اعدام آدمیت، بزمی برای بزرگان، کاش بشکند سکوت سران
این یک مرثیه است اگر حوصله زاری ندارید….آرام بروید به بلاگ های دیگر تا حال صاحب این خانه خوب شود….
درست در روزهایی که ما درگیر بودیم که آیا احمدی نژاد را باید به رسمیت شناخت یا نه ، مرگ ما توسط دستگاه قضا به رسمیت شناخته شد و دو نفر را دار زدند. اعدام کردند. تمام کردند.
درست در روزهایی که ما با هم اختلاف نظر داریم که آیا دولت مستقر را باید دولت مستعجل دانست و مسوول یا اساسا نادیده گرفت او را و همینطوری روی هوا فتوای سقوط سر داد آنها در تدارک اعدام دو آدم بودند.
درست در روزی که ما سرگرم رنگ پرچم بودیم ، آنها درنگ نکردند و کشتند. برایم هیچ فرقی نمی کند رنگ پرچمی که در همان روز انتخابات به باد رفت سبز باشد یا آبی، یا اصلا زرد باشد یا نارنجی. برایم هیچ فرقی نمی کند که احمدی نژاد رئیس دولت مستقر است یا دولت مستعجل . آنچه مهم است این است که ما را با خبرهایشان سرگرم می کنند و سپس ما را به به نام انجمن پادشاهی و تجزیه طلب و محارب یکی یکی دار می زنند و دهان همه را می بندند با اتهامات بزرگ.
آن دفعه التماس کردیم که سران حرفی بزنند چیزی بگویند ، اعلام موضع کنند در برابر اعدام هایی که از یک دستگاه قضایی نا عادل درست در روزهای اعتراض سر باز کرده است برای زهر چشم گرفتن از معترضان. هیچ نشنیدیم….از ناشناس تر ها شروع کرده اند. حاکمیتی که می تواند یک موسیقی دان و مترجم کتاب های عرفانی را قاتل ندا معرفی کند چه باک که فردا نوبت اعدام را به روزنامه نگاران و فعالان حقوق بشر و دیگران و دیگران هم برساند. امروز اگر از اتهامات بزرگی که برای بستن دهان مدافعان می زنند تا احکام اعدام خود را در سکوت خبری سران جنبش برگزار کنند فردا نوبت به اهالی نزدیک تر هم خواهد رسید. نترسیم از تصور اینکه فردا نوبت می رسد به کوهیار گودرزی که محارب معرفی اش کرده اند، به کیوان مهرگان که تجزیه طلب خوانده اند …..
به نام اتهام به مقدسات و قران و اسلام و با اتهام محاربه و چه و چه می خواهند دهان سران و اصلاح طلبان و فعالان داخلی را هم برای دفاع از اعدام شدگان ببندند. مگر در همین دادگاههای نمایشی به روزنامه نگاران جرم جاسوسی نزده اند؟ مگر به مشاوران موسوی اتهام همدستی به آمریکا و اسرائیل نزده اند، مگر به همراهان خاتمی و کروبی اتهام وطن فروشی و پادویی به غرب و براندازی نزده اند؟ اگر اتهام آنها درست است، پس محارب بودن آنها که برای اعدام به صف می شوند هم درست است…
به جای اعتراض به یکدیگر و صدور فتوای انقلاب و به رسمیت نداستن دولتی که چه خوشمان بیاد چه نه بلاخره رئیس دولت حاکم است، باید از بزرگان بخواهیم در برابر این اعدام ها موضع گیری کنند. موجی که برای صحبت های اخیر کروبی و بیانیه موسوی به راه افتاد را باید برای این مرگ های بی نشان به راه انداخت که «مطمئن هستم» جواب می دهد و اینبار سران جنبش سکوت نخواهند کرد.
کاش کسی حرفی بزند نه در مورد به رسمیت شناختن احمدی نژاد و تغییر رنگ پرچم و چه و چه چه، این روزها دارند آدمیت را در دستگاه قضایی که خودشان هم به دیکتاتوری خویش اعتراف کرده اند اعدام می کنند. کاش سران نهراسند و به شیوه دادگاههای برگزار شده ای که منجر به مرگ هم میهنان مان با هر اندیشه و تفکر و خاستگاه و جایگاهی می شود اعتراض کنند. کاش سکوت سنگین بزرگان بشکند در برابر اعدام هایی که از ما جز تکرار مرثیه های گذشته کاری بر نمی آید.
مرثیه برای مرگ آنانی که در مراسم اعدام شان، بزرگان هیچ نمی گویند:
امروز روز اعدام من است ، از همان روزی که برای ” جرم مشهود” دستبند به دستم زدند ، هی توی سرم بافتم که میهمانی این دستبند و این انتقال را باید باشکوه برگزار کنم.
امروز روز تقدیم نفس های من است به تمام طناب های عالم، بگویید، همه بیایند، می خواهم باشکوه بمیرم، بلیط حضور در مراسم اعدامم را پیش فروش کرده بودید؟
صندلی های ویژه اش را پر از مهمانان ویژه کنید. سخت نگیرید، از نیکی کریمی و هدیه تهرانی گرفته تاعشرت شائق و الهه کولایی و سید محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد و محمدرضا گلزار و حداد عادل و عماد افروغ و کوچک زاده و حسین رضا زاده و پرویز پرستویی تا بچه های تیم ملی ، دار و دسته گروه موسیقی شهرام ناظری و جمعت موتلفه ای ها را هم دعوت کنید، بگویید قالیباف هم بیاید ،هاشمی ها همه باشند چه از رفسنجان چه از شاهرود.
دیگر خودتان بهتر می دانید ، هیچ بزرگی از قلم نیفتتد همه و همه را در همان صندلی های ویژه بنشانید، بگویید می توانند با دو همراه بیایند، بچه هایشان هم باشند، می خواهم جلوی دلبندانشان، سنگ تمام بگذارم، قول می دهم موقع اجرا ، حواسم با آن پائین تر ها هم باشد، خب آدم دوست دارد آدم های معروف و محبوب و مشهوری که می مردیم تا از شان امضا بگیرم، در مراسم اش باشند اما این دلیلی نمی شود که بچه های کمپین یک میلیون امضا را که به هیچ جا راه نمی دهند ، یا بچه های شهرستان را که با اتوبوس می آمدند برای نمایشگاه کتاب و جشن های دوم خرداد و سوم تیر ، همینطور پشت در جا بمانند و من انگار نه انگار که آنها آدم اند تنها برای مهمانان ویژه بمیرم.
