از این نوشته بوی خوبی نمی آید
این روزها ایمیل ها و کامنت ها و پیام هایی دارم که حرف شان این است: چون از ایران خارج شده ای در نوشته هایت تندرویی می کنی و این نه شجاعت است و نه انصاف که خارج از ایران بنشینی و تند روی کنی. خواستم در همان قسمت کامنت ها پاسخ دهم اما گفتم چون زیاد تکرار شده است شاید بد نباشد یک بار برای همیشه حسابم را روشن کنم. لحن بسیاری از ایمیل ها که فحش های همیشگی است را دوست ندارم و لازم هم نیست اینجا منتشر شود. می توانند خودشان وبلاگی درست کنند با همان الفاظ رکیک ما را آزادانه به باد ناسزا بگیرند. اما در پاسخ به پیام های دیگر که به نظر می رسد از سوی دوستانی باشد که….
دوست عزیز ، فخر نشستن در خانه مشترک را به رانده شدگان این خانه فروختن هنر نیست. آوارگی قصه مشترکی شده که دامن همه را کم کم خواهد گرفت اگر هوای دل هم را نداشته باشیم. فارس و صدا و سما و شرق و هم میهن هم نمی شناسد این قصه …اگر مرا و فضایی که در آن کار کرده ام را می شناسی و باز نوشته ای که «اگر در ایران بودی و انتقاد میکردی، هیچ اشکالی نداشت، حالا که رفته ای از دور ….» باید صریح و بی پرده برایت بگویم:
اول اینکه از تو بزرگترهایش که پست و منصبی هم دارند نمی توانند با این اطمینان بگویند که اگر در ایران بودیم و نقد می کردیم، اشکالی متوجه حال و احوال ما که سهل است متوجه فلان فامیل دورمان نشود.
دوم اینکه گمان نمی کنم در ایران هم غیر از نقد بی پروا، کاری کرده باشم و کنج عافیت نشسته باشم. اینکه فتوا صادر می کنید اگر در ایران بودم اشکالی نداشت، اگر حوصله داری گوش کن؛ در ایران چند سالی نقد کردم و برخی از اشکالاتش اینها بود دوست من:
مثل خیلی های دیگر زندان رفتم ؛ پنج سال تعلیقی گرفتن با محکومیت سه سال حبس و ۷۴ ضربه شلاق اشکال نیست ؟ از تحصیل محروم ماندن اشکال نیست ؟ از یک لقمه نان در آوردن با کار فیلمبرداری مجالس در شمال محروم ماندن چه؟ کوچ کردیم به تهران برای کار. آنجا هم از زندگی معمولی محروم شدم اینها اشکال نیست؟
چهارسال به عنوان مهمان به مجلس می رفتم چون وزارت اطلاعات اجازه صدور کارت چهارصد( کارت مخصوص خبرنگاران پارلمانی) را نمی داد و هر روز می رفتم اداره اخبار مجلس تا یک برگه ورود روزانه را امضا کنند که برادران حراست مجلس به بنده لطف کنند و اجازه ورود دهند. این همه جون کندن های روزانه برای تهیه گزارش و ماندن در حرفه ای که دوستش داری، اشکال نیست؟
با این همه وا ندادم تا اینکه مجلس عوض شد و وقتی به جای آقایان بورقانی، بهزاد نبوی و شیخ مهدی کروبی. کوهکن و باهنر و حداد عادل نشستند در هیات رئیسه، دیگر با همان اجازه ورود نصفه و نیمه ام به بهانه انتشار فیش حقوقی نمایندگان موافقت نکردند و همان برگه ورود روزانه را هم دیگر امضا نکردند و انداختند بیرون خبرنگاری که جواب استعلام هایش از وزارت اطلاعات برای کارت خبرنگاری منفی بود. حتما می دانی چهار سال نام خبرنگار پارلمانی را یدک کشیدن اما روزانه برای ورود به مجلس التماس کردن یعنی چی؟ اینها اشکال نیست؟
برای روزهای تحصن نمایندگان مجلس ششم، حتما باید کارت خبرنگاری چهارصد را با خود داشتی تا اجازه ورود می یافتی یعنی دیگر حراست مجلس کمتر با اعضای هیات ریسه مجلس همکاری می کرد. یک روز مهندس صفایی فراهانی حراست را تهدید می کرد که اگر اجازه ورود به خبرنگاران را ندهند تحصن را در مقابل ورودی مجلس برگزار می کنند و روز دیگر هم آقای بهزاد نبوی یا محمدرضا خاتمی، همین شد که حراست رام و آرام می شد و منت می گذاشت و اجازه ورود من به عنوان یک خبرنگار ثابت مجلس را هم در کنار سایر خبرنگارانی که آن روزها به دلیل تحصن نمایندگان موقتا به مجلس می آمدند، با اکراه صادر می کرد. فردا روز از نو روزی از نو و دوباره التماس کردن برای رفتن در حوزه خبری. اینها هم اشکال نیست؟
در همان شرایط کتاب تحصن را نوشتم که هم آن کتاب و هم کتاب تاج خار، شدند مایه دردسر های بعدی که نه تنها اجازه چاپ مجدد نیافتند و کتاب سومم هم توقیف شد در ایران، پای برادران حافظ امنیت نهادهای موازی را هم به خانه ما باز کرد که در نبود اینجانب، هربار سری به حریم و همسایه های ما بزنند و جویای احوال ما شوند که همین وضع اسف بار هم با دخالت و دستور و نامه صریح رییس جمهور وقت ( خاتمی) به وزیر کشور و وزیر اطلاعات کمی روبه راه شد، اینگونه با دلهره شب به خانه و خلوت خود رفتن اشکال نیست؟
از همه مهمتر وقتی همسایه ها به پلیس ۱۱۰ زنگ می زنند، آنها هم در محل حاضر می شوند و سپس به همسایه ها اطمینان می دهند که این برادران لباس شخصی مامور اند و ایرادی بر آنها نیست اگر به تفتیش خانه و کاشانه یک برانداز برآیند و از طرفی نیروی انتظامی در نامه های رسمی و مذاکرات شفاهی علاوه بر تایید اصل ماجرای تعقیب و گریزهای مشکوک، مهربانی می کند و می گوید هیچ نسبتی با این جماعت خشونت طلب ندارند. اینها اشکال نیست که تو نمی دانی چرا نیروی انتظامی لباس شخصی ها را به هنگام ورود به خانه دستگیر نمی کند اما در نامه ها و اعلام عمومی، از خشونت طلبی آنان اعلام برائت می کند و تو نمی دانی به چه کسی باید پناه بیاوری؟
نوشته ای شجاعت نیست که دور از ایران نشسته ای و همه را نقد می کنی؟ آخر دوست منصف! ما از همان روزی که به خاطر یک نقد ساده به سفرهای استانی احمدی نژاد ( آواز دلفین ها) در روزنامه اعتماد ملی، تذکر و تهدید دریافت کرده بودیم که می ریزند جلوی روزنامه و در روزنامه را تخته می کنند، اعلام کردیم که شجاع نیستیم، ادعای شجاعتمان کجا بود وقتی بی سلاح می نشینیم در روزنامه و برادران با سلاح و پشتوانه می آمدند برای شکار مان؟
به خاطر همان نقدی که در داخل ایران نوشتم، رسما و کاملا غیر شجاعانه عذر خواستیم تا مبادا علاوه بر بیست و چند خبری که فارس و ایرنا و ایران و کیهان و رسالت و تلوزیون تنها در یک روز، برای حمله به یک روزنامه نگار یک لاقبا منتشر کردند، بزند به سرشان و جو رسانه ای بگیردشان و ناگهان فرمان حمله به دفتر روزنامه را هم صادر کنند.
شجاعت اگر داشتیم که شبانه دوره نمی افتادیم در خانه همکاران که آیا فلان عکس مربوط به درگیری خونین نیروهای گشت ارشاد با یک دختر بدحجاب را از روی وبلاگ مان برداریم یا نه. شجاعت اگر داشتیم که با یک احضاریه مرتضوی ده نفر را نصف شب خبر نمی کردیم تا وثیقه جور کنیم که مبادا دستمان خالی باشد و روانه زندان شویم. شجاعت اگر داشیتم که موقع توقیف پاسپورت و احضار های مکرر، شب های قبل از رفتن به محضر بازجویان، زنانه دور هم نمی نشستیم و تا خود صبح همدیگر را دلداری نمی دادیم. شجاعت اگر داشتیم که…. پس حسابمان روشن شد؟
اعتراف می کنم شجاعتی ندارم. که اگر داشتم پس از حمله برادران معزز لباس شخصی به خودروی شخصی ام پس از یک جلسه معمولی در دفتر یکی از اصلاح طلبان و آویزان کردن ضبط صوت ماشین بر سر در خانه و گذاشتن کارت های خبرنگاری زیر چرخ های ماشین، یک هفته قبل از انتخابات، تاریخ پروازم را تغییر نمی دادم که زودتر از ایران خارج شوم . یادم هست درست همان روز هم با آجر به ماشین شیخ مهدی کروبی هم حمله کرده بودند. به شوخی به شیخ گفته بودم: تاریخ پروازم را اگر تغییر ندهم بعد از انتخابات اگر اتفاقی رخ دهد هوای ما را دارید؟ سنجیده گفته بوود: اصلا معلوم نیست بعد از این انتخابات چه اتفاقی قرار است برای خود من بیافتد.
حالا من بدون هیچ شجاعتی تنها با یک شرم مضاعف، دور از خانه نشسته ام و هر روز، حمله و هجمه به جماعت بیشتری را می بینم که قربانی همان خشونت طلبانی می شوند که تا دیروز پنهان و در خفا جمع اندک ما را می چزاندند حالا آشکارا و وقیح در برابر مردم ایستاده اند. می گویی چه کنم؟ نسخه ای که شما می پیچی چیست؟ ننویسم؟ یا به تعبیر شما همین فردا برگردم ایران و از آنجا بنویسم و هیچ اشکالی هم ندارد؟ یا اینکه در نقد مرتضوی و اژه ای و احمدی نژاد و باقی کسانی که یک انتخابات را دزدیده اند و یک لیوان آب هم دارند رویش می خورند و به تعبیر ملا درست عین یک معتاد برای زن و بچه و اهل خانه قلدری می کنند و به غریبه که می رسند تمام خانه و کاشانه را هم می فروشند و هی امتیاز می دهند برای یک ذره اعتبار، کماکان همان خط قرمز های کذایی وزارت ارشاد و دادستانی را رعایت کنم؟ من در ایران هم که بودم این خط قرمز ها را تنها در روزنامه رعایت می کردم و در وبلاگم همیشه آزادانه می نوشتم.
برای همین است که پنج وبلاگ فیلتر شده مانده بود روی دستم در ایران. حالا چه می گویی؟ هنوز هم اشکال از ماست که همه چیزمان را از ما گرفتند و هیچ چیز جز یک دل وامانده که رضا به بی خیالی نمی دهد برای ما مانده؟
شاید نباید همین واگویه را هم می نوشتم اما…..درست می شود.
بعد از نوشتن این مطلب یاد کتاب تفکر زائد محمد جعفر مصفا و انسان در اسارت فکرش افتادم. گاهی بسیاری از ما غرق در تفکراتی می شویم که هیچ کمکی به اصل زندگی نمی کند. فکر برای خدمت به بشریت آمده اما گاهی بشر را به اسیری می برد از بس که زائد است و اضافه. این روزها با خودمان رو راست باشیم چند درصد از ما به جای یافتن راهی برای بهتر زندگی کردن، مدام درگیر تفکرات زائد هستیم که فلانی چه می کند؟ فلانی چرا می کند، فلانی چگونه…و و و و….
قبلا هم این را نوشته بودم خطاب به دوستانی که انرژی منفی می دادند: به جای دشنام گفتن به تاریکی، باید شمعی روشن کرد و اگر خودت شمعی نمی افروزی، حداقل شمع نصفه و نیمه مرا خاموش نکن.
جمهوری اوین
به یاد همه ممنوع الخروج ها و ممنوع الورودهای جمهوری اسلامی ایران و به یاد همه کسانی که اگرچه از اوین آزاد شده اند اما در ایران زندانی شده اند:
اوین، بزرگ و وسیع شده است؛ به وسعت و بزرگی ایران و این زندان بزرگ انگار دارد روز به روز پر می شود از زندانیانی به نام ممنوع الخروج ها!
به هر سو و در هر قشر که نگاه می کنی کسانی مهر “خروج ممنوع” را در پاسپورت شان دارند؛ فرقی نمی کند هنرمند باشی یا سیاستمدار، فعال حوزه مدنی باشی یا دانشجوی یک دانشگاه در شهرستان، عضو فعال کمپین یک میلیون امضا باشی یا پرستار زن در یکی از بیمارستان های تهران.
ما فقط اخبار ممنوع الخروج شدن آنان که نام و نشان دارند را می شنویم و می خوانیم و منتشر می کنیم: جعفر پناهی، فاطمه معتمد آریا، دادخواه، سلطانی و…
اما ایران تقریبا دارد رکورد شکن می شود در این شیوه شنیع که شهروندانش را به شیوه محترمانه تری با توقیف پاسپورت در یک محیط بزرگتری زندانی می کند.
بی شک ماندن در ایران برای آنان که به جز یک پاسپورت ایرانی در بساط شان نشان از ملیت دیگری نیست چندان نباید دردآور باشد؛ اما درد آور است کسان دیگری برای ماندن یا نماندن این جمع در خانه خودشان تصمیم بگیرند، آن هم بی تشکیل روند قضایی و نامش را هم بگذارند کنترل امنیت ملی.
