ماموریت ویژه صفار و رسایی در دانشگاه; رهبری سمفونی لنگه کفش ها
مطلبم در جنبش راه سبز: جرس:
مسافران دروغ؛
مدتی است به جای آنکه سفرهای استانی دولتمردان کودتا در بوق و کرنا شود و رییس همیشه حاشیه ساز این دولت مسئله ساز، خبرساز محافل سیاسی شود کسان دیگری به سفرهای استانی می روند و سفرهای شان بمب خبری می آفریند.
سفرهای استانی جدید به نام مناظره و مصاحبه و سخنرانی و چه و چه برگزار می شود و سپس کسانی به نمایندگی از دولتمردان پرده نشین بر کرسی می نشینند و چنان رندانه و مستانه پیروزی ساختگی خویش را فخر می فروشند تا عاقبت، خشم سبزها را سبب ساز شوند و از آنان شعار و فریاد دریافت کنند؛ تازه بعد از این هم خودشان را به مظلومیت بزنند و بگویند که با ائمه و پیامبر همین می کردند که سبزها با آنان می کنند!
مسافران نوظهور این سفرها کسانی هستند چون رسایی نماینده تهران و صفار هرندی وزیر سابق فرهنگ و ارشاد؛
البته بسیاری از مخاطبان رسانه ها آنقدر که صفار هرندی را می شناسند حمید رسایی را نمی شناسند؛ او در دوران اصلاحات، مسئول تهیه و توزیع بولتن هایی سرشار از اخبار جعلی برای مراجع و روحانیون بود تا حساسیت آنها نسبت به دین و شریعت را تحریک کند و بی دینی دولت خاتمی و اصلاح طلبان را در ذهن آنها تثبیت کند؛ البته گاه تا این حد ناشیانه که برخی مطالب بولتن را چنین ارجاع می داد: “روزنامه صبح امروز- مهر ۱۳۷۸″ و لابد خواننده برای پیدا کردن مطلب باید روزنامه های یکماه را می گشت تا اصل آن را بیابد و طبیعی است که بسیاری از علما فرصت چنین کاری را نداشتند!
در کامروایی حمید رسایی همین بس که بخش های قابل توجهی از حوزه را علیه اصلاح طلبان شوراند و با آمدن احمدی نژاد مزد خود را به تدریج دریافت کرد: نخست شد مشاور صفار هرندی در وزارت ارشاد و مدیر کل ارشاد استان قم و سپس شد نماینده ی تهران و حالا او و مافوقِ سابقش شده اند سخنگوی غیر رسمی دولت کودتا در شهرها!
خلاصه اینکه رسایی را مدافع سرسخت احمدی نژاد در مجلس می شناسند و صفار هرندی را اما رانده شده از کابینه احمدی نژاد و البته پای منافع مشترک که به میان آید فرقی نمی کند رانده شده باشی یا خوانده شده؛ چنان که باهنر و حداد نیز اگرچه گاهی به میخ و گاهی به نعل می زنند وقتی پای منافع مشترک یعنی پیروزی و تصاحب صندلی ریاست جمهوری به میدان می آید، بینی خود با دستمال مرطوب تعامل و تفاهم می فشارند و با سرعت به سمت جریان متبوع خود می شتابند.
خیالی نیست اگر بوی خوشی از محافل اصولگرایی نمی رسد مهم این است که برای حذف رقیب این جریان خوب می داند که چگونه تقسیم کار کند.
به هر تقدیر قرعه فال به نام رسایی و صفار دلداده زده اند؛ این دو کوله پشتی برداشته اند و شهر به شهر، شهرآشوبی می کنند.
ابتدا با تهمت پراکنی و دستور دستگیری موسوی و کروبی را صادر کردن، دانشجویان و حاضران را در میزگردها و مناظره ها تحریک می کنند و سپس که لنگه کفشی از سر غیض و غضب روانه صورت شان شد فریاد وامظلوما سر می دهند.
رسایی که انگار یادش رفته است خبرنگاران پارلمانی چه پرونده ای از رفتارهای غریب او دارند، ناگهان خود را در قامت پیامبر و ائمه می بیند و می گوید: “پیامبر هم توهین شنیده است، به امام حسن هم پشت کرده اند و…” این همان ادبیاتی است که صفار هرندی نیز به کار می برد با صدایی که درست شبیه صدای رییس دولت، کمی کش آمده و آرام می نماید تا شاید خریدار حس ترحّم آنانی باشد که می بینند خیل دانشجویان به این دو مسافر پشت کرده اند.
حالا چه شده که ناگهان لوکوموتیو اصولگرایی داغ شده و قطار این جریان با سرعت خودش را به حلقه ی ناامن معترضان می اندازد؟ دو دلیل دارد:
یک؛ از سفرهای استانی احمدی نژاد و حضور او در محافل و مجامع عمومی کم شده است. کسی که فاصله میان پاستور تا بهارستان را با هلی کوپتر طی می کند و به مراسم آغاز به کار دولت اش چنین هراسان می رود بی شک برای رفتن به نمایشگاه بین المللی و مراسم متعدد دانشگاههای تهران و راهپیمایی سیزده آبان و باقی برنامه های عمومی بی دلهره نیست.
برای همین حضور کم رنگ او را باید کسان دیگری جبران کنند و برای این دولت نقش نام و نان آور را ایفا کنند. حداد عادل که روحیه لطیف تری دارد وقتی یکبار در دانشگاه چنان مورد خشم و بی احترامی قرار می گیرد بی شک نمی تواند گزینه خوبی برای فرو خواباندن موج اعتراضی مردم باشد؛ چهره های دیگر اصولگرا نیز هر یک دغدغه های خودشان را دارند.
در این میان دو نفر ماموریت یافته اند تا جسارت کنند و به میان مردم و معترضان روند و به جای احمدی نژاد صورت برای سیلی یک جمع نا آرام پیش بکشند.
دلیل دوم اما خواندنی تر است:
تردیدی نیست که کسی از لنگه کفش و شعارهایی نظیر “دروغگو برو گمشو ” خوشش نمی آید؛ گویا ماجرا از این قرار است که این دو نفر با سفرهای مکررشان ماموریت یافته اند تا ضمن بیان تندترین اتهامات علیه موسوی، کروبی و خاتمی، هواداران این جریان را به شدت تحریک و تشویق به خشونت کنند.
وقتی رسایی می گوید “موسوی دیکتاتور و دروغگو است” معلوم است که جمعیت کفش هایش را به نشان خشم بالا می برد. او حتی استقبال می کند که سمفونی لنگه کفش های معترض را هم رهبری کند. به این شکل که مدام می گوید: بله ببرید بالا کفش ها را، خودتان را نشان دهید. شما دیکتاتور های سبز هستید و چه و چه.
اساسا این آقایان صورت برای همین جلو آورده اند و سفر برای همین تدارک دیده اند تا کتک بخورند، فحش بشنوند، به آنها پشت شود و سپس آنها بتواند با تریبون هایی که در اختیار دارند تصویری از خشونتی که خودشان مسبب آن بوده اند را به نمایش بگذارند.
صفار هرندی برای چندمین بار در یک مدت زمانی کوتاه، کوله بار سفر می بندد و تا تریبون می یابد به سرعت شروع می کند به تحقیر کسانی که دانشجویان، دوست شان دارند و آنگاه چشم باز می کند تا کسی از میان معترضان بی پناه و بی تریبون و از صحنه رانده شده، لنگه کفشی را به سمت او پرتاب کند و او لنگه کفش را بالا بگیرد و آن را به عنوان نماد خشونت طلبی سبزها معرفی کند.
نباید فریب کسانی که این روزها مسئولیت بر افروختن آتش اعتراض سبزها را عهده دار شده اند خورد.
نباید در دام آشوب سازان افتاد.
بگذار رسایی و صفار، به دعوت و برنامه مقامات و مسولان سوار بر چارپای بی مهار اصولگرایی از این دانشگاه به آن دانشگاه بروند و مدام دهان برای بد و بیراه گفتن به بزرگان مان بگشایند. دانشجو باید بداند که در حلقه حیله گران چه می گذرد.
دانشجو بزرگی کردن را از همان روزی مشق کرده است که کوی اش را به آتش کشیده اند اما او باز به جای به آتش کشیدن خانه خشونت طلبان، راهپیمایی سکوت برگزار کرد.
به گمانم هوشیاری دانشجویان و جوانان و معترضان است که می تواند ماموریت صفار و رسایی را آنگونه رقم زند که دستشان خالی بماند از لنگه کفش ها و درعوض، گوش شان پر شود از فریادهایی که گوشی برای شنیدن اش در رسانه های رسمی و ملی نیست.
رسایی و صفار این روزها شهر به شهر می تازند تا گواهِ آشوب طلبی دانشجویان و معترضان باشند غافل از آنکه این تصویرها که بر پرده می رود روایتِ حقارت مردانی ست که بزرگ قبیله را در پستوی خانه نهان کرده اند و خود، شهر به شهر می روند تا هم راه را برای خانِ خود خوانده، هموار سازند و هم دانشجو را خشونت طلب معرفی کنند و باز غافلند که این راه، دیگر هیچ مسافر ناصادقی را بر نمی تابد.
رهگذران هوشیار را بگویید: لنگه کفش ها را بالا برند اما آن را حرام صورت ترس خورده ی صوفی ناصاف نکنند که به قول حافظ:
صوفی نهاد دام و سر حقّه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زیرا که عرض شعبده با اهل راز کرد…
دزد نمادها
مطلب مسافر در روز آن لاین:
آقای احمدی نژاد، کاندیدای جایزه صلح نوبل بشوید!
مرد پر حاشیه! همه کوتاه قامتان عالم، الزاما کوته نظر نیستند اما همه کوته نظران عالم، قامت شان در برابر قامت بلند حقیقت، کوتاه است، خاصه آنان که حقیقت آشکار را انکار می کنند و “روشنی آفتاب را از ما دلیل می طلبند”. شما از این دسته دوم هستید که این روزها قامت تان در برابر قیامت حق طلبی یک ملت شجاع، کوتاه دیده می شود. کسی نمی تواند به عشق و علاقه مضاعف شما برای دیده شدن در رسانه های دنیا خرده بگیرد که این پدیده عجیبی نیست اما آنچه عجیب است این است که صدای شما در مقام یک رئیس جمهور که از قضا زنده هستید و راه می روید و وجود دارید و هزاران تریبون هم در مقابل شما به صف می شود، در مقایسه با صدای ندایی که کشته شده است و اساسا وجود فیزیکی ندارد تا تریبونی برایش کاشته شود، زیر و ریز شنیده می شود در دنیا. بی اغراق به آن اندازه که ندا آقا سلطان، سلطان خبرهای انتخاباتی ایران در جهان شد، شما نشدید. صدای او که به خوابی آرام در گوشه بهشت زهرا مهمان است، بلندتر از صدای کسی شد که این روزها قبای ریاست جمهوری ایران در عرصه های بین المللی به تن اش زار می زند. چرا شما علی رغم این همه مصاحبه های مکرر و متعدد، به اندازه ندا دیده و شنیده نشدید؟ می دانم به حاشیه رفتن برای کسی که میل دیده شدن دارد، دشوار است اما دشوار تر این است که ملتی به نظاره رئیس دولتی بنشیند که برای بیشتر دیده شدن، هر روز یکی از نشانه های کسانی که شیوه زیبا دیده شدن بلدند را می رباید. می شود خوبی های دیگران را یکی یکی مشق و مشی کرد اما نمی شود مشی دیگران را به نام خود سند زد. می شود ایده ها و اندیشه های نیک را تمرین و تقلید کرد اما نمی شود عقید ها و ایده های زیبا را دزدید و آنوقت با آن تنها یک نمایش زیبا برگزار کرد.
