کاش ایران جای این همه پدرخوانده، یک مادر داشت
این یک زن نوشت است. مادرانه است و فکر می کردم شخصی تر از آن است که در وبلاگ و وبسایتی منتشر شود اما چون در جرس منتشر شد با کمی تغییر اینجا هم می گذارم و تقدیمش می کنم به دلتنگی های مادری که اگرچه سواد خواندن این نامه را ندارد اما سیاستمدار تر از همه سیاستمداران عالم است در دولت کوچک خانه ما. برای همین به خودم اجازه می دهم تنها به پاس بزرگی همه مادرانم یک آرزوی ناب بکنم بی آنکه قصد اهانت به هیچ پدر و مردی را داشته باشم؛ شاید اگر ایران به جای این همه پدرخوانده که فرزندان دگرندایش خود را یکی یکی سر می برند، یک مادر واقعی داشت، بحرانی چنین دامن کشور را نمی سوزاند.
همه مادران من
انحنایی که دوپای مادرم دارد، درست مثل عکس کتاب کلاس چندم ابتدایی است که بیماری های عجیب و غریب را معرفی می کرد و من هیچ
وقت نتوانستم نام آن بیماری های عجیب را برای امتحان های پایان ثلث در حافظه بسپارم.
از پشت که به راه رفتن اش نگاه کنی ته دلت از جا کنده می شود. اما وقتی رو بر می گرداند قدم های گشاد گشادش را نمی بینی. انتهای خط دهانش را همیشه تا دوطرف صورت می کشاند و تا بناگوش می خندد به راه رفتن خودش . به شلنگ و تخته انداختن خودش. به استخوان کج پاهایش . اصلا به زمین و زمان می خندد این مادر که مثلا غمی نیست.
غمی نیست مادر! غمت مباد. سراغ کدام اندوه را از من می گیری؟ دختر همان مادری ام که می گفت « خدا را شکر من همین استخوان کج را دارم که با آن راه بروم، فضل الله برادر زینب خاتون همین را هم ندارد.»
مادرت که رفت پی بخت دیگری تا بی پدری ات حسابی تکمیل شود، من آخر نفهمیدم تو چه کردی که هزار مادر دیگر برایت دامن گشودند. حالا نمی دانم خودم هم چه کردم که یک مادر نه، به صد مادر دل داده ام و جز تو، دلم در گوشه گوشه این جهان با مادرانی از جنس تمام مادرهای عالم جا مانده است.
گمان مبری این از هنر ما فرزندان است که زنان عالم را مادر خود ساخته ایم تا از غم برهیم. نه مادر ، این از هنر زنان عالم است که مادری کردن در ذات شان است. درست عین مادران عزادار، مادران صلح، مادران کمپین برابری.
این جهان پر است از زنانی که سن و سال هم نمی شناسند به گاه مادرشدن، بی آنکه خمی بر پیشانی بلند زنانه شان افتد و چرتکه برای این همه بی دریغ بودن خویش بیندازند، مدام مادری می کنند برای دختران در خون خفته، برای دختران دربند، برای دختران از خانه رانده شده، برای دختران در غربت، برای پسران شهید، برای پسران غریب. برای پسران اوین، برای پسران بهشت زهرا. جهان پر است از مادران داغدار، مادران عزادار، مادران چشم انتظار.
می بینی مادر که مادران چه دامان بلندی دارند؟ می بینی چه دل روشنی دارند این زنان که می شود تا انتهای تاریکی، بر روشنایی دامنشان سر گذاشت و به فرداهای روشن امیدوار بود؟
پس یادت باشد و یادم باشد تو اگر به پاهای کج ات می خندی که مثلا غمی نیست، من هم خوب یاد گرفته ام به دردهایم بخندم که مثلا غمی نیست اما صادقانه بگو آیا می شود کماکان به پهنای صورت خندید و هیچ به روی خود نیاورد که امرزو همان پاهای های کج و پیر و مریض مادران سرزمین من، زیر مشت و لگد های فرزندان آن خانه له می شود؟ امروز مادران عزادار، مادران صلح توسط چه کسانی در ایران به بند می شوند؟ غیر از این است که آنها توسط فرزندانی که متفاوت می اندیشند به بند می شوند؟ یا به حکم پدرخوانده هاست که مادران را روانه اوین می سازند؟
تو مادری و خوب می دانی مادری کردن برای فرزندان متفاوت یک خانه یعنی چه. در خانه ما پدر اگر سهم محبت اش را از دختر سرکش برید و تنها برای فرزندان سر براه اش پدری کرد، تو اما در تمام این سالها ، هم با موسیقی و شعر من اشک ریختی هم با دعا و اعتکاف برادر و خواهر دیگرم.
در مذهب تو، من و حمید هر دو بهشتی بودیم، فرقی نمی کرد که یکی زخمی جبهه های جنگ باشد و دیگری زخمی سربازان گمنام وزارت اطلاعات. از او می خواستی در نماز شب اش برای این خواهر سر به هوا دعا کند و از من می خواستی برای برادر سر به راهم کمی شعر و آواز بخوانم تا خانه دلش آباد شود از بوی ناب کلمات سحرانگیز شاعرانی که پدر، آنها را کفر مطلق می دانست.
نگرانی ها و مهربانی های تو برای من و مینا خواهرم، برابر بود. هم چادر سیاه او را با عشق می دوختی و هم مانتوی رنگی کوتاه مرا.
برای محسن که تنها به خاطر اندیشه اش از کار و زندگی در یک انتشارات، محروم ماند، سالها غصه خوردی و پیر شدی، برای شیمیایی شدن حمید و ناتوان شدن اش در یک زندگی دشوار، باز هم تو پیر شدی. هر دو برای دو اندیشه متفاوت مبارزه کرده اند و تو برای هر دو به یک اندازه مادری کردی.
مادرانی که این رزوها به خیابان های شهر می آیند از یک سو، بالای جنازه زخمی و له شده فرزندانشان خون گریه می کنند و از سوی دیگر با دست هایشان حصاری می سازند تا مبادا خشم زخمی شدگان، دامن سربازان و ماموران را بگیرد و خونی دیگر به راه افتاد.