به خدا اگر یک نفر، فقط یک نفر را پشت در جا بگذارید، نمی گذارم از صدای خس خس ناز گلویم زیر ناز و نوازش طناب دار، حظ ببرید و مراسم را همینطور سرد و بی روح اجرا می کنم و اصلا بال بال نمی زنم و دست و پایم را موقع جان دادن ، مستانه در آسمان نمی رقصانم که لذت تام از آن تان شود.
حسرت یک زبان لای دندان گذاشتن را در آن دم آخر به دلتان می گذارم اگر پسرها و دخترهای میدان شوش و تجریش و امام حسین را از دخترها و پسرهای شهرستانی جدا کنید و یک چادر کلفت خاکستری هم بیندازید وسطشان ، می خواهم یک امشب را همه با هم باشند، از بالا تا پایین میدان آزادی را خوب چراغانی کنید تا وقتی مینی بوسهای شهرستانی از خیابان انقلاب پرسان پرسان می آیند ، راه را گم نکنند ، بگذارید خوش باشیم و تا صبح با ساز و صدای نفس من و نفس های خواهران و برادران هم قد و قواره ام ، برای مهمانان ویژه سنگ تمام بگذاریم ، یک امشب را سخت نگیرید، قول می دهیم، هیچ جرم مشهودی را مرتکب نشویم.
ببینید چقدر بلدیم مهمان نوازی کنیم ، من جان می دهم ، دوستانم یک جا بند نمی شوند، من گردنم را با ناز می برم در حلقه دستان طناب، آنها نازتر از من دستها را در هم حلقه می کنند و موج مکزیکی از سر می گیرند، من گردن به این سو و آن سو پرتاپ می کنم آنها مستانه گردن می چرخانند ، من دست و پا می زنم، آنها پای می کوبند و رندانه دست می زنند و در آخر وقتی طناب، ناز آخرش را به گلویم کشید، من کشاله ام داغ می شود از خیسی حاصل ترس ، و چشمهای برادران و خواهرانم خیس خیس می شود از اشک، نه، اشتباه نکنید، نه خیس شدن پاهای باریک من از ترس مرگ است و نه خیس شدن چشمهای تاریک آنها از ترس پایان یافتن من. ترس من از آن است که مبادا برای مهمانان ویژه ام خوب نرقصیده باشم و گریه دوستان هم از اجرای بد من است.
آخر لامذهب ها ، حداقل بگویید، رقص مرگم به کام کسانی که در تمام این سالها، رقص زندگی ام به ساز آنها بوده است چگونه نشست؟ من که راضی ام. اما بعد از این ، نوبت هرکه بود، سر مادرش را یک جوری گرم کنید، که نیاید در این بزم.
آخر مادر هیچ وقت دل خوشی از رقص نداشت خاصه آنکه جلوی این همه مهمان، آبروداری نکردم و آخر هم خیس شد این کشاله لعنتی ام از ترس.”
اگر مهمانانی هستند که در تمام این سالها من حسابی به سازش شان رقصییده بودم م و حالا برای این میهمانی ویژه از قلم افتادند شما دعوت شان کنید…
پی نوشت:
بیست و دوم بهمن تا این اندازه هراس ناک است برای حاکمیت که به خاطرش شتاب زده احکام اعدام را اجرا کرده اند. و اعدام متهمان دیگر این انتخابات خونین را در دستور کار دارند. می خواهند تا سالگرد جمهوری اسلامی در بیست و دوم بهمن زهره چشمی بگیرند از این جنبش و با اعدام متهمان عاشورا کاری کنند که کسی جسارت نکند در خیابان های شهر عاشورا را تکرار کند.
….
آرش رحمانی پور پیش از انتخابات دستگیر شده است. این را وکیل آرش بارها و بارها گفته است. و آنگاه با تهدید خانواده ( پدر و خواهر) وادار می شود در دادگاه متهمان انتخابات علیه خودش اعتراف کند. دوستی که در زندان با او همبند بوده می گوید : آرش جوان خوشحال بوده که اعترافاتش به او کمک می کند تا زودتر آزاد شود. می گفت آرش اعترافاتی که قرار بود در دادگاه ارائه دهد را شب های قبل از دادگاه تمرین می کرد.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی
سلام…خیلی زیبا بود…واقعا امروز دلم گرفت…نمیدونم داریم به کجا میریم…کاش بیشتر انسان باشیم…کاش نترسیم…کاش ۲۲ بهمن رو سبز کنیم…قوی باشیم…حس بی غیرتی میکنم…
اعدام میکنند
وحشیگری و شقاوت که حد و مرز ندارد
گر بگذری زآدمیت
گر زیر پانهی شرف و
اعتقاد خویش
حیوان شوی و ببلعی
پیکر این نو جوان تازه رسته
تازه شکفته را
سنگین تر از گذشته نمائی
فساد خویش
یک مشت پشم را همراه جور و تعصب
خود چون نشانه اسلام بنگری
اسلام را بمنجلاب کشی
و جهان را
بر ضد آن برانگیزی
این دختران پاکدل را
که هیچ نمی خواهند
جز اینکه
زندگی کنند
با یک قفس بنام حجاب
در بند کرده ای
دختر فروشی
بر نوکر متمول
هدفمند کرده ای
اهریمنان پست فطرت
قاضی القضات گشته
آزادگان نو رسیده
در خون کشیده ای
مردم فریبهای تبهکار
بر همه آزادگان
چو نگهبان گماشته
با گفته های شوم خود
گویش زیبای پارسی
نا پاک کرده ای و
دلفریبیش
همراه خون جوانان تازه شکفته
بر خاک کرده ای
مستکبرین بکوفتی
بزبان سالهای سال
لکن خرید کنی تو از ایشان
برای خویش
از
آن شوم مرکب شخصی تا
آنهمه سلاح
از بهر کشتن مستضعفین
امروز روز شومیست بهر تو
پشتت بکیست گرم
مردمکشان درون
آدمکشان برون
دانی تو خود
که چه آید بکام تو
بر عکس آن خلف نا خلف
جای فرار نیست
هر جای این جهان که روی
هستند اینهمه ایرانیان
که
تو به آنسوی رانده ای
جای فرار نیست
میگویند دولت قصد دارد
سبز کردن سبزه را
وتهیه هفت سین را
وگفتن حول حالنا را
و دید و بازدید نوروز را
و خرید لباس نو برای کودکان را
و عملیات از خارج سازمانده شده سیزذه بدر را
غیر قانونی ومحاربه اعلام کتد
بعد نوبت میرسد به نفس کشیدن
صبحانه خوردن
کار های دبگر
besiar ziba bood, albate nabayad tarsid ,hamin!. chon in tanha chizist ke dictator mikhahad,motmaenam rooze 22 bahman ba hameye fesharha va tahdidha sabze sabz khahad bood.ba ehteram be roohe pake hameye shohadaye sabz
salam
ziba bud 22 bahamn maiaiim
وای بر ما، وای بر ما که این جنایات برای ذهن ما عادت شود. انگاری داریم به مرز عادت نزدیک میشویم و بی تفاوتی بر روح ما مستقر میشه. اینکه من ناراحت شدم، غصه خوردم، گریه کردم و…..چیزی را از اصل عمل انجام شده حل نمیکنه. باید به فکر چاره بود که به عادت نرسیدم
جنایتکاران پست فاشیست لعنتی، ای کاش اینجا میتونستم تمام عقده های دلم را خالی کنم ولی حیف است چون میخواهم خ.ر و تمام احشامش را یکجا بدرم.
