• خانه
  • تماس

جشن دونفره برای رونمایی کتاب “من آزاد هستم”

 

کتابم متولد شد. نمی دانم به چه انسان های متوهمی در سرزمین خودم باید تبریک بگویم که این‌چنین تنهایی بزرگی را برایمان رقم زدند. کتاب من آزاد هستم داغ است و بوی کاغذش را دوست دارم. وقتی کتابی هرچند ضعیف  متولد می شود، مادر می شوی و کودکت را دوست داری و حتی اگر کودکت نقص داشته باشد برای تو عزیز است .     

چیزی در درونم می جوشد. قرار بود آه و ناله و شکوه بیش از حد نکنم اما باور کنید دل می گیرد از اینکه باید اینک دور از خویشاوندان فکری و فامیلی‌ام، انتشار یک کتاب ساده را جشن بگیرم، اما مهرورزی دولت اصولگرای احمدی نژاد سرنوشتی را رقم زد که اینجا در سرزمین آزادی که با تمام زیبایی‌هایش ، وطن من نیست، تنها و با همراهی دوست نازنینی که روزهای سختی را با من ورق می زند، بنشینیم گوشه‌ی اتاق و منتظر بسته‌های پستی کتاب باشیم و بعد دو نفره خود را به جشنی میهمان کنیم.

جشن دونفره‌مان مبارک همه آنان که فکر می‌کنند اپوزوسیون فرش قرمز برایم پهن کرده است، برای کتابی که در ایران چاپ آن ممنوع می‌شود. برخودمان هم مبارک که روی چمن‌های سبز اینجا نشستیم و هیچ عارمان نشد که برای کودک ضعیف و زاری که نیازمند دستگیری همه همراهان است از ته دل شاد باشیم .

برای دو کتاب تحصن و تاج خار در نمایشگاه بین المللی تهران با برادران نازنین‌ام علی و محسن و باقی همکارانی که همراه شدند، روی چمن‌ها نشستیم و خودمان را به ساندویچی میهمان کردیم و برای این کتاب، به همت مهرورزان دولت فعلی، دور از خانه با فاطمه شمس تنها همراه این روزهای ناب، در کشور “بیگانه” نشستیم و به ساندیویچی خود را میهمان کردیم و اگر نبود مهربانی مادرانه “منیر” نازنین، همین شادی نیمه هم برایمان ممکن نبود. از هر دو شرایط راضی ام و خوب می‌دانم که این رنج شیرین سهم همه‌ ماست برای رهیدن از سکون و تسلیم نماندن. پس اعتراضی نیست و ایرادی هم نیست اگر کسانی گوشه لب‌ کج کنند با پوزخندی برای رونمایی دونفره از کتاب ” من آزاد هستم”.

ماه آینده کتابم را با خود به ایران می‌آورم و از هفته آینده  کار پست کتاب برای دوستانی که زحمت پیش‌خرید آن را در خارج از کشور کشیده اند شروع می کنم، کسانی که انگیزه‌بخش اصلی این راه بودند.

از عباس معروفی که امسال او به جای برادرم محسن(ناشر کتاب تاج خار و تحصن) مهربانی کرد و ناشر این کار شد، قدردانی می کنم و از همه کسانی که در این خانه مجازی همراه شدند و نگذاشتند تنهایی حقیقی آزاردهنده شود، نیز.

از تمام وبلاگ‌ها و سایت‌های خبری از گویا نیوز، بالاترین، اعتماد ملی، سرمایه، نشریات محلی و دوستانی که زحمت خبررسانی انتشار این کتاب و مقاله “من آزاد هستم” را در زبان های انگلیسی و عربی کشیدند نیز تقدیر می‌کنم و می‌دانم این قدردانی در برابر مهربانی‌شان هیچ است. منتظر نقد بی‌رحمانه و همراهی بی نظیرتان برای راه افتادن کودک نوپای این شیوه داستان نویسی هستم تا حداقل به عنوان یک روزنامه‌نگار سختم نباشد که هر چهار سال، فصلی از تاریخ کشورم را با روایت داستانی، مکتوب کنم و نقد شوم.

 

 این هم متن نامه عباس معروفی در رادیو زمانه منتشر شد و من نتوانستم در روزنامه‌های ایران منتشرش کنم.

 

 

سلام مسیح 

  

نمی‌دانم چرا از وقتی “تاج خار” را خواندم همه‌اش منتظر بودم مسیح علی‌نژاد یک شاهکار در قد و قواره‌ی “رگتایم” روی میز کتابفروشی‌ها بگذارد.

توان و ظرفیتش را داشت، حادثه‌ها را هم داشت، دلیل نقل، زمان نقل، و مکان نقل را هم داشت. اما بگذار بگویم چی کم داشت. شاید او از معدود نویسندگان ایران باشد که برای نوشتن چنان اثری طرف نقل را هم داشت. طرف نقلش دل خودش است، و به همین‌خاطر است که صادقانه همه چیز را داستان می‌کند.

صادق هدایت “بوف کور” را برای سایه‌اش نوشت، طرف نقلش سایه‌اش بود، یعنی خودش، و برای همین اثرش پایین و بالا نمی‌شود، و یکدست تا آخر روی بند می‌ماند. و به همین خاطر بسیاری از داستان‌ها و رمان‌های این سال‌ها طرف نقل‌شان پیدا نیست، فقط مخاطب‌شان پیداست. یکی برای روشنفکران و دانشجویان می‌نویسد، یکی برای رخت‌شورها و باقالی‌پاک‌کن‌ها، و دیگری برای عامه‌ی مردم؛ و خیال می‌کند عامه‌ی مردم یعنی نخود و لوبیا که همینجوری سرتاس را بزند توی گونی و بپرسد: چند کیلو؟

همچنان که عالمان اقتصاد کارشان را بلدند و گام نخست می‌گویند “عرضه و تقاضا”، مسیح علی‌نژاد هم راهش را یاد گرفته، می‌گوید: رنج و فریاد، “تاج خار”، چه می‌دانم “من آزاد هستم” بابا ولم کن! بگذار درختم را جایی بکارم و آبش بدهم.

و مگر کار روزنامه‌نگار یا نویسنده همین نیست؟ سرخی درد را در رگانش بدواند، و وقتی خون تمام صورتش را داغ کرد، وقتی به خلسه‌ی گریستن رسید، وقتی نفسش بند آمد، همه‌ی آن درد را بریزد روی کاغذ و بگذارد روی میز کتابفروشی.

اثر که یکدست باشد، همه طرف نقل او می‌شویم، و نیز مخاطب نوشته‌هاش می‌شویم. نثر گزارشی رگتایم هم خاصیتش همین است که در بخشی از تاریخ آمریکا غوطه می‌خوری و باور می‌کنی تمامی آن دروغ‌های شاخدار را. دکتروف آنقدر باهوش است که حتا زیگموند فروید را می‌آورد کنار شخصیت رمانش تا با او عکس یادگاری بگیرد. این آن را شهادت می‌دهد.

“من آزاد هستم” را خواندم که مسیح خواسته بود ببینم نسبت به “تاج خار”ش پس رفته، یا برآمده؟ گفتم همانی که بودی هستی، فقط حرفه‌ای‌تر شده‌ای. مهم اما صداقت کلمات توست که به دادت رسیده. لازم نیست در شرح ماجراها و روایت داستانی صداقت داشته باشی، دروغ بگو، دروغ شاخدار بساز، قصه بباف، از شهرزادت کمک بگیر تا با قصه‌هات بلا از دختران مردم بگردانی، نترس، مگر نه اینکه به قول ای. ال. دکتروف: «رمان‌نویسان دروغگویان مادرزادند، ولی مردم باید ما را باور کنند، زیرا تنها ماییم که درباره‌ی حرفه‌مان اعتراف می‌کنیم که دروغگوییم. پس این ماییم که صادقیم.» و خاصیت داستان همین است، مسیح!

