانی در  خود ایران دولت  ایران را نقد کند آنگاه دولت دوستان خدا را هم به زمین می آورند و دستبند به دستش می زنند تا مبادا دستش با روزنامه نگاران منتقد در یک کاسه باشد . آخر این جماعت مشکوک و متوهم به خودشان هم شک دارند تا چه رسد به ما و خدا. جل الخالق.

پی نوشت:
خبرنگار پارلمانی کیهان که سابقا با هم در مجلس ششم همکار بودیم و ایشان به خون ما تشنه، به برکت دولت محمود شده اند مدیرعامل خبرگزاری ایرنا حالا بخوانید ببینید خانواده بزرگ شریعتمداری در رسانه دولت چه جشنی گرفته از اختلافات من و آقاجانم و چه گزینش مضحکی انجام داده از مصاحبه ام با نیک آهنگ در رادیو زمانه:

پدرم مرا برانداز می داند

پی نوشت ۲

خبرگزاری دولت پس از انتشار خبر تازه فهمید که چه کار احمقانه ای است نوشتن در مورد اختلاف فکری ساده یک خبرنگار با پدرش بر این اساس خبر را از خروجی حذف کرد اما کمی دیر بود سایت های دیگر به آن لینک داده بودند. لینک ها همه را در زیر میآورم تا ببینید کیهان و دولت  برای اختلاف خانوادگی من و پدرم جشن می گیرند و خبر ویژه می نویسند و تمام همفکرانشان هم برایشان دست می زنند و لینک می دهند از طرفی تقلب بزرگ انتخاباتی که در آن جوی خون راه افتاده را یک دعوای کوچک خانوادگی می خوانند و در موردش لال شده اند:

باشگاه خبرنگاران

فردا نیوز

آزمان دیلی

پایگاه خبری تحلیلی سحر

رسا نیوز

نیوز پرس

بازیاب

نهال نیوز

۲۱ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۲۸ نظر

نامه به کودکی که بازجوها خبر حضورش را دادند; به به یاد زن باردار در بند

لابلای نامه ها و نوشته های نه چندان قدیمی یافتمش. آن موقع ها که از انتشارش خجالت می کشیدم.  به یاد مهسا امرآبادی زن باردار در بند و کودکش.

همه مادرها نه ماه انتظار می کشند تا کودکی از بطن شان بیرون بیاید و متن زندگی شان گرمی نابی بیابد من ولی شش ماه انتظار کشیدم. سه ماه اولش را اصلا خبر نداشتم که دوگانه شده ام و میهمانی ناخوانده در دل دارم.از من بدت نیاید نازنین آخر خودم هم کودک بودم و مست بازی. چه می فهمیدم اگر سرماه، خون سرخی کشاله زنی را داغ نمی کند این یعنی داغ شدن درونش از نفس های حیات موجودی دیگر. ذوق می کردم که از شر این پدیده پیچیده حیات زنانه چند ماهی رهیده ام و می توانم درخت ها و دیوارها را بی هیچ دردسری سرتاسر بالابروم. حالا پدرت شوخی یا جدی هم می گفت : «هی! تو باید بروی دکتر آخر به گمانم من زندگی را تثبیت کرده ام» می گذاشتم به حساب ادامه همان خاله بازی نازی که شروع کرده بودیم و بالا تا پایین آن زندگی دونفره را معصومانه و شیطنت وار به طعنه و طنز می گرفتیم.

ولی شوخی شوخی همه چیز شمایل جدی گرفت. شوخی های پدرت را باور نمی کردم لگدهای تو را هم باور نمی کردم اما درب آهنین که با لگد باز شد، دانستم بازجو شوخی ندارد. سراغ نداشتم در دنیای کوچکم که زنی خبربارداری اش را زبان یک بازجو باور کند و تا خود صبح زار بزند. آنشب بازجو با لگد آمد اما سبد سیبی هم آورد تا مبادا من و تو از سوء تغذیه تلف شویم و او رسوای جماعت شود.

آخر من برای تو چه باید می گفتم پسرک نازنین؟ خودم هم نمی فهمیدم چرا باید برای چاپ چند شبنامه و نشریه دوصفحه ای زیر زمینی توی یک سلول یک نفره با یک دختر موسیاه دیگر اسیر باشم و پدرت نیز چند سلول آنطرف تر مجبور شود ماجرای “تثبیت زندگی” و توقف قاعدگی و احتمال بارداری زنش را به بازجو بگوید تا از او کمی مهربانی برای من و تو گدایی کند. حتما گردن از مو باریکترش نای سرسنگین اش را نداشت وآن لحظه کج شد کله ای که می خواست جهانی را کله پا کند تا به بازجو بگوید که زن و کودکش نیازمند میوه و محبت اند.

می دانم برایت خنده دار است . بخند نازنینم بخند به ما که هنوز قاعده زنانگی را از لای کتاب علوم تجربی و زیست شناسی سال های دبیرستان بلد نبودیم آنوقت می خواستیم قاعده سیاست برهم ریزیم و زیستی دگرگونه برای بشریت رقم زنیم.

فرمول ساده شکل گیری تو در بطن را جدی نگرفتیم اما فرمول پیچیده سیاست ورزی و ماندگاری جماعتی در متن قدرت را چنان جدی گرفته بودیم که به جای نوزده سالگی کردن و بیست سالگی کردن، صدساگی مشروطه به رخ مردان سیاست می کشیدیم تا در گوشه شهری دور، احساس بطالت خویش به نسیان بسپاریم.

می دانی پسرکم، هر چقدر سر انگشت هم قرض میکردم میرسیدم به اینجا که مهر عاقد بر صفحه شناسنامه خشک نشده تو باید شکل گرفته باشی و مگر می شود شتابی چنین در کتاب قطور ادعای ما معنا داشته باشد؟ اما داشت و من خبر حضور تو در دل و جسم لاغرم را زمانی جدی گرفتم که دیگر سه ماه از جدی گرفتن تو برای نفس کشیدن و لگدزدن و اعلام حضور کردن گذشته بود. خبر که از طریق پدر اما با زبان بازجو رسید به سلول ما، همبندم خوب می فهمید معنی نخواستنم را و هرگز سرزنشم نمی کرد که نقشه قطع کردن شریان های حیات تو از حیات معصومانه ام را در گوشه همان سلول حقیر و دور از چشم بازجوهای کبیر بکشم تا تو نیایی و بازیچه این بازیگران نشوی. هم بندم زن بود و کم سن و سال تر از من اما خوب می فهمید دلیل علمی و طبیعی اصرارم برای تکرر ادرار و التماس من به بازجوها و در نهایت خلاصی یافتن در لیوان پلاستیکی چای را.

لیلی زیباترین همراه روزهای نازیبای زندگی ام بود آنگاه که پشت به دیوار می کرد و باصدای بلند عربده میکشید و لودگی میکرد تا مبادا پیشانی ام خیس شود از عرق شرمی که به گاه پناه آوردن به لیوان پلاستیکی، داغم می کرد. هنوز رویش به دیوار و دهانش تا بناگوش باز بود که من لیوان حاصل خلاص شدن ام را سرزیر سطل زباله گوشه اتاق می کردم تا از بوی تند عذاب آورش خلاصی یابیم.

