• خانه
  • تماس

رهبران جنبش نه مقدس هستند و نه خائن

سهم یارانه من را می شود یک پتو بخرید برای مسعود باستانی، چایی بخرید برای ساسان آقایی، دو سیخ کوبیده برای کیوان مهرگان، قرص سر درد برای رضا تاجیک و یک بالاپوش گرم برای نسرین وزیری؟ می شود؟

این دوستانی که قرص و کباب کوبیده و بالاپوش و پتو همه نیازشان است،  روزنامه نگار هستند و او که سهم یارانه اش را به طنزی تلخ به دوستانش می بخشد نیز روزنامه نگار است. مهدی افشار نیک می نویسد و باقی اعضای تحریریه نیز یکی یکی می آیند پای نوشته اش امضا می گذارند که سهم ما را نیز.

من که همین طور خدایش روضه خوان و مرثیه سرا بوده ام.  یکی  اگر خدای نکرده در انتهای کوچه بمیرد من بالا تا پایین کوچه را روی سرم خراب می کنم از بغض و گریه، بی آنکه بدانم او که مرده دوست بوده یا دشمن.  خلقم که تنگ می شود دیگر شعر و موسیقی و آزادی و راه رفتن  در یک خیابان امن و آزاد هم آبادم نمی کند. حالا هم که  حال و هوای همکاران  و دوستانم را در ایران  می بینم دادم می آید که چند کوچه بالاتر خبرنگاران خبرگزاری فارس و کیهان و  جام جم جشن گرفته اند و با رییس دولت به مراسم هوای پاک می روند و  تنها کمی این طرف تر مهدی محمودیان را به جرم آنکه می خواسته در زندان اوین به دستشویی برود چنان به باد کتک گرفته اند که ناچار با صورت خونین روانه بهداری زندان می شود.  بعد هم هیمن چهره زار و نزار و خونین را در  رسانه های ایران سانسور می کنند و صدای آمریکا باید خبر و صدای مادر ش را به گوش مردم ایران برساند که در زندان  و بر سر رندان چه می گذرد.

وقتی که دستشویی رفتن هم برای زندانیان جیره بندی می شود، معلوم است که سهم پتو و قرص و دارویشان هم چگونه است. عبدالرضا تاجیک وقتی سردرد می گرفت آرام و صبور گوشه تحریریه (همبستگی، بهار)  می نشست و بچه ها سربه سرش می گذاشتند که تاجیک را همین طوریش هم با صد من عسل نمی شود خورد تا چه رسد به یک تاجیک مریض.

نسرین وزیری آنقدر ریزه و ناز و مهربان بود که همه انگار می خواستند برایش مادری کنند. در راهروهای پارلمان حتی در میان نمایندگان اصولگرا هم اعتدال انصاف نسرین طرفدار داشت.

بدرالسادات مفیدی که راستی راستی مادر یتیمان شده بود . در راهروهای پارلمان و بعد انجمن صنفی روزنامه نگاران انگار پیر شده بود با آن همه شور جوانی اش.

مسعود باستانی که برای آزادی مهسا دلهره داشت و مهسا برای آزادی  او حالا باید برای مرخصی و دیدار دوباره همسرش ماهها در نوبت بنشیند. از سحرخیز و زید آبادی و شمس الواعطین و مومنی و صفایی و امین زاده و تاج زاده و باقی  هم که آنقدر می ترسند مرخصی که سهل است دیدار حضوری با اعضای خانواده را هم برایشان جیره بندی کرده اند.

از مجید توکلی که انگار اثری نیست. دنیا مجید را شناخته ولی کودتاگران سنگ تمام گذاشته اند در وقاحت و بی رحمی تا ثابت کنند که پشیزی برای دینا ارزش قائل نیستند.

زندان پر است از زندانیانی که ما نمی شناسیم. از دختران و پسران جوانی که نامشان به اندازه نام روزنامه نگاران و فعالان سیاسی شناخته شده نیست. اما هیمن زندانیها وقتی از حبس برهند، سراغ چه کسی می روند؟ سراغ  خانه کدام سیاستمدار می روند تا پناه یابند؟   غیر از خاتمی و کروبی و موسوی آیا پناهی برای این زندانیان هست؟

این  همه روده درازی کردم تا  به دو نکته ای که به گمانم مهم و اساسی است اشاره  کنم.

دو نکته کلیدی افراط و تفریط. ما در فضای سیاسی و اجتماعی مان یا قهرمان سازی می کنیم، یا فحاشی. انگار میانه ای وجود ندارد یا اگر دارد هم به پررنگی خصوصیت بارز ما ایرانیان در قهرمان سازی و یا نقطه مقابل آن فحاشی و شعار «مرگ بر » سر دادن نیست.

۱- کسانی در ایمیل های گروهی  خبر از توطئه خاتمی و سازش او  با قاتلان و رهبران کودتا می دهند و با فونت های درشت و رنگارنگ به هموطنان خود هشدار می دهند که مراقب رایزنی ها و لابی های خاتمی باشند . از طرف دیگر کسانی از طرح یک سوال ساده ی « خاتمی این روزها کجاست» برافروخته می شوند و جبهه می گیرند که چرا باید سوال کنید خاتمی کجاست ؟ شما ملت قدرنشناسی هستید که با این دوپهلو سوال کردن تان بزرگمردی چون خاتمی را زیر سوال برده اید.

۲- کسانی به تقلید صدای شیخ مهدی کروبی بر می آیند  و از شهرام جزایری گرفته تا سکه های پخش شده در عروسی دختر نداشته کروبی و باقی حرف هایی که همیشه پشت سر شیخ زده می شود قصه ساخته اند برای خندیدن و طنازی کردن و کسانی دیگری ناگهان به موضع گیری بر آمده اند که صدای شیخ صدای ملت است و کسی حق مسخره کردن  ندارد.

۳- در مورد میرحسین هم اوضاع به همین منوال  است . یا از او چنان چهره مقدسی ساخته ایم که حلقه اول نزدیک به او را حلقه شرف می دانیم و کسی حق  نقد او و حلقه نزدیک به او  را ندارد،  چون اساسا در این شرایط،  وقت انتقاد کردن  نیست  یا او را بانی اعدام های دهه شصت می دانیم و بنابراین شایسته  رهبری جنبش نیست.

سوال اینجاست که ما کجا می خواهیم حد وسط این دو کنش عجیبمان را نگاه داریم؟  اگر کسی مثل عماد باقی پیدا شود و برود سراغ آقای منتظری و از او بپرسد : آیا شما می دانید که مردم پشت سر شما چه می گویند سپس منتظری  هم آرام  و ساده بگوید بله مردم به من می گویند گربه نره، آنوقت حساب کار دستمان می آید که گاهی وقت ها خود آنانی که ما از آنان قهرمانان مقدس ساخته ایم هم دلشان رضا نمی دهد که جمعی به نمایندگی از آنها مردمی را منع از نقد و مزاح و پرسشگری کنند.

محال است  شیخ نداند که پشت سر او چه شوخی هایی  می کنند و چه حرف هایی می زنند و تا آنجایی که من در مجلس و روزنامه با ایشان کار کرده ام می دانم این شیخ شوخ و شجاع اصلا دلش رضا نمی دهد که جمعی به نام او و دردفاع از او به آنکه تقلید صدای شیخ کرده بتازند.  حال  برای ما دوحالت دارد یا چنان سینه چاک شیخ می شویم که کسی حق طنز ساختن برای او و تقلید صدایش را ندارد یا شیخ را هم چون «آخوند» است و چه و چه دستش را با باقی دست اندرکاران نظام در یک کاسه می بینیم.

خاتمی هم تا جایی که من و باقی همکارانم بارها و به کرات پای صحبت او نشسته ایم گواهی می دهیم که  اساسا چنین روحیه ای ندارد که متوقع باشد کسی از او نقد نکند یا اینکه توقعات اش را طلبکارانه از او نخواهد.

به نام خاتمی و میرحسین به پرسشگران و منتقدان تاختن تنها حاصلش این است که بدبینی جامعه نیسبت به آنها را سبب ساز می شود در حالی که بزرگترین تفاوت رهبران جنبش با رهبران کودتا هیمن احترام آنان به مخالفان است. پس کاش یاد بگیریم  هرگز به نام  رهبران جنبش، جمعی را سرخورده و منزوی نکنیم. نقدهایشان را بشنویم و تا مادامی که شعار مرگ بر و ننگ باد و فحش نگفته اند چه بسا می شود گفتگو هم کرد.

کاش این دو نکته ساده را تمرین کنیم:

۱-  به نام دفاع از زندانیان و کشته شدگان و دربندان و همه کسانی که در شرایط فعلی شکنجه شده  و تحت فشار هستند،  شعار مرگ بر آخوند و مرگ بر خاتمی و موسوی و مرگ بر سازشکاران سر ندهیم . وقتی همین دربندان و خانواده های کشته شدگان و شکنجه شدگان  به دیدار  خاتمی می روند و از او  مدد می خواهند تا راهی برای سامان دادن بحران ایران بیابد،  دیگر خائن خواندن خاتمی  چه معنی می دهد؟ خائن به چه کسی؟  به زندانیان؟ به کشته شدگان؟ به روزنامه نگاران و فعالان رها شده از بند؟ وقتی تنها در هفت ماه گذشته بیش از هفتاد کشته و  هفقصد زندانی روی دست وطن مانده است و اهالی خانه کماکان نگران  از دست دادن عزیزان خود در راهپیمایی های بعدی هستند آیا راهی غیر از مذاکره رهبران جنبش با حاکمیت باقی می ماند ؟

۲ـ  به نام موسوی و کروبی و خاتمی به کسانی که  نقد و طنز و  پرسشگری و حتی گاهی وقت ها گلایه می کنند نتازیم و اجازه دهیم جنبش با همین تکثر و تنوع فکری ، خاستگاه همه ایرانیان در همه جای جهان باشد  تا در این رهگذر رهبران جنبش نیز صدای همه ایرانیان را در هر اردوگاه فکری بشنوند و  از ایده های  تمامی همراهان موسوی نه  فقط آنانی که (به گفته  ابولفضل فاتح عزیز) حلقه اولی بوده اند و اهل شرف، مطلع شوند. موسوی خودش چنین ادعایی ندارد که خاتم و خدای ایران است اما گاهی همراهان او نقد او در این شرایط را کفر هم تعبیر می کنند. به نام موسوی و خاتمی و کروبی میان یاران و همراهان یک  جنبش مردمی ، خودی و غیرخودی تعیین نکنیم  و هم مسلک با خود این بزرگان  کماکان زنده باد مخالف من شعارمان باشد  نه حمله بر مخالف.

نه قهرمان پروری کنیم که فردا همانند قطبی مربی تیم ملی، وسط مراسم تنفیذ احمدی نژاد قهرمان و امپراطور برای مان تمام شود و نه شعار مرگ بر آخوند بگوییم که فردا شیخی ما را با شجاعت هایش در افشای تجاوزگران شرمنده کند.

مطلبم در جرس در همین راستا:

عزیزترین متهم دنیا

۲۹ دی ۸۸ | گاه نویس | ۲۶ نظر

صدا و سیما در حالی به یاد مناظره با منتقدان افتاد که ایران پر شد از مخالفان

مطلبم در مورد اوضاع نابسامان روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان و شهروند روزنامه نگاران رانده شده از خانه و مناظره و برنامه روبه فردای صدا و سیمای که فردای دولت کودتا را از دست رفته می بیند:

ساعت به وقت اینجا انگلستان، نمی‌دانم چند است، اما به وقت ترکیه یک بامداد است . صدایی ریز و زنانه می لرزد:

ـ پشت در اتاقم را پر کرده‌ام از بساط کهنه همین خانه و خودم تا خود صبح خواب و بیدار کشیک می‌دهم برای خودم. می ترسم مسیح، اصلا نمی دانم اینجا کجاست و این آدم‌ها که من به خانه شان آمده‌ام کیستند، اما لابد آدم های بدی نیستند که پناه داده‌اند. پس چرا من می ‌ترسم؟  تازه رسیده‌ام اینجا اما سخت است . طاقت می‌خواهد بلاتکلیفی و خانه به دوشی را تاب آوردن. کاش برگردم ایران. من که کاری نکرده‌ام، تو می‌گویی برگردم ایران دستگیرم می‌کنند؟

ساعت به وقت اینجا نمی‌دانم چند است اما به وقت ترکیه باید نزدیک طلوع باشد :

ـ تازه داشتم  کم کم با خودم کنار می‌آمدم حالا چطور می‌توانم خودم را آرام کنم وقتی دو شب پیش یکی از قربانیان کهریزک رسید به اینجا و تا خود صبح در آغوشم فریاد می‌زد؟  چطور می‌توانم آرام باشم وقتی اینجا هم تلفن مان کنترل است؟ چطور می‌توانم آرام باشم وقتی دستانم همیشه به اشک دوستانم تر است؟ چطور می‌توانم آرام باشم که لحظه به لحظه از ایران خبر بازداشت و دستگیری می‌رسد و ما هم اینجا زندانی هراس خود شده‌ایم؟ با همه این هراس ها گاهی وقت‌ها از خودم بدم می‌آید وقتی رنگ خون می‌گیرد صفحه این لپ تاب لعنتی‌ام از خون کسانی که حتی مثل ما روزنامه‌نگار و گناه‌کار هم نیستند اما کشته می‌شوند.  چرا همه چیز ی‌کدفعه خراب شد؟

ساعت به وقت انگلستان هرچه باشد من این روزها ساعتم انگار به وقت ایران و ترکیه و عراق و لبنان و کشورهای همسایه تنظیم شده است.  همانجایی که دوستانم، هم‌وطنانم، همکارانم و همه کسانی که بعد از یک دولت ویران‌گر خانه خراب شده‌اند، به آنجا پناه برده‌اند. دلم هزار پاره شده و مانده است گوشه‌ای از این خاورمیانه ویرانه.  «خانه به دوشان» خانه خبر را یکی یکی از خانه رانده‌اند و حالا در صدا و سیمای جمهوری اسلامی شوی آزادی بیان به راه انداخته‌اند. درست در شبی که آقای اطاعت با اکراه به مناظره آزاد صدا و سیما رفت تا نشان دهد که اطاعت از آقا و دولت کودتا هرگز در مرام او و همراهانش نیست، ما نامطعیان از خانه رانده شده اینجا بساط غم به راه انداخته‌ایم که برای روزنامه نگاران و بلاگرهای  کوچ کرده از خانه و خفقان چه باید کرد حالا که دستمان کوتاه است برای آن دسته از همکارانی که در اوین مانده و یا در خانه غریب و در تعیقیب‌اند.

بعد از انتخابات پر اما و اگر ایران،  صدها روزنامه نگار و بلاگر ایرانی بازداشت شده‌اند و تعدادی از آنها هنوز دربند مانده‌اند و تعدادی دیگر حکم های طولانی زندان دریافت کرده‌اند. در این میان بیش از پنجاه روزنامه‌نگار و بلاگر نیز چاره‌ای جز کوچ ندیده‌اند و اکنون در کشورهای همسایه منتظر دریافت کمک از سازمان‌های بین‌المللی هستند.

دوستانم در سازمان گزارشگران بدون مرز نیز هم‌پای کسانی که شاید تا به امروز هرگز آنها را ندیده‌اند اما نام و نشان‌شان را بر خبرها و عکس ها و گزارش‌های رسیده از ایران بسیار دیده‌اند، بیدار و بی قرار مانده‌اند  تا  بتوانند شرایط انتقال این رانده شدگان از ایران را به کشوری ثالث مهیا کنند. به نظر می‌رسد در برابر کوچ دسته جمعی روزنامه‌نگاران بی‌روزنامه و بلاگرهای امنیت از دست داده،  توان مالی این سازمان بسیار نیست، برای همین درخواست کمک کرده‌اند.  یاد روزی افتادم که برای همکار تبعیدی‌ام در ترکیه نوشتم: چه کمکی از من بر می‌آید؟

کوتاه نوشت: فقط برایم دارو بفرست.