تو بلدی درد را پیدا کنی و لقمه لقمه توی قلبت، قلب کوچولوت جا بدهی، و بلدی که گریه‌هات را بنویسی، و همین است که وقتی کارت را می‌خوانند پیش از هر چیزی صداقت کلماتت را می‌بینند، و صداقت روایت را. و این حالا تخته پرش توست که دورخیز کنی، نفس بگیری، به نقطه‌ی فرود چشم بدوزی، و پرواز کنی. با همین کلمات و با همین جنس واژگان همه تو را باور می‌کنند، اما یک چیز کم داری، گفتم که!

دروغ کم داری. یا اصلاً نداری. اگر می‌توانستی چندتا دروغ بالدار در رمانت ببافی، با چند شاهد زنده و مرده، و کمی هم نمک و فلفل، کارت کارستان می‌شد. می‌شد هزار و یکشب، که شهرزاد گفت: پدر، مرا بر ملک کابین کن، یا من نیز کشته شوم، یا بلا از دختران مردم بگردانم.

می‌دانی مسیح، من یک جورهایی گذشته‌ی تو هستم، با این تفاوت که رسته‌ی روزنامه‌نگاری‌ام با تو فرق دارد، تو در ژورنالیسم سیاسی هم قلم بسیار زده‌ای، و من فقط در ادبیات. من در عمرم حتا یک اعلامیه‌ی سیاسی هم اینور و آنور نکرده‌ام، نه توده‌ای بوده‌ام نه حزب‌اللهی، نه مجاهد نه فدایی، این معلمی و نویسندگی می‌بینی چه به روز من آورد؟ دوازده سال از بهترین سال‌های عمرم در تبعید و کار سخت گذشت؛ کارهایی که مرا از نوشتن باز داشت. و عمر من بود که بر باد رفت.

قبلش هم بر باد رفته بود؛  سیزده  سال‌ خدمت دولتی‌ام به باد رفته بود. روی پرونده‌ام نوشته بودند: «اخراج. به دادستانی انقلاب مراجعه شود.» و من هم پی‌اش را نگرفتم.

و بعد تکه زمینم را بالا کشیدند و گفتند دو نماینده‌ی مجلس آنجا خانه ساخته‌اند و زندگی می‌کنند. و بعد خانواده‌ام را تهدید کردند که سیم خارداری دور تکه زمینم بکشند. و همه‌ی اینها به این خاطر بوده که من داستان و رمان نوشته‌ام، معلمی‌ کرده‌ام، مجله‌ی ادبی انتشار داده‌ام. و حالا من دستم به جایی بند نیست، تنها چیزی که در ایران داشتم و در سال‌های جوانی با پول خودم خریده بودم، حالا خانه‌ی کسانی است که در آن نماز شب می‌خوانند. و تو نگاه کن، مسیح، چیزی از آینده‌ی خودت در تجربه‌های من نمی‌بینی؟

دوازده سال است که هر روز فکر می‌کنم نمی‌توانم برگردم. حکم زندان و شلاق دارم، به خاطر نوشتن حکم دارم، اما هرچه اینجا به من سخت بگذرد، احمق نیستم، قهرمان هم نیستم. من یک نویسنده‌ام، و حاضر نیستم حتا یک ساعت بروم زندان. ترجیح می‌دهم در غربت از تنهایی سوت بزنم، به ماه آسمان نگاه کنم، و به ماه برکه بگویم: تو تنها نیستی

تو هیچوقت تنها نبوده‌ای.

می‌بینی مسیح؟ این سرنوشت ما بوده؛ در سرزمین آبایی‌ات رمان تو اجازه‌ی چاپ و انتشار ندارد، مهم نیست، شانه‌ات را بالا بینداز. اثر ادبی مثل درختی است که تو در چنین شرایطی می‌توانی ریشه‌اش را در آب غربت بگذاری، (مثل چاپ بوف کور در بمبئی) تا روزی در خاک سرزمین خودت آن را بکاری.

من نشر گردون را در غربت با خودم ادامه دادم که چنین روزی به کار بیایم و مثلاً به داد دل تو برسم. شازده احتجاب هم یک زمانی همین‌جا منتشر شد. اما یادت باشد که تو درخت نیستی، تو آدمی. و حالا در این نیمه‌شب کنار اتاق خواب من، همین پستوی کتابفروشی، صدای ماشین چاپ برام تا صبح قصه می‌گوید؛ با صدایی یکنواخت و دوست‌داشتنی؛ من آزاد هستم.

 

 

عباس معروفی    

 

 

۲۶ مهر ۸۷ | گاه نویس

۱۱۷ نظر برای “جشن دونفره برای رونمایی کتاب “من آزاد هستم””

  1. ابوذر آذران ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۰۹ ب.ظ

    سلام
    مسیح بانو
    تبریک می گویم از صمیم دل از صمیم قلب از صمیم مغز
    تو ثابت کردی می شود
    مرا نیز در جشن کوچک بزرگت شریک بدان، مرا و همه مردان و زنان ایران زمین را.
    نامه عباس معروفی چنان دلنشین و زیبا بود که مرا ثانیه شمار روز موعود کرد روزی که اگر صلاح و قسمت باشد کتاب را از دست نویسنده اش می گیرم و یکباره می بلعم.
    ……………………………………………………………………………………………………
    کاش باور کنی که من بی یاد دوستان مجازی ام و همراهی شان هیچ نمی توانستم ثابت کنم. باشد که روزی همین جمع صمیمی این خانه حرکتی بزرگتر را از سر بگیریم و به فرجام برسانیم.

  2. کوروش پارسا ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۲۹ ب.ظ

    چگونه گمان کردی که تنهایی شاید نمی دانستی، ذهن یک جوان روستایی وقتی که در خیارجار هنگام بلند کردن گونی خیار و نفسه زدن به تو می اندیشید چرا که عاشق اندیشه ات و نوشته هایت بود و نیز به این که آیا تا آخر هفته می تواند پولی فراهم نماید تا …
    ……………………………………………………………………………………………………………………
    آخر دوست نازینین نادیده برای چی منو اذیت می کنی . مگه من نگفتم هر کسی پول کتاب رو فعلا نداره آدرس رو ایمیل کنه تا براش بفرستم . مگه نگفتم تا تا کارتون به روزهایی که من از کتاب فروشی های بابل کتاب می دزدیدم نیافتاده ،خبرم کنید. منتظر آدرس پستی شما در ایمیل هستم . نگران نباش در آینده دوبرابرش رو از تون می گیرم.

  3. فاطمه ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۵ ب.ظ

    عباس معروفی عزیز

    مثل همیشه بی‌نقص و ریا نوشته بودی و کلماتت چشمم را نم‌دار کرد. دلم به اندازه‌ی تمام سال های تبعیدت گرفت و بغض راه گلویم را بست. وقتی چنین بی ادعا با آن‌همه کوله‌بار موفقیتت بر دوش زیر پروبال نویسندگان جوان را می‌گیری و کمک‌شان می‌کنی بالاتر بپرند دیگر جایی برای حرف من و امثال من باقی نمی‌ماند. به جز اینکه از خالق سمفونی مردگان تنها چنین بزرگ‌منشی‌هایی ساخته‌ست.

    کاش می‌شد معنا و مفهوم مرز و فاصله و کثیف‌کاری و هرزه‌گویی‌های عده‌ای بی‌آب و نان دیروز که از جان به لب ساختن مردان و زنان آن خاک به آب و نانی رسیده‌اند را یک جا از نو نوشت و تو را باز هم به جای نمایشگاه‌ها فرانکفورت در غر‌فه‌های نمایشگاه کتاب تهران دید.