آنان که در خیابان های شهر به فرمان و حمایت بزرگان کشور، گلوله و سنگ بر سر و سینه هم می کوبند، برای مادران سرزمین من، هر دو فرزند یک خانه اند. برای همین است که مادر سهراب در اعتراض به اعدام، التماس می کند : «به خاطر خون سهراب دست از انتقام بردارید.» برای همین است که وقتی بسیجی از موتور افتاده به دام برادران خشمگین اش گرفتار می شود از همان جمعیت، کسی داد می زند: «به خاطر ندا نزنید.»
اصلا می دانی ندا و سهراب چه کسانی هستند مادر؟ می دانم در تلوزیون خانه ات این روزها احتمالا نام ندا را شنیده ای.
بله ندا همان دختر ناز است که بعد از نماز جمعه ای که آقای خامنه ای گفته بود انتخابات تمام شده و کسی به خیابان نیاید که ممکن است خون به راه افتاد، حرف گوش نکرد و به خیابان آمد و صورتش پر از خون شد و حالا بعد از شش ماه، این روزها نام ندا را لابد زیاد شنیده ای که می گویند ندا منافق بوده است. این اتهامات برایت اشنا نیست؟ می گفتند: من دزد فیش های حقوقی مجلس بوده ام. می گفتند خائن هستم و از خارجی ها خط می گیرم. می گفتند ضد دین هستم و برای بی حجابی و روسری از سر برداشتن به میدان هفت تیر و تجمع زنان رفته بودم. ولی هیچ کس مرا بهتر از تو نشناخت و هیچ کس بهتر از تو نمی دانست که من ذوقی برای برداشتن روسری از سر ندارم و دغدغه های بزرگتر داشتم که همه را خفه کردند.
هیچ کس هم بیشتر از من اشک های تو را برای این اتهامات واهی ندید. حالا هم فراموش نکن که ندا و سهراب یکی مثل من بوده اند و این روزها مادران آنها یکی مثل تو هستند؛ دست از همه جا کوتاه و بی پناه. نه ندا منافق بود، نه من خائن ام و نه سهراب سرکرده اوباش بود.
سهراب هم همان پسر جوانی است که بعد از راهپمیایی گم شد. مادرش آنقدر این زندان و آن زندان گشت تا بلاخره تن بی جان جوانش را گذاشته اند کف دستش و بعد مادرش را هم گفته اند اگر برای مرگ فرزندت دنبال قاتل بگردی و داد و فریاد زیادی به راه اندازه ای جواب خودت هم زندان است. اینها برایت آشنا نیست؟ نباید برای مرخصی حضوری عزیزت بر سر زندانبان داد می زدی، باید التماس می کردی اگر از کوره در می رفتی آنها هم از کوره در می رفتند.
حالا مادران عزادار انگار کمی زیادی گریه کرده اند و این جرم کمی نیست. مگر یادت نیست که نباید با صدای بلند در سالن انتظار زندان قائمشهر ناله می کردی؟ مادران عزادار زیادی ناله کرده اند و آنها را یکی یکی دستبند زده اند، تحقیر کرده اند، چه اشتباه بزرگی. چرا نمی فهمند که مادران حلقه وصل برادران و خواهران متفاوت یک خانه اند. چرا نمی فهمند که حذف مادران از بگو مگوهای خانه یعنی خلق خشمی شدید تر. چرا نمی فهمند اگر مادران عزاداری نکنند، آنگاه فرزندان انقلاب می کنند. چرا نمی فهمند اگر مادران را ساکت کنند، بچه ها به صورت هم سیلی های سخت تر می رنند و خانه خراب می شویم.
تو بهتر می دانی مادر که حضور مادران در خیابان هایی که این روزها از آن بوی خون و قیام می آید، چقدر خوب است. درست عین خانه خودمان که تو نگذاشتی برادران و خواهران چپ و راست آن خانه، چنگ بر سر و روی هم بکشند.
تو ما را مهربان و آرام نگاه داشتی و برای همین است که من هنوز دلم برای مینا پر می کشد و دلم می خواهد با ماشین درب و داغان خودم او را ببرم « بی سرتکیه » بابل و آخر شب او را با یک صورت پف کرده از گریه هایش برای امام حسین به خانه برگردانم. می دانم که مینا دلش برای قصه های کوتاه خواهرکش تنگ است حتی اگر تمام مقالات سیاسی ام را تحریم کند و هیچ از من نخواند، خط به خط داستان های کوتاه مرا اما می خواند.
هیچ ایرادی ندارد او برای سر به راه شدن من دعا کند و من برای به راه آوردن او در مسیر اندیشه های خودم تلاش کنم. ایراد آن است که تو خانه نباشی و ما خانه را روی سر هم خراب کنیم که نکردیم. مگر نمی دیدی من و علی که پدر ما را بی نماز و نفرین شده خدا می خواند با مهربانی های تو چه عاشقانه شما را به حرم خمینی و امام زاد عبدلله و باقی امام زاده ها می بردیم تا دلی از عزا در بیاورید. ماه محرم ها ما چقدر همپای شما بودیم؟ من و علی بیرون حرم ، مسخ کافکا و خواندن سال های ابری علی اشرف درویشیان بودیم و شما داخل حرم مست و مشغول خواندن زیارت نامه عاشورا بعد خوش و خرم و با هم به خانه بر می گشیتم.
حالا چه شد که یک عاشورا را به خون کشیده اند. چه کسی قول و قرارهای مان را در خانه زیر پا گذاشت؟ ما که کماکان بر سر قرارهایمان مانده بودیم. نشان به آن نشان که با آن همه دلسردی و یاس باز هم به جای انقلاب به اصلاحات دل بسیته بودیم. دعواهای من و پدر یادت هست؟ دعوای خانه های بسیاری از همین جنس بود تاپیش از انتخابات. ولی با این همه ما به جای قهر و اخم، پای صندوق های رای رفتیم و قرار شد هر کسی پیروز شد ما به هم احترام بگذاریم. ما در خانه به جان هم نیافتیم. ولی هنوز انتخابات تمام نشده کسانی به جان ما افتاده اند. به ستاد انتخاباتی ما در قیطریه حمله کردند و تک تک دوستان مرا زدند و بردند. پدر پای تلوزیون می نشست و عزادار شدن مرا می دید و می گفت حق شان است. می گفت می خواستند بازی را برهم بزنند برای همین باید ساکت شان می کردند. یعنی ما هنوز بازی را بر هم نزده، آنها خون بازی راه انداخته بودند. چه کسی زد زیر قرار ؟ من یا پدر؟ ما یا حاکمیت؟ سهراب و اشکان و ندا یا پدرخوانده ها؟
مادر! نشانی بین من و تو همین کلاه روی سرم من است. این یعنی حتی اگر تا همیشه پدر خودم و کسانی که پدخوانده های خیالی خانه بزرگ تری به نام ایران شده اند نگذارند به خانه برگردم، من ولی به قول و قراری که با تو دارم پایبندم.