تا خود صبح مریض می‌شوم از بغض کسی که می‌دانم در ایران خود درمان درد بود و اینک دور از خانه دردمند است و فراموش شده.

سهم هر کدام از ما  چیست در برابر کسانی که به اندازه بضاعت‌شان  صدا و تصویر و فریاد ندا و سهراب و اشکان  را به گوش دنیا رسانده‌اند و اینک صدای خودشان به هیچ کجا نمی‌رسد انگار؟

این هم لینک گپ و گفت کوتاه نیک آهنگ کوثر است با یک مسیح خسته و بی خواب که در انتهای شبی سرد دوبار به مناظره اطاعت نماینده اصلاح طلب و رد صلاحیت شده مجلس ششم  به عنوان حامی میرحسین و شیخ مهدی کروبی با  زاکانی به عنوان حامی احمدی نژاد از صدا و سمیا گوش داده است و یاد این افتاد که ما خانه به دوشان خانه خبر را از خانه رانده و تارانده اند و باقی خبرنگاران را یا در زندان و یا بی روزنامه گذارده اند حالا با مجری های نوپا و سوگلی دولت، کماکان بزم انتقاد برپا داشته اند به امید آنکه جذب حداکثری کنند.

غافل از آنکه  اگر در برنامه رو به فردا به  این امید مناظره ه برپا می کنند که با دعوت از چهره های معتدل اصلاحات از ضرب و خشم مردم برای حضور در راهپیمایی های بعدی بکاهند، هرگز چنین نخواهد شد. چون کسانی همانند اطاعت وقتی پایشان به سازمان عریض و طویل جام جم باز شود یک ثانیه برایشان کافیست تا کاخ دروغ این کودتا سازان را یک جا ویران کنند و  نشان دهند که اهل اطاعت از دروغ و  کودتا  نیستند و همین خود موج شعف دیگری را میان مردم بر خواهد انگیخت برای حضور در خیابان هایی که به تعبیر اطاعت تنها همین  خیابانها برای معترضان باقی مانده است.

به گمانم صدا و سیما  با برنامه روبه فردا، فردای خودش را باخته است. این جنبش سبز است که دارد جذب حداکثری می کند با نامطیعی اطاعات و چهره های دیگر اصلاح طلب که اگر صدا و سیما جسارت کند و  پس از این اصلاح طلبان واقعی را به این برنامه فرا بخواند. ورنه تا دلت بخواهد حلقه اصلاح طبی هم پر است از فرصت طلبانی که صدا و سیمایی ها آنان را در غالب منتقد دعوت کنند . اما واقیعیت آن است که صدا و سیما در حالی پس از هفت ماه به یاد احترام به منتقد افتاد که ایران پر از مخالف شده است . به همین خاطر است که اطاعت نیز در همان ابتدا با مجری برنامه چنین اتمام حجت می کند:

من به عنوان مخالف به صدا و سیما آمده ام و نه منتقد

تردید ندارم صدا و سیما با همین یک جمله  و جملات رسای دیگر او به جای جذب حداکثری، همین اندک منتقدان خود  را هم از دست داده است و از فردا این روحیه ناب یک اطاعت نامطیع که تن به بازی غریب صدا و سیما در نشان دادن فضای باز انتقادی نداده است  به جامعه  نیز تزریق خواهد شد و امید وارم که  از این پس این ایده نیز به شعار زیبایی در میان معترضان بدل شود و همه به هم بگویند:

من منتقد شرایط موجود نیستم، من مخالف شرایط موجود هستم

شب غمگین مرا که  اطاعت و گفته های ناب او آباد کرد و دیگر برایم مهم نبود که انگیزه اصلی صدا و سیما که بعد از هفت ماه و کشته شدن دهها مخالف و زندانی شدن صدها منتقد و زخمی و کتک زدن هزاران مرم معترض در خیابان با کدام انگیزه واقعی صورت می گیرد.

به نیک آهنگ گفته بودم صدایم خواب آلود و خسته و کمی عصبانی است. با این همه اما به یاد همه منتقدان رانده شده از خانه اگر حوصله داشتید به این گفتگوی کوتاه ام با او گوش کنید که نشانی حمایت از روزنامه نگاران تبعیدی و نحوه کمک به روزنامه نگاران در سایت گزارشگران بدون مرز هم در زیر همین لینک آمده است.

روزنامه نگاران و وبلاک نویسان و شهروند روزنامه نگاران رانده شده از ایران و بلاتکلیف در کشورهای همسایه را در یابیم

پیشنهاد:

اگر کسی یا کسانی انگیزه داشته باشند که برای موضع گیری وبلاگستانی در مورد برنامه روبه فردای صدا و سیما موجی ایجاد کنند به گمانم صدا و سیما نمی تواند از کنار سلسله نوشته های جنبش اعتراضی بی تفاوت بگذرد و حتی اگر آن را در برنامه های خود مورد اشاره هم قرار ندهد این می تواند دعوت کنندگان و شرکت کنندگان بعدی را نسبت به درخواست ها و مطالبات واقعی جنبش روشن سازد:

می شود یک موج وبلاگی را آغاز کرد تا در دفاع از اطاعت و خنثی ساختن سیگنال های فریبنده صدا و سیما، مطلب نوشت و دیگران را نیز دعوت به نوشتن کرد تا در فضای مجازی افراد پیشنهادی خود برای حضور در مناظره های بعدی برنامه رو به فردای صدا و سیما را پیشنهاد کنند و در عین حال برای خنثی ساختن انگیزه های احتمالی صدا و سیما در فروکش کردن تب اعتراض معترضان و شهید دادگان و خانواده های زندانیان به برنامه ریزان و سناریو نویسان دولت کودتا در یک اقدامی هماهنگ و در حمایت از گفته های اطاعت اعلام کنند: من هم منتقد شرایط موجود نیستم. مخالف شرایط موجود هستم.


۲۵ دی ۸۸ | گاه نویس | ۲۳ نظر

پرده آخر سناریوی ترور؛ پیکر استاد سبز با شعار مرگ بر آمریکا تشییع شد

پیکر  استاد مسعود علی محمدی که در یک عملیات بمب گذاری مقابل خانه مسکونی اش در تهران به شهادت رسید، امروز پنحشنبه در محاصره بسیجی ها و نیروهای امنیتی و هواداران دولت با فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل  تشییع و به خاک سپرده  شد تا پرده آخر سناریوی این ترور نیز توسط حاکمیت اجرا شود.

جمعی جان یک استاد سبز معترض  به انتخابات  ایران را گرفتند،  جمعی دیگر بدون هیچ تحقیقات پلیسی و امنیتی در  همان ساعت اولیه ترور با برنامه و هدفمند نام دانشمند هسته ای را بر او گذاشتند. و  امروز هم به جای آنکه سبزها و معترضان با شعار مرگ بردیکتاتور پیکر استاد را تشییع کنند،  بسیجی ها و دولتی ها با  شعار مرگ بر آمریکا پروژه ترور را تکمیل کردند.

این دورخیز حاکمیت برای صاحب شدن جسد بی جان استادی که نام و امضایش در لیست حامیان موسوی بوده  است به این دلیل بود که مراسم تشییع استاد سبز همانند مراسم تشییع مرجع سبز، آیت الله منتظری نشود و در عین حال انگیزه بهره برداری حاکمیت از این ترور در حوزه سیاست خارجی نیز با تبلیغات وسیع رسانه های رسمی و هوادار حاکمیت بر کسی پوشیده نماند.  بر این اساس پس از آنکه پیکر استاد علیمحمدی  با تدابیر شدید امنیتی در  امام زاده چیذر به خاک سپرده شد، خبرگزاری فارس و ایرنا و تلوزیون رسمی جمهوری اسلامی نیز با پیروزی  اخباری مشترک با دو پیام مشترک  منتشر  کردند. اول ؛ نشان دادن وحدت  اسلامی به کشورهای غربی و سپس پیام  به معترضان که به تعبیر خود این خبرگزاری ها  که  نتوانستند عزاداری و راهپیمایی کنند. تا آنجا که حتی با تیتر خبر خبرگزاری فارس منویات درونی کسانی که از این ترور برای ارسال دو پیام مشخص بهره جسته اند، آشکار است. آنگاه که می نوسند:

ترور استاد علیمحمدی مایه وحدت بیشتر در پیشرفت ایران اسلامی است یا اینکه   سبز ها در مراسم تشییع استاد علیمحمدی ناکام مانده اند.

سخنگوی وزارت خارجه در همان ساعت اولیه ترور،  بدون  استناد به  تحقیقات پلیسی و کارشناسی،  اسرائیل و آمریکا را به عنوان مقصران و عاملان این ترور معرفی کرد. لاریجانی علاوه بر اینکه شاگردان استاد گواهی می دهند که مسعود علیمحمدی دل خوشی از او نداشت،  او را دانشمند هسته ای و ترور شده توسط آمریکا و اسرایل خواند . خبرگزاری فارس هم به نقل از خانواده استاد بیانیه ای را منتشر کرد تا « دشمن» به عنوان عامل این ترور سرزنش شود. همان دشمنی که کلید واژه  حاکمیت است.  یکی از دوستان نزدیک من که رفت و آمد خانوادگی با استاد دارد تاکید می کند: که خانواده استاد تحت فشار بوده اند که بیانیه صادر کنند اما در نهایت از طرف خانواده بیانیه ای صادر نشده است.

اگر چه پس از اینکه تمامی شاگردان و اساتید و حتی سخنگوی سازمان انرژی اتمی جمهوری اسلامی اعلام کرده اند که استاد علیمحمدی در زمینه هسته ای فعال نبوده است،  فارس یک قدم به عقب گذاشت و در خبرهای بعدی عنوان هسته ای را از کنار نام این استاد در برخی از خبر ها  حذف کرده است  اما شایعه سازان و پروژه سازان خوب می دانند که طرح اولیه این موضوع به اندازه کافی به آنها در پیشبر پروژه ای تحت عنوان ترور یک دانشمند هسته ای در ایران، کمک کرده است و از این پس حذف کلمه «هسته ای » را در خبرهای رسمی فارس و شاید خبرگزار ها و رسانه های نزدیک به دولت  هم می توان  منتظر بود.

از درون حاکمیت اما کماکان کسی توجه نمی کند به سحنان واضح و آشکار حداقل دوتن از یاران و همکلاسی و نزدیکان صمیمی استاد که تنها دقایقی پس از ترور با تماس تلفنی خانواده استاد به منزل ایشان رفته اند و بعد در مقاله های جدا گانه ای تاکید کرده اند که استاد طرفدار اصلاح طلبان و معترض به انتخابات بوده است. در راهپیمایی بیست و پنجم خرداد شرکت کرده است.  شیرزاد نماینده اصلاح طلب مجلس و یار غار استاد تاکید کرده است که این  استاد میانه رو و مذهبی، دانشمند هسته ای نبوده و در راهپیمایی اعتراض به تقلب انتخاباتی شرکت کرده است. شهاب الدین فرخ یار همبازی دوران کودکی و همکلاسی مسعود نیز نسبت به بزرگ نمایی استاد در قاب تلویزیون و غریب افتادن عکس سید محمد خاتمی روی میز کار استاد در روز واقعه نوشت که مورد توجه هیچ یک از رسانه هایی که استاد را ولایی معرفی می کنند قرار نگرفت.

نوار سخنرانی های استاد در تریبون آزاد دانشگاه هم توسط شاگردان استاد منتشر شده است و  شاگردان دیگر او  نیز با مستنداتی که در اختیار دارند  گواهی می دهند  که در روزهای آخر علیمحمدی علاوه بر برگزاری برخی مناظره ها و تشویق دانشجویان برای حضور در راهپیمایی سکوت علیه تقلب ، صحبت از راهکارهای آماری برای حل بحران می کرد.

اما حاکمیت و هواداران دولت یک برنامه هدفمند را در پیش گرفته اند. یعنی بنا بر این گذاشته شد تا  خبر ترور یک دانشمند هسته ای در ایران بر فرق سر دولت های غربی کوبیده شود  و در عین حال تذکر و هشداری باشد برای معترضان داخلی اما هنوز کسی نمی داند در این میان هنوز اخبار ی مبتنی بر تحقیق و دلایل محکمه پسند در مورد این ترور منتشر نشده است و کماکان همان اتهامات کلی مطرح است و این پرسش باقی که از  چگونه حاکمیت اسلامی می تواند چشم بر همه سوابق یک استاد و نظریات خانواده و دوستان و مستندات و بیانه ها نوارها و امضا های او ببندد و از یک ترور فخر وحدت نداشته خود را به جهان بفروشد و از یک جسد بی جان بهره خودش را ببرد؟

دستگیری عکاسان در مراسم امنیتی تشییع

گزارش تصویری هم میهن از فضای امنیتی مراسم تشییع جنازه

گزارش تصویری خبرگزاری مهر از  مراسم تشییع  با حضور هواداران حاکمیت

نکته خواندنی سردبیر آفتاب یزد و یادی از دانشمند ۱۶ ساله هسته ای که احمدی نژاد کشف کرده بود

۲۴ دی ۸۸ | گاه نویس | ۵ نظر

کاش ایران جای این همه پدرخوانده، یک مادر داشت

این یک زن نوشت است. مادرانه است  و فکر می کردم شخصی تر از آن است که در وبلاگ و وبسایتی منتشر شود اما چون در جرس منتشر شد با کمی تغییر اینجا هم می گذارم و تقدیمش می کنم   به دلتنگی های مادری  که  اگرچه سواد خواندن این نامه را ندارد اما سیاستمدار تر از همه سیاستمداران عالم است  در دولت کوچک خانه ما. برای همین به خودم اجازه می دهم  تنها به پاس بزرگی همه مادرانم یک آرزوی ناب بکنم بی آنکه قصد اهانت به هیچ پدر و مردی را داشته باشم؛  شاید اگر ایران به جای این همه پدرخوانده که فرزندان دگرندایش خود را یکی یکی سر می برند، یک مادر واقعی داشت، بحرانی چنین دامن کشور را نمی سوزاند.

همه مادران من

انحنایی که دوپای مادرم دارد، درست مثل عکس کتاب کلاس چندم ابتدایی است که بیماری های عجیب و غریب را معرفی می کرد و من هیچ

وقت نتوانستم نام آن بیماری های عجیب را برای امتحان های پایان ثلث در حافظه بسپارم.

از پشت که به راه رفتن اش نگاه کنی ته دلت از جا کنده می شود. اما وقتی رو بر می گرداند قدم های گشاد گشادش را نمی بینی. انتهای خط دهانش را همیشه تا دوطرف صورت می کشاند و تا بناگوش می خندد به راه رفتن خودش . به شلنگ و تخته انداختن خودش. به استخوان کج پاهایش . اصلا به زمین و زمان می خندد این مادر که مثلا غمی نیست.

غمی نیست مادر! غمت مباد. سراغ کدام اندوه را از من می گیری؟ دختر همان مادری ام که می گفت « خدا را شکر من همین استخوان کج را دارم که با آن راه بروم، فضل الله برادر زینب خاتون همین را هم ندارد.»

مادرت که رفت پی بخت دیگری تا بی پدری ات حسابی تکمیل شود، من آخر نفهمیدم تو چه کردی که هزار مادر دیگر برایت دامن گشودند. حالا نمی دانم خودم هم چه کردم که یک مادر نه، به صد مادر دل داده ام و جز تو، دلم در گوشه گوشه این جهان با مادرانی از جنس تمام مادرهای عالم جا مانده است.

