• خانه
  • تماس

بی بی من که رفت …

امروز راستی پیرتر شدم. بی‌بی مرد. بی بی رفت.

ای بی بی کم شانس! انتهای آرزوی تو حتی مکه هم نبود اما دیدی آخر یک مشهد هم نرفتی و رفتی؟ میان همه آرزوی‌های دور و دراز فتح ماه و مریخ و گردش و چرخش دور دونیا، دل تو و لک زدن دلت برای یک سفر به  قول خودت “مشهد شاه رضا “را دوست داشتم ولی لعنت به من که نشد ببرمت بی بی جان. تازه زمانی بزرگ شدم و فهمیدم که می‌شود بزرگترین آرزوی کسی را بر آورده کرد که بی بی دیگر نه پای راه رفتن داشت ، نه نای دست تکان دادن و نه زبانی برای گفتن خواسته‌هایش.

می‌بینی حالا با رفتن‌ات همه می‌گویند راحت شدی؟ حتما می‌شنوی و دلت غصه‌دار می‌شود. با لب تاپم نشستم یک گوشه اتاق و ساعت‌ها به همین عکست نگاه کردم . چشم‌های تو چقدر خسته بودند . چقدر شب و روزهای سختی را نخوابیده بودند. . نسل تو عجب تلخ زیست، عجب سخت نان خورد و عجب دشوار آب از چاه بالا کشید و خانه روبه راه کرد و شوهر از دست داد و باز بیوه شد و باز خانه خراب . تو چقدر فقیری‌ات، دربه دری‌ات و بیماری‌ات قصه همه مادربزرگ‌های سرزمین من است انگار. بوی دامنت با بوی دامن همه بی‌بی ها و مادربزرگ‌های سرزمین ما یکی بود انگار. دلت عین دل همه‌شان خوب همه را می‌خواست. اصلا همه بی بی ها عین هم‌اند انگار. ولی این روزها مادربزرگ‌ها کم کم دارند عوض می‌شوند. نمی گویم بد یا خوب اند فقط می دانم کسی مادربزرگ های امروز را بی‌بی صدا نمی‌کند . هیچ مادربزرگی‌ دیگر بوی حنای سرخ نمی‌دهد و در خانه هیچ مادربزرگی کرسی نیست و از دیوار‌های خانه‌شان هم به جای بوی کاهگل و علف بوی سنگ مرمر و سیمان می‌آید.

می‌دانم بوی همان کاهگلی که مرا مست می‌کرد تو را خسته و مانده می‌کرد. باید دوباره گل نو می کردی و تا کمر می‌رفتی در آّب و گل و هی گل و آب لگد می کردی هی چاله چوله‌های دیوار پر می‌کردی و هی دیوار از نو می‌ساختی.

با تو بچگی می‌کردیم و رج می‌زدیم روی دیوار تا هربار که می‌آییم روستای ” آقا ملک” جای دست‌هایمان را روی دیوار کاهگلی خانه‌ات ببینیم و ذوق کنیم.

وقتی “گجان” مرد و تو بی‌مرد شدی، در به در شدی، خانه دیگر روی پا بند نبود و هی دیوارها پیر می‌شدند و وا می‌رفتند. اتاق‌ها را یکی یکی کم کردی و گفتی همان یک اتاق بس است. گذاشتی باقی دیوارها همینطور ذره ذره آوار شوند و بریزند . درست عین اعضای تن نازنین خودت که یکی یکی و ذره ذره آب شدند. گوش و زبان را که از همان بچگی‌ها یادم هست نداشتی و به لکنت زبانی که داشتی و فریادی که باید می‌کشیدیم تا می‌شنیدی عاشق بودیم بی‌بی جان . خودت هم راضی بودی. مثل کرو لال‌های سوسول و خجالتی نبودی. دهاتی ناب بودی و بی شرم و با شعف حالی‌مان می‌کردی که چه می‌خواهی اما این اواخر که فلج شدی و زبان نیمه‌ات دیگر قدرت حالی کردن همان اندک خواسته‌هایت را هم به ما نداشت دیگر می‌مردیم از بغض تا تو بگویی چه می خواهی.  دست‌هایت هم برای اشاره دیگر حس نداشت. وقتی ما نمی‌فهمیدیم چه می‌گویی و تو هی تلاش بی‌حاصل می کردی، وقتی صدا از گلو بیرون می آمد اما بلند و بی‌حاصل بود و هیچ مفهومی را با حجم بیهوده خود نداشت ، وقتی همه گیج و گنگ به هم نگاه می ‌کردیم، تو دیگر نا نداشتی و از خیر خواسته‌ات می‌گذشتی نه بی‌بی‌جان چرا فکر کردی همه توی‌ دلشان دعا کردند که کاش راحت شوی. همیشه لجباز بودی و آن روز هم از لجبازی تو بود که که کج خیالی کردی و با همان صدای گنگ و نامفهوم‌ات دست به آسمان بردی و بعد دودستی توی سر خودت زدی یعنی که ” خدا اااا…راحتم کن”. و لی حالا که نیستی لابد کسی نگران دل شکستن تو نمی‌شود و کمی بلند تر می گویند “خدایا شکر ، راحت شد”.

دست‌های راحتی ندیده تو تاریخ من‌‌ بود، زندگی من بود، کودکی ام بود، باغ بود، به بود، انجیر بود، دشت بود، ده بود، دست‌های تو له شد. چروکیده شد، بی رمق، بی نا، کوتاه، کوتاه، کوتاه و انسان اینگونه آب می شو، اینگونه پیر می‌شود و اینگونه جان می‌دهد.

سرم درد می‌کند بی بی جان . باز هم تجربه تو بیشتر از من است و خوب می دانی که همین فردا دوباره آرام می‌شوم و دوباره برای ماندن و ماندن و ماندن، چک و چانه می‌زنم و انگار نه انگار که چشم‌های تو دفتر خاطرات ناب من بود که بسته شد برای همیشه. کاش دفتری بگشاییم در وبلاگستان و هر یک از ما یک روز را به مادربزرگش اختصاص دهد و از او بخواهد هرچه دل تنگش می خواهد بگوید تا در خانه های مجازی مان به نقل از او خطاب به مخاطب بنویسم. نمی دانم چرا فکر می کنم وقتی زنده بود باید به او می گفتم امروز مال تو بیا و هرچه دلت می خواهد بگو و بعد بی‌ویرایش میگذاشتم اش همین جا . با عکسی از خودش.

اما عمر وبلاگستان کوتاه تر از آن بود که وقتی بی‌بی فلج و زار نشد بتوانم پایش را به دنیای مجازی باز کنم. شما که هنوز مادربزرگ دارید، و هنوز حرف می زند و حرف ها برای گفتن هم بسیار دارد ، کاری بکنید. هزار بازی یلدا و خاطره و جوک و چه و چه تا به حال در این وبلاگ راه انداخته‌ایم یک بار بیاید درمورد وبلاگ به آنها بگویید از آنها بخواهید هرچه دل تنگشان می‌خواهد .بگویند . بگویید که حرف شان را جمعی می‌خوانند ببینید چه می گویند بعد بی‌روتوش و بی‌ویرایش بگذاریدش در خانه مجازی‌تان و مهمانمان کنید به دیدن‌شان.  چشم‌های همه مادربزرگ ها دفترچه خاطرات ماست تا بسته نشد خوب نگاه کنیم و بگذاریم دیگران نیز بخوانند. 

۲۱ شهریور ۸۷ | گاه نویس

۱۱۴ نظر برای “بی بی من که رفت …”

  1. هوشنگ ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۴۳ ب.ظ

    مسیح جان! شب هجران دوست ظلمانی است. برای فردایت صبحی نورانی آرزو می‌کنم.‏

  2. ابوذر آذران ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۰۳ ب.ظ

    تسلیت تسلیت
    رفتن رسیدن است چرا پیرتر شدی
    مرگ حدیث کهنه آرزومندی ماست

  3. mamali ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۲۱ ب.ظ

    انگار حرف دلمو خوندم …
    تو غم با تو شریکم …

  4. میرنصر ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۳۹ ب.ظ

    سلام
    و رفتن پاره‌ای از مسیر تکامل است
    نمی‌توان برای پروانه شدن کرم ماند
    باید پیله را درید
    دشواری سخت است
    اما تکامل مهم تر است
    شاد باشت باد تکامل عزیزت
    و ممنون از پیشنهادت
    حتماً بلاگی را به مادربزرگ و پدربزرگ پیرم تخصیص خواهم داد

  5. فرجام کمانه ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۲۶ ب.ظ

    ….و خاک—خاک پذیرنده—اشارتیست به آرامش
    …آرامشش را و جاودانگیش را صبورانه پذیرا باش ..مسیح عزیز… همغصه ها بسیارند…

  6. طاها بذری ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۵:۰۹ ب.ظ

    تسلیت عرض می کنم.