حالم بده مسیح
در روزی گوشت مفت ترین جنس است ندای حق طلبی هم به جایی نمی رسد ! مگز آنکه همه اگاه شوند و این هم محال است !
این یک مرثیه است اگر حوصله زاری ندارید….آرام بروید به بلاگ های دیگر تا حال صاحب این خانه خوب شود….
درست در روزهایی که ما درگیر بودیم که آیا احمدی نژاد را باید به رسمیت شناخت یا نه ، مرگ ما توسط دستگاه قضا به رسمیت شناخته شد و دو نفر را دار زدند. اعدام کردند. تمام کردند.
درست در روزهایی که ما با هم اختلاف نظر داریم که آیا دولت مستقر را باید دولت مستعجل دانست و مسوول یا اساسا نادیده گرفت او را و همینطوری روی هوا فتوای سقوط سر داد آنها در تدارک اعدام دو آدم بودند.
درست در روزی که ما سرگرم رنگ پرچم بودیم ، آنها درنگ نکردند و کشتند. برایم هیچ فرقی نمی کند رنگ پرچمی که در همان روز انتخابات به باد رفت سبز باشد یا آبی، یا اصلا زرد باشد یا نارنجی. برایم هیچ فرقی نمی کند که احمدی نژاد رئیس دولت مستقر است یا دولت مستعجل . آنچه مهم است این است که ما را با خبرهایشان سرگرم می کنند و سپس ما را به به نام انجمن پادشاهی و تجزیه طلب و محارب یکی یکی دار می زنند و دهان همه را می بندند با اتهامات بزرگ.
آ
کاش این گریه ها تمومی داشت . ای کاش
حوصله زاری داریم خوب هم داریم،ما از نسل زاری هستیم،ما ۳۱ سال است که زاری و شیون میکنیم،مادران ما ۳۱ سال عزادار فرزندانشان هستند،اعدام احسان فتاحیان به یادتان هست خانم علی نژاد…چه فایده، همه پنبه ها در گوش فرو کردند و هر کسی از سبز و غیر سبز و قرمز و سیاه توجیهی برای خودش اورد،یکی گفت تجزیه طلب بود، دیگری گفت بر ضد میهن اسلحه به دست گرفته بود و دست اخر روزنامه نگار حرفه ای! جناب ارش سیگارچی گفت که احسان عضو گروه شبه تروریستی! بوده…اما کسی نگفت که احسان به جرم کرد بودن و ازادیخواهی جان داد و جانش را تقدیم ازادیخواهی کرد…
خانم علی نژاد ،ان هنگام قبل از اعدام روانشاد احسان شما کجا بودید، چرا ان موقع زاری نکردید؟شما که ظاهرا از دار و دسته ی اتاق فکر “خودی و غیر خودی” نیستید؟کجا بودید ان هنگام که صدای زاری مثل همیشه از کردستان بلند بود و حتی بلند تر از همیشه،کجا بودید ان هنگام که مادران کردستان هشدار دادند که اعدام در کردستان هشدار به تهران است؟ چرا قلم تا را برای مادران کردستان بر نداشتید؟خانم علی نژاد گرامی چندین ماه است که محکومین به اعدام در کردستان لیست شده است، نگاه کنید به این لیست:
۱/ زینب جلالیان
۲/ حبیب لطیفی
۳/ شیرکو معارفی
۴/جمال محمدی
۵/ سامی حسینی
۶/ رستــــــم ارکیا
۷/ حسن طالعی
۸/ رشید آخکندی
۹/ حسین خضری
۱۰/ فرزاد کمانگر
۱۱/ علی حیدریان
۱۲/ فرهاد وکیلی
۱۳/ مصطفی سلیمی
۱۴/ انــــــور رستمی
۱۵/ احمد پولاد خــانی
۱۶/ ایرج محمـــــــدی
۱۷/ محمد امین آگوشی
۱۸/ شیرین عــــلم هوی
۱۹/ محمد امین عبدالهی
۲۰/ قــــــادر محمــد زاده
۲۱/ عــــــزیز محمد زاده
تا الان چقدر از وقتتان را و چه قدر قلم تان برای این فرزندان کردستان صرف کرده اید،چقدر برای اینان و مادرانشان زاری کرده اید؟اینان که از مادر صیغه ای ایران نیستند،گیریم که باشند،مگر انسان نیستند؟
خانم علی نژاد چند روز پیش قبل از اعدام این دو جوان در تهران،خواهر عدنان حسن پور چه بجا هشدار داد،اما غیر از مصاحبه ای که در روزانلاین منتشر شد، چه کسی از در حمایت از این خانواده ی رنج دیده مطلبی نوشت؟
http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2010/january/26//-4124eb4dd2.html
سران در مقابل اعدام احسان فتاحیان و فصیح یاسمنی سکوت کردند چون اتاق فکر،تاثیرگذاران،قلم به دستان،روشنفکران همه و همه سکوت کردند…تا اینکه اعدام متاسفانه به تهران هم کشیده شد و جان دو انسان را گرفتند…حال وظیفه ی ماست که به خود اییم و اعدام را محکوم کنیم و شب و روز بنویسیم و برای مبارزه با اعدام تلاش کنیم و نگذاریم جان دیگرانی که به اعدام محکوم شده اند گرفته شود…
خانم علی نژاد من هم امروز مثل شما برای این دو جوان که از نسل خودم هستم زاری میکنم،من سالهاست که زاری میکنم،و زاری مادران کردستان را از نزدیک دیده ام و دلم لرزیده است…
درود بر روح پاک محمدرضا علیزمانی ، آرش رحمانیپور ،احسان فتاحیان،فصیح یاسمنی و کسانی که در این چند ماهه جان دادند و تمام کسانی که در این ۳۱ سال به پای چوبه ی دار رفتند،روانشان شاد…
باشد که درس عبرتی برای ما شود و نگذاریم بیش از این به زاری بیافتی
…………….