    زندگی جریان دارد معروفی عزیز!‌ من هنوز هم به آمدن آن روز و امضا زدنت پای کتاب در غرفه‌های تنگ و شلوغ و گرم و باصفای نمایشگاه کتاب تهران امیدوارم… تا باد چنین بادا!
    …………………………………………………………………………………………………………………….
    برای همین است که به داشتنت مغرورم نازنین. چون من باید رسم ادب و تقدیر از ناشر نازنین این کتاب به جا می آوردم اما تو به زبایی گفتی . نبودی این روزها بی شک کم می اوردم اینجا.

  4. امیر ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۵ ب.ظ

    خب مبارک انشاالله. تا گیر بیاوریم و بخوانیم حداقل عکس پشت جلدش را بزار اینجا!
    ……………………………..
    در پست های قبلی عکس جلد را گذاشته بودم امیرخان.

  5. صدرای اردیبهشت ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۵ ب.ظ

    خانم علینژاد تقریبا تمامی پست هاتون رو می خونم. برای انتشار کتاب هم تبریک می گم. اما فکر می کنم اونجا سریال مرگ تریجی رویا ساخته فریدون جیرانی را نبینید. نمیدونم چرا با این پستتون حس کردم که شما مصداق مارال عظیمی و این اقای عباس معروفی هم مصداق داریوش آریانه.
    ………………………………………………………………………………………..
    هیچ از این مجموعه نمی دانم.

  6. محصصی ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۶ ب.ظ

    سلام خانم علی نژاد عزیز
    تبریک و شاد باش مرا هم پذیرا باشید امیدوارم که کتابهای بعدی شما را ببینم که البته جشن تولد آنها در یکی از مرکز انتشاراتی ایران باشد
    پاینده و شاد باشی
    یاهو

  7. میرزایی ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۳۰ ب.ظ

    این جشن دو نفره ی ” به این شکستگی ارزد به صد هزار درست” شمس نماینده سیل فراوانی از روشنفکری ست تبریک می گم مسیح بزرگوار…
    ……………………………………………………………………………………..
    ظاهرا تنها ابعاد خانه و جمعیت ما کوچک بود اما حجم رفاقت شما و دیگران بزرگ و بی نظیر بود. ممنونم دوست بزرگوار .

  8. ندا ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۳۳ ب.ظ

    مسیح جانم مبارکا باشه… ما اما منتظر اون رمانی هستیم که وعده کرده بودی و شفاهیش رو ذره ای برامون حکایت کردی … موفق باشی عزیزترین.
    …………………………………………………………………………………………………………..
    یادت هست برای ب همان فصل کوتاهی که شفاهی گفتمش، مردم و زنده شدم….نفسی اگر بود باید بنویسمش.

  9. حسین ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۴۲ ب.ظ

    مسیح عزیز ای کاش مراسم رونمایی کتاب با مسمایتان در کشور ازاد خودمان انجام می شد البته با حضور صفار هرندی.
    اندیشه ات سبز وعمرتان طولانی باد.
    ………………………………………………………………………………………….
    من که می آیم و به جشن ساده ای دوستان را صدا می کنم چه صفار بیاید و چه نیاید.

  10. رضوانی ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۰۷ ب.ظ

    وای که چه زیبا نوشته بود استاد معروفی عزیز.اینقدر که چشمانم را برای لحظاتی میزبان قطراتی کرد که دوست داشتند بر گونه هایم سرسره بازی کنند.
    صمیمانه از چاپ کتابت خوشحالم و امیدوارم …
    هر چه فکر کردم تا امیدی را بیاد بیاورم نشد که نشد که مدتهاست زندگی بی امید را تجربه می کنیم

  11. پژواک ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۱۱ ب.ظ

    عزیز دل، تبریک و صد تبریک که بی طاقت خواندنش شده ام. قلمت پایدارXXX
    ………………………………………………………………………………………
    عزیزی.

  12. Nima ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۳۱ ب.ظ

    مسرورم، و اشک در چشمانم پیدا.
    مسیحای خوش عطر ما، کاش هر چه زودتر کتاب را بخوانیم.
    پایدار باشید

  13. مریم آموسا ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۴۵ ب.ظ

    سلام مسیح
    انتشار کتابتو تبریک می گم

  14. mohammadreza ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۵۲ ب.ظ

    سلام

    حال همهٔ ما خوب است

    اما تو باور نکن

    خانم مسیح علی‌ نژاد

    مدتهاست که می‌خواستم چیزی برای شما بنویسم

    پرچم حقیقی ایران معنی‌ زیبایی‌ دارد

    شیر و خورشیدی که بر پشت آن است شیر همان مردانه دلاور سرزمین ایران است و خورشید نماد زنان با شرف ایرانزمین

    شما خورشید خانم سرزمین ایران هیچ وقت شرف و قلمتان را به چیزی و کسی‌ نفروختین

    روزی که به تنهایی‌ در پشت دیوار هرمی‌ شکل مجلس مردانهٔ شورا ایستادید این شرف را اثبات کردین

    از هم وطنانم می‌خواهم که شما رو خورشید خانم

    جامعه اطلاع رسانی‌ ایران بداند

    برای انتشار کتابت هم بهت تبریک میگم

  15. سـحـر ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۵۴ ب.ظ

    از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش
    که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی گیرد …شادباشی

  16. آریو ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۱ ب.ظ

    تبریک میگم. موفق باشی. اجازه دارم یه بی‌جنبه بازی کوچکولو در بیارم؟
    اون خانوم خوشگل کیه سمت راست عکس؟:P

  17. نازنین ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۴ ب.ظ

    با سلام . عکس جالبی است سفره بسیار ساده و موهای وز کرده در پشت سر و فاطی خانم که خیلی به خدا نزدیکه. اما من م خیلیها مثل من زیاد کتاب رمان فارسی نمی خونیم مگر اینکه واقعا یک ماست باشد. بهتر نبود خلاصه ای از این کتابی را که باید روش وقت گذاشت(از پول صحبت نمی کنم)و چیزائی مثل تعداد صفحات و یا مسائلی که خواننده را با این کتاب بیشتر آشنا می کنه در دسترس می گذاشتی تا اونو با رغبت و میل سفارش بدهند؟
    راستی شما ها که ایرونو خوب می شناسین می تونی بگی این ویدئوی رضا ملک عض ارشد سابق امنیتی داستانش چیست؟
    هر چند ازت نمیشه انتظار داشت که همه چیزو بگی و بعد راحت بری زیر چنگال آدمخواران.

  18. نسل سوخته ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۵ ب.ظ

    سلام بانو :

    تولد یکی کودک ، شکفتن گلی را ماند . . .

    تولد کتابتان مبارک باد :)

    با آرزوی روزی که اندیشه را بتوان به آسانی به نوشتار تبدیل کرد ، بی هیچ هراسی از سایه ها !

    بقول شاملو : آن روز را انتظار می کشم ، حتی روزی که دیگر نباشم !
    …………………………………………………………………………..
    به سخت جانی عادتمان دادند. ممنونم از مهرت.