جناب احمدی نژاد!
اگر ندا در صدر اخبار تمام دنیا نشست، تنها برای این بود که او ساده و آرام به خیابان آمد و نیروهای امنیتی اما با هیاهو و خشونت به جان او و هزاران نفر دیگر افتادند. ندا تنها شهید آن روز و باقی روزهای اعتراضات نبود که انکارش آسان باشد. دهها کشته دیگر را چگونه انکار می کنید؟ همه اینها تکرار درد است و بارها در گوش شما و هواداران خوانده شد اما آنچه جدید است این است که همزمان با صدور حکم حبس ابدی که دولت سکولار آلمان برای قاتل آن زن مسلمان مصری صادر کرد، رئیس دولت جنجالی ایران نیز باید جنجالی نو می آفرید تا رسوای کسانی نشود که عکس زن مصری را به آنان نشان داده بود و گفته بود چرا دنیا برای قتل او کاری نمی کند. اذهان عمومی به آسانی می تواند دلیل همزمانی صدور حکم دولت آلمان برای زن مصری و راهپیمایی زنان بسیجی ایرانی در برابر سفارت انگلیس را دریابد. باید به ذهن پرسشگر دنیا جواب می دادی که وقتی دولت آلمان به داد خانواده زنی که شما عکس اش را در برابر دوربین های رسانه های غربی به سینه گرفته بودی رسیده است، دولت مسلمان ایران برای کشته شدن ندا آقاسلطان چه کرده است. لذا چه چیز بهتر از آنکه دست به کار شوید تا این نماد مظلومیت را هم بربایید و دستور برپایی یک راهپیمایی ساختگی را هم صادر کنید. وقتی مادر ندا می گوید مردم پیش از بنیاد شهید، ندا را شهید خود می دانند به نظر شما کمی دیر نیست که زنان هواداراتان بعد از گذشت چهار ماه، ناگهان یادشان بیاید که دختر مظلومی به نام ندا هم در ایران وجود داشت که گوشه یکی از همین خیابان های شهر شهید شده است؟
رئیس دولت انکار!
این اولین بار نیست که با یک حرکت رو به جلو، خودتان صاحب عزا و صاحب انتقاد به کهریزک و صاحب نماد سبز و صاحب خیلی از نشانه های دیگر جنبش مردمی ایران می شوید. اینکار که یکی بیاندیشد و رنگ سبز را بپاشد به روی یک جامعه خاکستری و از دلش جامعه ای شاد بر آید، هنر می خواست که نقاش سیاسی ایام انتخابات چنین کرد. اینکار که یکی قید قدرت بزند و دامن رسوایی مسولان کهریزک بالا زند و پرده از تجاوز زندانیان بردارد، شجاعت می خواست که شیخ عزیز روزهای پس از انتخابات چنین کرد. اینکار که زنانی از جان بگذرند و برای باز پس گیری حق و رای خود به خیابان بیایند نیز جسارت می خواست که دختران و زنان جوان غیر بسیجی، بی آنکه به آنان دیکته شود چنین کردند و جانشان را هم دادند. اما شما چه کردید؟ اول رای یک ملت را ربودید، سپس نماد جنبش سبز را و به دنبالش جنبش سبز علوی به راه انداخته اید و سپس به سراغ شهدای جنبش رفتید. ظاهرا این بازی تلخ کماکان ادامه دارد. اما هیچ شده گاهی فکر هم بکنی به همه این شاهکارهایی که می آفرینی؟ خوب نگاه کن و ببین پیش و پس از انتخابات خونین هشتاد و هشت، از سبز که نماد همراهی با میر حسین موسوی بود، موجی در ایران ایجاد شد که انکار آن دشوار بود. راهش این نبود که چون کودک لجباز گوشه مهد، که محبوبیت دیگری را بر نمی تابد، دست به بساط همبازی ببری و بازی بر هم زنی و آرا و ابزار و اسباب و نماد دیگری را صاحب شوی. ببین در چنته چه داری به همان ببال و همان را بپرور و اگر هم داشته هایت کفاف شاد ساختن یک جامعه غمگین را نداد، با بهره از خرد خویش، خلقی را خندان کن نه با دستبرد به خزانه خلاقیت رقیب و صاحب شدن جسد بی جان یک شهید.
رئیس دولت دهم!
“دروغگو”و “دزد”، واژه هایی نبود که یک نویسنده و یا یک سیاستمدار در تمام این سالها به آسانی آن را در یک متن روزنامه نگاری یا در یک مناظره انتخاباتی به کار برد. چنانچه ابتدا موسوی و سپس کروبی و بعد بسیاری از روزنامه نگاران منتقد هم این روزها دولت شما را با این پسوند ها مورد خطاب قرار می دهند. همه مبادیان آداب و اخلاق گواهی می دهند که علی رغم تمامی دهن کجی های دولت شما به یک ملت معترض، باز هم به کار بردن این دو واژه برای ترسیم و تصویر یک دولت، جسارت می خواهد که گاهی نداریم و مدام نقب می زنیم به خودمان که مثلا به جای واژه دزد، واژه دیگری را در وصف رفتار شما برگزینیم. اما واژه در برابر وقاحت گاهی کم می آورد. شما خودت بگو نام کسی که به جای تسلیم در برابر موج سالم سبزی که به راه افتاده، شال سبز دیگری را به گردن می اندازد و هوادارانش “جنبش سبز علوی” را در برابر “جنبش سبز راه امید” تاسیس می کنند و کاروان ساختگی غم برای ندا به راه می اندازند تا آزاد گذاشتن قاتل ندا در خیابان های تهران را توجیه کنند چیست؟ به نظر می رسد با این شتابی که در پیش گرفته اید، فردا حرف اساسی جنبش مبنی بر دخالت نهادهای تحت نظارت رهبری در انتخابات و ایجاد خشونت در حوادث پس از انتخابات را هم شما صاحب شوید. یعنی بعید نیست در فردایی نزدیک احمدی نژادی که با تایید زود هنگام مقام رهبری توانست رئیس جمهور بماند و کابینه تشکیل دهد، خود به منتقد درجه اول آقای خامنه ای بدل شود تا از قافله قیام کنندگان و معترضان به بیت بزرگان عقب نماند. برای همین شاید بد نباشد حداقل به منظور مهیا شدن برای یک حرکت روبه جلوی دیگز، این حرف آخرتان در ترکیه را در داخل ایران و در خیل معترضان به روند خشونت و دیکتاتوری در ایران تکرار کنید: “ما اعلام آمادگی کردهایم که تغییرات اساسی بدهیم. ما میخواهیم که ظلم، دشمنی، جنگ، تجاوز از میان برداشته شود. همه باید با هم دوست باشند و همدیگر را دوست داشته باشند. ما اعلام کردیم که آمادهایم جهان را به سوی صلح هدایت کنیم”.
مرد مدعی!
مومنانه نیست حرف صلح و دوستی زدن بی آنکه نماد و نشان آن را با خود داشتن. لذا در کنار یک شال سبز و جنبش سبز علوی و ژست تظلم خواهی برای ندا، مانده بود نماد جایزه صلح نوبل. اکنون، به همت همان دیدگاه کوته نظرانه کسانی که برای جایزه هم مالیات طلب می کنند، اینک بر آن شده اید تا در میان اموال مصادره شده خانم عبادی، آن نماد معروف جایزه صلح نوبل را هم در تصاحب کنید. مبارکتان باشد!
قصه برادران وزارت اطلاعات و بُِـز برانداز
این روزها بازار برادران گرم است و مدام از ما یار می ربایند.
مدام دوستی را به حبس و بند می برند و بعد حکم های هفت و هشت ساله برای زندان را هم عین نقل و نبات پخش می کنند: عبدالله مومنی هشت سال زندان قطعی، مسعود باستانی هشت سال، هدایت الله آقایی پنج سال، فتاحیان ده سال و بعد هم اعدام و…
خلاصه خساست(خست) نمی کنند. بذل بخشش بسیار است در این رهگذر و انگار به همان اندازه که دنیا گلو می درد برای جلو گیری از این روش های شنیع، آقایان در نظام اسلامی نیز سینه می درند برای عقب نماندن از قافله مرگ و خشونت.
این روزها به خانه تک تک روزنامه نگاران هم به نوبت سر می زنند و چند روزی یکی را به بازداشت می برند و ریز و درشت زندگی اش را هم از او بازجویی می کنند. وارد بازداشت گاه نشده اول یوزر نیم و پسورد ایمیل و فیسبوک را از او می خواهند بعد هم با خیال راحت یک گوشه ای لم می دهند و شخصی ترین کلمات و واژه هایت را می خوانند تا شاید ردی و نشانی از براندازی و انقلاب مخلفی و روابط خصوصی و غیر خصوصی بیابند چنان که انگار عریانت کرده اند و دارند تن لخت بی پناهت را با چشم های هیزشان برانداز می کنند.
از پشت این صفحه دیجیتالی این روزها خبر روانه شدن یک یک دوستان صمیمی و نازنینم به زندان را می خوانم و می پندارم اگر به نام شان برایشان بنویسم شاید یک سوال دیگر هم به سوال های بازجویی شان اضافه شود، برای همین زبان به کام می گیرد این روزنامه نگار مسئله دار دور از خانه و هیچ نمی گویم که با دربندان ، چه شب و روزها که به سر کردیم و حالا شب ها و روزها دراز شده اند و به سر نمی شوند انگار.
می خوانم وقتی دوستانم را به زندان می برند، اول به خانه شان حمله می کنند و بعد کامپیوترشان را هم با خودشان می برند. به تلخی می خندم از یاد آوری اینکه در عصر مدرن، برادران و سربازان گمنام دوستان مرا با کامپیوتر بازداشت می کنند مرا ولی در روستای قمی کلا با بز بازداشت کرده بودند.
عکس یک بز متفکر روی دیوار اتاقم در قمی کلا بود و زیرش با خطی درشت نوشته شده بود: «من فکر می کنم، پس هستم». سربازان گمنام وزارت اطلاعات شهرستان، من و پدر پویان و … را همراه با قاب عکس آن بُِـز عزیز، با هم بازداشت کرده بودند و بعد باقی ماجرا .
حالا دو سوال ساده:
بُِـز ما را که بر نگرداندند، حالا مانده ام کامپیوتر زندانیان را بعد از رهایی به آنها بر می گردانند؟
حاکمانی که از سایه خود هم می ترسند و در یک دوران، بز را ابزار براندازی می داند و در دوره ای دیگر کامپیوتر را، به نظر شما چند سال می توانند دوام بیاورند؟
دوستی در پاسخ به این قصه چیزکی نوشت که خواندنی است:
دم مسیحایی ات گرم؛ قصه بزت رو بزار از زبان عبید زاکانی بگم؛
آخوندی در مجلسی وعظ میکرد یکی از آن میان بسیار می گریست. واعظ گفت ای مردم از این مرد یاد بگیرید که بسوز گریه می کند. مرد گفت حاجی آقا من اصلن نمی دانم شما چه میگویید اما من بزی داشتم سرخ که ریشش به ریش شما می ماند و در این دو سه روزه سقط شده و حالا هرگاه شما ریش می جنبانی مرا از آن بزک یاد می آید و گریه بر من غالب می شود.