فکر می کنی اینها قصه چندسال پیش است ؟ نه نازنینم من کودک روزهای انقلابم و اینها همش مال دهه هفتاد است و حتی نه دهه شصت. می بینی عزیزکم چه کولاکی کرده بودیم من و لیلی در اتاقکمان با خام خیالی و خوش خیالی خوشایندی که به زعم خویش میخواستیم بشریت را نجات دهیم؟ حالا بشریت توی آن سلول پرت در یک سطل زباله فلزی با نایلون پلاستیکی سیاهی که از گوشه های دهان گردش آویزان بود، به ما دهن کجی می کرد. بشریت از بوی تند و تهوع آور لیوان پلاستیکی چای گوشه اتاق می خندید.

بشریت به انحنای کمر من که قوز کرده بودم گوشه اتاق و معده زخم شده ام را چارچنگولی چسبیده بودم تا از دهنم بیرون نزند می خندید. به دودل بودن ام از بیرون کشیدن بربری اضافه ای که حالا با بوی تند چای و ادرار در سطل و نایلون سیاه، سمفونی گند و گرسنگی من بود می خندید تا بلاخره لیلی دست به کار میشد و نانی خشک از آن مجموعه خیس و تهوع آور بیرون می کشید و من سق می زدم و او یک دل سیر می خندید و می خنداند. با صدای بلند. آنقدر بلند که نه لگدهای تو را جدی می گرفتیم و نه لگدهای بازجو به در را.

قانون ساده آنجا بود ؛ بازجو سه لگد که به در زد ما هم باید با سه سوت، اول چشمبند را می بستیم بعد چادر گلگلی را سر می کردیم و دست آخر پشت به در می نشستیم . اما نان با طعم تند ادرار را که بالا بزنی پوستت دیگر کلفت می شود و هیچ یک از این کارها را نمی کنی. درست صورت به صورت بازجو میا یستی رو به در بلند بلند می خندی آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندت را پس از آن خنده دراز جدی نمی گیرد به جزمعده خودت که دوباره ویران می کند درونت را. تو هم که مراعات نکن و هی لگد بزن. از وقتی هم که فهمیدی نقشه نیامدنت را با همراهی لیلی کشیده ام، کشدار تر شده بود لگد هایت.

لیلی میگفت: “حتما با این وزن سنگین من که هی روی شکمت بالا و پایین پریده ام دیگر جانی برایش نمانده طفلی.” ولی تو جان داشتی و هی التماس میکردی . من نمی خواستم شکمم بالاتر بیاید از تصور اینکه پستان در دهان کودکی کنم و عین پستانداران شیرده انجام وظیفه کنم، چندشم می شد و مدام سر به دیوار می کوفتم تا زودتر خلاصم کنند تا من خودم را از تو خلاص کنم. میدانی چه سخت است اعتراف بر این بی رحمی؟ از من بدت نیاید . خوب گوش کن نازنین ام.

مهر آزادی را که نشاندند کف دستمان، گمان نکنی که یک راست رفتیم خانه. نه، لیلی پا به پای من آمد تا اول یک راست برویم میوه فروشی نزدیک زندان شهربانی. آخر این هوس کوفتی ام را نمیدانستم چه کنم. دلم شلیل سرخ می خواست . باور می کنی من و لیلی تا همین چند سال پیش هم نمی دانستیم که قصه آن روز ما و شلیل سرخ، همان ماجرای معروف “ویار” زن باردار است؟ می بینی چه ساده بودیم . فکر میکردیم اثر زندان است و لیلی هم با اصرار و تکرار من ویارش گرفته بود و دست بردار نبودیم. چادر گل گلی زیر بغل، بی هیچ کیف و دفتر و دستک اضافه ای، اول تمام میوه فروشی های شهر را رصد کردیم و بعد مطب تمام پزشکهای زنان را. آن روز نه شلیلی پیدا کردیم و نه دلیلی تا دکترها را متقاعد کند که تو نباشی. همه می گفتند؛ «بزرگ است»، «جنین نیست»، «کودک کامل است» و من تمام آن روز و روزهای بعد جواب هر لگد تو را با مشت دادم. از تمام دیوارهای خانه به این امید می پریدم که تکه سرخی از تو از وجودم بیرون بریزد و کشاله ام را خونین کند و من و تو با هم تلف شویم. نباشیم. آخر پدرت هنوز پشت توری های سوراخ ریز زندان بود و من هی زور می زدم انگشتم از این توری به زور بخزد آن طرف توری تا گوشت دستش بخورد به گوشت دستم و یکهو تنم داغ شود و دلم آرام، ولی نمی شد. نقطه کوچکی از انگشتم با فشار زیاد باد میکرد به آن سمت توری و همان حجم کوچک با لمس انگشت های پدرت داغ می شد و دلم تا یک هفته گرم بود. بی پناهی مضحکی بود با آن همه پناهی که فامیل درست می کردند. تا تو بیایی اما پدرت هم از زندان رهید . همه ما را در تعلیق گذاردند تا اگرچه محروم از حقوق اجتماعی اما آزاد در حبسی مدرن پس کوچه های شهر را پرسه زنیم.

پایم به بیمارستان نرسیده، پرسه های بی پروایم کار خودش را کرد و تو بیرون جهیدی . سخت جان شده بودم در نبرد لگدهای تو به تن نازنین و لگدهای بازجو به درب آهنین و بازی مضحک این نه ماه نخواستن و ماندن. کسی که عهد بسته بود پستان در دهان هیچ کودکی نکند و هنوز تن و زنانگی خویش را غریبه می دید، ناگهان شوخی تلخ درد، زهدانش پاره کرد. سنگ اگر به زیر دندانم می شکست آن دم، شگفت زده نمی شدم نازنین ام! آخر درد دریده بود درون و بیرنم را. نمی فهمیدم چرا این همه اصرار داری که استخوانم بشکنی تا استخوان سفت کنی و بیایی. تا بشوی یکی مثل ما که هیچ خیری از حضور در آشفته بازار بیرون ندیده است. دهان تنگ تو بود و دهان گشاد من که انگار به وسعت تمام دره های عالم هم اگر باز می شد باز کم بود برای جیغ زاری که هنوز ردش ماسیده در گلوی زخمم.

درست آن لحضه اصرار و فشار تو، اگر بازجو بالای سرم بود حتما و حکما حقیرترین متهم عالم می شدم. آخر به گمانم بزرگترین لحظه لابه درعمر زنانه همان دم است که یک زن به هرکسی حاضر است رو بزند و عاجزانه التماس کند و آویزان شود تا کسی کاری بکند برایش. و التماس کردم تا کسی کاری بکند برایم. هر کاری که نفسم برگردد. دیگر از دهانی که دردم را داد می زدم، شرمگین نبودم و از دهان دیگرم که انگار شلیلی سرخ در گلوگاهش مانده بود و با همه ضجه و پنجه کشیدنهایم بیرون نمی جهید هم خجالت زده نبودم. بیرون جهیدی و من هنوز هم مثل مار به خود می پیچم از تصور آن دم دشوار و دردمندی که تیغ در دست هیبت سفیدپوش مردی رقصید و رندانه فرود آمد و بی رحمانه برید دریچه تنگ عبورت را تا میان آخرین فریادی که سینه و گلویم را خراشید، تو بیایی و با اولین گریه ات ساز همدردی با درد و فریادهای مادر کوک کنی.