  19. فرزند ایران ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۱۴ ب.ظ

    مسح علی نژاد
    سلام
    شاید این اولین باریه که برات پیام می ذارم. متن خلاصه از کتابت رو خوندم. حق بده وقتی که این شرح خلاصه رو ارائه میدی کمکی جز این پیام های غیر رسمی چیز دیگه ای نصیبت نشه. من هم مطبوعاتیم. از نوع آزاد آزاد. دانشجو… مشکلات تو برای منم اتفاق افتاده. اما نه با این وسعت و نه در مورد کتاب. مثل تو هم اوایل با خط و نشون هایی مواجه شدم اما در آخر این خطها رو کتبی کردم و اون هم با این مضمون : آقای فلانی میای به عنوان مشاور و یا … همکارمون بشی؟ خود رو در مقامی نمی دونم که اندرزت بدم. اما همین قدر بگم : انسان بزرگی میشی اگه نیتت خالص و اخروی و به قصد خدمت باشه. اما اگه قصد حمایت و پیروزی داری من راهش رو رفتم. می بایست تمام جوانب چه خوب و چه بد رو برای مخاطبت صادقانه ارائه بدی تا به جای این حمایت های کشکی، حمایت های قاطعی ببینی. چرا نباید کاری می کردی که به جای اون جشن دو نفره، جشن چند صد نفره می گرفتی. حق بده مایی که نمی دونیم اون خبرنگار تحت تعقیب و دائم در سفر برای چه به این سرنوشت دچار شده و چه چیزایی گفته که اینجوری شده، پاشم و بریم داخل خیابون و استانداری و فرمانداری و … و گوش مسئول رو بکشیم و سیلی بزنیم که چرا چاپش نکردی. مرگ تدریجی به از مرگ یک باره است. اگر قرار باشه که همه، همه چیز رو بفهمن که الآن نه ما اینجا بودیم و نه اینهایی که این کارها رو میکنن. انقلاب رو به یاد بیار که چطور و طی چه مدتی اونا رو کنار زد… نامه ات رو به مرتضوی خوندم. جسوری چون تو کم پیدا کردم. اما اگه می خوای اصلاح ماندگاری باشی نه تسکینی موقت، پس گاماس گامس. آروم آروم. به جای اینکه میرفتی غربت و اون همه خاطره ی بد نه خوب، کجاش خوبه، نصیبت بشه می تونستی جلد اول یک چهارم اون همه واقعیت داخل کتابت رو چاپ می کردی. جلد دوم یک چهارم بعدی. جلد سوم و تا آخر همین طور… اونم طوریکه هر کسی نمی تونست معنی واقعیش رو متوجه بشه. اگه اون کار رو می کردی شخصی فرهیخته ای می یومد و من رو آگاه می کرد. من نفر سوم رو، نفر سوم نفر چهارم و الی آخر… و در آخر این مسیح بود که به جای غربت و سختی، در کشور خودش با کمک هموطناش به یک چهره تبدیل می شد. بررسی کن این حرف رو، به یقین اثبات پذیره. اگر از برهان خلف و اون هم از مثال : روش استفاده شده ی خودت برای چاپ این کتاب در آخر به قضیه ای خلاف واقع می رسی : ممنوع شدن پخش کتاب، دستگیری و مجازات خوانندگان و چند ده تا چیز دیگر… چیزهایی که خلاف عرف نویسندگیه. مشتاقم در inbox ام توضیح بیشتری راجع به شخصیت های این کتاب داشته باشم و راستی با این حرف هایی که آقایون زدی الآن ایرانی یا تو هم مثل شخصیت داستانت فراره؟
    یا علی مدد
    …………………………………………………………………………………………………………..
    دوست عزیز من این غربت و این جشن کوچک را بهتر از نشستن در ایران و هیچ کاری از پیش نبردن می دانم . به اندازهبضاعتم داد زدم کسی نشنید ولی حالا که بر می گردم ایران با دست پر می ایم. با کتابی که بی شک بی نقد نخواهد بود اما در بایگانی وزارت ارشاد برای همیشه اسیر نماند. با این همه باز موافق دیدگاه شما هستم که کار گروهی را فراموش کرده ایم و تنها ماندیه ایم همه.

  20. یار دبستانی تو ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۳۶ ب.ظ

    سلام مصی کوچولوی من
    برای خوشحالی های تو خوشحالم.
    اون شبی رو که با “او” پرسون پرسون خونه ات رو تو تهران پیدا کردیم و تو نمیتونستی در شیشه مربا رو وا کنی و “او” برات بازش کرد و کلی ذوق کردی یادته؟چقدر خوشی های بچگونه ات رو دوست دارم.دلم برات تنگه مصی بانو.
    انتشار کتابت رو تبریک میگم
    ………………………………………………………………………………………………………….
    نمی دونم باید چه حالی داشته باشم که با “او ” زندگی نمی کنی دیگر….می بینمت باز هم . اینبار تنها بیا از پس همه درهای بسته بر می آیم شیشه مربا که سهل است.

  21. شهاب الدین ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۴۳ ب.ظ

    سلام خانم علی نژاد
    تنهایی تولد کتاب‌تان پر از همهمه‌ی شادی باد از نوشتن‌ات و منتشر شدن کتاب‌ات مسرور وشادمان‌اند آنان که نوشتن را عهدی بسته‌اند برای از آزادی نوشتن و آزادنه نوشتن که غیر از این نوشتن خیانت است
    اگر ساه ترین سرود آزادی ترانه‌های تنهایی زنی در شالیزار باشد ونه حتا نعره‌های پرومته بر زنجیر!که همه از جنس آزادی‌اند
    باز هم شاد باشی از این شادمانی دو نفره بر تولد کتابت

  22. سروش ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۴۳ ب.ظ

    مبارکت باشه. ولی دوست عزیز بدون که هنوز اول راهی. مشکلات زیادی رو در ادامه ی راه خواهی داشت.
    دوست داشتنی است این عباس معروفی. همین چند روز پیش سمفونی مردگانش رو خوندم. واقعا نوشته هاش شاهکار هایی قابل تحسین هستن.
    صمیمانه برایت آرزوی موفقیت و شادی دارم

  23. فرزند ایران ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۰۹ ب.ظ

    انتظار جواب پخته تری می رفت. اما باز… داستانی برایت می گویم : دزدی بود تو یکی از این همه استان. منابع هم خبر داشتن. روزی پیش استاندار رفت و گفت : اینطور شده حالا عدالت محور چه می خوای کنی؟ گفت خبرت می کنم. یک روز زنگ زدن و به او گفتن بیا جوابت رو بگیر. رفت حراست و گفتن کوچولو زبونت رو می بریم می ری خونه و درساتو می خونی و کاری به این کارا نداری و میسپاری به ما.( عین جمله گفته شده ). برخلاف انتظار همگان این کوچولو به جای گوشه نشینی و حرف گوش کنی و به قول خودت با کبریت بازی نکردن، روز به روز بزرگ و بزرگتر شد. اول گمان می برد که دولت عدالت محور همش که مثل این استاندار نیست. بالاها خوبن. اونجا هم رفت. موکولش کردن دوباره به استاندار. دید که جواب نمی ده شد بپا برای استاندار و رئیس باز…یش. چه خبر بود. کیسه بردن، پارتی بازی، شیرینی خوری، پلاک عوض کردن و … یک روز زنگ زد به استاندار و به خونش آوردش و یکی از نکات رو در قالب شوخی بهش گفت. سری بعد نکته دیگه و همینطور تا آخر… اون آخرای نکته ها بود که استاندار یه شب بهش گفت، خوب من از جسارت و … تو خوشم اومد، حالا می یای بشی مشاور …. یه لحظه رفت که بگه آره، نمی دونم چطور دهانش هرچه می کرد باز نمیشد.( نیت خیر داشتن ) به استاندار گفت اگه بگم نه چی؟ گفت مجبورم که فتیلت رو بیارم پایین. منم گفتم منم مجبورم از فردا آقایون فلانی … میشناسیشون که، بیارمشون خونه… دو هفته بعد دیدم که اون آقای مدیر که هر ماه سکه می ریخت به حساب استاندار رفته… خانم علینژاد شیوه ها مختلفن. یکی که جواب نداد دیگه وحی یا آیه نازل نشده که دوباره امتحان بشه. به مرتضوی گفته بودی یه خونواده اگه یکیشون خراب باشه نباید به بقیه هم به چشم خراب نگاه کنی. در این برهه نیاز که ما هم سراغ نقاط ضعف بریم. تو ریاضیات اگه فرمول اول جواب نداد دوباره امتحانش کنی می بینی که وقتت تموم شده و تو هیچی ننوشتی. با این کتابی که ظاهرا مجوز نداره آیا راحت می تونی اصلاح ماندگاری باشی؟ ما دوست داریم که هر چه سریعتر یه نسخه از اون رو مطالعه کنیم. اما امید است برای نتیجه ی بهتر گرفتن روشهامون رو عوض کنیم و به جای اینکه دائما درجا بزنیم بتونیم پله بعدی رو طی کنیم.
    همواره یادت باشد که :
    آرزو دارم اگر گل نیستم خاری نباشم باردار ار زدوشی نیستم باری نباشم
    گرچه نتوانم ستانم داد مظلومی ز ظالم باز این خواهم که همکار ستمکاری نباشم