وقتی گربه های هار به جان شیران افتاده اند، دنیا باید برای اعدام احسان موضع بگیرد
دیانت من کفر من است وقتی در سرزمین متدین من، برادرم را به جرم اندیشه ای اصلا بر فرض هم اندیشه ای غلط، از دار آویزان می کنند تا وقتی بی تاب و بی طاقت، تاب خورد بر چوبه دار، آنان ایمان و اقتدار و حکومت شان مستحکم تر شود. احسان فتاحیان را نه من دیده ام و نه هیچ یک از کسانی که دور از آن خانه خراب شده ، در دنیای مجازی برایش بی تابی و بی قراری را تا خود صبح تجربه کرده اند. از کودکی و نوجوانی و تا زمانی که هنوز خودمان خوب را از بد تشخیص نمی دادیم آنقدر این کردها را وحشی خوانده اند که شاید تا خود صبح تضادی در درون همه می جوشید که مگر ممکن است یک کرد«وحشی»، چنین در دادم گربه ای ذلیل و ضیعف گرفتار آید و خورشید بر نیامده، این گربه های ریقوی شهر، برای شیر درنده، چنگ و دندان تیز کنند و سر آخر جان اش را بستانند.
نه نمی شود حتما این گربه های هار و ترس خورده یک جایی از هراس به پا خاستن کردستان غم دیده ، جا می زنند . از هراس آتشی که ممکن است بر خیزد از قومی که عمری به ما به عنوان قوم غیر قابل کنترل معرفی شان کرده اند . حتما این گربه های ولگرد بیابانگردی که چند صباحی خانه مان را به لجن کشیده اند عقب نشینی می کنند و ما و باقی اهالی این خانه غریب را به عزای برادر بی پناه مان نمی نشانند.
اما نشد، همزبانان متدین و مقتدر من چهارپایه را از زیر پای کسی که اجازه نداشت در مدرسه های خود به زبان شیرین مادری اش یک واحد ساده را بگذراند، کشیدند . ما که دستمان از همه جا کوتاه بود و هیچ از آن صحنه رنج جان دادن ندیدم . ندیدیم وقتی احسان با آن چشم های روشن اش به سمت چوبه دار می رفت چه محکم و قوی گام بر می داشت که گربه های مردنی شهر دلشان بیشتر بلرزد از این شیر رام شده در برابر مرگی که احسان آن را اشارت به حیاتی دیگر خوانده بود اگر واژه وحشی در قاموس شما برای احسان و قوم او معنی می شود به گمانم درست است؛ احسان رام مرگ شد اما رام این منادیان دروغین عدالت نشد و ایران از این سرکشان بسیار دارد.
می گویند وقتی کسی را دار می زنند، درست آن لحظه که گردن اش شکسته و پاهایش آویزان می شود و تاب می خورد بر چوبه دار، اختیار از کف می دهد و کشاله اش خیس می شود. ایمان دارم وقتی کشاله تن بی جان احسان داغ شد پای چوبه دار، دنیای نجاست این مومنان مدعی، شرمسار شد از این همه پاکی و استواری یک جوان بیست و هشت ساله.
دارم روز به روز کافر تر می شوم به ایمان تان. وقتی باور دارم که اگر ماموران مرگ، مردانه و مومنانه خود را به پای احسان می رساندند و عذر می طلبیدند حتی اگر دیگر چشمان او بسته و قلبش از کار ایستاده بود اما او باز می بخشید تا شاید آنان که به نام خدا و دین دستور اعدام صادر می کنند، شرمنده بخشندگی و بزرگی مومنانه احسان شوند که دست هایش در ساعات پایانی مرگ نلرزید و برای تمامی ملت بی قرار و دولت های به خواب رفته دنیا، نامه بدرود و نه حتی دادخواهی نوشت اما هیچ کس نتوانست به دادش برسد. احسان این را خوب می دانست . از نامه اش بوی التماس نمی آمد بوی خداحافظی چرا.
احسان! برادر نازنینم! حالا آرام بخواب که به جای تو از فردا گلوی ما و مادر است که می درد از درد. تو به کودک نازنینی مانند شده ای که روی دست همه ما و کسانی که مرگت را نمی خواستند، جان داده ای. حالا آرام بخواب و بگذار این پریشان حالی بماند برای تمامی مدعیان مسلمانی و حقوق بشر خواهی تا ببینیم آیا سردمداران یک کشور اسلامی به مرگ عادتمان می دهند یا ما آنها را به عزای اندیشه پلاسیده شان می نشانیم. وقت آن رسیده به جای آنکه تنها زنی دردمند در کردستان ایران، مادر تو باشد و مویه کند که از مرگ فرزند بی گناهش آتش به دامان می شود، تمام دنیا دلش آتش بگیرد و برایت مادری کند. تنها به این دلیل که مرگ تو عادت نشود دولتمردان دروغ ایران نیز حاشیه ای امن نیابند برای برپا کردن چوبه های دار دیگران.
وقت آن رسیده که رهبران اصلاح گرای ایران نیز فارغ از آنکه احسان که بوده و جرم اش چه بوده در برابر حکمی چنین رسوا که چهره کشور را هم همانند دل خانواده یک جوان زخمی می کند، موضع بگیرند و از اینکه طرفدار گروههای برانداز و مسلح تلقی شوند نهراسند که حداقل در همین روزها به چشم خود دیده اند که چه آسان انگ براندازی را بر ساده ترین فعالیت سیاسی و آزادی خواهی می زنند تا کار را برای دفاع کنندگان دشوار سازنند تا معترضان حداقل درخواست برای برگزاری یک دادگاه علنی و سیر روند قانونی هم نکنند. وقت آن رسیده بی هیچ هراسی از اتهامات بزرگی که مطرح می کنند از حقوق قانونی یک هموطن دفاع شود.
وقت آن رسیده که تمام مدعیان و برندگان جایزه صلح و حقوق بشر و دولت مردان جهان مادر تن بی جان کسی باشند که تنها جرم اش به دنیا آمدن در کشوری به نام ایران بوده است که صاحبخانه های خیالی نیز او را به گروگان گرفته بودند و دست هیچ کس به او نرسید و عاقبت خورشید طلوع نکره او غروب کرد، حتی پیش از آنکه طناب دار را بر گردنش بیاندازند. او سنگ دلی کسانی که این همه بی قانونی عادت شان شده است را از نزدیک دیده بودو بی شک پیش از آنکه حکم غیرقانونی اش را اجرا کنند، جان داده بود و حسرت گرفتن جان واقعی اش را به دل قاتلان مدعی گذاشته بود. ما نامه وداع اش را پیش از اعدام خوانده بودیم و این یعنی احسان را به احسان این مدعیان دستگاه قضایی ایران امیدی نبود و برای ماندن در دل یک گربه بیمار التماس نکرد.
پی نوشت:
جماعت نازنینی هستیم. یکی از ما را کشته اند و ما نگران این هستیم که مبادا ملوسی گربه ایرانی با این مقایسه ای که در اینجا صورت گرفته خدشه دار شود. عذر می خواهم و باشد که گربه دوستان ببخشایند بر من که منظورم را در او ج درد خوب نرساندم. تیتر را به احترام سلیقه تان کمی تغییر می دهم تا انرژی که قرار است صرف انتقاد به حقیر شود، مصروف اعتراض به مرگ رفیق شود. هدف بیان فضای خاکستری سیاست ایران است که کوتوله ها به پرو پای بزرگان بیچیده اند و منظور از گربه هار همانان است که باید درمان شوند نه آنکه شیران را آلوده به مرگ کنند.
سیزده آبان؛ تسخیر بیت بزرگان ایران به جای تسخیر لانه جاسوسی آمریکا
ستون مسافر در روز آن لاین بدون ویرایش منتشر شد . اینجا کمی ادیت می شود:
دانشجوی معترض! اینبار به جای تسخیر لانه جاسوسی، خانه خشونت طلبان وطنی را تسخیر کرده ای
هربار که بحرانی دامن کشور را می گرفت، دیواری کوتاه تر از دیوار کوی دانشگاه تو نبود. نخستین خانه، خانه تو بود که با حمله جریانی موسوم به لباس شحصی ها آورا می شد روی سر تو باقی براران و خواهران ات و تا کنون هیچ دادگاهی هویت واقعی این جریان را هویدا نکرد. با این همه اما در مقام یک دانشجوی زخم خورده، هرگز به زخم زدن بر نیامدی و خشونت را با خشونت پاسخ ندادی چه آنجا که به جای بالا رفتن از در و دیوار سفارت و روزنامه های معلوم الحال، مستقیم و از در، وارد بیت بزرگان شدی و در جوار آقای خامنه ای نشستی و مودبانه زبان به نقد گشودی و چه آنجا که در راهپیمایی خرداد ماه و آبان ماه به کمک بسیجی محاصره شده در حلقه مردم شتافتی و همه خشم خود فرو خوردی تا نامت در کنار نام خشونت طلبان ننشیند. در سیزده آبان هزار و سیصد و هشتاد هشت نیز ، درست سی سال پس از تسخیر سفارت آمریکا، خانه خشونت طلبان وطنی را تسخیر کردی. حضور و حماسه ای که تو آفریدی هیچ کم از بازتاب تبلیغاتی وسیع سیزده آبان روزهای انقلاب نداشت آنگاه که تمام رسانه های دنیا به جای شنیدن یک صدا و به آتش کشیدن پرچم یک کشور مشخص، از همان رسانه ملی خودمان گرفته تا رسانه های معتبر تمام دنیا، فریاد علیه دیکتاتوری حاکم در خود ایران را شنیدند و به پایین کشیدن تصویر خشونت طلبان داخلی خود ایران را دیدند.
دانشجوی معترض!
درست است که سخنران رسمی و صاحب تریبون اصلی سالگرد این حادثه تاریخی، حداد عادل رییس کمیسیون فرهنگی مجلس شورا بود و در سخنرانی اش، هراسیده و ترس خورده تلاش کرد تا فریاد زند: “تسخیر لانه جاسوسی، ترکیدن بغض در گلوی ملت بود”، اما تنها چند قدم آن سو تر، این صدای ترکیدن بغض در گلوی تو بود که سخنران خودش را به نشنیدن می زد. تو به جای آنکه از دیوار هیچ خانه و لانه ای بالا روی در همان کوچه پس کوچه های خانه خودت، حریم و حاشیه امن حاکمیت دروغ را تسخیر کردی. سفیر صلح شدی و تمام ایران را این روزها به نام آزادیخواهان و راهپیمایی کنندگان آرام اش می شناسند. اگر ابراهیم اصغرزاده و معصومه ابتکار و محسن امین زاد و محسن میردامادی و باقی دانش آموزان روزهای انقلاب با تایید موسوی خوئینی ها و آیت الله خمینی و آیت الله منتظری و رهبران دیگر روزهای انقلاب از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند و این روزها بعد از گذشت سی سال، بخش هایی از این مبارزان نسبت به آن شیوه مبارزه خود ابراز پشیمانی می کنند، تو با همراهی و رهبری تک تک شرکت کنندگان در همین راهپیمایی، چنان مصمم و مطمئن به میدان مبارزه آمدی که سی سال بعد، ممکن نیست ذره ای از ظرافت کردارت پشیمان باشی. در سیزده آبان امسال ما به دنیا به جای آنکه گزارش دهیم دانشجویان ایرانی بر علیه خشونت اسرائیل شعار دادند و پرچم آمریکا را به آتش کشیدند، اعتراض تو به دولت و حاکمیت خشونت کشور خودمان را گزارش کردیم. آنچه که در تمام این سالها هرگز رخ نداده بود و این یعنی روز دانش آموز دیگری در تقویم سیاسی ایران ثبت شد.
هم میهن!