این چه نوع امنیتی است که با خروج برخی از ایرانیان از کشور متزلزل می شود و با ورود برخی دیگر از ایرانیان به کشور هم برانداخته می شود. .
اکثر روزنامه نگاران و دانشجویان و فعالان سیاسی که این روزها در زندان هستند بیش از این چندین بار ممنوع الخروج شدند و یا حداقل توقیف پاسپورت خود را تجربه کرده اند و بی شک اگر بنا بود راهی برای اسیر و در بند نشدن دوباره خویش بیابند چندان با مشکل مواجه نبودند.
وقتی دختر مشاور آقای احمدی نژاد می تواند درخواست پناهندگی دهد بی شک فعالان حوزه رسانه و سیاست نیز می توانستند چنین بکنند اما شاهدیم که بسیاری از آنان علی رغم بازگردانده شدن پاسپورت هایشان در ایران ماندند و باز برای تغییر گام برداشتند و این روزها نیز تنها برای همان گام های قانونمندشان در زندان هستند. یعنی به همان اندازه که حجم صبوری نظام سیاسی ایران کاهش یافته و دل آزار شده است، تاب آنان که به تغییر همین روند خشونت آمیز در ایران امید بسته اند، بلند و قابل ستایش شده است.
در این میان اما آنچه بیش از همیشه ذهن را مشغول می کند آشفتگی رفتاری و کرداری تصمیم گیران است. یعنی در معادلات شان چنان در هم و پیچیده و بی نظم به حل مساله بر می آیند که در مجهول آفرینی بی نظیر اند.
تا حد هزینه دادن از کل نظام زندانی را تحت فشار قرار می دهند و ممنوع الملاقات می کنند و اعترافات اش را منتشر می کنند و اتهام جاسوسی اش را نیز جار می زنند سپس ناگهان در زندان باز می کنند و همان کسی که ماهها برایش کشور هزینه داده بود و به عنوان جاسوس و برانداز به دنیا معرفی شده بود را آزاد می کنند و درهای فرودگاه را هم به رویش باز می کنند؛ یک روز هاله اسفندیاری، روز دیگر رکسانا صابری، روز دیگر، نازک افشار و این روزها مازیار بهاری.
در این میان البته تنها کسانی که تابعیت دوگانه دارند از این بذل و بخشش ها بهره مند نمی شوند، بلکه روزنامه نگاران و حقوق دانان و فعالان زن و دیگرانی نیز هستند که یا زندان بوده اند و یا پاسپورت شان توقیف شده بود اما ناگهان همان تصمیم گیران رام و آرام می شوند و علاوه بر درهای زندان، درهای فرودگاه را هم به رویشان باز می کنند. یعنی به مدت چند هفته و یا چند ماه خود نهادهای امنیتی با زندانی کردن و یا توقیف پاسپورت یک روزنامه نگار و یا یک فعال سیاسی تبلیغ منفی علیه خودشان را کلید می زنند و گام بعدی همان است که شاهدیم؛ روزنامه نگاران، فعالان سیاسی، حقوقدانان و تمامی کسانی که در تمام این مدت در ایران حبس، بازداشت، بازجویی و یا با توقیف پاسپورت و چه و چه مواجه شده و مورد آزار و اذیت قرار گرفته بودند، پس از خروج از ایران هر یک تریبون قدرتمند تری می شوند تا از فقدان آزادی و کوتاه نظری تصمیم سازان امنیتی کشور با دنیا سخن بگویند.
به گمانم هیچ عقل سلیمی نمی تواند در معادلات سیاسی و امنیتی خود چنین کند که روزها و ماهها با حبس یک شهروند خود، از کلیت کشور مایه بگذرد و در بوق بی قانونی خود بدمد و کشورش را رسوای جهان کند و بعد هیچ شرمی هم نداشته باشد از مصاحبه های مکرر رکسانا صابری، شادی صدر، هاله اسفندیاری، و یا سخنرانی ها و افشاگری های روزنامه نگاران و فعالان سیاسی که به عنوان شاهدان زنده و عینی روند بی عدالتی یک کشور اسلامی را در سراسر دنیا گزارش می دهند.
تقریبا عجیب به نظر می رسد که چگونه ممکن است یک نظام سیاسی فعالین زن را روزها حبس کند و سپس ابایی نداشته باشد که آنها به تمام دنیا سفر کنند و از فشارهای و آزارهای جنسی که بر زندانیان زن می رود در دنیا سخن بگویند یا آنکه برایشان هیچ اهمیتی نداشته باشد که روزنامه نگارانشان را ساعت ها بازجویی کند و سپس پاسپورت شان را کف دستشان بگذارند تا آنها بروند در تمام دنیا و از چگونگی صدور بخش نامه های متعدد از دادستانی و شورای عالی امنیت ملی و وزارت ارشاد و نهاد ریاست جمهوری گرفته تا تلفن ها و تهدید های نهادهای موازی و حمله به حریم شخصی اهالی رسانه در دنیا سخن بگویند، یا برایشان خیلی شرم آور نیست که هنرمندی را ساعت ها بازجویی کنند و برایش خط و نشان بکشند سپس اجازه خروج اش را صادر کنند تا همان هنرمند از حقارت ماموران امنیتی و بازجویانش با رسانه های معتبر دنیا سخن بگوید.
به هر تقدیر، آنقدر این غایله بی نظم و شلم شوربا است که به تعبیر یکی از اصلاح طلبان کسی نمی داند آن پشت چه خبر است و انگار آزادی و رهایی و اجازه خروج صادر کردن برای فعالین سیاسی و زنان و روزنامه نگاران و هنرمندان از هیچ قاعده مشخصی تبعیت نمی کند.
به همان اندازه که ممکن است مازیار بهاری تنها یک روز پس از آزادی اش بتواند به همسر نازنین و و کودک تازه رسیده اش ملحق شود کسانی چون محمد رضا جلایی پور و سعید رضوی فقیه باید باید روزها و ماهها در بلاتکلیفی به سر ببرند.
ظاهرا در قاموس آنان که قانون کلمه غریبی است، باید صبورانه به انتظار نشست و دید آیا در این آشفته بازار، کسی دلش برای دل های جدا مانده از هم می سوزد تا منت بگذارد و اجازه خروج محمدرضا جلایی پور و سعید رضوی فقیه را هم صادر کند؟ کسانی که اگر چه سالها در سرزمین آزاد تحصیل کرده اند اما صدای اعتراض شان به حاکمیت ایران را در همان داخل ایران بالا برده بودند.
کسانی که اگر از ایران خارج هم شوند گمان نمی کنم فراتر از آنچه در ایران و این روزها می گویند عمل بکنند.
کسانی که اگر چه از زندان آزاد شده اند اما ظاهرا این روزها به حبس محترمانه آقایان گرفتار شده اند و به جای اوین در زندان بزرگتری به نام ایران نشسته اند تا کسان دیگری به جای آنها تصمیم بگیرند که چه زمانی می توانند میهمان آغوش آشفته عزیزان در غربت خویش شوند.
روزگاری قرار بود جمهوری اسلامی آنقدر برای “جمهور” جا داشته باشد که دیگر جایی برای “اوین” نماند و چنان کوچک شود این قطعه زمین که به چشم نیاید.
گذشت تا رسیدیم به این روزها که اوین آنقدر بزرگ شده و نمادهای جمهوریت را میزبانی کرده که انگار جایی برای کشوری به آن عظمت و بزرگی باقی نمانده است.
محسنی اژه ای! به جای باز کردن دهان و دندان، درهای زندان را به روی شیخ باز کن!
از روزهای اول اعتراضات مردم به انتخابات تا خود امروز دست کم چندین بار کیهان و ایران و فارس و تیتر زده اند و خبر از دستگیری و موسوی و کروبی به زندان داده اند؟ موج خون خواهی مردم از موسوی و خاتمی و کروبی را فریاد زدند، پرونده جاسوسی شان را تیتر کرده اند و به دنبالش صاحبان دولت و دستگاه قضا و اجرا نیز به کرات فرمان دستگیری موسوی و کروبی را صادر کرده اند.پس تهدیدات اخیر محسنی اژه ای قصه جدیدی نبود که ارزش نوشتن داشته باشد. برای همین می خواستم دوباره قصه مادربزرگم در روستا و فلسفه عو عوی سگهای ولی الله چوپون را بنویسم و اصلا کاری به کار این خط و نشان های سیاسی محسنی اژه ای نداشته باشم اما مجبور شدم این مطلب را بنویسم در ستون مسافر روز آن لاین، ستونی که هر بار باید در آن نامه ای به کسی بنویسم و نمی شود در آن در مورد سگ های ده بالا نوشت و کشف کرد فلسفه عوعوی سگ های ولی الله چوپان چه بود که همیشه وقتی پسران و دختران روستا را دسته جمعی و در یک حلقه متحد می دیدند ناگهان شروع می کردند به های و هوار راه انداختن و دندان نشان دادن و ترساندن ما و معمولا هم کم پیش می آمد دل و جرایت کنند و پاچه بزرگترهای گروه را بگیرند. بگذریم در مورد سگ های ولی الله چوپون بعد ها می نویسم:
محسنی اژه ای! به جای باز کردن دهان و دندان، درهای زندان را به روی شیخ باز کن!
وقتی محسن میردامادی با آن همه سواد و علم، سودای سروری عالم را ندارد و روزها و ماهها در زندان است، وقتی محسن صفایی فراهانی با آن همه توانمندی و توانایی، تب و تاب قدرت ندارد و اینک در بند است، وقتی محسن امین زاده با آن همه دانش و دانایی، دلبری از دولتمردان نمی کند و مریض و بیمار در زندان است ، باید که در نبود محسن ها و حسنات شان، یکی مثل محسنی اژه ای پیدا شود و بر صندلی دادستانی کل کشور بنشیند و صدایش را برای شیخ و میری که صدای شان از نستاندن داد دربندان و شهیدان و شکنجه شدگان، بالا رفته، بالا ببرد و ناگهان چنگ و دندان نشان دهد.
پس نه بزرگان، بیگانه اند با این نوع شاخ و شانه کشیدن ها و نه ملت انتظار دادستانی از کسی را داشت که پیش از این نامش به خاطر چنگ و دندان نشان دادن به نام آوران، بر سر زبان ها افتاده بود و همه می دانستند آنکه برای دادستانی آمده، خود قرار است چه بیدادی کند. شاهدان تو نیز همانند شاهدان دادستان جوان و به حاشیه افتاده تهران یا دربند اند و یا از هراس بی رحمی و بی قانونی دادگاههای شما از سیاست گریخته و در کنج نشسته و یا از خانه گریخته و مهاجرت کرده اند. پس میدان باز است برای تاختن و عمل کردن.
مرد معروف دادگاه های مخوف!
آن روز که با صدای فریادت، نظم اتاق وزارت ارشاد برهم ریخت، بی شک می دانستی که سالهای اصلاحات است و در دایره اصلاح طلبان، وقتی ابزار قانونی برای زدن و حذف کردن مخالفان نداری، باید آستین بالا بزنی و عبا و ردا کنار بزنی و قندان به سمت باقی اعضای جلسه پرتاب کنی و ناگهان با دندان به سمت عیسی سحرخیز بدوی و رد آن را روی شانه های سحر خیز برای دوربین های عکاسان به یادگار بگذاری اما این روزها که عصبانی و معترض شده ای و گفته ای چرا دادگاههای میرحسین و مهدی کروبی به هنگام برگزار نشده است، خوب دقت کن! این روز ها با آن روزها کمی فرق دارد.
این روزها دیگر حلقه حاکمیت اصولگرایی یکدست است. قوای تقنینی و اجرایی و قضایی و رسانه ملی و نهادهای امنیتی و نظامی و همه و همه ارکان تصمیم سازی یک حکومت در اختیار تان است، دیگر چه نیازی به شاخ و شانه کشیدن دارید وقتی می توانید یک شبه دستور عمل صادر کنید؟ مقصودم این نیست که می شود شبانه به زندان رفت و همه گازهای نگرفته از شانه های سحرخیز و تاجزاده و زیدآبادی و قوچانی و دیگرانی که در این سالها فقط با قلم هایشان شما را نقد کرده اند بی حضور عکاسان به مرحله اجرا در آورید، نه، مقصود این است که دیگر قبای بزرگتری به تن تان است و می شود به جای گریز زدن به روزهای رفته و پست های نداشته تان، از اختیارات قانونی تان استفاده کنید. دادگاه را برگزار کنید، کروبی و میر حسین را به دادگاه بکشانید اگر هراسی از ملت ندارید. ظاهرا شما هم یادتان رفته که دیگر محسنی اژه ای بی اختیار و در حاشیه نیستید و اینک به شما پست و منصب دادستانی کل کشور را بخشیده اند و می توانید به جای انگشت بالا بردن و تهدید لفظی کردن و های و هوی راه انداختن، دستور اجرای همان چه را که می گویید صادر کنید.
حتی آن روزها که به ساختمان بهارستان آمده بودید تا به عنوان وزیر پیشنهادی اطلاعات از مجلس رای اعتماد بگیرید هم هنوز باورتان نشده بود که به همت همفکران تان، بازی انتخابات را برده اید و قدرت را از اصلاح طلبان پس گرفته اید و کم کم باید نقش سرو صدا کنندگان هیاتی را کنار بگذارید و رفتاری از خود نشان دهید که به هیبت تان بیاید. بله جناب اژه ای باور کنید که شما دیگر حتی از وزیر هم بالاتر نشسته اید. باور کنید که در نظام سیاسی ایران این اتفاق راحت رخ می دهد و حالا شما شده اید یک “دادستان کل” و الان اصلا یک محسنی اژه ای معمولی که شانه یک روزنامه نگار را گاز گرفته بود نیستید. پس همانگونه که شیخ مهدی کروبی استقبال کرد و نشان داد که هراسی از فراخوانده شدن به دادگاه ندارد شما هم هراس را کنار بگذارید. شرم نکنید، شیخ را از سر بریده نترسانید. بساط دادگاهتان را پهن کنید و نمایش بزرگ را برپا کنید.