دو اعدام و بضاعت من همین دو مطلب زیر
http://masihalinejad.com/?p=888
http://masihalinejad.com/?p=90
خامنهای؛ ای پستتر از پست!
گمان میکنی که فرزندان ایران را با این اعدامها، مجبور به خانهنشینی میکنی؟
ای جلاد خونآآآ آ آشام!
masih …. dokhtaram bia sarat ra bezar rooye
shanehayam ba ham zarzar gerye konim
خبری خوش برای بی غیرتانی که روز پنجشنبه ۲۲ بهمن امسال، جاده ها، ترمینالها و فرودگاه ها را پر خواهند نمود تا عازم به اصطلاح تعطیلات بهمن ماه گردند و بزرگترین دغدغه شان، شلوغ بودن جاده، ترمینال یا فرودگاه در آن روز است… خبر خوش آنکه دو خانواده «زمانی» و «رحمانی پور» از گردونه رقابت خارج شدند:این خانواده ها، تعطیلات بهمن را در کنار مزار پاک فرزندان حلق آویز شده خود و به سوگواری خواهند گذراند…
قامت بلند و قلب پر مهر جوانان وطن خون فشان چنگال خامنه ای است.
خلاصه کنیم:
۱) این رژیم جهل و جنون و جنایت ولایت فقیه براستی تقلب بزرگ تاریخ بود به این مردم و این وطن.
۲) بساط شیادی این آخوند تبه کار خامنه ای و غده سرطانیش همه جا و همه چیز را به فساد و تباهی و دروغ و دزدی و خیانت و جنایت کشانده است.
۳) مردم ایران برای رهایی از تبهکارترین رژیم موجود در این سیاره و به زانو درآوردن این قاتل فرزندانشان و تن در دادنش به رای ملت، هیچ راهی جز اتحاد و فتح خیابان ها ندارند.
۴) آقایان موسوی، کروبی، خاتمی، و دیگران: آن زمان شیفته یک ملای جاهل بودید و جنایات ناشی از جنونش را ندیدید. آیا هنوز فکر می کنید بالغ نشده اید که بتوانید جنازه بهترین فرزندان مادر وطن را بر بالای دارها ببینید؟
چرا اعدام این جوانان را محکوم نمی کنید؟
بذار انقدر این طنابهای دار رو به گردنمون بندازن تا دستاشون پینه ببنده. با این اعدامها فقط زمان نابودی خودشون رو جلو میندازن. بذار نفرت مردم نسبت به خودشون رو به انجای برسونن که این ملت دیگه به هیچ صراطی مستقیم نباشه. با این کارا فقط گور خودشون رو هم زودتر و هم عمیق تر میکنن.
ضمنا ننگ بر موسوی و کروبی و خاتمی باد اگر در مورد این اعدامها سخنی نگویند.
کاش بشکند سکوت سران
سرکار خانم علی نژاد،
“سران” ساکت نیستند. دیروز یا امروز یکی از” سران” “غاصب” در اولین همایش بین المللی زنان دانشمند جهان اسلام چنین شکر شکنی فرمودند:
“یکی از شعارهای این تفکر و سایر تفکرهای مادی، برابری زن و مرد است. به نظر من این شعار بزرگترین ضربه را به زن زده است؛ با این شعار ببینید که زن را به کجا رساندهاند؟ غیر از اینکه از آنان برای تبلیغ کالا استفاده کردهاند. یعنی مقام زن را حتی از کالا هم پایینتر آوردهاند.
وی ادامه داد: در کجای حاکمیت لیبرالیسم نقش زن برجسته است؟ اگر میتوانند چند زن برجسته و دانشمند را به ما معرفی کنند. در حالی که ما ۵۰ دانشمند زن جهان اسلام را به آنها معرفی کردهایم.”
و این در روزی که قتل دو جوان ایرانی که جز حق آزادی خود چیزی نمیخواستند ملت را عزا دار کرده است .
اگر دختر ۱۷ ساله ایرانی نابغه تولید انرژی هسته ای در آشپز خانه را هم حساب کنم میشود ۵۱ دانشمند. هنر نزد اسلامیان است و بس .
اما سرکار “یک ایرانی” و “زویا ” و “امیلیانو” مگر در قاموس شیعه چیزی جز گریه وجود دارد؟ ما قرنهاست که یک روز در میان برای ضربه خوردن به پهلوی حضرت فاطمه و فوت یک پسر و شهادت پسر دیگر و همسرشان و بقیه نوه ها و نتیجه ها و نبیره ها گریسته ایم . البته اینها کافی نبود و ما دست کم از دوران مشروطه تا کنون هم هر روز برای شهدای دیگر تا امروز هم زار زده ایم . مگر ملت شهید پرور کار دیگری هم دارد؟
در ادامه،
وقتی دو باره به فرمایشات این “رییس جمهور!!” غاصب فکر میکنم در حیرتم که آیا خامنه ای کودن نمیتوانست کودن تر از او را به ریاست جمهوری نصب کند؟ شاید هم” قضا چون ز گردون فرو هشت پر – همه عاقلان کور گشتند و کر”
مسیح عزیزم
اگر نوشته های تو نبود واقعا می مردم از غصه.
خوشحالم که هست و می نویسی آنچه که به راحتی نادیده گرفته می شه تو این بازی بی قاعده.
خوشحالم می نویسی باید به داد ناشناسها رسید. خوشحالم صداشون رو می شنوی
مسیح عزیز در این نوشتار، با ادبیاتی زیبا، زشتی طناب را ترسیم کرده است. دست مریزاد
گاهی رویدادهائی در زندگی انسان ها رخ می دهد که در ذهن زبردست ترین نویسندگان داستان های خیالی نیز خطور نمی کند، و سرگذشتی که امروز (پنج شنبه ۸ بهمن ماه ۱۳۸۸- ۲۸ ژانویه ۲۰۱۰)، فردای یادروز جهانی هولوکاست انتشار یافت، می تواند نمونه شگرفی از این واقعیت باشد.
