• خانه
  • تماس

پروژه ترورهای زنجیره ای و پدیده ای به نام انجمن پادشاهی برای تبرئه تروریست های واقعی

صبح که خبر ترور مسعود علیمحمدی، استاد دانشگاه تهران در یک بمب گذاری  همه جا پیچید ، خون بازی هم آغاز شد.  یعنی خونی ریخته می شود و سپس نهادهای حامی دولت  ابتدا خبررسانی می کنند و سپس سکوت و پس از آن وب سایت های مربوط به حامیان جنبش سبز  خبررسانی را آغاز می کنند و تنها  دقایق کوتاهی پس از آنکه مشخص می شود استاد دانشگاه ترور شده،  متعلق به جریان حامی موسوی بوده است، مسولیت این ترور توسط انجمن مشکوکی به نام انجمن پادشاهی ایران به  به عهده گرفته می شود و سپس  گفته می شود سخنگوی انجمن پادشاهی نیز در صدد تکذیب چنین بر می آید:  سایتی که به نام این انجمن فعالیت میکند توسط جمهوری اسلامی ادامه می شود و هیچ ارتباطی به این انجمن ندارد.

خبرگزاری های حامی دولت، فارس و شبکه خبر و پرس تی وی و حتی سخنگوی وزارت خارجه دولت  در صدد بر آمدند تا مسعود علیمحمدی را حامی دولت و بسیجی و متعهد و دانشمند هسته و چه و چه معرفی کنند و هیچ کسی حتی یک اشاره کوچک هم در این خبرهای رسمی و دولتی نکرد که آنکه ترور شده سبز بوده، از هواداران میر حسین موسوی بوده، نامش در لیست استادان دانشگاه حامی کاندیدای اصلاح طلبان بود و برگزار کننده مراسم مناظره بعد از انتخابات  در دانشگاه تهران بوده است.

در قاموس دولت دوستان ایران،  تنها ترور کسی می تواند صدر نشین خبرها شود که متعهد و انقلابی و بسیجی و هسته ای باشد. برای همین از استاد دانشگاهی که قربانی شده است، چنین تصویری ساختند و ساعاتی خبرش را روی خروجی خبرهای خود قرار دادند.  اما ماه که پشت ابر نمی ماند.

من  از طریق یکی از استادان فیزیک نظری که استاد آقای علیمحمدی نیز بوده است  او را شناخته ام.  با ایشان که در تهران و یکی از دانشگاههای تهران مستقر است صحبت کرده ام و تاکید می کند که علی محمدی فعالیتی در زمینه فیزیک هسته ای نداشته است.  دیگران نیز اطلاعات دیگری از سلیقه سیاسی این استاد را در اینترنت قرار داده اند.  من از طریق یکی از نمایندگان اصلاح طلبی که از منتقدان فعالیت های هسته ای بوده و دوستی نزدیکی با این استاد داشته او را می شناسم و همچنین خبرنگاری که به تازگی در تهران با ایشان در یکی مهمانی همراه بوده است تاکید می کند که  ایشان بی شک از حامیان اصلی موسوی بوده و در این روزها هم بسیار پیام به او رسانده بودند تا   فعالیت هایش را دانشگاه  متوقف کند.

از طریق سایت یکی ار شاگردانش نیز خوانده ام که به دانشجویان  گفته بود از گلوله نباید ترسید و با یک اتوبوس شاگردانش را در مراسم راهپیمایی سبز همراهی کرده است  و فعالیت های دیگری که نشان می دهد او این روزها در کنار مردم و همراه دانشجویان بوده است و اینک که رفته است نیز به همان مردمی پیوست که مثل او و شاید غریبانه تر از او  رفته اند.

برای من اصلا مهم نیست که ایشان سبز بود یا بسیجی آنچه مهم است دشواری پذیرش نگاه انحصارطلبانه آنان است که مرگ ما را اگر تکذیب نکنند بی شک صاحب می شوند تا در موردش خبررسانی کنند.  چنانچه در روزهای نخست شهادت ندا نیز بیناد شهید اصرار داشت او را به عنوان شهید معرفی کند اما وقتی با مقاومت خانواده ندا آقاسلطان مواجه می شود آنگاه او را منافق  معرفی می کنند.

آنچه مهم است این است که ترور در هر شکل و شمایلی محکوم است اما شاهد بودیم که برای ترور خواهر زاده موسوی  خبرگزاری ها به چینن واگویه هایی مشابه بر نیامدند و هر گز از متعهد و انقلابی بودن آقای موسوی حبیبی در نحوه خبررسانی شان  اثری نبود و کسی ترور را محکوم نکرد و  حتی تلاش کردند تا  مسولیت این ترور را بی هیچ بررسی دقیقی، بیاندازند به عهده خود سبز ها.  اما در مورد علیمحمدی از ابتدا او را صاحب شدند و در رثایش نوشتند و سپس انجمن پادشاهی مسولیت ترور او را عهده دار شد و باید دید تا پایان کار چه می کنند با استادی که نامش را با افتخار در لیست حامیان موسوی قرار داده بود و با نمانیدگان منتقد هسته ای دوست بوده است و هرگز از دانشمندان هسته ای هم نبوده است.

اگر ایران ، به شرایط دشوار پاکستان نزدیک می شود تنها به دلیل نوع نگاه ماموران امنیتی و نظامی و نهادهای حامی دولت است که به جای محکوم کردن ترور و بررسی ابعاد آن،  خودشان  به  عنوان متهمان ردیف اول  این ترور ها در افکار عمومی قرار می گیرند. در اثبات این ادعا کافیست نگاه کنیم به همین ترور  اخیر که ناگهان در یک حرکت مشکوک « انجمن پادشاهی » مسولیت این ترور را با انتشار خبری در وب سایت خود به عهده می گیرد. انجمنی که گفته می شود در حال حاضر به شکل عجیبی در برخی مواقع توسط نهادهای مسول در ایران  از وب سایت این انجمن رفع فیلتر می شود.

از سوی دیگر وزارت اطلاعات ایران علاقه عجیبی دارد که اعتراضات مردمی را به این انجمن عجیب و غریب متصل کند بر این اساس اخیرا اعدام چند تن را با عنوان عضویت در این انجمن پادشاهی در دستور کار قرار داده است و در عین حال دادگاه متهمان انتخابات را  نیز همزمان با دادگاه افرادی که آنها را منتسب به این انجمن می داند برگزار کرده است.

به نظر نمی رسد به عهده گرفتن ( یا انداختن) مسولیت ترور این استاد دانشگاه  بر عهده  پدیده ای  شبهه ناک به نام انجمن پادشاهی ایران، راه فراری را برای تروریست هایی که پس از انتخابات دو تن از نزدیکان موسوی را ترور کرده اند باز کند. کما اینکه از کسانی که رفتارهای تروریستی را برگزیده اند بعید به نظر نمی رسد که با قربانی کردن چهره های متفاوت در صدد پیچیده تر کردن بحران پیش رو بر آیند تا سر نخ و انگیزه اصلی این رفتارهای تروریستی را از طریق تکرار و تدوام آن در مسیرهای متفاوت و ترور چهره های متفاوت در آینده،  پنهان نگاه دارند.

اگر چه اما و اگرهای بسیاری در محافل سیاسی ایران نسبت به  ارتباط انجمن پادشاهی با دستگاه اطلاعاتی ایران وجود دارد و  بسیاری بر این باورند که وزارت اطلاعات ایران با  تحرکات مشکوک،  قصد دارد تحت لوای انجمن پادشاهی برخی اقدامات مشکوک در ایران را سازماندهی کند و سپس آن را به جنبش سبز ایران نیز مرتبط کند اما فارغ از همه این اما و اگر ها باید پرسید آیا قتل های زنجیره ای اینبار در شکل دیگری قرار است فضای داخلی ایران را ملتهب کند؟

پس از ترور خواهر زاده موسوی ، نقشه ترور کروبی و شلیک گلوله به سمت ماشین ایشان و  اینک ترور استاد دانشگاه حامی موسوی آیا باید تلخ و سخت منتظر اجرای پروژه ترور زنجیره ای در ایران بود؟

آیا وزارت اطلاعات و نهاد های امنیتی که سرعت عمل زیادی در دستگیری و بازداشت و محاکمه و صدور حکم فعالین سیاسی به خرج داده اند در مورد پرونده ترور های زنجیره ای پس از انتخابات، با همان سرعت لاک پشتی پیگیری پرونده قتل های زنجیره ای، عمل خواهند کرد ؟

پی نوشت:

با یکی از استادهای دانشگاه که نامه به رهبری را امضا کرده بود صحبت کردم می گوید این ترور زهره چشم گرفتن از اساتید دانشگاه است و نوعی هشدار و هیچ ربطی به فعالیت هسته ای و انجمن پادشاهی این جک های پیش پا افتاده ندارد.  در دهه هفتاد  میلادی در ایتالیا گرههای تروریستی یک شعار معروف داشتند که می گفتند یکی را بکش صد نفر را تربیت کن. حالا اینها هم یکی را کشته اند  تا حساب کار دست بقیه اساتید دانشگاه  بیاید. یکی از دلایلی هم که تبلیغ می کنند که تا استاد علیمحمدی را دانشمند هسته ای و خودی نشان دهند، برای جلوگیری از برگزاری مراسم سبز تشیع  و سوگواری و ملتهب شدن دانشگاه و جامعه است.