قرار شد من تا همیشه به احترام تو کلاه بر سرم باشد و تو پدر را متقاعد کنی که با من هم راه بیاید. برای من هم پدری کند. من هنوز کلاه از سر برنداشته ام اما دیپلماسی تو در خانه جواب نداده است انگار. پدر من به من پشت کرد و پدرخوانده ها هم به فرزندان دگراندیش ایران پشت کرده اند.
تو مدام به من می گویی صبوری کن، همه چیز درست می شود. یادت هست به خنده می گفتی : «مادر یعنی خاتمی خانه بودن، که هم با چپ خوب باشد و هم با راست؟» می خواستی با این استدلال درست مثل خاتمی به همه به یک اندازه لبخند بزنی. ولی مادر حتی خنده خاتمی هم روی لبش خشکید دیگر. تو با خاتمی و محافظه کاری ها و اخلاق مداری هایش به عنوان کسی که میان چپ و راست خانه گیر کرده بودی، همذات پنداری می کردی و می گفتی همه چیز با میانه روی و آرام بودن درست می شود. دیدی نشد؟ دیدی دارند تند می روند؟ ما که اسلحه و زور نداریم می بینی چه کسانی دارند تند می روند؟ دارند همه برادران و خواهرانم را یا یکی یکی می کشند و یا به زندان اندازند. یا از خانه بیرون می کنند.
تو صورت بعضی از این دوستان دربندم را از نزدیک دیده ای و خوب می دانی که خیلی از آنها شبیه خودم هستند و به قول و قرارهایی پایبند هستند. فقط من نیستم که اگر پایم به تمام جهان برسد باز به قول و قرار ساده ام با تو پایبندم و به احترام تو کلاه بر سر دارم، اما می بینی چه کلاهی بر سرمان گذاشته اند پدرانی که به آسانی به دلبندان شان پشت می کنند و بر دست های دولتی بوسه می زنند که در چشم هایشان نگاه می کند و به آنها دروغ می گوید؟
من به تو هیچ دروغی نگفته ام مادر. هیچ . اما کسانی که پدر من و پدر روح الامنی ها و پدران دیگر بر دست هایشان بوسه می زنند به راحتی دروغ می گویند. عیبی ندارد من هنوز به قول و قرارم با تو پایبند می مانم و باور دارم که روزی تو هم به حلقه مادران داغدار می پیوندی و برای فرزندان متفاوت خانه ات عزاداری می کنی و در خیابان هم برای برادران بسیجی حصار می سازی تا مبادا خشی بر صورت آنان بیافتد.
تو هرگز دلت رضا نمی دهد من و مینا در خیابان های شهر روبروی هم بایستیم. علی و حمید به روی هم گلوله بکشند. پدر را راضی کن که برای همه ما به یک اندازه پدری کند اگر نکرد نترس مادر من به قرارم با تو پایبند می مانم چون ما اهل خیانت نیستیم حتی اگر موضوعی که برایش به هم وعده داده ایم پیش پا افتاده و کوچک باشد.
سخنان دکتر مسعود علی محمدی در تریبون آزاد دانشگاه تهران ۱۶ دی
http://greenrevolutioniran.blogspot.com/2010/01/blog-post_1506.html?utm_source=feedburner&utm_medium=feed&utm_campaign=Feed%3A+greenrevolutioniran+%28GreenRevolutionIran.blogspot.com%29&utm_content=Google+Reader
I don’t know whether it is he himself who talks or somebody else.
کم نظیر وعالی بود.باز هم بنویس باز هم…..
دوشنبه ۲۱ دی ۱٣٨٨ – ۱۱ ژانویه ۲۰۱۰
علی میرفطروس
« بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است
منزلگاهی جوید» (۱)
این دومین باری است که در رابطه با مسائل سیاسی ایران از شعر درخشان «هیوز» کمک می گیرم،و هردوبار، در راستای همبستگی ورهایی ملی است، شاید به این خاطرکه شعر«هیوز» را صدای آرزوهای ملت ما برای رسیدن به آزادی می دانم، آرزویی که حاکمیت۳۰ سالهء جمهوری اسلامی و خصوصاًً حوادث خونبار وهولناک ماه های اخیر، اینک آن را به یک خواست عینی و ملّی بدل کرده و ما را در برابر سرنوشت میهن مان، متعهد و مسئول می سازد. بنابراین: « بگذارید این وطن، دوباره وطن شود !»،خطاب به همهء عاشقان وآزادیخواهان ایران است.
آنچه که درخیابان ها و زندان ها و شکنجه گاه های رژیم اسلامی گذشته و می گذرد، هولناک تر از آن است که بخواهیم با تعارف و مداهنه و مماشات، از پرداختن به «ریشه» ها، پرهیز کنیم، همچنانکه در۳۱سال پیش و ۱۰ ماه پیش از «انقلاب شکوهمند اسلامی»، در کتاب کوچک «اسلام شناسی» به گوشه هایی از این دغدغه ها پرداخته بودم که دریغا در«شورِ حسینی»ی رهبران سیاسی و روشنفکران انقلابی نادیده و ناشنیده ماند (۲) همچنانکه «آخرین شعر» من دربارهء ماهیت انقلاب اسلامی وشخصیت آیت الله خمینی( ۳ ) . با چنان دریغ ها و دغدغه هایی است که اینک می پرسم: در هجوم هیجانات و احساسات سیاسی و در طوفان اعلامیه ها و بیانیه های فریبا، آیا این بار نیز جنبش آزادیخواهی ملت ما به «چاهِ ویلِ» آرمان های آزادی ستیز و تجددگریز سقوط خواهدکرد؟
مقالهء حاضر، با نگاهی تاریخی و انتقادی بر برخی گفتمان های رایج، و ضمن ابراز نگرانی از « کنارآمدن وسازش مدّعیان حکومتی»، در بخش دوم، با تأمّل بر بیانیهء اخیر مهندس موسوی و «پنج روشنفکردینی»، همبستگی و وفاق ملّی برای تشکیل «شورای موقّت رهبری تا انجام انتخابات آزاد و دموکراتیک برای تعیین نوع نظام سیاسی آینده» (زیر نظرسازمان های ملّی و بین المللی) را وظیفهء فوری همهء روشنفکران، رهبران سیاسی، مدافعان حقوق بشر و دیگر نیروهای لاییک و آزادیخواه ایران می داند.