یک بانوی پزشک اسرائیلی که پای به سال های هفتادمین عمر خود گذاشته، مهر سکوت از لب برداشت و داستان زندگی خود را برای خبرنگاران رسانه های همگانی چنین تعریف کرد:
در اوج جنایات نازی ها در لهستان، هنگامی که یک بانوی یهودی، وحشت زده می کوشید از چنگال ماموران اس اس که قصد بازداشت همه یهودیان را داشتند بگریزد، در گوشه ای خلوت، دو زن تنومند لهستانی به او حمله بردند و به طمع غارت کردن پالتوی پوستی که این زن در آن سرمای شدید به تن داشت، وی را مجروح کردند و پالتو را از بدنش بیرون کشیده و گریختند.
غنیمتی که بدست آورده بودند، برایشان باور نکردنی بود. آن زن یهودی هر اندازه که جواهر و پول و اشیای گرانبها در خانه داشت که می توانست در جیب های پالتو جای گیرد، با خود برداشته بود که در راه فرار بتواند به کمک آن زنده بماند و از چنگال نازی ها بگریزد.
آن دو زن لهستانی همه جیب ها را گشتند و همه اشیای ذیقیمت را بیرون کشیدند و خوشحال و خرسند، به راه خود ادامه دادند.
ولی ناگهان از داخل پالتو و از لابلای آستر آن صدای گریه ای شنیدند. در یک لحظه تصور کردند که جن وارد پالتو شده و روح آن زن بی دفاع که احتمالا زیر ضربات سهمگین آن ها جان داده، قصد انتقام گیری دارد.
ولی، صدا به ناله یک نوزاد شباهت داشت. آستر پالتو را دریدند و نوزادی را یافتند که چند ماه بیشتر از عمر او نمی گذشت.
یکی از دو زن که فرزند نداشت، با این تصور که خداوند این نوزاد را از آسمان برایش فرستاده، به همدستش گفت که می خواهد این کودک را نگاه دارد و او را بزرگ کند. زن دوم که چند فرزند داشت، این پیشنهاد را پذیرفت.
آن نوزاد رنجیر طلائی به گردن داشت که لوحه ای به آن آویخته شده بود.
زن لهستانی، نوزاد را که یک دختر زیبا بود بزرگ کرد و همه امکانات رفاهی را در اختیارش گذاشت. سال ها بعد آن زن در اثر بیماری درگذشت – و در این هنگام بود که زن دوم به نزد دختر آمد و برایش فاش ساخت که او دختر دوستش نبوده، بلکه آن دو وی را در آستر یک پالتوی پوست یافته اند که به یک زن یهودی تعلق داشته است.
آن دختر که حیرت زده شده بود، حاضر نشد این داستان را بپذیرد و از آن زن خواست مدرک یا سندی به او نشان دهد که ادعایش را ثابت کند.
آن زن به او گفت: «هنگامی که ما تو را در لابلای پالتو یافتیم، زنجیری با یک لوحه کوچک طلا به گردن تو آویخته شده بود. اگر در خانه بگردی حتما آن را در گوشه ای خواهی یافت» – و چنین شد و آن دختر آن زنجیر و لوحه را در لابلای اثاث مادر خوانده خود پیدا کرد.
دختر که در آن هنگام سن بلوغ را پشت سر گذاشته بود، تصمیم گرفت برای شناخت ریشه های یهودی خود و شاید آگاهی از سرنوشت پدر و مادر خویش، راهی اسرائیل گردد.
در این کشور وارد دانشکده پزشکی شد و فارغ التحصیل گردید و ضمن تحصیل ازدواج کرد و صاحب چند فرزند شد و زندگی آرام و سعادتمندانه ای داشت.
حدود ده سال پیش، هنگامی که این بانو در اورشلیم از یک خیابان مرکزی می گذشت، یک انفجار تروریستی در رستورانی به نام “سبارو” در نبش خیابان روی داد که چند تن از مردان و زنان و کودکانی که مشغول صرف غذا بودند کشته شدند و یا زخمی گردیدند.
بانوی پزشک به آن سو دوید و تا آن جا که می توانست به رسیدگی به مجروحین پرداخت تا آمبولانس فرا رسد.
لحظاتی پس از آن که آمبولانس ها همه زخمی ها را به بیمارستان انتقال دادند، مرد بسیار سالخورده ای با وحشت زیاد به محل انفجار نزدیک شد و با فریاد از آنانی که در آن نزدیکی بودند پرسید آیا نوه او را دیده اند؟
آن بانوی پزشک به آن مرد سالخورده نزدیک شد و از او مشخصات نوه اش را پرسید. آن مرد به وی گفت: نوه اش یک زنجیر طلا به گردن داشته که لوحه کوچکی به آن آویخته بوده است.
ناگهان به یاد می آورد که مشخصات لوحه همان است که خود وی نیز یکی از آن ها را دارد. از مرد سالخورده می پرسد: «شما این لوحه را از کدام طلا فروش در لهستان خریده بودید؟» مرد در پاسخ می گوید: «نخریده بودم، من خودم طلا ساز هستم و دو زنجیر و لوحه را برای دو دختر خردسال خویش ساختم که یکی در جریان هولوکاست همراه با همسرم جان باختم و دختر دومم که همراه با من از مرگ نجات یافته بود آن را سال ها بعد به گردن دختر خود (نوه وی) آویخت».
در این لحظه بود که آن بانوی پزشک، آن مرد سالخورده را در آغوش کشید و در حالی که اشک شادمانی از چشمانش سرازیر بود، فریاد زد: «شما پدر من هستید. من همان دختر دوم شما هستم که مادرم می خواست مرا از چنگال نازی ها فراری دهد»!!
من هم خود را به میهمانی تو دعوت کرده ام. اما جایم نه در جایگاه مدعوینست، بلکه من نیز روی صحنه خواهم بود. بگو که چوبهٔ داری نیز برای من به پا کنند. چشمهایم را سرمه کشیدهام، لبهایم را صورتی کمرنگی رنگ زده ام، و لباس مخمل پر چینم را به تن انداخته ام. حال من نیز برای سماع بر چوبهٔ دار آماده ام. آخر من هم محاربم، من هم منافقم. بگو که چوبهٔ دار مرا هم به پا کنند، که این گونه مرگها فقط زوال آنها را پر شتاب تر میکند، و با بقأ تر. دست مرا بگیر.