پی نوشت:

دلم ولی با مادران دربند است که خبر زندانی شدن شان لابلای این خبرها به آسانی گم می شود. خبر شکستن پای یک مادر ۷۵ ساله. خبر افتادن مادران در جوی آب کنار پارک لاله وقتی از دست ماموران فرار می کردند. خبر دستگیری مادران عزادار و مادر خودم که ….

پی نوشت آخر:

نماینده اصلاح طلبی که گفته بودم کاش به زودی بنویسد در مورد این استاد عزیز نوشت:

یادداشت احمد شیرزاد برای همکلاسی شهیدش مسعود علی محمدی*

گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات ۲۴ سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: “بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن… ” باور نمی کردم. گفتم: چی شده، مادرت اونجاس؟ گوشی را داد به خانم علیمحمدی و او با حزن تمام گریه می کرد و می گفت: درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم….

ناباورانه دور اتاق می چرخیدم. به بچه ها گفتم. آن ها هم شوکه شدند. باورشان نمی شد. دکتر علیمحمدی، دوست خانوادگی، همکلاسی پدر، رفیق صمیمی دوران دانشجویی او، یک استاد سرزنده و شاد، آدمی سرشار از انرژی و تلاش، مگه می شه؟ چرا او؟ از این برنامه ها نداشتیم. خدایا این دیگر چه حادثه ای است.
همه برنامه هامان به هم ریخت و ساعتی بعد منزل مسعود بودیم. مشاعر درستی نداشتم. هاج و واج و ساکت بودم و ناخودآگاه گذشته را مرور می کردم. جزییات نشانی خانه مهم نبود. تمام منطقه غیرعادی بود و پر از پلیس و نیروهای انتظامی. در آستانه ی منزل جنازه ی خونین مسعود روی زمین بود و پارچه ای روی آن کشیده بودند. اطراف پر از خرده شیشه بود و مردم جمع بودند. چشمم به ایمان افتاد. در آغوشش گرفتم و بغضم ترکید. بوسیدمش و سرش را بر سینه ام فشردم. آن سوتر خانم مسعود بود، دخترش، مادر بیمارش که به عصای چارپایه تکیه داده بود و خواهر مسعود که بی تاب بود و خود را به در و دیوار می کوفت. قیامتی بود. آشنایان و همسایگان بهت زده بودند. همسر مسعود ناباورانه می گفت: صبح تا دم در بدرقه اش کردم، ماشین اش را از پارکینگ خانه خارج کرد و در را بست و لحظه ای نگذشت که دیدم باران شیشه بر خانه بارید و پنجره ها یکباره پایین ریخت. سراسیمه خود را به بیرون رساندم و دیدم که مسعود به حالت چمباتمه بر زمین افتاده است، او را برگرداندم و دیدم مغزش متلاشی شده است… می گفت و می گریید و آتش به حاضران می زد. شیون می کرد و می گفت: من دیدم، خودم دیدم، مغز متلاشی شده ی شوهرم را دیدم….
خدایا این چه روزگار است که بر ما می گذرد.
چند ماه پیش بود که بعد از مدتی دوری منزلش مهمان بودیم. همان خانه ای که او را در آستانه اش به قتل رساندند و در میان شیشه های شکسته و کرکره های در هم پیچیده اش ماتم کده ای فراموش ناشدنی بر پا بود. مسعود بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی بود. هر لحظه که او را به یاد می آورم طنین خنده های شیرین اش در گوش ذهنم می پیچد . به محض آن که به هم می رسیدیم سر به سر گذاشتن ها و کل کل کردن هایمان شروع می شد و دیگران را به خنده می آوردیم.
دو سفر با او و دوستان دیگر هم رشته ای برای شرکت در مدرسه تابستانی فیزیک انرژی های بالا به تریست ایتالیا رفته بودیم. تابستان سال های ۶۹ و ۷۰ هر بار به مدت تقریباً یک ماه و نیم که از روز اولش خاطره بود و خنده تا موقع برگشتن. محال بود یک جایی با ورودی های یکی دو دوره ی اول دکترای فیزیک دانشگاه صنعتی شریف گرد هم بنشینیم و چیزهایی از خاطرات آن دو سفر را با هم مرور نکنیم. یادم می آید در سفر اول هر کدام از ما تا جایی که می توانستیم غذای کنسرو شده از ایران با خود برده بودیم تا مبادا در قحطی ایتالیا از گرسنگی تلف شویم! در فرودگاه میلان که نقطه ورودمان به ایتالیا بود پلیس ها مسافران را رد کردند تا سر صبر چمدان های ما سه نفر (من و مسعود و امیر) را بگردند. قیافه های ریش دار ما آن ها را به شک انداخته بود و البته گذرنامه ایرانی مان، هر چند خودمان هیچ چیز غیرعادی در خودمان نمی دیدیم. موقع تفتیش چمدان ها مأموران پلیس فرودگاه میلان یکی یکی قوطی های کنسرو را در می آوردند و می پرسیدند این چیست و ما می گفتیم: food . چشمهاشان گرد شده بود و نمی فهمیدند به چه منظوری این سه جوان ایرانی این همه غذای کنسرو شده با خودشان به ایتالیا می آورند. هر بار که مسعود آن صحنه را با خنده های ویژه اش تعریف می کرد، حاضران را روده بر می کرد.
از مهر ماه ۶۴ با مسعود آشنا شدم. او و امیر ورودی ۵۷ لیسانس در دانشگاه شیراز بودند. من و محمدرضا ورودی ۵۵ شریف بودیم که البته آن زمان اسمش چیز دیگری بود. ما از بهمن ۶۳ دوره ی کارشناسی ارشد را در دانشگاه شریف آغاز کردیم که اولین دوره فوق لیسانس در یکی از رشته های علوم تجربی بعد از انقلاب بود. می شود گفت اولین دوره به طور مطلق، چون قبل از انقلاب جز یکی دو دوره ی ناموفق در این رشته ها فوق لیسانس دایر نشده بود. مسعود و امیر مهر ۶۴ به این دوره پیوستند و تقریباً همه درس هایمان با هم بود. اولش مثل بچه های غریب با کسی حرف نمی زدند. به بهانه همکاری در کلاس های فیزیک عمومی آن ها را به میدان کشیدم و پس از مدتی آن دوستی عمیق مان شروع شد.
سه سال بعد یعنی مهر ۷۶ مجموعه ی ما اولین دوره ی دانشجویان دوره ی دکترای فیزیک در ایران بودیم که البته وحید هم به ما پیوسته بود، که او هم از بچه های شیراز بود. این در حالی است که همان سال ما در امتحان اعزام دانشجو به خارج هم شرکت کرده بودیم که برای نخستین بار شامل دروس تخصصی هم بود و همه ما رتبه های نخست را کسب کرده بودیم. با وجود آن که آن قبولی برای بچه های حزب اللهی آن زمان به منزله ی اعزام قطعی بود و پذیرش گرفتن در دانشگاه های خوب خارج برای ما چندان دشوار نبود، اما ما با یک رایزنی جمعی تصمیم گرفتیم که در داخل بمانیم تا دکترای داخل برقرار شود. تحلیل ما آن بود که اگر از همان نقطه شروع، دوره ی دکتری با دانشجویان قوی آغاز شود، در ادامه نیز با جدیت و توانمندی به پیش خواهد رفت و چنین نیز شد. امروز که به گذشته نگاه می کنم همت سترگ، اراده ی جدی و ایمان و پشتکار استادان و بزرگانی چون اردلان، ارفعی، منصوری و گلشنی را در کنار گذشت و ایثار صادقانه بچه های آن دوران، فرازهایی افتخارآمیز می پندارم.
دوره ی دکترای ما با هم از ۶۷ تا ۷۱ به طول انجامید و درست سر ۴ سال آماده دفاع بودیم، با مقالات پذیرفته شده در مجلات معتبر که آن زمان یک سدشکنی بزرگ بود. مهر ماه ۷۱ مسعود قبل از همه آماده دفاع بود. امتحان هم که می دادیم همیشه او اول همه ورقه اش را می داد و می آمد بیرون. بعد هم حاضر نبود در مورد سوال های امتحان و پاسخ های آن ها با کسی حرف بزند. امیر تعریف می کرد که یک بار در دوره ی لیسانس دنبالش می دویدیم که به زور به او بگوییم جواب سوال دومی چه چیز است و او در گوش هایش را گرفته بود و فرار می کرد. در هر حال او اولین دانش آموخته ی دکترای فیزیک در داخل ایران است و این رکورد برای همیشه به نام او ثبت است. پس از او وحید، امیر و من ظرف یکی دو ماه از رساله ی دکترایمان دفاع کردیم و سپس هر کدام راهمان را به سمت یکی از دانشگاه های ایران برای تدریس در پیش گرفتیم.
مسعود در دانشگاه تهران بسیار گل کرد. در مورد دیگران که هنوز زنده اند چیزی نمی گویم. اما مسعود بدون تردید یک استاد بسیار موفق و دوست داشتنی و یک پژوهشگر تمام عیار فیزیک بود. فکر کنم ۴۰ تا ۵۰ مقاله ISI داشته باشد. در زمینه های مختلفی از فیزیک نظری کار کرد از نظریه ریسمانها گرفته تا نظریه کوانتوی هال و کیهان شناسی. مثل همان دوران دانشجویی محققی سریع بود. از زمانی که شروع به یادگیری موضوع جدیدی می کرد تا زمانی که در آن موضوع مقاله تحقیقی منتشر می کرد چندان طولی نمی کشید. در تدریس هم بسیار موفق بود و دروس متنوعی را درس داده بود. یک بار در دفترش دیدم که کتاب سنگین و ارزشمند الکترودینامیک جکسون را ترجمه کرده است که کاری پرحجم و قابل توجه است. گمان می کنم سه چهار سال پیش هم برنده جایزه جشنواره خوارزمی شده بود.
مسعود به لحاظ مشی و مرام سیاسی جزو نیروهایی بود که به طور عام از انقلاب اسلامی و امام خمینی دفاع می کرد. در دوره ی لیسانس در دانشگاه شیراز کم و بیش با بچه های انجمن اسلای ارتباط داشت و قدیمی های دانشگاه شیراز او را خوب می شناسند. از زمان ورود به دوره ی فوق لیسانس بیشتر هم و غم او کار علمی بود اما نسبت به مسایل سیاسی نیز بسیار حساس و علاقه مند بود. در مجموع افکار و اعمال او به مسلمان های معتدل و میانه رو نزدیک بود. نه تمایلات روشنفکرانه و به اصطلاح تحول طلبانه داشت و نه با قرائت های خشک و غیر قابل انعطاف مذهبی میانه ای داشت. انسانی صادق، صمیمی، پر کار، پر تلاش، حرفه ای، اهل دانش و خرد و عقل گرا بود که با هیچ توجیهی نمی توان او را در شمار کسانی که گرایشات راستگرایانه دارند به حساب آورد. در دانشگاه تهران نیز با باند های قدرتمدار راست آمیزش نداشته است و تا جایی که می دانم روابط سالم و صحیحی با مسئولان دانشگاه از طرفی و همکاران هیأت علمی و دانشجویان از طرف دیگر داشت. خیلی زود به مقام دانشیاری و استادی رسیده بود و از چند سال پیش عضو هیأت ممیزه دانشگاه تهران نیز بود که به لحاظ مراتب دانشگاهی با اهمیت تلقی می شود.
زمینه های کاری و پژوهشی اش همان طور که گفتم بسیار متنوع بود اما به یاد نداردم در زمینه های مرتبط با هسته ای کار پژوهشی کرده باشد. البته او هم مثل همه ی ما از مبانی مسایل هسته ای سر در می آورد و می توانست اظهار نظر کند، اما به معنای کسی که کار پژوهشی هسته ای کرده باشد نمی توان او را دانشمند هسته ای نامید.
در این یکی دو ساله اخیر افکار و نظراتش بسیار به جنبش اصلاحی نزدیک شده بود. در یکی دو انتخابات آخر قبل از انتخابات ریاست جمهوری به لیست اصلاح طلبان رای داده بود و برای آن هم تبلیغ می کرد. در انتخابات اخیر نیز به طور جدی از کاندیدای اصلاح طلبان حمایت می کرد. در آن دوره هایی که انتقال پیام ها از طریق ارسال پیامک رایج بود خیلی وقتها پیامک های جالبی که دستش می رسید را برای من نیز ارسال می کرد. یادم هست برایم تعریف کرده بود که در راهپیمایی ۲۵ خرداد از صبح روایت های مختلفی در مورد برقراری یا عدم برقراری راهپیمایی از سوی اصلاح طلبان پخش می شد. او تعریف می کرد که دانشجویان گروه فیزیک دانشگاه تهران مکرر به وی مراجعه می کردند و سوال می کردند تکلیف چیست. دست آخر مسعود به آن ها گفته بود: بالاخره نفهمیدم تکلیف چیست ولی در هر صورت من به راهپیمایی می روم. می گفت این را که گفتم با شلیک شادی دانشجویان مواجه شدم، انگار دنیا را به آن ها داده بودند. روشن است که خوشحالی آنها از آن بوده که استاد محبوب شان نیز با آن ها همراه است.