* * *
آنچه که اینک درخیابان ها و زندان ها و شکنجه گاه های رژیم اسلامی می گذرد بی تردید، تجلّی عریان ترو آشکارترِ جنایات رژیم از آغاز « انقلاب شکوهمند اسلامی» است که با آتش زدن « سینما رکس آبادان»، و سپس اعدام بی محاکمهء افسران دلیر ارتش ایران، قتل عام مردم « ﻗﺎﺭﻧﺎ»، « ﻗﻪﻻﺗﺎﻥ» ﻭ « ﻣﺎﻡ ﺳﻴﺪﺍﻥ» (در کردستان)، ﺳﺮﻛﻮﺏ خونین مردم ﺗﺮﻛﻤﻦ صحرا و … شروع شد و تا کشتار هزاران زندانی سیاسی در تابستان ۶۷، قتل های زنجیره ای فروهرها، مختاری، پوینده، دکترعبدالرحمن قاسملو، دکتر شرفکندی، دکترشاهپور بختیار، شهریار شفیق، دکترکاظم رجوی، سعیدی سیرجانی، استاد احمد تفضلی، دکتر غفار حسینی، زهرا کاظمی و … تداوم یافته است. همهء این جنایات هولناک۳۰ساله در برابر بسیاری از «مصلحت طلبان دیروز» و « اصلاح طلبان امروز» رُخ داده که اینک در هیأت «روشنفکران دینی»!، ظاهراً در تدارک کندنِِ گورِ دیگری برای ملت ما هستند.
دکتر شریعتی – بعنوان مهم ترین و تأثیرگذارترین روشنفکر ملّی – مذهبی، ضمن اینکه امام یا رهبر دینی را «انسانی مافوق و پیشوا و اَبَرمرد»ی می دانست که «جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می کند»، دربارهء هدف و مسئولیت اصلی امام تأکید می کرد:
- «امام در کنار قدرت اجرائی نیست، همپیمان و همپیوند با دولت نیست، نوعی همسازی با سیاست حاکم ندارد. او خود مسئولیت مستقیم سیاست جامعه را داراست و رهبری مستقیم اقتصاد، ارتش، فرهنگ، سیاست خارجی و ادارهء امور داخلی جامعه با اوست یعنی امام، هم رئیس دولت است و هم رئیس حکومت و… شیعه پیروی از امام را بر اساس آیهء «اطـیـعـُوالله و اَاطـیـعـُـوا الـرسُــولَ وَ اوُلـی الاَمـر مـنـکـُم» توصیه میکند و امام را “ولی اَمر” میداند که خدا اطاعتش را در ردیف اطاعت از خود و اطاعت از رسول شمرده است و این تقلید نیز برای رهبری غیر امام که نایب اوست در شیعه شناخته میشود [زیرا که] اَلـعُـلما حـُکّـام علی الـنّـاس… مسئولیت امام، ایجاد یک انقلاب شیعی است … مسئولیت گستاخ بودن در برابر مصلحت ها، در برابر عوام و پسند عوام (مردم) و بر ذوق و ذائقه و انتخاب عوام (مردم) شلاق زدن… امام، مسئول است که مردم را براساس مکتب (شیعه) تغییر و پرورش دهد حتی علیرغم شمارهء آراء … رهبری باید بطور مستمر، به شیوهء انقلابی –نه دموکراتیک– ادامه یابد …او هرگز سرنوشت انقلاب را بدست لرزان دموکراسی نمی سپارد». (۴)
دریغا که دکتر علی شریعتی سال هاست که در میان ما نیست تا شاهد تحقّق آرمان ها و اندیشه هایش باشد، اما روشن بود که در چنان بینشی، آن کس که «پیشوا» یا «امام» می کارد ـ بی تردید ـ خمینی یا خامنه ای درو خواهد کرد.