هنوز در فکر این بودم که بازجوها بی رحمانه تر زخم می زنند یا پرستارهای کشیک؟ هنوز در سرم سمفونی ناموزونی از های و هوارهای خودم و بداخلاقی های پرستاران شب بود و گوش هایم سوت می کشید. هنوز تنم مثل گوشت لخمی افتاده بود بالای همان صندلی سختی که دو پای بیجانم را از دو طرف باز نگاه می داشت. برای آنکه باور کنم این تن رهیده از یک نبرد نفس گیر، هنوز جان دارد و جریان، پاهای آویزانم را تکانی می دهم که ناگهان چیزی می سرد کف پایم و کف پایم را نرم قلقلک می دهد. سرم پایین تر از پاهایم است روی این صندلی مضحک جان ندارم که جنب بخورم. هرچه می خواهد باشد. وقتی خوشم می آید دیگر خیالی نیست که چه باشد.اما وسوسه می کشد مرا اگر ندانم چیست که در این سرای پررنج، ناگهان چون پر نرمی بر پوستم کشیده می شود و رامم می کند. باید ببینم و دریابم که چیست. سر به سختی برمی دارم از سطح سخت صندلی و گردن دراز می کنم: دوپای کوچکی که انگار ماهها در آب خیس خورده و حالا چین خورده و سرخ و چلانده شده است، زیر پاهای من می رقصد. تو به پشت خوابیده بودی نازنینم و پاهایت درست زیر پاهایم در هوا معلق بود …خوشم می آمد و می خندیدم. بلند و کشدار. آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندم را پس از آن خنده دراز، جدی نگرفت.

می پرسی پس عهدم چه؟ کدام عهد؟ می خواستم همانند پستانداران شیرده پستان در دهان هیچ کودکی نگذارم؟ هه! بعدها شده بودم مصیبت عظمای فامیل که نمی دانستند در محافل و مهمانی رسمی و جدی چگونه راه دهانم را ببندند و بی صدایم کنند آنگاه که تو شیر می نوشیدی و من انگار که “مادر هستی” دارد به کودک اش زندگی می دهد، مغرور می شدم و جیغ می کشیدم از شعف. هیچ کس باور نمی کرد و هیچ کس هیچ وقت در هیچ یک از کتاب های زیست شناسی و علوم پزشکی هم هیچ فرمول و معادله ای نیافت میان شیرنوشیدن تو و شعف ناتمام من که به جیغی ممتد بدل میشد و آبرو می برد. ناگزیر، ماموریت دونفره من و تو تبدیل می شد به یک ماموریت سه نفره تا هربار پدر حصاری بسازد و پشت این حصار، تو رندانه از من بنوشی و من مستانه جیغ بکشم و پدر نیز گیج و گنگ و مشعوف تر از من و تو، حفظ آبرو کند. مهم نبود دیگران چه می گویند از این دیوانگی بی پایان مادری که به جای دوسال، نیم سالی هم اضافه جیغ کشید.

امروز هم با تو حرف زدم هم با لیلی. دوازده سال گذشت، نه لیلی می دانست که معده ام هنوز زخم است و نه تو می دانستی که ….

۱۹ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۳۵ نظر

برای آقاجان روستایی ام که آقایش خانه خرابمان کرده است

امروز روز پدر است  و مانده ام چه کنم . از روزی که ندا کشته شد تا خود امروز با پدرم حرف نزده ام چون به احمدی نژاد رای داده است و هنوز هم همه حرف های او و آقا و صدا و سیما را باور دارد. دلتنگم برایش اما کفه دلگیری ام سنگینی می کند. پس تبریک روز پدر من تقدیم همه پدران دربند تا شاید دلم آرام گیرد. به اندازه یک قرن برای آقاجان ساده و روستایی ام دلتنگ هستم اما تصور اینکه همه دوستان دربندم را خس و خاشاک و  اراذل و اوباشی می داند که می خواهند کشور را به آمریکا و اسراییل و انگلیس بفروشند ویرانم می کند.

آقاجان همه زندگی اش را توی همین دولت از دست داده اما عشق به ولایت و احمدی نژاد را نه. به من هم که حمله کردند و زندگی ام را ویران کردند، برادرانم یکی یکی و به نوبت  شغل هایشان را در همین دولت از دست داده اند و هزار گرفتاری دیگر اما ناباورانه می دیدم که آقاجان باز می گفت : «اون بالایی ها» خبر ندارد و این دور و و بری ها دارند  اشتباه می کند.  این روزها هم می داند درست بعد از آن  جمعه معروف  چرا  دیگر به او زنگ نزدم.

روزی که به خاطر آنفولانزای مرغی ریختند سر آقاجان و باقی دستفروش ها و مرغ هاشان را یکی یکی خفه کردند و یک تومن هم خسارت ندادند باز هم می گفت «درست می شه.» برنج از چین وارد کردند و همین یک هکتار مزرعه برنج آقاجان هم بی مصرف افتاد، باز هم می گفت «درست می شه. »آرزو به دلش مانده یک لقمه نان راحت سر سفره بگذارد اما باز : «درست می شه».

درست نشد پدرجان . هم تو دستت به دهانت نمی رسد  و هرچقدر در صف سیب زمینی این دولت بایستی کفاف نمی دهد هم من بعد از هر مقاله ای بعداز هر سفری  و بعد از هر جلسه ای دست و دلم می لرزد تا به خانه برگردم و  همه دوستان صمیمی ام این روزها گوشه زندان نشسته اند.  فکر می کنم صبوری تو و باقی  روستاییها را این  دولت دروغ درک نمی کند و با پشتوانه مهربانی و شکیبایی شما دارند ما را له می کنند. از روی همه کسانی که می شناسمشان خجالت می کشم که با رای پدران من در زندان هستند. از دختر سعید حجاریان اگرچه می دانم لکنت زبانش هم بازجو ها را خانه خراب کرده از بس که قدرتمندتر از زبان سالم آنها حرف  برای گفتن دارد. از روی فاطمه شمس خجالت می کشم که محمدرضایش را در میانه راه از او گرفتند و این روزها در غربت  نماز و نیازش  را به خدا می گوید . از روی سمیه توحیدلو که تار مویش را هم بیرون چادر نمی دیدم اما این روزها دارد به برادران مدعی حساب پس می دهد. از روی مهسا که مادرش نگران بارداری او و طاقت کوچکش در زندان است . از روی پدر ندا  خجالت می کشم که گلوی من هم مثل  سینه او پاره شد تا باور روستایی ات را عوض کنم اما تو فقط صدا از  سیمای ضرغامی می شنوی و برای چهارتا بسیج که  در تجمع های  خیابانی کتک خورده بودند غمگین شدی. برادران دیگرم مردند به همان سادگی، مردند، درست مثل اینکه  پشه ای را می کشند و بعد لاشه اش را هم دور می اندازند، کشته شدند و جنازه هایشان را هم دزدانه خاک کردند. در باور روستایی تو اصلا این تصویر ها که می گویم نمی گنجد و خیال می کنی دارم قصه می گویم.  تازه بعد هم که جنازه ها را می بینی هم که همپای صدا و سیما نفرین می کنی کسانی را که لباس بسیج پوشیده اند و برای بدنامی بسیج و ندا و ما را می کشند. حتی روزهای بارداری خود من در زندان هم می گفتی آن بالایی ها خبر ندارند و التماس های ما برای گرفتن یک مرخصی یک روزه را هم باور داشتی که اشتباهی مخالفت می کردند. تو همه را سفید و پاک می بینی الا ما که دست و صورتمان از زخم و خون و کتک های  همین حضرات تیره و سیاه دیده می شود.

