جناب لاریجانی قضاوت کنید، نه قساوت
صد قصه بر سر زبان ها شاد تا عاقبت از تبار لاریجان و از میان باقی برادران لاریجانی، صادق، صاحب مسند شد و بر کرسی قاضی القضات نشست و رییس قوه قضاییه ایران شد. این پست و مسند کوچکی نیست که بی حاشه وحوصله از آن نوشت اما اینبار اصل بر آن است که در محضر بزرگان به سبک قاضیان، پیش داوری کنار گذارده شود و مختصر چند خواسته ساده مطرح شود، بی آنکه حساب ویرانه های به جا مانده از همان ویرانه ای که هاشمی شاهرودی تحویل گرفت و ویرانه تر تحویل اش داد را به حساب رییس فعلی گذاشت.
پیش از آنکه مراسم معروف تودیع و معارفه شاهرودی و لاریجانی شکل گیرد اما و اگر ها شکل گرفت، ابتدا تعویق این مراسم، شایعه و حاشیه ای شد تا خبر بپیچد که صادق لاریجانی این پیش شرط ها را برای پذیرش شان بالای قضایی دارد: لغو دادگاههای زنجیره ای متهمان ماجرای انتخابات ریاست جمهوری که جهان را محو نحوه مشابه این دادگاه با دادگاههایی که پیش از این تاریخ به خود دیده بود ساخت و هر روز انگشت حیرت به دهان می ماندند که چگونه جمهوری اسلامی از سیاسیون رده بالای کشورش اعتراف به براندازی می گیرد و از بنیانگذاران انقلاب ۵۷، بعد از سی سال اقرار به انقلاب مخملی می گیرد؟ حاشیه دیگری که در سایت محسن رضایی ثبت شد آن بود که لاریجانی خواستار آزادسازی تمامی آنان که به نام آشوب گران در زندان روزگار می گذرانند، شده بود. همان زندانیانی که در این دو ماه و اندی، گهگاهی یک مکالمه دو یا سه دقیقه ای سهم خانواده های شان می شود از سوی منادیان عدالت در سیستم قضایی کشور، تا خیال و خاطرشان جمع شود که زندانی آنها هنوز زنده است و مثل باقی همبندهای ناشناس از اوین به سردخانه منتقل نشده است.
سپس حاشیه دیگری بر سر در ورود لاریجانی نصب شد که نصابان آن از قضا ما و مردم نبودیم، خبر در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ شد. روزنامه ای که کمتر متهم به سیاه نمایی از سوی دادستانی تهران بوده است و بعید به نظر می رسد مثل باقی روزنامه ها با پدیده شکایت های زنجیره ای و احضار های زنجیره ای و توقیف های زنجیره ای سر کار داشته باشد و اساسا مدعی العموم و تشویش اذهان عمومی نیز در قاموس ساکنان این روزنامه برابری نمی کند با آنچه در خزانه لغات خانه به دوشان خانه خبر می گذرد. برای همین خودی تر به نظر می رسید وقتی خبر نوشت که در آستانه شروع به کار لاریجانی، دادستان تهران و همان قاضی معروفی که این روزها به تنهایی حکومت می کنند بر مملکت زندانیان، برکنار خواهد شد و جایش کس دیگری که بی حاشیه تر است به دادستانی تهران خواهد آمد.
وقتی اطلاع رسانی آزاد مخدوش می شود، خبرهای ریز و درشت غیر موثق، قارچ گونه گسترش می یابد در فضای جامعه و کسی هم جلودار شیوع این بیماری خطرناک نیست. توقع جامعه از حاکمان به دلیل دسترسی به همین سه خبر حاشیه ای بیش می شود و آنگاه که هیچ کرنش و ملاطفتی ندیدند ناگهان یاس و سرخوردگی جایش را با نشاط و چشم انتظاری عوض می کند و رفته رفته خشم، حاصل این معادله چند مجهولی سیاسی و اجتماعی خواهد شد. یعنی توقعی که در جامعه با جابجایی مدیران پدید می آید خود به خود زیاد است حال در نظر بگیرد اگر آن جامعه در بحران باشد و سپس پیش از آمدن مدیر و رییس جدید، چشم ها نگران باشد و عاقبت دو سه خبر حاشیه ای امیدی را در دل یک جامعه تب دار و بحرانی ایجاد می کند، آنگاه وظیفه یک قاضی بر مستند ریاست نشسته چه خواهد بود؟
هاشمی شاهرودی پیش از این در راس قوه قضاییه، ملت را همانند احمدی نژاد به خط کرده بود و در ملاقات های مردمی لبخندی هم به گوشه لب می نشاند و دستی بر سر مظلومان می کشید و شکوه هایی از پرونده به زمین مانده شان را می شنید و وعده پیگیری می داد. مهمتر از همه آنکه شیخ الرییس خودش در مقام انتقاد از دستگاه قضایی همیشه جلودار بود. چنان از منظر یک فرد خارج از سیستم قضایی به نقد های تند و آتشین بخش هایی از قوه قضاییه ایران بر می آمد که اگر دادستانی تحت نظارت این دستگاه و همان قاضی معروف، تیتر نخست سخنان شاهرودی را در رسانه ها بدون نام او می دید، بی شک در اسرع وقت دستور دستگیری و پیگیری قضایی منتقد جسوری که اذهان عمومی را مشوش کرده و در سیاه نمایی سنگ تمام گذاشته بود را صادر می کرد.
و اما این روزها که ایران در صدر اخبار جهان است و هر روز از زندان و دادگاه این کشور اخباری به گوش عالم می رسد که هرگز با رافت اسلامی و عدالت علوی و باقی شعارهایی که در مستند نشستگان می دهند سازگاری ندارد. از یک طرف فریاد «وا اسلاما» که از دهان حاکمان ایران در برابر نقض حقوق مسلمانان در کشورهای دیگر جهان شنیده می شود، گوش فلک را کر کرده است و از سوی دیگر عنوان درشت روزنامه های جهان حکایت غریب مسلمانانی است که در ایران به زور شکنجه و تجاوز اعتراف به نا مسلمانی می کنند.
گفته بودند دعوای انتخاباتی در ایران، یک دعوای فامیلی است و کشورهای غربی بیجا می کنند که وارد منازعات خانوادگی ما می شوند. در تثبیت این ادعا، کروبی و موسوی را اعضای این فامیل بزرگ خواندند تا به جهان نشان دهند گه اگر خرده حدیثی هم هست که حکایت بر ناسازگاری دارد، به دیگران چه؟ فرزندان همین انقلاب اند و شکوه به اهالی همین خانه می کنند و غربی ها هم حق سو استفاده ندارند. اما دیدیم که نامه گلایه آمیز و محرمانه شیخ مهدی کروبی به رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام فرجام اش در نظر گرفتن مصلحت همان نظام شد و چه بلایی بر سرش آمد. نامه ای که شیخ خواستار پیگیری وضعیت کسانی شد که شهادت می دهند در میان همین اختلافات خانوادگی و در زندان های همین خانواده مشترک به آنها تجاوز شده است اما بزرگتر ها و کسانی که زور بیشتری دارند با دست دهان باقی اعضای فامیل را بسته اند تا مباد از درد و زخم تجاوز، ناگهان صدای ضجه ای از گلوی کسی بیرون رود و همسایه خبردارد شود و برای دادخواهی به دخالت بر آید. کسانی که دلشان از دخالت بیگانگان بیشتر از تجاوز به ضعیف تر های یک خانواده می گیرد، شبانه دستور توقیف روزنامه هایی را می دهند که صدای ضجه تجاوز شدگان را منعکس می کرد.
این روزها میان این نزاع دل آزار خانوادگی مردم ایران ثابت کرده اند که کینه و بغض از هیچ کس به دل ندارند و اگر کسی دست یاری برای آبادی ویرانه این روزهای ایران پیش آورد گذشته و سابقه اش را هم به رخ نمی کشند.
جناب لاریجانی ! زخم به درمان نرسیده تجاوز و خشونت، کاری تر از آن است که به ملت زحم دیده و درد کشیده این روزها مجال انتقام و انتقاد دهد. فقط یاری می طلبند و پرسشگری می کنند. درد بی خبری از زندانیان و دفن دسته جمعی کسانی در بهشت زهرای تهران، عمیق تر و کشنده تر از آن است که مردم به پیش داوری داور از راه رسیده بر آیند.