پنج دهه زندگی پربار و افتخار آمیز مسعود علی محمدی نعمتی است که خداوند نصیب هر کس نمی کند. به صداقت و پاکی روح او گواهی می دهم و از خداوند برایش آمرزش و علو روح در خواست می کنم. روانش شاد باد و خداوند صبری جمیل به بازماندگان داغدار و مصیب زده اشت عطا کند.

۲۲ دی ۸۸ | گاه نویس

۲۳ نظر برای “پروژه ترورهای زنجیره ای و پدیده ای به نام انجمن پادشاهی برای تبرئه تروریست های واقعی”

  1. wallestani ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۷:۴۲ ق.ظ

    اون طور که شما نوشتید ترور به هر شکلی‌ محکوم هست.

    ترور میتواند چند هدف داشته باشد.

    ۱-برای ترس و وحشت.

    ۲.برای بی‌ ثبات کردن جامعه ایران و درگیری بیشتر.

    ۳-بسیج کردن افکار جامعه از طریق ترور و انفجارت برای پیش برد اهداف سیاسی.

    ۴-همزمان از بین بردن کارشناسان و رشنفکران ایرانی‌ در پروسه تاریخی‌.

    حال باید بررسی کرد که چه کسانی‌ سود میبرند.

    با تشکر.

  2. علیرضا ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۸:۱۷ ق.ظ

    خانم علی نژاد استدعا دارم از طریق دوستان در خواستی برای حضور هرچه سریعتر سبزها در مراسم تشییع و ختم ایشان ارائه گردد . ترجیحا توسط مهندس موسوی یا افراد نزدیک یا توسط سایتهای رسمی مثل جرس

  3. محمدرضا ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۸:۲۰ ق.ظ

    بخدا کار خودشونه! میخواهند جنبش سبز را بدنام کنند و چندتا بازداشت شده های فلک زده رو اعدام کنند. اما دستشون رو شد.

  4. wolf ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۹:۰۷ ق.ظ

    merci…i shared it with ur permission

  5. شاگرد دکتر علی محمدی ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۹:۲۳ ق.ظ

    حضرت خانم
    با سلام

    تا جاییکه من میدونم دکتر علی محمدی سالها بود که با سپاه همکاری میکرد. حالا هی زور بزنید بچسبونیدش به خودتون.

  6. بنده خدا ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۹:۳۵ ق.ظ

    توجه توجه لطفا تا آخر بخوانید.
    اینجا دیگر باید سایر اساتید و دانشجویان برای محکوم کردن این حرکت همراهی را بیشتر کنند چرا که رژیم به دنبال ایجاد رعب و وحشت است اگر فرض بر ترور از سوی رژیم باشد و یا از سوی جریان دیگری به هر حال نفعش را رژیم می برد چراکه این درسی ترس آور برای بقیه می شود اما برای آنکه تیر رژیم به سنگ بخورد تا این بلا سر کس دیگری نیامده اعتصاب و اعتراض خود را اعلام کنیم تا ابتکار عمل را از این حیله گران بگیریم و نقشه های انها را برای سرکوب تبدیل به فرصت برای جنبش سبز نماییم

  7. دوست ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱۰:۰۰ ق.ظ

    چی میگی با سپاه همکاری می کرده؟
    راست میگی مدرک رو کن!!
    مدرک من برای سبز بودن استاد:
    http://setadnet.mihanblog.com/post/250
    اهداف این ترور خیلی واضحه:
    ۱- انحراف افکار عمومی از فجایع عاشورا
    ۲- ایجاد فضای رعب و وحشت بین اساتید و قشر فرهیخته (نامه ۸۸ تن از اساتید دانشکده فنی دانشگاه تهران که یادتون هست!!)
    البته ایشون به گفته ی دانشجویانشون که یکیشون دوست خودمه تخصص ذرات بنیادی داشتن و نه انرژی هسته ای!! و نیز سبز سبز بوده اند!
    تمام این کارها فقط برای دوام یک نفر در راس هرم سرکوبه! فقط یک نفر! که جیب خیلیارو پر میکنه …

  8. خلیل ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱۰:۲۲ ق.ظ

    سلام، با افشاگری گسترده این بازی هم متوقف خواهد شد.