اکبر گنجی در توضیح رویدادهای هولناک سال های اخیر می نویسد: « آقای خامنه ای از ابتداء به کارهای نظامی- امنیتی علاقه داشت. وقتی دکتر چمران در کابینه بازرگان وزیر دفاع شد، او هم زمان معاون وزیر دفاع و نماینده آقای خمینی در وزارت دفاع بود … در جریان کودتای نوژه از نزدیک مسائل را تعقیب می کرد. در زمان تشکیل وزارت اطلاعات، آقای خامنه ای در مقام ریاست جمهوری می گفت سازمان اطلاعاتی نظام باید زیر نظر رئیس جمهور باشد. (او) وقتی به عنوان رهبر از سوی مجلس خبرگان انتخاب شد، در اولین دیدار اعضای هیأت دولت (میرحسین موسوی) با وی،« نظریهء رُعب» خود را با آنها در میان می گذارد. براساس تلقی آقای خامنه ای از قرآن و تاریخ اسلام، یک اقلیت فداکار با ارعاب و ترور توانست اکثریت خاموش را دور خود گرد آورد و بر آنها حکومت کند. آقای خامنه ای به اعضای کابینه ی مهندس موسوی گفت: حکومت باید متکی بر یک جمع فداکار باشد. اکثریت مردم در حکومت خاموشند. یک جمع فداکار می تواند از طریق ایجاد رعب، حکومت را پایدار نگاه دارد. در همان جلسه ،عطاءالله مهاجرانی با استناد به آیه ۱۵۱ آل عمران (سنقلی فی قلوب الذین کفروا الرعب بما اشرکوا بالله مالم ینزل به سلطاناً) از وی پرسیده بود که قرآن می گوید رعب در دل کافران موثر است. بسیاری از آنها که امروز مسأله دارند از مومنانند، و در مقابل رُعب می ایستند …» (۵)
نه عطاالله مهاجرانی و نه اکبر گنجی(که خودرا« اتاق فکر جنبش سبز»می دانند) !،متأسفانه،ازواکنش مهندس موسوی دربرابر«نظریهء رعب آقای خامنه ای» چیزی نمی گویند ،اما گنجی ،آگاهانه،می کوشدتا جنایات۳۰سالهء حکومت اسلامی را به دورهء آقای خامنه ای تقلیل دهد و اشاره نمی کند که فلسفهء «النصربالرُعب» و خصوصاً سیاست «اِرهاب» (یعنی: سرکوب عام و عمومی به منظور ایجاد رُعب و وحشت و در نتیجه: سلطهء روحی و روانی برجامعه)، تنها، «تلقی آقای خامنه ای» نیست بلکه این امر، مسبوق به تاریخ اولیهء «اسلام راستین» و در تداوم عملکرد پیشوایان صدر اسلام است، هم از این روست که سال ها پیش (۱۹۸۸) گفته ام:
- « تاریخ رشد و گسترش اسلام را نمیتوان فهمید مگر آنکه ابتداء خصلت خشن، تند و مهاجم آنرا بشناسیم.» (۶) اینکه دکتر شریعتی (۷) و ماکسیم رودنسون (۸)، حضرت محمّد را یک «پیغمبر مسلّح» توصیف کرده اند، برای این است که اسلام، خیر را – اساسآ- در شمشیر میبیند و در نگاهش قدرت و شوکت، تنها در سایهء شمشیر بدست میآید: الخَیر کُلَه فی السیف و تحت ظل السیف و لا تقیم الناس إلا بالسیف.
بر این اساس، استقرار اسلام، چه در شبهجزیرهء عربستان و چه در کشورهای اشغال شده (خصوصاً در ایران) با علاقه و تمایلِ قلبی مردم همراه نبود، بلکه قهر و قتل و ارعاب و اِرهاب – به عنوان شیوهای برای اِعمال حاکمیت – در مسلمانسازی قبایل عربستان و ملل مغلوب، نقشی مُهم و حتی اساسی داشته است. (۹) نمونه هایی از فلسفهء «النصرباالرُعب» و سیاست ارعاب و اِرهاب حکومت های صدر اسلام را در زیر می توان یافت:
۱ – ابوبکر در سرکوب قبایل مرتد عربستان، عاملین قتل نمایندگان پیغمبر را کـُشت و اجسادشان را به آتش کشید: «… و آنان که دست رنگ کرده بودند (از شادی وفات پیغمبر) همه را بکُشت و به آتش بسوخت و بفرمود تا سرهای شان، گرد کنند و پایهء دیگ کنند و آتش در تن های ایشان زد و همه را بسوخت … همه بیچاره شدند و رسول به نزد ابوبکر فرستادند و گفتند: ما باز گشتیم از آنچه می گفتیم، پس از این نماز کنیم و زکوه دهیم و همه آن کنیم که تو فرمائی». (۱۰)
۲ – یزید بن مُهلَب (سردار عرب) در سال ۹۸ هجری (۷۱۶م) با لشکری فراوان بسوی گرگان شتافت. مقاومت گرگانیان چنان بود که بهقول مورخین: سردار عرب سوگند خورد تا با خون گرگانیان آسیاب بگرداند«… پس به گرگان آمد و ۴۰ هزار تن از مردم گرگان را گردن زد، و چون خون، روان نمیشد (برای آنکه سردار عرب را از کفاره سوگند نجات دهند) آب در جوی نهادند و خون با آن به آسیاب بردند و گندم، آرد کردند و یزیدبن مهلب از آن، نان بخورد تا سوگند خویش وفا کرده باشد… پس شش هزار کودک و زن و مرد جوان را اسیر کرد و همه را به بردگی فروختند… و(برای عبرت وارعاب مردم) فرمود تا در مسافت دو فرسخ (۱۲ کیلومتر) دارها زدند و پیکر کشتگان را بر دو جانب طریق (جاده) بیاویختند». (۱۱)
۳- درهمین دوران، قُتیبه مسلم نیز در جنگ با مردم طالقان (نزدیک بلخ) « بسیاری از مردم آنجا را بِکُشت و (برای عبرت و ارعاب مردم) اجساد کشتگان را در دو صفِ چارفرسنگی (۲۴ کیلومتری) بر دو سوی جاده بیاویخت». (۲۱)
۴- در حمله به سیستان، مردم، مقاومت بسیار و اعراب مسلمان، خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیعبن زیاد (سردار عرب) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان، دستور داد: « تا صدری بساختند از آن کشتگان (یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند)… و هم از آن کشتگان، تکیهگاه ها ساختند و ربیعبن زیا د (سردار عرب) بر شد و بر آن بنشست (بدین ترتیب) « اسلام در سیستان متمکن شد و قرار شد که هر سال از سیستان هزارهزار (یک میلیون) درهم به امیرالمومنین دهند با هزار وصیف (غلام بچه) و … » (۱۳)
۵ – در قـُم، اعراب مسلمان – در یک روز- ۷۰ تن از سران زرتشتی را سر بریدند تا مردم به مجاورت آنان راضی شدند(۱۴)
۶ – مولف تاریخ قم در شرح چگونگی نفوذ و قدرتیابی دو تن از مسلمانان مهاجم (بنام اَخوَص و عـبدالله) و استیلای آنان برجان ومال مردم، مینویسد: «عرب، دست برآوردند و سدها که در میان رودخانهها نهاده بودند – مجموع – خراب کردند… و همهء اوقات عرب با ایشان (مردم قـُم) کارزار مینمودند و مردم ایشان را به اسیری میگرفتند و بدیشان مضرت و زیان میرسانیدند و سدها و رودخانهء ایشان میشکافتند و خراب میکردند… و ایشان (مردم قـُم) در دفـع عرب، هیچ چاره و حیلت نداشتند و مقاومت نمیتوانستند کرد پس
بناچار به حکم عرب فرود آمدند و گفتند که ما مطیع و منقادیم و طلب رضای شما میکنیم و متابعت سیرت
شما مینمائیم… و هرگاه عرب بانگ نماز گفتی، دهقانان آن ناحیت او را دشنام دادندی…» (۱۵)
۷ – در این زمان تعدادی از بازماندگان خاندان علی پس از فرار از چنگ حکومت های اموی و عباسی به نواحی گیلان و طبرستان پناهنده شده و با کمک روستائیان این منطقه به بازسازی و ترمیم زندگی خویش پرداخته بودند. سوابق تاریخی- مذهبی، خاطرهء شهدای کربلا، مرثیه ها و ظلم و ستم هائی که همواره نسبت به خاندان علی حکایت می شد، زمینهء مناسبی بود تا روستائیان و ستمدیدگان این منطقه نسبت به خاندان علی، همدلی، همراهی و گرایش معنوی داشته باشند. در چنان شرایطی، مردم چالوس و آمل – با یاری روستائیان مجاور- متّفق شدند و بسال ۲۵۰ هجری (۸۶۴ م) نزد حسن بن زید (از بازماندگان خاندان علی) رفته و از وی درخواست کردند تا حکومت طبرستان و مازندران را بپذیرد تا « برکات او، این ظلم، خدای از روستائیان بردارد». بدین ترتیب: حسن بن زید با لقب «داعی کبیر» حاکم طبرستان شد و سلسلهء سادات علوی طبرستان را تأسیس کرد.