نو رییس سیستم قضایی کشور! هر که بودید و هر چه کردید و هرچه در سر داشتید و هر آنچه که از شما نوشتند و گفتند، هیچ به کار این مردم نمی آید. آینده اینک پیش روی شما و این ملت چشم به راه است، فرصت های تاریخی معمولا همیشه رخ نمی دهد.یک فصل دشوار تاریخی پیش روی شماست. ملت همین که دادگاههای رسوای اعترافات، چند روزی لغو شده یا به تعویق افتاده است را روزنه امیدی می بینند. گام های بعدی را بردارید. اینک حالی بپرسید از زندانیان. احوال باقی اعضای خانواده را از زبان خودشان گوش کنید. به جای رفتن پای مجلس و منبر آنانی که خون جلوی چشمانشان را گرفته است و خون ریخته شده فرزندان این مرز و بوم را به جای سرخی صورت ایران اشتباهی گرفته اند، به خانه زندانیان و کشته شدگان بروید. یعنی آزادی همه زندانیان انتخاباتی و بعد بررسی پرونده آنان در یک فضای آرام سیاسی توقع زیادی هست ؟
حتی مردم خاطی هم قضاوت می خواهد نه قساوت. خاطیان هم در قاموس قاضیان باید که انسان تلقی شوند و مشمول رعایت تمامی حقوق یک شهروند تمام عیار؟ عیار عدالت باوری تان را به نمایش گذارید که این ملت برایش هیچ فرقی نمی کند چه کسی و در چه قبا و ردایی به مدد می آید . ملت این روزها عجیب بخشنده شده اند و دست یاری به سوی هر آنکه پی جوی حقوق از دست رفته همنوعان شان باشد پیش می کشند. آنان که به پای ثابت زندان ها و سردخانه ها و بهشت زهرای اینروزهای ایران بدل شده اند، پی کسی می گردند که فارغ از هر دیدگاه و خط و مشی فکری، حریم نا امن زندگی شان را به نام عدالت ادعا شده امن کنند. خواسته زیادی هست؟
انگار حادثه ها به ما عادت کرده اند رفیق!
جرس: برای فاطمه شمس و محمدرضا جلایی پور به پاس موج سبزشان و صبوری بلندشان؛ یکی در اوین و دیگری در غربت
فاطمه نازنین! شعرت شعاری شد بر دیوارهای شهر: « ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم » اما رفیق روزهای درد! دیدی ما به این همه حادثه عادتمان نبود؟
از بلایی که بر سر کیهان و مشایی و رحیمی آمده مشعوف نباشیم، بازی خطرناک تری در راه است
بدبین بیش از اندازه نیستم اما از حکم توقیف کیهان ذوق زده نشوید، از محکوم شدن مشایی مشعوف نشوید، از تحت تعقیب قرار گرفتن رحیمی مسرور نشوید، از رد وزرای احمدی نژاد در کابینه استقبال نکنید، چنانچه برای دستور تعطیلی کهریزک، جشن نگرفتیم و برای حکم برکناری مشایی مشت شعف بالا نبردیم و از خذف کردان به آسمان نپریدیم. ما طلبکار تر از این حرف هاییم که بازی با چند مهره سوخته، خشم یک ملت دلسوخته تر را فروکش کند. حتی اگر همین روزها بازی بزرگتری آغاز شد و رهبری دستور به عزل کوچک سیرتان بزرگ مسند دیگری را داد، تازه آغاز یک راه خطرناک در پیش است. پس یادمان نرود که بازیگردانان هم خوب بلدند گاهی ببازند تا رقیب سرذوق آمده را جایی میان شادمانی مضاعف اش غافلگیر و زمین گیر کنند.
مطلب آخرم در جرس را در وصف دو مجلس بی خاصیت بخوانید اگر حوصله ای بود ورنه چیزی را هم از دست نداده اید.
ایران در بحران؛ نقش دو مجلس بی خاصیت
دو مجلس شورا و خبرگان اگر نمانیدگانش منتخب مردم باشند، بی شک باید با بهره گیری از تمامی ابزارهای قانوی تعریف شده برای این نمایندگان در قانون اساسی برای پیگیری مطالبات و رنج های مردم ، بهره بجویند اما این دو مجلس در بحران انتخابات ایران نه تنها کار خود را انجام نداند بلکه در برابر دیگرانی که وظایف به زمین گذاشته مجالس شورا و خبرگان را عملی ساختند نیز مقاومت کردند. یعنی شیخ مهدی کروبی و میرحسین موسوی به جای دو مجلس شورا و خبرگان پای مردم ایستاده اند و از شکنجه ها و تجاوزهای وحشیانه به بازداشت شدگان حوادث اخیر پرده برداشته اند اما در مجلس شورا به شیخ تاخته اند و در خبرگان نیز جای آنکه نامه افشای گری و تظلم خواهی های شیخ را را به رهبری برسانند و از مراجع بالا پیگیر این فجایع اخیر باشند، سکوت اختیار کرده اند. بر این اساس به نظر می رسد هر دو مجلس به ملت پشت کرده و راه خود می روند. ادامه….
اشک هایت از یاد نمی رود قوچانی عزیز اما امروز کریم خان هم با ما گریه می کند
محمد قوچانی و چشم های خیس اش در هم میهن توقیف شده از یادم نمی رود. این آخری ها در تحریریه اعتماد ملی آنقدر خون به دلش کرده ام که حالا از عذاب وجدان در امان نباشم. هی طعنه زدم هی کنایه زدم و هی نق زدم که چرا همه یاران ما را پراکنده کردید و تحریریه خالی از یاران قدیمی مانده است، حال مانده ام که آن پراکندگی داخل فصای روزنامه کجا و این روزها که همه مرغان هم آواز پراکنده شده اند کجا.
حتی نمی دانم خبر مرگ روزنامه را زندانبان به سردبیر دربند روزنامه داده است یا نه؟ چشم های خیس او و دست های مهربان مریم نازنین روی شانه های خسته قوچانی از یادم نمی رود. من همینطوری اش هم متهمم به مرثیه سرایی، متهمم به احساسی نوشتن تا چه رسد به امروز که چشم های همه عزیزانم را انگار پشت صفحه کامپیوتر لرزان می بینم. صدای هر که را از پشت این خطوط نا محرم تلفنی می شنوم دلش می لرزد ، دلم می لرزد. آمارش از دستم در رفته است که از صبح چند بار با بچه ها در تهران حرف زده ام اما هر بار توبه می کنم و پا پس می کشم که مبادا همین هم دردسری شود. تلفن های خارجی. ایمل ها، چت ها…وقتی ایمیل فرستادن جرم است ما که مجرمان قهار این روزهاییم.
رونامه نگاران در تبعید را اینجا در کنارم دارم. سیاسیون در تبعید هم اینجا هستند اما هنوز بی قرار خانه ام و تا صبح کسی اینجا بر سرم داد می زند پایین بگذار آن تلفن لعنتی ات را که برای همه دردسر می شود. روی صفحه فیس بوک حرف می زنیم توی صفحه یا هو ..جی میل …
بی فایده است انگار …می دانم آنجا دردهای حقیقی همکارانم با دلداری های مجازی ما سامان نمی گیرد. می دانم چه ولوله ای در دل ها برپاست و خوب می شناسم روزهای دردی را که دادستان فرمان مرگ مان را صادر می کرد و ما روی پله های روزنامه های زیادی همدیگر را در آغوش کشیده ایم و گریه کرده ایم .
اما یادتان هست ما در بزنگاههای توقیف چه تنها گریه می کردیم؟ یادتان هست هم میهن با آن عظمت و شکوهش وقتی بسته شد ما از اعتماد ملی آمدیم و با بچه ها زار زدیم اما در خیابان کریم خان خبری نبود؟ نفس هم میهن بند آمده بود اما از هفت تیر تا ولیعصر هیچ کس خبر از حال زار ما نداشت .
اما امروز شما تنها نیستید. ما تنها نیستیم.
مردم با ما و در کنار ما هستند اگر چه عزیزان ما در بند و بی پناه مانده اند اما صدایشان را از گلوی مردم بشنوید.
تا دیروز رونامه ها که بسته می شدند، اشک چشم های قوچانی و زیدآبادی و و باقی و بقیه همکارانمان را باید دست های همسران و خانواده هایشان از صورت پاک می کرد اما امروز این مردم هستند که در کنار خانواده های روزنامه نگاران دربند ایستاده اند برای دلداری به خیابان آمده اند. کاش قوچانی می بود و می دید که برای از دست دادن فرزند خوانده اش همه، حتی آنان که از این روزنامه رفته اند نیز با هم و در کنار هم ایستاده اند و مهمتر از همه مردم بی پناه اند که همپای اهالی روزنامه ایستاده اند و باتوم می خورند
امروز روزنامه نگاران ایرانی در یک ساختمان شیشه ای تنها اشک نمی ریزند خیابان کریم خان سراسر اشک مخاطبان است که برای همدلی آمده اند.