  24. آرش ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۴۴ ب.ظ

    سلام خانم علی نژاد

    تبریک میگم. امیدوارم در جشن صدمین کتابتون شرکت کنیم البته در کشور عزیزمون ایران. خانم علی نژاد شما خودتون کلا به حجاب اعتقاد دارین یا نه؟ البته شاید جوابم رو این بدین که اگر نداشتم در عکس ها مشخص بود، اما من به جز این عکس یه فیلم هم ازتون تو یوتیوب دیدم که همین کلاه رو که تو عکس این پست است به سر داشتین و درست مثل همین عکس بودین. البته من می دونم این یک مسئله کاملا شخصی است و میتونید هم پاسخ ندید. اما من فکر می کنم با توجه به مطالبتون در مورد خانم فراهانی و عکس روی جلد کتاب جدیدتون و احتمالا محتوای آن که من هنوز نمی دانم چیست بهتر است برای دوستان و منتقدان نظر خودتون رو در مورد حجاب بیان کنید. البته من می دونم که تعریف حجاب لزوما چیزی نیست که دولت ایران تبلیغ می کند.

    با تشکر فراوان

  25. علی کبیری ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۹:۰۶ ب.ظ

    مسیح خانم عزیز، فرزند راستین ایران ،

    تبریک مراهم بپذیر. امیدوارم همواره قلمت پربار باشد. لطف کرده ویک جلد از ۵۰ جلد کتاب مورد سفارش مرا به امضای خودت مزین کرده وبرایم بفرست. از ۴۹ جلد باقیمانده هرتعدادی را که صلاح دانستی به کتابخانه ها اهداء کرده وبقیه را به دوستان ایرانی که بضاعت خرید کتاب ندارند، تقدیم میکنم. شما ازجانب من صاحب اختیارید.

  26. علی ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۰۶ ب.ظ

    این موفقیت را که در واقع آغاز راه است تبریک می گویم و امیدوارم در ادامه راه سنگلاخی که در پیش گرفته اید صبورانه مشکلات را به جان بخرید و از سختی راه ملول نشوید. آرامش و نشاط شما را در همه مراحل زندگی آرزومندم

  27. عادل ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۲۳ ق.ظ

    سلام، مبارک است.
    ۱)چقدر تنهایی سخت است. نه تنهایی به معنی اینکه کسی را دور و برت نداشته باشی، چون شما فقط دورید و تنها نیستید. این همه دوست واقعی در این دنیای مجازی .تنهایی یعنی دور و برت شلوغ است و هیچ کس با تو هم دل نیست. شاید خیلی از همکارانتلن در ایران تنهاتر از شما باشند.
    ۲) تا کی می‌توانیم به حسابتان در ایران پول واریز کنیم؟برای خرید کتاب عرض می‌کنم.
    ۳) من همچنان مشق می‌کنم و این مبارکی در من حس عجیبی ایجاد کرده است. به من در این مسیر کمک کنید.
    ممنون…
    ……………………………………………………………………………………………………………………….
    در ایران تا آخر آبان ماه می تونید دوست عزیز. ممنونم از شما/

  28. بامداد امید ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۶ ق.ظ

    جشن است و شادی و هیچ جای انتقادی نیست حتی اگر به بعضی از کلمات به کار برده شده در جشن رونمایی ..مثلا “..اینجا در سرزمین آزادی…”
    می خواستم برای تبریک از زبان یک کتاب به این مولود جدید بگویم
    صاحب هنری به جمع ما بی هنران وارد شد
    محفل ما همچو گل ،خوشبو همچو خورشید روشن شد
    و یک پیشنهاد، برای تشکر بیشتر از آقای معروفی یک بار دیگر متن نامه ایشان را بخوانید مخصوصا پاراگراف های آخر را

  29. یاشار ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۰۵ ق.ظ

    “…منتظر نقد بی‌رحمانه و همراهی بی نظیرتان برای راه افتادن کودک نوپای این شیوه داستان نویسی هستم تا حداقل ….”
    وسوسه می کنید آدم را که توبه شکنی کند (در مورد کتاب نخریدن) پیشنهاد می کنم اگر این چنین می اندیشید (که غیر از این هم نیست)برای نقد شدن آثارتان و شیوه داستان نویسی اتان یا همین حا یا جایی دیگر آنها را ارائه دعید کاری که انگار خود آقای معروفی و خیلی های دیگر هم می کننددر وبلاگ بلاگفا دیدم انگا ر جای بود برای کتابهایتان هر چند که هیچ وقت راه نیفتاد
    مبارک باد مولود جدیدتان در اینجا انگار باید گفت فرزند بیشتر زندگی بهتر

  30. آیدا ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۰۴ ق.ظ

    اول از همه از صمیم قلبم تبریک میگم.
    دوم از همه ی باقیمانده ها و شاید مهم تر از هر اصل و حرفی باید بگم که همون جور که برای خیلی از آدمها الگو هستی برای ما هم الگوی ایستادگی و مقاومتی… چاپ این کتاب در این شرایط و با جشن صمیمی و مهربون و دلهای شاکی و غمدار یکی دیگر از نشونه های اراده ی راسخ و ایستادگی توست و بهت تبریک میگم..
    کاش ما هم دسترسی به کتابت داشتیم….
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    من الگو نیستم بی شک اما شاید حرکتی و موجی را سبب ساز شوم و این کاملا دوطرفه است.
    این پست را بخوانی شرایط دسترسی به کتاب در آن نوشته شده. سپاس از مهرت آیدای عزیز.

  31. علی ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۵۲ ق.ظ

    سلام مسیح
    تبریک برای کتابت. یاد روزهای سختی افتادم که سمفونی مردگان عباس معروفی را با آن که مجوز داشت اما در خانه و مدرسه مثل کتابی ممنوعه می‌خواندیم.
    با خواندن یادداشت معرفی در رادیو زمانه فهمیدم دراین سال‌ها چه کج‌خیال بودیم درباره او. فکر می‌کردیم معروفی با رفتن از ایران تمام شده. اما …
    باور کردنی نبود او همه این سال‌ها می‌نوشت و ما بی‌خبر بودیم. او همه این‌ سال‌ها با “گردون” بود و ما بی‌خبر بودیم. او با گردونش چه کتاب‌هایی که چاپ نکرده است و ما بی‌خبریم. یعنی نمی‌شد زودتر از این‌ها می‌فهمیدیم او زنده به نوشتن است؟
    راستی چطور می‌شود کتاب‌هایی را که گردون چاپ کرد توی ایران تهیه کنیم؟
    بی‌صبرانه منتظر “من آزاد هستم” هستیم.
    آنقدر شوق دارم که می‌خواهم بار دیگر سال بلوا را بخوانم. باید سمفونی مردگان را هم بار دیگر بخوانم. نوستالرژی عجیبی دامن‌گیر احوالم شده مسیح…

  32. لاله ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۵۲ ق.ظ

    زنده باشی با عزمی راسخ و همیشگی در رسیدن به اهدافت… خوشحالم و منتظر برای خواندن “من آزاد هستم”… کاش ما که گرفتار این سرزمینیم، بی نصیب نمانیم از خواندنش…

  33. مرتضی اصلاحچی ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۱۰ ق.ظ

    خروج از کشور برای عده ای پایان راه است و برای اندکی آغازی دیگر. خوشحالم که رفتن تو پایانت نبود.