من از روی تمام برادرانم که رد خون شان روی سطح سیمانی شهر مانده خجالت می کشم . از  جسم ناقص بسیاری از آنان  که هنوز روی تخت خانه هایشان  افتاده اما تو گریه مادرانشان را ندیده ای و تنها با گریه مردی که در همان جمعه معروف اشک ریخت شانه لرزاندی و گریه کردی خجالت می کشم.

امروز روز پدر است . از صبح با خودم کلنجار رفتم که به جای تبریک به تو به دخترانی تبریک بگویم که آنها هم دور مانده اند از پدر. اما دلم برای دست و صورت ساد و روستایی ات تنگ شد. گوشی تلفن را به توصیه همان دوستان اوباشم که هیچ سهمی در صدا و سیمای ضرغامی ندارند برداشتم تا روز تولد علی را در روزهایی که عدالت در دست های علی دیگری  تکه تکه شده ، به تو تبریک بگویم. به قول مادر لابد قسمت نبوده که تو نبودی و من فقط پیغام رساندم. به مادر گفتم حتما به تو بگوید که مرا ببخشی، اگر  این روزها زنگ نزدم فقط برای این بود که مبادا بغض خواهران و برارانم را سر تو خالی کنم. گفتم من کمی دورتر بالای جنازه بی جان یاران خودم و در کنار دوستان دیگری که برای عزیزان دربندشان دلتنگ هستند و در خفا زار  می زنند گریه کنم ، تو هم با همو که در میان جمعیت و در برابر دوربین های صدا و سیما اشک می ریزد گریه کنی. شاید بلاخره اشک های من و تو روزی یکی شود و تاریخ را از نو بنویسیم که دیگر در آن هیچ دولتی  من و تو را در برابر هم نگذارد و  خانواده ها را شقه شقه نکند. آنگاه شانه به شانه هم گریه کنیم و برای هم .  نه آنکه من برای  غربت  خود و یک ملت بی پناه گریه کنم  و تو برای آبروی او  و اعتبار یک دولت ریا. نه اینکه من برای جسم ناقصی که نگران آبروی میهن است و  دربند، بگریم و تو برای جسم ناقصی که نگران آبروی خودش هست.

آرمانگرایانه و عبث انتظار می کشم روزی را که داعیه داران عدالت و مسلمانی من و تو و همه دختران و آقاجان ها را به تضارب آرا تشویق کنند اما به تقابل نه. خاصه آنکه تو و آن آقاجان های روستایی که من دیده ام هیچ سهمی در قدرت هم ندارید و آرزوی دیدن آقا و احمدی نژاد و باقی دولتمردان هم رویا مانده است برایتان هرچه مهر می ورزید به این دولت از سر صداقت و ساده دلی و بی ریایی تان است.
فردا اگر دولت پیروز کسی غیر از آقای شما بود یاد من و هم نسل های ما باشد که به ویرانی هیچ کس رضا ندهیم که این روزها آقای شما خانه خرابمان کرده است و در هر خانه ای بلوا برپاست. آن روز است که بی خجالت از روی هیچ پدر دربندی می شود تبریک گفت حتی به پدرانی که اندیشه مخالف دارند.



۱۵ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۸۷ نظر

آقای اوباما ما می رویم دور و بر کاخ سفید غاز بچرانیم، شما همان احمدی نژاد را دریاب

رسیدم به آمریکا. در کشوری که اوباما در قامت رییس جمهور این کشور جرات تنظیم یک قرار ساده با یک خبرنگاری که از ایران آمده است  را ندارد و همه دیدار های قبلی ام نیز کنسل شده است تا مبادا  آمریکا متهم به دخالت در امور داخلی ایران شود. دولت اوباما هنوز دست به عصا در برابر ایران و ایرانی راه می رود و  درهای کاخ سفید را به روی یک خبرنگار ایرانی بسته گذاشته است اما دولت احمدی نژاد با شجاعت کامل درهای اوین را برای یک خبرنگار آمریکایی گشوده است و اعترافات رنگارنگ هم از او می سازد و اصلا کاری به تحلیل ها و تفسیرهای خارجی ها ندارد.
از دولت اوباما که نگران تحلیل ایران است و یک دیدار ساده و مصاحبه معمولی را رد کرده است دور نیست که برای خراب نشدن ذهن دولتمردان ایرانی، فردا نماینده های احمدی نژاد را هم به حضور بطلبد . مازیار بهاری خبرنگار نیوزویک در خبرگزاری فارس می گوید برای براندازی و به دستور مقامات آمریکا به ایران آمده است و در اثبات این حرف نیز نشانه می دهد که : ببینید در آمریکا یک خبرنگار ایرانی را به آسانی راه نمی دهند اما ایران پر از خبرنگاران آمریکایی است. ولله اعترافاتش درست تنظیم شده است. احمدی نژاد عاشق مصاحبه با خبرنگاران آمریکایی است و هر چقدر هم که در کار و امورات فلسطین و کشورهای همسایه دخالت کند و برای انتخابات آمریکا هم فتوای صدور ناظران ایرانی صادر کند باز هم نگران قضاوت هیچ کسی مبنی بر دخالت در امور کشورهای دیگر نیست و کرور کرور خبرنگار به ایران دعوت می کنند اما اوباما طور دیگری است. نه عشق شهرت دارد و نه عین خیالش هست که ما برای رسیدن به آمریکا چه خون جگرها خورده ایم . خیلی آرام سفر کاری یک خبرنگار ایرانی به ینگه دنیا تبدیل می شود به یک سفر توریستی تا مبادا حضرت آقای باراک حسین از سوی مقامات ایرانی متهم به دخالت در امور داخلی شود.
حالا برای خودم دست از پا درازتر در خیابان های نیویورک راه می روم و حسرت آزادی نداشته مردم کشورم را می خورم که تا دولت رسمی شان در ایران اراده نکند درهای مصاحبه با قدرتمندان جهان هم به رویشان باز نمی شود. تازه معلوم هم نبود که اگر مصاحبه ای هم اینجا می گرفتم دیگرقابل چاپ در روزنامه ایران بود یا نه با این همه اما از تفاوت اوباما و احمدی نژاد خنده ام می گیرد که یکی به هیچ جایش هم نیست و همین فردا اگر از یک روزنامه دست چندم آمریکایی برایش درخواست مصاحبه فرستاده شود سریع شال و کلاه می کند و می نشیند اما دیگری بعد از قرنی از یک روزنامه ایرانی برایش درخواست مصاحبه فرستاده شده، نمی خواهد دلی از مقامات دولتی ایران بشکند و با سیاست پشت می کند به ما. خوش باشی اوباما. ما که می رویم دلتنگی هایمان را با خودمان در شهرهای آزاد کشورت به تلخی مزه مزه کنیم شما هم  سیاست اعتدالت پا برجا باد. بنشین به پیشنهاد جدید احمدی نژاد فکر کن شاید منفعت و مصلحت این باشد که تو و دولتمردانت به جای  کسی که از  دل مردم ایران به آمریکا آمده و رنگی هم به صورت ندارد،  بنشینی با کسی که دستش کمی از خون ما رنگین شده است.
باز احمدی نژاد پیشنهاد مناظره با رییس جمهور آمریکا راد داده است. در مقر سازمان ملل. همانجا که به کرات رفته است و فخر آزادی نداشته ما را به جهان فروخته است.  .
وقتی به بوش پیشنهاد مناظره بی سانسور داده بود مطلبی نوشه بودم که در خبرگزاری ها و روزنامه ها و وب سایت های آن زمان بازتاب خوبی داشت. الان که به همان یادداشت نگاه می کنم هرگز نمی توانم با همات ادبیات برای مردی که هر مناظره ای را با دروغ می برد با همان ادبیات بنویسم. با این همه متن یادداشت قدیمی ام   در اعتماد ملی را می گذارم اینجا  تا یادم بماند که چقدر زمانی در برابر این مرد کوچک اندام  بزرگی می کردیم و مودب بوده ایم . رعایت ادب در برابرش سخت شده است برایم.
می خواستم  نامه ای به اوباما بنویسم و بگویم اگر دست مردی که  آغشته است به خون  برادران و خواهرانم را یک روز به نشان مذاکره ، مناظره، معامله  یا هر چیزی در مقر سازمان ملل کسی بفشارد فاتحه دولتش خوانده است. یعنی من حتی دیگر نمی توانم در برابر کسی که شاید یک روز با احمدی نژاد طرف مذاکره شود هم مودب باشم تا چه رسد در برابر خود او که واژه وقاحت را در ادبیات سیاسی ایران از سر نوشت .
به این متن آرامم در روزنامه  اعتماد ملی نگاه می کنم و تمرین می کنم تا شاید دوباره خودسانسوری را یاد بگیرم و دوباره اولین نامه ام برای دومین دوره یک رییس جمهور بی رحم را در روزنامه بنویسم.