گمان مبری این از هنر ما فرزندان است که زنان عالم را مادر خود ساخته ایم تا از غم برهیم. نه مادر ، این از هنر زنان عالم است که مادری کردن در ذات شان است. درست عین مادران عزادار، مادران صلح، مادران کمپین برابری.

این جهان پر است از زنانی که سن و سال هم نمی شناسند به گاه مادرشدن، بی آنکه خمی بر پیشانی بلند زنانه شان افتد و چرتکه برای این همه بی دریغ بودن خویش بیندازند، مدام مادری می کنند برای دختران در خون خفته، برای دختران دربند، برای دختران از خانه رانده شده، برای دختران در غربت، برای پسران شهید، برای پسران غریب. برای پسران اوین، برای پسران بهشت زهرا. جهان پر است از مادران داغدار، مادران عزادار، مادران چشم انتظار.

می بینی مادر که مادران چه دامان بلندی دارند؟ می بینی چه دل روشنی دارند این زنان که می شود تا انتهای تاریکی، بر روشنایی دامنشان سر گذاشت و به فرداهای روشن امیدوار بود؟

پس یادت باشد و یادم باشد تو اگر به پاهای کج ات می خندی که مثلا غمی نیست، من هم خوب یاد گرفته ام به دردهایم بخندم که مثلا غمی نیست اما صادقانه بگو آیا می شود کماکان به پهنای صورت خندید و هیچ به روی خود نیاورد که امرزو همان پاهای های کج و پیر و مریض مادران سرزمین من، زیر مشت و لگد های فرزندان آن خانه له می شود؟ امروز مادران عزادار، مادران صلح توسط چه کسانی در ایران به بند می شوند؟ غیر از این است که آنها توسط فرزندانی که متفاوت می اندیشند به بند می شوند؟ یا به حکم پدرخوانده هاست که مادران را روانه اوین می سازند؟

تو مادری و خوب می دانی مادری کردن برای فرزندان متفاوت یک خانه یعنی چه. در خانه ما پدر اگر سهم محبت اش را از دختر سرکش برید و تنها برای فرزندان سر براه اش پدری کرد، تو اما در تمام این سالها ، هم با موسیقی و شعر من اشک ریختی هم با دعا و اعتکاف برادر و خواهر دیگرم.

در مذهب تو، من و حمید هر دو بهشتی بودیم، فرقی نمی کرد که یکی زخمی جبهه های جنگ باشد و دیگری زخمی سربازان گمنام وزارت اطلاعات. از او می خواستی در نماز شب اش برای این خواهر سر به هوا دعا کند و از من می خواستی برای برادر سر به راهم کمی شعر و آواز بخوانم تا خانه دلش آباد شود از بوی ناب کلمات سحرانگیز شاعرانی که پدر، آنها را کفر مطلق می دانست.

نگرانی ها و مهربانی های تو برای من و مینا خواهرم، برابر بود. هم چادر سیاه او را با عشق می دوختی و هم مانتوی رنگی کوتاه مرا.

برای محسن که تنها به خاطر اندیشه اش از کار و زندگی در یک انتشارات، محروم ماند، سالها غصه خوردی و پیر شدی، برای شیمیایی شدن حمید و ناتوان شدن اش در یک زندگی دشوار، باز هم تو پیر شدی. هر دو برای دو اندیشه متفاوت مبارزه کرده اند و تو برای هر دو به یک اندازه مادری کردی.

مادرانی که این رزوها به خیابان های شهر می آیند از یک سو، بالای جنازه زخمی و له شده فرزندانشان خون گریه می کنند و از سوی دیگر با دست هایشان حصاری می سازند تا مبادا خشم زخمی شدگان، دامن سربازان و ماموران را بگیرد و خونی دیگر به راه افتاد.

آنان که در خیابان های شهر به فرمان و حمایت بزرگان کشور، گلوله و سنگ بر سر و سینه هم می کوبند، برای مادران سرزمین من، هر دو فرزند یک خانه اند. برای همین است که مادر سهراب در اعتراض به اعدام، التماس می کند : «به خاطر خون سهراب دست از انتقام بردارید.» برای همین است که وقتی بسیجی از موتور افتاده به دام برادران خشمگین اش گرفتار می شود از همان جمعیت، کسی داد می زند: «به خاطر ندا نزنید.»

اصلا می دانی ندا و سهراب چه کسانی هستند مادر؟ می دانم در تلوزیون خانه ات این روزها احتمالا نام ندا را شنیده ای.
بله ندا همان دختر ناز است که بعد از نماز جمعه ای که آقای خامنه ای گفته بود انتخابات تمام شده و کسی به خیابان نیاید که ممکن است خون به راه افتاد، حرف گوش نکرد و به خیابان آمد و صورتش پر از خون شد و حالا بعد از شش ماه، این روزها نام ندا را لابد زیاد شنیده ای که می گویند ندا منافق بوده است. این اتهامات برایت اشنا نیست؟ می گفتند: من دزد فیش های حقوقی مجلس بوده ام. می گفتند خائن هستم و از خارجی ها خط می گیرم. می گفتند ضد دین هستم و برای بی حجابی و روسری از سر برداشتن به میدان هفت تیر و تجمع زنان رفته بودم. ولی هیچ کس مرا بهتر از تو نشناخت و هیچ کس بهتر از تو نمی دانست که من ذوقی برای برداشتن روسری از سر ندارم و دغدغه های بزرگتر داشتم که همه را خفه کردند.
هیچ کس هم بیشتر از من اشک های تو را برای این اتهامات واهی ندید. حالا هم فراموش نکن که ندا و سهراب یکی مثل من بوده اند و این روزها مادران آنها یکی مثل تو هستند؛ دست از همه جا کوتاه و بی پناه. نه ندا منافق بود، نه من خائن ام و نه سهراب سرکرده اوباش بود.

سهراب هم همان پسر جوانی است که بعد از راهپمیایی گم شد. مادرش آنقدر این زندان و آن زندان گشت تا بلاخره تن بی جان جوانش را گذاشته اند کف دستش و بعد مادرش را هم گفته اند اگر برای مرگ فرزندت دنبال قاتل بگردی و داد و فریاد زیادی به راه اندازه ای جواب خودت هم زندان است. اینها برایت آشنا نیست؟ نباید برای مرخصی حضوری عزیزت بر سر زندانبان داد می زدی، باید التماس می کردی اگر از کوره در می رفتی آنها هم از کوره در می رفتند.

حالا مادران عزادار انگار کمی زیادی گریه کرده اند و این جرم کمی نیست. مگر یادت نیست که نباید با صدای بلند در سالن انتظار زندان قائمشهر ناله می کردی؟ مادران عزادار زیادی ناله کرده اند و آنها را یکی یکی دستبند زده اند، تحقیر کرده اند، چه اشتباه بزرگی. چرا نمی فهمند که مادران حلقه وصل برادران و خواهران متفاوت یک خانه اند. چرا نمی فهمند که حذف مادران از بگو مگوهای خانه یعنی خلق خشمی شدید تر. چرا نمی فهمند اگر مادران عزاداری نکنند، آنگاه فرزندان انقلاب می کنند. چرا نمی فهمند اگر مادران را ساکت کنند، بچه ها به صورت هم سیلی های سخت تر می رنند و خانه خراب می شویم.

تو بهتر می دانی مادر که حضور مادران در خیابان هایی که این روزها از آن بوی خون و قیام می آید، چقدر خوب است. درست عین خانه خودمان که تو نگذاشتی برادران و خواهران چپ و راست آن خانه، چنگ بر سر و روی هم بکشند.
تو ما را مهربان و آرام نگاه داشتی و برای همین است که من هنوز دلم برای مینا پر می کشد و دلم می خواهد با ماشین درب و داغان خودم او را ببرم « بی سرتکیه » بابل و آخر شب او را با یک صورت پف کرده از گریه هایش برای امام حسین به خانه برگردانم. می دانم که مینا دلش برای قصه های کوتاه خواهرکش تنگ است حتی اگر تمام مقالات سیاسی ام را تحریم کند و هیچ از من نخواند، خط به خط داستان های کوتاه مرا اما می خواند.

هیچ ایرادی ندارد او برای سر به راه شدن من دعا کند و من برای به راه آوردن او در مسیر اندیشه های خودم تلاش کنم. ایراد آن است که تو خانه نباشی و ما خانه را روی سر هم خراب کنیم که نکردیم. مگر نمی دیدی من و علی که پدر ما را بی نماز و نفرین شده خدا می خواند با مهربانی های تو چه عاشقانه شما را به حرم خمینی و امام زاد عبدلله و باقی امام زاده ها می بردیم تا دلی از عزا در بیاورید. ماه محرم ها ما چقدر همپای شما بودیم؟ من و علی بیرون حرم ، مسخ کافکا و خواندن سال های ابری علی اشرف درویشیان بودیم و شما داخل حرم مست و مشغول خواندن زیارت نامه عاشورا بعد خوش و خرم و با هم به خانه بر می گشیتم.

حالا چه شد که یک عاشورا را به خون کشیده اند. چه کسی قول و قرارهای مان را در خانه زیر پا گذاشت؟ ما که کماکان بر سر قرارهایمان مانده بودیم. نشان به آن نشان که با آن همه دلسردی و یاس باز هم به جای انقلاب به اصلاحات دل بسیته بودیم. دعواهای من و پدر یادت هست؟ دعوای خانه های بسیاری از همین جنس بود تاپیش از انتخابات. ولی با این همه ما به جای قهر و اخم، پای صندوق های رای رفتیم و قرار شد هر کسی پیروز شد ما به هم احترام بگذاریم. ما در خانه به جان هم نیافتیم. ولی هنوز انتخابات تمام نشده کسانی به جان ما افتاده اند. به ستاد انتخاباتی ما در قیطریه حمله کردند و تک تک دوستان مرا زدند و بردند. پدر پای تلوزیون می نشست و عزادار شدن مرا می دید و می گفت حق شان است. می گفت می خواستند بازی را برهم بزنند برای همین باید ساکت شان می کردند. یعنی ما هنوز بازی را بر هم نزده، آنها خون بازی راه انداخته بودند. چه کسی زد زیر قرار ؟ من یا پدر؟ ما یا حاکمیت؟ سهراب و اشکان و ندا یا پدرخوانده ها؟

مادر! نشانی بین من و تو همین کلاه روی سرم من است. این یعنی حتی اگر تا همیشه پدر خودم و کسانی که پدخوانده های خیالی خانه بزرگ تری به نام ایران شده اند نگذارند به خانه برگردم، من ولی به قول و قراری که با تو دارم پایبندم.
قرار شد من تا همیشه به احترام تو کلاه بر سرم باشد و تو پدر را متقاعد کنی که با من هم راه بیاید. برای من هم پدری کند. من هنوز کلاه از سر برنداشته ام اما دیپلماسی تو در خانه جواب نداده است انگار. پدر من به من پشت کرد و پدرخوانده ها هم به فرزندان دگراندیش ایران پشت کرده اند.

تو مدام به من می گویی صبوری کن، همه چیز درست می شود. یادت هست به خنده می گفتی : «مادر یعنی خاتمی خانه بودن، که هم با چپ خوب باشد و هم با راست؟» می خواستی با این استدلال درست مثل خاتمی به همه به یک اندازه لبخند بزنی. ولی مادر حتی خنده خاتمی هم روی لبش خشکید دیگر. تو با خاتمی و محافظه کاری ها و اخلاق مداری هایش به عنوان کسی که میان چپ و راست خانه گیر کرده بودی، همذات پنداری می کردی و می گفتی همه چیز با میانه روی و آرام بودن درست می شود. دیدی نشد؟ دیدی دارند تند می روند؟ ما که اسلحه و زور نداریم می بینی چه کسانی دارند تند می روند؟ دارند همه برادران و خواهرانم را یا یکی یکی می کشند و یا به زندان اندازند. یا از خانه بیرون می کنند.

تو صورت بعضی از این دوستان دربندم را از نزدیک دیده ای و خوب می دانی که خیلی از آنها شبیه خودم هستند و به قول و قرارهایی پایبند هستند. فقط من نیستم که اگر پایم به تمام جهان برسد باز به قول و قرار ساده ام با تو پایبندم و به احترام تو کلاه بر سر دارم، اما می بینی چه کلاهی بر سرمان گذاشته اند پدرانی که به آسانی به دلبندان شان پشت می کنند و بر دست های دولتی بوسه می زنند که در چشم هایشان نگاه می کند و به آنها دروغ می گوید؟

من به تو هیچ دروغی نگفته ام مادر. هیچ . اما کسانی که پدر من و پدر روح الامنی ها و پدران دیگر بر دست هایشان بوسه می زنند به راحتی دروغ می گویند. عیبی ندارد من هنوز به قول و قرارم با تو پایبند می مانم و باور دارم که روزی تو هم به حلقه مادران داغدار می پیوندی و برای فرزندان متفاوت خانه ات عزاداری می کنی و در خیابان هم برای برادران بسیجی حصار می سازی تا مبادا خشی بر صورت آنان بیافتد.

تو هرگز دلت رضا نمی دهد من و مینا در خیابان های شهر روبروی هم بایستیم. علی و حمید به روی هم گلوله بکشند. پدر را راضی کن که برای همه ما به یک اندازه پدری کند اگر نکرد نترس مادر من به قرارم با تو پایبند می مانم چون ما اهل خیانت نیستیم حتی اگر موضوعی که برایش به هم وعده داده ایم پیش پا افتاده و کوچک باشد.

۲۳ دی ۸۸ | گاه نویس | ۲۴ نظر

هشدار دانشجویان فیزیک: در مورد ترور استاد دروغ نگویید، نوار سخنرانی هایش در اختیار ماست

دانشجویان دانشگاه فیزیک تهران  در مورد ترور دکتر مسعود علی محمدی بیانیه ای منتشر کردند که طی آن نسبت به دروغ سازی در مورد اخبار مربوط به ترور این استاد در برخی  خبرگزاری ها و سایت های حامی دولت هشدار داده اند.

شهادت استاد بزرگوار، مسعود علی‌محمدی، در جریان ترور روز ۲۲ دی‌ماه از سوی دانشجویان ایشان به شدت محکوم می‌شود. جای تاسف است در زمانی که دوستان و شاگردان دکتر علی‌محمدی در شوک خبر ترور ایشان به سر می‌برند، خبرگزاری‌های وابسته به جناح‌های مختلف، شروع به شایعه‌پراکنی در رابطه با ابعاد ترور ایشان کردند.

خبر ترور دکتر علی‌محمدی در اولین ساعات صبح روز سه‌شنبه ۲۲/۱۰/۸۸ از سوی دانشگاه مادر، با مضمون تصادف دکتر علی‌محمدی با یک دستگاه خودروی سواری به دانشکده فیزیک اعلام شد. ساعاتی بعد خبر ترور ایشان بدون ذکر جزئیات دهان به دهان منتشر و پس از پخش این خبر، به دانشکده اعلام شد که بمبی در یک دستگاه موتور سیکلت در کنار خودروی شخصی ایشان منفجر شده است. خبری که ساعاتی بعد از سوی رسانه‌ها و سایت‌های خبری هم به همین شکل انتشار یافت. هرچند که همسر دکتر علی‌محمدی در صحبت با شاهدان عینی واقعه، اعلام کردند که موتور سیکلت مذکور از سه روز قبل جلو منزل ایشان پارک شده بود.