دادستان کل!
کلیت دادگاه مهم نیست، درست عین همان دادگاهی که برای غلامحسین کرباسچی شهردار مغضوب تهران، برگزار کرده بودید، اصلا نگذارید کلام شیخ هم “منعقد” شود و بگذارید شیخ هم بیاید و بعد از آن همه سوابق سیاسی و انقلابی و پارلمانی اش اعتراف کند که برای آشوب و اغتشاش در کشور از آمریکا و انگلیس “خبیث” خط گرفته است، بگذارید میرحسین هم فارغ از ابهت روزهای نخست وزیری اش بیاید اعتراف کند که اغفال شده است و تحت تاثیر بی بی سی و صدای آمریکا تشویق می شد که با مردم به خیابان ها بیاید و درخواست ابطال انتخابات را بکند. اصلا فرض را هم بر این بگذارید که میرحسین و شیخ قرار نیست بنا بر ادعای کروبی افشاگری کنند. فرض کنید که هر دوی آنها از هم اکنون مهیای پذیرفتن متن کیفرخواست دادگاههای شما هستند. پس منتظر چه هستید ؟ برپا کنید دادگاه نمایشی شیخ و میر را.
پیش نمایش اعترافاتی که تاکنون از صدا و سیمای تحت نظارت، پخش شده است به اندازه کافی افکار عمومی را مهیای نمایش بزرگ کرده است. حالا که هیچ شرمی از طولانی شدن حبس این همه فعالان سیاسی در تصمیم سازان وجود ندارد، پرده این نمایش بزرگ را هم بالا بزنید و بگذارید جهان هم به تماشای رسوایی مسولان ایران ما بنشیند. شگفتا که هم جنبش و هم رهبران اش از برگزاری دادگاه بزرگان استقبال می کنند و نمی هراسند از دادگاههایی که تعددش، تکرار استیصال برگزار کنندگانش بود، اما ظاهرا ته دل دادستان کل و جزء کشور، این روزها حسابی می لرزد از تصور دست های پیرانی که در این دادگاه ها بالا رود و پیراهن رسوایی حاکمیت یکدست اصولگرایی را بالا زند و واقعیت ها آشکار شود.
بله جناب دادستان کل! کل قصه همین است که اگرچه این روزها قبای بزرگتری از قبای محسنی اژه ای سالهای پیش، به تن تان کرده اند اما بزرگان یک شهر را نمی شود با یک قبای بزرگ بر شانه انداختن به دادگاه کشاند و مطمئن بود که متهمان این دادگاه، به قهرمانان همیشه تاریخ بدل نشوند؛ چه با اعتراف چه بی اعتراف. اگر باور ندارید، بسم الله! به جای باز کردن دهان و دندان نشان دادن، در های زندان تان را باز کنید به روی میر و شیخ تا ببینیم او که خواهد باخت، زندانی است یا زندان بان. چه با اعتراف چه بی اعتراف.
نرگس و قصه نسل ما و قصه مشاوری که قرار بود خواننده ها را هم به خانه برگرداند
مطلبم در جرس:
این روزها داستان پناهندگی نرگس کلهر به یکی از پیوند های داغ اینترنتی بدل شده است؛ حتی داغ تر از خبر پناهنده شدن یک گزارشگر رسانه ملی به غرب.
طبیعی است برای کیهان و خبرگزاری ایرنا و فارس و روزنامه دولتی ایران که خبر مسافرت فرزند هاشمی رفسنجانی به یکی از خبرهای داغ هر روزه آنان بدل می شود، خبر پناهنده شدن فرزند مشاور محمود احمدی نژاد در حاشیه می نشیند تا پیشانی اصولگرایان از آنچه که آن را شرم می دانند خیس نشود و سرافکنده نمانند؛ غافل از آنکه آنچه باید از آن شرم کرد فرار تک تک ایرانیان از کشور است و نه پناهنده شدن یک یا دو نفر از بستگان و دلبندان دولتمردان.
این روزها خانه خالی از اغیار می شود و ظاهرا جشن خودی ها در یک خانه ای که همه خود را به خواب زده اند برقرار است اما آنچه بر آنم داشت تا کوتاه، من هم نقبی به این موضوع حاشیه ای بزنم، سخنان عجیب مهدی کلهر مشاور احمدی نژاد است آنگاه که فیلم دخترش را در بی بی سی و صدای آمریکا دیده است؛ همو که روزی برای جلب آرای مردم فتوای وارد شدن تمامی خواننده های لس آنجلس به ایران را هم صادر کرده بود.
آن روزها در راهروهای مجلس همه اصولگرایان به کلهر تاخته بودند اما کلهر یک قدم هم به عقب برنداشت و تاکید چندین باره هم کرد که اگر احمدی نژاد رییس جمهور شود، تلاش می شود تا همه کسانی که از ایران مهاجرت کرده اند به کشور برگردند و از دیدگاه دولت مهروزی که کلهر حامی اش بود هیچ منعی برای حضور همه ایرانیان در داخل ایران وجود نداشت.
حال نه تنها ایرانیان خارج از کشور را هم به خانه برنگردانده، خبر خارج شدن اهالی خانه خودش را هم از تلوزیون های خارجی می شنود.
دو نکته را می شود در این نگاه آرمانگرایانه ی آقای مشاور تحلیل کرد:
یک: اینکه جناب کلهر نیز به شیوه پوپولیستی احمدی نژاد پناه آورده بود و برای کسب آرا ترجیح داد نه موی بلندی که در عرف محافظه کاران کمی بیگانه بود را ویرایش کند و نه مثل دیگران، ایرانیان خارج از کشور را بیگانه فرض کند.
بر این اساس برای نخستین بار از حلقه دولتمردان کسی در قاب تلویزیون جمهوری اسلامی نشست که موی بلندش را از پشت بسته بود تا دهان باز کند برای یک دعوت دست و دلبازانه از ایرانیانی که به خارج از کشور گریخته بودند و این ها همه در تکمیل پروژه روی کار آمدن یک رییس جمهور پوپولیست یاریگر بود.
دو: اینکه شاید واقعا این همه مهربانی جناب مشاور از باور درونی او برمی خاست و نباید آن را یک دورخیز پوپولیستی برای کسب آرای مردم تلقی کرد که در این صورت لابد او درونا و عمیقا باور داشت که وقتی احمدی نژاد بیاید، مهرورزی هم می آید و ایران مهیای پذیرش همه ایرانیان از خانه گریخته و از کاشانه رانده خواهد شد.
اما چه شد هنوز احمدی نژاد نیامده اهل خانه از خانه گریختند؟
مشاور احمدی نژاد اگر یک نگاه کوچک به خانه خودش بیاندازد خواهد یافت که اگر بنا بود مهرورزی یاران او کاری برای ایران بکند، حلقه خویشان و یاران او را نباید پراکنده می ساخت و حریم شخصی اش را نباید ویران می کرد.
این ها را به طعنه نمی گویم که خود آقای مشاور می داند آمدن احمدی نژاد تنها خانه او را آوار نکرده است که این روزها در خانه خیلی ها بگو مگوها همانگونه است که ایشان به تعبیر خودشان در سال های نخست همکاری شان با احمدی نژاد تجربه کرده بود.
یعنی اگر آقای کلهر درست گفته باشد که همسرش به دلیل همکاری ایشان با احمدی نژاد از ایشان جدا شده است، پدر من نیز به دلیل عدم همکاری یک روزنامه نگار یک لاقبا با همان احمدی نژاد از من جدا شده است و پدر محسن روح الامینی نیز به همین دلیل مشابه، جسد بی جان فرزندش را از کهریزک تحویل گرفته است و دوستان بسیاری دارم که چون از احمدی نژاد به دلیل دروغ های دل آزارش بریده اند خانواده شان را از دست داده اند.
یعنی این روزها در ایران در خانه خیلی ها دیگر از آن خرّمی همیشگی خبری نیست.
آنان که با احمدی نژاد ماندند اوضاع بر وقف مرادشان است، درست مثل خود آقای کلهر و آنان که مثل احمدی نژاد نمی اندیشند از کار و یک زندگی معمولی محروم شده اند و مجوّز هیچ کاری را هم در ایران به آنها نمی دهند، درست عین دختر آقای کلهر؛ با این تفاوت که دختر کلهر مجال خروج از ایران را یافت و دختران دیگری کماکان شب ها پشت خطوط اینترنتی از داخل ایران یا از یکی از همین کشورهای همسایه ملتمسانه راهی برای خروج از ایران می جویند و ما دست هایمان خالی است.
مشاور احمدی نژاد نه باید از موهای پریشان دخترش شرمنده باشد و نه با شال سبز او آشفته شود؛ آنچه که بیش از همه باید موجب شرمندگی و آشفتگی او و دیگر مشاوران احمدی نژاد باشد، این است که پدران ما هنوز یاد نگرفته اند حریم خانه خویش را مقدس و عزیز دارند و به خاطر مردی که به تعبیر میرحسین به دوربین نگاه می کند و به راحتی دروغ می گوید، ایران را ویران نکنند.
آرمانگرایانه و دور از ذهن است که کلهر یک قدم جلو بگذارد و از اینکه نتوانست دختر دلبندش را در ایران عزیز نگاه دارد، از ملت به دلیل شعارهای عوامفریبانه فصل انتخابات (که وعده داده بود ایرانیان و خوانندگان را هم به خانه بر می گرداند) عذر بخواهد.
بی تردید کسی به وعده او دلخوش نکرده بود که منتظر عذر او باشد اما این روزها که کرور کرور حکم اعدام صادر می کنند و زندان ها پر است از دگراندیشان و روزنامه نگاران و دانشجویان و فعالان سیاسی شاید بد نباشد که کلهر کمی سکوت کند و اسم گریختن دختر نازنین اش از ایران را دیگر نگذارد “آزادی”!
قصه نرگس، قصه نسلی از دختران و پسران جوان ماست که دنبال روزنه ای برای نفس کشیدن می گردند که یکی می یابد و دیگری در خانه دارد آرام آرام جان می کند و نفس ما هم همپای آنها در همین سرزمین آزاد بند آمده است.
روزی که به عنوان یک خبرنگار در دفتر ریاست جمهوری، جلسه مشترکی با آقایان کلهر و جوانفکر داشتم، بیان اختلافات فکری ام با پدرم، دقیقا دوبار اشکهای آقای کلهر را جاری ساخت و من تازه امروز یافته ام که اشک های آقای مشاور نه برای ویرانی خانه من که برای ویرانه خانه خودش بود.
حالا که نرگس کلهر را دور از خانه و دستِ نیاز دراز کرده به سوی دولت آلمان می بینم به عنوان همان خبرنگار، همان سوال آن روزم را دوباره با آقای کلهر مطرح می کنم.
طبق معمول پاسخی که از راه نخواهد رسید اما خیالش راحت می شود که همه دختران از خانه رانده شده، دست نیاز به سوی کشورهای غربی دراز نکرده اند.
هنوز هستند کسانی که کماکان امیدوارانه راه بازگشت به خانه پدری شان را می جویند.
به کرات و بارها تا مرز تسلیم شدن پیش رفته ام تا درخواست پناهندگی دهم و از این فقر و فشار روحی که هر دانشجوی ایرانی در خارج از کشور معمولا گرفتار می شود برهم اما هنوز چنین نکردم؛ می دانید چرا؟
به شکل عجیبی باور دارم عمر دولتِ دروغ، آنقدرها هم دراز نیست.
پس به اندازه ویزای کوتاه مدتم می مانم در بلاد غرب و سپس به خانه ای بر می گردم که جای من و همه ایرانیان رانده شده از خانه است؛ نه فقط جای آنانی که مهرورزی، شعارشان است و ویرانگری، مرامشان..
اگر دختر آقای کلهر ناگزیر و ناچار درخواست پناهندگی داده است، من دختران و پسران زیادی را می شناسم که هنوز دلشان رضا به این کار نداده است.
این ها را هم برای طعنه به دختر آزاده ی مشاور احمدی نژاد نیست که می گویم بلکه برای نشان دادن امیدمان به ویرانی کاخ دروغ گویانی است که حتی از خانه گریختن ما را هم به نام آزادی خرج می کنند.
دختر آقای مشاور که سهل است حتی اگر پسر احمدی نژاد هم از آلمان، انگلیس یا آمریکا درخواست پناهندگی کند، ما پناهنده نمی شویم و به خانه بر می گریدم به زودی!
می توانی زندان رفتن مان را هم به نام آزادی خرج کنی یا درست عین آقای خودت شانه بالا بیندازی و بگویی ما قوه قضاییه مستقل داریم و انگار نه انگار که همین وزارت اطلاعات و وزازرت ارشاد و وزارت کشور تحت نظارت دولت دروغ است که در تمام این سالها خانه خرابمان کرده است.