    غم ها که پایانی ندارند اما غم کمتری برایتان آرزومندم.

  7. آزاده ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۸:۱۵ ب.ظ

    تسلیت میگم مسیح جان.

  8. نازنین ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۸:۳۸ ب.ظ

    مسیح عزیزم این متن من درباره بی بی خودم تقدیم به تو و بی بی ت. روح همه شون آروم باشه.
    http://ghaghalili.blogfa.com/post-153.aspx

  9. کمانگیر ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۰ ب.ظ

    تسلیت عرض می کنم مسیح جان.

  10. علی کبیری ۲۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۱:۳۳ ب.ظ

    چهره اش رادیدم. چهره اش از معصومانه زیستن نشان داشت.
    مراهم درغم ازدست دادن بی بی شریک بدان.
    دریغاازین عمرپردرد ومحنت
    دریغاازین وادی اشک وحسرت
    درافلاک پیچیده آوای شومی
    درین دهرهرکس که آید بمیرد
    نهالی درین غمکده پانگیرد
    بود نقش برجبهه این عماری
    که جز غم همه چیز پایان پذیرد

  11. محمد ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۲:۲۵ ق.ظ

    خانم علی نژاد عزیز
    از اینکه ما را هم در غم غربت همیشگی بی بی شریک می بینید ، ممنون هستم. خیلی ناراحت شدم. مثل خیلی ها که این مطلب را خواندند. حال غمگین شما را خوب درک می کنم. مثل خیلی چیزها و خیلی کسها که در زندگی داریم و قدرو منزلتشان را درست نمی دانیم. اینقدر ارج و قرب نمی گذاریم ، تا دست زمانه از ما بگیردشان. آنوقت هوشیار می شویم. و داد و ناله و فغان و زنجموره می کنیم. و این یک داستان همیشگی است. به ما یاد داده اند که همیشه قدر کسان و چیزهایی که نداریم و نمی دانیم را خوب بدانیم. درست مثل اینکه مذهبمان شده است. اما هیچ وقت به کسان و چیزهایی که “داریم” ، با آنها “زندگی” می کنیم، همین “کنارمان” هستند ، و یا شاید فقط یک تلفن با ما “فاصله” دارند، توجه نداریم ، قدر نمی دانیم ، و یک جورایی همیشه باید غمپرور و حسرتکش روزگار باشیم. همیشه باید یک جوری بساط ماتم ، عزا ، سوگواری و غصه پروری را آماده کنیم… برای شادی ، برای شور دوست داشتن ، برای عاشق خود و دیگران بودن ، برای ارزش دادن به زندگی ، برای احترام به دیگران و برای خوشحال کردن دیگران و در شادی دیگران شریک بودن و شریک کردن ، اهتمامی نمی ورزیم. گو اینکه ، شادزیستن بی مایگی است ، و غمبادگرفتن و قیافه عبوس و عنق داشتن ، عین وقار و مجد است.
    اما شما خانم علی نژاد عزیز ، صمیمانه پیشنهاد می کنم به بکار بستن این چند تا ایده :
    ٭تعدادی از خاطرات زیبا و مهربان بی بی را برایمان بنویسید ، از لبخندهایش ، از شادیهایش ، از خوشی هایش ، از برخی از اندیشه های قشنگش از ، انبساط خاطرش ، از سپاسگزار بودنشان ، از طراوت زندگیش … و از خیلی چیزهایی که ما در موردشان نمی دانیم.
    ٭اگر خیلی ناراحت هستید که چرا یک سفر مشهد ایشان را نبردید ، خب ، زحمت بکشید یک بی بی نازنین تنها را ببرید ، برای خودتان هم تجربه خوبی است.
    ٭ تا آنجا که می توانید از داشته های زیبای زندگی فردی و اجتماعیتان بنویسید.
    ٭در پست قبلی هم گفتم ، دز غصه و ناراحتی در نوشته هایتان کمی زیاد است ، تو رو خدا کمش کنید.
    در آخر اینکه ، من کوچکتر از این هستم که شما را به انجام عملی توصیه ، تشویق و یا نصیحت کنم. اینقدر عزیز هستید و اینقدر پاک قلب و بزرگ دل و صمیمی ، که حرفهایی که به خودم می گویم را ، ( از روی احساس مشترک ) به شما هم می گویم، هم شما و هم ، همه آنهایی که شما و نوشته هایتان برایشان مهم هستید.

  12. سعدی علی نیا ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۵ ق.ظ

    تسلیت عرض میکنم.

  13. ابراهیم ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۱۸ ق.ظ

    با درود
    کچیک که بیمی کد ننه هر چی حرف زو خار گوش دامی چون دونسمی پیر زنا دنیا بدیه امه گد ننه ها او دنگ سر انه او ایار دنه که همینه اگه بوینیم امسه وسه………….
    مسیح جان چند وقتی نشد به سرایت سر بزنم که پوزش می خوام از اینکه ۳۳ سالگی ات را اغازیدی با کوله باری از تجربه شادم و رفتن بی بی نیز چاره ای جز تحمل و گفتن تسلیت نیست////////
    یا حق

  14. کامران ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۵۴ ق.ظ

    من هم تسلیت می گم… آنقدر خسته ایم که حتی نای قدرشناسی هم نداریم. چنان گیج و منگیم که نمی دانیم رو به کدام سو کنیم حتی به چی فکر کنیم. شاید مرگ سیلی باشد که یک لحظه به خود آییم. اما افسوس که آن هم بیشتر گیج مان می کند و مثل همه هیاهوی جان کاه زمان فقط اشکمان را در می آورد.

  15. سعید ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۶:۱۰ ق.ظ

    و مرگ پرنده ای بود

    تا دوباره قلبی از لطف خورشید گرم شود

    و دستی حجم این دنیا راحس کند

    بی بی رفت

    چون باید می رفت

    مدتها بود که فکر رفتن داشت

    اما هیچ کس جسم او را رهسپار ساعتهای خود نکرد

    و مرگ

    وجز مرگ کسی جراحت دستانش را به یاد نسپرد

  16. صادق ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۶:۲۶ ق.ظ

    خدا بیامرزدشون.
    ولی چه یادآوری خوبی کردین…

  17. یک دوست ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۷:۵۹ ق.ظ

    سلام مسیح جان
    هر چند در مسائل سیاسی با تو اخلاف نظر دارم، امامعمولا وبلاگت رو می خونم و همیشه آرمانخواهی و عدالت خواهی ات را ستوده ام. من عادت ندارم به نتیجه عملکرد آدمها نگاه کنم، برای من نیت و انگیزه اونها مهمه و از لابه لای کلمه ها و جمله هایت این صداقت و پاکی رو می بینم.
    برایت آرزوی موفقیت و پیروزی میکنم.
    خدا مادر بزرگت رو رحمت کنه.