جهت‌گیری‌های سیاسی ایشان بر هیچ‌کس پوشیده نیست. دکتر علی‌محمدی در سخنرانی ۱۵ دی‌ماه سال جاری، به دنبال ارائه راه‌کارهایی آماری و علمی برای حل بحران‌های کنونی جامعه بودند که فایل صوتی این سخنرانی در بین دانشجویان دانشکده فیزیک دانشگاه تهران موجود است. این سخنرانی همگام با دیگر فعالیت‌های ایشان در ماه‌های اخیر بود. چنان‌چهدر روز ۲۵ خرداد، مشوق دانشجویان برای شرکت در راهپیمایی سکوت اعتراض‌آمیز به نتایج انتخابات بودند. او از معدود اساتیدی بود که در اعتراض به حمله لباس شخصی‌ها به خوابگاه کوی دانشگاه در بامداد ۲۵ خرداد ماه سال جاری که منجر به کشته شدن تعدادی از همکلاسی‌های ما شد، عکس‌العمل نشان داد و با حضور در دفتر ریاست دانشگاه خواستار رسیدگی سریع به این موضوع شد. برائت‌جویی استاد علی‌محمدی از گروه‌های سیاسی متنفذ حکومت در روزهای اخیر، شک و شبهه‌‌های زیادی را در رابطه با ترور مشکوک ایشان در میان جامعه دانشگاهی پدید آورده است.‌ آن‌چه مسلم است نظرات و دیدگاه‌های سیاسی ایشان شفاف و واضح است و سخنرانی‌های ایشان در وقایع پس از انتخابات، تاییدی بر این امر است.

ما دانشجویان این استاد فقید وظیفه خود می‌دانیم که با اطلاع‌رسانی صحیح و شفاف، پی‌گیر حقیقت این فاجعه باشیم. این درسی است که در کلاس‌های آن استاد بزرگ آموخته‌ایم و برای ادای دین به او، خواسته‌ها و راه او را ادامه می‌دهیم. در این میان هر خبری که به دروغ در رسانه‌ها و افواه منتشر شود، با مدرک از سوی دانشجویان مرحوم علی‌محمدی محکوم خواهد شد.

منبع : فیس بوک و وبلاگ بهمن و دوستان دیگری که این بیانیه رو تایید می کنند و در عین حال از برخوردهای احتمالی با برخی از دانشجویان ایشان که در این زمینه خبررسانی کرده اند به شدت نگران هستند. می دانم که انتشار این نگرانی ممکن است ایجاد ترس کند و دیگران را از خبر رسانی باز دارد اما دانشجویانی که از صبح چندین بار ایمیل خود را تغییر داده اند تا در این مورد خبررسانی کنند خودشان تاکید کرده اند تا دیگران نیز در این مورد با دقت بیشتری خبررسانی کنند.

مرتبط:

وبلاگ یکی از شاگردان استاد:  جوان! از گلوله نترس


۲۲ دی ۸۸ | گاه نویس | ۱۱ نظر

پروژه ترورهای زنجیره ای و پدیده ای به نام انجمن پادشاهی برای تبرئه تروریست های واقعی

صبح که خبر ترور مسعود علیمحمدی، استاد دانشگاه تهران در یک بمب گذاری  همه جا پیچید ، خون بازی هم آغاز شد.  یعنی خونی ریخته می شود و سپس نهادهای حامی دولت  ابتدا خبررسانی می کنند و سپس سکوت و پس از آن وب سایت های مربوط به حامیان جنبش سبز  خبررسانی را آغاز می کنند و تنها  دقایق کوتاهی پس از آنکه مشخص می شود استاد دانشگاه ترور شده،  متعلق به جریان حامی موسوی بوده است، مسولیت این ترور توسط انجمن مشکوکی به نام انجمن پادشاهی ایران به  به عهده گرفته می شود و سپس  گفته می شود سخنگوی انجمن پادشاهی نیز در صدد تکذیب چنین بر می آید:  سایتی که به نام این انجمن فعالیت میکند توسط جمهوری اسلامی ادامه می شود و هیچ ارتباطی به این انجمن ندارد.

خبرگزاری های حامی دولت، فارس و شبکه خبر و پرس تی وی و حتی سخنگوی وزارت خارجه دولت  در صدد بر آمدند تا مسعود علیمحمدی را حامی دولت و بسیجی و متعهد و دانشمند هسته و چه و چه معرفی کنند و هیچ کسی حتی یک اشاره کوچک هم در این خبرهای رسمی و دولتی نکرد که آنکه ترور شده سبز بوده، از هواداران میر حسین موسوی بوده، نامش در لیست استادان دانشگاه حامی کاندیدای اصلاح طلبان بود و برگزار کننده مراسم مناظره بعد از انتخابات  در دانشگاه تهران بوده است.

در قاموس دولت دوستان ایران،  تنها ترور کسی می تواند صدر نشین خبرها شود که متعهد و انقلابی و بسیجی و هسته ای باشد. برای همین از استاد دانشگاهی که قربانی شده است، چنین تصویری ساختند و ساعاتی خبرش را روی خروجی خبرهای خود قرار دادند.  اما ماه که پشت ابر نمی ماند.

من  از طریق یکی از استادان فیزیک نظری که استاد آقای علیمحمدی نیز بوده است  او را شناخته ام.  با ایشان که در تهران و یکی از دانشگاههای تهران مستقر است صحبت کرده ام و تاکید می کند که علی محمدی فعالیتی در زمینه فیزیک هسته ای نداشته است.  دیگران نیز اطلاعات دیگری از سلیقه سیاسی این استاد را در اینترنت قرار داده اند.  من از طریق یکی از نمایندگان اصلاح طلبی که از منتقدان فعالیت های هسته ای بوده و دوستی نزدیکی با این استاد داشته او را می شناسم و همچنین خبرنگاری که به تازگی در تهران با ایشان در یکی مهمانی همراه بوده است تاکید می کند که  ایشان بی شک از حامیان اصلی موسوی بوده و در این روزها هم بسیار پیام به او رسانده بودند تا   فعالیت هایش را دانشگاه  متوقف کند.

از طریق سایت یکی ار شاگردانش نیز خوانده ام که به دانشجویان  گفته بود از گلوله نباید ترسید و با یک اتوبوس شاگردانش را در مراسم راهپیمایی سبز همراهی کرده است  و فعالیت های دیگری که نشان می دهد او این روزها در کنار مردم و همراه دانشجویان بوده است و اینک که رفته است نیز به همان مردمی پیوست که مثل او و شاید غریبانه تر از او  رفته اند.

برای من اصلا مهم نیست که ایشان سبز بود یا بسیجی آنچه مهم است دشواری پذیرش نگاه انحصارطلبانه آنان است که مرگ ما را اگر تکذیب نکنند بی شک صاحب می شوند تا در موردش خبررسانی کنند.  چنانچه در روزهای نخست شهادت ندا نیز بیناد شهید اصرار داشت او را به عنوان شهید معرفی کند اما وقتی با مقاومت خانواده ندا آقاسلطان مواجه می شود آنگاه او را منافق  معرفی می کنند.

آنچه مهم است این است که ترور در هر شکل و شمایلی محکوم است اما شاهد بودیم که برای ترور خواهر زاده موسوی  خبرگزاری ها به چینن واگویه هایی مشابه بر نیامدند و هر گز از متعهد و انقلابی بودن آقای موسوی حبیبی در نحوه خبررسانی شان  اثری نبود و کسی ترور را محکوم نکرد و  حتی تلاش کردند تا  مسولیت این ترور را بی هیچ بررسی دقیقی، بیاندازند به عهده خود سبز ها.  اما در مورد علیمحمدی از ابتدا او را صاحب شدند و در رثایش نوشتند و سپس انجمن پادشاهی مسولیت ترور او را عهده دار شد و باید دید تا پایان کار چه می کنند با استادی که نامش را با افتخار در لیست حامیان موسوی قرار داده بود و با نمانیدگان منتقد هسته ای دوست بوده است و هرگز از دانشمندان هسته ای هم نبوده است.

اگر ایران ، به شرایط دشوار پاکستان نزدیک می شود تنها به دلیل نوع نگاه ماموران امنیتی و نظامی و نهادهای حامی دولت است که به جای محکوم کردن ترور و بررسی ابعاد آن،  خودشان  به  عنوان متهمان ردیف اول  این ترور ها در افکار عمومی قرار می گیرند. در اثبات این ادعا کافیست نگاه کنیم به همین ترور  اخیر که ناگهان در یک حرکت مشکوک « انجمن پادشاهی » مسولیت این ترور را با انتشار خبری در وب سایت خود به عهده می گیرد. انجمنی که گفته می شود در حال حاضر به شکل عجیبی در برخی مواقع توسط نهادهای مسول در ایران  از وب سایت این انجمن رفع فیلتر می شود.

از سوی دیگر وزارت اطلاعات ایران علاقه عجیبی دارد که اعتراضات مردمی را به این انجمن عجیب و غریب متصل کند بر این اساس اخیرا اعدام چند تن را با عنوان عضویت در این انجمن پادشاهی در دستور کار قرار داده است و در عین حال دادگاه متهمان انتخابات را  نیز همزمان با دادگاه افرادی که آنها را منتسب به این انجمن می داند برگزار کرده است.

به نظر نمی رسد به عهده گرفتن ( یا انداختن) مسولیت ترور این استاد دانشگاه  بر عهده  پدیده ای  شبهه ناک به نام انجمن پادشاهی ایران، راه فراری را برای تروریست هایی که پس از انتخابات دو تن از نزدیکان موسوی را ترور کرده اند باز کند. کما اینکه از کسانی که رفتارهای تروریستی را برگزیده اند بعید به نظر نمی رسد که با قربانی کردن چهره های متفاوت در صدد پیچیده تر کردن بحران پیش رو بر آیند تا سر نخ و انگیزه اصلی این رفتارهای تروریستی را از طریق تکرار و تدوام آن در مسیرهای متفاوت و ترور چهره های متفاوت در آینده،  پنهان نگاه دارند.

اگر چه اما و اگرهای بسیاری در محافل سیاسی ایران نسبت به  ارتباط انجمن پادشاهی با دستگاه اطلاعاتی ایران وجود دارد و  بسیاری بر این باورند که وزارت اطلاعات ایران با  تحرکات مشکوک،  قصد دارد تحت لوای انجمن پادشاهی برخی اقدامات مشکوک در ایران را سازماندهی کند و سپس آن را به جنبش سبز ایران نیز مرتبط کند اما فارغ از همه این اما و اگر ها باید پرسید آیا قتل های زنجیره ای اینبار در شکل دیگری قرار است فضای داخلی ایران را ملتهب کند؟

پس از ترور خواهر زاده موسوی ، نقشه ترور کروبی و شلیک گلوله به سمت ماشین ایشان و  اینک ترور استاد دانشگاه حامی موسوی آیا باید تلخ و سخت منتظر اجرای پروژه ترور زنجیره ای در ایران بود؟

آیا وزارت اطلاعات و نهاد های امنیتی که سرعت عمل زیادی در دستگیری و بازداشت و محاکمه و صدور حکم فعالین سیاسی به خرج داده اند در مورد پرونده ترور های زنجیره ای پس از انتخابات، با همان سرعت لاک پشتی پیگیری پرونده قتل های زنجیره ای، عمل خواهند کرد ؟

پی نوشت:

با یکی از استادهای دانشگاه که نامه به رهبری را امضا کرده بود صحبت کردم می گوید این ترور زهره چشم گرفتن از اساتید دانشگاه است و نوعی هشدار و هیچ ربطی به فعالیت هسته ای و انجمن پادشاهی این جک های پیش پا افتاده ندارد.  در دهه هفتاد  میلادی در ایتالیا گرههای تروریستی یک شعار معروف داشتند که می گفتند یکی را بکش صد نفر را تربیت کن. حالا اینها هم یکی را کشته اند  تا حساب کار دست بقیه اساتید دانشگاه  بیاید. یکی از دلایلی هم که تبلیغ می کنند که تا استاد علیمحمدی را دانشمند هسته ای و خودی نشان دهند، برای جلوگیری از برگزاری مراسم سبز تشیع  و سوگواری و ملتهب شدن دانشگاه و جامعه است.

پی نوشت:

دلم ولی با مادران دربند است که خبر زندانی شدن شان لابلای این خبرها به آسانی گم می شود. خبر شکستن پای یک مادر ۷۵ ساله. خبر افتادن مادران در جوی آب کنار پارک لاله وقتی از دست ماموران فرار می کردند. خبر دستگیری مادران عزادار و مادر خودم که ….

پی نوشت آخر:

نماینده اصلاح طلبی که گفته بودم کاش به زودی بنویسد در مورد این استاد عزیز نوشت:

یادداشت احمد شیرزاد برای همکلاسی شهیدش مسعود علی محمدی*

گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات ۲۴ سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: “بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن… ” باور نمی کردم. گفتم: چی شده، مادرت اونجاس؟ گوشی را داد به خانم علیمحمدی و او با حزن تمام گریه می کرد و می گفت: درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم….