آقای رئیسجمهور! ؛ افتخار یک مصاحبه بیسانسور را میدهید؟

“مناظره بدون سانسور با بوش” پیشنهاد جدید رئیسجمهور احمدینژاد در هفته دولت ایران است که پس از ارسال دو نامه بیپاسخ به دو رهبر سیاسی جهان – بوش و مرکل- شاید سومین رفتار غیرمنتظره رئیسجمهور -در نوع خود- در سیاست خارجی ایران محسوب میشود.

اگر چه انتظار میرود یا انتظار دارند که چنین پیشنهادی مورد استقبال قرار گیرد یا عدم پاسخ مثبت به چنین پیشنهادی را هرگز به معنای “نه” به ملت ایران یا به نوعی تحقیر آن قلمداد نکنند اما تنها اندکی تامل در نوع این دعوت از ابهت یا اهمیت ظاهری آن میکاهد. چرا که به نظر میرسد مناظره بدون سانسور با بوش نهتنها نباید افتخار و یا شاهکار محسوب شود بلکه پیشاپیش میتوان امیدوار بود که پیروز این مناظره رئیسجمهور ایران باشد. آنچنان که گواه روشن بر روشنی این پیشبینی، محدود بودن دایره اطلاعات عمومی بوش و ضریب هوشی پایین وی است که میان رسانهها و حتی مردم آمریکا مشهور است و گاه حتی دستمایه طنز قرار میگیرد. ما نیز فراموش نکردهایم روزی را که بوش در مناظره با الگور به یاد نداشت که پرویز مشرف رئیسجمهور پاکستان است.

گواه دیگر این مدعا نیز کارنامه آلوده دولتهای آمریکا در تاریخ ۴۰۰سالهاش و نقض حقوق ملتها و برافروختن آتش جنگ، منازعه و اشغال نقاط مختلف جهان از ویتنام تا خاورمیانه است.حتی اگر فجایعی چون بمباران شیمیایی هیروشیما و ناکازاکی را چندینباره به یاد نیاوریم و از برخورد دوگانه استفاده از انرژی هستهای سخنی به میان نیاوریم نیز رفتار آمریکا به اندازه کافی غیرقابل دفاع هست که بهسادگی بتوان تصور کرد رئیسجمهور ایران پیروز مناظره در این حوزه باشد.

گواه دیگر درستی این پیشبینی استفاده ابزاری آمریکا و شخص بوش از مهمترین ارزشهای انسانی مانند حقوق بشر، صلح جهانی و مبارزه با تروریسم است و رفتار متناقض آمریکا در این حوزهها مانند حمایت بیقیدوشرط از رژیم صهیونیستی که نمونه تروریسم دولتی است و چشمپوشی از جنایتهای این رژیم در فلسطین و لبنان بهراحتی میتواند احمدینژاد را پیروز مناظره بیسانسور با رئیس دولتی کند که سابقه چنین جنایاتی را در پرونده دارد.

تازه مگر این نخستینبار است که دو شخصیت برجسته سیاسی بدون سانسور باهم مناظره میکنند؟ مگر نه اینکه در آستانه هر انتخابات دو رقیب اصلی جریان انتخابات ریاستجمهوری آمریکا، بدون سانسور رویاروی هم قرار میگیرند و بیپرده یکدیگر را به نقد میکشند که چنین اتفاقی در جوامع آزاد امری عادی و طبیعی است؛ هرچند میتوان درک کرد که چرا چنین تجربهای مانند سایر نداشتههامان، برای ما ایرانیها – از رئیس گرفته تا مردم – چنان جذاب است که ارزش تبدیل شدن به یک خبر و پیشنهاد غیرمنتظره را دارد.

آقای رئیسجمهور!

اینگ اگر باور دارید که مناظره بدون سانسور با بوش – بر فرض تحقق – نه دشوار است و نه شاهکار و اگر به دنبال جایگزینی یک پیشنهاد غیرمنتظره و شوکآور در هفته دولت هستید اجازه دهید به عنوان یک خبرنگار کمکتان کنم.

شما میتوانید به جای دعوت به یک “مناظره بیسانسور” با بوش، دعوت به یک “مصاحبه بیسانسور”با یک خبرنگار داخلی را بپذیرید.