مرگ بر خامنهای آدمکش،
مرگ بر جمهوری کثیف اسلامی
مرگ بر خامنهای آدمکش،
مرگ بر جمهوری کثیف اسلامی
سلام، ما سال ها است که به این مهمانی ها دعوت می شویم؛ سی سال مسیح خانم، بیش از سن شما و همه ی جوان هایی که بخاطر آزادی، برای دوست داشتن، برای نفس آزادی کشیدن در بدر شدند، گرفتار شدند و کشته شدند چه در زندان و چه در بیابان.
مسیح خانم، تا بحال یکی از این بزرگانی که شما نام بردید نه تنها تنش بابت این همه اعدام نلرزیده که خودشان طناب دار را برپا کرده اند. خودشان شاد بودند که از دست این همه مزاحم راحت می شوند. حتی کسانی که از مردم سالاری حرف می زنند و چهره ی خود را پشت آن پنهان می کنند، هرگز از این اعدام ها نخواهند لرزیدو از نوشته ی زیبا ی شما که از هر واژه اش قطره خونی می چکد، بیدار نخواهند شد. چه کنیم آنها بزرگانند که برای کوچکان لب نمی گشایند.
خانم علی نژاد عزیز،
یک دنیا ممنون. مثل همیشه، خیلی زیبا بود، خیلی …
نوشته های شما مثل نورافکنی میمونه که در تاریکی محضی که آقایون استاد ایجاد کردنشن به زیبایی تابیده میشه و نقشه های کودتاچیان رو نقش بر آب میکنه.
و اما
این همه درد رو به کی باید گفت …
چطور میشه که آقایون این همه دروغ و فریب به خورد این مردم میدن و آب هم از آب تکون نمیخوره …
پس این کسانیکه در این مملکت ظاهرا اسلامی عالم نامیده میشن، کجا هستن؟! چرا فریادشون به آسمان بلند نمیشه؟! مگه دیگه باید چه اتفاقی بیافته؟
آخه این همه درس اخلاق دادن و از سیره و روش پیامبر و امامان صحبت کردن وقتی که کوچکترین اعتراضی به این همه ظلم عریان صورت نمیگیره به چه دردی میخوره؟
این همه بی تفاوتی نسبت به این همه نیرنگ و ظلم تا به کی؟
میدونین، اونچه که مدتهاست بیشتر از همه چیز منو رنج میده اینکه این همه بیشرمی و قاحت از طرف حکومت داره کم کم عادی میشه و کوچکترین اعتراض جدی رو هم به دنبال نداره …
موفق باشید
حامد از تهران
ای آنکه به قتل سبزه برمیخیزید
در غارت باغ همره پاییزید
سرسبزی باغ از نفس های منست
منصور منم!مرا به دار آویزید
وضعیت وحشتناک و تاسف باری است . خانم علی نژاد هر جند که هیچ حرکتی بی راهبر به راحتی به مقصد نرسیده و نمیرسد ولی دل بستن و توقع کاری کارستان داشتن از این آقایان رهبر جنبش ، خیال باطل است . کارنامه دوستان از قبل ها به سیاهی میزند و سبزی فقط از آنان مردم است .
من نمیدانم ونمیتوانم بفهمم که اینها که بنام حکومت عدل علی من نادان را در سال ۵۷ به خیابان اوردندو شعار دادم و فقط یک دفعه و ان خم به حکومت یزیدیشان رای دادم و هنوز پشیمان هستم واستغفار میکنم چه وقت از نوشیدن خون جوانان میهن سیرخون میشوند و شرشان رااز کشور عزیزم کم میکنندو اجازه انتخاب بهشت وجهنم را به خودمان واگزار میکنند.۳۱ سال است که می کشند یادش بخیر می گفتیم پول نفتمونه یکی دیگه در کن و سربازان گارد جاویدان به ما میخندیدند ولی الان بسیج شپشو دمار در میاورد.انشا.. روزهای اخرشان است و دیو چو بیرون رود فرشته حکومت پارلمانی وارد میشود و میشود خدا را پس پستو هویدا کرد وعیسا بدین خودموسا بدین خود
خانم علینژاد عزیز
از کسانی که در مقابل قتل عام زندانیان ۶۷ تا به امروز سکوت کرده اند(در این سال به تعداد تمام زندانیان صده اخیر در ایران خون ریخته شده است) میتوان انتظار داشت که امروز مقابل خونهای ریخته شده کلامی بگوید؟!
قصد تفرقه انداختن ندارم. راستش کور سویی از امید بیشتر ندارم که آقای موسوی تا دیر نشده واکنش نشان دهد.
من هموطنان رنجدیده خود را بسوگواری و آرامش دعوت میکنم.
دوستنان عزیز:
خشمم ما بسیار زیاد است.
نه در اینبار بلکه در هربار.
کرد و لر و بلوچ و خراسانی
آذری و تالشی و مازندرانی
را یک چیز به هم پیوند میدهد
پیوندی ناگسستنی
فرهنگ ایرانی
فرهنگ انسانی
اینها همه فرزندان ایرانند
همه خواهران و برادرانند
همچون تو مسیح
که فریاد دختران ایرانی
مشتی هستی
بر دهان این کوته فکران «روحانی»
نوازشی بر گونه کودکان رنجدیده و
ترانه ای از شادابی نوجوانی
مرهمی بر زخم و پریشانی
تو یکی هستی
یکی
که به سهم خود
ذره ای از این بار را
بر داری
از شانه های
این ملت زندانی
تو خواهی بود
تا دیگران بیایند و
با تو
با من
همراه شوند
کر تو بیائی ای هم میهن
و تو
وتو وتو ای انسان
بار ها بر خواهیم داشت
کارها خواهیم کرد
راهها خوایم ساخت
یکچیز هم اکنون مسلم است
ای مسیح
در قلب دختر ایرانی
در فکر من
در چشمم ملت ایرانی
تو میمانی
اجازه بده این بیت را در پایان از بهار
از این روح بزرگ ایرانی بنویسم
که پدر در آن سالهای دور دور دور
در گوش مازمزمه میکرد
نعره صد لشکر شمشیر زن کم بود از ناله یک پیر زن
سلام مسیح عزیزم
کاش اینقدر از واژه سران برای بعضیا استفاده نمی کردیم .. میدونی من معتقدم سران این جنبش درواقع کسانی هستند که با جون ودل همه جوره خطری رو برای خود وخونوادشون میخرند ولی از حق برنمی گردن .. سران این جنبش باید کسانی باشند که تکثر آرا رو در جنبش سبز حقیقتا قبول داشته باشند و بپذیرند وحدت در عین کثرت رو .. بنظرمن کسیکه میگه جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه بیش یا کسیکه میگه اونایی که شعارای ساختارشکنانه (!!!!) میدن از طرفدارای من نیستن و من قبولشون ندارم یا کسیکه صحبت از حفظ نظامی میکنه که ازاولین روزهای حکومتش دروغ و فریب رو سرلوحه کاراش قرار داد ..یا کسیکه از مردی حمایت میکنه که بنیانگذاراین انقلابه اما میون صحبتاش از پاریس تا تهران یک دنیا تفاوت وجودداره و حکومت رو بااعدام شروع کرد وووووو به عقیده من اینجور تفکرات نه میتونن و نه باید سران جنبش خطاب بشن .. من اصلا طرفدار نفاق و ایجاد شکاف نیستم بنده با همه وجود استقبال میکنم از حضور تک تک ایرونیهای عزی باهر تفکر و دین و عقیده ای درین جنبش و قبول دارم ما باید به عقاید و باورهای همدیگه احترام بگذاریم .