هم اینان که بی سابقه ترین شیوه های حمله به مردم معمولی را در سیزده آبان امسال به کار گرفتند ، شاید نمی دانستند که اینبار تاریخ نویسان جوان ایرانی پاسخ خشونت را با خشونت نمی دهند. نمی دانستند که تو هم کلاسی هایت در مراسم دعا و مهمانی های خود نقشه بالا رفتن از دیوار دولت و بیت بزرگان را نمی کشید. برنامه ای برای پوشاندن پرچم هیچ کشوری را بر تن حیوان ها و چهارپایان بی زبان و به رژه واداشتن شان در خیابان های تهران را ندارید. برای همین، کسانی که در قاموس شان همه را مثل خود می پندارند پیش از برگزاری راهپیمایی سیزده آبان با خیال اینکه که مبادا جمعی به سبک سیاق خودشان به بهانه برگزاری دعای کمیل دارند نقشه حمله به حریم امن دولت شان را می کشند، فرمان دستگیری فله ای را صادر کردند. ولی باز هم خیالشان آسوده نشد و تنها یک شب پیش از برپایی راهپیمایی به خانه دانشجویان معترض حمله ورد شدند و تنی دیگر از معترضان را به حبس بردند این هم دل و دنیای ناامن پریشان خاطران را سامان نداد و در روز راهپیمایی نیز تمامی راههای ارتباطی را در دنیای مجازی و حقیقی بستند و بر سر در سفارت خانه های کشور دوست (روسیه) نگهبان و آژان گذاشتند و در کیسه کاسبان شان باتوم و گلوله و گاز اشک آور ذخیره کردند و در شهر رهایشان کردند تا به جان دختران جوان شهر بیافتند.
دخت ایران!
دخمه ای که در آن همکلاسی هایت را به بازجویی نشانده اند، باتوم به دستانی درست شبیه همین کسانی دارد که تو در سیزده آبان هشتاد و هشت در خیابان دیده ای. به همان آرامی که تو با آن برادر نظامی حرف می زدی و او به جای جواب دادن با تمام توان باتوم را در برابر صورتت بالا می کشید، هم کلاسی هایت نیز برای بازجوهایشان با همان آرامی حرف می زنند اما هر آنچه آنجا می گذرد هرگز مجال انتشار و به تصویر در آمدن نمی یابد. حق بده به همکلاسی هنوز به بند نشده ات که گاهی بترسد و پا پس بگذارد و تا ته خیابان انقلاب با تو نیاید. درست وقتی که باتوم به صورت ات کشیدند و تو آرام گیج خوردی و نقش زمین شدی باید به او حق بدهی که آرام به همراهانش می گوید اینها که در برابر این همه شاهدان عینی ابایی ندارند و باتوم را به سر و صورت رهگذران می کشند، در خلوت کهریزک و حاشیه امنی که هیچ چشم ناظری نیست با ما چه خواهند کرد؟ لابد هر آنچه در آنجا می گذرد، آینه اش را در خیابان دیده ای اما جهان هم دیده است حاکمیتی که می خواست از کارکرد تبلیغاتی راهپیمایی های متعددی چون قدس و سیزده آبان و… برای مشروعیت بخشیدن به دولت اش بهره ببرد چگونه همان راهپیمایی های رسمی اش را از دست داده است و همان کارکرد تبلیغاتی دیگر تنها به کار معترضان شان می آید. یعنی از این پس تمام خیابان ها و راهپیمایی ها و مناسبت هایی که می توانست ابزار تبلیغاتی یک حکومت باشد درست به ضد خودش تبدیل شده است. چرا که اینبار تو و باقی همکلاسی هایت به جای تسخیر سفارت خانه های خارجی، وجب به وجب خانه خشونت طلبان کشور خودمان را تسخیر کرده اید و از هم اکنون این جریان دلش نگران حضور همین جمعیت در حسینه های شهر است و مردمی که یک “یاحسین” اگر بشنوند صد “یا میرحسین” فریاد خواهند زد.
یار دبستانی!
یادمان باشد بعد از این به دنیا بگوییم فرقی برایمان نمی کند« اوباما» با ما باشد یا با آنها. ما خودمان با هم هستیم و خوب می دانیم که چشم امید به کشور دیگری داشتند تنها در مرام همانان است که هنوز خورشید از پشت کوه بیرون نیامده، به نام قانون برای خوش خدمتی و نگهبانی از سفارت روسیه، بسیج می شوند اما همان قانون در زمان دیگری اجازه حمله به سفارت خانه های دیگر را هم صادر می کند و در بزنگاهی دیگر درهای زندان شان را به روی کسانی که روزی سفارتخانه «شیطان بزرگ » را در ایران تسخیر کرده بودند نیز باز می کنند.
خطاب نامه امروزم قرار بود همان دانشجویان دربندی باشند که روزی حادثه سیزده آبان را ساختند اما حماسه ای که تو و همکلاسی هایت در سیزده آبان امسال ساختید، افتخاری به مراتب بزرگتر آفرید که باید به کرات آن را تکرار کرد: دانشجوی ایرانی به جای آنکه برای گرفتن حق خود از دیوار “دشمن” بالا رود، آرام و قانونمند وارد بیت بزرگان می شود و همانجا چشم در چشم می ایستد و حرف اش را می زند.
دانشجوی ایرانی به جای آنکه از دیوار دولت دروغ بالا رود، سینه به سینه دولتمردان می ایستد و آزادی دوستان زندانی خودش را خواستار می شود.
دانشجوی ایرانی کسی است که وقتی می بیند نیروی خشمگین و عصبانی هوادار دولت، تحمل یک راهپیمایی سکوت را هم ندارد، به جای آنکه دست هایش را برای تلافی باتوم فرود آمده بر صورت خواهرش بالا ببرد، دست هایش را برای توصیه به همکلاسی هایش بالا می برد تا همه را به آرامش دعوت کند و به همکلاسی هایش بگوید: بگذار از دست ما عصبانی باشند و از این عصبانیت بمیرند اما ما نمی کشیم.
در بی بی سی: از ایران به جای مرگ بر آمریکا فریاد مرگ بر دیکتاتور بلند شد
علی رغم دوستان دیگری که میزان مشارکت معترضان در راهپیمایی سیزده آبان را با میزان مشارکت معترضان در راهپیمایی روز قدس مقایسه می کنند و میزان مشارکت را به اندازه راهپیمایی روز قدس چشمگیر نمی دانند، من کماکان امیدوار هستم . سیزده آبان امسال را باید با سیزده آبان های سال گذشته مقایسه کرد نه با راهپیمایی روز قدس. در کدام سیزده آبان، دانشجو و دانش آموزی شجاعت فریاد زدن شعاری غیر از شعار مرگ بر آمریکا را داشت؟ فضای راهپیمایی روز قدس با فضای راهپیمایی سیزده آبان متفاوت بود نیروهای امنیت یو نظامی نیز کارکشته تر شده اند و خوب می دانند چه کنند تا رعب و وحشت ایجاد کنند.
دیشب مصاحبه عباس میلانی با بی بی سی فارسی را گوش می دادم که از شجاعت منتظری و عذرخواهی اش برای تایید تسخیر لانه جاسوسی تقدیر می کرد و حالا من هم به سهم کوچک خودم از همکلاسی هایی که سبز آمدند و سپید درخشیدند تقدیر می کنم . چرا که در همین فضای بسته ای که تعداد نیروهای امنتی و بسیجی و نظامی مستقر شده در سطح شهر به مراتب بیشتر از دفعات گذشته بود، معترضان شجاعت کردند تا با حضور متفاوت خود در این راهپمیایی از صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیز شعارشان را به گوش جهان برسانند آنگاه که حداد مشغول سخنرانی و بود و لابلای آن صدای مرگ بر دیکتاتور معترضان به گوش می رسید. همین جمعیت در تاریخ کشورمان ثبت کردند که اینبار در روز «تسخیر لانه جاسوسی» بخش های شجاعی از جمعیت ایران به جای شعار مرگ بر آمریکا شعار مرگ بر دیکتاتور را فریاد زده اند. اگرچه هر شعار مرگی باید از بنیان برافتد اما این شعار بی شک هدف اش پایان و مرگ دیکتاتوری در ایران است . دیکتاتورها باید زنده بمانند و ببینند که مردم چگونه جان ناقابل شان را کف دست شان گرفته اند و اندک آبرویشان هم این روزها شده است آبروی کل ایران در جهان.
دور از خانه تنها کاری که توانستم انجام دهم مصاحبه ام با رادیو بی بی سی انگلیسی بود که با حفظ لهجه اصیل ایرانی گفتم : معترضان انتخابات ریاست جمهوری ایران در راهپیمایی سیزده آبان به جای شعار مرگ بر آمریکا مرگ بر دیکتاتور را فریاد زدند.
BBC – Today – Today: Wednesday 4th November
http://news.bbc.co.uk/today/hi/today/newsid_8341000/8341739.stm
به یاد همه سیزده آبان هایی که از راهپیمایی فرار کرده ایم
اصلا سر در نمی آورم چرا خانم حسینی توی یک دبیرستان دخترانه و میان آن همه زن باز هم چادرش را بر نمی دارد از سر و مدام با چادرش طول و عرض مدرسه را رژه می رود و راه به راه تذکر می دهد. من که تازه سال اول دبیرستانم بود و از قمی کلا به شهر رسیده بودم و به خیال خودم انقلاب کرده بودم در مملکت کوچک خودم و خودم را هم گذاشته بودم رییس مجمع تشخیص مصلحت و بر همین اساس هم مصلحت می دیدم که حالا حالا ها به آقاجان نگویم که بی چادر شده ام و نرسیده به کوچه چادر را می انداحتم سرم و طوری زار و نزار و آویزان وارد خانه می شدم که انگار تمام راه مدرسه چادر به سر بوده ام.
خانم حسینی هم که نمی دانست از ترس آقاجان است که چادر به سرم است، هی حساب مرا از بی چادری ها جدا می کرد و هی نصیحتم می کرد که من با این همه متانت و وقارم خوب است که با اراذل و اوباش مدرسه هم کلام نشوم که از راه به درم کنند. بعد ها که شده بودم رهبر همان اراذل و اوباش مورد نظر ایشان و همه را توصیه به کتاب دزدی از سازمان تبلیغات اسلامی و برخی کتابخانه های شهر می کردم مجبور شده بود دوره بیافتد و به دیگران توصیه کند که با من راه نروند که از راه بدر شوند. اصلا یادم نمی رود که به مادرهای برخی از دوستانم دقیقا این جمله را گفته بود : علی نژاد زیر پای بچه های شما را خالی می کند. من هم زنگ های تفریح تا چشمم می افتاد به خانم حسینی، یک کتاب بر می داشتم و می رفتم دنبال بچه ها و با همان کتاب زیر پای بچه ها روی آسفالت می نشستم و نقش این دستگاههای پرصدای شهرداری را بازی می کردم؛ با دهان تقلید صدا می کردم که مثلا دارم زیر پایشان را خالی می کنم و بعد سرمست از این سر به سر گذاشتن های دوران جوانی همه می خندیدیم و مدیر مدرسه حرص می خورد از آنچه که در قاموس او خل بازی تعبیر می شد.