داستان دست و پازدن های دادستان
ستون مسافر در روز آن لاین:
جناب مرتضوی! همه شاهدان تو در زندان هستند
غم برازنده هر قامتی نیست! تنهایی هم ابهت و عظمتی دارد که هر مرد و هر بزرگی دچارش نمی شود. این روزها که جنگ بزرگان به جریان افتاد، نه غمگینی به چهره ات می آید و نه تنها شدن به هیبت ات برازنده است پس خوب گوش کن؛ این یک روزنامه نگار است که می خواهد به رغم تو که روزنامه هایش را یکی یکی پاره کردی و دور انداختی با تو از خوبی هایت بگوید. هیچ دقت کرده ای که این روزها چرا عکس های غمزده و غصه دارت بر صفحه کاغذ هر روزنامه ای که بنشیند هیچ دلی را به همراهی وا نمی دارد؟ هیچ دیده ای در سوگ سرافکندگی دادستان شهر، هیچ کس دادی از درد بر نمی آورد؟ ما ملت مرثیه و مویه ایم که اگر منفور ترین آدم هایی که می شناسیم هم خاری به پایشان رود، درد و دلخوری دور می اندازیم و به دلجویی و دلداری راهی دیارش می شویم. ما همان ملت ایم که به گاه مرگ، بگو مگوهای دیرینه، یادمان می رود و می رویم گوشه مجلس عزا می نشینیم و گریه هم اگر نکنیم بی شک نیش تا بناگوش باز نمی کنیم. اما هیچ نگاه کرده ای به این همه آدم هایی که به پهنای تمام صورت می خندند از پایان صدارت و مرگ معنوی ریاستت؟ بگذار در این تنهایی بزرگی که دامن دادستان ما را گرفته، همین نیمچه روزنامه نگاری که زخم چشم و زهر کلام تو به تن و جانش نشسته با تو از در مدارا در آید. بگذار اولینی باشم که می خواهم خوبی هایت را یکی یکی برایت بشمارم. تو آنقدرها هم که این روزها همه با تو کج افتاده اند کج روی نکرده ای. همدلی همان کسی که برای یک وثیقه ناچیز به دست و پایت افتاده بود را بپذیر و بگذار برایت بگویم که تا چه اندازه تو خوب بوده ای و این روزها همراهان ات به سلاخی سلاخ دیروز «مطبوعات لجن پراکن» بر آمده اند و کمر همت به شکست او که فاتح « پایگاههای دشمن» بود، بسته اند.
قاضی جوان!
اگر این روزها پیران جریان اصولگرا بر آن شده اند تا کهریزک رسوا را تعطیل کنند و تو سرکشی کرده ای، این گناه بزرگی نیست که به خاطرش این روزها بر تو بتازند و تو تنها ترین مقصر این میدان باشی. چه که بر افکار عمومی، همان عمومی که مدعی العموم تو سالها مراقب بود تا مبادا قلم های دگراندیشان، ذره ای در راستای تشویش شان قدم بردارند، آشکار است که این کهریزک، کهنه حدیث حبس و بند و رنج فعالان سیاسی در این سالها بود که تو در قامت یک قاضی جوان به اندازه بضاعت خود بیش از این ها در این مسیر به هم اندیشان ات خدمت کرده ای و نمی شود اینک از یک کاه کهریزک، کوهی بسازند و بر سر کسی آوار شوند که بزرگترین بازداشت گاه ها و بیمناک ترین بندهای زندانیان سیاسی را در این سالها مدیریت کرده است. آنگاه که نمایندگان شیخ مهدی کروبی در مجلس ششم مسولیت بازدید از بازداشتگاههای بی نام و نشان تا بند ۲۰۹ اوین را داشتند تو به تنهایی از پس نمایندگانی که آرای ملت را برای نظارت بر این بازداشتگاهها داشته اند بر می آمدی و اجازه ندادی که بیش از یک بازداشتگاه پس از کشف هیات پارلمانی ناظر بر این امر به تعطیلی کشانده شود. اگر اراده ای برای حذف این بازداشتگاهها از سوی اصلاح طلبان مجلس ششم وجود داشت و اراده ی هم برای حفظ همین بازداشتگاهها در حاکمیت وجود داشت، تو یک تنه ایستادی و هزینه به نام خود دادی تا اراده بزرگان برای حفظ همان بازداشتگاههای مخوف عملی شود و امروز این بازداشتگاهها به کارشان بیاید. حال یکی از همان نمایندگان که با تو در راهروهای بازداشتگاهها راه می رفت و تو به پرسش هایش در مورد استاندارد بودن سلول ها و وضعیت دانشجویان و دربندان سیاسی با افتخار پاسخ می دادی این روزها در زندان است و نمی تواند گواهی دهد که تو وظیفه ات را خوب تر از تصور بزرگانت انجام داده ای، به جایش باقی خبرنگاران پارلمانی می توانند گواهی دهند که وظیفه حفظ همان بازداشتگاهها و نام نبردن از جریان اصلی حمایت کننده از استمرار استقرار این روند هراس برانگیز در نظام قضایی و امنیتی ایران به خوبی توسط تو اجرا شد ه بود.
دادستان دادگاههای دلآزار!
اکثریت نمایندگان اصلاح طلب مجلس ششم، اکثریت مدیران مسول روزنامه های اصلاح طلب، اکثریت روزنامه نگاران منتقد اصلاح طلب، دانشجویان معترض و زنان فعال سیاسی و تمامی کسانی که در این سالها قدم در راه اصلاح روند بیمار سیاسی ایران برداشته اند بی شک یک یا دوبار پای میز محکمه جناب عالی نشسته اند و داستان حقارت بزرگان سیاسی و مدنی در دادگاههای دل آزاری که صاحب اش قاضی جوان شهر بود را تمام دنیا شنیده است. به این اندازه که تو در قبای قاضی دادگاههای انقلاب و عمومی به هم اندیشان دیروز و حمله کنندگان امروزت خدمت کرده ای، بی شک هیچ قاضی جوان دیگری نمی توانست چنین بکند. رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلسی که پیگیر قتل زهرا کاظمی خبرنگارکانادایی در پرونده زیر نظر جناب عالی بوده است اینک در زندان است و متاسفانه نمی تواند گواهی دهد که تو چه رنجی کشیده ای تا نظام قضایی و سیاسی ایران برای مرگ زهرا کاظمی هزینه ندهد و یک تنه مسول این مرگ شدی و هنوز هم کسی نمی داند چه شد که زنی بی گناه به جرم عکاسی در ایران زندگی اش خلاصه شد در یک قاب عکس کوچک روی تاقچه خانه مادر پیرش.
عیسی سحر خیز مدیر مسول آفتاب، محمد عطریانفر و محمد قوچانی صاحبان شرق و شهروند و هم میهن و و هم میهنان دیگری که چون زید آبادی و داوری و شهیدی و دیگران و دیگرانی که این روزها چون شهروندان درجه دو در زندان هستند هم متاسفانه نمی توانند گواهی دهند به تلاش های بی توقف تو که با یک برگه و یک امضای ساده چگونه دستور مرگ فله ای روزنامه هایی را صادر می کردی که از منظر بزرگان «پایگاه های دشمن» بودند و باید که نابود می شدند. خدمتی که تو در کشتن روزنامه هایی که از سوی بزرگانت متهم به « لجن پراکنی » بوده اند، انجام داده ای بی شک می توانست امروز کلید تبرئه تو باشد برای سرکشی کردن از فرمان تعطیلی کهریزک اما ظاهرا بازی عوض شده است. عبدلله مومنی دانشجوی خوشنام سالهای بدیمنی است که از آن همه زخم و درد کوی از پای نیافتاد و این روزها او هم به همراه همکلاسی های دیگرش در بند است و نمی تواند گواهی دهد که هیچ کسی به اندازه تو نمی توانست دانشجویان را تحقیر و ذلیل و خانه نشین کند. دانشجویانی که دستور مقامات بالا را نادیده می گرفتند باید این روزها گواهی می دادند که تو چه خوب حریف شان بودی و حرف ات رد خور نداشت اگر فرمان توقف زندگی تحصیلی و معمولی شان را صادر می کردی از نان و نام و همه چیز به آسانی محروم می شدند به آنکه نظام هزینه ای بدهد یک تنه ایستادی و خانه و کاشانه همه شان را نا امن کردی تا مبادا هوس یک نقد کوچک به سرشان زند و امنیت ملی را بر هم زنند.
جناب مرتضوی !
جنگ زرگری هم همیشه قربانی نمی گیرد اما برای قربانی نشدن احتمالی تان به گمانم بد نیست یک نو آوری بکنید تا هم نوعان و هم اندیشان تان رامتقاعد کنید تا باور کنند که ناظران جنگ یا همان افکار عمومی به خوبی آگاهند که برنده و بازنده این میدان نزاع ناگزیر کیست. نمی شود که همه متهمان دیروزتان کماکان در زندان باشند و آنگاه دوستان خودتان به این خدمات تان پشت کنند و در مقامی دیگر به بازجویی بازجوی دیروز همه بزرگان شهر بر آیند. همه شاهدان خدمات بی دریغ تان را به کمک بطلبید و برای آخرین بار در مقام دفاع از خود تقاضا کنید شاهدان دادگاههای دل آزارتان را تنها برای یک روز از زندان ها آزاد کنند تا در همان تلویزیون رسمی تحت نظارت رهبری گواهی دهند که شما به اندازه بضاعت خودتان در اجرای فرامین و دستورهای رسمی و سیاست های کلان، سنگ تمام گذاشته اید. خواهید دید که همه متهمان دیرزو تان، امروز بیشتر و بهتر از دوستان دیروز تان که اصرار دارند شما را از حلقه خود جدا سازند، می توانند حلقه وصل شما و بزرگان تان باشند و به راستی مهر تاییدی زنند بر مصاحبه آخرتان که گفته اید: کسانی با من خصومت شخصی دارند.
آن روزها که در دادگاههای فعالان سیاسی، نمایندگان مجلس، مدیران مسول روزنامه ها و دانشجویان و زنان و فعالان مدنی، بر طبل حقارت دگر اندیشان می کوبیدید، شاید هرگز به ذهن تان خطور نمی کرد که امروز آنها تنها شاهدان عینی و زنده ای هستند که می توانند گواهی دهند قاضی مرتضوی، دادستان جوان ، جدا از فرامین پیران اش هیچ نکرده است . می بینی یک روز ما و خانواده های دردمند ما دنبال آزادی همه کسانی بوده ایم که به حبس شما در آمده بودند ولی حالا خانواده شما و خود شما باید التماس و اصرار کنید تا همان دربندان آزاد شوند و شهادت دهند که تو بی گناهی. ورنه تمام دوستان آزاد شما آزادگی را فراموش کرده اند و دنبال مقصری می گردند که می پندارند افکار عمومی هم در پذیرش این مقصر، ذهنی مهیا دارد. غافل از این که این افکار عمومی نه با نوشته ها و نطق های روزنامه نگاران و نماندیگان و دانشجویان مشوش می شد و نه با جنگ زرگری بزرگان مشعوف می شود
زمانی برای “نبخشیدن”
ما می بخشیم آنها فرمان شلیک صادر می کنند، ما می بخشیم آنها به ضعیف تر ها تجاوز می کنند، ما می بخشیم آنها دستور دستگیری صادر می کنند، ما می بخشیم آنها حکم اعدام برای کسی که نه قاتل است و نه مبارزه مسلحانه کرده، صادر می کنند…
مطلبم در راه سبز که قرار بود تیترش این باشد:
نامه همسر مصطفی تاجزاده را در وصف دو ساعت ملاقاتی الطافی حضرات به این زندانی سیاسی خواندم و بر عکس دل آرام فخرالسادات که فخر زنان مقاوم ایران است، از درون به خود لرزیدم. چشم های من و نسل من شده است درست عین یک گهواره که مدام نی نی بی قراری را در خود تاب می دهد این روزها. به خودم و نسل خودم می بالیدم و به کرات نوشته ام از کینه بری ام اما این روزها بریده ام از بی سبب بخشیدن ها. در حالی که حجاریان وقتی از زندان آزاد شده مدام به همه لبخند می زند، موسوی در راهپیمایی روز قدس به کسی که مشت به رویش می کشد مهربانانه نگاه می کند و مصطفی تاجزاده برای همسرش از صبوری کردن با بازجویان معذور می گوید و بهزاد نبوی روی تخت بیمارستان به همه لبخند می زند. محسن صفایی فراهانی را همیشه پدر صدا می کردم و محسن امین زاده را برادر و حالا مانده ام که آیا این دو محسن هم کماکان با حسن نیت به بازجویاشان لبخند می زنند و می بخشند و هیچ کینه ای به دل نمی گیرند از کسانی که فراتر از قانون و بلندتر از سقف وقاحت قانون شکنان، بیش از صد روز آنان را چون اسرای جنگی در حبس و سلول و بند انفرادی رصد می کنند؟ سقف بی قراری های نسل من این روزها برابری می کند با سقف بی رحمی های خیلی ها. تاجزاده و موسوی و خاتمی و نبوی و هر آنکه بخشیدن و مهر ورزیدن و اخلاق مدار بودن را به نسل من یاد داده و مدام ما را به قانون مداری توصیه کرده است، کلام اش عزیز و روی چشم ما جای دارد اما کدام قانون؟ این روزها همه نگران دانشگاه و سیزده آبان و مراسم های دیگری هستند که یک روز با افتخار به صفحات تقویم اضافه شده اند و حالا خود حاکمیت از این صفحات و مناسبات در تقویم پر رونق ایران به انزجار رسیده است و نمی داند با این همه فرصت های اعتراضی که به مردم سپرده می شود، چه کند. حالا اگر تاجزاده از طریق همسرش از قانون گریزی دانشجویان و فرجام کار نگران باشد و عبدلله مومنی را هم پای دوربین بنشانند و او هم پیغام به دانشجویان بدهد آیا تب دانشگاه پایین خواهد آمد؟ شاید آن روز که روزنامه سلام موسوی خوینی ها را بستند و دانشگاه و کوی، حادثه ساز شد با امروز که روزنامه اعتماد ملی کروبی را بستند و خیابان ها شلوغ شد قابل مقایسه نباشد اما حتما آشکار بود تغییر فاحش رفتارهای حساب شده و زیرکانه معترضان که نشان می داد دانشجو یاد گرفته است هم ببخشد و هم به گاه گرفتن حق، بر آشوبد بی آنکه بهانه به دست چماق داران و باتوم به دستان دهد اگرچه این جماعت بی بهانه هم کتک می زنند و می کشند آنگا که دستور خشونت را کسانی از بالا صادر کنند. به هر تقدیر در پیام ها و بیانیه های دربندان و آزاد شدگان و رهبران سیاسی و در نگاه ها و رفتارها و کنش های بازجویان و مسولان نظامی، این روزها یک پیام آشکار وجود دارد. همه می خواهند به صلح لبخند بزنند. همه می خواهند آرامش را به کشور برگردانند. همه می خواهند معترضان را به بخشیدن و مهر ورزیدن مشوق باشند. و البته این مشی و منش خاتمی و باقی اصلاح گرایان بود که مدام به مخالف لبخند می زدند و حتی نامی که خاتمی بر اقلیت محافظه کار مجلس هفتم گذاشته بود نیز گواه این مدعا است. آنها به رهبری حداد عادل رئیس فراکسون اقلیت مجلس هفتم، متن نطق های پیش از دستور اصلاح طلبان را در مجلس پاره می کردند و تا صحبت و نقد دستگاههای تحت نظارت رهبری مطرح می شد، مشت در آسمان صحن مجلس بالا می بردند اما خاتمی نام همین اقلیت عجیب را گذاشته بود«اقلیت نجیب مجلس هفتم». بدین ترتیب نجابت هم واژه ای شد که دست و دلبازانه و بی سبب به جمعی عطا شد و آن جمع را چنان بزرگ کرد که پس از آن حداد به جای ریاست آن اقلیت، تقلبی بزرگتر را صاحب شد و نشست روی کرسی ریاست مجلس تمام ملت ایران. این روزها که کهریزک چون یک لکه ناجور روی صورت مسولان درشت تر و درشت تر می شود، خیلی ها آستین بالا زده اند تا این تاول بزرگ و بدنما را بفشارند و خلاص شوند از زشتی این جوش چرکین جا مانده روی صورت اما در معادلات شان این را در نظر نگرفته اند که حتی ترکاندن این غده پر چرک هم جز شتک زدن لکه های آلوده آن بر صورت همه دست اندرکاران، حاصلی نخواهد داشت. گاهی برای بخشیده شدن، خیلی دیر می شود. حال اگر تمام دربندان هم آزاد شوند و ببخشند و به مجریان جرم هم کمک کنند تا چهره حاکمیت از این تاول چرکین و بدظاهر برهد، باز هم درمان درد نخواهد بود که ما به واسطه همین خاصه خرجی ها و بخشیدن های بی سبب است که این روزها به بن بست رسده ایم و ساز حقارت های مان را زیر چکمه های حضرات کوک می کنیم. رقیب، سقف تحمل و اوج بخشندگی و بی کینه بودن های ما را کشف کرده است و برای همین روی تن رنجور دانشگاه و زنان و نسل جوان ایران، ضرب گرفته است. چون خوب می داند که اهل بریدن و برانداختن نبوده ایم. برای همین مدام انگ براندازی می زند تا جماعت معترض را عصبانی کند و ما هم مدام بگوییم که برانداز نیستیم و آنها هم مدام این اتهام را تکرار کنند و در تکرار این روند دل آزار، انرژی مان برای براندازی بنیان بی قانونی در ایران هدر برود. یعنی ما که همه توان مان را برای برانداختن بینان بی غیرتان شکنجه گر گذاشته بودیم و روزی در مجلس منتخب مان هربار بازداشتگاه های مخوف کشف می شد و در رسانه های مان مرگ های مشکوک را کنکاش می کردیم، حالا کارمان به جایی رسیده است که به جای بازجویی کردن مجرمان، خودمان داریم بازجویی می شویم، خودمان داریم حساب پس می دهیم. اینها آیا نتیجه صبوری های بی حاصل و بخشیدن های بی سبب نیست؟ خشمگین شدن آیا گاهی به اندازه لبخند زدن و سوی دیگر صورت برای سیلی دوم پیش کشیدن، مقدس نیست؟ بی شک من این روزها نماینده نسل خشمگینی که شجاعانه ایستاده است و خیابان و فریاد برای خون خواهی یاران از دست رفته اش را ترک نمی کند، نیستم اما یکی از آنها هستم که دیگر کمتر می بخشم. از همان نسلی هستم که به تبعیت از قانون و اخلاق، خبرنگار عراقی را نقد کردم و پرتاب کفش به صورت بوش را مترادف با رسالت حرفه ای مان نمی دانستم اما این روزها با دیدن صورت کسی که خون ندا و سهراب و محسن را در مقابل خبرنگارهای خارجی صاحب می شود تا صورت ترس خورده خود، سرخ نگاه دارد، حالم دگرگون می شود و درست وقتی که به دوربین های دنیا می گوید که کشته شدگان یک انتخابات خونین ، طرفداران دولت او بوده اند، درست همان لحظه که پا می گذارد روی جسد های بی جان ما تا قدش کمی بلندتر از سقف وقاحت اش شود، من بخشیدن و صبوری کردن یادم می رود. آرام آرام دارم کینه کسانی را به دل می گیرم و وقتی سقف دروغ ها، تخلف ها و تقلب های دولت بالاتر و بالاتر می رود و از سوی دیگر دانشجویان واقعی به بند و از تحصیل منع می شوند، با منتظر الزیدی خبرنگاری که کفش به صورت بوش پرتاب کرد هم همزاد پنداری می کنم.
آقای هاشمی! گوشه ردا و قبا از معرکه کنار کشیدن کار نسل من نیست
ستون مسافر در روز آن لاین: شیخ کدام مصلحت؟
آقای هاشمی!
حاشیه رفتن و به روی خود نیاوردن، در زیر آتشفشان نشستن و خلق و خوی خونسرد به خود گرفتن، در اوج خشم، خم به ابرو نیاوردن و خلاصه رندانه و سیاست مدارانه گوشه ردا و قبا از معرکه کنار کشیدن کار هرکه باشد کار نسل من نیست. پس همانند همه آن بارهایی که به گاه انتخابات، چهره و چشم به روی نسل من می گشودید و گوش می کردید به هر آنچه فارغ از پیچ و خم های سیاست بر زبان جماعت ساده وصادق جوان جاری می شد، اینبار نیز گوش کنید! من به رغم تحلیل همکاران دیگرم باور ندارم که گریه آن روز شما برای نسل نشسته به گرد میز انتخابات ریاست جمهوری نهم، نمایشی بود. دشواری درد و رنجی که به نسل من رفته است آنقدر سنگین و سهمگین هست که اگر هر مدیر مجمع و هر خبره مجلسی تنها یک دم در چشم های یکی از ما نگاه کند و چشم هایش از شرم و درد خیس وسرخ نشود باید به وجدان و قلب نداشته او تردید کرد. برای همین به اشک های شما در برابر همان جوانی که از فراموش شدن ناله می کند، باید دوباره نگاه کرد تا دریافت که آن اشک نشسته بر گونه پیر به میدان کارزار آمده، نمی تواند واقعی نباشد آنگاه که شوق جوانان پیرشده را در چشم های نگران شان می بیند که چه مشتقانه برای دیده شدن و انکار نشدن و وجود داشتن و ساختن فردایی دگرگونه به او که سالها مرد سوال برانگیز سیاست ایران بوده است پناه آورده بودند. حتما می دانستی که این نسل نشسته در خانه انتخاباتی شما، اشک که سهل است، پایش برسد جان هم کف دست می گیرند و بی هراس به خیابان می آیند؟ کدام بغض در برابر این همه صداقت یک نسل، توان مقاومت دارد؟ پس دوربین ها هم اگر نبودند، من هنوز باور دارم که همان چند جوان محدود و دست چین شده که به حلقه بزرگان راه یافته بودند، خود کافی بودند که اشک شما را برای تمام رنج های حقارتی که در تمان این سالها کشیده ایم، جاری سازند.
مرد معما و معمم میدان سیاست!
مسولیت شما و مجلس شورا و خبرگان و وظایف بزرگان دیگر این نظام را ما ابتدا در کتاب های تعلیمات مدنی دوره ابتدایی مان خوانده ایم. سوالات سخت برگه های امتحانی سال های کودکی، کابوس مان بود و به هر طریقی بود، پاسخ دادیم و گذراندیم آن روزها را اما باور کنید سوالهای سخت تری بی جواب مانده است در این نسال ها و انگار نمی گذرد این روزهای عذاب آور. همه آن نکته هایی که ما از کودکی به عنوان شرح وظایف مجالس بزرگان مان مشق کردیم، ظاهرا پرغلط بوده که حالا داریم جریمه اش را می نویسیم. ورنه مگر می شود سالها هی از پی هم بگذرند و ما مدام و مکرر بر دفترچه های دبستان و دبیرسان و دانشگاه و دفتر و دستک روزنامه و حالا دیوارهای شهر شرح وظایف راهبران و مدیران و نمایندگان و سیاستمداران مان را بنویسیم و عاقبت هم کسی پیدا نشود این مشق های ما را تحویل بگیرد؟ خطی معوج هم اگر بر موج مشق های اعتراضی نسل ما کشیده می شد قانع بودیم، غافل از آنکه مجلس شورا و خبرگان و منادیان مجمع تشخیص مصلحت نظام این روزها سخت مشغول نوشتن سرمشق های جدید برای جریمه های بعدی شده اند و هیچ کس به روی خودش نمی آورد که آنچه پرغلط است نه مشق های ماست و نه شیوه های نگارش ما بلکه وظایف شما و بزرگان دیگر نظام به زمین مانده و برای همین است که دست نوشته های ما در مورد وظایف بزرگان ما بیهوده و بی معنی دیده می شوند و ما مدام خط می خوریم و مدام کتک می خوریم و مدام زندانی می شویم و به تازگی به معلمان سخت گیر ما اجازه کشتن ما را هم داده اند و مدام شلیک می شویم و مدام شکنجه می شوم و مدام کشته می شویم.
آقای هاشمی!
همتی کن و بگذر از این دانش آموز جا مانده و تارانده از مدرسه، نخواه دوباره همه آن شرح وظایفی که از نوجوانی، مثل ماشین در مغزمان می چرخاندیم و تکرار می کردیم را تند و تند بازگو کنم اینجا. از من نخواه اصول صریح همان قانون اساسی نیم بند مان را دوباره برایتان مشق کنم در این سطور. بگذار اینبار من از شما بخواهم یک مشق ساده برای نسل من بنویسید. راه دوری نمی رود اگر دست به قلم و کاغذ ببرید و یک نامه به نام جوانانی که این روزها چشم به پیران شهر دوخته اند بنویسید و بگوئید مردود واقعی تعلیمات مدنی مائیم یا شما؟ به نسل من بگویید؛ کجای کار ما اشتباه بوده و چرا همکلاسی های من این روزها به نوبت کشته می شوند؟ ایراد از مدرسه و مدرس است یا ما درس آموز خوبی نبودیم که تنبیه و تادیب دارد از ما قربانی می گیرد و ما زیر و دست و پای کسانی که خود را معلم نام نهاده اند، هر روز داریم له می شویم؟ یک نگاه ساده، درست همانند همان نگاهی که به میز مصاحبه انتخاباتی تان با جوانان انداخته بودید بیاندازید. خالی شده. ما را یکی یکی یا از شهر فراری داده اند و در غربت نشانده اند، یا در بهشت زهرا زیر خروارها خاک مسکن داده اند و یا وقتی اوین کفاف مان را نداد، کهریزک برایمان ساخته اند. دور میز شما دیگر کسی نیست و حالا بالای همان مشق هایی که ما فقط از روی قانون اساسی برایتان می نوشتیم هم به جای مهر تشویق و ترغیب، مهر تهدید و تشویش اذهان عمومی زده اند و فتوای زندان و تبعید و مرگ برایمان صادر کردند.
شیخ مصلحت اندیش!
کدام مطلحت بالاتر از مصلحت نسل بی پناه ما بود که به خاطرش مهر سکوت بر لب زدید و صندلی نشست پایانی مجلس خبرگان را ترک کردید و حتی یک کلام از رنجی که ما می بریم نگفته اید؟ بی شک بزرگتر از ما و از حلقه همراهان دیروز خودتان به شما بسیار گفته اند که “فرصت تاریخی” از دست داده اید و “نشست شکست” آفریده اید و قافیه را به قیامت باخته اید و چه و چه، من اینها را نمی گویم و تنها یک پرسش ساده از شما دارم و با آنکه می دانم در قاموس بزرگان، جواب سوال برای جوان یک لا قبا فرستادن، غریب است و دور از ذهن اما باز هم می پرسم شاید در خلوت اتاقی که نشسته اید و بی شک کلمات نسل مرا هم گاهی مرور می کنید تنها دقایقی به این پرسش ساده هم فکر کنید.