    راستی
    دوست دارم وقتی این نظر رو خوندی پاکش کنی
    میخواستم برات ایمیل بزنم چون نداشتم ایمیلت رو اینجا نظر دادم
    خب یه امکان ارسال نظر خصوصی هم بذار خب!
    خدا نگهدار

  18. علی ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۸:۳۹ ق.ظ

    منم اگه معروف بودم و تریبون داشتم بعید نیست که مشکل همه قوم و خویشامو با دنیا درمیون می ذاشتم!! فرهنگمون اساسی مشکل داره! یکی رییس اجراس تبلیغاتچی میشه، یکی کارش تبلیغه رییس کل میشه یکی سربازه لوله کشی گازمی کنه و یکی هم خبرنگاره بچگیش می گیره.بی بی اگه نمی رفت غیرطبیعی بود، کار طبیعی خودشو کرد. درس طبیعت اینه که “هرکس باید باشناخت جایگاه کار خود را انجام دهد”

  19. حورا ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۸:۴۱ ق.ظ

    مادربزرگ من هم شمالی بود وما مارجان صداش میکردیم .مارجان من شبیه بی بی تو بود . بسیار شبیه . گاهی فکر می کنم مارجان من با اون همه سختی در زندگیش اصلن معنای واقعی زندگی رو فهمید . سعی می کنم بهش فکر نکنم چون انگار با جارویی خیس دلم رو می کشند .تسلیت

  20. badahwazi ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۲۷ ب.ظ

    تسلیت مسیح جان

  21. یار دبستانی تو ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۲۰ ب.ظ

    سلام مصی
    خوبی دخنر؟تسلیتم رو بپذیر.
    مرگ پایان کبوتر نیست
    خیلی وقت بود گرفتار بودم
    برات آف گذاشتم ظاهرا نخوندی چون جواب نگرفتم
    یه عالمه حرف دارم و تومثل همیشه در دسترس نیستی.
    میخوام بگم هر وقت دلت برای پویان گرفت به پسر منم فکر کن….
    بدرود

  22. آرش ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۷:۱۰ ب.ظ

    سلام خواهرم. ما که بچه بودیم به مادر بزرگمان میگفتیم مامانجون و بزرگ که شدیم بهش گفتیم ننه و بابا جونمون (پدر بزرگ)رو «گت بابا» نام دادیم. باز شما که خیلی با کلاس تر بودی و بی بی و گجان (گت آقا جان)می گفتی.یادم میاد شبی که پدرم رفت غم فراق پدر فراموشم شده بود و به فکر «ننه آقا» بودم که چطوری باید خبرش کنیم و از ییلاق مستقیما به گورستان بیاوریمش تا داغ سومین فرزند پریده اش را به دوش بکشد؟ و مهربان پیرزن تا آخر عمرش ، نه در ییلاق به خانه ما پا گذاشت و نه در …. ناراحت نباش! بی بی رفته پیش گجان تا نه خودش تنها باشه و رنج دنیا رو بکشه نه گجان.خدا رفتگان همه رو بیامرزه.

  23. هخامنش ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۷:۱۰ ب.ظ

    مسیح تسلیت میگم چند بار بهت بگم تو هنوز جوونی…………..

  24. سروش ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۷ ب.ظ

    سلام…
    چقدر آدم ها وقتی عین بادکنک باد می کنند و بزرگ می شوند ، دلشان هم سنگ می شود…
    چقذر بی احساس می شوند…
    چقدر در های و هوی روزگار گیر می کنیم و چه راحت طعم شیرین کودکیمان گم شده است…
    تسلیت…

  25. korosh ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۱:۱۶ ب.ظ

    man shoma ro az nzdik nemeshenasam vale az neveshtehatonlazat mebaram, me khstam en etefagh ro bheton az samimghalb tasiyat begam, kashke ma javonhaye msle shoma ro dar iran beshtar dashim,
    movafagh bashid aziz

  26. ناشناس ۲۲م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۱:۴۵ ب.ظ

    سلام
    سلام خانم علی نژاد فقط یک چیز می تونم بگم که واقعا دوستون دارم

  27. کویر ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۲۰ ق.ظ

    سلام مسیح
    خوبی؟ آخه مگه من تا کی زنده ام که هر بار بیام اینجا باید از تو دفاع کنم؟ :-)

    علی عزیز
    درست گفتی فرهنگمون مشکل اساسی داره! اونقدر اساسی که بعضی از ما به خاطر بغض و حسادت یادمون میره عرض تسلیت و همدردی از برجسته ترین خصلتهای فرهنگی و از ارزشهای نیک جامعه ماست. بیان گزنده و تلخ شمادر شان یک انسان نیست که بنی آدم اعضای یکدیگرند… امید که جنابعالی درس طبیعت را درست بیاموزید و به کار خود پردازید.

    مسیح عزیز
    بعد از مدتها داشتم یکی یکی پستهایی را که نوشته بودی و وقت نکرده بودم بخوانم می خواندم. تا رسیدم به تولدت خواستم کامنت تبریک بگذارم دیدم پست بعدی رفتن بی بی است. و این رسم روزگار است که کسی میآید و کسی می رود. تولدت را تبریک می گویم و رحلت بی بی را تسلیت!
    برقرار باشی

  28. ُسعید ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۰۳ ق.ظ

    ۱-سلام
    ۲-تسلیت
    ۳-این‌کار را می‌کنم

  29. مهرآئین ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۰۴ ق.ظ

    ای جانم….تسلیت میگم عزیزم….خدا همه مارو رحمت کنه….

  30. Amir Hossein ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۵۰ ق.ظ

    Salam Masih
    Behet tasliat Migham Ghame akharet basheh.

  31. هاشم حکمه ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۰۰ ق.ظ

    نمی دونم لااقل صفحه اول روزنامه ما رو هر روز یه نگاه می کنی یا نه؟ اما اگه ینجوری بود می دیدی که یکی از همکارامون چند روز پیش فوت کرد. روز تدفینش تنها دخترش که حدودا ۲۳ساله بود لبه قبرش نشسته بود و بلند بلند صلوات می فرستاد، آه و ناله و شیون داشت صداش وقتی از بقیه هم می خواست واسه باباش صلوات بفرستن. وقت برگشتن وقت رانندگی داشتم با خودم فکر می کردم دختر داشتن بعد مرگ کلی می تونه دلت رو خوش کنه به اینکه رفتنت واسه دیگران سخت و سنگینه. رفتنی که همیشه زود فراموش می شه. و حالا می بینم دخت بی بی جان چه شیون و زاری راه انداخته تو کلبه کوچیک مجازیش. مسیح تسلیت من رو هم بپذیر. هر چند که این تسلیت ها اضافه ترین های موجود در چنین شرایطی هستند. این جمله رو به خودم هم می گم و نه فقط به تو: بهتر نیست و نبود به جای زاری های بعد رفتن اجابت می کردیم خواسته های هنگامه بودن را؟ نگوئیم که فرصت نشد که بهانه است.
    ***
    اومده بودم بیست شهریورت رو تبریک بگم که اینجوری شد. شادزی دخت خوب ایران…

  32. هاشم حکمه ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۰۱ ق.ظ

    راستی کاش جمجمه نداشتیم…

  33. vajihe ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۲۹ ق.ظ

    سلام، با شما از طریق یه دوست خوب آشنا شدم. به پاس این دوستی که امیدوارم یکطرفه نباشه ما رو در غم خودتون شریک بدونید و امیدوارم که همچنان برقرار و پیروز باشید.مطالبتونو دنبال می کنم و بسیار لذت می برم. موفق باشید.

  34. نسل سوخته ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۳۶ ق.ظ

    آن یار کزو خانه ی ما جای ِ پری بود
    سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

    دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
    بیچاره ندانست که یارش سفری بود

    …
    …
    منظور خردمند من آن ماه که اورا
    با حسن ادب شیوه ی صاحب نظری بود

    از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد
    آری چکنم دولت دور قمری بود

    . . .

    خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
    افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

    . . .
    . . .

    تسلیت می گویم .
    یادشان گرامی ، روحشان شاد !
    هرچند آدم های خوب همیشه در کنارمان هستند و فراموش نا شدنی . . .

  35. ابی ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۵:۰۸ ق.ظ

    سلام مسیح، شاید این جمله کلیشه‌ای باشه اما در این جا خالی از لطف نیست.
    مرگ پایان کبوتر نیست—پرواز را به خاطر بسپار
    می‌دونی مسیح، مادربزرگ من که بهش می‌گفتم “دده” سالها پیش فوت شد، اما تا الان که بالغ بر ۱۴ سال از وفاتش می‌گذره، هنوز هم حسرت نوازش‌ با دست‌های زمخت و ترک خورده‌اش و مهربانی‌های بی تکلف و نابش رو به دل دارم.
    روحشان شاد.

  36. محمد حسین ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۶:۳۱ ق.ظ

    مادر بزرگها انتهای مهر مادری هستند که جهان افرینش به فرزند ادمی بخشیده است! فرقی نمی کند مادر بزرگ من، مادر بزرگ تو، مادر بزرگ امریکائی یا افریقائی.
    یاد همه شان جاودان.