هنوز برای همدلی این روزنامه باتوم هایشان را مزه مزه نکرده اند که از گوشه و کنار خبر مرگ آفتاب یزد و سرمایه و چه و چه هم به گوش می رسد. همه سرمایه ما این روزها با هم بودن است حال هر چقدر هم هی پشت هم خطا کنند و خانه را روی سرمان خراب کنند، باز هم خانه خود از پای بست ویران می کنند
چه فروپاشی عظیمی دارد رخ می دهد. کودتا گران هر روز به همدلی مردم با رهبران سیاسی شان کمک می کنند و احمقانه می پندارند که پیروز اند
چرا شیخ اعتماد ملی را تا اینجا تحمل کرده اند
شیخ مهدی کروبی این روزها شیخوخیت و لابی گری و مدارا با اهالی قدرت را کنار گذاشته است و مدام با مرام یک مرد میدان، علیه بازجویی ها و شکنجه های غیر قانونی و تجاوز و تعرض به زندانیان، افشاگری می کند. شیخ پیش از این طی نامه ای غیر علنی خواستار پیگیری اخبار مربوط به تجاوز و تعرض به زندانیان سیاسی بعد از انتخابات شده بود، اما وقتی صدایی از روند پیگیری این پرونده ها نشنید، خبر را به رسانه ها و عرصه های عمومی کشاند و در آخرین قدم نیز مرگ ترانه موسوی را نیز به دلیل تجاوز در زندان خواند و بر انکار کنندگان صریح و بی پرده اعتراض کرد. این ترانه آخر شیخ به گوش اهالی قدرت دل آزار آمد و در ساعات پایانی شب، نماینده دادستانی را به چاپ خانه فرستادند تا فرمان تعطیلی موقت روزنامه اعتماد ملی صادر شود.
این اولین بار نیست که موقتا روزنامه اعتماد ملی را متوقف می کنند. این روزنامه در روزهایی که روزنامه و سایت های خبری متعلق به میرحسین موسوی را بستند و فیلتر کردند، کماکان نفس می کشید. در روزهای نخست و پس از آن نماز جمعه معروف که احمدی نژاد در آن توسط نطق انتخاباتی رهبری به عنوان رییس جمهور اعلام شد و سپس شنبه خونین در تهران رقم خورد، روزنامه اعتماد ملی نیز همانند سایر رسانه های اصلاح طلب به کرات میزبان میهمانان ناخوانده نهادهای قضایی و دادستانی و هیات نظارت بر مطبوعات وزارت ارشاد بود.
شب ها حکم به دست، بالای سر مسولان چاپ روزنامه می ایستادند و روزها چماق به دست، حوالی میدان هفت تیر برای ساکنان ساختمان عرض اندام می کردند. یک بار دستور حذف برخی از مطالب روزنامه را دادند که صفحه نخست روزنامه سفید منتشر شد. این رسوایی را ادامه ندادند و دفعه بعد که دستور به حذف بیانیه کروبی از صفحه نخست را صادر کردند، خواستار پر کردن بخش های سانسور شده توسط اخبار دیگر شدند تا سفید چاپ شدن روزنامه بار دیگر روسیاهشان نکند، اما شیخ زیربار نرفت و آن روز چهارشنبه دهم تیر ماه بود که روزنامه را برای یک روز به صورت موقت تعطیل کردند. این بار دوشنبه بیست و ششم مرداد، دوباره همان قصه کهنه تکرار شد. کروبی پاسخ خطیبان جمعه را داد. همان امامانی که در نماز جمعه، مردم را در خطبه ای به تقوی دعوت کردند و در خطبه ای دیگر در بی تقوایی با هم مسابقه گذاشته بودند تا به جای آنکه تجاوزگران و بازجویان را باز خواست کنند به شیخی که راز مگوی تجاوزشدگان را افشا کرد بتازند و او را مهره دست بیگانگان بخوانند و فتوای حمله به خانه و روزنامه اش را صادر کنند. کروبی در شماره توقیف شده روزنامه اش به کسانی که مدعی شده بودند او نامهای بدون مستندات نوشته است، جزییات نحوه کشته شدن ترانه موسوی در زندان، را افشا کرد و گفت و چنانچه لازم باشد در آینده مطالب دیگری را نیز مطرح خواهد کرد. اما همین اشاره مختصر کافی بود تا دادستانی تهران که این شبها، روزنامه های اصلاح طلب را پیش از انتشار در چاپ خانه زیر نظر دارند بی طاقت شوند.
بستن و تعطیلی روزنامه اعتماد ملی این روزها برای خیلی ها واقعه ای دور از انتظار نبود و چه بسیاری از خود پرسیده اند؛ در این آشفته بازار که اکثر رسانه ها و سایت ها و حتی وبلاگ ها و وب سایت های منتقد را بسته و محدود کرده اند و فعالین سیاسی را زندانی کرده و خیلی ها را هم به شهادت رسانده اند، چگونه است که روزنامه شیخ معترض را تحمل می کنند. صاحبان نظر بر این باورند که مهدی کروبی را اگر سالهاست که تحمل می کنند، بیشتر از آنکه به میزان تحمل اقتدارگرایان مرتبط باشد این به سیاست حسابگرانه آنان بر می گردد که می خواهند سران احزاب دیگر را به بند بکشند و خفقان را در حوزه های دیگر بسط دهند و با آزاد گذاردن شیخ درراه اندازی حزب و روزنامه، نقش قابل دفاعی در حوزه سیاست داخلی از خود نشان دهند. حتی بارها به نقل از سیاستمدارن شنیده شد که آیت الله خامنه ای نیز بسیار تاکید دارد که کروبی به عنوان نماینده جریان منتقد در عرصه بماند و تا اگر باقی همه را قلع و قمع کردند، حضور کروبی در عرصه سیاسی ایران نمادی باشد تضارب آرا و آزادی فعالیت های حزبی. شیخ را بی خطر تر یافته بودند و حضور یکی از چهره های خط امامی که به کرات به اصلاح طلبان دیگر با باور تندرو بودن تاخته بود، می توانست موازنه مثبتی در قدرت تلقی شود. اما شیخ حاشیه امن اقتدارگریان را برهم زد درست از همان زمانی که همه مردان مطرود و مغضوب جمهوری اسلامی را در حلقه یاران انتخاباتی خود جمع و شعار تغییر قانون اساسی را هم طرح کرد.
تصور جریان اقتدارگرا از آرای پایین شیخ نیز دیگر کمکی نمی کرد چون رفته رفته بر میزان دانشجویان و نخبگانی که بر سر شیخ و مدیرانش ائتلاف می کردند و به میدان می آمدند اضافه می شد و این یعنی بازی گردانان انتخابات باید جوابی روشن به شیخی می دادند که می پنداشتند حضورش تهدیدی جدی نیست. اعلام سیصد هزار آرا گام اول بود. یعنی رهبران و یاران موسوی را به حبس کشاندند و از این سو مردان و یاران کمتری را از حلقه انتخاباتی شیخ به بند کشیدند اما در مقابل پنداشتند تحقیر شیخ کار او را یکسره می کند و بازار شعارهای آتشین اش را هم سرد می کنند. ولی باز هم این یک معادله اشتباه بود و کروبی را وادار به عقب نشینی و خانه نشینی نمی کرد. کروبی همپای مردم در اعتراض به روند غیرقانونی انتخابات بود و اولین کسی بود که درست پس از سخنان آقای خامنه ای و تایید رییس جمهوری احمدی نژاد توسط ایشان، بیانیه ای صادر کرد و از شورای نگهبان خواستار ابطال انتخابات شد. میر حسین موسوی را در فراخوان ها تنها نگذاشت و همراه موج سبز معترضان در راهپیمایی چند میلیونی تهران نیز حضور پیدا کرد. به بهشت زهرا رفت و همپای جوانان میان هجوم و حمله نیروهای نظامی و بسیجی و لباس شخصی و گاز و اشک آور و باتوم رفت . و عاقبت یک گام جلوتر ماجرای تجاوز به زندانیان را فاش کرد و ناگهان کاسه صبر امامان جمعه و نمایندگان هوادار احمدی نژاد و کیهان و دیگران را هم لبریز کرد و بار دیگر معادله شان را بر هم زد. کیهانیان که به کرات به کروبی تریبون می دادند تا علیه اصلاح طلبان دیگر از او تیتر نخست بگیرند، هرگز در معادلات شان این جایگاه را برای کروبی در نظر نداشتند که چنین با اقتدار پای حقوق از دست رفته معترضان بایستد، اما شیخ ایستاد و دشنام شنید و عقب نشینی نکرد تا ثابت کند، سقف تحمل حاکمیت کوتاه تر از آن است که حتی شیخ شیرین سخن دیروز را که همواره در صفحات نخست رسانه های محافظه کار جایش می دادند، تحمل کنند. شیخ ماند و نشان داد که وقتی به حرکتی ایمان دارد برایش فرقی نمی کند که آن حرف خوشایند اقتدارگرایان و یا حتی گاهی دوستانش هم نباشد. شیخ ماند ونشان داد که به نام دین و اسلام در زندان های جمهوری اسلامی تجاوز می کنند و سپس حاکمان جای آنکه یکبار، تنها یکبار بگویند اگر این اخبار درست باشد با متجاوزان چه خواهند کرد مدام برای شیخ خط و نشان می کشند که چرا آبروی نظام را در دنیا بر باد داده است.