ناباورانه دور اتاق می چرخیدم. به بچه ها گفتم. آن ها هم شوکه شدند. باورشان نمی شد. دکتر علیمحمدی، دوست خانوادگی، همکلاسی پدر، رفیق صمیمی دوران دانشجویی او، یک استاد سرزنده و شاد، آدمی سرشار از انرژی و تلاش، مگه می شه؟ چرا او؟ از این برنامه ها نداشتیم. خدایا این دیگر چه حادثه ای است.
همه برنامه هامان به هم ریخت و ساعتی بعد منزل مسعود بودیم. مشاعر درستی نداشتم. هاج و واج و ساکت بودم و ناخودآگاه گذشته را مرور می کردم. جزییات نشانی خانه مهم نبود. تمام منطقه غیرعادی بود و پر از پلیس و نیروهای انتظامی. در آستانه ی منزل جنازه ی خونین مسعود روی زمین بود و پارچه ای روی آن کشیده بودند. اطراف پر از خرده شیشه بود و مردم جمع بودند. چشمم به ایمان افتاد. در آغوشش گرفتم و بغضم ترکید. بوسیدمش و سرش را بر سینه ام فشردم. آن سوتر خانم مسعود بود، دخترش، مادر بیمارش که به عصای چارپایه تکیه داده بود و خواهر مسعود که بی تاب بود و خود را به در و دیوار می کوفت. قیامتی بود. آشنایان و همسایگان بهت زده بودند. همسر مسعود ناباورانه می گفت: صبح تا دم در بدرقه اش کردم، ماشین اش را از پارکینگ خانه خارج کرد و در را بست و لحظه ای نگذشت که دیدم باران شیشه بر خانه بارید و پنجره ها یکباره پایین ریخت. سراسیمه خود را به بیرون رساندم و دیدم که مسعود به حالت چمباتمه بر زمین افتاده است، او را برگرداندم و دیدم مغزش متلاشی شده است… می گفت و می گریید و آتش به حاضران می زد. شیون می کرد و می گفت: من دیدم، خودم دیدم، مغز متلاشی شده ی شوهرم را دیدم….
خدایا این چه روزگار است که بر ما می گذرد.
چند ماه پیش بود که بعد از مدتی دوری منزلش مهمان بودیم. همان خانه ای که او را در آستانه اش به قتل رساندند و در میان شیشه های شکسته و کرکره های در هم پیچیده اش ماتم کده ای فراموش ناشدنی بر پا بود. مسعود بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی بود. هر لحظه که او را به یاد می آورم طنین خنده های شیرین اش در گوش ذهنم می پیچد . به محض آن که به هم می رسیدیم سر به سر گذاشتن ها و کل کل کردن هایمان شروع می شد و دیگران را به خنده می آوردیم.
دو سفر با او و دوستان دیگر هم رشته ای برای شرکت در مدرسه تابستانی فیزیک انرژی های بالا به تریست ایتالیا رفته بودیم. تابستان سال های ۶۹ و ۷۰ هر بار به مدت تقریباً یک ماه و نیم که از روز اولش خاطره بود و خنده تا موقع برگشتن. محال بود یک جایی با ورودی های یکی دو دوره ی اول دکترای فیزیک دانشگاه صنعتی شریف گرد هم بنشینیم و چیزهایی از خاطرات آن دو سفر را با هم مرور نکنیم. یادم می آید در سفر اول هر کدام از ما تا جایی که می توانستیم غذای کنسرو شده از ایران با خود برده بودیم تا مبادا در قحطی ایتالیا از گرسنگی تلف شویم! در فرودگاه میلان که نقطه ورودمان به ایتالیا بود پلیس ها مسافران را رد کردند تا سر صبر چمدان های ما سه نفر (من و مسعود و امیر) را بگردند. قیافه های ریش دار ما آن ها را به شک انداخته بود و البته گذرنامه ایرانی مان، هر چند خودمان هیچ چیز غیرعادی در خودمان نمی دیدیم. موقع تفتیش چمدان ها مأموران پلیس فرودگاه میلان یکی یکی قوطی های کنسرو را در می آوردند و می پرسیدند این چیست و ما می گفتیم: food . چشمهاشان گرد شده بود و نمی فهمیدند به چه منظوری این سه جوان ایرانی این همه غذای کنسرو شده با خودشان به ایتالیا می آورند. هر بار که مسعود آن صحنه را با خنده های ویژه اش تعریف می کرد، حاضران را روده بر می کرد.
از مهر ماه ۶۴ با مسعود آشنا شدم. او و امیر ورودی ۵۷ لیسانس در دانشگاه شیراز بودند. من و محمدرضا ورودی ۵۵ شریف بودیم که البته آن زمان اسمش چیز دیگری بود. ما از بهمن ۶۳ دوره ی کارشناسی ارشد را در دانشگاه شریف آغاز کردیم که اولین دوره فوق لیسانس در یکی از رشته های علوم تجربی بعد از انقلاب بود. می شود گفت اولین دوره به طور مطلق، چون قبل از انقلاب جز یکی دو دوره ی ناموفق در این رشته ها فوق لیسانس دایر نشده بود. مسعود و امیر مهر ۶۴ به این دوره پیوستند و تقریباً همه درس هایمان با هم بود. اولش مثل بچه های غریب با کسی حرف نمی زدند. به بهانه همکاری در کلاس های فیزیک عمومی آن ها را به میدان کشیدم و پس از مدتی آن دوستی عمیق مان شروع شد.
سه سال بعد یعنی مهر ۷۶ مجموعه ی ما اولین دوره ی دانشجویان دوره ی دکترای فیزیک در ایران بودیم که البته وحید هم به ما پیوسته بود، که او هم از بچه های شیراز بود. این در حالی است که همان سال ما در امتحان اعزام دانشجو به خارج هم شرکت کرده بودیم که برای نخستین بار شامل دروس تخصصی هم بود و همه ما رتبه های نخست را کسب کرده بودیم. با وجود آن که آن قبولی برای بچه های حزب اللهی آن زمان به منزله ی اعزام قطعی بود و پذیرش گرفتن در دانشگاه های خوب خارج برای ما چندان دشوار نبود، اما ما با یک رایزنی جمعی تصمیم گرفتیم که در داخل بمانیم تا دکترای داخل برقرار شود. تحلیل ما آن بود که اگر از همان نقطه شروع، دوره ی دکتری با دانشجویان قوی آغاز شود، در ادامه نیز با جدیت و توانمندی به پیش خواهد رفت و چنین نیز شد. امروز که به گذشته نگاه می کنم همت سترگ، اراده ی جدی و ایمان و پشتکار استادان و بزرگانی چون اردلان، ارفعی، منصوری و گلشنی را در کنار گذشت و ایثار صادقانه بچه های آن دوران، فرازهایی افتخارآمیز می پندارم.
دوره ی دکترای ما با هم از ۶۷ تا ۷۱ به طول انجامید و درست سر ۴ سال آماده دفاع بودیم، با مقالات پذیرفته شده در مجلات معتبر که آن زمان یک سدشکنی بزرگ بود. مهر ماه ۷۱ مسعود قبل از همه آماده دفاع بود. امتحان هم که می دادیم همیشه او اول همه ورقه اش را می داد و می آمد بیرون. بعد هم حاضر نبود در مورد سوال های امتحان و پاسخ های آن ها با کسی حرف بزند. امیر تعریف می کرد که یک بار در دوره ی لیسانس دنبالش می دویدیم که به زور به او بگوییم جواب سوال دومی چه چیز است و او در گوش هایش را گرفته بود و فرار می کرد. در هر حال او اولین دانش آموخته ی دکترای فیزیک در داخل ایران است و این رکورد برای همیشه به نام او ثبت است. پس از او وحید، امیر و من ظرف یکی دو ماه از رساله ی دکترایمان دفاع کردیم و سپس هر کدام راهمان را به سمت یکی از دانشگاه های ایران برای تدریس در پیش گرفتیم.
مسعود در دانشگاه تهران بسیار گل کرد. در مورد دیگران که هنوز زنده اند چیزی نمی گویم. اما مسعود بدون تردید یک استاد بسیار موفق و دوست داشتنی و یک پژوهشگر تمام عیار فیزیک بود. فکر کنم ۴۰ تا ۵۰ مقاله ISI داشته باشد. در زمینه های مختلفی از فیزیک نظری کار کرد از نظریه ریسمانها گرفته تا نظریه کوانتوی هال و کیهان شناسی. مثل همان دوران دانشجویی محققی سریع بود. از زمانی که شروع به یادگیری موضوع جدیدی می کرد تا زمانی که در آن موضوع مقاله تحقیقی منتشر می کرد چندان طولی نمی کشید. در تدریس هم بسیار موفق بود و دروس متنوعی را درس داده بود. یک بار در دفترش دیدم که کتاب سنگین و ارزشمند الکترودینامیک جکسون را ترجمه کرده است که کاری پرحجم و قابل توجه است. گمان می کنم سه چهار سال پیش هم برنده جایزه جشنواره خوارزمی شده بود.
مسعود به لحاظ مشی و مرام سیاسی جزو نیروهایی بود که به طور عام از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع می کرد. در دوره ی لیسانس در دانشگاه شیراز کم و بیش با بچه های انجمن اسلای ارتباط داشت و قدیمی های دانشگاه شیراز او را خوب می شناسند. از زمان ورود به دوره ی فوق لیسانس بیشتر هم و غم او کار علمی بود اما نسبت به مسایل سیاسی نیز بسیار حساس و علاقه مند بود. در مجموع افکار و اعمال او به مسلمان های معتدل و میانه رو نزدیک بود. نه تمایلات روشنفکرانه و به اصطلاح تحول طلبانه داشت و نه با قرائت های خشک و غیر قابل انعطاف مذهبی میانه ای داشت. انسانی صادق، صمیمی، پر کار، پر تلاش، حرفه ای، اهل دانش و خرد و عقل گرا بود که با هیچ توجیهی نمی توان او را در شمار کسانی که گرایشات راستگرایانه دارند به حساب آورد. در دانشگاه تهران نیز با باند های قدرتمدار راست آمیزش نداشته است و تا جایی که می دانم روابط سالم و صحیحی با مسئولان دانشگاه از طرفی و همکاران هیأت علمی و دانشجویان از طرف دیگر داشت. خیلی زود به مقام دانشیاری و استادی رسیده بود و از چند سال پیش عضو هیأت ممیزه دانشگاه تهران نیز بود که به لحاظ مراتب دانشگاهی با اهمیت تلقی می شود.
زمینه های کاری و پژوهشی اش همان طور که گفتم بسیار متنوع بود اما به یاد نداردم در زمینه های مرتبط با هسته ای کار پژوهشی کرده باشد. البته او هم مثل همه ی ما از مبانی مسایل هسته ای سر در می آورد و می توانست اظهار نظر کند، اما به معنای کسی که کار پژوهشی هسته ای کرده باشد نمی توان او را دانشمند هسته ای نامید.
در این یکی دو ساله اخیر افکار و نظراتش بسیار به جنبش اصلاحی نزدیک شده بود. در یکی دو انتخابات آخر قبل از انتخابات ریاست جمهوری به لیست اصلاح طلبان رای داده بود و برای آن هم تبلیغ می کرد. در انتخابات اخیر نیز به طور جدی از کاندیدای اصلاح طلبان حمایت می کرد. در آن دوره هایی که انتقال پیام ها از طریق ارسال پیامک رایج بود خیلی وقتها پیامک های جالبی که دستش می رسید را برای من نیز ارسال می کرد. یادم هست برایم تعریف کرده بود که در راهپیمایی ۲۵ خرداد از صبح روایت های مختلفی در مورد برقراری یا عدم برقراری راهپیمایی از سوی اصلاح طلبان پخش می شد. او تعریف می کرد که دانشجویان گروه فیزیک دانشگاه تهران مکرر به وی مراجعه می کردند و سوال می کردند تکلیف چیست. دست آخر مسعود به آن ها گفته بود: بالاخره نفهمیدم تکلیف چیست ولی در هر صورت من به راهپیمایی می روم. می گفت این را که گفتم با شلیک شادی دانشجویان مواجه شدم، انگار دنیا را به آن ها داده بودند. روشن است که خوشحالی آنها از آن بوده که استاد محبوب شان نیز با آن ها همراه است.

پنج دهه زندگی پربار و افتخار آمیز مسعود علی محمدی نعمتی است که خداوند نصیب هر کس نمی کند. به صداقت و پاکی روح او گواهی می دهم و از خداوند برایش آمرزش و علو روح در خواست می کنم. روانش شاد باد و خداوند صبری جمیل به بازماندگان داغدار و مصیب زده اشت عطا کند.

۲۲ دی ۸۸ | گاه نویس | ۲۳ نظر

ما دلقکان دزد خائن

کماکان روزنامه نگار بی روزنامه هستم و در ستون مسافر روز آن لاین نامه می نویسم یا به عبارتی واگویه می نویسم تا آنکه یا با خودم کنار آیم و به جای درس و دانشگاه مثل جمعی از همکارانم ناگزیر به سراغ یکی از این کارهای رسانه ای که این سوی آب پیشنهاد می شود، مشغول شوم یا چشم انتظار باز شدن فضای باز رسانه ای درر ایران و کار کردن در همان تحریریه های خودمان …. این مطلب را با حال و هوای تحریریه های روزنامه های ایران نوشتم خطاب به معاون مطبوعاتی وزیر ارشاد :

نامه آخرم در  ستون مسافر روز آن لاین:

آقای رامین!

از همان روزی که در کسوت معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد دولت احمدی نژاد،  لبخند زنان وارد تحریریه روزنامه  فرهیختگان شدی و همکارانم را دلقک خواندی،  خواستم برایت نامه ای بنویسم و بگویم، در این وانفسایی که قاتلان  خنده را هم بر لبان هم میهنان مان به قتل رسانده اند، چه افتخاری دارد دلقک یک مردم داغدیده بودن و آنان را به خنده ای ناگزیر میهمان کردن. خواستم بنویسم به دلقک بودن شرمسار نیستیم و آنچه ننگ مان می آید که باشیم، رقاص بودن دریک عروسی بی محل است.  این  روزها  که با گل و شیرینی از این روزنامه به آن روزنامه می روی و به تعبیر همکاران روزنامه نگارم، زیر دیواری که عکس دربندان را بر خود دارد، می ایستی  و فخر آزادی نداشته ما را می فروشی،  بیشتر باورم می شود که دلقک بودن شرف دارد به دروغ گو بودن.

ما اگر به زعم شما دلقک تلخ و بذله گوی میدان شده ایم، بزرگترین دروغ مان همین است که به جای گریاندن، می خندانیم و به جای زردی روی، گونه سرخ کرده ایم و امید را زنده نگاه داشته ایم اما  شما چه؟ دیگران را می گریانید و خود می خندید؟ بزم خود ساخته در رسانه های به جا مانده، گرم نگاه می دارید و مدام با لبخندی درست شبیه لبخند رئیس دولتتان، سرخ صورت و شاد رو، در قاب دوربین های عکاسان، عشوه گری می کنید و آنگاه ما را به طنازی متهم می کنید.

یار غار رئیس دولت!

دلتان را خوب به دریا زده اید این روزها  مجوز مرگ ما و همکارانمان را صادر می کنید. می خواستم روزی که دوباره درافشانی کرده اید و روزنامه نگاران زندانی را دزد و اوباش وابسته به محافل خارجی خواندید، برایتان نامه ای بنویسم و به عنوان یک روزنامه نگار رانده شده از خانه، شرح حال مختصری از این «دزد» مسافر بنویسم.

خواستم بنویسم ما به واقع همانیم که گفتی. دزد امنیت مسولان بی مسولیت ماییم. کسانی که بتوانند امنیت و آرامش سیاستمدارن تخطی کرده از اصول قانونی و اخلاقی را برهم زنند بی شک دزد اند. و ما چنین کردیم. دزد حاشیه امن قدرتمدارن بودن شرف دارد به دزد امنیت یک ملت بی پناه بودن.  ما اگر امنیت کسانی را دزدیده ایم که از هراس نگاه ناظر ما، یکی یکی روزنامه ها را توقیف و همکاران مان را به بند و جمعی دیگر را از خانه رانده اند، هرگز رضا به دزدیدن امنیت و آرامش مردم معمولی یک کشور نمی دهیم.

ما اگر دزد فرصت امن شما بوده ایم تا کرسی های تصمیم گری، مغرور و مسرورتان نکند برای نادیده انگاشتن حقوق ابتدایی شهروندان،  در مقابل، دزد فرصت های اندک ملت برای اصلاح یک سیستم بیمار نبوده ایم و آنان را از پای صندوق های رای و تحریریه های روزنامه و انجمن های دانشگاهی و نشست های حزبی و حتی محافل دعا و  عزا، مستقیما روانه زندان نکرده ایم.

جناب رامین و امین یک دولت نا امن!

در قاموس ما، قتل دهها هموطن و به عهده نگرفتن مسولیت مرگ هیچ از کشته شدگان با اسلحه گرم، دستگیری بیش از صدها نفر در خیابان های شهر، حمله به خانه های روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و شبانه به بند کشاندن آنها، جز آدم ربائی تعریف دیگری ندارد. ما اگر دزد حیاط خلوت دولت بوده ایم با حیات ملت اما بازی نکرده ایم.

ما در حاشیه ایم و ابزار مان تنها “کلمه” است، با همین اندک قدرت مان آرامش و امنیت روانی کسانی را دزده ایم که نقشه دزدیدن رای مردم را طراحی می کردند، شما اما در قدرت هستید و با ابزارهای قدرتمندتری که در اختیارتان  است آرامش خانواده های بسیاری را دزده اید.  ما اگر بی قانونی کرده بودیم، گردن مان از مو باریک تر بود و هیچ نیازی به حمله ور شدن نبود و شما می توانستید با ارسال یک نامه و با استناد به یک بند قانونی،  ما را توقیف کنید چرا که ما به همان قانون نیم بندتان پایبند بودیم و  به احترامش پای صندوق های رای تان آمده بودیم و خوب می دانیم که همان قانون نیم بند هم به شما و هم اندیشان تان اجازه برهم زدن تجمع  های صلح آمیز و قتل و کشتار مردم بی سلاح و به حبس کردن مردم بی گناه را نمی دهد برای همین مدام از شما خواستیم تا با اتکا به قانون، فرمان مرگ روزنامه های ما را صادر کنید نه آنکه به دفتر روزنامه و سایت و محل کار روزنامه نگاران حمله ور شوید و شبانه به خانه همکاران مان یورش ببرید و ابزار کارو کامپیوتر شان را توقیف کنید و فردا با گل و شیرینی به دفتر کار روزنامه نگارانی که هر لحظه کابوس دستگیری و بازداشت می بینند،  بیایید و  بگویید، آنان که به حبس شدند دزد بودند.

عالیجناب!