اما نمیتونم قبول کنم کسانیکه صراحتا دارن میگن فقط اونچه ما میگیم ونه یک کلمه کم و نه یک کلمه بیش اسمشون بشه سران جنبشی که اعضای اصلی اون من جوون ایرانی هستم که درجنگ چشممو به دنیا باز کردم نوجوونیم با کمیته و خفقان حاکم اونروزها عجینه و جوونیم هم اینیه که الان میبینی .. اره اعضای اصلی این جنبش علی کوچولوهایی اند که میخوان سرنوشتشون رو خودشون انتخاب کنن نه پدران ومادرانشون .
من اینک حیرت زده، مات ماتم، و احساسم این است که قلبم از جریان خون خالی است. قلم در دستم، راست نمی گردد و واژه ها خشکیده در مغزم، نمی بارند بیدریغ بر جریان فکرم!
غرق غفلت گشته ایم، غوطه ور در پرگویی اندیشه هایی که پنداریم، نابند و بی همتا. و این در جا زدن در واماندگی های هر روزمان، ما را ز مرگ مظلومان زندانی، چه خوب غافل نمود. احسنت بر مشغول داشتن های قصابان تاریخ که قساوت نیز در تحلیل شان کمرنگ می گردد، آنان که در سحرگاهانی که هرکس هم آوا می شود با معبود هستی بخش، نفس های بی پناهان و بی گناهان را به پای چوبه تزویر و ننگ تاریخ می سپارند، خولی وار.
شرم تان باد! تا ابد نفرین تان باد، ای دغل بازان دنیا دار؛ لعن بر سجاده های چرکین تان ای ابلیس را فرزند؛ ناله و صد درد از مرگ عدالت، مردانگی، جفا بر رادمردی و شرافت؛ هستی ضحاک وار ِتان کوتاه؛ هم آغوشی با دنیای بی مقدار زهرتان باد؛ خانه هاتان مملو ز حسرت، آه و آتش؛ کام تان همواره لبریز از زقوم تلخ و ناپاک؛ سزاتان داغی سرب، چوبه دار؛ حقتان مرگ !
[...] This post was mentioned on Twitter by donbale, فـیروزه, Neda Agha-Soltan, Iraninfo.dk, خبر های جنبش سبز and others. خبر های جنبش سبز said: دنباله: اعدام آدمیت، بزمی برای بزرگان، کاش بشکند سکوت سران: این یک مرثیه است اگر حوصله زاری ندا… http://bit.ly/aTJnTI #iran #iranelection [...]
بوی گند توطئه ای دیگر از سناریو های جلادان به مشام می رسد!
باید هشیار تر بود.
سرکاران و جنابان م.ج.م. و ناشناس و سارا،
گفته های شما درست و انتظاراتتان بجاست ولی همان طورکه گفتید “من اصلا طرفدار نفاق و ایجاد شکاف نیستم ” باید دید آیا راه دیگری جز اتحاد برای رسیدن به مقصود هست یا نه. اکثر ما معتقدیم که بهترین سلاح رژیم تفرقه بیانداز و حکومت کن است. این در سالهای اول انقلاب و با محو گروه ها ( بقول کیهان گروهک ها ) تجربه شد. پس دیگر چنین گزینشی خارج از گفتگوست. میماند به اینکه به این “سران” اعتماد کنیم یا که نخود نخود هر که خانه خود. من نمیدانم که واقعا توانایی آقای موسوی چه قدر است و یا تا چه اندازه قابل تطابق با واقعیت است یا در آینده واقع بین خواهد بود یا نه. از خاتمی حرفی نمیزنم. ایشان امتحانشان را پس داده اند. کروبی هم با اگر مگر های اخیرش چنگی بدل نمیزند. مسیله اینست که موسوی چقدر قادر به گفتن حرف دلش است. ما مجبوریم در این شکییات امیدوار باشیم که بلاخره ایشان نور را در انتهای تونل خواهند دید و فرض را بر این بگذاریم که ایشان کج دارو مریزمیکنند. میدانید کج دار و مریز یعنی چه؟ یعنی جامی که بدست داری کج دار و مریز. موسوی با شجاعت خود نشان داده است که مرد این میدان است و امیداست که تحت رهبری ایشان به حکومتی بسیار بهتر از این واز دوران خاتمی رسید. آلترناتیو های دیگر سرکوب جنبش ، هرج و مرج و از هم پاشیندن مملکت است . فکر نمیکنم هیچ یک از ما به این آلترناتیو ها راضی باشیم.
رهبران چگونه می توانند، اعدام ها را محکوم کنند؟
به گمان من آقایان موسوی و کروبی و خاتمی (و رفسنجانی) می بایست برای شرکت مردم در راه پیمایی عظیم ۲۲ بهمن بیانیه محکمی صادر کنند. در این بیانیه بر صلح تاکید کنند. صلح هم بدون آزادی میسر نیست. آزادی هم بدون عشق… و از این منظر تاکید کنند حیات هر انسان گرانقدرترین عنصری است که حاضر نیستند آن را به هیچ قیمتی بفروشند اگر چه به شکست جنبش سبز هم بینجامد.
قتل یه نفر بیگناه قتل همه بشریت است. این ولایت عمامه شوربختانه در این سی سال با قتل بهترین و رشیدترین فرزندان ایران، هزاران بار بشریت را کشته است.
حال زمانی آقایان موسوی و کروبی و خاتمی چون دیگران *شیفته* آیت الله خمینی بودند و دارای این توهم که ولایت فقیه عین اسلام است. الان با توجه به مقالاتی که نوشته شده و بر اساس قرآن نشان داده شده که این اصل ولایت فقیه ضد قرآن است، دیگر نمی توان خود را گول زد.