باور کنید اگر این دعوت را بپذیرید هم افتخار پذیرفتن یک مصاحبه “بدون سانسور” را به بوش مدعی آزادی نشان دادهاید و هم از پیامدهای ناخوشایند پاسخ ندادن احتمالی بوش به دعوتتان در امان ماندهاید… آیا دعوت مرا میپذیرید؟(roozna)
<Photo 1>

۱۵ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۱۸ نظر

شگردهای شگفت سرکوبگران؛ همسایه ها از «الله اکبرگویان» شکایت کرده اند

این روزها بار دیگر اتفاقاتی در شهر  رخ می دهد که به نظر می رسد سرکوب گران رسمی بار دیگر همه فکر خود را به کار بسته اند تا شیوه جدیدتری را برای خاموش کردن اندک صدای باقی مانده در ته گلوی معترضان به مدد گیرند.  در خانه ها را می زنند و مودبانه و آرام متذکر می شوند که بر اساس شکایت همسایه ها به این خانه آمده اند. سپس از آنها تعهد می خواهند که دیگر شب ها به پشت بام خانه ها نروند و الله اکبر نگویند چون بر اساس شکایت همسایه ها مبنی بر ایجاد مزاحمت،  رفتار آنها قابل پیگرد قانونی خواهد بود و باز هم خیلی ساده از این نکته غافل می مانند که همسایه بر علیه همسایه نشان دادن و مردم را در برابر مردم گذاردن ممکن است گاهی وقت ها جواب دهد اما تعدد این تذکرات هم می تواند به آسانی دست تصمیم گیران را رو کند که چگونه ناگهان همه همسایه های معترض به فکر شکایت افتاده اند و سراغ حضرات رفته اند تا شب های شهر را برایشان بی الله اکبر و آرام کند برای خواب و احیانا رویا هایی شیرین.
به طنز گفته بودم اگر شاملو زنده بود شعر «دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم» را تغییر می داد اما ظاهرا راستی راستی آقایان راه افتاده اند درخانه ها و کله در دهان اهالی شهر فرو کرده اند تا ببیند از دهان شان بوی چه فریادی به گوش می رسد. مست اگر کنی یا بوی تند تریاک اگر خانه ات را رسوای همسایه کند کاری به کارت ندارند اما وای به حالت اگر همسایه بغلی را با صدای الله اکبرت بی خواب کرده باشی.
این حربه شکایت همسایه از همسایه اما آنقدر کهنه است که به نظر نمی رسد جواب دهد.  با این حربه شاید خیلی ها یاد روزهای اوایل انقلاب یا دوران جنگ برایشان زنده می شود که اگر صدای آهنگ و ساز و آواز در خانه ای بلند بود کمیته سر می رسید و از همان ابتدا همه به همسایه ها شک می کردند که چه کسی خبر داده. اما من یاد روزهای نزدیکتری می افتم. همان روزها که برادران لباس شخصی در به در دنبال یک شکایت ساده از سوی یکی از همسایه هایم می گشتند تا با همان شکایت، خانه خرابم کنند.  به خانه ام ریختند و در نبود من همسایه ها را با مهربانی دور هم جمع کردند و قصه ای در باب فساد این جانب خواندند و بعد عکس هایی را هم به همسایه های مجتمع مسکونی ما نشان دادند و گفتند کدام یک از این آقایان به خانه ایشان رفت و آمد دارد سپس ملتمسانه  و مصرانه خواستند که اگر رفت و آمد اضافه ای دارم  همسایه ها یک شکایت ساده تنظیم کنند آنگاه  آنها در اولین فرصت همسایه ها را از شر مزاحمی چون من نجات خواهند داد. از قضا همسایه روبرویی ما در طبقه هفتم مرد محاسن سفید یقه آخوندی بود که همیشه در مجتمع از او کمی بیشتر از دیگران حساب می بردم ، رگ گردن برای  برادران صاف کرد و گفت اگر این خانم مشکل کوچکی برای ساختمان ایجاد می کرد خود من از اینجا می انداختمش بیرون و راضی به زحمت شما نبودیم . حالا به گمانم اگر نباشد برای ارعاب مردم، این حضرات دوره نمی افتند در خانه ها  تا با دو به هم زنی های سطحی و شرم آور در صدد ایجاد امنیت شهر باشند و البته مردم نیز با این شیوه های کهنه  چندان غریبه نیستند.

چنانچه در روزهای اول اعتراضات مدنی مردم در خیابان ها ، برخی از شهروندان خبر می دادند که یک پیام تلفنی ضبط شده را روی خطوط ثابت تلفن خود دریافت می کردند که به آنها می گفت اخیرا آنها را در راهپیمایی های خیابانی مشاهده کردند و این تلفن نیز به مثابه هشدار تلقی می شد تا حساب کار دست خانواده ها بیاید و بدانند که بر اساس این متن ضبط شده، مشارکت مجدد آنها بر اساس قانون جرم تلقی می شود و قابل پیگری خواهد بود.
ماجرا از این قرار بود که اتاق فکر برادران پس ساعت ها بررسی این شیوه را به عنوان یکی از راههای سرکوب کسانی که در قاموس آنها آشوبگران و اغتشاشگرن  تعریف می شوند، برگزیده بودند و در شتاب برای این سرکوب تا آن اندازه بود که منطق و اصول ساده ای که ممکن است هر شهروند معمولی با یک حساب سرانگشتی به آن دست یابد از تصمیمات فله ای آنها رخت بسته بود. برای همین ممکن بود در این میان حتی خانواده های طرفدار احمدی نژاد و یا کسانی که اساسا در این راهپیمایی شرکت نکرده بودند نیز ناگهان کنار سفره شام خود از شنیدن هشدار « رندوم» و ضبط شده برادران بی بهره نمانده باشند. ظاهرا در قاموس و قوه تخیل این تصمیمگیران، این مسله ساده که ممکن است مردم در مورد این پیام مشترک بر روی پیام گیرهای تلفن خود به گفتگو بنشینند و برایشان روشن شود که در هیچ تظاهراتی دیده نشده و این تنها یک پیام برای ارعاب بوده، چندان جایگاهی ندارد.
یکی دیگر از برنامه ها و تصمیمات اتخاذ شده برادران برای قبیح نشان دادن چهره معترضان و به خصوص جنبش سبز نیز این بود تا نیروهای مسلح خود را عازم  خیابان ها و خانه های شخصی کرده  تا با شکستن شیشه های خانه های خالی و تخریب ماشین های پارک شده در گوشه خیابان، این شایبه را برای شهروندان ایجاد کنند که معترضان آشوبگران  و اعتشاشگرانی بیش نیستند. در راستای اجرای این برنامه نیز مصوب می شود که گاهی پس از تخریب ها با اسپری های سبز رنگ شعارهایی را هم به عنوان نشانه ای از تخریب گران بر در و دیوار منطقه ای که به آتش کشیده و یا تخریب کرده اند بر جای بگذارند که بدین ترتیب می شود فیلمی از این صحنه های خراب شهر را در سیمای جمهوری اسلامی به نمایش گذاشت و از شعارهای سبز کنار این خرابی ها و ویرانی ها نیز فیلم گرفت تا معادله توهم آمیز خس و خاشاک و اغتشاشگر خواندن معترضان را به زعم خودشان تکمیل کرده باشند .  اما باز هم آنها از شعور افکار عمومی غافل مانده و اساسا به این فکر نمی کنند که اگر صدا و سیما تنها به نشان دادن محله های ویران شهر با شعارهای سبز در آن اماکن اکتفا می کند مردم عادی  تصاویر پلیس را به هنگام تخریب و به جا گذاردن آدرس غلط بر دیوارهای شهر ضبط می کنند . حالا در یک گام بعدی اگر دوباره برادران خیز جدیدی بردارند و بگویند که آشوبگران لباس بسیجی به تن کرده بودند بی شک این حربه کهنه هم چندان به کار ملت نمی آید و  مردم  در برابر دهان گشاد رسانه ملی و ابزارهای خبری آنها ناگزیر می شوند سینه به سینه و دهان به دهان، نشانه های درست تخریبگرانی را که به چشم خود در کوچه پس کوچه های خلوت دیده اند  به یکدیگر  می دهند.