ولی همه این شیطنت های دوران دبیرستان یک طرف ، شیطنت های ویژه سیزده آبان یک طرف. ما را در یک راهپیمایی کسالت بار خسته کننده به صف می کردند تا برویم در خیابان پرچم آمریکا را آتش بزنیم و بعد هم برویم حوزه علمیه بابل و بنشینیم پای صحبت حاج آقا روحانی. اهل پسر بازی و شیطنت های دخترانه نبودم آن موقع و بیشتر به سرم می زد که بزنیم به کوه و دشت و شعر و آواز بخوانیم. راضی کردن دختران سوسول شهری هم سخت بود. اما همه را راضی کردم. پرستو، مریم کوثر و خودم به هر زحمتی بود از پنجره حوزه علمیه پریدیم بیرون و با الهام و شهرزاد هم که باید از لابلای جمعیت در می رفتند، سبزه میدان قرار گذاشتیم و در حالی که ملت در حال روشن کردن تکلیف ایران با استکبار جهانی بودند ما پیکان قراضه ای را کرایه کردیم و رفتیم جاده نظامی قایمشهر که یک جنگل زیبا در انتظار ما بود. آنقدر خاطره فرار آن روز سیزده آبان ما شیرین و دلچسب بود که وعده گذاشتیم سیزده آبان هرسال را فتح کنیم و کردیم . هرسال یک جای سبزی از شهر، ما به شیوه خویش راهپیمایی می کردیم و آنها به شیوه خویش.
اوایل دهه هفتاد انصافا شجاعت می خواست از زیر دست ماموران امر به معروف و نهی از منکر در رفتن و ما دختران پردردسر آزرم هر سال در می رفتیم تا اینکه دبیرستان آزرم مرا تاب نیاورد و از دبیرستان اخراج شدم. اولین احضار جدی زندگی ام احضار به آموزش و پرورش شهرستان بابل بود که با خروار خروار نصیحت راهی ام کردند به دبیرستان دیگری به نام حریت که بالای شهر نزدیک باغ فروس بود.
آنجا دیگر سربه زیر شده بودم. با بالا شهری ها غریبی می کردم. همه چیزشان با همه چیزم فرق می کرد برای همین سیزده آبان را با دختری که بیشتر به من شبیه بود فرار کردم و به جای جنگل به خانه اش رفیتم . من آواز می خواندم و مریم ضبط و میکروفونی داشت که صدایم را اکو می کرد و طبیعی بود که من خیلی خوشم بیاید و تمام روز را آواز بخوانم و او ضبط کند.
سیزده آبان های همه زندگی ام را از راهپیمایی های مدرسه فرار کرده ام و حالا سیزده آبان سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت، اولین سیزده آبان زندگی من است که دلم فرار کردن نمی خواست. به گمانم این قصه مشترک خیلی ها باشد. این روزها ورق برگشته است و خیلی ها می خواهند از کار و زندگی فرار کنند تا به راهپیمایی سیزده آبان برسند و تنها یک آن ممکن است کسانی از این راهپیمایی فرار کنند. آن هم زمانی که ممکن است رگ خشونت لباس شخصی های سازمانی متورم شود و به سمت راهپمیایی کنندگان حمله ور شوند و یا گاز اشک آوری پرتاب کنند آن وقت شاید هم کلاسی ها برای دقایقی همدیگر را لابلای جمعیت گم کنند و به سمت کوچه ای آرام تر فرار کنند.
اگر چه گمان می کنم حالا که دیگر دولت و قدرت را در اختیار دارند، به زعم خودشان دارند انتقاد پذیری را هم تمرین می کنند لذا بعید است که کار به خشونت بکشد اما تا صبح که گزارش سیزده آبان از راه برسد بی خوابم و خاطره نویس.
نامه یک استاد دانشگاه به آقای خامنه ای
اگر صدا و سیما و کیهان و باقی هواداران تصمیم گرفته اند نقد دانشجوی شریف به آقای خامنه ای را صاحب شوند و در موردش خبررسانی کنند تا ژست انتقاد پذیری آنان نیز تکمیل شود، شاید جنبش انتقاد از رهبری و نامه نگاری های اخیر نیز بتواند این جریان را روشن سازد که محمود وحید نیا فقط یک نفر نیست و صاحب شدن این دانشجوی منتقد نیز همانند صاحب شدن رنگ سبز توسط اقتدارگرایان یک پیش دستی ناشیانه است که کمک بزرگی نمی کند به کسانی که چشم بر انتقادات بسیاری بسته اند و انتقادی که از دست شان در رفته را بستری برای ژست انتقاد پذیری خود یافته اند.
این نامه هم همانند نامه های بسیاری که این روزها نوشته شد، از طرف یکی از دوستان ایمیل شده است. شاید ادبیات نامه کمی تند باشد اما ….
به نام خدا
جناب آقای خامنه ای ، ” بزرگ ترین حق مردم ” را “بزرگ ترین جرم” نخوانید
سخنان اخیر شما درجمع نخبگان و تعریف تازه شما از” بزرگترین جرم” و ” خلاف بزرگ” بیانگر زوایای پنهان نگرش و اندیشه و تصورشما نسبت به جایگاه قدرت مطلقة خود درنظام دینی است. البته انتظار می رفت که حوادث پس از انتخابات و شواهد و قرائن سیاسی و اجتماعی و نیز نامه های سرگشاده برخی ازدلسوزان و فرهیختگان جامعه توانسته باشد از دیواره آهنین فضای امنیتی پیرامون شما گذر کرده و شما را از خواب سنگین ۲۰ ساله بیدار کنند. اما گویی این سنت لایتغیر الهی است که مستبدین و جباران تاریخ ، هر گونه استعداد واقع نگری و عبرت آموزی از حوادث و رویدادهای اجتماعی و تاریخی را از دست داده و بویژه در اواخر دوران حکومت سیاه خود که صدای شکستن شیشه عمر خویش را می شنوند ، تا آخرین لحظة سقوط و تسلیم دربرابرارارادة مردم ، همچنان سوار بر اسب چموش غفلت و غرور و قدرت به عربده کشی جنون آمیز خود ادامه دهند. بنابراین بدون انتظار تنبّه شما موارد زیر را برای تنویر افکار عمومی و افشای هرچه بیشتر چهره عوام فریب نظام ولایی حاکم ، متذکر می شویم:
۱٫ برخلاف فرمایشات ملوکانه شما !!! زیر سؤال بردن اصل و نتیجه انتخابات، نه تنها بزرگ ترین جرم نیست بلکه بزرگترین حق طبیعی مردم است. زیرا مگر نه این است که حق اندیشیدن و حق انتخاب از بزرگترین موهبت های بزرگ الهی به انسان و فصل ممیّز حیات انسانی از حیات حیوانی است؟ و مگر نه این است که در داستان خلقت آدم ، خداوند بخاطر این دو موهبت بود که فرشتگانش را در پای انسان به سجده افکند؟ و مگر نه این است که ابلیس بخاطر خود بزرگ بینی و استکبارو کفر ورزیدن نسبت به این دو موهبت و حق بزرگ انسان از جمله کافران گردیده و از درگاه احدیت رانده شد؟
این که شما شک نسبت به سلامت انتخابات (که نشان اندیشه و حساسیت یک فرد و جامعه انسانی نسبت به حقوق مسلم خود یعنی حق اندیشیدن و اظهار نظر و نیز حق انتخاب آزادانه خویش است) را بزرگ ترین جرم تلقی می کنید نشان ابلیسی بودن اندیشه و عمل استکباری شما نیست؟ آیا طغیان شما در برابر ملت و پایمال کردن مال و جان و ناموس و آبروی مردم (معترض به نهادینه شدن دروغ و تقلب و عوام فریبی و زیاده خواهی در شما و نظامیان و چماقداران حامی شما)، مصداق بارز کفر ابلیس نسبت به حقوق و شأن والای انسان و طغیان او نسبت به فرمان الهی نیست؟ آیا توهّم برتری شما بر ملت، مصداق تازه ای از توهّم برتری طلبی جنسیتی ابلیس برآدم نیست؟ اگر اندک توان اندیشیدن و واقع بینی برایتان باقی مانده باشد (که بعید می نماید) خواهید دید که مدتهاست مورد لعن و نفرین ابدی خداوند قرار گرفته و مطرود درگاه آن حکیم و عادل مطلق شده اید.
۲٫ مردم اصل انتخابات را بخاطر بلایی که شما بر سر نتیجه آن آورده اید، به زیر سؤال برده و می برند. زیرا شما می دانید که چه کرده اید و چگونه صورت مسأله را تغییر داده اید تا به جای محکومیت آمران و طرّاحان و مجریان این تقلّب بزرگ قرن ، مردم (که صاحبان اصلی حق حاکمیت بر سرنوشت خویش هستند) در موضع اتهامات گوناگون قرار گیرند. اکثریت مردم که می دانند به چه کسی رأی داده اند به همین امر اعتراض داشته و دارند که چرا به رأی آنان خیانت کرده اید؟ چرا به جای به رسمیت شناختن حق اعتراض مردم ، با منطق چماق و گلوله به سرکوب آنان پرداختید؟ مگر نه این است که شما مدعی داشتن بیش از ۲۴ میلیون رأی مردم هستید ؛ پس چه نیازی به چماق و گلوله و زندان و شکنجه بود؟ چرا به جای استفاده از این ابزارهای غیرانسانی ، فراخوان تجمع ۲۴ میلیونی به طرفداران تان نداده و نمی دهید تا یک پاسخ محکم به اقلیت معترض!!! و افکار عمومی جهانی بدهید؟ آیا همین تمسّک شما به زور عریان، بهترین دلیل بر حقانیت فریاد معترضین نیست؟ آری، ولی نعمتان شما (یعنی مردم) به این معترضند که چرا به جای احساس شرم و نشستن در جایگاه متهم ، در جایگاه شاکی و دادستان و قاضی نشسته اید و مردم و فرزندان غیور و جان بر کف آنان را بر کرسی اتهام شاکی بودن نشانده اید؟ و با توسل به شکنجه های قرون وسطایی و تجاوزات جنسی ( که موجب رو سفیدی همة دژخیمان و جلادان مستبدین گذشته و حال تاریخ بشری گردیده است) ، پاره های تن ملت را مجبور به حضور در بی دادگاههای فرمایشی و قرائت اعتراف نامه های رسوا در برابر دوربین های صدا و سیمای ضدّ ملّی خود می کنید ؟ اعتراف نامه هایی که با افزودن موارد بی شماری از جنایات بی شرمانه ، باید توسط شما و ایادی تان در دادگاههای مردمی خوانده شود.
۳٫ آری در دادگاهی که مردم و وجدان های بیدار بشری قاضی آن هستند ،ارتکاب تقلّب و دروغ و خیانت در امانت ، بزرگترین جرم است، نه اعتراض به مرتکبین آنها . خیانت در امانت ملت و توهین به شخصیت و کرامت انسانی و حق انتخاب مردم ، بزرگ ترین جرم است و نشاندن مردم معترض و رهبران آنها بر کرسی اتّهام ، و قرار دادن مجرمان بر کرسی شاکی و دادستان و قاضی نیز تلخ ترین تراژدی تاریخ است. البته طبیعی است شخص شما که نقش کلیدی و آمر در ارتکاب این خیانت بزرگ داشته اید برای اغفال مردم و فریب جهانیان و توجیه جنایاتی که بر این ملت مظلوم تحمیل کرده اید؛ به جنایت دیگری دست زده و بر قامت ” بزرگ ترین حقّ مردم ” ردای ” بزرگ ترین جرم ” را بپوشانید و به زعم باطل خود بستر مناسبی برای نمایش بی دادگاهی دیگر برای محاکمه رهبران جنبش فراهم آورید؛ اما زهی خیال باطل. اگر تا کنون از زندان و شکنجه و اعتراف گیری و نمایش آن نتیجه ای گرفته اید، از این پس نیز خواهید گرفت!!! ولی باید بدانید که اگر خودکامگی چشم و گوش شما را کور و کر نکرده بود و درهم شکستن بت وجودی خویش را در اذهان و افکار مردم به عیان دیده و شنیده بودید اکنون با طرح این سناریوی مبتذل ، بر طبل رسوایی خویش این چنین بی محابا نمی کوبیدید.