حسن بن زید، مردی «حجیم و بزرگ شکم و سنگین و کثیراللَحم» (گوشت آلود) و در اجرای نماز و آئین های شیعه بسیار سخت گیر بود. او به محض تحکیم قدرت خود، با روستائیان به خشونت رفتار کرد و بقولی: « جمله غلّهء ولایت بسوخت». حکومت حسن بن زید آنچنان با وحشت و خشونت همراه بود که: «دل های مردم چنان هراسان شد که جز طاعت و رضای او فکرتی نماند». او برای آنکه پایه های قدرت خود را مستحکم کند و از بروز شورش های مردم بومی جلوگیری نماید، افراد خاندان خود را از نواحی عربستان به طبرستان آورد بطوریکه در سال ۲۵۳ ه (۸۶۶ م) « به عدد اوراقِ اشجار(برگ های درختان)، سادات علوّیه و بنو هاشم از حجاز و اطراف شام و عراق به خدمت او رسیدند…. و چنان شد که هر وقت (حسن بن زید) پای در رکاب آوردی سیصد نفر علوی شمشیر کشیده گرداگردِ او کِلّه بستندی.(۱۶)
جانشین حسن بن زید(محمّد بن زید یا داعی صغیر) نیز آنچنان با وحشت و خشونت حکومت کرد که در زمان او نیز مردم طبرستان «نَفَس بر نتوانستند کشید».(۱۷)
تجربه های گذشته و حال،به روشنی نشان می دهند که «مذهب،بعنوان یک استراتژی،واسلام بعنوان یک ایدیولوژی»،به تعبیر دکترشریعتی،۱۸))چه نتایج فاجعه باری برای ملت ومیهن مادارد و«جنبش سبز» برای مصون ماندن ازآسیب های اینگونه سوداهای سیاه، باید بسیار آگاه و هوشیارباشد٠
ادامه دارد
بوستون: ۸/۱/۲۰۱۰
http://www.mirfetros.coml
زیرنویس ها:
۱- شعر لنگستون هیوز، شاعر سیاهپوست آمریکایی، برگردان احمد شاملو
۲- اسلام شناسی، بابک دوستدار، انتشارات کاوه، تهران، فروردین ماه۱۳۵۷
۳-نگاه کنید به:
http://www.mirfetros.com/akharin.html
برای شنیدن صدای شاعر،کلیک کنیدبه:
http://www.neekou.com/view_video.php?viewkey=de9d18c350cdf64c5aa3&page=1&viewtype=basic&category=mr
http://www.youtube.com/user/mazyar212#p/a/u/0/NM1NGI3mjjA
4- اُمـّت و امامت، دکتر علی شریعتی، مجموعه آثار شماره ٢۶، صص ۵٠۴-۵٠۵، ۵٢١،۵۹۲ و ۶٠١-۶٠٧، ۶٢٢ و ۶٣٠-۶٣١؛ مسئولیت شیعه بودن، مجموعه آثار، شماره ٧، صص ۴٧، ٢۴٨-٢۴٩، ٢۵۴ و ٢۶۴؛ شیعه یک حزب تمام، ص ۴٧، مجموعه آثار شماره ٧؛ انتظار مذهب اعتراض، ص ۲۶۸، م. آ ۱۹؛ جهتگیری طبقاتی اسلام، صص ۱۵۲-۱۵۳، م. آ ٠کلمات داخل پرانتز از ما است.
۵ – http://ganjy.blogfa.com/post-106.aspx
6- نگاه کنید به: ملاحظاتی درتاریخ ایران، علی میرفطروس، چاپ چهارم، انتشارات فرهنگ، کانادا، ۱۹۹۸، ص۶۳، همچنین نگاه کنید به:
http://www.mirfetros.com/molahezate2.html
7- اُمـّت و امامت، صص ۶۱۸–،۶۱۹
۸- Mahomet, Editions du Seuil, Chapitre V, Paris: 1961, PP, 179-2485
9- برای آگاهی از این جنگ ها و قتل عام ها نگاه کنید به: تاریخ طبری، ج ۳ و ۴؛ مغازی یا تاریخ جنگ های پیامبر، محمدبن عمر واقدی، ج ۱ و ۲ و ۳؛ سیرت رسول الله (سیره النبی)، ابن هشام، ج ۲٫
۱۰- قصص الانبیاء، صص ۴۵۵–۴۵۶؛ مقایسه کنید با: تاریخ طبری، ج ۴، صص ۱۴۰۹ -۱۴۱۰؛ الفتوح، صص ۱۵-۱۸ و ۳۷-۴۵٫
۱۱- تاریخ گردیزی، ص ۲۵۱؛ همچنین نگاه کنید به: تاریخ طبرستان، ابن اسفندیار، ج ۱، ص ۱۶۴؛ فتوح البلدان، صص ۱۸۴-۱۸۹؛ تاریخ طبری، ج۹، ص ۳۹۴۰؛ زین الاخبار، گردیزی، ص ۱۱۲؛ روضه الصفا ، ج۳، ص ۳۱۱؛ حبیب السیر، ج۲، ص ۱۶۹٫
۱۲- تاریخ طبری، ج۹، ص ۳۸۲۸٫
۱۳- تاریخ سیستان، صص ۸۰–۸۲؛ کامل، ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۱۷٫
۱۴- نگاه کنید به: تاریخ قـُم، حسن بن محمد قمی، صص ۲۵۴ – ۲۵۶
۱۵- تاریخ قـُـم، صص ۴۸ و -۲۶۲-۲۶۳
۱۶- تاریخ طبرستان، صص ۲۳۹- ۲۴۰؛ تاریخ طبرستان، رویان و مازندران، مرعشی، ص۱۳۵
۱۷- تاریخ طبرستان، ص ۲۵۳٫
-۱۸ تکیه به مذهب،صص۲۲-
سلام بر مسیح عزیز
می توانم بگویم که تمام متنهایم را می خوانم و از خواندن آنها لذت می برم. ولی به جرات می توانم بگویم که زیباترین متنی بود که تا به حال از تو خوانده بودم. امیدوارم زنده و سربلند باشی و روزی شاهد بازگشت تو و تمام ایرانیانی باشیم که دلشان برای این مردم و این خاک می تپد.