پی نوشت:

با شتاب نوشتم و وقت ویرایش هم ندارم ببخشید اگر آشفته است.

۱۳ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۳۲ نظر

برسکوت هاشمی حرجی نیست اما کرباسچی عبدی و کدیور کجا هستند؟

هاشمی اگر سکوت کرده حرجی نیست اما کرباسچی عبدی و کدیور کجا هستند؟ لباس سکوت بر تن صحنه گردانان انتخابات برازنده نیست خاصه آنکه یاران همه در بند اند. عبدی در برابر این پرسش پاسخ داده است که « در چنین شرایطی نوشتن یادداشت تحلیلی تقریباً سخت است، و جامعه بیشتر چشم انتظار نوشته های تهییجی است، هر دو طرف ماجرا تشنه چنین نوشته هایی هستند، و طبیعی است که این کار نیز از این قلم برنمیآید».

این استدلال عبدی که قلم تحلیلگر او در این شرایط بحرانی قادر به تهیج جامعه نیست نه تنها استدلال محکمی نیست که به یک بهانه شیرین هم شباهت ندارد چرا که این قلم و قلب آرام او بود که در روزهای انتخابات هیجان پدید آورد و موجی منطقی را حداقل در حلقه هواداران تغییر سبب ساز شد. این روها نیز نسل جوان جامعه از او همان هیجانات منطبق بر منطق را طلب می کند نه قبای سکوتی که به تن او و یارانش زار می زند و چشم بساری از هواداران شعار تغییر را منتظر به راه گذارده است.

ابطحی، زید آبادی و عبدلله مومنی تا روز پیش از زندان در میان مردم بودند. از خانم کدیور و کرباسچی هم که در روزهای انتخابات صفحه و صحنه رسانه ها پر بود از میدان داری دلگرم کننده آنان خبری نیست. توقع گفتار و رفتار انقلابی از اینها نیست که  «بودن به از نبودن خاصه در بهار» اما بی شک یک جامعه تبدار بیمار بیشتر از همیشه نیازمند حضور کسانی است که در حاکیت و قدرت سهم و مصونیتی بیشتر از مردم عادی دارند بر این اساس سلاح سکوت حتی اگر با منطق به دام نیافتادن و اتاق فکر را رهبری کردن باز هم امید را از جامعه دور می کند.

کدیور، کرباسچی ، عبدی و باقی مغضوبین حاکمیت چیزی برای از دست دادن ندارند و همه سرمایه شان همان حضور امیدوارانه در میدان بود. نمی دانم چرا این روزها صدایی از آنان به بلندای صدای مردم عادی شهر به گوش نمی رسد. از موسوی و کروبی که دورتر و در حاشیه تر از ما جمع مدعی ایستاده بودند، ایستادنی چنین با عظمت انتظار نمی رفت اما ناباورانه دیدیم که همپای مردم معترض نقش آفرینی کردن و امید را در دل مردم سوگوار زنده نگاه داشتند مبادا به بهانه ماندن در اتاق فکر ، شایبه گوشه عافیت طلبیدن در بدنه جامعه نسبت به یاران دیروزشان ایجاد شود.

پی نوشت:

به کسانی که این سکوت را سیاستی برای در دام زندانبان نیافتادن تلقی می کنند و حضور این افراد را در حلقه مشاوران بیرون از زندان ضروری می دانند:

همانگونه که در مطلب هم اشاره شد توقع رفتار انقلابی از این جمع نیست اما اگر قرار باشد سکوت هواداران و همراهان مان را با این استدلال که ممکن است زندانبان دامی گسترده باشد برایشان توجیه کنیم  پس می شود سکوت هاشمی را هم همینگونه توجیه کرد و گفت همین که یک مخالف خارج از زندان است بهتر است. از سویی من علت سکوت این حلقه را برای این پرسشگری کردم که حد و اندازه و میزان حضور آنان را آنقدر گرانبها دیده ام که بی گمان یک نامه و بیانه ساده و مختصرشان یا حتی یک حضور آشکارشان بر مزار یکی از همین شهدا می تواند دلی را از جامعه غمبار آباد کند و پایشان را هم به زندان نکشاند.

مهمتر از همه آنکه برای به زندان کردن هم خوشبختانه این حضرات دنبال بهانه نمی گردند و بی بهانه هم می شود زنذان کرد چنان که این کار را در همین چند روز با بسیاری از کسانی   حاشیه تر بوده اند هم انجام داده اند. پس سکوت به بهانه در دام زندان بان نیافتادن و حلقه مشاوران را بی پناه نگذاشتن نمی تواند پاسخ قانع کننده ای  در این روزهای بحرانی باشد.

۱۲ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۱۸ نظر

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی الله اکبر

این مطلب چاپ شده امروزم در روزنامه اعتماد ملی . بخشی از مطلب را خود سانسوری کردم و فرستادم روزنامه . جایش سه نقطه گذاشتم. سه نقطه هم حرف داشت و حذف شد.  قسمت بریده که کاملا واضح است کجا بوده را می گذارم همین جا:

به هر تقدیر این روزها که جامعه بیش از هر چیزی از درد دیگری رنج می برد، باشد  که بسیج مامن ملتی باشد که در گوشه و کنار بی پناه افتاده اند نه آنکه در کوچه پس کوچه های شهر جانبازان و زخمی شدگان را ببینند و  خود « دهان ملت ببویند تا مبادا  گفته باشند الله اکبر».