۴٫ شما در بخشی از سخنان خود از حذف شعارهای مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا ( و احیاناً جایگزین کردن شعارهای مرگ بر روسیه و مرگ برچین) توسط مردم انتقاد کرده و از مفهوم واقعی آن سؤال کرده اید. آیا واقعاً دلیل این تحوّل را نمی دانید یا برای عوام فریبی آن را مطرح می کنید؟ در هر دو صورت ، پاسخ سؤال شما این است که : ” جریان تقلب در انتخابات و بدتراز آن ، برخورد غیرانسانی و وحشیانة چماقداران و پلیس ضدّ شورش شما با مردم در خیابانها و ضرب و شتم مردم معترض و حمله به اموال و خانه های مردم و تخریب و آتش زدن اموال عمومی توسط آنان و نسبت دادن بی شرمانه همة این آشوبگری ها و اغتشاش آفرینی ها توسط صدا و سیمای ضدّ ملی شما به مردمی که ناجوانمردانه هم مورد ضرب و شتم سبعانه چماقداران حکومتی قرار گرفته بودند و هم متهم به آشوب طلبی می شدند ؛ و نیز اعمال شکنجه های قرون وسطایی و تجاوزات جنسی غیر شرعی و ضدّ انسانی در زندانها ، علت اصلی این تحوّل اساسی بوده است. وقتی مردم هر روز شاهد بازداشت فلّه ای فرزندان برومند خویش هستند و هر از چند گاه جسد درهم شکسته و یا سوختة آنان را در سردخانه ها و یا در بیابانهای دور و نزدیک و یا در تدفین دسته جمعی باید ردیابی کنند و متعهد گردند که هیچ مراسم کفن و دفن و ترحیم و سوگواری برای فرزند سلّاخی شده خویش نداشته باشند؛ به این نتیجه می رسند که در شرایط کنونی نه آمریکا دشمن این ملت است و نه اسرائیل . بلکه نظام حاکم متکی بر استبداد دینی و دول خارجی روسیه و چین ( حامیان اصلی دولت کودتا در جریان کودتا و حوادث پس از انتخابات ) اصلی ترین و خطرناک ترین دشمن ملت ایران هستند. زیرا شرکای واقعی کودتاگران در سرکوب مردم و جنایات دژخیمان آنها در سرتاسر ایران ، دولتهای روسیه و چین هستند نه دولتهای آمریکا و اسرائیل . بنابراین در چنین شرایطی نه تنها تغییر شعارهای کلیشه ای و حکومتی توسط مردم طبیعی و منطقی است، بلکه مردم حق دارند که برای درهم شکستن دشمنان داخلی و خارجی خود شعارهای متناسب را انتخاب کنند ، هرچند که حاکمان کودتاگر را خوش نیاید“.
۵٫ شما در بخش دیگری از سخنان خود “مواجه کردن مجموعه اى از مردم با نظام» را تلویحاً به رهبران جنبش نسبت داده و آن را «خلافى بزرگ» دانسته اید. شما در تبلیغات رسانه ای خود سعی وافر داشته و دارید که گناه همه اشتباهات ، بی تدبیری ها و حتی جنایات خود را به گردن رهبران جنبش بیندازید و آنقدر تکرار کرده اید که خود نیز باورتان شده است . اما آیا واقعاً نمی دانید که بزرگترین دشمن هر انسان ، جهل و غرور و اندیشه و رفتارهای زشت خود اوست، نه تحریک این و آن ؟ بنابراین آنچه بخش عظیمی از مردم را در برابر نظام ولایی شما قرار داده ، نه آقای موسوی بوده است و نه آقای کروبی و نه آقای خاتمی و نه دولتهای بیگانه ای نظیر آمریکا و انگلیس. بلکه سوء تدبیر ، غرور ، زیاده خواهی ، دروغ، تقلّب و عوام فریبی و برخوردهای سرکوب گرانه و سبعانه با مردم “خلاف بزرگی” بوده است که مردم را در برابر نظام شما قرار داده است نه عملکرد رهبران جنبش. اگر خود و نیروهای سپاهی حامی خود را قانع می کردید به داشته های مشروع و نامشروع کنونی خود بسنده کنند و برای به انحصار در آوردن تمامی منابع ثروت و قدرت ، ننگ خیانت در رأی و امانت مردم را برای خود نمی خریدید و به رأی و خواست مردم احترام می گذاشتید، نه تنها در گرداب و منجلاب فعلی گرفتار نمی آمدید؛ بلکه سالیان سال بقای حکومت خود را بیمه می کردید. اما توهّم ولایت مطلقه ی شما از یک سو و زیاده خواهی های سرداران سپاه و بسیج و تمایل آنان به دست اندازی بر همة عرصه های اقتصاد و سیاست و فرهنگ و قدرت مطلقه از سوی دیگر، موجب گردید مشکل تقلب و توهین به ملت که در روزهای نخستین با یک تدبیر ساده و عذرخواهی از ملت قابل حل بود با سوء تدبیرها و سخنرانی های پی در پی شما در نمازهای جمعه و سایر مناسبت ها و دادن مجوز کشتار مردم در راهپیمایی های آرام و مسالمت آمیز و نیز تجویز شکنجه و تجاوز در زندان ها و زیر پا گذاشتن همه مرزهای قانون و منطق و اخلاق و ارزش های انسانی متداول در همة جوامع انسانی ، به مشکلات و معضلات غیرقابل حل تبدیل گردید ؛ به طوری که جنایات و وحشی گری های چماق داران و دژخیمان شما موجب گردید که خواسته های مردم از سطح مشکل انتخابات گذر کرده و اکنون همة ارکان نظام ، از ولایت فقیه مطلقة شما گرفته تا شورای نگهبان و مجلس خبرگان و قانون اساسی و … همه و همه را به زیر سؤال برده و اکثریت ملت حاضر به ادامه وضع موجود و مشروع دانستن نظام ولایی و کودتایی شما نیستند. بنابراین بهتر است قبل از این که طوفان خشم ملت طومار حیات ننگین استبداد دینی شما را در هم پیچد، به جای هرگونه فرافکنی و رهبران جنبش و ….. را مسؤول وضعیت ناهنجار موجود دانستن ، با کناره گیری از قدرت و اظهار توبه و عذرخواهی از ملت و بویژه خانواده های شهدا و آسیب دیدگان و زندانیان در بند و بی گناه حوادث اخیر ، راه را برای بازگرداندن حق حاکمیت به مردم فراهم سازید ؛ شاید با این عمل بتوانید اندکی از بار گناهان جنایات بزرگ خویش بکاهید.
به امید رهایی هر چه سریعتر ملت شریف و آزادة ایران از چنگال دژخیمان نظام استبداد دینی و رهایی همة اسیران دربند راه آزادی
قصه معروف “بازجوی خوب” و “بازجوی بد”
ستون – مسافر // کرشمه های یک بازجوی خوب
هنگامه شهیدی! شهادت دادی که بازجوی خوب و بد هر دو یکی هستند.
هنگامی که همه حجم زندان و همه هجو هواداران یک دولت پرهیاهو، هیچ است، یک پیام تلفنی کوتاه تو از اندرزگاه اوین همه چیز است. هوار درد است، هوای تازه است، حماسه حضور است و همایش همه امیدواران است که بیرون زندان نشسته اند گرد هم و یک پیام تازه رسیده از اوین را جشن می گیرند. مادرت شده است پستچی بی منت دختر مبارزش. از تو نامه می آورد برای ما و همه کسانی که بیرون از زندان نشسته ایم و نمی دانیم چه شده در آنجا که قرار بود کارخانه آدم سازی باشد و هی زندانیان ما را متحول کنند و بر ندامت نامه هایشان کاخ اعتبار خویش بسازند، ناگهان نادمان سرکشی می کنند و بساط کذایی و اعتبار ساختگی کودتاگران را برهم می ریزند. پیغام اولت اعتصاب غذا بود. گفتی آنقدر لب به غذا نمی زنی تا یا خودت را از زندان بیرون بیاورند یا جنازه ات را. حتما می دانستی برای یک مادر دلتنگ تا چه اندازه دشوار است تا کلماتی به این سردی و سختی را به امانت از دخترش تقدیم رسانه ها کند اما مادرت همان کرد که خواسته بودی. پیام دومت تلفنی بود که به شیخ اصلاحات کردی و گفتی تا آخر ایستاده ای. شیخ، شرمنده شد از این همه شقاوت شحنه های اوین و شاید ندانست که با همین پیام تو چه دلی شاد شد از همه جوانانی که نشسته اند و پوسترهای حضور در حماسه ای دیگر را برای آبان ماه طراحی می کنند. پیام سومت نامه ای بود که به آقای دکتر، یا همان کارشناس و یا همان جناب بازجو نوشتی و گفتی که کرامت انسانی ات چگونه در بازداشتگاه زیر پا گذاشته شد.
هنگامه اوین!
شهادت دادی که آقای دکتر یا همان بازجوی تو و سمیه و فریبا و دیگران، آدم بدی نبود و همین دلیلی شد که به او اعتماد کنید و از او مهر و احترام به کرامت انسانی را طلب کنید. حتما قصه معروف “بازجوی خوب” و “بازحویبد” را بیشتر و بهتر از من می دانی. سیستم اطلاعاتی و امنیتی کشور آنقدر مدرن و پیشرفته شده است طی این سالها که در این تقسیم کار، حسابی حرفه ای شده اند و می دانند “آقای دکتر” باید چه نقشی ایفا کند و در مقابل “آقای کارشناس” باید چه وظیفه ای را عهده دار باشد تا باقی پروژه “آقای بازجو”، بیرون از زندان نیز ادامه یابد. دکترها و کارشناس ها و بازجو ها تقسیم می شوند و به تناسب آن، زندانیان نیز دو شقه می شوند. جمعی را شکنجه می کنند و با جمعی دیگر کمی مهربانی می کنند. آنگاه جمعی اعتراف می کنند و جمعی دیگر یا هیچ نمی گویند و سکوت می کنند و یا به تعبیر بازجوها دوباره متولد می شوند. آنقدر در بی خبری کامل می گذارند زندانی را و آقا دکترها در بند بازجویی آنقدر مهربانی می کنند و آنقدر اطلاعات غلط به زندانی می دهند و خلا و بی خبری، آنقدر هوای زندانی را دارند تا زمانی که بازجوی بد وارد شد، زندانی با تمام وجودش آرزو می کند که آقای دکتر برگردد و کاری بکند. اما از زمانی که یادمان می آید تا خود امروز هیچ آقای دکتری نتوانست کاری بکند. اگرچه هنوز چهره هیچ کدام از آن دکترهای مهربان را فراموش نکرده ایم اما از دست هیچ کدام شان هیچ کار مثبتی بر نیامد. جزو شرح وظایفشان نبود که کاری برایمان بکنند. احمد باطبی که پیراهن خونین کوی دانشگاه، نزدیک به ده سال جوانی اش را از او گرفت هنوز هم در نوشته هایش یک بازجوی مهربان دارد به نام جواد. عباس عبدی که مغضوب و منفور و محذوف حاکمیت است در خاطرات زندانش از حسن آقا بازجو به بدی یاد نمی کند. این روزها که ژیلا بنی یعقوب هم از آقای دکتر مهربان، گلایه می کند که چه شد زیر وعده اش زده است و بهمن احمدی امویی را هنوز آزاد نکرده اند. مهسا امر آبادی هم نمی داند که چرا قول بازجو ها عملی نشد و مسعود باستانی هنوز در زندان است. ساده دل تر از همه خودم هستم که گهگاهی دلم برای آقای صادقی بازجوی مهربان وزارت اطلاعات ساری تنگ می شود و هنوز فکر می کنم او منجی من بود در برابر بازجوی بد دهن و فحاشی که کابل برق را می گذاشت کف دستم و می گفت دستت باشد که ببینی چقدر کلفت است و چقدر ممکن است درد داشته باشد. وقتی حاج آقا صادقی وارد می شد من راستی راستی باورم شده بود که حتی او هم از بد حادثه بازجو شده است ورنه ممکن نبود آدمی با آن همه سواد و مطالعات و تخصص و ادب، همکار همان خشونت طلبانی باشد که همه زندگی یک زندانی سیاسی را تا همیشه تعطیل می کنند.