بی نظیر بود؛ بی نظیر…
به پهنای صورتم اشک ریختم…
برای رعایت مسائل شرعی از تابوت استفاده میکنیم
مدیر عامل بهشت زهرا(س) شهرداری تهران با اشاره به اینکه در تابوتها بسته میشود، گفت: در گذشته میگفتند، هنگامی که اجساد خانمها روی برانکارد قرار میگیرد،مشکلات شرعی پیش میآمد(!!!!!!!!)؛ به همین دلیل برای رعایت مسائل شرعی قرار است از این به بعد از تابوت برای حمل اجساد زنان استفاده کنند.
وی با اشاره به اینکه تابوتها قابل شستوشو هستند، گفت: جنس تابوتها از فایبرگلاس است و قابل شستوشو است.
به گفته فاضل، رنگ تابوت آقایان سبز کمرنگ و رنگ تابوت آقایان خانمها آبی است.
مدیر عامل بهشت زهرا(س) شهرداری تهران با اشاره به اینکه در مرحله اول ۳۰ تابوت برای این کار درنظر گرفتهایم، گفت: در مراحل بعدی تعداد تابوتها را افزایش خواهیم داد.
ترور استاد علی محمدی با بمب، شاخه و شونه کشیدن احمدی نژاد برای خامنه ای و نشان دادن قدرت آتش خود پس از برکناری احتمالی؟
احمدی نژاد و سایر افراطیون هم پیمان مثل حسینیان بو برده اند که ممکن است قربانی یه مصالحه سیاسی خامنه ای و جناح معتدل اصولگرا با جنبش سبز بشن. هر چی هم فشار آوردن به خامنه ای برای دستگیری آقای موسوی و آقای خامنه ای نتیجه نداده. حسینیان هم که ابراز ناامیدی و سرخوردگی کرد. حالا دارن میگن اگه بخوایین با سبزها کنار بیایین ایران را می کینم افغانستان و عراق. وگرنه یه استاد دانشگاه را می شد با سلاح کمری هم کشت. دیگه بمب جاسازی شده توی یه موتورسیکلت لازم نداشت؟
“برای دستگیری آقای موسوی و آقای کروبی نتیجه نداده”، در کامنت بالا منظور بوده.
فوق العاده نوشتی مسیح جان..نتونستم جلوی اشکهای خودمو بگیرم، کاش همه ی پدرخوانده ها این متن رو می خوندن.
گاهی اوقات زبان در برابر دشواری ها و نامردمی ها از سخن گفتن باز می ماند . !
سر کار خانم علی نژاد،
بنظر میرسد وبلاگ شما بازار مکاره شده و
هرکه خواهد گو بیا و هرکه خواهد گو برو
گیر و دار و حاجب و دربان در این درگاه نیست .
از جمله کامنت های فراوانی که ربطی به نوشته زیبای شما در باره مادر ندارد یکی هم از جناب علی میرفطروس است. ایشان مدتها پس از طلایی کردن دکتر مصدق یعنی یک مسلمان مؤمن و سکولار که در برابر فشار مذهبی ها ایستاد اینک به سایت شما تشریف آورده اند که لابد خواننده ای بیابند. انشا الله قدمشان مبارک است و به جمع مشتاقانی می پیوندند تا هر چه دل تنگشان می خواهد بگویند. ای کاش ایشان فقط لینک میدادند و افاضات صد بار گفته خود و دیگران را تماما منتقل نمیکردند. ولی خوب در بارگاه شما بقول مولانا هیچ آدابی و ترتیبی لازم نیست و بر این خوان نعمت چه دشمن چه دوست.
و بالاخره علت کلاه روسری شما معلوم شد: پیمان محترم و مقدسی که با مادر داشتید. معلوم نیست چرا این را زودتر نگفتید.
مسیح عزیزم
من خواننده’ همیشگی و خاموش وبلاگ زیبایت هستم. این بار نتوانستم خاموش بمانم.
یکی از زیباترین متنهایی بود که خانوه ام. من هم یک مادرم و دلم برای تو و همه’ دخترها و پسرهای وطنم طپید.
خدا مادرت را برایت نگه دارد و به امید روزی که آعوش ایران برای همه مان جا داشته باشد.
از اینکه هر شب مقالات و نوشته هایت را در سایت میبینم خوشحال میشوم . خوشحال میشوم که ماندی و … ممنون که هنوز هستی . وقتی شبها نوشته های تازه ات را میبینم ، یک لبخند واقعی روی لبانم مینشیند . کلمه به کلمه خطوط با هیجان خاصی نگاشته شده . تیترهایت تند و آتشین و متون نیز همینطور است . ارزو میکنم همیشه پر انرژی باشی . فکر میکنم اگر قلم به دست نگیری تنگی نفس میگیری . من و خیلیهای دیگر نیز همینطور . تو وانفسا که دیگه بعضیها دارن کم کم عقب میروند و عافیت اندیشی میکنند ، این …. بگذریم . شاد باشی تا … همیشه .