اهل تعارف و تملق هم نیست نسل من و بی رودربایستی به شما بارها گفته است که محبوب نیستید و از شما بغض ها به دل دارند این جماعت اما حتما دیده اید که برای همین جماعت رنج دیده، پای درد مشترک و حفظ کلیت کشور که به میان می آید برای پشت کردن به کوتوله ها و کوتاه قدهای سیاست، قدر بزرگ منشی ها را می داند و به آسانی به تصحیح بر می آید و مشی و منش گذشته دوباره مرور می کند و آنگاه دست برای همراهی به سمت کسی دراز می کند که گدا پروری را برای سرزمین غنی مادری مان نسخه پیچ نمی کند. همین جماعت به تمامی شعارهای پیش از این اش که دلی از شما شکسته بود چنان پشت می کند که به گمانم در خیال و خاطر خودتان تان هم نمی گنجید این همه هنرمندی نسل من برای دوباره ساختن و دوباره پیوند خوردن. آقای هاشمی، نسل من که با هیچ کس عهد اخوت ابدی نبسته خوب می داند برای ابدی نشدن عمر دروغ و قانون شکنی، سراغ چه کسی باید برود. برای همین است که اگر در یک جمعه هشدار دریافت می کند که به خیابان نیاید و اگر آمد مسولیت خون اش با دیگران است، به آسانی چشم بر زندگی دلچسب خود می بندد و شب، شوخی و جدی وصیت نامه می نویسد و فردا یک جایی گوشه یکی از همان خیابان های شهر آرام بر زمین می خوابد و می میرد تا شاید پایان زندگی او آغاز آزادی برادران و خواهران حقارت کشیده اش در تمام این سالها باشد. همین نسل جنازه بی جان عزیزش را هنوز به خاک نسپرده، برای جمعه دیگر برنامه می چیند و صدای شان را حتما شنیده ای که چه ملتمسانه دست یاری به سمت شما دراز کرده بودند تا شاید کلامی بگویید که داغ عزیزان از دست رفته، بیش از این جوانان شهر را پیر نکند. برای همین آمدند و پای نماز اعتراض تان ایستادند و نیازشان را فریاد زدند. این ها را برای سوختن دل شما نمی گویم چون می دانم دیدن جسدهای ما بر سنگفرش های شهر پیش از این نامه و شکوایه، دل تان را سوزانده است و بی شک اشک ها جاری ساخته است. اینها را می گویم تا بدانید که این نسل نه از مشق های مکرری که خط می خورد و دور انداخته می شود می ترسد و نه از جریمه های بی نهایت اش جا می ماند و از نفس می افتد اما یک سوال دارد که هرچه کنکاش می کند پاسخی برایش نمی یابد؟
کهنه کار سیاست ایران!
کار ما از صبوری کردن گذشته اما تردید مکن که شکیبا تر از نسل ما حتی در حلقه یاران انقلابی دیروز خودتان نمی یابید. پس پیشاپیش بدانید که ما از شما حتی شتاب برای براندازی و فتوای عزل هم نمی خواهیم. اگر چه به اقتضای سن مان متهمیم به رفتارهای خام و شتاب آلود اما یادتان باشد ما حتی با شیوه کارپرداز و عضو هیات رئیسه مجلس اصولگرا بیگانه ایم که برای تاختن به بزرگان، ریش سفید شده اش را به حنا آراسته بود آنگاه که در برابر دوربین صدا و سیما به کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری می تاخت تا شاید شکل و شمایل و صدایش مقتدر و جوان به نظر آید. در قاموس ما رنگ سرخ بر موی سپید آن چهره نظامی هم بیگانه است که در جشن بزرگان و مراسم ریاست جمهوری احمدی نژاد چهره به جوانی می آراید تا مبادا موی سپید از اقتدار نظامی اش بکاهد. اینها را گفته ام تا بدانید به همان اندازه که آنها سپیدی موی پنهان می کنند تا در میدان مبارزه، جوان و مقتدر به نظر آیند ما می بالیم به موهای سپید شده مان که زیر فشارهای صاحب همین تفکر به پیری زودرس گرفتار شده ایم و بی شک به پختگی زودرس نیز. براین اساس شک نکنید که ما از شما افراط و انقلاب و شتاب نمی خواستیم. پیر و صبور به نظاره نشسته بودیم تا ببینیم تنها یکی از همه آن هزاران رنجی که در روزهای انتخابات بر ما رفته بود را از زبان یک ملت بی تریبون بیان می کنید. غائب بودن شما در نشست پایانی مجلس خبرگان و مراسم آغاز به کار رئیس دولت ایران پاسخ دوگانه و نا روشنی است که نمی شود به آن بالید.
جناب رئیس!
ریاست شما بر مجلس و مجمع، بی شک شانه های شما را سنگین تر می کند اما این روزها مسولیت همه وظایف به زمین مانده شما روی شانه های نسل ما مانده است انگار. نسل من امروز دهان به پهنای همه دردهای عالم گشوده است تا گوشی شنوا بیابد اما به پهنای همه پنبه زارهای عالم انگار در حوالی ما ناشنوایی، نهادینه شده و جز به گاه مدح و ثنا نیز پنبه از گوش برون نمی کنند. شما اما خوب گوش کنید و صدا و تقاضای جوانان پیرشده اما صبور خانه را بشنوید و سپس اگر به مصلحت دیدید نامه ای برای نسل ما بنویسید و به این پرسش ساده ما جواب دهید: نویسنده کتاب امیرکبیر، چگونه قرار است پای ایران کبیر بایستد؟
http://www.roozonline.com/persian/so…61ed16213.html
جناب میرحسین ! جواب جوسازی های احمدی نژاد را به رسانه های جهان بدهید
میر معترض!
نسل من خوب دیده است که دروغ گویی چگونه به یک سنت بدیع در ایران تبدیل شده است و دارد جامعه اش را از درون می پاشد اما در تمام این چهارسال، اولین باری که کسی توانست کاخ دروغ رئیس دولتی را در صدا و سیمای جمهوری اسلامی در هم بریزد شما بودید. پیش از این کسی واژه دروغ را به کار نمی برد، همه یا شرم داشتند و یا مراعات اخلاق را می کردند و حتی شیخ هم همانند خود شما در شب اول مناظره انتخاباتی، مدام می گفت، دولت راست نمی گوید. در حالی که این گونه نرم و نازک سخن گفتن با کسی که سفت و سخت دروغ می گوید و دارد خانه ما را ویران می کند دلی از ملت آرام نمی کرد تا دوباره اعتماد کنند و پای صندوق های رای بیایند. نجابت را در برابر وقاحت او در یک مناظره زنده تلویزیونی کارساز ندیدید و صبوری پایان دادید و از کوره در رفتید و انگشت اتهام بالا بردید و کملاتی را بر زبان جاری ساختید که در تمام این سالها ملتی برای بیان کردن این واقیعیت ها دچار لکنت شده بود. زنگ کلمات شما که زنگ مشارکت عظیم مردمی را به صدا در آورده بود هنوز در گوشهایمان هست که گفته بودید:
“این یکی از مشکلات همه ماست که در مقابل یک پدیده واقعا شگفت آوری قرار داریم که می تواند به دوربین نگاه کند، به چشم های شما مردم نگاه کند و به سفید بگوید سیاه و اصلا تعجب هم نکند و خیلی با قدرت هم این قضیه را بگوید. هزار را بگوید دوهزار. دو ضرب در دو را بگوید اصلا چهار نمی شود، می شود ده! آنقدر با اطمینان خاطر این حرف ها را بگوید که جامعه را تحت تاثیر قرار دهد. دلیلی که این حرفها را می گویم واقعا به دلیل احساس خطری هست که برای جامعه می کنم. هیچ چیز بدتر از این نیست که یک حکومت به مردم دروغ بگوید و ما متاسفانه با این پدیده روبرو هستیم.”
و حالا این پدیده شگفت آور، مشعوف، شال و کلاه کرده است و به نیویورک رفته است و در برابر دوربین ها نشسته است و مثل آب خوردن دارد باز هم دروغ می گوید: “چهل میلیون نفر در انتخابات ایران شرکت کردند، ولی در ۴۶۰۰۰ صندوق، ۵۰۰ هزار نفر هم مسئول شمارش آرا بودند، در کمتر از نیم ساعت میشه همه آرا رو شمرد.”
لری کینگ، خبرنگاری که در این حرفه پیر شده است اما متاسفانه نمی تواند از همین “پدیده شگفت آور” بپرسد؛ چرا بازرسان و نمایندگان موسوی و کروبی را در همین پایگاههای راگیری اخراج کرده بودند؟ چرا ساعت تمدید آرا را همانند سالهای گذشته از همان ابتدا دوساعت تمدید نکرده بودند؟ چرا برگه های آرای تا نشده کشف شده بود؟ چرا در ساعت اولیه شمارش آرا که میلیون ها رای شمرده شده بود، هیچ آرای باطله ای اعلام نشده بود؟ اگر نحوه شمارش آرا مشکلی نداشت و اطمینان هم وجود داشت پس چرا پیش از نظر نهایی شورای نگهبان، پیروزی احمدی نژاد در نماز جمعه اعلام می شود تا راه بر شکایت های قانونی و بازشماری آرا بسته شود؟
وقتی از رئیس دولت ایران در مورد دستگیری ها و شکنجه ها و اعترافات پرسش می شود، از آزادی رسانه های دنیا بهره می گیرد تا از خود چنین دفاع کند:
“من هیچ دخالتی در حوادث پس از انتخابات نداشتم. دستگاه قضایی در کشور ما مستقل است و تحت امر من نیست”.
یک خبرنگار خارجی کجا می توانست در برابر او که به دوربین نگاه می کند و نقش وزارت اطلاعات دولت خود را انکار می کند سوالی دیگر بپرسد تا کشف کند، بازداشتگاه زیرزمینی وزارت کشور، تحت نظارت چه کسی اداره می شود؟ آیا نیروی انتظامی تحت نظارت همین وزارت کشور دولت احمدی نژاد نیست؟ نیروی انتظامی تحت نظارت وزارت کشور برای حفظ امنیت راهپیمایی هایی که به مردم شلیک می شد چه کرده است؟ شنود تلفن ها و ایمیل ها و جلسات رسمی احزاب و روزنامه نگاران و فعالان سیاسی با اجازه مخابرات و وزارت ارتباطات کدام دولت اجرا شده بود تا ردپای فعالین پناه گرفته در این خانه و آن خانه را بیابند و دستگیرشان کنند؟ وزارت ارشاد کدام دولت طی یک عملیات خشونت آمیز به همراه نماینده دادستانی تهران، شبانه به چاپ خانه ها حمله کرده بودن؟ دستور تعطیلی و توقیف روزنامه ها و سایت های اطلاع رسانی از وضعیت اسفبار مردم در روزهای بحرانی پس از انتخابات را هیات نظارت بر مطبوعات کدام وزارت ارشاد به همراهی دادستان مرتضوی صادر کرده بودند؟ فیلترینگ سایت های اینترنتی و بسته شدن موبایل ها و تلفن های ثابت و حتی تعطیلی پیامک ها در همان ایامی که مردم یکی یکی یا کشته می شدند یا به بازداشنگاههای زیر زمینی وزارت کشور و کهریزک و اوین منتقل می شدند، آیا جزء حوادث پس از انتخابات به شمار نمی آید؟ این محدودیت ها و خفه کردن ها با تصمیم کدام وزارت خانه های تحت نظارت احمدی نژاد صورت گرفته تا ملتی را فلج کنند و سپس در بی خبری کامل بتوانند بگیر و ببند ها و خشونت های خیابانی خود را در حاشیه ای امن پی بگیرند؟
جناب میرحسین!
جواب جوسازی های جناب احمدی نژاد را در رسانه های دنیا دادن جرم نیست که شما از آن سرباز می زنید و با رسانه های معتبر دنیا مصاحبه نمی کنید. همانگونه که احمدی نژاد دارد راه به راه، روزنه های امید ملتی رنج کشیده را می بندد صدای امیدوارانه این ملت وقتی در رسانه های داخلی جایی ندارد را چه کسی باید در رسانه های معتبر دنیا انعکاس دهد؟ آنگاه که احمدی نژاد به چشم های خبرنگار زن خارجی خیره می شود و چشم های خیره مانده ندا در دوربین های مردم معمولی شهر را فراموش می کند، چه کسی باید نداهای خاموش شده را در برابر انکار کنندگان ندا فریاد زند؟ یکبار دیگر گوش کنید ببیند چه ادعایی کرده است: “ندا کسی بود که در تظاهرات نبود و در یک خیابان فرعی و از فاصله کم با یک اسلحه کوچک کشته شد. ایشون از کلاس موسیقی برمیگشته و استاد موسیقی اش هم این رو تایید کرده. ایشون دائما زیر نظر این دو دوربینی بوده که بعدا تصاویرشون از تلویزیونهای اروپایی پخش شده. چطور این دو تا دوربین این فرد رو زیر نظر داشتن؟”
خبرنگار خارجی کجا می تواند به آقای رئیس بگوید: اگر مرگ ندا مشکوک است، چگونه است که تاکنون بیش از صدها نفر در ایران پس از انتخابات دستگیر شده اند اما حتی یک نفر برای مرگ مشکوک ندا دستگیر و دادگاهی نشده است؟ و یا هرگز نمی تواند به روی به آقای رئیس بیاورد که مرگ محسن روح الامینی، سهراب اعرابی و باقی کسانی که پس از بازداشت در زندان جان داده اند چه؟ آیا در زندان های جمهوری اسلامی هم طرفداران موسوی و کروبی راه یافته بودند و زندانیان را کشتند تا دولت احمدی نژاد را زیر سوال ببرند؟ آیا مرگ دهها نفر دیگر به جز ندا همه مشکوک است که دولت نامی از آنها نمی برد؟ و اگر هست در کنار این همه دستگیری ها و دادگاهی صدها نفر از فعالین سیاسی ایران، تاکنون چند نفر برای مرگ مردم معمولی دادگاهی شده اند؟
تازه وقتی صحبت از تجاوز به زندانیان می شود، باز همان حکایت پدیده شگفت آور است که به دوربین نگاه می کند و می گوید وقتی از آقای کروبی مدراک و مستندات تجاوز را خواسته بودند ایشان گفته بود که عصبانی بودم و این حرف ها را زدم. شیخ زنده است هنوز خودش بهتر از هر کسی می داند که چه گفته است و چه مدارکی را به مجلس و دولت و قوه قضاییه داده است و چه کسانی به دفتر شیخ و شما حمله کرده اند تا مستندات تجاوز را نابود کنند؟ ادعای چنین سخنی از طرف او در رسانه های جهان را چه کسانی باید جواب دهند؟ مگر می شود یکی تا این اندازه مجاز باشد و دوره بیافتد در غرب و با رسانه های معتبر دنیا مصاحبه کند و مدام مردم ایران را انکار کند و از طرفی همان مردم در رسانه های داخلی هم هیچ فرصتی برای دفاع نیابند و نمایندگانشان نیز مصاحبه با رسانه های معتبر دنیا را کماکان نفی کنند؟
نقاش درد این روزای مردم ایران!