«ب» مثل بسیج، «ج» مثل جانباز

بسیج، رزمنده، پاسدار، چفیه، برادر، جانباز، شیمیایی و دهها و دهها واژه مرتبط با روزهایی که نسل من در مدرسه می‌لرزید و نسلی دیگر در شلمچه و جزیره مجنون و فاو و تپه‌های جنوب خون جگر می‌خورد تا خانه ویران نشود، این روزها چگونه تعریف می‌شوند؟ برای آنانی که حرف الفبا را با این واژه‌ها مشق کردند، «ب» مثل بسیج، «ج» مثل جانباز، این واژه‌ها چه خاطراتی را در ذهن شان زنده می‌کند؟ از یاد هر که برود از یاد نسل من نمی‌رود روزهای تب‌دار و دلهره‌آور جنگ ایران و عراق. صدای آژیر در آسمان‌های شهر می‌پیچید و بعد با صدای آشنای گوینده‌ای در هم می‌آمیخت تا از پشت جعبه رادیو و تلویزیون‌های سیاه سفید خانه‌هایمان کسی بگوید: «توجه! توجه! هم اکنون وضعیت اضطراری است ….» و از پناهگاه خود بیرون نمی‌آمدیم تا مگر پناه سازان، رزمندگان، بسیجیان و برادران‌مان در تپه‌های نا امن منطقه، امنیت بیافرینند و ما نفس‌های از هراس حبس شده در سینه را بیرون دهیم. راضی و ناراضی، همه زیر یک سقف بودیم، چنان که در منطقه نیز چنین بود و دسته‌بندی و خط‌کشی‌های داخلی رنگ نداشت. خط یکی بود، خط مقدم جنگ و باقی همه پشت این خط، «قد قامت دفاع» ایستاده بودند. کسی در مدرسه خجالت نمی‌کشید که بگوید در خانه‌اش هیچ مردی باقی نمانده و حتی برادری که پشت لب‌‌اش تازه سبز شده است نیز رنگ سرخ به پیشانی بست و راهی شد. کسی خجالت نمی‌کشید در مدرسه و مسجد محل دفترچه‌های بسیج را بردارد و با ولع، نام فامیل و سن و سال کوچک خودش را در آن بنویسد و بشود عضو افتخاری. کسی، کسی را به خاطر چفیه و چارقد چارخانه به پیشانی و سر بستن نکوهش نمی‌کرد و هیچ‌کس به دیگری خرده نمی‌گرفت که چرا همه را «برادر» صدا می‌کنند و «خواهر» تکیه کلام برادران‌مان بود آنگاه که جاعل و جاهلی راه بر ما می‌بست و هنوز امنیت در کوچه‌ها نبود. در این سطور کوتاه به کلمه و جمله‌ای قضاوت نخواهم کرد و حتی در‌صدد پاسخ هم بر‌نخواهم آمد. تنها پرسش است و هر آنکه این پرسش‌ها را به خود گرفت، کاش همت کند و بی‌تاختن به پرسشگر، پاسخ دهد چرا این روزها خیل عظیمی از هم نسل‌های من دلش برای برادرانی که برایش در برابر نا امنی‌ها سینه سپر می‌کرده‌اند، تنگ شده است؟ بسیجی که من می‌شناسم، همان است که در روزهای نوجوانی نسل من «بسیج» می‌شد برای هر چه ویرانی و هرکه بارش زمین مانده بود، دو دل نمی‌ماند و بی‌تردید دست نیاز به سمت پایگاه‌های مردمی دراز می‌کرد و می‌دانست می‌شود توقع داشت از جمعی که بده و بستان‌های سیاسی و اقتصادی در قاموس‌اش بیگانه است. در روزهای سخت و شرایط دشوار است که سلایق مختلف، داوطلبانه زیر یک سقف می‌نشینند و بی‌آنکه وصل به مرکز قدرت باشند با اتکا به سرمایه مردمی از چنان قدرتی برخوردار می‌شوند که گاهی قدرت‌ها نیز گوشه چشمی به قدرت عظیم این نیروها دارند. داوطلبان در تمام دنیا از چنان جایگاه عزیز و عزتمندی برخوردار است که ممکن نیست کسی قادر باشد به این راحتی‌ها برای آنان منفعت‌های فردی را متصور باشد و حتی بالاتر از آن ممکن نیست بی‌احترامی به آنان در بدنه جامعه رواج یابد. هیچ سیستم مدیریتی نمی‌تواند ادعا کند که همه فصل‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جامعه‌اش را سبز و خرم نگاه می‌دارد و مسوولان و تصمیم گیران خود قادر به کاشت و برداشت محصول‌اند و نیازی به نیروهای داوطلب و بسیج نیست. برای همین است که بسیج مردمی یا همان فعالیت‌های داوطلبانه در تمام جوامع اگرچه بازوی قدرت می‌شود برای سامان بخشیدن به ویرانی‌ها و کاستی‌ها اما در مقابل مامن و تکیه‌گاه توده مردم است و سری اگر از اصابت به دیوار قدرت شکست، مردمش گاهی به شکل ناخودآگاه شکوه به پایگاه‌های مردمی و داوطلبان «همیشه در صحنه» می‌برند و از آنان مدد می‌طلبند. در شرایطی که ما برای والنتیر‌های غربی که معمولا فعالیت‌های آنان برای دفاع از حقوق «اقشار آسیب‌پذیر»، دفاع از محیط‌زیست و کمک به قربانیان خشونت در فلسطین و پیگیری دیگر آرمان‌های از دست رفته صورت می‌گیرد، پرونده سبزی باز می‌کنیم، چه باید کرد تا معادل فارسی این واژه نیز در جهان روشن بدرخشد؟ جامعه که نیازمند یک بسیج مردمی است تا دردهای خویش را سامان دهد و بسیج پناه کسانی باشد که دستشان از قدرت کوتاه است و به بلندای همت آنان دلخوش کرده‌اند تا سر چهار راه‌های بزرگ‌تری، پایگاه‌های ایست و بازرسی بگذارند و دست‌های اشارت و پرچم دقت را روبه‌روی صورت آنانی بالا ببرند که راهی عرصه‌های تصمیم‌سازی و تصمیم گیری هستند. حکایت غریب افتادن بسیجی واقعی درست حکایت غریب افتادن همان جانبازان شیمیایی است که تل انبار دارو هم درمانش نمی‌شود اما زخمی که از زبان طعنه‌های مردم به تن و جانش می‌نشیند برایش دردمند‌تر است. یعنی تبلیغاتی که برای رسیدگی و ارائه تسهیلات و سهمیه و چه و چه به این نسل سوخته در آتش درد، اختصاص می‌یابد چنان گوشی از فلک را کر می‌کند که بخش‌های دیگر جامعه را نیز به حسادت و رقابتی ناخواسته علیه آنان بر می‌آشوبد، غافل از آنکه آنچه در خانه بسیاری از این جانبازان انباشته شده، کوه دارو و درد است. به هر تقدیر این روزها که جامعه بیش از هر چیزی از درد دیگری رنج می‌برد، و مامن ملتی باشد که در گوشه و کنار بی‌پناه افتاده‌اند.
.

۰۷ تیر ۸۸ | گاه نویس | ۷ نظر
« نوشته قبلی

RSS دماسنج

گاه نویس

  • مادر سهراب، ندا، مسعود…. وقتی مادران داغدار سکوت می شکنند
  • برگزاری نماز وحشت بر بزرگان نظام واجب شد
  • از اوباما چه سوالی دارید؟
  • در باب رجز خوانی اخیر کیهان؛ دولت دوستان به خدا هم مشکوک هستند
  • نامه به کودکی که بازجوها خبر حضورش را دادند; به به یاد زن باردار در بند
  • برای آقاجان روستایی ام که آقایش خانه خرابمان کرده است
  • آقای اوباما ما می رویم دور و بر کاخ سفید غاز بچرانیم، شما همان احمدی نژاد را دریاب
  • شگردهای شگفت سرکوبگران؛ همسایه ها از «الله اکبرگویان» شکایت کرده اند
  • برسکوت هاشمی حرجی نیست اما کرباسچی عبدی و کدیور کجا هستند؟
  • دهانت را می بویند مبادا گفته باشی الله اکبر

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

تیر ۱۳۸۸
د س چ پ ج ش ی
« خرداد   مرداد »
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License