مادران ایران هستند که ایران هست ، زنان ایرانی شجاعترین و با غیرت ترین و “مادرترین” زنان دنیا هستند .
وصف حالشان در تاریخ نوشته خواهد شد… .
چه دلتنگ کننده بود مسیح..
پر ازاشک بود..
نا خود آگاه یاد این غزل عین القضات افتادم
http://eynolqozat.persianblog.ir/post/119
بسم الله الرحمن الرحیم
پدرم گفت : درد سیری بود ! می شود لقمه لقمه نان ندهی !؟
استخوان لای زخم نگذاری ! زخم را لای استخوان ندهی !؟
راستش من که نه ! ولی مادر ، چه کند !؟ از تفنگ می ترسد
می شود با تفنگ، با باتوم ! قدرتت را به من نشان ندهی !؟
اگر از من سکوت می خواهی ، هفت قبر تمام می میرم !
هفت قبر تمام ! اما بعد ، پُز آزادی بیان ندهی …. !
ناگهان آسمان غباری شد ! اشک ! سرفه ! خفه ! لگد ! زنجیر !
تو به ایمان خود عمل کردی ! که به دشمن دمی امان ندهی …
من ولی دوست! من ولی مشتاق! من فقط معترض! فقط دلگیر …
کاش می شد خودم – خودت باشیم ! گوش بر حرف این و آن ندهی !
فرض کن من غلط! غلط کردم ! خوب شد !؟ اعتراف خوبی بود !؟
تو نمی شد چنین غضب نکنی !؟ سوژه دست جهانیان ندهی
این طبیعی ست که حکومت ها ، حافظ اقتدارشان باشند …
ولی ای کاش دست سربازت ، پرچم صاحب الزمان ندهی
من شبی ماه می شوم آنوقت ، می روم تا دل خدا بالا
چونکه دیگر نمی شود با زور ، ماه را دست آسمان ندهی
امتحان ! امتحان سختی بود ! همه در امتحان رفوزه شدیم !
کاش می شد که امتحان ندهم ! کاش می شد که امتحان ….
مسیحائی بود،از درد دلهایم گفت و سر ریز شدن اشکهایم را داشت.
انتهایش بوسه ای بود مادرم را که مثل تمام آنهاست،و تو که دوست داشتنی خواهری هستی همه ما پسران در ستم را.
اگر ایران هزار تا هم مادر داشت فرقی نمیکرد زیرا ایران یه کشور اسلامی است که فقط به ساکنان مسلمان این کشور تعلق دارد و دیگران شهروند درجه دو حساب میشوند و اجازه دخالت در قوانین را ندارند. از نظر اسلام هم یک مرد یعنی پدر میتواند دختر بچه ۸-۹ ساله خودش را به یک مرد دیگری بفروشد که هر چقدر میخواهد به این بچه تجاوز کند .(البته این کار را هم کار مقدسی میدانند و اسمش را ازدواج میگذارند) و اگر این دختر بچه از خانه این فرد بچه باز فرار کند طبق قوانین کشور ماموران دولت میتوانند او را به علت عدم تمکین به زور به خانه این فرد برگردانند. حق طلاق هم ندارد. مادرش هم حق هیچ اعتراضی ندارد. وضع کشور ایران هم حالا اینطور شده. گیر پدر و ناپدری مسلمان افتاده. تاوقتی هم که مسلمانان ایرانی حاضر نیستند که کشور را سکولار کرده و برخلاف دین اسلام عمل کرده و قبول کنند که یک دختر بچه ۹ ساله هم دارای حقوق قانونی است و باید قانون ازو دفاع کند خودشان هم لایق زندگی زیر قوانین اسلام راستین محمدی خواهند بود. کاش آنهایی که هنوز میخواهند کشور حکومت اسلامی ولی به نوع دیگری داشته باشد دست از سر ملت ایران بردارند و بروند اسلام را فقط در مورد خواهر و مادر خودشان اجرا کنند. (چرا فکر بد میکنید؟! منظورم این است که حجاب را به خواهر ومادر خودشان تحمیل کنند!)
واقعا بی نظیر و پر مغز
سخن که از دل برآید به دل نشیند.اینها گاه نوشته یا یادداشت نیست که رنج نامه است و به بلندای تاریخ جاودانه خواهد ماند.
مسیح جان،
چند سالی است که دفتری برداشته ام و برای دخترکم که امروز ۶ سال بیشتر ندارد، یادداشت هایی می گذارم. می نویسم که که بداند این روزها چه خبرها که نبود. می نویسم که دلم می خواهد بزرگ که شد چه چیزهایی را بداند، چه فیلم هایی را ببیند، چه کتابهایی را بخواند و امروز نام ترا برایش در دفتر نوشتم تا بداند که در دل زنان امروز چه می گذرد. مثل همیشه گرمای کلامت دلم را قوی می دارد که تا چون تویی هست، امید هم هست. امید به روزهای بهتر از امروز. می بوسمت
سلام
آخرین بار که آمدم چیزی بنویسم، ایمیلی شد که جوابش هرگز نیامد. گفتم شاید اصلا نرسید به دستتان و پیگیرش هم نشدم. حرفم را زدم و لابد همان کافی بود البته که با خودم فکر کردم شاید ناراحت شدید و یا نباید می نوشتم و یا هرچه. همه اش را انداختم گردن خودم و اگر موجبات ناراحتی شد، عذر می خواهم. حالا این گاهنامه تان را خواندم و بهانه ای پیدا کردم که باردیگر از شما بخواهم مطلب تازه ام را در گویا بخوانید.
http://news.gooya.com/politics/archives/2010/01/099112.php
به قول نیما در ابتدای تعریف و تبصره:”آنچه می نویسم همه ی آنچه نیست که درک کرده ام، بخشی از چیزی ست که فهمیده ام و به نوشتنش نائل شده ام.”
سپاس
امیر حکیمی
- این را هم به حساب پیغام های خصوصی واریز کنید.
چه قلمی داری دختر عالی بود……هرچی سعی کردم گریه نکنم نشد…برای مادرمم خوندم اونم مثل من با تک تک جملاتت اشک ریخت …!!!