گفته بودیم نقاش بمان و بگذار ما خود نقش درد بر بوم بی رنگ یک جامعه بیمار بکشیم. گوش که ندادی هیچ، آمدی و چنان رنگ سبز بر روی زردمان پاشیدی که از شوق و شتاب روییدن و جوانه زدن، یادمان رفت از نقاش و باغبانی که شهر را سبز و زنده کرده بود، عذر بخواهیم برای روزهایی که بیست سال سکوت ات را هزار بار بر فرق سر هواداران ات زدیم تا متقاعدمان کنند آنکه بیست سال درد و رنج ملتی را دید و هیچ نکرد، چگونه می تواند میدان دار رنج های در راه باشد. به قول همان واگویه به جا؛ دیر آمدی آما چنان شیر آمدی که چنگ و پنجه کشیدن گربه های دوره گرد کوچه بر صورت جوانان شهر را هم مرحم شدی. حتما خودت می بینی که این روزها دولت دزد آراء و کیهان صحنه آرا و صدا و سیمای رسوا به دریوزگی افتاده اند برای پیدا کردن تنها یک نفر که بیاید مصاحبه و مکاتبه ای بکند و بگوید خون عزیز از دست رفته اش را از تو و شیخ همراهت می خواهد، از طرف دیگر مادر سهراب کماکان عکس تو و سهراب نداشته اش را با افتخار بر دیوار خانه نگاه داشته است تا زرد و پریشان اما استوار و با ایمان بگوید که خون سرخ سهراب هم رنگی است بر بوم نقاشی تو سید تا روسیاهی اش برای آنانی بماند که تیتر نخست رسانه های تحت نظارت رهبری و دولت را چنین زده بودند: جنبش خون خواهی ملت از موسوی و خاتمی و کروبی.
میرحسین بزرگوار!
حالا که بزرگی ملتی را در برابر کوچکی دولتی دیده ای و دل تو هم همانند دل نسل امیدوار ایران، خون است از حقیری مداحان متقلب انقلاب و اسلام، بیا و کاری کن. همین نسلی که متهم به سستی اعتقاد و ایمان و باور بود این روزها در ایران و نیویورک، هیچ ابا و شرمی ندارد که یا حسین و میرحسین را یکجا و با هم فریاد زند. از شرم ادعای این مسلمانان بی عار بود که در تمام این سالها، نسل من اگر باوری به اسلام هم در دلش بود، انکارش می کرد. چارقد از سر بر می داشت و شمایل غیرمسلمانی به خود می گرفت و در خلوت اما از خدا برای همرنگ با جماعت شدن، عذر می خواست. از یکرنگ شدن با اقلیتی در عرصه سیاست که به نام مذهب شان بی آبرویی ها کرده بودند شرم داشت نسل من. برای همین هرچه پلیس و گشت و نیروی ارشاد و امر به معروف و نهی از منکر در جا جای شهر می کاشتند، آنچه درو می کردند، خشم نسل من بود که سینه به سینه پلیس می ایستاد و صورت، خونین می کرد اما با زور موی به پرده پنهان نمی کرد. اینها همه را گفتم تا بدانی که این روزها نه کسانی که اعتقاد به اسلام و مسلمانی دارند شرمگین اند از جحاب و باور خود و نه کسانی که باور مذهبی شان قوی نیست دل نگران اند از ایستادن در کنار همراهان مقید و مومن شان. در راهپیمایی ها و نماز جمعه و ها و مراسم های روز قدس و بیست و دوی بهمن و چه و چه حتما دیده ای که جماعت همیشه یک شکل و یکدست بوده اند اما در جنبش سبزی که موج اش ایران را گرفت دیگر اینگونه نیست. درست عین لبنان و ترکیه که در راهپیمایی ها و مراسم های ملی شان تنوع و تفاوت ظاهر نماد واقعی تری از یک کشور مسلمان است این روزها راهپیمایی ها و گردهمایی های جنبش سبز ایران نیز نماد واقعی تری از ایران است و مردم به واسطه نوع پوشش و باورشان قضاوت و طرد نمی شوند.
میر معترض !
می دانی که این روزها صاحب صندوق های دروغین انتخابات ریاست جمهوری ایران، عازم نیویورک شده است تا فخر آزادی نداشته ما و آبروی نداشته خویش را به جهان بفروشد. همان رسانه هایی که ما و همپالگی های دست ار همه جا کوتاه مارا به پادویی شان متهم می کردند این روزها به صف شده اند تا لبخندهای معروف احمدی نژاد را در قاب تلویزیون های خود بنشانند و فرصتی به او دهند تا برای جهان بگوید که؛ رئیس جمهور کل ملت ایران است و هیچ تقلبی در کار نبوده و شمردن چهل میلیون رای در نیم ساعت، منطقی بود و کسی که خبر از تجاوز داد عصبانی بود و کار شما و شیخ و دیگرانی که به همراهی مردم در خیابان ها آمده بودند، غیرقانونی بود و شهادت ندا ساختگی بود و دستگیری و بازداشت و زندان، قانونی بود و محاکمه و اعترافات دسته جمعی، طبیعی بود و تجاوز و شکنجه نه کار وزارت اطلاعات دولت او که کار سیسیتم قضایی بود و در نهایت اعتراضات و تظاهرات ملت ایران، نه از سر حق خواهی که نقشه دولتمردان آمریکایی و انگلیسی بود و چه و چه…لطفا صبوری را تمام کنید. گاهی اقتدار هم به اندازه صبوری کردن ارزشمند است و مقدس. در برابر وقاحت نمی شود نجابت به خرج داد و از ملت مایه گذاشت. قدم جلو بگذارید و جواب جوسازی و دروغ های به قول خودتان این “پدیده شگفت آور” را به رسانه های معتبر دنیا بدهید که این فقط از شما و شیخ بر می آید.
سید علی خامنه ای در نیویورک است، خبرنگاران ۲۰:۳۰ کجا هستند؟
مصاحبه اختصاصی جرس با سید علی خامنه ای :
صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران در روزهای پس از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری و کشته شدن جمعی از هموطنان مان در خیابان ها و بازداشتگاههای «غیراستاندارد»، به کرات برنامه هایی را کارگردانی کرده است که طی آن از طریق مصاحبه با اسامی مشابه با کشته شدگان در صدد تکذیب و تکذیب به شهادت رسیدن آنان بر آمده است.
ترانه موسوی اولین کسی بود که خبرنگاران رسانه ملی با ترتیب دادن مصاحبه ای در بخش خبری بیست و سی، در صدد بر آمدند تا ماجرای تجاوز و شهادت دختر جوانی به نام ترانه را که گفته می شد در مقابل مسجد قبای تهران دستگیر شده بود، تکذیب کنند. پس از انتشار این مصاحبه، شیخ مهدی کروبی افشا کرد که خانواده ترانه واقعی به دلیل احساس نا امنی سکوت کرده و کسانی که به نام مادر و خواهر ترانه در تلویزیون تحت نظارت رهبری جمهوری اسلامی ظاهر شده و کشته شدن ترانه موسوی را تکذیب کرده اند، از خانواده های یکی از چهره های سرشناس کشور هستند. به دنبال این افشا گری روزنامه جام جام نیز با انتشار نامه ای از خانواده ترانه تقلبی، از کروبی گلایه کرد که چرا با انتشار این خبرهای محرمانه با آبروی نظام بازی می کند و آب به آسیاب دشمن می ریزد.
پس از آن صدا و سیما بار دیگر با کارگردانی برنامه دیگری در صدد بر آمد تا کشته شدن فرد دیگری به نام احمد کارگر نجاتی را نیز تکذیب کند . بدین ترتیب ضمن مصاحبه با فردی به نام احمد نجاتی تلاش کردند تا اخبار مربوط به کشته شدن وی توسط سایت های خبری را از اساس کذب اعلام کنند؛ در حالی که سایت رسمی حزب اعتماد ملی با انتشار خبری به نقل از خانواده احمد اعلام کرده بود که فرزندشان پس از دستگیری کشته شده است. در همین رابطه یکی از افراد نزدیک به شیخ مهدی کروبی به خبرنگار جرس گفته است: خانواده احمد نجاتی با مراجعه به ستاد پیگیری وضعیت آسیب دیدگان و زندانیان، با ترس و هراس اعلام کرده که حتی پدر احمد نجاتی ساعت های طولانی بر مزار فرزندش می نشیند تا مبادا در این شرایط که صدا و سیما مرگ عزیزشان را انکار می کند، کسانی دست به نبش قبر وی بزنند.
سید علی خامنه ای واقعی کجاست؟
هنوز از خاطر بینندگان تلویزیون دولتی ایران نرفته که صدا و سیما در پی کشته شدن ترانه موسوی اعلام کرد به خبرنگاران این سازمان متوجه شده اند در کشور تنها سه ترانه موسوی وجود دارد که از قضا یکی از آنها نیز به کانادا مهاجرت کرده است. ضروری دیدیم تا با اتکا به همین شیوه با یکی از کسانی که اسامی مشابه برخی افراد شناخته شده دارند، مصاحبه کنیم.
بر اساسی اطلاعات به دست آمده تا کنون دو نفر به نام های سید علی خامنه ای در آمریکا زندگی می کنند. گفت و گوی کوتاه خبرنگار جرس با آقای خامنه ای را بخوانید:
- حتما می دانید که هیچ خبرنگار ایرانی تاکنون امکان مصاحبه با سید علی خامنه ای را نداشته است. لذا ضمن اینکه این افتخار را به بنده داده اید و من نیز تا همیشه قدردان خواهم بود، ممکن است بفرمائید چه شد که به درخواست مصاحبه ما پاسخ مثبت داده اید؟
- وقتی درخواست مصاحبه شما رسید، چند روزی به آن فکر کردم، می دانستم که تنها به خاطر تشابه اسم فامیلی ام مورد توجه شما قرار گرفته ام.
[از پاسخ علی چنین برداشت می کنم که از درخواست من دلگیر است و هرگز حاضر نیست به نام سید علی خامنه ای معروف مورد توجه قرار گیرد.]
ـ اما آقای خامنه ای، چند روز که چه عرض کنم به گمانم به چند ماه دارد می کشد و شما کمی دیر پاسخ ما را دادید. البته ما که هیمن پاسخ کوتاه را هم از بیت بزرگان هرگز به خیال هم نمی دیدیم.
- راستش خیلی مطمئن نبودم برای انجام مصاحبه، به نظر من با این سیستم و رژیم نمی شود به همان شیوه های بی شرمانه و وقیحانه که آنها بر ضد ما به کار می گیرند، عمل کرد. من فکر می کنم مردم و مخاطبان صدا و سیما و این برنامه های تاسف آور، به اندازه کافی از شعور و فهم بالایی برخوردار هستند که داستان پردازی های این چنینی در یک رسانه فراگیر را باور نمی کند و حتی گاهی این داستان سازی ها مانند مصاحبه با سعیده پورآقایی را به عنوان جک های سیاسی فرض می کنند.
وقتی صدا و سمیا به سراغ نام های مشابه کشته شدگان می رود، دیدیم که به عنوان مثال خانواده ترانه موسوی آشکارا به نام همان ترانه ای که خبر کشته شدن او در دنیا مخابره شده بود، مصاحبه می کردند. اما اینبار علی خامنه ای جوان نه تنها نمی خواهد به نام سید علی خامنه ای معروف مصاحبه کند، بلکه متواضعانه یک خبرنگار کنجکاو را هم به اخلاق توصیه می کند.
- قبول! شعور بالای مخاطب و جوکی که در صدا و سیما هم دیگر نمی خنداند هم جای خود، ولی شما خودتان وقتی برنامه ترانه موسوی را دیدی، چه احساسی داشتی به عنوان کسی که هم اسم است با رهبری جمهوری اسلامی و کسی که طبق قانون، نظارت صدا و سیما را هم عهده دار است؟
- وقتی برنامه ترانه را دیدم و بعد نامه خانواده همین ترانه ای که با تلویزیون مصاحبه کرد، منتشر شد که تائید می کرد آنها خانواده ترانه واقعی نیستند، همان حالی را داشتم که ویدئوی کشته شدن ندا را می دیدم. تنفر تمام وجودم را گرفته بود، ولی در عین حال احساس می کنم که هدفی به زندگی ام اضافه شده. ارزشی که با دیدن این صحنه در وجود هم وطن هایم دیدیم متفاوت بود با حسی که شاید در گذشته داشتم.