هنگامه نازنین
ناز و کرشمه های سیاسی و ساختگی دکترها و بازجوها را در تمام این سالها خیلی ها باور کرده اند و در خاطرات زندان هر آنکه ورق می زنی یک شخصیت دوست داشتنی هم هست که همه از او به نیکی یاد می کنند و از قضا تا پایان داستان هرگز شخصیت داستان ما تغییر نمی کند و تا همیشه مهربان باقی می ماند. آنچه تغییر می کند ماییم که تازه در می یابیم انتهای قدرت و سقف وظیفه تعریف شده “بازجوی خوب” همین است که مهربانی کند نه آنکه تصمیم گیری کند. تصمیم نهایی را کسان دیگری می گیرند و برای همین است که همیشه در انتهای قصه هر زندانی، یک نامه گلایه آمیز می ماند روی دست رسانه ها که این دو وجه روشن دارد. اول آنکه سیستم اطلاعاتی کشور آنقدرها هم خشن نیست و چه بسا خود زندانیان نیز از نیکی بازجو ها یاد می کنند و وجه دیگر آنکه اگرچه برای جامعه پیغام آورده ایم که دستگاه امنیتی کشور انسان های رئوف و متخصص. با سواد هم دارد اما هرگز به روند طبیعی زندگی معمولی خود باز نگشته ایم و تا ابد در تناقضی هراس انگیز گرفتار آمده ایم. چون اخلاق به ما اجازه نمی دهد از بازجویی به بدی یاد کنیم که واقعا هیچ بدی و ظلمی به ما نکرد و چه بسا قرار ملاقاتی را هم با عزیزانمان تنظیم کرد یا بسته کتابی را اجازه داد که وارد زندان شود. اما چه بی اخلاق اند آنان که خوش خلقی را هم ابزاری کردند تا کرامت انسانی زندانیان را زیر پا بگذارند.
هنگامه اعتراض!
اعتراض نامه و گلایه نوشته ات اینبار پیش از آزادی و از زندان روانه رسانه ها شده است و این یعنی همان قصه کهنه بازجوهای خوب و بد در اتاق های بازجویی زندانیان سیاسی. این نامه گواه روشنی است بر این مدعا که بازجوی خوب و بد هر دو یکی هستند وقتی هر دو از یک اتاق ثابت خط می گیرند. ورنه هیچ انسان متخصص و صاحب اندیشه و عقلی حاضر نمی شود سالها نقش یک انسان خوب را بازی کند اما تحت تاثیر این نقش قرار نگیرد و مدام زیر وعده هایش بزند. پس در برابر کسانی که خوبی کردن به اختیار و اراده خودشان نیست، بلکه یک تصمیم سازمانی است که به آنها دیکته می شود، باید صبور بود و مقاوم آنچنان که تو هستی.
فراخوان انتقاد از رهبری؛ به یاد منتقدان دربند به آقای خامنه ای نامه بنویسیم
پیش نویس:
سخنان انتقادی محمود وحید نیا یکی از دانشجویان ریاضی دانشگاه شریف و برنده المپیاد جهانی ریاضی در بیت رهبری، توسط فرزند یکی از دوستانم و همچنین دوست جوان دیگری که در همایش نخبگان ملی حضور داشتند تایید شد. این دو منبع برای من بسیار موثق و قابل اعتماد است . برای همین این فراخوان می تواند دفاعی باشد از دانشجوی شجاعی که در بیت رهبری انتقادات منطقی خود را با ادبیاتی پسندیده مطرح کرد. گزارش فرزند نازنین دوستم که از نخبه گان سبز این جمع بود را در انتهای متن بخوانید.
گفته می شود در دیدار همایش ملی نخبگان ایرانی با رهبری ایران، دانشجویی از جای برخاست و چشم در چشم آقای خامنه ای ایستاد و از او نهادهای تحت نظارت او همچون صدا و سیما و نیروی انتظامی، انتقادات صریح و بی پرده ای را مطرح کرد. این خبر تا چه اندازه صحت دارد را هنوز هیچ کس نمی داند اما آنچه را که بسیاری می دانند این است که این روزها انتقاد از رهبری ایران کم نیست و به همان اندازه لکنت زبان آنان که از فرجام بیان این انتقادات می ترسند نیز کم نیست.
بر این اساس از آنجایی که خود ایشان در همین جلسه معروف اعلام کرده است که از انتقاد به خود استقبال می کند و از آنجایی که ممکن است به زودی از دل صدا و سمیای تحت نظارت ایشان نیز قصه ای مشابه قصه سعیده پور آقایی یا اعتراف گیری های معروف تهیه شود، به نظر می رسد شایسته باشد وبلاگستان در کنار بازی تلخی که این روزها آغاز کرده است بازی منطقی و خردگرای دیگری را آغاز کند تا در آن همه کسانی که به رهبری ایران انتقاد و اعتراض دارند به آقای خامنه ای نامه بنویسند.
قاعده ما همان قاعده پیشین است : نامه می تواند تند و نشان دهنده تمامی فشارهای این سالها باشد اما عاری و تهی از فحش تا مجموعه این نامه ها یک جا و درکنار هم منتشر شود و نشانگر میزان متانت کلامی و توانمندی منتقدان منطقی آقای خامنه ای باشد.
چنانچه سمبل انتقاد و اعتراض به سیاست های کلی رهبری ایران را هم می توان احمد زید آبادی و یا عیسی سحرخیز برشمرد که زاویه نقد این دو روزنامه نگار منتقد از داخل ایران به رهبری به گونه ای متین و به دور از توهین و پرهیز از به کارگیری واژه های آلوده بوده است که البته همان هم تحمل نشد و این روزها این منتقدان منطقی با منطق حبس و زندان آقایان دست و پنجه نرم می کنند و حتی از زندان نیز خبر می رسد که احمد زید آبادی برای عذر خواهی از رهبری تحت فشار است.
لذا پیشنهاد می کنم برای خنثی شدن این بازی اعتراف گیری از روزنامه نگار منتقد و خنثی شدن سناریوی احتمالی دانشجوی منتقد آقای خامنه ای در نشست نخبگان، وبلاگستان می تواند در کمال زیبایی و متانت موج نامه نگاری به آقا را آغاز کند.
از یکی از فرزندان سران حاکمیت در نشستی شنیده ام آقای خامنه ای به شدت از نامه نگاری ناراحت می شوند و دلگیری عجیبی به سراغ شان می رود وقتی نامه هایی را خطاب به خودشان می خوانند. من نه برای دلگیری آقا بلکه برای آنکه دل خودمان سالها گرفته است، جسارت می کنم و همان نامه نخوانده شده ام تحت عنوان ” پایان یک آقا ” را اینجا می گذارم و از دوستانی که مایل اند به این بازی وبلاگی و موج نامه نگاری به آقای خامنه ای بپیوندند هم دعوت می کنم که به یاد زید آبادی و همه دانشجویانی که منتقدانه و مودبانه نقد کرده اند و هزینه داده اند، چند خطی به کسی که می گوید از انتقاد استقبال می کند، بنویسند. بی حوصله نباشیم و نگوییم بی فایده است که همه یاران با حوصله ما در بند اند این روزها و برای همین است که آقا از انتقاد استقبال کرده اند. به یاد منتقدان دربند به آقای خامنه ای نامه بنویسیم
*********** ************* *************
آقای خامنه ای!
جای روزنامه، دیوارهای شهر را بخوانید آقا!
اینجا دفتر روزنامه است. زمان : فرقی نمی کند چه انتهای شب باشد و چه لحظه های پایانی بستن صفحات روزنامه، آنگاه که خبر و نظری از بیت شما برسد ما پله ها را دوتا یکی می دویم، با سر می پریم و چون باد و برق خودمان را به بچه های فنی روزنامه می رسانیم و آنها نیز چشم اگر شده با چوب های باریک کبریت باز و بیدار نگاه دارند، کلمه به کلمه از بیانات گهربار آقا را به صفحه کلید ها التماس می کنند تا مبادا یک نیمچه گام از همکارانمان در نشریه بغلی عقب اقتیم و خبر و عکس شما خدای نکرده از قلم بیفتند.
این همه می پنداری برآمده از هوا و فتوای قلب مان بود ؟ یکبار هم که شده می خواهم با شما روراست باشم و صادقانه بنویسم: قلب کجا بود ما از ترس قلم نشدن پایمان و نشکستن قلم هایمان تا نوک قله هم در همان نیمه شب های آشنا و مکرر می دویدم، پله های حقیر ساختمان فقیر روزنامه که سهل است، حاضر بودیم هفت طبقه تا خود آسمان بدویم تا هرچه شما فرمودید، فردا به نام تیتر نخست روزنامه، یا گوشواره روزنامه، جایی آن بالای بالا که قادر به درخشش در تمام رونامه فروشی های شهر باشد، منتشر کنیم. از صبح سگ دو می زدیم، سوز و ساز و سور و ساط آفتاب و برف و باران، سفرهای دراز در مناطق زلزله زده و آوار شده، قطاهر های از ریل منحرف شده، صحنه های دأ آزار هواپیماهای سقوط کرده، همه یک طرف، مصاحبه های به سختی شکل گرفته و گزارش های جان از ما گرفته تا مهیا شده، همه و همه را به آنی مچاله می کردیم و از صدر به ذیل می بریدم آنگاه که افاضه فیض آقا از راه می رسید حتی اگر تنها دو خط بود روی سر ما و رسانه ما جا داشت.
اینها را از هیچ مکتب و مدرسه روزنامه نگاری نیاموخته بودیم. به یاد ندارم در هیچ یک از کلاس های درسم فریدون صدیقی، یونس شکرخواه، حسین قندی یا علی اکبر قاضی زاده ما را به چنین تیزی و فرزی دیده باشند که خبری را روی هوا چنان رندانه بقاپیم و برایش یک گزارش خبری و تحلیلی پر ملاط بنویسیم. فرقی نمی کرد چه فرموده باشید ما در هر صورت ایفای وظیفه می کردیم. مثلا بعد از اظهار نظر شما راجع به فلان پیشرفت تکنولوزی گرفته تا تاسف تان از فلان فعالیت سیاسی و فرهنگی، این ما بودیم که دوره می افتادیم میان نماینده های مجلس و محفل سیاسی با یک سوال روشن: ارزیابی شما از بیانات اخیر آقا چیست؟ و بعد خبر اعظم مان، بازتاب گسترده فرمایشات مقام معظم رهبری در محافل سیاسی بود. کسی از کار اگر در می رفت فردا کل کار را از ما می گرفتند پس چه عشقی بالاتر از عشق ما مجنونان به نویسندگی و روزنامه نگاری سراغ دارید که برای ماندن و نفس کشیدن و توقیف نشدن مجبور بودیم برای هر نفس شما صد قصه بسازیم برای هر شک شما هزار شعر بسراییم تا بدتان نیاید از این پایگاه های دشمن و ما را با خاک یکسان نکنید.
حضرت آقا!