  37. ابوطالب ندری ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۶:۴۹ ق.ظ

    درود بر شما و یاد ان بی بی سفر کرده گرامی و حتما می گویید بخیر
    جالب بود و مرا هم به یاد پدرو پدربزرگم انداختید مر۳۰
    قلمتان همیشه روان و نشکن باشه انشاالله/ماشاالله
    سبز و شاد باشید

  38. علی ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۲۰ ب.ظ

    کویر عزیز سلام
    دوستان مسیح را “حسود”، “بغض آلود” و “غیرانسان” قلمداد کردن و لحن دوست را “گزنده” تعبیر کردن در شان این سایت و این عزیز نیست و آن را “طرفداری” نمی دانم. من علیرغم مشکلات کاری و وقت اندک همواره زمان کوتاهی را برای مرور وب سایت انسان های شایسته ای چون مسیح می گذارم. دوست می گوید و دشمن ادعا می کند که می خواستم بگویم! البته دوست خوب می گوید…
    عزیزم چه فرقی میان افراد اندیشمند و اهل خطر با افراد زبونی که به مقام که می رسند آغاز باندبازی و همشهری گری و فامیل بازی آنهاست؟ سرس به ممالک پیشرفته بزنید تا ببینید برادر بالاترین مقام کانادا چندی قبل در راهرو بیمارستان بستری شد تا اتاق خالی شود.
    ما باید قدرت بازی کردن در نقش های مختلف را داشته باشیم. بایستی هر نقاب را در جای خود استفاده کنیم. نه آن که در نقش یک حرفه ای و در جایی که دوربین ها نقش یک روزنامه نگار حرفه ای اصلاح طلب را فیلم برداری می کنند همه را وسط صحنه به عزاداری بی بی بخوانیم!! حرف بسیار است و این مجال کوتاه. ایمیل مرا مسیح دارد و اگر قانع نشده باشد پیام خصوصی خواهد فرستاد.
    از خداوند ظرفیت بالاتر، هوشمندی در صحنه زندگی، کلام گویا، درایت درقضاوت و عاطفه واقعی را آرزو دارم.
    علی

  39. علی ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۳۸ ب.ظ

    این را نیز اضافه کنم:
    تسلیت را زیبا نمی دانم زیرا
    ۱٫ مرگ را نه پایان که “آغاز”ی بهتر می دانم
    ۲٫ مسیح را وابسته به او نمی شناسم
    ۳٫ مرده پرستی را برای فرهنگ مملکت عار می دانم
    ۴٫ عزا فراوان برایمان ساخته اند، بهانه هایی برای شادی می جویم
    ۵٫ خود وصیت کرده ام پس از مرگم فقط جشن بگیرندو…

  40. mohammad ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۰۳ ب.ظ

    سر عاشقان سلامت

  41. علیرضا ۲۳م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۰:۱۹ ب.ظ

    مسیح عزیز
    حرفی برای گفتن ندارم ولی تصور می کنم این قدری آرامت می کند.
    http://uk.youtube.com/watch?v=j94Rf2sVwA8

  42. رویا ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۴۳ ق.ظ

    سلام و ارادت !
    خداوند روحشون رو قرین شادی و آرامش بداره.
    طوری نوشتی که تا عمق جان نفوذ می کنه این حست در این نوشته!
    (لینک به نوشتتون دادم حلال بفرمایید)

  43. کویر ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۲۱ ق.ظ

    علی عزیز

    بنده هرچه تلاش کردم در کامنت اولیه شما نشانی از حسن نیت ندیدم. صاحب وبلاگ حق دارد اندیشه ها و تالماتش را چه شخصی و چه عمومی در وبلاگش بنویسد به ویژه که در پایان هم پیامی برای مخاطبانش داشته باشد که بودن بزرگانمان را قدر بدانیم.
    ضمنا شما بپذیرید یا نه ما در جامعه ای زندگی می کنیم که یک سری عرفه دارد که باید به آن احترام گذاشت. حتی اگر خود بدان معتقد نباشید چرا که ممکن است طرف مقابل شما بدان اعتقاد داشته باشد.
    برقرار باشی دوست من

  44. کویر ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۲۲ ق.ظ

    تصحیح می شود: عرفه= عرف

  45. سبا ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۳۱ ق.ظ

    حیف…

  46. سعید هدایتی ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۱۵ ق.ظ

    پیر شدیم وپیران کم میشوند از عمرمان.از بزرگترین ارزوهایم یکی همین همنفس بودن ولذت بردن از مجاورت با ریشه هایم بوده که خداوند عالم دریغ داشته از ما جوان بمانی دختر مهربان بی بی

  47. ابتین ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۵:۲۴ ق.ظ

    تسلیت میگم مسیح جان، چنان با سوز بود که یاد هر دو مادر بزرگ از دست رفته ام زنده شد. هر چند کم کم خودم هم در همان راه هستم. بقای عمرت را آرزو دارم.

  48. حسین حیدری ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۵:۳۴ ق.ظ

    غروب
    پایان خورشید نیست
    اگر چه
    اندوهبار است
    ……………
    همیشه به نظرم خیر و برکت زندگی ما این مامان بزرگ ها و بابا بزرگ ها هستند که با رفتن اونا یه جورایی خیر و برکت هم از زندگی مون می ره….
    تسلیت عرض می کنم و برای بی بی جان شما و همه ی بی بی جان های دنیا که جاشون خالیه الان ،رحمت و آامش در جوار خدای آسمان و زمین آرزو می کنم…

  49. الهام ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۸:۲۷ ق.ظ

    سلام خانم معصومه یا مسیح نمی دانم که کدام یک از اینه اسم واقعی ات است.چرا توازدواج نمی کنی ؟شنیدم جدا شدی راسته .توی همین قسمت جواب بده واسه خیلی سوال است .مرسی.

  50. رضوانی ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۸:۵۳ ق.ظ

    و ما همچنان دوره میکنیم شب را
    و روز را
    هنوز را
    تسلیت میگم و روزهای بهتری رو برای شما آرزو میکنم.

  51. khonj ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۹:۵۲ ق.ظ

    امیرزاده کاشی ها با تکرار چشمان بادام تلخش
    با درود موفق اشی با معرفی یکی از دوستان از سرچ آواز دلفین ها بقیه مطالبتون را خوندم سعادت یارتان

  52. هیوا ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۵۲ ب.ظ

    می خوام بگم تسلیت می گم ، می بینم تسلی دل تو با تسلیت من بی دل محاله . می خوام بگم غم آخرت باشه ، می بینم غم اول و آخر نداره . می خوام بگم هر چی خاک اونه باقی عمر تو باشه می بینم اگه عمرت زیاد بشه زجر و رنجت بیشتر می شه . دقیقا نمی دونم چی بگم .

  53. علی ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۹:۵۷ ب.ظ

    کویر و مسیح عزیز

    اندیشمندان پیروان عرف نیستند، اصلاح گران و سازندگان آنند.
    دریغا که در واویلای مشکلات عمیق فرهنگ سیاسی جامعه خود را درگیر عواطفی کنیم که ما را از راه باز دارد. همین لحظاتی که در یادبود بی بی گذشت یاد هزاران هزار جوانی که در حال نابودی اند از یادمان رفت و این خود خسران کمی نیست!
    مسیح و امثال او خواسته یا ناخواسته در خلا موجود پرچم دار شده اند، نباید در راه مهمی که جلودار جمع زیادی هستند با فقدان یک عزیز که رفتنش عادی و نرفتنش خلاف انتظار بود همه را به عزاداری یخوانند و از حرکت بازمانند و بازدارند. مبادا چنین عزیز زوشنفکری فردا که درمقام قانونگزار قرار گرفت روز فوت بی بی ها را هفته عزا اعلام کند. مبادا چنین روحیه ای آن مجری بی درایت را در تقلیل ساعات کار برای شرکت در عزای بی بی تایید کند!! چنین حرکاتی مشابهت های نامیمونی را نشان می دهد. اگر از رفتارهای نابخردانه در رنجیم و بی درایتی و ناشایستگی دلمان را به درد آورده است ببینین ریشه ها کجاست آن را قطع کنیم.
    بشتابیم که قافله با سرعت و ترمز بریده می گذرد، دنده عقب هم ندارد، عقب نمانیم.
    از حسن نیت کویر عزیز اطمینان دارم اما بر غفلت مسیح گله مندم.
    موفقیت و نشاط شما را آرزو دارم.
    علی

  54. علی ۲۴م شهریور ۱۳۸۷ ، ۹:۵۸ ب.ظ

    اصلاح:
    روشنفکری
    ببینیم

  55. دارکوب پیر ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۲:۴۲ ق.ظ

    سلام مسیح جان امروز یک خبر خوش دارم ضمن تسلیت برای فوت مادر بزر گت باید بگم

    وبلاگت هم فیلتر شد وبلاگی که نشونیش این بود
    http://masihalinejad.blogfa.com
    خب مسیح جان ما به وظیفمون عمل کردیم

    بازم پیش ما پیا

    یاحق

    /

  56. باد ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۰۶ ق.ظ

    الهی چه ناز بوده این بی بی خانم شما
    تسلیت .