- پس برعکس ترانه موسوی که از کانادا در برنامه تلویزیونی جمهوری اسلامی شرکت کرده بود، شما در جریان مبارزات و کشته شدن هم وطنانت هم قرار می گیری و اخبار سیاسی ایران را هم پیگیری می کنی ؟
- بله من به سیاست علاقه زیادی دارم اما بیشتر از آن عاشق ایران و ایرانیان و فرهنگ کشورم هستم.
- حالا شما بگوئید که علی خامنه ای جوان در نیویورک چه می کند؟
- ده سالی هست که از ایران خارج شده ام. چند سالی هم هست که درسم تمام شده است. مهندس کامپیوتر هستم. هشت سالش را در نیویورک زندگی کرده ام و طی این مدت دو بار به ایران سفر کرده ام که دفعه آخرش همین آخرین عید نوروز ما بود.
- تا به حال شنیده و ملاقات کرده ای کسی را که هم نام شما یا همان رهبری جمهوری اسلامی ایران باشد؟
- دقیقا نمی دانم چند نفر هستند که هم اسم من هستند؟
- به نظر باید بیشتر از سه ترانه موسوی ، ببخشید سه علی خامنه ای در ایران وجود داشته باشد.
- بله من هم همینطور فکر می کنم. باید خیلی زیاد باشد، اتفاقا چند روز پیش با کسی به نام فامیل خمینی در رستورانی در نیویورک شام خوردم که چند عکس یادگاری هم با هم انداختیم!
- لابد خیلی ها وقتی با شما آشنا می شوند اولین پرسش شان از شما در مورد تشابه اسمی تان است، صادقانه بگویید چه احساسی دارید در مواجهه با این نوع سوال ها خصوصا این روزها که با نامی مشابه نام شما سخنانی در جهان مخابره می شود که می دانید از چه جنس است؟
- احساس خجالت. احساس می کنم که باید هزار تا دلیل بیاورم تا ثابت کنم هیچ رابطه فامیلی ندارم با کسی که خودتان می دانید.
علی خامنه ای جوان، مبادی آداب تر و متواضع تر از آن بود که در برابر آن همه خشم و نفرتی که پس از دیدن صحنه کشته شدن ندا و فیلم ساختگی ترانه، تمام وجودش را فرا گرفته بود، به شیوه جوک های نخ نمای این روزهای صدا و سیما اعتقادی داشته باشد و روند مصاحبه را به سمت طنز هدایت کند. به عنوان حرف آخر هم نشان v را کشید و گفت: “به امید پیروزی.”
آقای احمدی نژاد! دو سوال بی رحمانه دارم، فقط دو دقیقه سکوت کن
این مطلب را برای راه سبز نوشتم اما متاسفانه تیترش و عنوانش عوض شده آنجا و نوشته شده آقای رئیس جمهور در حالی که من نوشته بودم :
رئیس جمهور آقا !
به آمریکا، به کشوری که در آن آزادانه می توانی راه بروی و برخلاف کشور اسلامی ایران، از بالا تا پایین دولتش را نقد کنی، خوش آمدی. خوش آمدن از آن رو که شاید چشم هایت کمی درشت شود و ببینی آزادی آن نیست که تو و همپالگی هایت فخر آن را به جهان می فروشید. آزادی یعنی همین که تو در مقر سازمان ملل در قلب آمریکا بایستی و دهانت را باز کنی و کشورهای مدعی دموکراسی را به ناسزا بگیری . آزادی این نیست که در تمام این سالها در ایران، ما حتی یک کنفرانس بین المللی هم نداشتیم که کسی بیاید و دهان باز کند و یک کلام کوچک در نقد یکی از کشورهای اسلامی بگوید.
آزادی یعنی همین که در تلویزیون فرانسه بنشینی و رییس دولت فرانسه را به استهزاء بگیری، آزادی این نیست که در تلویزیون ما در تمام این سالها رییس جمهور فرانسه پیشکش، یک شهروند معمولی هم نمی تواند بیاید یک نقد کوچک به آبدارچی رییس جمهور یا بیت بزرگانش بکند.
آزادی یعنی همین که تو به همراه دوستانت با ردا و قبای روحانیت در خیابان های نیویورک راه بروید و سرتان را به عنوان یک ضد آمریکایی بالا بگیرید و پلیس آن کشور دنبالتان راه بیافتد که کسی از گل نازکتر به شما نگوید. آزادی این نیست که کسی جرائت نکند با لباس و و پوشش و شمایل خاص کشور خودش، پایش را در چند قدمی مرز ایران بگذارد و تازه وقتی که سرتا پایش را از همان پله های هواپیما به زمین نیامده به سلیقه شما بپوشاند و در خیابان های ما راه برود، آنگاه کافیست تا روسری عادت نداشته اش کمی کنار رود و چند تار مویش پایه های اسلامتان را بلرزاند و پلیس بالای سرش بفرستید.
آزادی یعنی همین که تو لبخند معروفت را به دوربین های تمامی عکاسان دنیا نشان دهی و هرچه دلت خواست به رسانه های دنیا بگویی و فردا بدون سانسور، عکس و حرفت در روزنامه های جهان بنشیند. آزادی این نیست که از وزارت ارشاد و وزارت اطلاعات و شورای عالی امنیت ملی و دادستانی و باقی مراکز نظارتی و امنیتی ایران اسلامی، برای دفتر روزنامه ها، خروار خروار بخشنامه بفرستید که اگر مصاحبه فلان مقام آمریکایی را چاپ کنید به سرنوشت باقی روزنامه های به محاق رفته گرفتار می شوید.
آزادی یعنی همین که آن خبرنگارهای نور چشمی که در هیات همراه تو به آمریکا آمده اند به آسانی به مراکز شهر می روند و از فقر آمریکا هم گزارش می دهند و این اصلا اقتصاد و اقتدار دولتی را متزلزل نمی کند و دولتی از ترس مخدوش شدن صورتش، خبرنگارانت را به بند و حبس نمی کند و آنها اگر توان داشته باشند، می توانند تند و تند از آنچه در شهر می گذرد خبر مخابره کنند. آزادی این نیست که اگر یک دختر بیست و سه ساله فرانسوی، و یا یک خبرنگار نشریه آمریکایی، یک ایمیل ساده به دوستانش می فرستد و عکس و خبر آنچه در خیابان های جمهوری اسلامی می گذرد را برای دوستان و یا همکارانش مخابره می کند، آنگاه دولت شما بلرزد و دخترک و خبرنگار جوان را ابتدا در انفرادی بیاندازد و سپس از آنها اعتراف بگیرند و عاقبت رسوای جهان شوتد که یک ایمیل یا خبررسانی معمولی هم می تواند در ایران زندگی یک خارجی را نابود کند.
آزادی یعنی همین که به تو تریبون می دهند تا قصه حسین کرد شبستری را هم با معجونی از لبخندهای همیشگی ات حواله رسانه های آزاد اینجا کنی و هیچ دست و دلت نلرزد که حرف هایت را وارونه می سازند و ترجمه خودشان را روی آن می گذارند و حتی در کریسمس شان هم از تو برای فرستادن پیام به ملت شان دعوت می کنند. آزادی این نیست که تلویزیون جمهوری اسلامی جرات پخش پیام تبریک عید نوروز رئیس جمهور آمریکا به ملت ایران را که ندارد هیچ، صدای اوباما را سانسور می کنند و ترجمه ای کاملا متفاوت و متناسب با منویات خود را بر آن می گذارند تا یک دشمن خیالی برای ملت ایران خلق کنند و همه قصور را هم بیاندازند گردن این دشمن همیشه در صحنه.
آزادی یعنی همین که دستت به خون هم اگر آلوده باشد باز هم دستت را پس نمی زنند و برایت صندلی پیش می کشند تا بگویی ندا آقا سلطان به دستور هیچ سلطانی در ایران کشته نشده و این یک مرگ اتفاقی یا مشکوک بوده است. آزادی یعنی همین که تو به جای فریاد زدن بغض میلیون ها ایرانی و به همراه داشتن عکس عزیزان خانه مشترکت ایران، ناگهان عکس زن مصری را از جیب کت خود در بیاوری و چهره در هم بکشی و بغضی ساختگی تقدیم دوربین های آمریکایی کنی و کمی هم ادامه می دادند اشکی هم به چشم هایت جاری می ساختی تا بگویی تا چه اندازه متاثری که خبر کشته شدن این زن مصری در آلمان مثلا چند درصد کمتر از خبر کشته شدن ندا آقا سلطان انعکاس جهانی یافته است.
آقای احمدی نژاد!
اگر بر فرض، زن مسلمان مصری را در آلمان کشته اند، ندا، دختر جوان ایرانی را خود ایرانی های به اصطلاح مسلمان کشته اند و برای همین است که دنیا می خواهد بداند سینه درانی تو و همپالگی هایت در دولت جمهوری اسلامی ایران تا کتون برای کشف قانلان ندا، چه کرده است؟ برفرض که تو زیرک بودی و سوال را با سوال جواب دادی و حالا قهرمان دنیای اسلام شدی، اما زیرکی را کنار بگذار و یک بار با شرف و شعور و احساس انسانی ات به دو پرسش ساده من جواب بده. اصلا جواب هم پیشکش، برای این دو سوال ساده، تنها دودقیقه سکوت کن، دو دقیق وقت بگذار ، دو دقیقه فکر کن، شاید قلب و وجدانی در وجودت یافت شود و از این پس وقتی دهان برای توجیه و توضیح ناراست می گشایی، دست و دلت کمی بلرزد:
اگر به دختر جوان تو، نه در آلمان ، در همان همسایگی خودت، کسی چنان گلوله می کشید که به گاه جان دادن، چشم های معصوم و ملتمس اش به آسمان، خیره باقی می ماند و از قلب و سینه اش خون بر سنگفرش خیابان های نارمک تهران جاری می شد و آنگاه همسرت با سینه ای مالا مال درد در مقابلت ضجه می زد و می گفت، فقط بگو چه کسی دختر بی گناهم را کشته است، تو چه می کردی ؟ آیا باز هم عکس زن مصری را از کت جیبت در می آوردی و بر صورت زرد و رنگ پریده زن داغدیده ات می کشیدی؟ یا کمی انسانیت به خرج می دادی و جوانمردانه پی قاتل می رفتی به جای توجیه قتل؟
ما هیچ کاری نداریم که غرب چه می گوید و رسانه های جهان تا چه اندازه برای ندای ما سینه دری می کنند. ما نه دلداری آنها را نیاز داریم و نه محتاج مجلس و دولت آلمان و فرانسه و آمریکاییم. ملت با غیرت ایران دست نیاز به سمت تو که از مرگ ما نمی رنجی هم دراز نمی کند تا چه برسد دست به سمت بیگانه دراز کند که از مرگ ما مستندی برای به مسند نشستن خود برای آقایی جهان می خواهند بسازند. نه آقاجان ! ملت بزرگ ایران برای ندا و باقی عزیزان از دست رفته اش ، نیازمند گریه احمدی نژاد و سارکوزی و اوباما و دیگران نیست و منت برای همدردی نمی کشد که مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی دردی علاجش آتش است.
و اما سوال دوم که خودم هم از طرح آن تنم می لرزد و خجالت زده ام اما چاره ای نمی بینم. از جنس خودت می پرسم که در پاسخ به مرگ ندا مرگ دیگری را علم کردی. اگر پسر جوانت را به هر دلیلی به کهریزک می بردند و با باتوم به همان پسری که داماد اسفندیار مشایی نیز هست ، تجاوز می کردند و سپس شما با شرمساری به پزشکی قانونی می رفتید و آنجا نیز برگه تایید می گرفتید که ایشان از ناحیه مقعد دچار آسیب شده است (جمله ای که در برگه تایید یکی از شاهدان تجاوز قید شده است) و با چشم های خودتان چشم های غمگین دلبندتان را می دیدید که چندین بار هم اقدام به خودکشی کرده است، آنگاه چه می کردی؟ آیا باز هم آب شدن ذره ذره فرزندتان را در خانواده و جامعه می دیدی و کماکان تجاوز و تعرض و وحشی گری های مشهود را به منظور حفظ آبروی نظام انکار می کردی؟
جناب احمدی نژاد!
از تو جواب برای این دو پرسش ساده اما تلخ نمی خواهم، اما می توانم از مردم دلشکسته ایران بخواهم، هربار که تو را می بینند از تو همین دو پرسشی که طرح آن هم سخت و عذاب آور است را مدام بپرسند تا شاید روزی که به خانه بر می گردی، وقتی چشم در چشم پسر و دختر جوانت، شدی، یادی هم از پسران و دختران جوان ایران ویران ما بکنی که این روزها انکار می شوند چون متاسفانه کسی که قبای پدری شان را به تن کرده، این روزها عکس یک زن مصری مسلمان را در جیب کتش دارد و دردهای آنها که در خانه خودش دارند ذره ذره آب می شوند و می میرند را نمی بیند. به چشم های فرزندانت خوب نگاه کن! شاید به خاطر بیاوری که فرزندان دیگر ایران ، ندا و ابراهیم ، در خانه خودمان، باگلوله و باتوم، کشته و مورد تجاوز واقع شده اند. وای بر پدری که چشم های خیس و دردمند فرزندانش را می بیند وکماکان با یک لبخند مشمئز کننده در برابر این چشم ها، خود را پدر بنامد. وای به دولتی که چشم پر درد یک ملت را می بیند و کماکان با یک لبخند بی درد، خود را رئیس دولت آن ملت بنامد و جرات نکند عطای یک ریاست خونین و بی افتخار را به لقای آن ببخشد.