دزد واقعی آن است که در برابر دوربین ها به شما لبخند می زند و در خلوت به شما دستبند  نه او که در روز روشن روبروی یک دولت می ایستد و می گوید من به شیوه های غیرقانونی این دولت انتقاد دارم. با این همه اما، من اعتراف می کنم که ما به دزدیدن امنیت کسانی که می خواهند امنیت مردم را بدزدند مفتخریم و خوب می دانیم چه در خانه باشیم و چه دور از خانه، به گفته سردار حامی دولت از امنیت چندانی هم برخوردار نیستیم اما با همین امنیت نصفه و نیمه مان هرگز حاشیه امنی به شما و باقی قدرتمداران نخواهیم داد.

آقای رامین!

در همه آن موارد بالا نامه هایم نصفه و نیمه ماند و ننوشتم برایتان. چرا که دانستم همکارانم در ایران، زیباتر و رساتر پاسخ شما را خواهند داد، همان پاسخ دلنشینی که شما را به سکوتی سنگین واداشت. پس از آنکه روزنامه نگاران را دلقک  خواندید، از همان تحریریه که شما شادمان و خرامان و با گل و شیرینی قدم رنجه فرمودید، نامه برایتان نوشتند و با کلمه، دهان تان را به زیبایی و احترام بستند نه آنگونه که شما دهان ما و همکاران مان را با خشونت و اقتدار می بندید. اما اینبار افاضات جدیدتان انگار در خانه جواب نمی یابد.

آقای معاون مطبوعاتی!

من  اهل همان تحریریه های ترس ام و خوب می دانم که جواب دادن به سخن اخیرتان در بضاعت جسارتم نمی گنجید اگر هنوز ساکن تحریریه اعتماد ملی، واقع در خیابان هفت تیر بودم. با هفت تیری شاید میزبانی ام می کردید اگر در برابر شما می ایستادم و می گفتم: “نه جناب آقای معاون مطبوعاتی”! امام نگفتن آقای خامنه ای خیانت نیست، خیانت این است که با نام امام و قران و اسلام، به جای دفاع از ملت، نگران کم شدن القاب و صفات از کنار نام آقای خامنه ای باشیم. اما اگر در قاموس شما خائن کسی است که به جای سجده در برابر رهبران در برابر مردم سجده می کند و همپای ملت با گاز اشک آور و گلوله در مراسم دعا و عزا میزبانی می شود، ما هم خائن ایم. اگر در قاموس شما آنکس که در بیانیه اش به جای تقدیم خون خود به  رهبری یک کشور،  خون خود را برابر با خون مردم آن کشور می داند و سر تعظیم در برابر مردم بی پناه همان کشور فرود می آورد خائن است، ما نیز خائن ایم. اگر در قاموس شما میرحسین موسوی و شیخ مهدی کروبی که پیش از برگزاری انتخابات، به کرات به روزنامه نگاران توصیه می کردند که به جایگاه قانونی مقام رهبری باید احترام گذاشت و پس از انتخابات در تمام بیانیه های خود  مدام با رهبران معمولی و درد کشیده یک کشور در شبکه های اجتماعی همدردی می کنند، خائن هستند، ما نیز خائن ایم. اگر خیانت، یعنی با مردم و درکنار مردم از سوی ماموران تحقیر شدن، خائن بودن می ارزد در برابر مومن بودن به چنین ماموران بی ایمان. به گمانم شما هم کمی دیر مردم را دعوت به امام خواندن آقا فرا خوانده اید حتی در صدا و سیمای خودتان هم دیگر گفته اند  نقد رهبری هرگز به معنی نقد کل نظام نیست تا چه رسد که خیانت تعبیر شود.حال اگر کماکان  امام نخواندن رهبری کشور در قاموس شما خیانت است و پاره کردن عکس امام برای حمله به یک ملت افتخار، ما را نه به خائن بودن شما هراسی است و نه به افتخارات شما هنری!

جناب معاون!

در قاموس جنبش سبز ایران، این روزها، “کلمه” و  “واژه”، مطابق و مترادف با آن تعابیری نیست که  شما با گل و شیرینی تقدیم شان می کنید. نسل معترض اما مبادی اخلاق و آداب امروز، خود واژه می سازد برای تک تک اتهامات و توهین ها و تحقیرهای شما، موجی از امید می شود و با باز تعریف واژه های توهین آمیز شما، جنبش را زنده نگاه می دارد و پویا. برای همین است که شما با آن همه عصبانیت، مجید توکلی را تحقیر کردید و در خبرگزاری رسمی دولت، لباس زن بر او پوشاندید، در چشم برهم زدنی به جای تزریق یاس و سرخوردگی در بدنه جامعه، دیدید که همه مجید شدند، شما با توزیع خشم و انتشار شعار در رسانه ملی، میرحسین موسوی را ابتر خواندید، دیدید که باز هم در چشم بر هم زدنی موجی دوباره درگرفت و همه موسوی شدند، این روند کماکان ادامه دارد و تا مادامی که شما به قدرت توانمندی نسل معترض ایرانی ایمان نیاورید، هیچ یک از اتهامات و واژه های مسموم شما نه تنها دل نمی آزارد که خود روزنه امید می شود و راه را هموار می سازد.

جناب آقای معاون!

بیست سال در آلمان زندگی کرده اید و اینک فصل حکمرانی شما در ایران است آن هم در کسوت معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامی.  شما حاکم و همراه یک دولت پر حاشیه هستید و ما همپا و همراه یک ملت در حاشیه. شما سرخ صورت و شادمان هستید، ما رنگ پریده و درد کشیده. شما خود می خندید و دیگران را می گریانید، ما دلقک های تلخ بی خنده ایم که خود می گرئیم و  به خنداندن یک ملت غم دیده  مفتخریم اگر بتوانیم.  شما رای و آرامش یک ملت را دزدیده اید، ما آرامش شما برای ادامه سیاست ورزی و قانون شکنی را. شما امام نخواندن رهبر یک کشور را خیانت می دانید و ما انسان ندانستن مردم معمولی همان کشور را. شما ما را به خاطر امام نخواندن آقای خامنه ای، خائن می خوانید و ما مانده ایم به چه زبانی بگوییم که این دلقکان دزد خائن را باکی نیست از خروار خروار واژگان غریبی که نثارشان می کنید که ما خود واژه می سازیم اما با کسانی که چشم بر واگویه های تلخ یک ملت دردمند بسته اند و اسیر لذت قدرت شده اند هرگز نمی سازیم.

۲۰ دی ۸۸ | گاه نویس | ۲۰ نظر

منتقدان واقعی در اوین و منتقدان سفارشی در جام جم

مطلبم در جرس:

منتقدان سفارشی در راهند

شگفتا که همه منتقدان نظام را در بند کرده اند و اینک در صدا و سیما جشن انتقاد از نظام برگزار کرده اند، تاج زاده و تاجیک و صفایی و بهشتی و زید آبادی و نوری زاد و باقی و همه سیاستمداران و روزنامه نگاران منتقد در زندان اند و محافظه کاران برای میهمانی انتقاد از نظام، لباس افتخار پوشیده اند.


در تمام این هفت ماه بحرانی، صدا و سیما آتش بیار معرکه شد و چنان چشم بر اعتراض جمع وسیعی از مردم ایران بست تا مبادا سخن رهبری بی اعتبار شود که “در کشور هیچ بحرانی وجود ندارد”.

پیش از انتخابات درهای صدا و سیما به روی همه باز بود و با برگزاری تریبون و آزاد و مناظره های تلوزیونی می شد سلایق مختلف را در قاب تلوزیون های سراسر کشور دید اما تنور انتخابات که داغ شد و فخرش، یک انتخابات پرافتخار، که به جهان فروخته شد ناگهان درهای صدا و سیما بسته و دریچه های نقد تنگ تر و تنگ تر شد. 

چه بسا از همان دریچه های کوچک، همه معترضان هم به ترتیب با الفبای نقد مردی به نام احمدی نژاد مورد هجوم قرار گرفتند؛ در نطق اولِ او خس و خاشاک و در نطق های بعدی وابستگان به بیگانه و در نطق های هواداران او بزغاله و گوساله و سپس تا همین روزهای آخر محارب و مستحق اعدام خوانده شدند.

معترض، اساسا در قاموس صدا و سیمای جمهوری اسلامی، هیچ مفهوم منطقی و اخلاقی نداشت و هر آنکه در خیابان های تهران دیده می شد در برابر لنزهای فیلمبرداران صدا و سیما باید سانسور می شد.

با هیچ یک از دگر اندیشان میز گرد و برنامه انتخاباتی تشکیل ندادند مگر آنان که بعد از ماهها از زندان رهیدند. یعنی در دستور کار مدیران صدا و سیما تنها کسانی که مجبور به اعتراف شده بودند، ارزش نشستن در برنامه تلوزیونی را دارا بودند تا بتوانند متن مورد اعتماد مدیران و ناظران صدا و سیما را برای مخاطبان عام روخوانی کنند.

اما اینک پس از گذشت هفت ماه آنگاه که صدا و سیما ماجرای پاره شدن عکس امام را پیراهن عثمان ساخت و بر معترضان تاخت، آنگاه که از پاره کردن قران در مراسم عاشورا افسانه بافت تا سبزها را مجازات کند، آنگاه که امامان جمعه را در برنامه های متعدد به صف کرد تا اعدام و کشته شدن معترضان را مجاز و ثواب اعلام کنند، ناگهان چه شد که صدا و سیما نگران فردا شد؟!  دانست آیا که نمی شود به فردای درازی چشم دوخت و در عین حال فرمان مرگ معترضان را یکی یکی از تریبون یک رسانه ملی فریاد زد؟ 

همزمان که موج دستگیری ها و بازداشت ها در کشور شتاب یافته و از چهره های جوان جنبش سبز و روزنامه نگاران ساده و صادق و حتی غیر سیاسی تر کشور، تا مشاوران و چهره های درخشان اصلاح گرا در این سالها به بند و جبس می شوند، صدا و سیما فرصت نقد پدید می آورد و برای نقد رفتار هفت ماهه حاکمیت برنامه می سازد!

یعنی از یک سو تک تک منتقدان شناسنامه دار و نمایندگان سابق مجلس و روزنامه نگاران فعال فعلی را روانه زندان می کنند و از سوی دیگر نمایندگان مجلس اصولگرا و نویسندگان وب سایت های حامی دولت را در لباس منتقد به برنامه تلوزیونی دعوت می کنند. اگر رسم بر پذیرش نقد است پس چرا منتقدان کهنه و بی غرض را راهی زندان کنند و منتقدان نو ظهور به میدان فرا خوانند؟ 

مرتضوی را به عنوان مقصر کهریزک به افکار عمومی معرفی می کنند و خانواده زندانیان کهریزک را به حبس می کشند. موج اعتراض به غیرقانونی بودن کهریزک را در میان خودشان آغاز می کنند و آنان که در کهریزک زیر آفتاب با بنزین پذیرایی شده اند را تحت کنترل شدید گرفته اند تا مبادا کلمه ای بر زبان جاری سازند و تجاوز شدگان در همان کهریزک کذایی را هم یا از خانه فراری داده اند و یا با خانواده هایشان اتمام حجت کرده اند که اگر کلمه ای در نقد نظام بگویند خانه خراب شان می کنند.

کسانی که رای ملت را صاحب شده اند این روزها پنداشته اند که می توانند نقد ملت را هم صاحب شوند. یعنی از همین احمدی نژاد بر می آید که برای دوام و بقای دولت خویش، نقد رهبری نظام و حتی نقد اصل ولایت فقیه را صاحب شود و از بخش های دیگر از محافظه کاران هم چنین بر می آید که آنها نیز برای بقای خویش، نقد احمدی نژاد و دولت اش را صاحب شوند. 

در هر دو صورت، آنچه کسی در بازی تولید منتقد، به آن توجه نمی کند جامعه هوشمند و هوشیاری ست که تفاوت منتقد واقعی و منتقد مصلحتی و سفارشی را خوب می شناسند و اگر چه از ایجاد فضای نقد در صدا و سیما استقبال می کنند و به آنان که به جرگه منتقدان نظام پیوسته اند و دیگر هیچ ظلمی را مقدس نمی پندارند خوشامد می گویند اما بی شک تا مادامی که درهای زندان به روی منتقدان واقعی باز است به درهای باز ساختمان جام جم به روی منتقدان مصلحتی نظام، با لبخندی هوشمندانه نگاه می کنند. 

وقتی نقد محسن صفایی فراهانی به سیاست های دولت در یک برنامه ورزشی، تا مدت ها مدیران آن برنامه را (به گفته خودشان) تحت فشار قرار می دهد، وقتی مجری یک برنامه، آنگاه که سردار رادان را برای طرح ضربتی امنیت اجتماعی به انتقاد گرفته، تا مدت ها بازخواست میشود و به حاشیه می رود، وقتی برنامه زنده استادیوم ورزشی سنگاپور دستکاری می شود تا صدای سبزها و “یا حسین میرحسین” تماشاگران فوتبال به گوش مخاطبانش نرسد، چنین صدا و سیمایی، بی شک با برنامه دقیق تری، بینندگان تلویزیون را پای سخنان مطهری نماینده تهران و دیگر منتقدانی که به زودی قرار است به تلویزیون دعوت شوند فرا می خواند. 

اگر چه این یک گام مثبت است، اما نقدی از نظام به دل نمی نشیند مگر آنکه منتقدان واقعی نظام را شبانه روز به زندان روانه نکنند.  نقادان نوظهور که در صفحه تلوزیون آقای ضرغامی شال و کلاه نو به رخ می کشند، باید بدانند که کودکان بسیاری در همین سرزمین به جرم داشتن پدران و مادران منتقد، ماههاست که از دیدار و لمس دستها و بوسیدن چشم های آنها محروم مانده اند و چشم انها هرگز به دیدن عزیزان شان در قاب تلویزیون های خانه شان روشن نمی شود مگر آنکه به اعتراف تن دهند. 

شگفتا که اخیرا منتقدان را با وثیقه های سنگین و تهدیدهای پنهان از زندان آزاد می کنند و در یک زمان مشترک، یکی از زندانیان آزاد شده در وبلاگ خودش مجبور است در مدح و ثنای نظام بنویسد و یکی دیگر از منتقدان شناسنامه دار در برنامه بیست و سی صدا و سیما به ستایش نظام بر می آید و دیگری وادار می شود در مراسم سخنرانی در دانشگاه چند کلامی هم در وصف نظام نطق کند.

نظامی که بر تن منتقدان اش، لباس اعتراف می پوشاند و از آنان معترفان ساختگی تحویل جامعه می دهد تنها چند ماه بعد وادار می شود تا بر تن هواداران اش لباس انتقاد بپوشاند و از آنان نیز منتقدان ساختگی تحویل جامعه دهد؛  ولی غافل است که برای ثبات بیشتر باید صبوری بیشتر به خرج دهد و منتقدان و هواداران را رخصت دهد تا هرکدام در لباس و جایگاه خودشان، یکی به نقد و دیگری به هواداری بر آید.

۱۸ دی ۸۸ | گاه نویس | ۲۳ نظر

در آستانه اعدام؛ رفسنجانی و لاریجانی، رؤسای دو مجلس بایگانی

قاضی مرتضوی را مجلس مقصر ماجرای کهریزک اعلام می کند تا با قربانی کردن یک مهره سوخنته موج سرکوب ملت را از سرگیرد. به نظر می رسد مقصر اعلام کردن مرتضوی، مجوز مجلس و حاکمیت است برای مرگ ملت، برای اعدام های گسترده و حکم های سنگین تر.

مجلس وقتی خاصیت اش را از دست بدهد، آنگاه برای مرگ ملت اش شتاب می کند و به دنبال تصویب طرح دوفوریتی اعدام محاربان می رود تا به زعم خویش بحران کشور را به جای سامان دادن، با کشته شدن انسان ها پایان دهد.