  57. محمد رضا ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۰۳ ق.ظ

    سلام
    تسلیت می گویم، چه حیف که پس از آنکه فرصت به پایان رسید تازه یادمان می افتد.

    موفق باشی و عاشق

  58. DESERTER ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۱۰ ق.ظ

    تسلیت؟ برای چی؟ دلیلی برای تسلیت گفتن نمی بینم … یکی دیگه از کسانی که اومده بود که بره، رفت …به همین سادگی… جفت مادر بزرگ های من در فاصله نسبتا کمی از هم فوت کردند، یکیشون نمک داشت و نبودش دلتنگی می آورد … اون یکی مظلومیت داشت و ترحم بر می انگیخت … من برای هیچ کدوم یه قطره اشک هم نریختم … نمی دونم چرا… از من احساساتی تر کی هست؟ تلقینشونو دیدیم، خاک ریخته شدن روشون رو دیدم… درست بالای سرشون بودم …ولی اشک نریختم… چون واسم نه عجیب بود نه تازه نه ناراحت کننده….!
    از آدمایی که مرگ واسشون عادی نیست خوشم نمیاد.
    چند روز بگذره عادی می شه… همه چی عادی میشه !
    درست می شی رفیق.

  59. بامداد امید ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۰۸ ق.ظ

    سرم درد می‌کند بی بی جان . باز هم تجربه تو بیشتر از من است و خوب می دانی که همین فردا دوباره آرام می‌شوم و دوباره برای ماندن و ماندن و ماندن،…
    آری این رسم زمانه است و پیروزتر آن که زودتر به زندگی عادی بر می گردد
    نمی دانم کجا خوانده بودم
    “مردگان را بگذارید برای مردگان “یا یک هم چنین چیزی
    شب است
    دیرگاهی است نشسته ام بر بالین مادر
    می کوبد انگار یکی پنجه بر در
    مادر می گوید :آمد
    می گویمش:چه می گویی مادر که آمد!؟
    این باد است!
    باد هرزه که آمده است به تاراج آخرین اندوخته سوخت زمستان
    مادر اما انگار ندارد باور
    می گشاید در
    می آید درون سوزی سرد
    می گویمش:نگفتم ،دیدی باد است
    مادر اما انگار هیچ ندارد باور
    می نهد بر سینه دستن
    می کشد از سینه آه
    می پردش رنگ از رخسار
    همچون پرش ترسیده ساری از شاخسار
    خشکید در چشمش نگاه
    گشت تنش آنچنان سرد
    که نبود انگار گرما در آن هیچگاه
    آه مادر
    …
    امیدوارم شما بسلامت باشید و قلم در دستتان همیشه به چرخش

  60. یاشار ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۱۳ ق.ظ

    می بینید قصه مرگ و زندگی و یا زندگی و مرگ را ابتدا مطلب سی و سه سالگی و اکنون مرگ بی بی
    پس بهتر است باز گردیم به زندگی عادی خودمان و پیش بینی انتخاب بین پوچ و هیچ

  61. یاشار ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۱۳ ق.ظ

    می بینید قصه مرگ و زندگی و یا زندگی و مرگ را ابتدا مطلب سی و سه سالگی و اکنون مرگ بی بی
    پس بهتر است باز گردیم به زندگی عادی خودمان و پیش بینی انتخاب بین پوچ و هیچ

  62. زهرا ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۵۶ ق.ظ

    سلام و سپاس.
    بی بی شما تا همیشه ماندگار شده. تسلیت می‌گم. اشک کمترین چیز بود بعد از خوندن نگاه بی بی…
    آرزوی صبر می‌کنم.

  63. دارکوب پیر ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۳۵ ق.ظ

    سلام مسیح جان در ضمن به و بلاگ گروهی ما که در باره انتخابات آینده است سر بزن و اگر خواستی نوشته یا نظری بزار

    نحوه ی مقاله نوشتن در دیباچه آمده است

    بازم ممنون که سر زدی

    راستی اگه نمی دونی بدون من قلم تراش سابقم

    که بهم گفتی شعار ننویس و آن را به دیگران بسپار

    ومنم به اون دارم عمل می کنم

    بازم ممنون
    یا حق

  64. فیروزه عسکری ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۶:۰۵ ق.ظ

    و باز هم سلام
    با هر برگی که از شاخه جدا می شود آه از نهاد تنه برمی آید…
    ریشه ها در دل خاکند… ریشه های ما به دست خزان نمی روند چون میوه هایی دارند که شاداب راه زندگی را طریق می کنند…
    ریشه ها در خاک جان دوباره به ما می بخشند…
    خدایش بیامرزد…
    در مورد پیشنهاد جالبتان ممنون.. در ذهنم چیزی جرقه زد که بسیار جالب ترست و از امروز به فکر آن هستم که آن ایده محقق شود…
    موفق باشد.
    ……………………………………

    منتظر اجرای این پیشنهاد و طرح شما و باقی دوستان در مورد اتصال وبلاگ به نسلی که هیچ شناختی از این پدیده ندارد هستم.

  65. مهدی مهرپویان ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۷:۳۱ ق.ظ

    سلام
    زندگی یعنی همین . یکی زودتر یکی دیرتر.

    تسلیت عرض میکنم.

  66. کاسمانی ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۵۸ ب.ظ

    با درود

    مدتی پس از در محاق رفتن آدرس سابق از این مکان بی خبر بودم تا اینکه پس از دیدار با داداش علی و داداش محسن، آدرس جدید را یافتم.

    و خوشحالم که دوستی به جمع اضافه گردید و امیدوارم بماند تا بماند.

    روزی پیر شدی روزی دیگر بی بی پر کشید یا شاید به گفته ی همه “راحت شد”.
    کلمه ی آشنایی است “راحت شد”، بارها و بارها شنیده ام از زبان آنهایی که منتظر راحت شدن کسی هستند، کسی که یا سنش از زنده ماندن گذشته است یا اینکه وبال گردن دیگران شده است.

    این کلمه تا کجاها مرسوم است؟ آیا تنها برای ولایت خودمان است همانند “نواجش”(مویه)؟ آیا برای بی بی ها هم نواجشی هست؟ یا به قول دوستمان چون نرفتنش جای تعجب داشت همه خوشحالند؟

    و چه آرزوهای کوچکی دارند همه ی بی بی ها!سفر مشهد و …!
    و چه دلهای پاکی دارند همه ی بی بی ها! راست ترین آدمهای دنیا
    و چه افکار ساده ای دارند و دایره ی آگاهی ای که از سطح چند روستا فراتر نمی رود!
    و چه راحت اند برای بی خبری از دنیای سیاست و مشکلات کشور خویش!
    و چه آسوده خاطرند نسبت به ناآگاهی از به نام خودی ها کردن سهام معدن و کارخانه و شرکت و…!
    و چه خوش شانس اند که چون شکایتی بر لب ندارند جزو واژه مردم آقایان به شمار می آیند!
    و چه ساده دلند که ناصحان بر صفحه ی تلویزیون ظاهر شده ی مرتب و زیبا را فرستادگانی بی عیب و نقص از جانب خدا می دانند!
    و چه بی غمند از اینکه خادمان ملت، دختر مردم را به مرز بی عفتی می کشانند اما به زور صیغه و ازدواج موقت که دوای درد صاحبان قدرت است از مخمصه خلاصی یابند!
    و چه بی دردند از اینکه نمی دانند می شود بدون کاغذپاره نیز به دانشجو درس داد و علی رغم سر و صداهای دشمنان قسم خورده وزیر ماند!
    و چه دلی خوش می کنند به سهام عدالت رئیس جمهور عدالت گستر!
    و چه گل از گلشان می شکفد از حقوق ماهانه ۵۰ هزاری و یا شاید ۱۰۰ هزاری دوره جدید شیخ!