اعتماد ملی «ترانه» سرود و ساکت شد، ترانه شیخ را تاب نیاوردند
ترانه اعتماد ملی به گوش قدرت دل آزار آمد. شیخ ، درد و مرگ ترانه موسوی را فریاد زد و بعد کسانی که روضه خوانی و مداحی را بیشتر می پسندند آمدند و در روزنامه را تخته کردند. چهارسال توی این تحریریه راه رفتیم . هر روز با دلهره . هر روز به انتظار خبری که مرگمان را گوشزد می کرد. یک بار آواز دلفین ها بی طاقت شان کرد . کاری کردند تا شیخ عذر خواست . عذر برای این بود که فشار وحشیان ، خبرنگارش را خانه خراب نکند. همه شیخ را زدند اما خبرنگارش را نه. روزنامه اش را نه. شیخ فدا کاری کرد. چهره اش را پیش ما جوان تر ها خراب کرد نا روزنامه اش خانه خراب نشود. حالا ترانه موسوی هم مرگ اش ترانه تلخی شد که شیخ خواند و اینبار شیخ و بچه های تحریریه را یکجا زدند. روزنامه را کشتند . کروبی هم خوب می دانست که اگر برای مرگ دخترها و پسرهای بی گناه و پناه این روزهای ایران فریاد زند، مرگ روزنامه اش نیز سر خواهد رسید. چه با شکوه جان دادیم . یک ترانه بی نظیر که در یاد ملت می ماند که گاهی می شود اعتماد ملی را هم مزمزه کرد در سرزمینی که شکنجه شدگان را به جای شکنجه گران محاکمه می کنند و به جای تجاوز گران برای تجاوز شدگان خط و نشان می کشند.
این فقط یک مرثیه بود مثل باقی مرثیه هایم.
پی نوشت:
۱- تازه به حسین کروبی گفته بودم که وزارت خارجه به جای اوباما برای مصاحبه با کلینتون هماهنگ کرده است و معرفی نامه جدید می خواستند. برای هماهنگی در مورد سوالات هم برای سرگه نوشته بودم.هر دو استقبال کردند اما امروز….
۲- در تحریریه اعتماد ملی دو دسته بودیم : طرفداران موسوی ، طرفداران کروبی. و این یعنی زیبایی یک روزنامه. اما دیگر همه یک دسته ایم: طرفداران آزادی. همدیگر را تنها نگذاریم. از موسوی بخواهیم بیانیه دهد و شیخ را تنها نگذارد.
۳ـ از بازتاب توقیف اعتماد ملی نگران اند. همانگونه که از حمله به دفتر روزنامه نگران بودند و عقب نشسنی کردند. شاید که باز عقب نشینی کنند و این توقیف موقت مثل آن موقت های دایمی نباشد؟
۴- هنوز حکمی به روزنامه اعتماد ملی ابلاع نشده پس می توان روزنامه را منتشر کرد تا مگر حکمی به روزنامه برسد.
شاه کلید زندان زنان در دست زنان کابینه احمدی نژاد
مطلبم در راه سبز
زنان بزرگ ایران که دنیا آنان را به نام و نشان علمی و آزادی خواهی شان می شناسد، از گردونه تصمیم گیری حذف می شوند تا اینک سه زن بی نام و نشان، برای نشستن بر صندلی های تصمیم ساز کشور به صف شوند.
فاطمه آجرلو، مرضیه وحید دستجردی و زنی دیگر که احمدی نژاد وعده به اعلام نامش در روزهای دیگر داده است، سه زنی خواهند بود که می باید نامشان برای شکستن حصار مردانه کابینه دولت جمهوری اسلامی ایران این روزها چون سند افتخار برپیشانی دولت حک می شد و جامعه رنج کشیده زنان ایرانی با دیدن نماد خویش در بدنه هیات وزرای دولت جانی دوباره می گرفت. اما فارغ از رنجی که بخش هایی از ملت ایران از روی کار آمدن دولت دروغ می برد و کشته شدن و زندانی دادن و تجاوز کردن به زندانیان و تهدید شهروندان را راه پردردی برای افتتاح یک دولت می دانند، باید رفتارهای بعدی احمدی نژاد را تحلیل کرد. کما اینکه در یک دوره، فرمان حضور زنان در استادیوم را صادر می کند و توپ عدم اجرای آن را به زمین حوزه و رهبری می اندازد و اینبار نیز چه بسا با مخالفت حوزه یا بخش های سنتی تر به دنبال خریدن همان محبوبیت از دست رفته خود باشد.
اگر چه احمدی نژاد همانند کولی سرگذر که هر بار سرخ آب سفید آب کرد و با عشوه های ناشیانه محله را ویرانه ساخت و همه را آلوده کرد و بیماری لا علاجی دامنگیر اهالی آن محله شد اما در نهایت، به این نتیجه رسید که باید به خانه و اصل خویش بازگردد و بیش از این رسوایی و بیماری به بار نیاورد می توان او را بخشید و به فردای پاک تری امید وار بود. اما ای دولت مثال آن کولی پشیمان نشده است که مدام عشوه های ناشیانه پیشه می کند ، شهر را به بلوا کشانده است و همه را آلوده کرده است صورت کشور را پر از لکه های یک بیماری سخت کرده است و چشم همه را به دنبال یک محله بدنام کشانده است و ظاهرا خیال توبه هم ندارد.
نمایش هایی هم برای خوش سیمایی خویش اجرا می کند اما دل کسی را نمی برد جز دل همان حلقه محدودی که دست و دلشان در برابر صورت سرخ آب و سفید آب شده این دولت سست می شود ورنه در قاموس کسی که برادری معنا ندارد برابری چه جایگاهی می تواند داشته باشد؟ کسانی که زنان دربند را حتی لحظه ای به چشم خواهران خود ندیده اند و برای اذیت و آزاهای جنسی شان در زندان ، دل نگران نشده اند، چگونه ممکن است در پاسداشت دفاع از حقوق برابر زنان، کلید کابینه را به دست سه زن داده باشند. این کلیدی که احمدی نژاد به دست زنان محافظه کار هوادارش داده است، شاه کلید زندان زنان است. چرا که هم به او و هم به باقی مردان اصولگرا ثابت شده است که به وسیله زنان، آسان تر می شود زنان پیشرو و آزادی خواه ایران را محدود و دربند کرد. یعنی هم می توان ویترین زنانه کابینه را روی سر مدافعان برابری حقوق زن و مرد زد و فخرش را به دنیا فروخت و هم می توان با دیدگاههای بسته همین زنان روی سر مطالبات زنان آزادیخواه ایران زد. چه کسانی بهتر از خود زنان می توانند در مقابل آنچه زیاده خواهی های زنان ایران تعبیر می شود، بایستند؟
خوب یادم هست که در روزهای انتخابات ریاست جمهوری نهم، در خبرگزاری ایلنا با یکی از زنان مجلس هفتم مصاحبه ای کرده بودیم که تایید می کرد با آمدن احمدی نژاد باید آسانسورها هم زنانه و مردانه شوند. آن مصاحبه هم مثل باقی حرف های بی تدبیر و فی البداهه ای که این جریان مدام فکر نکرده بر زبان جاری می سازد و بعد تکذیب می کند، در خبرگزاری ایلنا تکذیب شد. فاطمه آجرلو در مقایسه با سایر زنان مجلس هفتم، عقل کل می نمود و به تعبیر خودش ما خبرنگاران پارلمانی از ساده دلی بقیه نمایندگان زن برای بنگاههای خبرپراکنی مان بهره می جستیم.