از طرفی مجلس خبرگان نیز این روزها کماکان نقش یک ویترین خنثی را دارد و آنان که هنوز هاشمی را سیاستمدار با تدبیر می دانند نیز کماکان بر این باورند که از پس سکوت او فریادی نهفته است که به زودی بر سر حاکمیت دروغ آوار خواهد شد اما هر چه فکر می کنم می بینم سکوتی که قرار است بعد از کشته شدن یک نسل معترض بشکند همان بهتر که نشکند….

ایران در تب بحران می سوزد و  مردم ایران نیز در تب و تاب نمایندگان  این دو مجلس (شورا و خبرگان)، فراموش شده اند انگار……مجلس اول برای اعدام ملت طرح دوفوریتی در دستور کار می گذارد و مجلس دوم نیز به جای فرا خواندن رهبری نظام برای همراهی با مردم،  ملت را برای همراهی با رهبری نظام فرا می خواند. در حالی که:

بی تردید همراهی دو نهاد رسمی و مهم کشور، «مجلس شورا »و «مجلس خبرگان» که با آرای مردم نیز شکل گرفته اند می توانست کمک حال ملت باشد و تاریخ  را از نو بنویسند تا ملتی را چنان عزادار عزیزان خویش نسازند و دولتی چنین رسوا را به نام ایران در جهان معرفی نکنند.

حال در شرایطی که فعالان، فله ای دستگیر می شوند و خبر از خیز مجلس برای اعدام هم به گوش می رسد، سکوت هاشمی در مجلس خبرگان و فریاد لاریجانی در مجلس شورا را چگونه باید تعبیر کرد؟ آیا کارکرد هردو یکسان است؟ کسی از هاشمی توقع رفتار انقلاتبی ندارد چنانچه از لاریجانی نیز توقع همراهی با ملت نمی رود اما  سوال این جاست که وقتی روسای مجلس خبرگان و مجلس شورا در برابر اختیارات قانونی خود  اراده ای ندارند، آیا این دو مجلس اساسا دو نهاد بایگانی شده در شرایط بحرانی فعلی نیست؟  قطعا آرمانگرایانه است توقع داشت به جای احمدی نژاد که استعفا نمی دهد، برخی از اعضای این دو مجلس استعفا دهند  و به ملت بپیوندند. کاری که دیر یا زود برخی از مسولان، نماندگان و سفرا و که و که  ناگزیر به اجرای آن خواهند شد.

  • مطلب «دو مجلس بی خاصیت »را  برای  جرس نوشته بودم . دوباره مرور می کنم بند بند طولانی این اختیارات را و دلم می سوزد که از دو مجلس ایران با این همه اختیارات قانونی که می شد به نام ملت از آن بهره جست، جز همراهی با دولت، صدایی شنیده نمی شود:

دو مجلس بی خاصیت:

اختیارات مجلس شورا

بر اساس اصل هفتاد و شش قانون اساسی مجلس شورای اسلامی حق تحقیق و تفحص در تمام امور کشور را دارد. آیا انتخاباتی که در آن سه نامزد به روند برگزاری و نحوه شمارش آرا اعتراض داشته اند و به کرات به شورای نگهبان بیانیه داده اند و خواستار ابطال و برگزاری دوباره آن شده اند، ذره ای این شبهه را برای نمایندگان مجلس ایجاد نکرد تا حداقل طرح تحقیق و تفحص از چنین انتخابات پر اما و اگری را در دستور کار خود قرار دهند؟

اصل هفتاد و نه  قانون اساسی به صراحت می گوید: هرچند برقراری حکومت نظامی ممنوع است اما در حالت جنگ و شرایط اضطراری نظیر آن، دولت حق دارد با تصویب مجلس شورای اسلامی موقتا محدودیتهای ضروری را برقرار نماید. آیا اعلام رسمی اینکه مردم نباید پس ساعت نه شب از خانه هایشان خارج شوند یا اعلام اینکه مردم از سفرهای غیرضروری خودداری کنند و همچنین انتشار خبر مستقر شدن نیروهای نظامی در امکان پر رفت و آمد تهران توسط خبرگزاری رسمی دولت و به معنای اعلام رسمی حکومت نظامی در تهران نیست که مجلس چنین در برابر آن سکوت کرد و هرگز   از وظایف خود ندانست تا از دولت سوال کند که بدون مجوز مجلس چرا به اعلام غیررسمی حکومت نظامی در روزهای پس از انتخابات بر آمده بود؟

بر اساس اصل هشتاد و هشت قانون اساسی در هر مورد که حداقل یک چهارم کل نمایندگان مجلس شورای اسلامی از رییس جمهور و یا هر یک از نمایندگان از وزیر مسئول، درباره یکی از وظایف آنان سوال کنند، رییس جمهور یا وزیر موظف است در مجلس حاضر شود و به سوال جواب دهد و این جواب نباید در مورد رییس جمهور بیش از یک ماه و در مورد وزیر بیش از ده روز به تأخیر افتاد مگر با عذر موجه و به تشخیص مجلس شورای اسلامی. آیا در محدوده تشخیص مجلس شورای اسلامی «سوال» مفهوم دیگری دارد یا اساسا در ذهن نمایندگان مجلس هشتم، هیچ سوالی در مورد یک انتخاباتی که جهان را به پرسشگری وا داشت، خلق نشده بود و کلا   سوالی نداشتند که به دلیل آن   بخواهند رییس جمهور یا یکی از وزاری مربوطه را به مجلس فرا بخوانند؟

اصل هشتاد و نه قانون اساسی تا کید دارد، نمایندگان مجلس شورای اسلامی می‌توانند در مواردی که لازم می‌دانند هیأت وزیران یا هر یک از وزرا را استیضاح کنند، استیضاح وقتی قابل طرح در مجلس است که با امضای حداقل ده نفر از نمایندگان به مجلس تقدیم شود. یعنی از میان نزدیک به دویست و نود نماینده مجلس، حتی ده نفر هم لازم ندیده اند جناب وزیر کشور را نه به دلیل برگزاری یک انتخابات مسئله ساز بلکه به خاطر یورش عناصر نظامی، انتظامی،   اطلاعاتی، بسیجی و لباس شخصی و به خاک وخون کشیدن تعدادی از مردم بی دفاع و سپس بازداشت گسترده اهل قلم و فعالان سیاسی و نخبگان و مردم عادی و اعمال وحشیانه ترین رفتارها نسبت به آنها و نمایشگاه دادگاه صد نفری که یادآور محاکمات استالین است، پای میز استیضاح بکشانند ؟

اصل هشتاد و نه قانون اساسی می گوید در صورتی که حداقل یک سوم از نمایندگان مجلس شورای اسلامی رییس جمهور را در مقام اجرای وظایف مدیریتی قوه مجریه و اداره امور اجرایی کشور مورد استیضاح قرار دهند، رییس جمهور باید ظرف مدت یک ماه پس از طرح آن در مجلس حاضر شود و در خصوص مسایل مطرح شده توضیحات کافی بدهد. در صورتی که پس از بیانات نمایندگان مخالف و موافق و پاسخ رییس جمهور، اکثریت دو سوم کل نمایندگان به عدم کفایت رییس جمهور رأی دادند مراتب جهت اجرای بند ده اصل یکصد و دهم به اطلاع مقام رهبری می‌رسد. واضح است در مجلسی که نمایندگانش حتی سوال و مسئله هم نداشتند تا از جای برخیزند و تنها ده امضا برای فراخواندن رییس جمهور وقت به مجلس جمع کنند، آنگا نمی توان انتظار طرح عدم کفایت   رییس جمهوری را از چنین مجلسی داشت و از این اصل باید گذشت.

اصل نود قانون اساسی نیز تاکید می کند که هر کس شکایتی از طرز کار مجلس یا قوه مجریه یا قوه قضاییه داشته باشد، می‌تواند شکایت خود را کتبا به مجلس شورای اسلامی عرضه کند. مجلس موظف است به این شکایات رسیدگی کند و پاسخ کافی دهد و در مواردی که شکایت به قوه مجریه و یا قوه قضاییه مربوط است رسیدگی و پاسخ کافی از آنها بخواهد و در مدت متناسب نتیجه را اعلام نماید و در موردی که مربوط به عموم باشد به اطلاع عامه برساند. مجلس در این زمینه چه کرد؟ آیا در ایران پس از انتخاب مردم هیچ شکایتی نداشتند؟ یا آنان که شکوه به مجلس بردند راه خانه ملت را اشتباه رفته بودند؟

اینها بخش هایی از وظایف قانونی مجلس بود که باید جسارت کافی را به ساکنان بهارستان می داد تا وقتی بهار انتخابات ایران به چنان خزانی بدل می شود که برگ ریزانی خونین  در کشور رخ می دهد، مجلس هیچ اگر نمی کند حداقل به دلیل کوتاهی اش در اجرای اصول صریح اصول قانون اساسی از ملت عذر بخواهد.

اختیارات مجلس خبرگان :

اصل صد و یازده قانون اساسی این اختیار را به مجلس خبرگان داده است تا   هرگاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود، یا فاقد یکی از شرایط مذکور در اصول پنجم و یکصد و نهم گردد، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است، از مقام خود برکنار شود. فقدان شرایط و اوصاف یا به طور دائمی است و گاهی به طور موقّت. فقدان دائمی مانند رخداد وفات یا چیزی که ملحق به وفات است, مثل فرتوتی قطعی و کهن سالی حتمی که با نسیان و فقدان قدرت رهبر همراه می باشد.   آیا هیچ اتفاق غیرمترقبه ای در کشور رخ نداده است تا حداقل خبرگان برای بررسی عملکرد رهبری تشکیل جلسه دهد؟ همین اصل نمایندگان ادوار مجلس را بر آن داشت تا طی نامه ای از هاشمی رفسنجانی،   به عنوان رئیس مجلس خبرگان، درخواست کنند تا این   مجلس، طبق اصل صدو یازده قانون اساسی به بررسی وقایع اخیر و عملکرد نهادهای زیر نظر رهبری اعم از نظامی، انتظامی و قضایی بپردازد.

پس از این نیز آیت الله دستغیب یکی از اعضای مجلس خبرگان با انتشار مطلبی در وب سایت شخصی خود با عنوان « مشروعیت و مقبولیت در اسلام » خواستار تشکیل جلسه فوری مجلس خبرگان شد. از سوی دیگر جمعی از مراجع تقلید و روحاینون قم نیز طی نامه ای خبرگان را نسبت به اجرای وظیفه قانونی اش هشدار دادند اما مجلس خبرگان نه تنها جلسه ای تشکیل نداد بلکه در مراسم معارفه رییس جدید قوه قضاییه، دوربین ها به وضوح نشان می دهند که وقتی احمدی نژاد وارد می شود هاشمی به احترام او از جای بر می خیزد و وقتی احمدی نژاد بر کرسی می نشیند اول رییس مجلس خبرگان برای او به نشان احترام خم می شود و سپس احمدی نژاد برایش دست تکان می دهد که این در معادلات سیاسی معنای روشنی دارد خاصه آنکه به هنگام سخنان هاشمی، احمدی نژاد مراسم را ترک می کند. اما به هنگام سخنان احمدی نژاد این ناطق نوری بازرس دفتر رهبری است که مجلس را ترک می کند و نه هاشمی رفسنجانی .

این روزها همه موافقان و مخالفان دیروز هاشمی یک صدا در صدد دفاع و احترام او به دلیل مظلومیت او در مناظره شب های انتخابات بودند اما به نظر می رسد خودش به جایگاه خودش که مورد تعرض احمدی نژاد قرار گرفته بود احترام نگداشت. بی شک هاشمی که در قدرتمندی و زیرکی سیاسی اش همه اتفاق نظر دارند پیش از این مراسم باید تدبیر می کرد که یک سلام و تعظیم او   همانگونه که دهان حاظران در مراسم را از حیرت باز گذاشت   ملتی که فرزندان شان خس و خاشاک و سپس به خاک و خون کشیده شدند را نیز متحیر می کند.   تا کمر برای آقای دولت کودتا خم شدن در معادلات سیاسی، بی احترامی به ملت رنج دیده ای خواهد بود که پس از انتخابات مورد بی احترامی بسیاری قرار گرفته اند.

چرایی بی خاصیتی دو مجلس:

دو مجلس شورا و خبرگان اگر نمانیدگانش منتخب مردم باشند، بی شک باید دنبال مطالبات و رنج های مردم نیز باشند و در این راستا از تمامی ابزارهای قانونی که در اختیار دارند، بهره بجویند اما این دو مجلس نه تنها کار خود را انجام نداند بلکه در برابر دیگرانی که وظایف به زمین گذاشته مجالس شورا و خبرگان را عملی ساختند نیز مقاومت کردند. یعنی شیخ مهدی کروبی و میرحسین موسوی به جای دو مجلس شورا و خبرگان پای مردم ایستاده اند و از شکنجه ها و تجاوزهای وحشیانه به بازداشت شدگان حوادث اخیر پرده برداشته اند اما در مجلس شورا به شیخ تاخته اند و در خبرگان نیز جای آنکه نامه افشای گری و تظلم خواهی های شیخ را را به رهبری برسانند و از مراجع بالا پیگیر این فجایع اخیر باشند، سکوت اختیار کرده اند. بر این اساس هر دو مجلس به ملت پشت کرده اند و راه خود رفته اند.

نمایندگان هر مجلسی بی شک حرف موکلان خود را می زنند و در صدد دفاع از انتخاب کنندگان خویش بر می آیند لذا   طبیعی است مجلس هشتم و مجلس خبرگان رهبری که پیش از انتخابات مهره چینی شدند و نمایندگانش پس از عبور از فیلتر شورای نگهبانی که فقهای آن توسط رهبری تعیین می شوند، به مجلس راه یافته اند، اینک حرف همان شورای نگهبان را می زنند. اتفاقا بنا برقاعده میان وکیل و موکل، این نمایندگان دارند بر اساس عرف خود عمل می کنند؛ وکلایی که موکلان آنها در مرحله اول شورای نگهبان و رهبری هستند و در مرحله دوم مردم. شاید اگر این مجالس سایه حذف و تهدید از سوی شورای نگهبان بالای سرشان نبود و با رای مستقیم مردم انتخاب می شدند، باید این روزها از خانه ملت صدای دادخواهی ملت بر می خاست و مجلس از مجلس خبرگان که رییس آن رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام است صدایی برای مصلحت خواهی مردم شنیده می شد نه سکوت برای مصلحت نظام.


۱۶ دی ۸۸ | گاه نویس | ۱۰ نظر

در ستایش تدبیر موسوی و در انتظار تدبیر آخر؛ میر معترض! لطفا رودربایستی را کنار بگذارید

نامه این هفته ستون مسافر روز آنلاین به میرحسین موسوی

میر معترض!

اعتراض اینبار شما به تعرض بی توقف حاکمیت علیه ملت، خود اعتراض برانگیز شد. بیانیه آخرشما، اولین بیانیه ای بود که در میان هواداران و یاران جنبش اعتراضی ایران، بگو مگو آفرید و گلایه ساز شد. شگفتا که همین چالش آفرینی، خود وجه مشترک بیاینه آخر شما و راهپیمایی آخر مردم در خیابان های شهر است. یعنی به همان اندازه که حضور و حرکت مردم معترض در راهپیمایی روز عاشورا، منتقدانی داشت، بیانیه آخر شما هم موجی از بگو مگو و گلایه آفرید و این برای اولین بار بود که به راهپیمایی معترضان بی رسانه در ایران و همچنین به بیانیه رهبر معترضان در ایران، از دل خود جنبش انتقاد می شد.