یادم هست آن روز که ما را با واژه بی نظیرتان به لجن پراکنی متهم کردید ما حتی آن روز هم در ساختمان های کوچک روزنامه هایمان بال بال می زدیم تا لجن مورد نظری که از دهان مبارک شما تقدیم ما شد به جا و به موقع بنشیند روی پیشانی ما جا بگیرد در بالاترین نقطه روزنامه تا حسابی در خورمان باشد و خاطر و خیال شما نیز آسوده باشد که ما لجن پراکنان در خبرپراکنی آن شب دست از پا خطا نکرده ایم و فردا صحبت های گهربار شما در تمام کوچه پس کوچه های کشور خوب پراکنده شده باشد.
دیدید چه رعیتان سر به راهی هستیم که درد آورترین و دشوار ترین کلمات تان را هم بی منت به سینه می چسبانیم و در صفحه آرایی هم هرگز شیطنت نمی کنیم تا مبادا تنها کمی از غلظت آنچه بر ما تاخته بودید کم شود؟ اصلا در تمام سالهای آقایی تان، حتی یک بار دیده اید که در تمام کشور کسی یک خط ناچیز در حاشیه روزنامه ای نوشته باشد و یک اما و اگر کوچک از ما در هیچ یک از روزنامه های داخلی خوانده اید که شکی بر شرح آنچه شما فرموده اید روا بدارد؟ بی شک نه. می پندارید اینها هم بر آمده از هوا و فتوای قلب ما بود؟ بگذار باز هم صادقانه عرض کنم ؛نه، که ما به بودن به از نبود شدن می اندشیدیم، خاصه در بهار و باورمان این بود که سالها آقایی را بی نقد و نقب منتشر ساختن، خود بهترین شیوه نقد تمام آقایان جهان است. مردم و ملت هیچ کجای جهان هنوز آنقدر کور و کر نشده اند که چشم و چنته شان تنها با نوشته و گفته جماعتی پر شود که زیر شمشیر داموکلس نفس می کشند.
حتما یادتان هست ما بی آنکه خودمان چیزی گفته باشیم نامه ۱۲۱ نماینده مجلس مورد تایید شورای نگهبان تحت نظارت آقا را منتظر کردیم، فردا روی میز های تحریریه، شکم های خالی مان را ضرب گرفته بودیم و ساز بیکاری های مکررمان را کوک می کردیم و دنبال این نشریه و آن نشریه برای پی کار و باری می گشتیم. در جوانی خامی کردیم و روی دیوار های شهر یک بی احترامی مختصر سه کلمه ای به آقا کردیم، علاوه بر یک سال زندان تعلیقی به اتهام توهین به رهبری، تمام آینده و پیری مان را هم در آن کشور باختیم و چهار سال که در مجلس خبرنگار بودیم هر روز به عنوان مهمان با یک کاغدی که به امضای روزانه می رسید عبور و مرور در راهروهای پارلمان میسر می شد و عاقبت هم هیچ جواب مثبتی از وزارت اطلاعات حامی امنیت ملی، استعلام نشد به خاطر همان سه کلمه شعار در نوزده سالگی، تا خود سی سالگی از درس و مدرسه و مجلس رانده شدیم.
از جنس نسل من کم نیستند آنانی که در روزنامه ها شان پا به پای کلمات از راه رسیده از بیت آقا دویدند تا با انتشار برجسته شما در بهترین جای روزنامه، بهترین شیوه روزنامه نگاری در جهان سوم را مشق کنند. ما آنقدر به دنباله نامتان اعظم و معظم و حضرت افزودیم تا آنکه عاقبت خودتان ملت خودشان دست به کار شدند. از همان روز که به نام دفاع از دولت، دل ملتی خون شد، همه آن الفاظ و صفات کشدار پشت نام آقا را خودشان به کمک بیانات این جمعه و آن جمعه تان، حذف کرده اند و بر دیوارهای شهر جور دیگری نوشته اند.
من که از روزنامه شیخ مهدی کروبی رانده و مانده ام اما باقی همکارانم این روزها هرچقدر هم مجبور باشند ادب و قانون نیم بند میهن هزارپاره شان را پایبندی کنند و در گوشواره و بالای روزنامه، آقایی تان را به گزارش مردم برسانند با دیوارهای شهر که به روزنامه های واقعی ایران بدل شده اند چه می کنید؟ گیریم ما هنوز به ماندن و از دست ندادن می اندیشیم و آقا خطابتان می کنیم با مردمی که چیزی برای ازدست دادن ندارند و بر دیوارهای شهر نامتان را طور دیگری می نویسند و دیکتاتور ها را امر به معروف و نهی از منکر می کنند، چه خواهید کرد؟ برای جامعه ای که مردمش رونامه نویس شده اند و همه دیوارهای شهرش به صفحات روزنامه تبدیل شده است نمی توان یک مدعی المعموم خیالی گمارد. مرتضوی برای اهل رسانه جواب می داد اما برای اهل خانه صد مرتضوی هم دیگر جواب نمی دهد. اگر در تمام این سالها ما روزنامه نگاران به حکم دادستان معروف و محبوب حضرت آقا متهم به تشویش اذهان عمومی بوده ایم امروز عموم مردم خودشان مشغول تشویش ادهان آقای شهرشان هستند و آنکه دلش مشوش شده عموم نیستند خواص اندکی هستند که هنوز باورشان نمی شود که دیگر آقای معظم ایران نیستند که شاید آقای ویران یک سرزمین معظم اند. آقایی که خود به ویرانی خویش برخاسته است ورنه در همین نشریه اینترنتی روز، بی سایه سانسور و دادستان هم تا همین دیروز کسی حرمت آقا به این اندازه که خود این روزها به نام دفاع از احمدی نژاد دارد می شکند، نمی شکست.
آقای خامنه ای!
از همین راه دور لکنت زبانم ببین! با اینکه فرسنگ ها از خانه دور مانده ام و مسافر موقت دیار غربتم اما ترس، چنان در من نهادینه شده که اگر همین چند کلام را هم قرار بود کمی نزدیکتر به شما بر زبان جاری سازم، لکنت ام رسوایم می کرد. حالا در حیرتم از شجاعت ملتی که در حوالی شما، چگونه بی لکنت، کمر همت به خلق روزنامه های دیواری بسته اند و به همان اندازه که شما ترسیده اید آنها نترس شده اند و بر دیوارهای شهر مشق می کنند پایان یک «آقا» را.
*********** ************* *************
نفوذ و رخنه مستقیم موج ژرف اعتراضات جنبش سبز در بیت رهبری در پی ملاقات نخبگان جوان
شش آبان ماه برای ملاقات با رهبری از طرف بنیاد ملی نخبگان به بیت رهبری رفتم.طبق روال همیشگی این گونه دیدار ها،تعداد معدودی از نخبگان از میان جمع هزار نفری نخبگان حاضر در بیت برای صحبت در حضور رهبر انتخاب می شوند که البته هیچ مشخص نیست ملاک این گزینش ها چیست؟
در ابتدای مجلس این افراد منتخب به بیان گفته های خود می پردازند و پس از آن جناب رهبر باید به پاسخ گویی بپردازد.
در دیداری که در روز ۶ آبان ماه انجام شد،حدود ۵ نفر از این نخبگان گزینش شده که تقریبا همگی جان بر کف رهبر بودند،صحبت هایی کردند و پس از آن جناب رهبر پرسیدند آیا شخص دیگری هم مانده که صحبت کند؟از میان جمع نخبگان جوانی بلند شد و گفت گرچه نام من در لیست افراد منتخب برای صحبت نیست اما حرف هایی دارم.
وی که یکی از دانشجویان نخبه رشته ریاضی در دانشگاه صنعتی شریف است پس از کسب اجازه از جناب خامنه ای حول ۴ محور اصلی صحبت هایی کرد که خلاصه آن از این قرار است:
“۱٫نخبگان انتخاب شده برای صحبت در حضور رهبر به معنای واقعی کلمه نمایندگان دیگر نخبگان نیستند چرا که از جانب خود نخبگان برگزیده نشده اند و حرف های آن ها صرفا مربوط به رشته شخصی خودشان است.
(این سخن با تشویق اکثر نخبگان حاضر در بیت رو به رو شد و نشان داد حرف دل دیگران نیز بوده)
۲٫اعتراض به عملکرد صدا و سیما در ناقص نشان دادن حقایق اوضاع کشور و جانب گیری واضح و علنی و انتقاد به اینکه چرا با وجود انتخاب ریاست صدا و سیما توسط رهبر،ایشان نظارت مبسوط و کافی را در این زمینه اعمال نمی کنند.و دیگر اینکه چرا به سران اعتراضات اخیر اجازه دفاع در مقابل دوربین های صدا و سیما داده نمی شود.
۳٫بیان این حقیقت که هیچ گاه هیچ کس از خانواده مطبوعات و یا حتی مردم عادی نتوانسته و یا جرات نکرده است که به عملکرد رهبر اعتراض و یا انتقادی بکند.و ارائه این پیشنهاد که باید نشست ها و دیدار هایی با اعضای مطبوعات ترتیب داده شود تا آن ها بتوانند نقد های خود را در قالب جملات محترمانه به روند عملکرد رهبری اعلام دارند.
۴٫اعتراض به شدت خشونت های اعمال شده توسط نیروهای ویژه و لباس شخصی نسبت به معترضان حوادث پس از انتخابات که در قالب یک مثال مطرح شد:” پدر خانواده ای ممکن است فرزندان خود را به صورت فیزیکی تنبیه کند.اگر برادر بزرگ خانواده،برادر کوچکتر خود را بزند در تقصیر او شکی نیست اما از تقصیر بزرگ پدر خانواده که الگوی برادر بزرگتر بوده،هیچ کم نمی شود.”
در حین گفته های این جوان دلیر ایرانی،برخی از نخبگان بسیجی و ولایتی سعی داشتند با فرستادن صلوات(از نوع وحشیانه و کوبنده)،صحبت های او را خاتمه بخشند که جناب خامنه ای اجازه دادند جوان صحبت های خود را کامل بیان کند.
پس از اتمام گفته های او،جمع نه چندان کمی از نخبگان، وی را برای مدت طولانی تشویق کردند که البته جناب خامنه ای از آن به عنوان “جو برخاسته پس از جنجال” یاد کرد.نخبگان بسیجی هم بیکار ننشستند و شعار های توهین آمیزی(مرگ بر ضد ولایت فقیه)سر دادند.
صد دریغ، که نمی شد گفنه های تلخ در عین حال شیرین آن جوان دوست داشتنی را با دوربینی جز از دوربین صدا و سیما ثبت کرد!و صد درود بر او که شجاعتش ستودنی است!بر او که توانست چیزی حدود ۳ برابر دیگر نخبگان صحبت کند.
نا گفته نماند که صدا و سیما نه تنها بخش صحبت های جوان معترض را نشان نداد، بلکه به کلی صحبت های نخبگان را حذف کرده و فقط پاسخ های جناب رهبر را پخش کرد.خدا داند ملتی که این برنامه را از تلوزیون دیدند از کجا باید سوالات این پاسخ های داده شده را می دانستند.
در آخر،برای من گرچه حضور در چنین دیداری در ابتدا تناقض برانگیز و خفت بار می نمود،اما حال،از بودنم در آنجا و شنیدن آن حرف ها که عمق فاجعه به وقوع پیوسته در میان جامعه ایران را نشان می دهد،خوشحالم!
باشد تا چنین مردمان غیوری تا همیشه در میانمان بزی اند….!
و اما خامنه ای در کل صحبت هایش بک جمله را راست گفت:
“جوان نسل امروز را نمی توان متوقف کرد!”
ل/ش
******************
بازی وبلاگی انتقاد از علی خامنه ای
http://balatarin.com/topic/2009/10/31/1003677