یک روز، مهمان خط و نشان های آجرلو بودم که می گفت : اینکه ما به نقل از عشرت شایق نوشتیم، زنان روسپی باید اعدام شوند، یا اینکه به نقل از نیره اخوان نوشتیم که ازدواج مجدد حق مردان است، شیطنت و خبیثی ما خبرنگاران را ثابت می کند. از آجرلو پرسیدم حالا بدون خباثت می پرسم و شما دیدگاه واقعی تان را در مورد همان روسپی ها برای روشنگری خودم بگویید، من هم نمی نویسم. آیا می توانند زنده باشند و شما هم به عنوان نماینده زن با آنها در یک جامعه زندگی کنید؟ هیچ نگفت. گفتم بدون خباثت می پرسم ددیگاه واقعی شما در مورد دختران نیمه حجابی که در ادارات در کنار مردان در یک اتاق کار می کنند، چیست آیا موافق این اختلاط هستید؟ شما نظر واقعی تان را برای روشن شدن ما بگویید. امروز که دیدم سرکار خانم به عنوان وزیر رفاه معرفی شده اند یاد تحلیل های ایشان افتادم که باور داشت نباید به جنجال خبری تبدیل اش کرد و باید کار زیربنایی انجام داد. می گفت: « بی حجابی همان زنان در محل کار و تفاوت قایل نشدن میان محل کار و کافی شاپ، سرانجامش همان روسپیگری است، برای همین است که ما تا نسبت به جدایی زنان و مردان در محل کار و ادارات حرف می زنیم خبرنگاران سریع می روند جنجال خبری درست می کنند و ما از اصل می مانیم». در مورد اعدام روسپی ها حرف عشرت شایق را اصلا رد نکرد و گفت هیاهوی خبری اش را اما نمی پسندم.
آجرلو بعد ها همصدا با سایر زنان در همان مجلسی که یکی یکی طرح و لایحه و پیشنهاد برای محدود شدن حقوق زنان به صحن و کمیسیون می آمد، جلو دار بود. ابتدا را ه پیوستن ایران به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان که حاصل تلاش زنان اصلاح طلب مجلس ششم بود را بستند. روز دیگر در همان مجلس برای کاهش سهمیه زنان در دانشگاه ها خیز برداشتند. یعنی زنان با همان حقوق نا برابر به سهمی نه تنها برابر بلکه بیشتر در دانشگاهها دست پیدا کردند اما زنان مجلس برای محدود کردن سهمی که با تلاش خود دختران به دست آمده بود سنگ تمام گذاشته بودند. سپس روز دیگر بحث کاهش ساعات کاری زنان را در مجلس شان پی گرفتند تا زنان را از اجتماع به خانه بکشانند. روز بعد گفتند برای رفاه حال خانم هایی که در اداره مخابرات کار می کنند می توان امکانات کار را به منزل شخصی شان منتقل ساخت تا در خانه کار کنند. روزهای دیگر هم که جنبش زنان را خون به دل کردند و بسار هم شنیدند که ازدواج مجدد مردان بدون اجازه زنان لکه ننگی بر دامن زنان مجلس خواهد بود اگر در مجلس باشند و در برابر این تبصره سکوت کنند. خلاصه از همین مجلس زنانه برای محدود کردن زنان چه نقشه ها که نکشیدند. در باور نمی گنجید. درست عین صحبت های زن دیگری که مدافع احمدی نژاد است اما از مقام یک زن به احمدی نژاد تشر می زند که چرا باید از میان این همه مردان، زن را به کابینه راه دهند؟ اینها زنانی هستند که احمدی نژاد را حمایت می کنند و احمدی نژاد نیز آنان را قدردان است.
بر اساس لیست سوابق فعالیتی فاطمه آجرلو که توسط دولت اعلام شده است به وضوح قید شده است که سرکار خانم، پیش از نمایندگی مجلس جز فعالیت در بسیج و سپاه، هیچ نقش مدیرتی نداشته است که بتوان او را نقد کرد اما در دوره نمایندگی هم چند کار بزرگ انجام داده است که از جمله آن معرفی پالیزدار به کمیسیون های مجلس بوده است که پالیزدار هم درست علیه همان دو نفری که احمدی نژاد در مناظره تلویزیونی اش از آنها به عنوان مفسدان اقتصادی نام برده بود، افشاگری کرده بود. هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری. آجرلو اگرچه آن روزها چندین ساعت به همراه همسرش در مورد چرایی معرفی پالیزدار بازجویی شده بود اما امروز مورد مهرورزی مضاعف احمدی نژاد، بزرگترین مخالف هاشمی و ناطق قرار گرفت وقرار است وزیر شود.
روند عجیبی است اما واقیعیت دارد. یعنی به آسانی می توان دید که نشانی از عقلای محافظه کار در حلقه همین زنان برگزیده احمدی نژاد نیست اما هماهنگ چرا . تا این اندازه که در اقدامی هماهنگ و شگرف، پیش از انتخابات آجرلو پالیزدار را به مجلس می آورد، اطلاعاتی در اختیارش قرار می دهد . پالیزدار برای بدنامی هاشمی و ناطق سنگ تمام می گذارد، سپس آجرلو تحت فشار قرار می گیرد، احمدی نژاد در تلوزیون همان حرف های پالیزدار را تکرار می کند، رییس جمهور می شود وآجرلو را به عنوان وزیر رفاه به مجلس معرفی می کند با عنوان اینکه می خواهد به نقش برابر زنان در کابینه بها داده باشد. کدام بها دادن؟ برای بها دادن به زنان، بی شک برگزیدن مرد یا زن آنقدرها مهم نیست که کارآمدی و استقلال رای آنها مهم است. احمدی نژاد البته صریح و بی پرده در مصاحبه زنده با تلویزیون اعلام می کند که مهمترین عامل انتخاب وزرا را همسویی و هماهنگی با رییس جمهور می داند و ظاهرا سابقه زلزله های مکرری که در کابینه قبلی اش رخ داده است و هر ماه یکی را برکنار می کرد او را به این نتیجه رسانده است که زنان ، منفعل تر، مطیع تر و فرمابردارتر و به تعبیر خودشان، هماهنگ تر خواهند بود.
شاید بخش های سنتی جامعه زنان ایرانی، رگه هایی از باور و نوع پوشش خود را دو در شمایل دو یا سه زن برگزیده احمدی نژاد ببینند اما زنان سنتی، روستایی و شهرستانی در بساری از موارد نمی دانند که این زنان در مجلس نه تنها باوری برای برابری دیه آنان با شوهرانشان ندارند و بلکه ازدواج مجدد شوهرانشان را هم مانع نمی شوند و حضور دخترانشان در دانشگاه و محیط های برابر کاری را هم محدود می کنند. به همین سادگی. و موارد دیگری که شاید مادران و زنان نسل گذشته بستری برای آگاه شدن از حقوق واقعی خود نیافته اند. آنها فقط دیده اند که همه مردان احمدی نژاد یکی یکی از کابینه دولت به بیرون پرتاب شده اند اینک زنان جای آنها می نشینند اما زنان احمدی نژاد، نماد و نماینده واقعی تمام زنان ایران نیستند و اگرچه برای خریدن آبرو و فخر معرفی شده اند، اما کسیت که نداند بیشتر برای بردن آبروی زنان ایران به کابینه آورده شده
جناب احمدی نژاد! دعوت نامه ات به دستمان رسید
اینجا نیویورک است و من مسافر چند روزه ینگه دنیا. حالا هزاری هم کیهان و شریعتمداران بی شرم و شرع اش بنویسند که ما گریخته ایم و به جاسوسی و براندازی دل بسته ایم، خیال همه راحت که همانند همه سفرهای پیشین ام به خانه بر می گردم و در کنار باقی همکارانم پای هر دادگاه و زندانی هم ایستاده ام. چون دیگر عادی شده است شنیدن اتهاماتی که مدرکی برای اثباتش نیست و برای همین به سیاست ایجاد رعب و وحشت روی می آورند.
این سومین بار است که از کشور خارج می شوم اما سیزدهمین بار است که کیهان مرا از خانه گریخته و متواری و جاسوس و برانداز می خواند و خط و نشان برای بازگشتم می کشد. ولی هر بار به ایران بازگشتم و دست دادگاه و بازجویان را هم خالی از ادعاهای چاپ شده شان دیده ام. هر بار برای این حقیر که سهم خردی در مقایسه با همکاران پیشکسوتم در مطبوعات ایران دارم ستون ویژه در نظر می گیرند و قصه بافی می کنند تا بترسانند و رای ام را برای بازگشت عوض کنند. اما چه خیال باطلی. سالهاست که در نشریات به تعبیر حضرات، زنجیره ای کار کرده ام و خوب یاد گرفته ام که کجا ها پا نگذارم تا به گاه بازگشت پای ام را قلم نکنند. برخلاف ادعای توهم آلودشان نه با بی بی سی، نه با دویچه وله و نه با رادیوی زمانه کار کرده ام. نوشتن در “روز” نیز جرم نیست.