  9. poorya ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱۰:۳۴ ق.ظ

    سلام خسته نباشید مرسی از تحلیل و روشنگریتان و اینکه فکر کنم در آخر اولین پاراگراف منظورتان این بوده که وب سایت توسط دولت اداره می شود نه ادامه نه؟
    :)

  10. رحمان جوانمردی ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱۰:۳۵ ق.ظ

    اگر تا ۳۰-۴۰ سال پیش هنوز ترور یکی از ابزارهای مبارزه تلقی میشد، امروز تلقی عمومی در جهان و توافق جمعی جامعه جهانی آنرا فارغ از هر بهانه و دلیلی یک عمل تبهکارانه میشناسد.

  11. smartyguy ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱۰:۴۰ ق.ظ

    سلام،

    یه نگاهی به سایت اسرائیلی Debka بندازید.
    اسامی تمام دانشمندان اتمی ایران را که به نحوی کشتن یا دزدیدند را ذکر کرده:
    http://www.debka.com/headline.php?hid=6457

  12. ali ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱۰:۵۳ ق.ظ

    برای شما که توی “روز” هم می نویسید. امروز سایت شما مصاحبه ایی با یکی از ماموران امنیت رژیم به نام محمد رضا مدحی چاپ کرده بود به نام افشاگری. افشاگر که پنهان نمی کنداز ماموران کارکشته ی رژیم است پس از دادن چند تا خبر دست چندم که هیچ تازگی هم ندارند با زیرکی تمام دست کم سه تا امتیاز به نفع رژیم ثبت می کند. یکی اینکه تلقین می کند که خامنه ایی بی گناهه و از هیچ چیز خبر نداره و این اطرافیان اند که همه کارها را می کنند. دوم اینکه اخبار مبنی بر دزدی ها و ثروت های خامنه ایی و اطرافیانش را با زبانی مظلوم نما رد می کند. و سوم تلاش می کند با گفتن اینکه ده ها آدم بی رحم در قوه قضائیه کمین کرده اند تا هزاران نفر را بکشند در جامعه وحشت ایجاد کند. روزی ها که می گویند سالها مقاله نوشته اند و سالها روزنامه نگار بوده اند بهتر است در شرایط حساس شاخک هاشان را کمی گیرا تر بکنند

  13. توهم سبز ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱۰:۵۳ ق.ظ

    نمیدونم چرا سپاه دانشمند هسته ای خودش رو کشته
    حتما توهم داشته!
    اینم مدرک دانشمند هسته ای بودن ایشون
    http://friendfeed.com/visitbalatarin/7128e404

  14. شاگرد دکتر علی محمدی ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱۲:۲۸ ب.ظ

    اینکه سبز بوده معنی اش این نیست که با سپاه همکاری نمیکرده! سالها پیش وقتی از پژوهشگاه دانشهای بنیادی با یک سری از همدوره ای هاش بیرون آمد, سعی کرد یک موسسه پزوهشی توی دانشگاه علم و صنعت تاسیس کند. با کمک سپاه.

    سوابق انقلابی و البته آشتی ناپذیرش برای هرکس که باهاش حشر و نشر داشت بدیهی بود. حالا اینکه سپاه کشته (که فکر نکنم) یا سبز ها (که میگن از این عرضه ها ندارند) یا بازیگر سومی که هم مارو به جون هم بیاندازه و هم یک فیزیکدان فعال کمتر, خوب بهتر!

  15. چرا????? ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱:۱۷ ب.ظ

    ترور مشکوک
    چرا صحنه ترور امروز را بدون بازرسی دقیق، قرنطینه محل جرم و نمونه برداری از صحنه جرم و سعی در یافتن سرنخی را کاملا تمیز کردند؟

  16. حزب اله ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۱:۵۲ ب.ظ

    حضور عضو حزب اله لبنان لحظاتی پس از ترورمسعود علیمحمدی، استاد دانشگاه
    http://irandokht77.blogspot.com/2010/01/blog-post_12.html

  17. amir ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۲:۱۵ ب.ظ

    دوباره رای بدهیم
    هرروز تکه کاغذی سبز در خیابان بیندازیم
    بدون شعار دادن
    و پا روی دم حیوانات وحشی گذاشتن
    بسیج هم هرروز میلیونها رای مارا جمع کند و مثل گذشته دور بریزد
    این هم یک پیشنهاد بدون هزینه و کاملا مدنی

  18. saayeh ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۲:۱۸ ب.ظ

    بنظر میرسد که ترورمسعود علی محمدی، استاد فیزیک دانشگاه تهران را میشود در صدد افغانستانی کردن ایران استدلال کرد. مقالات زیر که در سایت شهبازی و دلقک و خون چند روز قبل از این ترور چاپ شده به صورت هشدار دهندهی به این مساله نگاه میاندازد.
    اول مقاله عین القضات را مرور میکنیم:

    لاش و تلاش
    بسم الله الرحمن الرحیم

    قبل التحریر : این ، آخرین نوشته ی من در خون و دلقک است ، پس اگر احیانا کمی طولانی خواهد شد به حکم آخرین و واپسین بودنش مرا ببخشید . همین

    ایران ، رو به افغانستان پیش می رود و افغانستان جای دوری نیست ! افغانستان جغرافیایی همینجا بیخ گوش ماست در شمال شرقی ایرانمان و افغانستان سرنوشتی آفتاب فردای ما که از مشرق آینده مان طلوع خواهد کرد ! افغانستان سرنوشت جامعه ای است که در آن تلاش های وحدت آفرین به مهر محتوم بیهودگی داغ شوند ، سرنوشت ملتی ست که فریادهای مسالمت جویانه و آشتی طلبانه در گلو خفه شوند ، افغانستان آینده ی کشوری ست که در آن همه ی راه ها به اعمال خشونت علیه همدیگر ختم شود ، افغانستان جایی ست که فتواهای دینی بر ارتداد و طرد و لعن دیگری رقم خورد ، افغانستان جایی ست که سرنوشت ها در کف خیابان ها تعیین می شود ، افغانستان جایی ست که همه بر حقند ! افغانستان جایی ست که طرف مقابل تو باید کشته شود ، باید به زندان برود ، باید اعدام شود ، باید خرخره اش جویده شود ، باید آتش بگیرد ، باید …..

    افغانستان جای دوری نیست ! نه افغانستان جغرافیایی و نه افغانستان سرنوشتی ! افغانستان جایی ست که برادر دیگر برادر نیست ! افغانستان جایی ست که همگان به خون هم تشنه اند ، افغانستان جایی ست که چشم ها بارقه ی انتقام دارند ، افغانستان جایی ست که عالمان دینی و مبلغان مذهبی طلایه داران جنگ و اعمال خشونت باشند ، افغانستان جایی ست که هر کسی می تواند برای دیگری حکم قتل و ترور صادر بکند ، افغانستان جایی ست که گروه های مخفی و علنی اش شهاب ثاقب انتحار را در آسمان امنیت و آرامش جامعه منفجر کنند ، افغانستان جایی ست که کسی دیگر امید به آن نداشته باشد که اهداف و آرمان ها و آرزوهایش از روند های قاونی و تدریجی و آرام محقق شود .

    افغانستان جایی ست که ارزش جان آدمی رنگ می بازد ، افغانستان جایی ست که آرامش و امنیت و آزادی در زیر پای جریانات درگیر له می شوند ، افغانستان جایی ست که هر کسی به هر نحوی که بتواند احساسات طرف مقابل را جریحه دار کند و مقدسات او را به بازی بگیرد ، افغانستان جایی ست که هر که تندرو تر ، هر که خشن تر ، هر که بی پرواتر ، هر که گستاخ تر ، هرکه هتاک تر ، هر که عربده کش تر ، هر که بی ادب تر ، هر که وقیح تر ، هر که مقدس تر ، هر که آزادی خواه تر ، هر که جسور تر و هر که رهاتر باشد مقبول تر است ، معروف تر است ، مشهور تر است ، محبوب تر است ، مؤثّر تر است ، پیش رو تر است .