  34. سمیه ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۲۹ ق.ظ

    درود بر مسیح
    خوشحالم از اینکه کتابت چاپ شده با اینکه شاید هرگز به کتابت دست نیابم فقط برای اینکه من هم میخواهم از اینجا برم اما نه برای چاپ کتاب بلکه برای پیدا کردن هویت گم شده ام . هویتی که هیچ وقت ایران حاضر نشد به من و امثال من بدهد در حالی که خیلی پیش ها من خودم را جزئی از اینجا می دانستم چون تمام عمر ۲۱ ساله ام همین جا گذشت حتی وقتی که به دنیا امدم من اینجا و همه ادمهای اینجا رو دوست داشتم اما هیچکس نخواست و نفهمید و به این امیدم که روزی مثل تو به هدفم برسم . شاد باشی همیشه

  35. مهرآئین ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۵۶ ق.ظ

    تو می تونی مسیح جان…به راهت ادامه بده…سعی کن تو کم آوردن کم نیاری….

  36. توحید ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۲۱ ق.ظ

    سلام خانوم…
    تبریک… دیدم تموم (اکثر) کامنت ها رو جواب دادین، یه ذره دلم سوخت، آخه سه چهار سال پیش که “تاج خار” رو تو تهرون خوندم واسطون یه ایمیل زدم؛ اما… حالا ایشالا این کتاب یه جوری به دستمون برسه تا بخونیمش…
    لوزان.
    ……………………………………………………………………………………………..
    ببخش اگر ایمیلی بی جواب ماند آن زمان و سپاس.

  37. الهام ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۳۱ ق.ظ

    تبریک مسیح خوبم, بی صبرانه منتظر خواندنش هستم.
    xxx

  38. محمد نظیری ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۱۹ ق.ظ

    تبریک ، تبریک ، تبریک …
    شادی انتشار این کتاب شاید در کلمه نگنجد و باز فقط می توانم به سهم خودم تبریک بگویم…

  39. سودابه ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۳۸ ق.ظ

    هی دخترکم!شادیم را وصفی نیست .دخترک من بال هایش را به وسعت جهان گشوده. امید که پروازت را تیر کمانی نشانه نرود که شکسته باد آن تیر. بی صبرانه منتظر روشن شدن چشمم به آزادیت در من آزادم. همیشه چهره ات به لبخندی گشاده باد که این صورت دلنشین با لبخند بسی زیبا تر است.

  40. جعفری ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۵۲ ق.ظ

    با سلام
    ۱- انتظار آقای معروفی از خانم علی نژاد جهت ارائه رمانی با کیفیت رمان “رگتایم” اثر ادگار لورنس دکتروف به کدام مورد بر می گردد:
    ۱-۱- زنده بودن ، رنگارنگ بودن و شورانگیز بودن رمان.
    ۲-۱- اصالت دادن به حقوق مدنی، حقوق زنان و جنبش های مردمی.
    ۳-۱- بازتاب تمامی تضادهای موجود در قالب اطلاعات، تصورات و تفاسیر اجتماعی.
    ۴-۱- آقای معروفی یه چیزی پرانده است زیاد جدی نگیریمش!

    ۲- اگر عنصر ثابت رمانهای خانم مسیح علی نژاد به گفته جناب معروفی “رنج و فریاد” بدانیم آیا مخاطبان ایشان شامل همه افراد جامعه می گردد؟ آیا برای ارائه یک متن چاپلوسانه ژورنالیستی، می بایست محصولات افراد دیگر را لجن مال کرد.
    ۳- بسیار جالب است جناب معروفی خود را متعلق به حوزه ادبیات می داند و خانم مسیح علی نژاد را یک ژورنالیسم سیاسی و بعد به ایشان می گوید که اگر کمی دروغ چاشنی رمانش بکند چه می شود ! سوال این است این تجویز پدرانه از یک ادیب دلسوز صادر می شود یا از یک سیاست پیشه حرفه ای ؟
    تلقی جناب معروفی از خود و خانم علی نژاد یک اشتباه فاحش است. هر دوی آن عزیزیان متعلق به یک حوزه اند : سیاست

  41. صابر ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۲۸ ق.ظ

    سلام خانم علی‌نژاد
    چرا تنها!! کی گفته شما تنهایید؟ همه برو بچه های اینجا با شما هستن. شما هیچ‌وقت تنها نبوده و نیستید. به امید اون جمله‌ای که در جواب اون پست اول (در جواب ابوذر آذران) نوشتی…
    به امید اون روز بزرگ که همه ملت ایران بفهمند که چه می‌خواهند!
    مواظب خودتان باشید.

  42. امید ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۵۴ ق.ظ

    سلام
    من هم تبریک می گم، اما توی این وب یه طنز خیلی توهین آمیز و هتاکانه برای شما نوشتن، نمی دونم دیدین یا نه؟ http://madreseyema.blogfa.com/post-205.aspx

  43. رحمت ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۱۲ ق.ظ

    در انتظار در آغوش کشیدن نو رسیده ات ….

  44. عباس ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۳۹ ق.ظ

    مبارکه، قدم نو رسیده مبارک. اما یادت باشه که این نیز بگذرد، زیاد خودت رو بابت این بی مهری ها ناراخت نکن.

  45. راحیل ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۲۹ ب.ظ

    تبریک عزیزترینم،مبارکه…بهترینها را برایت آرزو دارم چونان همیشه…موفق باشی.

  46. ابراهیم ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۳۱ ب.ظ

    با درود
    ساده گی و روح بی الایش تو بسیار به دل می نشیند به حق که مازنیه با جسارتیو می شودگفت سمفونی زنده گان…..
    بی اندازه شاد شدم باور کن
    شاد زی
    یا حق

  47. پدرام علیزاده ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۴۶ ب.ظ

    درود

    صمیمانه بهتون تبریک میگم. امیدوارم دوستی که قرار بود این کتاب رو به من برسونه قبل از اینکه من…! این کتاب رو برام بیاره تا این کتاب رو بخونم و مدام زیر لب تکرار کنم من ازاد هستم به خصوص وقتی در…!

    به هرحال خوشحالم وبهتون تبریک میگم راستی من هم اونجا بودم فکر کنم همه دوستان بودند نه؟!
    ……………………………………………………………………………………..
    اولین کار مشترکمان بود.

  48. فاطمه.م ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۱۹ ب.ظ

    دست ها می ساییم تا دری بگشاییم …

    امیدوارم مصرع دیگر این بیت رو بشه عوض کرد.

    امشب بی تاب فردا هستم تا با همراهی دوستم دلگرمیه خیلی کوچکی باشیم برای مسیح خیلی عزیزمان .