این مقدمه را نوشتم تا بگویم از این پس مسافر دیار غربت ام و مثل باقی مسافران ایرانی خارج از کشور هستم که دور از ایران، دل شان بیشتر از صاحبخانه های خیالی برای آبادی ایران می تپد. احساس مسولیت و دغدغه هایی که اینجا به عنوان یک روزنامه نگار در چشم های تک تک مسافران ایرانی دیده ام قابل قیاس با چشم های هیز آنانی نیست که در خانه به همخانه تعرض می کنند و سپس از اینکه صدای تجاوزشان را جهان شنیده است هیچ شرمی برای حضور در عرصه های جهانی نمی کنند و برای ساکت کردن صدای تجاوزشدگان هم برنامه ریزی می کنند. جرات برگزاری جشن در خیابان های شهر را ندارند و فاصله پاستور تا بهارستان را با هلی کوپتر طی می کنند اما برای سفر به دور دنیا خیال پردازی می کنند. اینجا ایرانیان با چشم های خودشان دیده اند که مردم آمریکا با چه ابهت و حضور بی نظیری، یک دورگه دموکرات را در مراسم تحلیف ریاست جمهوری همراهی کرده اند و حالا مانده اند که چگونه احمدی نژاد در ایران میان آن ۲۴ میلیون آرای ادعا شده، چنان ترس خورده و تنها به برگزاری مراسم تحلیف رفته بود.
جناب احمدی نژاد! شما اگرچه در سالهای پیش از این سال سیاه توانسته بودید آسوده خاطر به نیویورک سفر کنید و در سازمان ملل فخر آزادی نداشته ما را بفروشید، اما امسال کمی پریشان خاطری بد نیست چرا که از رای حضور شما بوی خون می آید. اینها مرثیه و سوگواری نیست. چنان به واقیعیت نزدیک است که حتی دل مهمانان و همراهان دیروز شما در جمع ایرانیان مقیم آمریکا را هم لرزانده است. می گویید نه، سندی برایم رسیده است آقا!
در این نامه که امضای گویا بالاترین مقام دولت شما در آمریکا پای آن است، شما ایرانیان مقیم خارج از کشور را به دودسته تقسیم کرده اید. آنان که مثل شما فکر می کنند، فرهیختگان وطن دوست اند و آنان که مثل شما نیستند، فراریان برانداز اند. و چنان که خودتان هم می دانید رییس بخشی از ایرانیان هستید، دعوت نامه برای جشنی در راه فرستاده اید. برخلاف اینکه روسای جمهور همیشه با افتخار کل مردم کشورشان را به حضور فرا می خوانند. نه خیر جناب احمدی نژاد، روشن تر ببینید، خوب ببینید که ایرانیان اینجا، چه آنان که مثل شما فکر می کنند و به شما رای داده اند و چه آنان که رایی در سبد شما نگذاشته اند، همگی از اینکه مردی در اوج رنج زندانیان و کشته شدگان انتخابات اخیر، برای برپایی بزم در نیویورک آماده می شود حیرت زده و شرمنده اند. اینها تحلیل یک روزنامه نگار نیست. دعوت نامه شما به دستم رسیده است! از سوی یک ایرانی فرهیخته ای که سال های پیش میهمان مراسم شما بوده است و امسال با دیدن دعوت نامه شما دلش لرزیده است. دلش می لرزد که هم وطنان اش در سردخانه ها و بازداشتگاههای “غیراستاندارد” شهر دنبال یک خبر ساده از عزیزانشان می گردند و آب ساده از گلویشان پایین نمی رود، آنگاه شما برای ضیافت شام، دعوت نامه هایتان را بی صدا و ویژه فرستاده اید. بی شک وقتی در متن نامه، ملتمسانه از ایرانی مورد اعتماد خود درخواست کردید تا برای گرم تر برگزار شدن محفل تان، اسم و آدرس چند ایرانی قابل اعتمادتر دیگری را نیز در اختیارتان بگذارد تا از آنها نیز برای مهمانی تان در نیویورک دعوت کنید به ذهن تان هم خطور نمی کرد که اینبار این دعوتنامه چون بغضی روی دست میهمان دیروزتان می ماند و انتشار متن اش را نیز تنها بضاعت خویش برای همدردی با ایرانیان داخل کشور می داند.
جناب احمدی نژاد میرحسین و شیخ، بی آنکه در قدرت باشند برای ایرانیان خارج از کشور نامه و بیانیه داده اند و از حضورشان در انتخابات و همراهی شان در روزهای پس از انتخابات قدردانی کردند و ایرانیان مقیم خارج از کشور نیز تقدیرنامه آنان را علی رغم دیدگاههای فکری متفاوت، خوش پذیرفتند اما ببین چه بر سر دولت در قدرت شما آمده است که معتمدان دیروزت، دعوتنامه های ویژه را برای همان ها که شما برانداز و جاسوس می خوانیدشان، می فرستند تا با انتشارش، باقی میهمانان ویژه شما را نیز به همراهی در اعتراض فرا خوانند.
حال همانند همیشه با همان اعتماد به نفس مضاعف تان بیایید نیویورک و سپس یا دوربین های رسانه ملی مسولیت با شکوه نشان دادن ضیافت تان را عهده دار می شود یا دوباره شخصا باید دوره بیافتید و در شهر و خاطرات دختر دوساله ای را که به زبان اسپانیولی در خیابان های نیویورک محمود محمود می کرد ، برای هواداران خودتان تعریف کنید
شرح بی خوابی شیخی که از شکنجه شنید
مطلبم در جرس: شرح بی خوابی شیخی که شکایت از شکنجه شنید
کروبی سیاستمدار، فیلسوف و روشنفکر نیست. او سیاستمداری است که اگر سیاستش را به پیش نبرد، شب خوابش نمی برد.”
این را عباس عبدی در روزهای انتخابات ریاست جمهوری دهم در وصف شیخ مهدی کروبی گفت..
“من نفهمیدم آن شب از چه کسی این خبر را شنیده بود، کدام خانواده پیش او(کروبی) بوده، اما مادرم گفت آقاجانت خوابش نبرد.”
و این جمله را حسین، فرزند شیخ مهدی کروبی در وصف احوال شیخ گفت آنگاه که پس از وقایع خونین انتخابات، نامه معروف کروبی به هاشمی رفسنجانی در مورد اخبار مربوط به تجاوزات جنسی به زندانیان منتشر شد.
انگار کروبی و واژه خواب دو گزینه گره خورده به هم در ادبیات سیاسی وانتخاباتی سالهای پس از اصلاحات شده اند تا بیداری را مفهوم بخشند. هرجا که نام از کروبی و حضورش در انتخابات می آید، کدی هم از آن خواب معروف اش که خود شیخ آن را به خواب اصحاب کهف تعبیر کرده بود، نیز داده می شود. تیتر نخست بسیاری از سیاستمداران و صاحبنظران و تحلیل گران وبلاگ نویسان و مردم کوچه و بازار در روزهای انتخابات این بود: برای مراقبت از آرا و جلوگیری از تقلب، تا خود صبح بیدار می مانیم. مردم به همراه سیاستمداران و رهبران خود تا خود صبح هم اگر بیدار می ماندند آنچه که باید از صندوق های انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران بیرون میآمد پیش از این برنامه ریزی شده بود. حال صرف نظر از تقلب و تخلف بی سابقه ای که نامش را جز کودتا نتوان گذاشت، وقایع بعد از انتخابات، خود قصه تلخ تر از همه آن آرای به تاراج رفته بود که باز کروبی و قصه بی خوابی اش اخبار مهمی از این وقایع تلخ را به خود اختصاص داد.
خبرنگاران پارلمانی که در سالهای مجلس ششم در مجلس تحت نظارت شیخ کار خبری کرده اند، به خوبی یاد دارند که طبقه دوم ساختمان مجلس واقع در خیابان امام خمینی روزهای بسیاری را میزبان خانواده های دربند بوده است . از جمله، خانواده های ملی مذهبی ها، دانشجویان، فعالان سیاسی و حتی گاه خانواده های بدهکارانی که برای ماشین و خانه و وام و مزرعه شان به زندان افتاده بودند نیز در خانه شیخ در خیابان سعد آباد به زمین می نشستند.