    و سخنی با علی عزیز
    “منم اگه معروف بودم و تریبون داشتم بعید نیست که مشکل همه قوم و خویشامو با دنیا درمیون می ذاشتم”
    و تو هم اگر معروف بودی مشکل همه ی خویشانت را با دنیا در میان می گذاشتی!
    علی جان به این فکر کردی که این صفحه ی شخصی روزنامه ای دولتی است یا نویسنده ی آن وزیری است که در پست وزارت مسئله ی شخصی اش را بیان می کند؟
    یاد معلم تاریخ دبیرستانم افتادم که از غلامحسین صدیقی وزیر دولت دکتر مصدق و پدر علم جامعه شناسی ایران می گفت:روزی همسر صدیقی به دیدار شوهرش در وزارت می رود، خبر آمدن همسر را به وزیر می دهند اما شوهر وزیر شده ی این همسر می گوید اگر کار اداری دارد مانند مردم در صف بایستد تا نوبتش برسد اما اگر کار شخصی دارد به وی بگویید برود منزل غلامحسین شب میاد منزل.

    از طبیعی بودن مرگ بی بی گفتید و اینکه اگر نمی رفت غیر عادی بود و با سخن از مشکلات عدیده ای که کشور و مردم با آن مواجه هستند، سخن از بی بی و رفتنش را بی مورد یافتید!
    اما آیا در این دنیایی که احساسات در حال رخت بر بستن است و احترام به حقوق دیگران جایگاهی ندارد و دیگران را ابزار و ماشین می دانیم که باید به همه به دیده ی معامله بنگریم نباید به یک انسان حال هر که و در هر شرایطی هست نوشت؟
    آیا یادآوری خوبی های یک انسان کاری عبث است؟
    آیا به خاطر آوردن راستی و بی پیرایه بودن یک پیرزن بدرود حیات گفته از یاد بردن مشکلات و بدبختی ها و زجرهایی است که انسان تحمل می کند، است؟

    به خود آییم جایگاهی برای همه و پرداختن به همه قائل شویم.
    بی بی وار انسان را سزاوار ارزش و احترام بدانیم.

    به آرزوهای بی بی هایتان گوش کنید آرزوهای کوچکی دارند آرزوهایی که شما به راحتی می توانید انجامش دهید و لبانی را خندان کنید.

    با بی بی های دیگر نیز چنین کنید.
    همه ی انسان ها را بی بی بدانید و خنده بر لبشان بکارید.
    بکوشیم تا بی بی ها نمیرند بکوشیم تا اخلاق نمیرد بکوشیم تا راستی نمیرد بکوشیم تا ایمان نمیرد.

  67. عباس معروفی ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۰۸ ب.ظ

    امید که خوبی های بی بی میراث تو باشد، و یادش لبخند زندگی.
    من هم او را می شناسم.
    ……………………………………………………………………………..
    ممنونم اما دیدید که قصه اش روی دست ما ماند و نخوانده رفت.

  68. فرزاد حسنی ۲۵م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۳۴ ب.ظ

    مسیح عزیز ..دوست روزنامه نگار نادیده ام سلام
    تسلیت مرا بپذیر ..سخت است تحملش ولی چاره چیست ..در مراسم بزرگداشتی که برای فوت مادر سید ابراهیم نبوی گرفته بودند متنی را به یادگار برای سید ابراهیم نوشتم که بخشی از آن هنوز در خاطرم مانده :برایش نوشتم چاره چیت و باید با تقدیر کنار آمد چرا که هر روز خورشید از شرق طلوع می کند و عصرگاهان در دامان غرب پنهان می شود و چون فردا برآید من و تو (روزنامه نگاران)مجددا باید رسالت بزرگ خود را آغاز کنیم ..با فکر باز و طیب خاطر ..روانش شاد و روحش قرین رحمت الهی باد

  69. پرستوی از سفر مانده ۲۶م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۲:۰۱ ق.ظ

    بی بی رفت و ما مانده ایم
    کدامین ما راحت تر است
    بی بی (ها)که تکلیفش روشن شد یا ما که به امید بهشت ،جهنم را تحمل می کنیم

  70. یاشار ۲۶م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۲۹ ق.ظ

    چقدر سخت است گفتن تسلیت به “مسیح”،کسی که قرار بود بار تمام غم ها و گناهان و..دیگران را بر دوش حمل کند

  71. هادی ۲۶م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۵۰ ب.ظ

    سلام. تسلیت می گم. امیدوارم غم آخرتون باشه. در سایتها و وبلاگها هر چی بدنبال ایمیل شما گشتم پیدا نکردم. لطفاً اگر امکان داره برای نظر دادن به یک مطلب پست الکترونیکی خودتون را بفرستید. ممنون می شم. موفق باشید.

  72. دکتر قلی ۲۶م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۳۵ ب.ظ

    خدا ازت نگذره دختر!! همه داغ دلم رو تازه کردی!!
    خدا رحمت کنه بی بی عزیزت رو!
    یاد مامانم افتادم و غم از دست دادنش!
    من هم مثل تو هنوز عاشق بوی کاه گلم و از بوی کاه گل مهمتر بوی حنای سرخ مادرم. عاشق اینکه عید قربانی پیش بیاد و ما هم از حنای مادر استفاده کنیم و به حنای بی رنگمان رنگی بدیم!
    من می خواستم همه قصه ها و حکایت ها و لطیفه های مامانم رو ظبط کنم اما فرصت نشد و زود رفت! زودتر از اونی که بشه فکرش رو کرد! می دونستیم قراره زود بره اما نه به اون زودی! می دونستیم که لوسمی برای کسی در اون سن و سال هیچ راه درمانی نداره!
    بگذریم!
    بهت تسلیت می گم و تو این ماه مقدس از خدا می خوام که به حرمت این روزها بی بی شما و مامان من روحشون شاد باشه!

  73. دکتر قلی ۲۶م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۳۶ ب.ظ

    من همیشه متنات رو می خوندم اما هیچ وقت کامنت نمی ذاشتم ولی این بار نتونستم! اشکم رو درآوردی!

  74. محمدرضا یزدان‌پناه ۲۶م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۴۲ ب.ظ

    خدا بیامرزه، چنده مه گته مار واری موندنه…

  75. میترا خلعتبری ۲۷م شهریور ۱۳۸۷ ، ۴:۳۷ ق.ظ

    سلام مسیح جان خواستم تسلیت بگم بعد دیدم چندی قبل تولدت بود پس هم تسلیتم رو بپذیر و هم تولدت مبارک با تاخیر . . .
    امیدوارم همیشه شاید باشی و غم نبینی

  76. سمیه ۲۸م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۱:۱۹ ق.ظ

    مسیح عزیز برای بی بی ندیده ات و دل مهربانت کلی اشک ریختم.من هم پیرتر از همه بی بی ها هستم

  77. لیلا ۲۸م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۱۰ ب.ظ

    سلام
    تسلیت میگم و امیدوارم آخرین غمتون باشه
    وبسایت بسیار جالبی دارید
    استفاده کردم…

  78. حمید ۲۸م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۱۱ ب.ظ

    اول خدایش بیامرزد
    دوم نگاه میکنم به سابقه شما ،مقاله ها و …
    سوم افسوس میخورم که یک خبرنگار هنوز نمیدونه لپ تاپ درسته و می نویسه
    لب تاب و چه با افتخار سایت هم داره
    چهارم البته شما که می دونم ناراحت نمیشی تازه تو دلت هم میخندی
    پنجم بی سوادی همه گیر شد

  79. عبدالله رمضان زاده ۲۹م شهریور ۱۳۸۷ ، ۶:۴۰ ق.ظ

    تسلیت مرا بپذیرید.

  80. عارف ۲۹م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۲ ق.ظ

    سلام خانم علی نژاد
    تسلیت عرض میکنم خدایش بیامرزاد

    بعد از مسیح ملکوت تازه آدرس جدید روپیدا کردم و خوشحالا از اینکه دوباره سایت دارید و تو سایت هم مینویسید.