    افغانستان سرنوشت ملتی ست که در هیئت های مذهبی اش مداح و سخنرانش حکم قتل صادر کنند و از بی باکی خود برای کشتن و دریدن طرف مقابل بگویند و در دانشگاهش فریاد می کشم می کشم دانشجویانش طنین انداز شود ، افغانستان سرنوشت ملتی ست که در هیاهوی جریانات درگیر ، خانه اش ، اتوبوسش ، بانکش ، دانشگاهش ، مغازه اش و دفتر کارش در آتش کینه می سوزد و خاکستر می شود و هر کدام از دو طرف دیگری را متهم به این جنایت می کند و انگشت اتهام را بر صورت دیگری می کشد و فردا روز دوباره روز از نو روزی مردم خاکستر نشین از نو .

    افغانستان سرنوشت ملتی ست که کارخانه ی حق و باطل سازی دارند ! سرنوشت ملتی که مدام عینک هایی تولید می کنند که هر کس بر چشم بزند خود را حسین می بیند و طرف مقابل را یزید ، عینک هایی که البته رنگ دسته هایش با هم متفاوت است ! افغانستان سرنوشتی جای دوری نیست و این راه که می رود اگر به افغانستان نرسد ما را به پاکستان می رساند و شاید آش را حتی آنقدر شور کند که حوصله ی نظامیان را هم سر ببرد و سرانجام ما را به کودتای خود مشرف ! سازند ….

    افغانستان جایی ست که انرژِی حاکمیت مرکزی آنقدر در نزاع های فرسایشی تلف شود که اقتدار فراگیر او بر همه ی کشور از میان برود ، افغانستان دیروز ، فردای ایرانی ست که از سیستانش گرفته تا خوزستانش و از کردش گرفته تا ترکش اوضاع را آنقدر مهیا ببینند که بار دیگر فریادهای قومیتی و جدایی طلبانه سر بدهند و مرکز را با این بحران مواجه کنند که به اندرونی اش بپردازد یا به بیرونی اش !؟ افغانستان امروز آینده ی ملتی ست که فرسایش و نزاع و ستیز داخلی هایش لبخند بر لبان خارجی هایش می نشاند ، بیگانگی که آنقدر حوصله دارند که صبر پیشه کنند تا آنروزی که این جریانات به جان هم افتاده آنقدر یکیدیگر را تضعیف کنند ، آنقدر یکدیگر را تکفیر کنند ، آنقدر یکدیگر را تهدید کنند ، آنقدر یکدیگر را بکشند که دیگر رمق در پیکرشان نماند ، افغانستان سرنوشت ملتی ست که اگر روزی روزگاری ابرقدرتی را به زانو در آورده اند فرداروزش اما در مقابل ابر قدرتی دیگر به زانو بیفتند و سر به خاک به تسخیر و تسلیم بسایند .

    افغانستان جایی ست که صاحبان تریبونش ، چهره های شناخته شده اش ، آدم های اسم و رسم دارش ، شخصیت های صاحب وجهه اش ، عالمان دینی اش ، نمایندگان و منتخبان مردمش ، سیاستمدارانش ، دانشگاهیانش و …. همه و همه ، فقط و فقط اوج هنرشان سرازیر کردن خشونت و تنش به متن جامعه باشد ، افغانستان جایی ست که سیاستمداران بی هنر و بی عرضه ای که توان حل اختلافات و پایان دادن به چالش ها را در بین خود ندارند مدام مجبور باشند مردم را به عرصه بکشند و هوادارن خود را به خیابان ها بکشند و پز جمعیت خود را به طرف مقابل بدهند و تند بودن شعارها و رفتارهای آنان را به رخ حریف بکشند تا او را بترسانند و حساب کار را به دستش بدهند .

    افغانستان جایی ست که کسی به فکر پیشرفت نیست و مهم نیست که در پس این هیاهو ها و دعواها و درگیری ها و بگیر و ببندها و زد و خوردها و حیدری ها و نعمتی ها و آشوب ها و اغتشاش ها و تکفیرها و بزغاله ها و گوساله ها و می کشم ها و کشتند ها و هتک حرمت ها و پاره کردن ها و مرگ بر ها و افشاگری ها بر اقتصاد مردم چه می گذرد ، بر صنعت کشور چه می گذرد ، بر فرهنگ و آموزش جامعه چه می گذرد ، بر توسعه و پیشرفت کشور چه بلایی می آید و مهم نیست که کشور در مقایسه با دیگر کشورها چه وضعیتی پیدا می کند .

    افغانستان جایی ست که صورت مسئله ها پاک می شوند و مهم ” حق ” می شود ! حقی که هر کسی با خود و در خود و از خود می بیند و به همین خاطر مجاز می شود که به بهانه ی این حق طلبی و حق جویی و حق گویی هر بلایی که می خواهد و نمی خواهد نه بر سر خودش که بر سر جامعه روا داشته شود ، افغانستان جایی ست که زمامدارانش در توجیه اعمال خود اصل توسعه را انکار می کنند و در مذمت پیشرفت سخن می گویند و به واژه سازی روی می آورند و خود را تافته ی جدا بافته می کنند و از بیخ منکر همه چیز می شوند .

    افغانستان جایی ست که همه در نطفه ی هم شک می کنند ! افغانستان جایی ست که همه در لقمه ی هم شک می کنند ، افغانستان جایی ست که همه در علقه و علاقه ی هم شک می کنند! افغانستان جایی ست که همه متهمند ، افغانستان جایی ست که دعوت به آرامش و وحدت انگ بی خاصیتی و ترس و انفعال به همراه دارد ، افغانستان جایی ست که باید کشت و درید و شعار داد و فحش داد و ناسزا گفت و بیانیه نوشت و نامه های تند سرگشاده نوشت .

    افغانستان سر نوشت ملتی ست که ناشکری می کنند و زیاده خواهی پیشه می کنند ! ناشکری از خدایی که برای آنها همه ی نعمت های ارضی و سماوی را مهیا ساخته است و آنقدر این سفره را پهناور و رنگارنگ گسترانیده بود که حتی می توانستند دیگر ملت ها را هم بر سر سفره ی آن بنشانند اما هر کسی این سفره را فقط و فقط در تصرف خود می خواست و حضور دیگران را بر سر این سفره بر نمی تابید .

    افغانستان جغرافیایی همین نزدیکی هاست و افغانستان سر نوشتی دارد برای پذیرایی از ما آب و جارو می کند .

    در افغانستان سرنوشتی همه چیز به مذبح خواهد رفت ، اول آرامش ، اول امنیت ، اول اخلاق ، اول سلامتی ، اول پیشرفت ، اول استقلال ، اول غرور ملی ، اول آزادی ، اول هویت ، اول خانواده ، اول علم و دانش ، اول فرهنگ ، اول هنر ، اول قدرت ملی ، اول عزت ملی ، اول همزیستی مسالمت آمیز ، اول انسانیت و اول تر از همه ی این ها دین و دین داری ! چرا که آنروزی که افغانی های سرنوشتی و نسل بعد از آن ها بنشینند و به خود بیایند و بر مصائب خود مویه کنند و حیرت زده به دنبال ریشه ی مشکلات باشند اولین انگشت اتهام را به سمت دیانت و دین داری نشانه خواهند رفت و دست به دست هم می دهند تا ریشه های این درخت را از سر زمین خود به در آرند و بیرون بیندازند و البته در افغانستان سر نوشتی ریشه های درخت دین آنقدر فرسوده و سست خواهند بود که این کار زحمت زیادی نطلبد ، در افغانستان سرنوشتی از آنجا که بیشتر مناقشه ها رنگ و بوی دین به خود گرفته است و حتی نزاع های منفعت جویانه و سلایق شخصی و بی تدبیری ها و بی بصیرتی های صنفی و تسویه حساب های اهل قدرت همه و همه در پوشش دین انجام شده است لاجرم نتیجه ی همه ی این ها هم به پای دین نوشته خواهد شد و نسل های بعدی افغانستان سرنوشتی راه را فقط و فقط در خشکاندن این چشمه می بینند .

    در رقم زدن افغانستان سرنوشتی همه کم و بیش مقصرند و گاه حتی آنکه محق تر ، مقصر تر هم بوده است ، چرا که ارزش ها متعالی تری را بر احقاق حق خود و طایفه ی همراهش مقدم نکرده است .

    افغانستان سرنوشتی مولود ساختار و ادبیات حاکمیتی ست که رخنه های عظیمی در ساختارها ی خود دارد ، افغانستان سرنوشتی همانقدر معلول تفکر ی ست که دین را به مثابه ی یک ایدئولوژِی در می آورد که تفکری که سکولاریسم را به مثابه ی یک ایدئولوژِی لحاظ و ترویج می کند و سرانجام نبرد و ستیز قهری ایدئولوژِی ها را در کشور رقم می زند ، افغانستان سرنوشتی ، سرنوشت افغانی هاست . همین

    بیهوده سخن می گوییم ! بیهوده ! بیهوده فریاد می زنیم ! بیهوده ! بیهوده گریه می کنیم ! بیهوده ! برای کسان آنچه که ما را برآشفته می سازد حکم بازی رایانه ای را دارد که مجوز ورود به مرحله ی بالاترش صادر نمی شود جز با ضرب و جرح بیشتر .