حسین کروبی یک چهره سیاسی نیست اما در دایره سیاست، او نیز به سبک خویش آقازاده شد. آقازاده ای که باید با التماس و اصرار از او برای دیدار با پدرش، وقت ملاقات می گرفتیم. این روزها هم هنوز بخش هایی از روزنامه نگاران به خاطر حضور این آقازاده در روزنامه تحت مسولیت پدر، شاکی اند اما آنچه بیش و پیش از دل گرفتگی های ما و شکوه های ما به دل ملت می نشیند دل به خطر سپردن آقازاده هایی است که همپای مردم بودن را به سکوت های مصلحتی ترجیح داده اند. در برابر خانواده سحابی و دیگر ملی مذهبی ها و خانواده های دربند، همیشه صورت این آقازاده، محجوب می شد و در اتاق پدر را برای اصحاب و فامیل زندانیان باز می کرد. حال چه اهمیتی داشت که ما به عنوان اصحاب رسانه پشت در می ماندیم. اما آنچه به دل ملت نشسته است حضور روزهای گذشته این آقازاده در بهشت زهرا و ضربه های باتوم به تن خریدن در کنار خانواده های داغدار بود. و از سوی دیگر حضور این روزهای او در ماجرای خبررسانی نامه پدر به رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام بود. باید کسی این نامه را تایید می کرد باید کسی به رسانه های دنیا می گفت که چرا کروبی آن نامه را نوشت، برای که نوشت و چرا به جای نامه نگاری به شاهرودی نامه را به هاشمی رفسنجانی فرستاده است.
و این بار آقازاده مفهوم مثبتی در اذهان می یابد وقتی حسین کروبی به جای آنکه همانند آقا زاده های دیگری که این روزها در کنج عافیت نشسته اند، خود به میدان می آید و به دویچه وله توضیح می دهد که:
قصد پدرم این بود که آقای رفسنجانی موضوع را با آقای خامنهای در میان بگذارد وگرنه خودش هم میتوانست به شاهرودی نامه بنویسد.
با این سخن حسین، روشن شد که شیخ حاضر نیست دیگر به خامنه ای نامه مستقیما بفرستد و کسی را مورد خطاب قرار دهد که خود…
یا آنجا که حسین کروبی در برشمردن رنج های دیگری که بر زندانیان رفته است، چنین توضیح می دهد:
میگفتند حشرات موذی در سلول بودند و آنجا را مدام سمپاشی میکردند. گاز اشک آور توی خود سوله زدهاند. آنها را روی هم پرت میکردهاند. از مسائل جنسی هم گفتند. میگفتند با ما هر جور اذیتی توانستند، انجام دادند و خیلی کتک زدند. میگفتند ما را دولا میکردند و میگفتند شما خر هستید و یک آدم گندهای سوار ما میشد و با کابل به پشت ما میزد که راه بروید.
این روزها وقتی می بینم شیخ در مقام دادرس نشسته است و درد دل های آنانی که پس از آزادی به سراغ او رفته اند را در قالب نامه نوشته است تا مقامات داخلی در برابر چشمان ناظران بین المللی به داد زندانیان بی پناه برسند، یاد روزی می افتم که توسط همان قاضی معروف به زندان دادگاه شده بودم و شرح ماوقع را برای همین شیخ برده بودم.
همین آقازاده که به سختی به خبرنگاران وقت ملاقات می داد آنگاه که برگه احضاریه مرا به دادگاه در دست هایم دید، بدون معطلی در گشود و میان ملاقات های رسمی شیخ جایی برای این خبرنگار ترس خورده گشود. پس اینها را نوشتم تا بدانید اگر همین آقازاده ها که نامشان بار منفی در جامعه دارد درهای ورود به اتاق بزرگان را در این برهه های حساس نمی گشوندند، چه مصیبت ها که قصه اش پشت همان درهای بسته می ماند.
در باز شد و برای نخستین بار شیخ مهدی کروبی را از نزدیک ملاقات می کردم. او از من خبرنگار تیز و جسوری می شناخت که سوال های گاه و بی گاه من به تعبیر خودش مثل نیش مار بود اما آن روز من مثل کسی که از مار نیش خورده به خودم می پیچیدم و بیشتر از تصور شیخ زار زدم و گریه کردم تا بلاخره لابه لای گریه هایم به شیخ رساندم که در دادگاهی که قاضی معروف برایم ترتیب داده بود تا شکایت ستاد کل نیروهای مسلح را به من تفهیم اتهام کند از تمامی مسایل ریز و درشت جنسی حرف زده شد به جز مقاله ای که برایش احضار شده بودم.
من سرخ از شرم بودم و شیخ سرخ از عصبانیت. گفتم قاضی در برابر وکیل و معاون مدیرمسول روزنامه همبستگی، گفته است: اگر عذرخواهی در روزنامه ننویسی، فردا روزنامه شما باید گزارش خبرنگار زنی را به عنوان تیتر نخست خود منتشر کند که در یک هفته با سه مرد زنا می کند. حتی الان که در فضایی آزادتر هم اینها را می نویسم، پشتم می لرزد از هراسی که در تمام این سالها به دل من و همکارانم انداخته اند و این روزها اما با مردم معمولی کشورم هم چنین می کنند.
اما آنچه بر آنم داشت تا این نامه پرسشگرانه و دلسورانه شیخ مهدی کروبی را به یک خاطره شخصی گره زنم این بود: آن روز به کرات به شیخ التماس کردم که آنچه برایش از قاضی معروف گفته ام را در پیگیری هایش به هیچ وجه از من نقل نکند. حتی گفته بودم که اگر نقل کند و بعد از من بخواهد در جلسه ای غیر از او ماجرا را بازگو کنم، من آن را تکذیب خواهم کرد. شاید شیخ ندانست چرا من آن همه ترسیده بودم. چون باید زن باشی تا بدانی وقتی نگاه قاضی در یک اتاق در بسته تمام بکارت انسان بودن ات را می درد دیگر جسارتی برایت باقی نمی ماند. من آن روزها تنها می توانستم قصه خودم و آن قاضی معروف را در یک وبلاگ بی نام و نشان با تیتر: «زنی عریان در برابر قاضی» بنویسم اما امروز اینجا می نویسم تا بدانید اگر از تک تک آن زندانیانی که به آنها تجاوز شده است بنا به دعوت مجلس شورای اسلامی بخواهید که گزارش رنج شان را بدهند، ممکن است همان هراس کهنه، اجازه بازگو کردن دوباره را به آنها ندهد. این ملت ترس خورده خاطره تلخی از بازگو کردن دردهایش دارد که به جای متهم بازخواستش می کنند.
ماجرای رییس دانشگاه زنجان هنوز از خاطرمان نرفته است. البته قابل قیاس نیست اما در همان اندازه کوچکش هم دیده ایم که چه بر سر دختر بی گناهی رفته است که به هر دلیلی می خواست راز شهوت رانی مردان ریاکار شهرش را افشا کند. اما اینجا صحبت از وقاحت صاحبان قدرت است که در ردای دین پنهان مانده اند و دریدگی می کنند. حال مردم معمولی را چه توان مقابله با صاحبان منبر و مسند است. آنها همین که راز دل به شیخ گفته اند هم به اندازه بضاعت خویش جسارت کرده اند تا همین جایش هم شبها کابوس هجوم دوباره متجاوزان را می بینند پس به جای به میدان فرا خواندن مردم بی پناه و به شهادت طلبیدن زندانیان زندگی از دست داده شاید باید که راهکاری نو اندیشیده شود. شیخ آن شب که واقعه را شنید بی خواب ماند پس دشوار نیست ترسیم بی خوابی شدن هرشب آنان که در واقعه، خود یک سوی ماجرا بوده ان بودند.
مصاحبه با رادیو زمانه در مورد همین مطلب
گزارش میهمانی یک ایرانی در خانه شیطان بزرگ
امروز میهمان یک آمریکایی ایران شناس بودم که ایران را مثل کف دستش می شناخت . برایم از حافظ و خیام و شاملو خواند و وجب به وجب شهرهای ایران را مثل یک قصه شیرین برایم تصویر سازی کرد. از شیراز و اصفهان و یزد و مازندران و دریای شقه شقه شده خزر گفت و مزه قرمه سبزی و فالوده شیرازی را درست مثل مزه شیرین یک قرار ملاقات برایم زنده کرد.