مطمئنم تجربه این سی سال و دانشی که در این سی سال آموخته اند، بسیاری از ابهامات و اشتباهات را برای آن ها روشن کرده است. می ماند مهارت و ظرافتی که باید بکار ببرند و از این جهالت ها و آدمکشی ها تبری کنند.
بانوی گرامی
معلوم است بزرگان باید ساکت باشند این دوهموطن ما جرمشان این بود که وطنشان را دوست داشتند واین درد بزرگان نیست درد انان حفظ نظام است وبس .منتظر روزی میمانم که سراغ بزرگان رفتند این روز را بیادشان میاوریم
دوستان
جنبش سبز رنگارنگه و طبیعیه که راهکارهای رنگارنگ هم ارائه بشه.
راه پر و پیچ و خم گذار به دمکراسی (در این سزرمین بلازده)، از منزلگاه های چندی میگذره. جریانات و گروه های گوناگون هر کدام یک منزلگاهی را هدف می دانند. خب چه اشکالی داره همسفری با هم تا نقطه دلخواه دیگران و بعد ادامه راه با سایر همسفران؟
مهم اینه که تا استقرار دمکراسی که به نفع همه است (منجمله اصولگرایان)، و حتی پس از استقرار دمکراسی برای *تثبیت و تداوم* آن از پای نشینم.
ممکنه کلمه دمکراسی به تنهایی همه چیز را بخوبی در بر نگیرد، اما *استانداردهای حهانی انتخابات آزاد* که **ابزار** استقرار دمکراسی است، کاملن مشخصه و تدوین شده است.
خب الان هیچ گروهی را نداریم که از **برگزاری انتخابات آزاد** پشتیبانی نکنه. چرا بخواهیم برای دیگران شاخ و شونه بکشیم و تفرقه اندازی کنیم؟
“جنتی: دو نفر را سریعا اعدام کردید، دستتان درد نکند.”
“حسنی: جنازه های اعدام شده ها را در خیابانهای تهران مقابل دید عموم بگذارید.”
ببینید این دو پیرمرد خرفت فاسد چی جوری از کشته شدن دو تا جوون بی گناه شادی و هلهله میکنن.
آقا این جنبش هر چه قدر هم مسالمت آمیز باشه اگر زمانی به پیروزی رسید از بریدن سر هر کسی که بگذره از بریدن سر این ۲ نفر نباید بگذره.
به یاد سربداران و شهیدان سبز
سبزهای سرخ پوش از آسمان
سبز می خوانند کای نامردمان
خون ما چون موج، طغیان میکند
سبز را ایمان دو چندان میکند
کای تهی مغزان تاریک اندرون
سبز خواهد گشت این سرخی خون
آتشی بر جان شب خواهد زد این
پرده های دین فروشان سوزد این
غرقه اندر ظلمت خود گشته اید
ننگ در تاریخ ایران گشته اید
شرمتان از خون این سهراب ها
سربداران آرش و بسیارها
همچو ضحاک از میان خواهید رفت
کاوه اند این قوم، هان ای دیو سخت
فصل سرما می رود از این دیار
«ٰسبز یعنی استقامت تا بهار »
دوستان گرام
من نمیدانم این چه توقعی است که شما از” سران” جنبش دارید که برای این قتلها اعلامیه بدهند؟ اولا این دو جوان سه ماه پیش از انتخابات دستگیر شده بودند و این ظاهرا ربطی به تظاهرات بعد از انتخابات نداشته است.
دوم اینکه این “رهبران” روزنامه نگار نیستند که برای هر واقعه روزانه در ایران اعلامیه بدهند و خود را هم دهن شریعتمداری و فاطمه رجبی و ملا حسنی و جنتی بکنند. اگر چنین رهبری میخواهید رضا پهلوی همین امروز اعلامیه دلخواه شما را صادر و برای قتل این دو جوان ادعای صاحب عزایی کرد . با چنین رهبری دیگر احتیاج به موسوی و کروبی نیست. این رهبر جدید با وقاحت فراموش کرده است که مرحوم پدر و پدر بزرگشان صد ها از اینهارا در زندان و میدان بقتل رساندند و آب هم از آب تکان نخورد. فرض کنید موسوی هم اعلامیه ای همراه و در تایید رضا پهلوی میداد آنوقت میدید چه الم شنگه ای در ایران راه میفتاد. این مرد حتی در قتل خواهر زاده خود هم لابد به مصالحی نتوانست آنطور که باید اعترا ض کند. همینقدر که این اعضای سابق رژیم تا کنون چنین مردانه ۶-۷ ماه در برابر خامنه ای و اوباشان ایستاده اند باید ممنون بود. ( میکرو منیج منت) اوضاع که وظیفه این آقایان نیست ( ببخشید از این لغات خارجی که معنی آن خرده بینی در مدیریت است). کمی انصاف هم خوب است.
انتظار درستی بود و امروز هم برآورده شد با اطلاعیه آقایان.
به راستی اگر هزار سال دیکتاتوری برقرار شود بدتر از مرگ این دو جوان نیست. ای کاش نمی کشتند،ای کاش کسانی که افتخارشان قاتل بودن است نماینده مردم خوانده نمی شدند، ای کاش رهبر هر شب کابوس این دو جوان را ببیند.
راستی ضحاک مگر چه کار می کرد؟ آن دو ماری که با کشتن حوانان تغذیه می شدند همین حرص قدرت است و ترس از از دست دادن تخت….
درودبه شرف تو واقعا” جالب قابل تعامل بود
جهان در پس این سیارهء مغموم
این جایگاه عشق و سرودن پنهان است تو ای تنها ترین
کابوسی مهیب و تلخ
روایت زخم و خون را در قلیان ِ شب میکاود
حقیقتی زنده می شود در سراط شب، در سردی سُرب
در ولایت دشنه و ننگ
ترکیده از ضُلال آتش و خون
در بستر رودی خُشک از گونهء پدری قطره قطره
در این مطروکهء ِ خراب
در این مُغاک، جائی که خدعه و فریب
با صداقت و وفا
هم سو و هم صدا نمی شود
در بستر اندوهناک مدائن
دامون
آقا پیروز کاسه داغ تر از آش شدن ضایع شدنم داره!
به امید آزادی ایران و ایرانی
[...] ما را با خبرهایشان سرگرم می کنند و سپس ما را به به نام ان… [...]