    آخرین بودن این نوشته جایی برای بی صراحتی نمی گذارد ، من بر خلاف همه ی آنچه که رسانه های رسمی و منتسب به حاکمیت می گویند حوادث تلخ روز عاشورا مستقیما مربوط به بیگانگان نمی دانم ، اگر منظور از ربط به بیگانگان وجود عوامل نفوذی ست که این عوامل محتملا در متن حوزه های علمیه هم وجود دارند ، محتملا در بسیج و شبیه آن هم رخنه می کنند ، حتی در ساختارهای اطلاعاتی و امنیتی هم ، کشف چنین نیروهای نفوذی و سرنخ هایی از این دست حاکی از نفوذ است نه چیز دیگر . اگر سوت و کف زدن در روز عاشورا ما را چنین بر آشفته است و هتک حرمت این روز داغ بر دلمان گذاشته است باید بدانیم که این نه حاصل بغض و کینه ی جوانان حاضر در آن صحنه که حاصل عرفی شدن و دنیوی شدن دین در جامعه ی ماست که هر دم از این باغ بری می رسد و تازه تر از تازه تری می رسد ، در روند عرفی شدن حساسیت های دینی رنگ می بازند و دین ابزاری می شود تابع عرف ، هتک حرمت هایی از این دست امر تازه ای نبوده و نیست ، ده سال پیش در همان بیت عتیقی که حسین – علیه السلام – به حرمت او حج را به عمره بدل کرد پا از آن بیرون گذاشت تا خونی در آن ریخته نشود و حرمت بیت الحرام نشکند ، صدای سوت و کف ایرانیان به نشانه ی تحویل سال خورشیدی همه ی مسجدالحرام را در بهتی عجیب فرو برد و دیگر مسلمین را با واقیعت تلخ شکسته شدن حرمت خانه ی خدا با رفتاری شبیه رفتار مشرکان مواجه کرد که ” و ما کان صلاتهم عند البیت الا مکاء و تصدیة فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون ” ( انفال – ۳۵ ) کف و سوت حاجیان ایرانی حرمت خانه ی خدا را شکست و دل های حاجیان را داغدار کرد اما کسی در داخل بر نیاشفت و کسی محاکمه و مؤاخذه نشد و کسی بیانیه صادر نکرد و درسی تعطیل نشد و زبانی به فحش و ناسزابلند نشد … چرا !؟ چون اگرچه به زبان نمی آمد اما عرفی شدن دینداری در ایران واقعیتی انکارناپذیر و برای بسیاری اجتناب ناپذیر می نمود ، حساسیت های دینی در ایران یکی یکی رنگ می بازند و مادام که رنگ و بوی سیاسی نداشته باشند کک کسی نمی گزد ، حرمت حرم رضوی هنگام تحویل سال در تمام این سال ها با تمام تمهیداتی که اندیشیده می شود با صدای سوت و کف زائران شکسته می شود اما کسی بر نمی آشوبد ! چرا !؟ چون پذیرفته اند این کم رنگ شدن حساسیت ها را ، تا سال ها پیش عبور زنی کم حجاب از چندمتری مراسمی دینی و یا انقلابی هتک حرمت آن مراسم به شما می رفت و برخوردهای شدیدی را به همراه داشت و امروز حضور زنان کم حجاب در جمع انقلابیون سند افتخار آنان به شمار می رود که دوربین های رسانه ی ملی را به دنبال خود می کشند و مصاحبه گر ها را به هم کلامی با خود مفتخر می کنند ، دین دارانی که روزی روزگاری با بدبینی تمام موسیقی را حتی در شادترین روزها و عید ترین لحظه هایشان کنار می گذاشتند امروز در لوای پرچم سیاه عزاداری هایشان انواع و اقسام موسیقی های غربی را تجربه می کنند و این یعنی کم شدن حساسیت های دینی در جامعه ی ایران ، روزی روزگاری قریب به دوازده سال پیش جماعت حزب اللهی را دست زدن جماعت پای اصلاح طلبان برآشفته بود که چرا دست زدن جایگزین تکبیر گفتن شده است و دوازده سال بعد دیوارهای مصلای تهران از سوت و کف همین جماعت حزب اللهی پای دکتر احمدی نژاد به رقص می آید و کسی ککش نمی گزد ، من بر این باورم که اگر همین عاشورا جناب دکتر احمدی نژاد در میان مردمی در یکی از شهر ها و یا شهرستان های کشور حضور پیدا می کرد و قصد سخنرانی می نمود در همان جماعت هم در ظهر عاشورا صدای سوت و کف شنیده می شد و این یعنی این که در این سوت و کف ها غرض و مرضی در کار نیست . یک روند اجتماعی ست که یقینا عالمان دینی آن را بر نمی تابند اما خب ! آنقدر گرفتاری و مشکلات سیاسی و صنفی و حکومتی دارند که فرصتی برای اصلاح و پرداختن به این امور ندارند .

    مبنایم بر صراحت است و از همین رو می نویسم جوانانی که در ظهر عاشورا و در درگیری با ماموران انتظامی و امنیتی و لباس شخصی آن حوادث تلخ را رقم زدند فرصت های بی بدیل این انقلاب و نظام بودند که امروز به تهدید هایی از این دست تبدیل شده اند و کسانی که نمی خواهند سهم کم کاری ها و ندانم کاری های خود در این واقعیت را بپذیرند اصل این فرصت را انکار می کنند و دهان به فحش و ناسزا باز می کنند و خواستار احکام گسترده ی اعدام می شوند ، نویسنده آنقدر فهم و شعور دارد که نقش رسانه ها و دولت های بیگانه را در اتفاقاتی از این دست انکار نکند اما به جد معتقد است که بعضی از چیز ها را ماهیتا نمی شود از رسانه های بیگانه گرفت . این جماعتی که از فردا ی انتخابات تا عاشورا بر خلاف میل نظام به صحنه آمده اند چه بخواهیم چه نخواهیم حظّی از شجاعت داشته اند ، بهره ای از مبارزه داشته اند ، رگه هایی از صبر و ایستادگی داشته اند ، نشانه های از نترسی در برابر مرگ داشته اند و من گمان می کنم بروز و ظهور نشانه هایی از این دست در میان این جماعت پیش از آنکه حاصل تبلیغات رسانه های غربی باشد حاصل تحکم روحیه ی حماسی ناشی از ادبیات گفتمان انقلاب و دفاع مقدس شهیدان و رزمندگان سلحشور ما در جامعه است !!! منتها این بار در ظاهر و قالبی که ما انتظارش را نداشته ایم و و در وجود جوانانی که ما هیچ گاه شجاعت و جسارت و حق طلبی و پرسشگری آنان را به رسمیت نشناخته ایم و همچنان اصرار داریم که آنان را با واژه هایی تحقیر آمیز وصف کنیم و صدا بزنیم ! خب ! همیشه همه چیز که بر طبق انتظار و خواست ما پیش نمی رود !؟ می رود !؟ که :

    اعلّمه کل یوم الرّمی فلمّا اشتدّ ساعده الرمانی
    هر روز تیراندازی را خود به او آموختم تا آنگاه که بازوانش قوت گرفتند خودم را نشانه رفتند

    شاید سیاستگذاران رسانه ی به اصطلاح ملی امروز به این نتیجه رسیده باشند که پخش گسترده ی مستندات مربوط به ایام مبارزات و پیروزی انقلاب اسلامی در سال های اخیر کار درستی نبوده است ، شاید سیاستگذاران اجتماعی و رسانه ای به این نتیجه رسیده باشند که از موزه ی عبرت ، عبرت هایی هم بر خلاف خواست و میل آنان بر ذهن جوانان می نشیند و …. اما بعید می دانم در میانه ی این هیاهو ها کسی گریبان کسانی که در تمامی این سال ها رسالت تربیت و هدایت را به عهده داشته اند بگیرد و آنان را به مؤاخذه بکشد و کم کاری شان را به رخشان آورد ، راحت ترین کار این است که همان جماعت مسئول فریاد بردارند که اینان جماعتی منافق ، گوساله و بزغاله هایی هستند که به حکم اولئک کالانعام بودنشان ، بل هم اضل ، دیگر قابل هدایت نیستند و الا آنانکه وظیفه ی هدایت و تربیت را به عهده داشته اند لابد که نه ! قطعا ! پیامبر گونه و حسین وار وظیفه ی خود را به اتمام رسانده اند . بماند که ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود / تسبیح شیخ و خرقه ی رند شراب خوار ….