با این توصیف، آنگاه که نکات و نیت شما که بر «کلمه» جاری شد، همزمان موجی از نقد و نظر در عرصه های مجازی و حقیقی پدید آمد تا روشن شود آنچه که شما برای برون رفت ایران از بحران گفته و پیشنهاد داده اید، به نفع جنبش مردمی ایران است یا خیر. به همان اندازه وقتی خرمن خشم برخی معترضان برافروخته و منجر به پرتاب و سنگ و به آتش کشیدن خودرویی از نیروی انتظامی شد، که رد خون یک انسان بر چرخ ها و سنگفرش های خیابان جا گذاشته بود، موجی از نقدو نظر در گرفت تا روشن شود آیا خشونت در برابر خشونت می تواند یاریگر یک جنبش صلح طلب مردمی باشد یا خیر؟

می بینی مرد نقاش! که بر بوم بی ریای سبزها، کسی خون را با خون نمی شوید تا رنگی بر صورت بی رنگ خویش بنشاند؟

پس انتقادی اگر هست بی شک نه برای تشویق و ترغیب شما به تند و تیز شدن و نسخه خشم تجویز کردن است، که این جنبش حتی برادران زخم خورده و دلخون شده خویش در دل یک واقعه خونین در خیابان را نیز به چنگ و سیلی زدن فرا نمی خواند تا چه رسد به شما که رهبری و سکان داری یک دولت صلح طلب را برازنده اید.

سیاستمدار اصلاح گرا!

تفاوت شما با سیاست ورزان به اصطلاح اصولگرا، همین جاست که آنها مردم خودشان را با تمام ابزار تبلیغاتی یک حاکمیت به خیابان فرا می خواند و شما اما برای فراخواندن مردم خودتان به خیابان، تدبیر می کنید. چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، کشور اینک دو شقه شده است. به دو قسمت نابرابر، مردمی که به هر دلیل با فراخوان و با اعتقاد یا با اجبار و بی اجبار، در صف حامیان دولت و نظامی قرار دارند که مدام و مکرر در صدا و سیما، مرثیه به نابودی کشاندن یک کشور به دست مردمی دیگر را می خوانند.

مقصود صدا و سیما همان مردمی هستند که راهپیمایی سکوت برگزار می کنند و درست زمانی که دستهایشان را بی صدا بالا برده اند، با شلیک گلوله و تفنگ های ساچمه ای ماموران مواجه می شوند. صدا و سیما لنز دوربین های خود را بر خیل میلیونی معترضان می بندد و سپس در جلسات غیر رسمی با مدیرانش تصویب می کنند تا تصویری از خشونت و قتل عام معترضان در یک راهپیمایی سکوت نشان ندهند اما در مقابل قرآن و عکس امام آتش می زنند و بر اساس تعاریف و توهم غلط خودشان، زنان بی روسری و مردان کراواتی را در میان معترضان در خیابان چندین بار در صفحه ناصاف رسانه خود، نمایش می دهند تا به زعم خویش به مردم سنتی خود بباورانند که این مردم بی درد، به دنبال نابود ساختن ارزش های یک کشور اسلامی و ایجاد بحران در مام میهن اند.

میرحسین معترض!

آن روز که برای مراسم عاشورا، آشوبگران شما را توصیه به عدم صدور بیانیه می کردند و معترضان بی رسانه، در شبکه های اجتماعی، سینه به سینه و خانه به خانه، فراخوان و برنامه یک تجمع آرام را به گوش هم می رساندند، در کنارش گلایه ای هم از شما داشتند که چرا پا پس کشیده اید و هیچ نمی گویید و بیاینه و فراخوان برای همراه و همپا بودن با معترضان صادر نمی کنید. اما اینک که سکوت شکسته اید و بیانیه ای متعادل و هدفمند صادر کرده اید، به گمانم جمعی از همان منتقدان به این باور رسیده اند که اگر نبود سکوت شما پیش از برگزاری مراسم عاشورا، شاید اینک نمی شد به یک حاکمیت درمانده، فهماند که ملت معترض، هرگز منتظر بیانیه و فراخوان موسوی و کروبی و خاتمی نمی ماند. چه تدبیر بی نظیری اندیشیده بودید و جمعی ناخود آگاه به بی تدبیری متهم تان می کردند.

اینک در پس پیدی آمدن یک عاشورای خونین نه شما متهم اید و نه مردم متهم اند، عاشورا اگرچه با فریاد زدن نام شما همراه بود اما درست گفته اید با عشق خود ملت به آزادگی و رهایی برگزار شد نه با عطش سیاستمداران و قدرتمداران. حال هزار بار هم اگر حضور هیمن مردم را در ظاهر، به «سران فتنه» یا به قدرت های جهان، انگلیس و اسراییل و آمریکا متصل کنند خیالی نیست، خودشان در خلوت شان فهمیده اند که این ملت، حتی منتظر بیانیه از داخل ایران هم نمی ماند تا چه رسد به آنکه چشم امید به کسانی بدوزند که بیشتر دغدغه منفعت خویش دارند تا داعیه حقوق بشری.

رییس جمهور معترضان ایران!

شما پیش از عاشورا، آرام و با برنامه کنار کشیدید تا حاکمیت بداند که اگر مردم بدون فراخوان و دور از توصیه شما و سایر رهبران اصلاح طلب به میدان بیایند، چه بسا دیگر مرزی برای رعایت خشم خود هم در نظر نمی گیرند. تا بفهمند اگر معترضان، خودشان و بدون هیچ گونه رهبری و سازماندهی رسمی و حزبی، برنامه یک راهپیمایی خیابانی را تدراک ببینند آنگاه جمعی از آنان هیچ تعهدی برای حفظ آرامش و عدم به کار گیری ابزار خشونت در برابر خشونت گران نمی بینند. برای همین است که اگر برادرشان را به آتش کشند و خواهرشان را سیلی زنند، آنها نیز میادین شهر را تسخیر می کنند و ابزار و آلات خشونت را به آتش می کشند.

شما در یک شیوه زیرکانه و مدبرانه، خوب به رخ حاکمان کشیده اید که از قضا اگر بیانیه و توصیه رهبران اصلاح طلب، خطاب به این مردم معترض در خیابان های شهر نبود، خیلی پیشتر و بیشتر از اینها خسارت بر اموال و آمال یک حاکمیت و دولت رسوا وارد می شد و حیثیت و ابهت یک نظام در پیش چشم جهانیان با دستهای خالی معترضان، خیلی زودتر از اینها زیر سوال می رفت. به گمانم نهادهای امنیتی نیز به این باور رسیده اند و برای همین در عاشورا غافلگیر شده بودند از حجم خشم مردمی که نیروهای نظامی را هم محاصره کرده و برخی میدان های شهر را هم از کنترل نهادهای نظامی خارج ساخته بودند. قتل و کشتار اینبار معترضان در خیابان های شهر به وضوح نشان از غافلگیری نهادهای نظامی داشت. برای همین بر خلاف ماجرای کهریزک اینبار در یک حکومت اسلامی هنوز تن به پذیرش فاجعه رخ داده در عاشورای خونین نداده اند و این یعنی بنای قتل در رزو قتل امام حسین نداشتند. غافلگیرشده بودند و آدم کشتند و مدام از صدا و سیمای به تعبیر شما «بی عقل» نیز دارند مسولیت شهادت معترضان را به گرده خود معترضان می اندازند.

آقای آرام یک جنبش ناآرام!

آرامش، رخت بربسته است از خانه ها و خیابان های کشوری که گاهی آمار دربندان و کشته شدگان اش با ثانیه های ساعت تغییر می کند. برای همین است که گاهی ما پرتوقع می شویم و از رهبران مان انتظار داریم که گلو به اندازه دردهای ما بدرند و هر آنچه فریادهای نکشیده ی ماست، آنها بر سر یک حاکمیت زور بکشند ولی اینبار فارغ از هرگونه مدیحه سرایی که در مرام معترضان نیست باید گفت چه خوب یادمان دادی میان رهبر مردمی که در خیابان با خون میزبانی می شوند و رهبر مردم دیگری که در خیابان با خنده میزبانی می شوند تفاوت همین جاست. رهبر ما مردم آن دیگری را هم می بیند. رهبر ما مامورانی که بر سر و صورت جوانان، رد خون باقی می گذارند را هم اهل خانه همان خانه می داند و از زیبایی های جنبش حرف می زند تا مشوق آنان باشد در صلح طلبی.

در این وانفسایی که از دل خود جنبش، جمعی از ما شاید روشنفکرانه بر مردم خشمگین خرده می گرفیتم که چرا سنگ و آتش به روی لباس شخصی ها و بسیجی ها کشیدند، شما و شم هنرمندانه تان یاریگر بود تا به جای نقد بر خشم ناگزیر یک ملت بی پناه، آن قسمت نیکو و ناب جنبش را به رخ کشیدید که زن و مرد معترض، حصاری ساختند تا مبادا سنگی به صورت ماموران باتوم به دست نشیند. تبلیغ زیبایی جنبش، خود بهترین شیوه در نقد خشونت بود که شما به زیبایی از پس آن بر آمدید و ما بر نیامده بودیم و گاهی یک جوان بی پناه که کمی هم تندی کرده بود را رنجانده بودیم.

میر مهربان!

مهربانی شما در انتخاب یک شعار انتخاباتی خاص هنوز از یاد نرفته است که درکنار دغدغه های سیاسی و اقتصادی ساده و بی پیرایه از نگرانی ات برای نابسامان شدن خانواده ها گفتی. با همسرت دست در دست در محافل انتخاباتی راه رفتی تا ما را به مهر و عشق های از یاد رفته هشدار دهی. حال در بیاینه آخرت هم علی رغم دغدغه های سیاسی، همان مشی و منش مهرورزانه که دیگران شعارش را می دهند، هویداست آنگاه که در اوج خشمی که بر اعضای یک خانواده بزرگ حاکم شده است، به جای بزرگان پرمدعا، شما پدری کرده اید و راه آخر را نیز به آنان که چشم بر یک بحران بزرگ بسته اند نشان داده ایدید تا بیش از این شاهد جنگ تن به تن در خیابان های شهر نباشیم. تا بیش از این مردمی برای مردمی دیگر دندان تیز نکنند. شما مردم را علیه حاکمیت دروغ به خیابان فرا می خواندید اما رهبران دیگر، مردم را علیه مردم به خیابان فرا می خوانند و این شاید شما را بیش از همیشه وادار به نوشتن بیاینه ای ساخت که حتی ته دل برخی از هواداران تان را نیز خالی کرد. بگذار ما نقد خویش کنیم و پرتوقعی خویش فریاد زنیم اما شما برای هر دو مردم، پدری کن که این روزها خانواده های زیادی در ایران دچار بحران شده اند. پدر و برادر ی از یک خانه برای راهپیمایی دولتی ها شال و کلاه می کند و فرزندان همان خانه برای راهپیمایی معترضان به خیابان می آیند. گاهی هم در همان خیابان اعضای یک خانواده رودروی هم می ایستند.

آقای موسوی!

همه می دانند که شما تردید ندارید خواسته ملتی که این روزها به خیابان می آیند، دیگر فراتر از احمدی نژاد و انتخابات است، همه می دانند که شما نیز شعارهای یک نسل معترض علیه یک نظام نامنصف را شنیده اید. اما سیاست ورزی حکم می کند که همزمان با فریادهای ملت علیه رهبری یک نظام ، کسی در کسوت رهبر معترضان به میدان آید و از همو که این روزها بیشتر شعارها علیه اوست، امتیاز بگیرد تا بحران دل آزار یک کشور را سامان باشد. بخش هایی از همان جوانانی که عیله رهبری نظام در خیابان های شهر شعار داده اند اینک به تدبیر شما چشم امید دوخته اند.

دیگر کسی به ذوق زدگی و شعف محسن رضایی کاری ندارد که برای پایان دادن به فلاکت هم اندیشان خود، بیانیه شما را عقب نشینی از انکار دولت خواند. همین که توانسته اید ولوله ای در دولت و مجلس و نظام ایجاد کنید و از سویی آرامش را به معترضان برگردانید تا چند روزی آرام، نظاره گر سرگردانی رقیب و منتظر پاسخ رسمی حاکمیت به خواسته های شما باشند این یعنی مدیرت بحران. خاصه آنجا که برای نخستین بار از خواسته ملت برای یک نظام جدید، چنین مبادی آداب و به دور از شعار سخن گفته اید: «ما یک دولت و نظام صادق و رئوف و با شفقت مبتنی بر آرای مردم می خواهیم.»

خوب می دانیم که این نامش سازش نیست وقتی کسی در سطوح رهبری و نه در خیابان، از جان مایه می گذارد تا اعلام کند مردم نظام و دولتی که ناصادق و خشونت طلب است را دیگر نمی خواهند.

میر معترض!

حالا که چنین تدبیر کرده اید که با ادبیاتی فاخر همان شعارهای معترضان در خیابان ها که فراتر از دولت و نقد خود نظام بود را با ادبیاتی فاخر به حاکمیت اعلام کنید، بدانید که جنبش نیز صبور و آرام در کنار شما منتظر مواجهه حاکمیت و به تعبیر شما «نظام» با این پیشنهادات می نشیند و اگر باز هم مستی قدرت مجال تسلیم شدن در برابر تدبیر ناب شما را نداد لطفا دیگر رودربایستی را کنار بگذارید.

قابل ستایش است منش و مرام شما که هرگز حاضر نمی شوید آنان که برای رئیس جمهور آمریکا نامه نگاری می کنند و با نمایندگان اسرائیل پای میز مذاکره می نشینند را به شیوه خودشان گوساله و بزغاله و بزدل و پادوهای رجوی نمی خوانید. قابل تقدیر است وقتی در قامت مردی که برازنده ادب ملت ایران است ظاهر شده اید و میان «ادبیات مسولان» تا «ادبیات مسولانه » تفاوت قائل شده اید تا با مسولانی که دستشان به خون مردم همین کشور آلوده است فرصت آخر را هم بدهید اما اگر باز هم کسانی در برابر متانت شما، وقاحت را برگزیده اند، به حرمت خون سهراب و ندا و همه بی گناهانی که شب و روزشان را در زندان و خیابان با هراس و دلهره می گذرانند، رودربایستی را کنار بگذارید که جنبش همه امیدش به همین تدبیر آخر شماست و به تعبیر خودتان: « ما نظامی صادق و رئوف و برخاسته از آرای مردم می خواهیم. »

۱۴ دی ۸۸ | گاه نویس | ۲۷ نظر
« نوشته قبلی

RSS دماسنج

گاه نویس

  • رهبران جنبش نه مقدس هستند و نه خائن
  • صدا و سیما در حالی به یاد مناظره با منتقدان افتاد که ایران پر شد از مخالفان
  • پرده آخر سناریوی ترور؛ پیکر استاد سبز با شعار مرگ بر آمریکا تشییع شد
  • کاش ایران جای این همه پدرخوانده، یک مادر داشت
  • هشدار دانشجویان فیزیک: در مورد ترور استاد دروغ نگویید، نوار سخنرانی هایش در اختیار ماست
  • پروژه ترورهای زنجیره ای و پدیده ای به نام انجمن پادشاهی برای تبرئه تروریست های واقعی
  • ما دلقکان دزد خائن
  • منتقدان واقعی در اوین و منتقدان سفارشی در جام جم
  • در آستانه اعدام؛ رفسنجانی و لاریجانی، رؤسای دو مجلس بایگانی
  • در ستایش تدبیر موسوی و در انتظار تدبیر آخر؛ میر معترض! لطفا رودربایستی را کنار بگذارید

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

دی ۱۳۸۸
د س چ پ ج ش ی
« آذر   بهمن »
 ۱۲۳۴۵۶
۷۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳
۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰
۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷
۲۸۲۹۳۰  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License