  49. بامدادامید ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۸ ق.ظ

    هی می آیم و هی می روم …هر چند یکبار گفته بودید مشکل ما این است که دست جمعی به یک چیز می پرداریم و دستجمعی هم آن را به فراموشی می سپاریم ..همان جا باید می گفتم در مورد من صادق نیست و شاید این هم دردی باشد اما
    این بار لیست دوستان را مرور می کردم چندین بار اما تعجبم آمد که چرا اسمی از آقای معروفی در آن نیست!؟

  50. یاشار ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۰۲ ق.ظ

    روزگار غریبی است (که قبلا هم گفته شده بود )اما می بینید یک زن با برداشتن رو سری اش می تواند موجب و بانی یک حرکت شود اما یک مرد حتی با مرگش شاید نه

  51. سید علی تراب ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۵۵ ق.ظ

    سلام خوبین این روزها مهندس سعدایی جهرمی نماینده شجاع جهرم در مجلس ششم بار سفر بست و رفت.همیشه در خصوص شما به من می گفت خانم علی نژاد خبرنگار واقعی جامعه ما است. می خواستم مطلبی عکسی از ایشون دارین برام بفرستین ممنون.
    ………………………………………………………………………………………………………………………
    چه صبور رفت و چه بی صدا می گذرد روزهای رفتن اش. مرد نازنینی که به جرات تمام خبرنگاران پارلمانی در روزهای تحصن مجلس ششم صبوری و تلاش بی ادعایش را از نزدیک می دیدند. از نفس می افتاد برای هماهنگی ها و تلاش های بی توقفش اما کجا ما دیدیم جلوی دوربین و خبرنگار بایستاد و فخرش را بفروشد . حالا من که نه از باقی هم بپرسی مگر از خجالت آب شویم که عکس و مطلبی از او نداریم. به گمانم در کتاب تحصن عکس از او هست و مطلب . کسی بود که مثل دیگران از تحصن پشیمان نبود تا دل شورا به دست آرد و راهی مجلس شود. دل دیگران به دست آورد و رفت. کاش خانواده نازنین اش بی قراری نکنند.

  52. بامداد امید ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۲۴ ق.ظ

    سالهای ،سال
    بود
    نشسته به انتظار
    تا او بیاید
    و
    او بشود
    هیچ
    فردایش

  53. hossein ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۱۲ ق.ظ

    با تبریک انتشار کتاب باید بشارت اینرا بدهم که این کودک شما مانند تمامی کودکانی که در غربت چشم به جهان گشودهاند اند روزی نه چندان دور پای به میهن مادری خود خواهند گذاشت.

  54. DESERTER ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۲۷ ق.ظ

    به به … می بینم که نشستین و تک خوری کردین … امیدوارم اونایی که تو انگلیس هستند به خودشون نگیرند، .این تنهایی دو نفری تون نهایت بی بخاری بعضی ها رو نشون میداد ، .. من اگه درست اون طرف جزیره هم بودم حتی اگه پولم فقط به ارزونترین قطار موجود می رسید خودم رو به جمع حداقلیتون میرسوندم و توی اون جشن شرکت می کردم .. میدونی که اینکارو می کردم…اما این همه ایرانی که خیلی هاشون به راستی راهت معترفند اونجا اطراق کردند مختصر تکونی به خودشون ندادند … نگاه نکن به تیزی زبان ما که هر از چندی به جان آثارت می افته، اگر بضاعتم اجازه می داد و مجوز ترک وطن بم میدادن فقط و فقط برای شرکت توی همون جشن ساده هم که شده سوار هواپیما می شدم و می اومدم و بعد بر می گشتم .. اگه ماشین داشتم عرض کل اروپا رو گز می کردم تا بیام و شریک باشم و برگردم… میدونی که از کله خری لازم برای انجام این کارها بهره مندم… اما خودت از خودم بهتر عذرهایم رو میشناسی و بهتر از خودم میتونی توجیهشون کنی..اما هرگز به اندازه خودم نمی تونستی آرزو داشته باشی که کاش وجود نداشتند این سنگ های سر راه و این دیوارهای روبروم.
    بگذریم… یادمه گفتی اگه لازم باشه میای انقلاب خودت کنار خیابون می فروشیش … من صبر می کنم که کتابت رو تو انقلاب بخرم، تو که می گفتی با وجود مزایای الکترونیکی بودن، به مستی بوی کاغذ دلبستگی داری، منم می گم دوست دارم کتاب رو از انقلاب بگیرم نه اینکه شیک و تر و تمیز بیاد دم در خونمون… پس منتظر می مونم… باید این اتفاق بیفته.
    …………………………………………………………………………………………..
    من از دوستان ایرانی که در انگلیس دارم هیچ توقعی نداشتم و ندارم . به تبریک ناگفته شان هم غمگین نمی شوم. قرار ما میدان انقلاب نه برای انقلاب کردن برای یک حق کاملا معمولی و ساده. از طریق همین وبلاگ و آن لاین ۱۹۰ تا کتاب فروش رفت اگر در انقلاب یک کتاب هم به فروش نرود خیالی نیست. من کارم را کرده ام… ممنونم هم از مهرت و هم زبان تند و تیزت که که گاهی به جای نقد، قتل راه می اندازی اینجا….

  55. بامداد امید ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۲۰ ق.ظ

    یک بار پرسیدم اگرپیش فروش به چند برسد راضی و خوشحال خواهید شد هیچ نگفتید …اما اینجا می بینم با پیش فروش ۱۹۰ عدد خیالتان راحت شده است(ببخشید به خودم میگویم چگونه به خودت حق می دهی اینن همه خودمانی خطاب کنی اما می بینم بزرگوارتر از آنی هستیدکه به این موارد اهمیت بدهید) می گویم کاش می شد یکجا بیشتر از این ها را پیش خرید کرد و شما را بیشتر خوشحال نمود و تکلیف رایگان خوان ها را هم راحت
    اما گفتید” …میدان انقلاب نه برای انقلاب کردن…” و یادم آمد چرا هی می آیم و هی میروم …انگار حس میکنم اینجا هم میتواند میدانی … شود
    ………………………………………………………………………………………………………
    طبیعی است که هر کسی دوست دارد کتابش به چاپ دوم برسد من ولی به همین هم قانع ام که با مخاطبان اندک یک وبلاگ هم می شود کاری کرد و دست روی دست منتظر معجزه ننشست. بامداد، امید داشته باش به به حرکت های های کوچک ما به انقلاب هیچ نیازی نداریم. مدت هاست که همان حرکت کوچک را هم ملت ما بی حاصل می داند و بی انگیزه اند پس اگر می بینی وعده فروش کتاب در میدان انقلاب دادم برای این است که به همین راحتی ها قانع نشوم کسانی سه سال بدون مجوز بگذارندت و به حقی که قانون اساسی کشورت به تو داده هم وقعی نگذارند و بعد توقع داشته باشند ما هم تسلیم و ساکت یک گوشه بنشینیم.