    بماند ! بگذریم !

    و اما بعد ! حکایت ننوشتن و مهر ختم داغ کردن بر این صفحه حکایت افسردگی ست و افسردگی فراجناحی ترین و عام ترین واقعیت پیش روی فردای ماست که پیش قراولانش از دوردست خود را هویدا ساخته اند ، افسردگی خماری بعد از مستی و رخوت بعد از جنابتی ست که همه ی ما با هر رنگی به ننگ آن غلتیده ایم و امروز ضرورت است که این خماری و رخوت را به جان بخریم .

    از پس آنچه می گذرد تا سال ها همه افسرده خواهیم بود ، همه که می گویم دقیقا همه را مد نظر می گیرم و می گویم : همه ! همه یعنی نخبگان و فرهیختگان و دانشگاهیانمان ، همه یعنی فضلا و طلاب و روحانیونمان ، همه یعنی مسئولین و مقامات و سیاستمدارانمان با هر رنگ و ننگی که به آن آویخته اند ، همه یعنی همه ی مردممان . همه یعنی همه ! همین .

    موج مهاجرت نخبگان از کشور دوباره ارتفاع می گیرد ، آنانکه می روند با چشم هایی گریان و دل هایی مضطرب و سینه هایی نگران کوله ی غربت به دوش می گیرند و آنانکه می مانند افسرده و حسرت بار به حال رفتگان غبطه می خورند و به زنجیر های بر پای خود تف و لعنت می فرستند که هوس سفر دارند اما چه کنند که بسته پایشان ، افسردگی افق تلخ پیش روی دانشگاهیانی ست که احساس می کنند حرفشان شنیده نمی شود ، حضورشان آزار دهنده است ، تخصصشان ناکارآمد است و سلایقشان مضر ! افسردگی افق پیش روی نخبگان و فرهیختگانی ست که کوتاه قدی مدیریت ها و مسئولیت ها خون به دلشان می کند در شرایطی که بلند قدی متخصصان به سخره و استهزا گرفته می شود .

    افسردگی حتی دامان دانشگاهیان و فعالان فرهنگی هنری متعهد به دولت و حاکمیت را خواهد گرفت ، آنانکه حرکتشان را ، جوش و خروششان را ، انگیزه شان را ، وصریح بگویم حتی دریافت بودجه و کمک و حمایت از حاکمیت را همیشه ی خدا مرهون و مدیون فعالیت و حرکت رقبایشان در دانشگاه ها و فضاهای فرهنگی هنری جامعه بوده و هستند ، آنان نیز افسرده خواهند شد ! و البته این افسردگی هم سوخت و سوز دارد و هم دیر و زود ! اگرچه زودش زود تر از دیرش می رسد !

    افسردگی پاسخ جوانانی ست که اولین حضور جدی اجتماعی سیاسی خود را این قدر تلخ و گزنده و بیمار تجربه کردند ، آنکه زد افسرده خواهد شد ، آنکه خورد افسرده خواهد شد ، آنکه دروغ گفت افسرده خواهد شد ، آنکه دروغ شنید افسرده خواهد شد و همه یعنی همین . همین .

    افسردگی دستاورد مردمی ست که گوشت همیشه قربانی حوادث و فتنه ها هستند ، مردمی که پیروز حقیقی انتخابات شناخته می شوند اما زخم درد و دریغ آنرا تا عمق استخوان خود احساس می کنند ، مردمی که خسته می شوند از اخبار ، از دعوا ، از تجمع ! از منبر ! از بیانیه ! از ضد انقلاب ! از انقلاب ! از چپ ! از راست ! از ” یت ” از ” یون ” از اصول ! از اصلاحات ! از سبز اموی ! از سبز علوی !!! از مجمع ! از مجلس ! از قوه ! از انتخابات ! از ….

    مردمی که نامشان همیشه هست ، مردمی که نان خوری از نامشان همیشه ی خدا رونق دارد و بازارش گرم است اگرچه اجاق خود این مردم سرد باشد ، مردمی که با بی ادعایی تمام در تمام این سال ها انصاف را رعایت کرده اند و همه ی مدعیان و عربده کشان عرصه ی سیاسی این روزها را به نوبت و یا حتی در کنار هم بر سفره ی قدرت و مقام نشانده اند و بر همه ی کمی ها و کاستی هایشان چشم بسته اند و به اندک قانع بوده اند و از مسئولین خود یک خواسته داشته اند : به زیاد خود قانع باشید !!!

    مردمی که سنگینی بار گران تورم را بر شانه های خود احساس می کنند ، مردمی که هشتشان گرو نهشان است ، مردمی که با سیلی صورت خود را سرخ نگاه داشته اند ، مردمی که بیکاری جوانان خود را گریه می کنند ، مردمی که قامتشان در زیر بار هزینه های سرسام آور زندگی شکسته است ، مردمی که هر روز در صف می ایستند ، مردمی که برای کوچکترین خواسته ی خود باید نامه و عریضه بنویسند ، مردمی که غروب ستاره های جوانی فرزندانشان را رصد می کنند و کاری از دستشان بر نمی آید ، مردمی که دختران خانه نشنینشان ، مردمی که پسران پیر شده شان ، مردمی که آلودگی هوا ، مردمی که ترافیک ، مردمی که رشوه ، مردمی که حذف یارانه ، مردمی که قسط های عقب افتاده ، مردمی که ناتوانی از پرداخت اجاره خانه ، مردمی که گرانی گوشت و مرغ و برنج و میوه و دارو و نان ، مردمی که ناتوان از تهیه ی جهیزیه ، مردمی که آمار سرسام آور طلاق ، مردمی که شاهد رواج فساد و فحشا ، مردمی که …

    افسردگی یعنی :

    باور مردم دل خسته ی اینجا اینست
    در رکب خوردن از موج گرفتاری ها
    کاری از دست ضعیف احدی ساخته نیست
    دست عمامه به سرها ، کت و شلواری ها

    مردمی که …

    من نیز به افق پیش روی افسردگی خود اعتراف می کنم اما ترجیح می دهم پیش از آنکه افسردگی مرا انتخاب کند من افسردگی را انتخاب کنم که افسردگی مرگ شادی ها و امیدواری هاست و مگر نه اینکه گفته اند موتوا قبل ان تموتوا !!!!

    هنگامی که نگارش سلسله مطالب تلاش های بیهوده را آغاز می کردم باورم نمی شد اولین قربانی آن خودم باشم و بس !از آنروزی که خودم را یافتم که در میانه ی گفت و گوهایم با دوستانم به جای گفت و گو گریه می کنیم و فریاد می زنیم و فحش می دهیم دریافتم شیوع سرطان بیهودگی را در تمام اعماق وجودم ! نوشتن در چنین حالتی مانند بیمار سرطانی رو به مرگی ست که هر روز حرکت ناگزیر خود به سمت مرگ را رصد می کند و نگاه آگاهی خود را به این روند می دوزد و آنرا بر دفترچه ی خاطرات خود ثبت می کند و من تاب و طاقت چنین چیزی ندارم . حداقل دیگر ندارم ….

    از همه ی خوانندگان خون و دلقک در تمام این چند سالی که گذشت به خاطر مهربانی هایشان ممنونم و شرمنده ، از همه ی آن هایی که بی چشم داشت پیوندی یک طرفه با این صفحه برقرار کردند و گنده دماغی صاحب صفحه را هیچ گاه به رخش نکشیدند ، ، از صاحب اصلی امضای ” همین ” ، ااز همسرم که چشم هایش در شنیدن این عزم به باران نشستند ، از صاحب ” او ” از همه ی شما معذرت می خواهم و طلب حلالیت دارم به خصوص اگر در سیاهه ای از این نوشته ها از مسیر انصاف به دره ی ظلم غلتیده ام . حلال کنید . همین .

    پ .ن ١) غیر فعال کردن پیام ها چیزی ست شبیه خراب کردن پل های پشت سر . همین

    پ . ن ٢ ) در میانه ی این همه هیاهو شکلات HISS 350 تومان ! به یاد اینجا و اینجا

    پ .ن ٣) در انتخاباتی که گذشت ما پیروزی بزرگی هم به دست آوردیم که ماجرایش را می توانید اینجا بخوانید .

    .