    یا حق

  81. ترانه ۲۹م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱۲:۰۷ ب.ظ

    سلام عزیزم.
    تسلیت میگم

  82. setare ۲۹م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۰۹ ب.ظ

    مسیح عزیز،گریه کردم،با تک تک کلمه ها اشک ریختم ،خیلی دلم گرفت،خیلی…

  83. حمید ۲۹م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۵۱ ب.ظ

    بدتر شد که بنویسید
    لپ تاپ lap top

  84. hamid ۳۰م شهریور ۱۳۸۷ ، ۵:۱۰ ق.ظ

    مجددا دست حکومت ظالم از قوه ی قضائیه بیرون آمد و جوانی متجاوز سابق (لابد از به بعد خبرنگار و فعال حقوق بشر لاحق)محکوم به اعدام شد. بشتابید دوستان وبلاگنویس برای راه اندازی کمپین جهت رهایی از چنگال رژیم ستمگر
    http://www.fararu.com/vdcg7y9q.ak9tn4prra.html

  85. هخامنش ۳۰م شهریور ۱۳۸۷ ، ۷:۳۲ ق.ظ

    سلام مسیح نازنین مدتی بود که گرفتاری داشتم و نتونستم سری بزنم ، خیلیم دلم هم برای طعنه های تو و سایتت تنگ شده بود.تسلیت بهت گفتم ولی بازم تسلیت.

  86. جلیل ۳۰م شهریور ۱۳۸۷ ، ۷:۳۳ ق.ظ

    بعد از مرگ مهران قاسمی که واقعا تلخ بود
    برای بی بی هم گریه کردم
    تسلیتم را بپذیر

  87. هخامنش ۳۰م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۱۸ ب.ظ

    مسیح منم دارم اشک می ریزم اهنگ علامت سوال شادمهرو گذاشتم دارم برای مادر بزرگم اشک می ریزم اخه نصفه جونم بود حالا که نیستش دنبال یه چیزیم انگار یه چیزی ازم کمه اخه ۱۴ سال پیشش بودم حالا….
    نمیدونم باید چکار کنم

  88. یاشار ۳۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۱:۵۳ ق.ظ

    چرا و چه کسانی با از دست دادن عزیزی، برگشتشان به زندگی عادی طولانی تر میشود !؟

  89. مجتبی ۳۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۳:۰۹ ق.ظ

    سلام
    خدا رحمتش کنه. این فیلترینگ لعنتی کمتر می گذارد به شما سر زد و وبلاگتان را دید رفته وبدم وبلاگ قبلیه و الان فهمدیم این وبلاگ جدیده.

  90. مهشید نیکروش ۳۱م شهریور ۱۳۸۷ ، ۲:۵۷ ب.ظ

    و از قول مسیح اگر مرگ وجود نداشت
    آنگاه می فهمیدیم که بزرگترین نعمت مرگ است…!

  91. ارا ۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۰۷ ق.ظ

    خدا بیامرزد- راستی چقدر شما شبیه بی بی ات هستی

  92. حسین ۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۲۶ ق.ظ

    خانم علی نژاد تسلیت عرض مکنم.

  93. saeed ۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۲۹ ب.ظ

    سلام خانم علی نژاد

    دوست دارم نظر شما را راجع به پست جدید وبلاگم بدانم.

    داستانی است با عنوان “آپارتمان شماره‌ی ۷۰۶″.

    یا حق.

  94. رمضانی ۲م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۲۷ ق.ظ

    خانم علی نژاد
    تسلیت عرض می کنم و از خداوند منان می خواهم که او را قرین رحمت خودش کند.

  95. پدرام علیزاده ۲م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۴۵ ب.ظ

    درود

    هر وقت عزیزی میره! بعد ادم سرش رو فرو میکنه تو سینه و می بینه یه تکه از قلبش نیست! واونوقت متوجه میشه چه چیزی رو از دست داده!
    اما هنوز قلب میزنه چون صدها و هزارها تکه دیگه داره! واین زندگی!
    بی بی ها دوست داشتنی ان چون همیشه بی بی بودن و نخواستن چیزی جز بی بی باشن!

  96. فرزاد حسنی ۲م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۲۴ ب.ظ

    : فکر کردی چی ننه؟ کسی از مردن ما ناراحت میشه؟ نه ننه… سه دفه که آفتاب بیفته لب این دیفال و سه دفه که اذون مغربو بگن، همه یادشون میره ما کی بودیم و واسه چی مردیم، همون جوری که ما یادمون رفته… این دوره زمونه کسی حوصله قصه شنفتن نداره……………
    این شروعشه با دیالوگی از فیلم قیصر …یاداداشتی در مورد مخاطبین امروز ایرانی …به روزم و منتظر دوستان

  97. سعید پورحیدر ۲م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۳۵ ب.ظ

    سلام . تسلیتم را پذیرا باشید .

  98. نسیم سحری ۳م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۶ ق.ظ

    مطلب جالبی بود . البته قلم شما همیشه زیبا می نویسه . خدای بزرگ روحش را شاد کند .

  99. niloofar ۳م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۳۳ ب.ظ

    Masih Jan: I am sorry for your loss…
    I loved your post. It brought me back to the old times and my memories from my grandma

  100. محمد مهدی اسلامی ۴م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۰۳ ق.ظ

    سلام. تسلیت می گویم. بار قبل که آمدم قصدم تشکر از حضورت در وبلاگم بود که ظاهرا ثبت نشد.
    پیشنهاد جالبی داده ای، سعی می کنم به آن عمل کنم اما به رسم خود!
    ……………………………………………………………………
    کاش این پیشنهاد نظم می گرفت و حداقل یک روز یا یک هفته همه همدیگر را دعوت می کردند به انتشار حداقل عکسی از مادربزرگ‌ها یا پدربزرگ هایی که پایشان هرگز به دنیای وبلاگستان نرسیده. کسی اگر توانست نظمی دهد ما را خبر کند.

  101. خبرگزاری خلیج فارس ۴م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۰۲ ق.ظ

    / خبر فوری/ آواز گنجشکها مجید مجیدی در اسکار

  102. فرزاد حسنی ۴م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۰۱ ب.ظ

    در خانه عبدلله نوری دیدم : شیخ روزه نبود!!…..
    سلام
    با مطلبی تازه در باب دعوت روزنامه نگاران از عبدا..نوری برای شرکت در انتخابات ریاست جمهوری به روزم .خوشحال میشم نظرتون رو پس از خوندن بدونم .
    http://talkhzibast.persianblog.ir/

  103. علیرضا عالی ۵م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۴۶ ق.ظ

    خیلی دیر شده برای تسلیت
    اما می گم
    یاد باد آن روزگاران را یاد باد

  104. سمانه(دلتنگی ها) ۵م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۵۷ ق.ظ

    شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتیم اما حال که به آن دعوت شده ایم بگذار تا می توانیم زیبا برقصیم

    سلام
    تسلیت
    خیلی دلم گرفت

  105. آفتاب کازرون ۵م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۸ ب.ظ

    سلام خانم علی نژاد
    تسلیت مرا هم پذیرا باشید.
    شما زنده باشید

  106. سید محمد مرعشی ۵م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۰۵ ب.ظ

    سلام
    تسلیت می گم خدمت شما
    مقاله ی من آزاد هستم روزنامه ی اعتمادملی عالی بود. انشاالله که موفق باشید.

  107. سارا ۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۵۲ ق.ظ

    سلام دوست عزیز
    تسلیت منو هم بپذیر
    امیدوارم که هیچگاه غم نبینی
    وقتی پیری از بین ما میره دلم میگیره چون محبتها هم کم کم کمرنگ و کمرنگتر میشه
    این پدر بزرگها و مادر بزرگها هستن که عشق رو تو خونواده ها ثابت
    نگهمیدارن
    وگرنه عاطفه ها هر روز از قبل کمرنگ تر شده -

  108. حجت ملکی ۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۲۷ ق.ظ

    درود و صد درود به زنان و مردان نجیب و ظلم ستیز این مرز و بوم
    درود به پیروان راستین بابک و مسلم خراسانی وهزاران انسان وارسته
    و درود به شما شیر زن نجیب و شجاع میهنم ایران
    هم وطن عزیزم نمیدانم که به راستی چه تفکر و ایده دینی و مذهبی داری ولی همین بس که چندین سال است دست نوشته و مقالات تند و زیبای شما را که حاصل تراوشات ذهنی پاک و مستقل است را چه در روزنامه اعتماد ملی و چه در وبلاگ خودتان و یا در سایر نشریات همسو را میخوانم و از این که هموطنی شجاع و دریا دل چون شمایی را دارم بر خود می بالم و و به راستی که جای همه آنهاییکه برای استقلال و شکوفایی این امپراطور بزرگ قدمی برداشته و نام خود را در تاریخ مملو از رشادتهای این دلاور مردان جاودانه ساخته اند خالی نمی بینم و هنوز امیدم به اینکه روزی بتوانیم آینده ای به سان گذشته سرتا سر پاکی ، صداقت ، تمدن ، یکتا پرستی ، مهربانی و از همه مهمتر شادی و سرور داشته باشیم ناامید نگشته ام .
    با این وجود از خدای مهربان ایرانیان راستین می خواهم همچنان قلمتان استوار ، ذهنتان شکوفاتر و اهدافتان بارورتر و آرزوهایتان دست یافتنی باشد.
    دنیا به کام وآخرتتان نورانی باد
    هم دردی مارابپذیرید به امید اینکه اندکی از غم و درد از دست دادن یاور و مونس مهربانتان کاسته شود .