دوست آمریکایی من حتی ضرب المثل های ایران را بیشتر و بهتر از خودم می دانست و لطیفه های بکر فارسی را بیشتر و بهتر از من از بر بود. شاکی بود از نسل دوم ایرانی های مقیم آمریکا که زبان دلنشین فارسی را فراموش کرده اند و با آداب ناب ایرانی بیگانه اند. دلش بیستر از دل من برای قضاوت افکارعمومی غرب در مورد ایران می سوزد و می گوید دلش نمی خواست که در ایران «ندا» و دیگران کشته شوند تا تازه آمریکاییها و باقی جهان به واسطه مرگ آنها از خواب قضاوت های مسموم خود بیدار شوند و بدانند که ایران چهره دیگری هم دارد و فقط قصه بمب و ترور در اذهان نیاید آنگاه که نام این کشور بزرگ را می شنوند.
این روزها که در آمریکا چون مسافری گیج و گم می گردم ، ایرانیان به ایران نرفته بسیار دیده ام . یکی دختر نازنینی که برای دولت آمریکا کار می کند و با دیدن یک خبرنگار ایرانی که برای اولین بار در میان خبرنگارانی که همگی از خاورمیانه اند و اخبار واشتگتن را پوشش می دهند، می گوید : شما از خود خود ایران می آیی و برای رسانه های ایرانی قرار است اینجا کار کنی؟ پس یعنی می شود ؟ مانده ام چه جواب دهم ؟ چون خودم هم نمی دانم که جای من کجاست؟ میان اینجا و آنجا مانده ام . معلق بین زمین و آسمان. با آنکه باور دارم گرفتن مصاحبه با رییس جمهور آمریکا چندان بزرگ و پر اهمیت نیست در مقایسه با گرفتن حقی که مردم در ایران برایش عزیز و رفیق از دست داده اند اما کماکان برای همین کار کوچک به اندازه بضاعتم چانه زنی می کنم.
دوست آمریکایی ام می گوید که او هم آرزو دارد دیوار میان این دو کشور بشکند و مردم بی هراس و آزادانه با هم دوستی کنند. آرزوی بزرگش این است که روزی در خیابان های انقلاب روبروی دانشگاه تهران راه برود و خروار خروار کتاب بخرد. طوری حرف می زند که انگار سالها ایران بوده و حالا از آنجا رانده شده است اما او ایران را فقط خوانده است. ایران را به تعبیر خودش زندگی کرده است بی آنکه دیده باشد. آمریکایی ها بر عکس انگلیسی ها چندان نقش بازی کردن بلد نیستند و کمتر لبخندهای مصنوعی تحویل آدم می دهند. برای همین است که لبخند و حسرت اش برای دیدن و راه رفتن میان مردم ایران را باور می کنم و دلم می گیرد از مردان کوچکی که کلید خانه بزرگم را از ما دزدیده اند و انگار بلعیده اند و ما هرچه می گردیم در تمام این سالها این کلید لعنتی را پیدا نمی کنیم تا به سبک خویش دوستداران واقعی ایران را میزبانی کنیم.
دوست نازنین دیگری دارم که همسرش یک ایران شناس بی نظیر است. تنها یک شب در خانه اش در نیویورک مهمان بوده ام. اما وقتی از تبریز و تاریخ و روند جاری مبارزات ایران با زبان شیرین فارسی حرف می زند دلم می گیرد از مغزهای کوچک مردان سرزمینم که می پندارند هرجا هر آمریکایی، جمع آوری اطلاعات و تحقیق و مطالعه در مورد ایران را آغاز می کند بی شک به دنبال براندازی است. به دنبال انقلاب مخملی است.
دوست ایرانی ام با عاشقانه های یک آمریکایی سالهاست که زیر یک سقف زندگی کرده است و این عشق را به خانه بزرگش ایران هم به راحتی می توانست بیاورد. همان سالها که طرح گفتگوی تمدن ها کلید خورد به گمانم زندگی زیبا و عاشقانه این دو زوج ایرانی و آمریکایی مصداق ساده و روشن همان طرح بود زیر یک سقف مشترک اما بردن همین سقف و چهاردیواری در ایران انگار به یک رویای دست نیافتنی برایمان بدل شده است.
این دو آمریکایی نازنین که یکی را در واشنگتن و دیگری را در نیویورک ملاقات کرده ام، بیشتر از کسانی چون کردان و احمدی نژاد و باقی مردان کوتوله سیاست برای ایران ارزش قایل اند و چهره ای که آنها از ایران به جامعه خود معرفی می کنند، برابری نمی کند با چهره سیاهی که حاکمان حقیر ما در این چند سال نشان داده اند.
این آمریکایی های برانداز دوست داشتنی که من دیده ام اینجا، همان هایی هستند که سالها در مدرسه و مکتب جمهوری اسلامی به همت مسولان و مدیران مان، پرچم شان را آتش زده ام و مشت ها گره کرده ام تا مرگ بر شیطان و استکبار بگویم بی آنکه اساسا استکبار جهانی در خزانه لغت کودکانه من مفهوم روشنی داشته باشد.
من هنوز هم با دیدن چهره بوش دلم آشوب می شود از خونی که در کشورهای همسایه به راه افتاده اما باورم نمی شود که ما خودمان خونریز تر از بوش در خانه خودمان داشته ایم و آنگاه تشویق می شدیم که مرگ بر بیگانه بگوییم. اینجا به جز «شیطان» و «دشمن» ، دوست بسیار است که اگر کسی نگاه چپ به پرچم ما بیاندازد، همین شیطان های دوست داشتنی تر از فرشته های خیالی خانه خودمان بیشتر از ما سینه سپر می کنند تا از ایران واقعی دفاع کنند. فقط مانده اند که چرا شیطان های خانگی از یک طرف حساب ملت آمریکا را از دولت آمریکا جدا می کنند و از سوی دیگر وقتی همین ملت به عنوان توریست و ورزشکار و معلم زبان و محقق وارد ایران می شوند، کمی بعد باید جلوی دوربین های رسانه ملی ما بنشینند و اعتراف به دشمنی نداشته خود با ایران کنند و همچون هاله و کیان و کلوتید و دیگر غربی های غریبه برای دولت ایران اقرار کنند که ملت ایران را دشمن بوده اند.
دوست آمریکایی ام همه این اتهامات را می شناسد اما خوش بین است و می گوید درست می شود به دست خود ایرانیان.
شاید کمی خودخواهانه باشد اما قند توی دلم آب شد وقتی دیدم همین دوست آمریکایی که برای اولین بار نامش را شنیده و صورت مهربانش را دیده ام ، مرد جا افتاده ای است که کتاب «تاج خار» مرا خوانده بود و با کتاب دیگرم؛ «من آزاد هستم»، سر قرار آمده تا بگوید: تاریخ ایران را خوب خوانده است اما دوست داشت فضای فعلی ایران را با کلماتی که مزه تازه ای از ایران دارد بخواند. بی هیچ تواضعی باید بگویم احساس غرور کردم و در همزمان بغضی سنگین راه نفسم را گرفت وقتی که او رفت و من حتی به سبک سنت دیرینه مان هم نتوانستم حداقل به زبان خروار خروار تعارف بریزم و بگویم: « تشریف بیاورید ایران، قدمتان روی چشم».
کدام چشم؟ در خانه ما این روزها چشم و چار ما و این غربی های برانداز را یکجا با هم کور می کنند خاصه اگر در ایران آشوبی باشد و این خارجی های از خدا بی خبر به سرشان بزند که احیانا همانند همین دختر برانداز فرانسوی ایمیل بزنند و عکس های آشوب ایران را به دوستانشان گزارش کنند. چشمی نمانده که تقدیم چشم انتظاران کنیم. ما کلید خانه را گم کرده ایم و تب داریم این روزها. تب دارم این روزها. هوای بیرون خانه به من نمی سازد. اینجا غریبی می کنم. نشسته ام کنار یک رودخانه زیبا و دلم برای رودهای گل آلود ایران تنگی می کند. من چه زود دلتگ شده ام و انگار با دل تنگ نمی شود میهمان به خانه دعوت کرد یا میهمان خانه ای بود. باید راه بیافتم و دوباره پر رمق کارهایم را از سر بگیرم. ما بیشماریم و کارهای بسیاری داریم.
پی نوشت :
می خواستم این روزها گزارش سفر بنویسم از ینگه دنیا اما در ایران آواری به راه افتاد که به مرثیه گفتن افتام. در تمام این سالها همیشه با دل نوشته ام و به تعبیر برخی ها یک روزنامه نگار احساسی بوده ام . انکار نمی کنم. ضعف هم اگر باشد می پذیرم. ولی همین دل نوشته هایم نجاتم داده اند تا به امروز . چون آنچه از دل بر می آید را نمی توان به شیطان های کوچک و بزرگ قدرت فروخت.