    حر ف آخر :

    ما همه لاشیم با چندین تلاش
    هم بگو تو ، هم تو بشنو ، هم تو باش

    زیاده عرضی نیست
    یا علی مدد
    محرم / زمستان ٨٨

    عین القضات
    قم

    ۱٫ http://eynolqozat.persianblog.ir/post/146/

    و سپس مقاله شهبازی را که در چند ماه گذشته در مورد به هرج و مرج کشیدن ایران بوسیله عوامل دولت احمدی نژاد چندین بار قلم به دست شده و هشدار داده است که:

    این است فرجام ما؟
    ماه‌هاست به هر روزنه‌ای از عقلانیت خیره می‌شوم شاید گشاده‌تر شود. ماه‌هاست به «اعتدال» می‌خوانم شاید گوشی شنوا باشد. این و آن دوست می‌پرسیدند. می‌گفتم در انتظار باشیم؛ از سر نجابت دستی پیش آمده، شاید دستی آن را بفشرد.

    اینک، با زمزمه‌هایی که آغاز شده، و در روزهای پسین به فریاد و پرخاش بدل خواهد شد، برایم امیدی نمانده. دیروز خاکستری می‌دیدم؛ اینک سیاه می‌بینم. واپسین کلام «عین‌القضات» را خواندم. [۱] از سر بصیرت بود. واقعیتی را می‌بیند که من نیز، کم و بیش، همان را دیده‌ . دلم را به درد آورد. این است فرجام ما؟
    http://www.shahbazi.org/blog/Archive/8821.htm#Afghanizatin_Iran

    رهبران جنبش سبز در ایران هم همواره اعلام کردند که تمامت خواه در صدد ایجاد هرج و مرج و آشوب هستند . به نظر میرسد که با این ترور این حرکت کلید خورده باشد.

  19. امیر ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۲:۵۹ ب.ظ

    دوستان IQ
    دانشمند هسته ای بودن! هیچ ربطی به کار روی شتاب دهنده ذرات نداره. بابا اصلا اینا دوتا چیز جداست. قبل از اینکه اینجا مدرک!!! رو کنید یکمی فکر کنید.

    خانم علینژاد شما هم به نظر من اشتباه می کنید. چرا باید مثلا این برنامه ترور زنجیره ای از ایشون شروع بشه؟ صدها آدم دیگه هستند که استاد دانشگاه تهران (یا دانشگاههای دیگه) اند و افراد شاخص تری در بین معترضین هستند چرا از اونها این بازی ترور زنجیره ای شروع نشده؟
    الان توی هر دانشگاه شما یکی دوتا استاد ولایی! رو که کنار بذارید (حالا به استثنای دانشگاه تهران) بقیه اساتید همگی معترض به وضع موجود هستند، حالا به درجات مختلف. این تئوری شما اینجا ضعیف به نظر می رسه
    به نظر من بعضی گروهها الان دارند از آب گل آلود ماهی می گیرند. به نظر من گروههایی میخوان اعتراضات رو به خشونت بکشونن و برای همین هم شروع کردند چند نفر رو از این طرفقضیه (سبزها) و چند نفر رو هم از اون طرف ترور کنن تا وضعیت به درگیری های شدید بکشه.
    این که این وسط کی داره این برنامه رو پیش میبره، الان نمیشه گفت ولی هرکسی ممکنه باشه، از گروههای سلطنت طلب خارج تا گروههای تندروی سپاهی یا حتی اصلاح طلب و غیره در داخل، هرکسی ممکنه پشت این قضیه باشه
    این ارزیابی شما خیلی شتاب زده به نظر میرسه

  20. peerooz ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۴:۰۶ ب.ظ

    سر کار خانم علی نژاد،
    باید اذعان کرد که روزنامه نگاری شما خیلی بهتر از نامه نگاریتان است و و این گونه نوشته هایتان علی رغم درازی بسیار جالب و خواندنی ست.
    گر چه زود است که مسوولان این جنایت را شناخت ولی شواهد و داده ها انگشت اتهام را بسوی رژیم با مشارکت حزب الهی های لبنان دراز میکند. اسلحه معمولی رژیم شکنجه و ضربه و گلوله و داروی نظافت است.
    اما یک پشنهاد دوستانه به سرکار یا جناب سایه : بهتر است در کامنت های خود بجای نقل تمام منبع فقط لینک آن داده شود که با کلیک بر آن در صورت تمایل بتوان تمام مطلب را خواند و جا برای کامنت های دیگر باقی گذاشت.

  21. Tweets that mention پروژه ترورهای زنجیره ای و پدیده ای به نام انجمن پادشاهی برای تبرئه تروریست های واقعی #IranElection -- Topsy.com ۲۲م دی ۱۳۸۸ ، ۸:۱۷ ب.ظ

    [...] This post was mentioned on Twitter by Dominique Rodier, Dominique Rodier, ghazal, ghazal, IRAN 360° and others. IRAN 360° said: پروژه ترورهای زنجیره ای و پدیده ای به نام انجمن پادشاهی برای تبرئه تروریست های واقعی | مسیح علی نژاد http://bit.ly/6nNjVa #iranelection [...]

  22. shirin ۲۳م دی ۱۳۸۸ ، ۶:۳۶ ق.ظ

    کار خودشونه.شک ندارم.
    فکر نکنم این اقدامات زنجیرهای باشه چون خیلی تابلو میشن.
    با علی موافقم.اون قصه خیلی مشکوکه.

  23. IRAN FREEDOM OF INFORMATION ۷م بهمن ۱۳۸۸ ، ۵:۳۸ ق.ظ

    Dear Human Rights Defenders,

    February 11, 2010 is the 31st anniversary of the Iranian Revolution. Iranians in Iran and abroad commemorate the day this year in truly extraordinary circumstances. Hope, sadness, disappointment, numbness and triumph mingle in the soul of each and every one of them. Thus far, they have shown their resolve to continue, in the face of unimaginable cruelties, on the path of freedom. Many of their compatriots are standing in the shadow of the gallows and many more are languishing in the prisons of a criminal regime.

    The events of the past 7 months have left no room for questioning the will of the nation to free itself from tyranny. No sincere actor can any longer pretend that the Islamic regime represents Iranian citizens. No one can escape this glaring truth, and no actor can escape its consequences.

    Despite the brutal repression that the regime has unleashed, Iranian citizens have proven time and again their intention to pursue their course by non-violent civil campaigns and protests. But this intention cannot be taken for granted and abused indefinitely. When attacked during the religious ceremony of December 27 protesters robustly defended themselves. This scared the Islamic regime. Its weapon of choice, violent thugs armed with guns and knives, proved ineffective before the citizenry whose chant was ‘We fear nothing, for we are together!’

    True to its resentful and murderous ideology, the regime is planning to exact revenge on the arrested protesters. Already on December 29 Ejei, the Prosecutor-General, who was one of the organizers of the mass murder of political prisoners in 1988, along with members of the Larijani family, announced that three of the protesters will soon be executed. Then the figure became five. Plainly, if we allow these murders to take place without any consequence, we will have lost much more than our momentum. If such shameless murder turns out to be effective in silencing or even dimming our voices, then this will be, without a doubt, the beginning of the end of our movement. More than the movement itself: we have lost our sense of humanity, which bids nothing less than revolt against such demonic injustice.

    On 14 January 2010 at 12 pm outside the Iranian Embassy, 25 Culgoa Circuit, O’Malley, Canberra, a peaceful demonstration will be held to highlight three decades of crime in Iran. Human Rights Defenders and the friends and families of those who have been killed or injured at the hands of the Islamic Regime of Iran will gather together to voice their opposition to the continuing reign of terror and crime on the streets, in the gaols and in the ordinary lives of the citizens of Iran. (A further demonstration will be held on February 12 to commemorate the anniversary of the Iranian Revolution).

    Those attending will be from a range of political beliefs and backgrounds but will be strongly united in their solidarity for the struggle for freedom in Iran.

    Iranians do not forget, forgive or let murder pass!

    Freedom-loving Iranians and citizens of Australia.

نظر بدهید

RSS دماسنج

گاه نویس

  • همسر یکی از شهدای بیست و پنج خرداد: مردم و رهبران جنبش ما را تنها نگذارید
  • ما به خودزنی مشغول و نمایندگان به چند زنی
  • آقای موسوی، نسل ما نه اهل قهر است و نه اهل غمزه برای دیکتاتور.
  • مادر شبنم سهرابی؛ می گویند شاهد بیاورید که دخترتان زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شد
  • جنبشِ یاد کردن از شهدای ناشناس جنبش
  • ماجرای پرواز سبز و آواز ترس و کتاب جدیدم از جنبش سبز
  • دلتنگی های دخترانه برای پدرانی که کودتا آنها را دزدید
  • از پارازیت صدای آمریکا تا پارازیت های دل ما
  • درخواستی صمیمانه از بالاترین، دنباله، سبزلینک…: کمپین ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم را بسط دهید
  • مادران اعتصاب کنندگان در خطر؛ یک پیشنهاد برای انعکاس صدای اعتصاب کنندگان و زندانیان گمنام

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

شهریور ۱۳۸۹
د س چ پ ج ش ی
« مرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License