    با احترام
    حجت ملکی

    hmaleki75@yahoo.com

  109. مهدی 313 ۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۱۹ ب.ظ

    اما من از زندگیم بهت بگم .درکودکی والدینم ازهم جدا شدند .پدرم زن برد ومادرم مرا درازای بخشش مهریه اش بدست اورد .۹ساله بودم که مادرم شوهر مجدد نمود .ان شوهر قول لفظی دادکه مرا هم همراه مادرم نگهداری کند .اما چند ماه بعد زیر قولش زد وحالا تصورش را بکن من ماندم ومادری که نه راه پیش دارد ونه پس .پدربزرگ مادریم باانکه فقیر مادی بود ودر سینی ای دربازار ماهی فروشان شهرمان ماهی می فروخت (مغازه نداشت )از کودکی کفالت مرا برعهده گرفت (درهمان ۹سال نیز او خرجم را می کشید )او بزرگم کرد مومنم کرد .نماز صبح بیدارم کرد به دانشگاه ازاد اسلامی فرستاد .اما درست دو سال مانده قبل از فارغ التحصیل شدنم درسن ۸۴سالگی از دنیا رفت او تا ان سن کار می کرد وخرج دانشگاهم وخودم را می داد .این اتفاق درسال ۱۳۸۰افتاد .خدا می داند چقدر ارزو داشتم بزرگ شوم او را مکه بفرستم که ارزویش را داشت او خود یتیم بود .مرا بزرگ کرد .الان خدا می داند چشمانم پر ازاشک است وقتی دارم یادش می اورم .خدا رحمتش کند تا می توانم به فکر اویم .الان که کارمند اداره ای هستم درحد بضاعتم برایش صدقه می دهم .ارزو داشت به مکه برود ولی نشد خدایش رحمت کند پدربزرگم را وبی بی تو را .ان شائ الله خدای تبارک وتعالی درجوار نازنین وجود رسول خدا محمد المصطفی (ص) وی را جای دهد خدا مادربزرگ تو را نیز بیامرزد ان شائ الله

  110. خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز ۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۱۰ ق.ظ

    چه قدر من این پست را دوست دارم مسیح عزیز!
    چه قدر غمگین و عجیب و دلنشین است…
    و چه پیشنهاد عاالی‌ای!
    باید زود دست به کار شوم. از مادربزرگ یکی، دو باری نوشته‌ام:
    (نوستالژی عکسهای سیاه و سفید و لب‌تاپ مادربزرگ!)
    http://nafisehinstanford.blogfa.com/post-319.aspx
    اما اینکه خودش بنویسد، نه هنوز به فکرم نرسیده بود…
    باید همین فردا بروم خانه‌اش، بنشینیم گپ بزنیم مفصل.
    مرسی مسیح جان!
    …………………………………………………………
    montazeram

  111. yasamin ۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۲۱ ق.ظ

    ashk agar aman dahad
    negah mikonam dardi ra ke
    az raftanat be del neshast
    hamisheh dir miresim
    na?
    hamin panjshanbeh yadesh kardam
    ghesehayeh hameh madar bozorghaye
    nasle ma hamineh
    rouheshon shad

  112. کوروش پارسا ۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۳۱ ب.ظ

    بی بی
    آسمان همچنان بالای سر است
    و رود خانه جاری است
    اما کلبه بی بی هنوز هم
    خالی است
    گرچه فروختند سقف خانه اش را
    و پنجره هایش را در آوردند
    اما
    جای آن گلدان در کنار پنجره هنوز هم باقی است
    و گویی هنوز هم بی بی روی ایوانش نشسته ، قرآن می خواند
    و آن لبخند قشنگش همچنان برقرار
    گرچه او مرده است
    گرچه او مرده است
    اما آن گربه سیاه پشمالو که از او محبت بسیار دیده است
    جای او در خانه بی بی هنوز هم باقی است
    خانه بی بی دگر سقفی ندارد
    گویی که خواستند جای خورشید گرم نگاه بی بی
    خورشید آسمان را به خانه او بیاورند
    اما محبت نگاه بی بی
    آری
    که چیز دیگری است
    آه روز عید است
    چندی است که سال نو رسیده
    اما یاد آن دوران به خیر
    یادش بخیر آن روز ها که بی بی هم بود
    در رویای شیرین خود گویی به آن روزها رفته ام
    روز عید است
    دوان دوان
    با چهره ای خندان
    با دلی سرشار از امید
    با لباسهایی نه چندان نو
    که آنها را مادرم از کهنه بازار شهر برایم خریده
    می روم خانه بی بی
    به امید گرفتن عیدی از او
    عیدی من از بی بی یک تخم بزرگ غاز بود
    مینشستم زیر کرسی پیش بی بی
    او مرا می گرفت در آغوش
    به پیشانی ام بوسه ای می زد
    دست می کرد زیر کرسی
    تخم سفید و بزرگ غازی را بیرون می آورد
    و با دنیایی از شور و شعف
    با دو دست کوچک خود
    می گرفتم تخم غازی را که عیدی داده بود
    هیچ من را دل نمی آمد که آن را بشکنم
    اما برادرم
    آن را از دستم می گرفت
    پوستش می کند
    و اندک نمکی می آورد
    نیم آن را می خورد
    نیم دیگر را می داد به من
    من به جای تخم غاز غصه می خوردم
    چون دلم می خواست ساعت ها ببینم عیدی ام را
    من بسیار دوست داشتم بی بی ام را

  113. نهال ۱۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۰۴ ق.ظ

    سلام،
    من سایتتونو امروز دیدم. نمیدونم چرا دلم یک جوری شد. پدربزرگم ۹۸ سالشه و زمین گیره ایران نیست چون خانمش فرانسویه هروقت باهاش صحبت میکنم میناله از غربت و تنهایی تنها آرزوش بودن در ایران فقط اینکه بین آدمهایی باشه که باهاش همخونن همین. اگه یکروز بخواهد اینجا بنویسه فقط میگه: فرنگ سردی میاره، بدی نکنین، اسیر دنیا نشین. اما من کاری از دستم براش ساخته نیست با اینکه زنده است.

    موفق باشی

  114. مانیکس ۶م آبان ۱۳۸۷ ، ۵:۵۲ ق.ظ

    اعتراف می کنم با خوندنه متنت اشک تو چشام حلقه زد!!

    کاش ۵ سال زودتر به اینهارو می خوندم!

نظر بدهید

RSS دماسنج

گاه نویس

  • کلیپی از مصاحبه هایم با خانواده های شهیدان جنبش سبز
  • یک مصاحبه نفس گیر با دویچه وله و یک ولوله در دل خودم
  • می خواهم برای مادرم نامه بنویسم ولی مادرم مرده…
  • پرهیز از توهم اثرگذاری و وهم بی اثری؛ ما هنوز بیشماریم اما شعورِ ترسیدن هم داریم
  • به قفسه اسباب بازی کودک یک شهید عاشورا نگاه کنید
  • کروبی در محاصره نشسته است، موسوی کجاست، خاتمی، هاشمی، مردم، منتقدان، ما کجا هستیم
  • همسر یکی از شهدای بیست و پنج خرداد: مردم و رهبران جنبش ما را تنها نگذارید
  • ما به خودزنی مشغول و نمایندگان به چند زنی
  • آقای موسوی، نسل ما نه اهل قهر است و نه اهل غمزه برای دیکتاتور.
  • مادر شبنم سهرابی؛ می گویند شاهد بیاورید که دخترتان زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شد

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

شهریور ۱۳۸۹
د س چ پ ج ش ی
« مرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License