  56. پروین حسن خانی ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۳۶ ق.ظ

    سلام
    انتشار کتاب آزادی از یک زن آزاد, خردمند, پویا و پرتلاش مبارکباد. من هم امشب در غیاب خودت با دوستانم جشنی برای کتابت می گیریم. روزی که انسانیت را آفریدند و آزادی و شادی را برای انسان قرار دادند مرزی تعریف نکردند. این یعنی مرزها قراردادهای تنگ نظران آزادی است و ساخته دست بشر که از فرط خوشی برای خودش قید و بند درست کرد. چه فرقی می کند کجای این کره خاکی قرار گرفته باشیم! مهم این است هر جا که هتستیم بدانیم نعمت زندگی را برایمان قرار داده اند و به دنبال لذت آفرینش باشیم. غربت هم واژه ای است دست ساز بشر بیکار. پس سلام بر انسانیت و آزادی و شادی در هر کجای این کره خاکی که باشی. هر چه آزادتر و شادتر بهتر

    ……………………………………………………………………………………………………………….
    ممنونم از این جشن مجازی

  57. unknown ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۱۴ ق.ظ

    سلام
    کاش برای آزادی معنای درستی می یافتید و می فهمید آزادی یعنی چه !! کاش می دانستید که ” زندگی واقعی در سرای آخرت است و بسیاری نمی دانند ” .جواب نوشته قبلیتان را خوب همشهری جوان داد . البته نقل به مضمونش به شما می خورد . روزگاری را می بینم که همچون اپوزوسیون ها که داریوش برایشان شعر ” همه دوستانم یکی یکی رفتند ” را خوانده اند برای خودتان در وبلاگتان آهنگ امام از جوانی که گذشت می خوانید . فکرتان را عوض کنید.این رنگ و لعاب غرب زده روشنفکر نما را از صورتتان برگیرید . زندگی بیشتر از آنچه می پندارید معنا دارد . واقعیت ها ساده اند . گوش کنید آینده تان را می خواهید پیش بینی کنم : روزها می گذرد ، کتابتان چاپ می شود ، کتاب های دیگر هم ، فروش می روند برای آنچه که نامش را آزادی نهاده اید تلاش می کنید . از باورهای مذهبی تان دست می شویید . مذهبتان را به تمسخر می گیرید . کم کم پیر می شوید . روزی می رسد که دوباره زیر لب زمزمه می کنید : “همه آنهایی که می شناختم یکی یکی از پیشم رفتند”
    ابتدا طبیعت را ؛ زندگی را و مذهب را بشناسید سپس به جنگ آنچه که شناخته اید بروید . با ناشناخته ها جنگیدن را پایان دهید . از عباس معروفی ها پند بگیرید که پیر شده اند و همدمشان صدای چاپخانه ای است که در کنار اتاق خوابشان نوا می دهد و لحظه ای بعد مرگ ….
    اما جواب به آن که می گفت با پنبه سر ببرید و انقلاب مخملین آموزش می داد به خیالش . تا به حال دست خدا شنیده اید؟ اگر نشنیده اید ما دیده ایم . شما هم اگر با این رویه پیش بروید خواهید دید …….
    باز هم قصد بی ادبی نداشتم . زبانم رک است و تیز و برنده . اگر حمل بر بی ادبی کردید بنده شرمسارم….باز هم شاد باشید که هر چه هست ذات اقدس الهی است و ما همه وسیله ایم……
    ……………………………………………………………………………………………………..
    شما هنوز داستان را نخوانده به تعریف ما از آزادی تاخته ای؟
    آزاد اسم یکی از شخصیت های داستان است. پسری که به خاطر عشق به یک دختر مسیحی خودش هم مسیحی می شود. چیزی که بر عکس آن تا اتفاق می افتد صدا و سیما ی ما هم آن را تبدیل به خبر می کند ….دختر مسیحی که برای ازداوج با فلان ورزشکار مسلمان شده است….
    در مورد دیگر خبرنگاری که شهر به شهر در حال تعقیب و گریز است و احتمال بازداشت او وجود دارد، مدام در پاسخ به تلفن هایی که به می شود و سراغش را می گیرند می گوید : من آزاد هستم . و این ” من آزاد هستم ” چندین بار از زبان دختر مسیحی و خبرنگار در حال تعقیب و گریز تکرار می شود که هر کدام مفهوم خودش را دارد.
    بنابر این آزاد بودن را حتی در این قصه هم ما جسارت نکردیم یک تعریف بر آن بزنیم که شما کتاب را نخوانده با تعریف تک بعدی خود برما بتازی برادر.
    زبان من در پاسخگویی هم ظاهرا کم از زبان شما نداشت
    هر دو بر هم می بخشیم و می گذریم . من البته قدردانم نظر شما هشتم.

  58. irani ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۲۷ ق.ظ

    سلام
    من برای تهیه کتاب بایدچکار کنم .راهنمایی کنید .در ایران می خواهم تهیه کنم.
    …………………………………………………………………………………………
    این لینک را بخوانید اطلاعات کامل هست دوست عزیز. http://masihalinejad.com/?p=136

  59. مرمر ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۵۰ ق.ظ

    سلام و خسته نباشیددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد و با اینکه میدونم خیلی سخته در غربت جشن گرفتن و اینکه چرا کتابت در ایران چاپ نشد! اما میدونم که چپ شم این اثر مهمتر از تمام سختیهایی بود که کشیدی.. تو میتونستی مثل خیلیها بی خیال کتاب بشی و در وطنت باشی و غریب نشی اما……
    افتخار دارد اسم تو!

  60. لینک ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۴۷ ق.ظ

    لینک یک آیتالله به مطلب من آزاد هستم:

    http://www.masomi.org/ftopic-322-previous.html

  61. کوروش پارسا ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۵۹ ق.ظ

    سلام ممنون از اینکه به کلبه حقیرانه ما هم سری زدید بنده با کمال پررویی آدرس پستی ام رو براتون میل زدم اما خبر خوب ابنکه از فردا میرم سرکار اگر مشکلی پیش نیاد تا یک ماه دیگه از خجاتتون در میام در ضمن لینک آیت ا.. هم که فیلتر شده بود کاش مطلبش را در همین جا بیاوری
    پددروود!
    …………………………………………………………………..
    ادرس ایمیل من :
    masih_pooyan@yahoo.com

  62. فرزاد حسنی ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۵۴ ب.ظ

    مسیح عزیز سلام
    تا باشه جشن و خوشی و سرخوشی و بی خیالی نسبت به این عالم زودگذر و کوتاه هرچند این جشن دونفره باشه . تبریک می گم برای لحظات خوب خوش بودنت و موفقیتت رو آرزو می کنم .
    ————————
    با مطلب جدیدی به روزم …….
    حکایت “تقی ” موفق ترین ،مطلع ترین و پردرآمد ترین جوون تهرانی

    • “تقی” به راحتی میتونه نوسان قیمت ارزهای مشهوری چون دلار –پوند –یورو و ین ژاپن رو برای سه ماه آتی بهتون بگه و نیز در خصوص افزایش یا کاهش قیمت طلا در میتونه تحلیل ارائه کنه .
    • “تقی” در مورد بازار نفت اطلاعات خوبی داره و میتونه نمودار نوسان قیمت نفت رو از الان تا پایان انتخابات امریکا براتون بکشه و با استدلال قیمت حدودی نفت رو (با حداکثر دو دلار نوسان )براتون بگه
    • “تقی” از زندگی خصوصی خیلی از سینماگران ،موسیقیدانان ،مجریان وحتی سیاست ورزان اطلاعات دقیق و دست اول داره :کجا زندگی می کنند ؟چند تا زن دارند ؟ به جز بازیگری چه بیزینسی دارند ؟ماشینشون چیه و…
    • “تقی” اطلاعات وسیع و کاملی در مورد سینمای ایران داره . اغلب فیلم های سینمایی روز رو یا دیده یا بصورت کامل در موردشون خونده و تحلیلی شنیده وبصورت کامل با ادبیات معاصر ایران و حتی جهان آشنایی داره
    • همه اطلاعات ورزشی در مورد فوتبال و حتی والیبال و بسکتبال و …را می تونید از “تقی” بپرسید .
    • “تقی” یک تحلیلگر اقتصادی کامله .برای سرمایه گذاری یا شروع یه یک کار جدید بد نیست از او هم نظر بخواهید . مطمئنا از این کار ضرری نخواهید کرد
    • “تقی” با صنعت ساخت و ساز و خرید و فروش املاک و بازار بورس ایران و حتی بازار بورسهای اروپا و آمریکا و شاخص های اونها نیز بصورت کامل آشناست .
    • “تقی” تحلیل گر خوبی دربازارسنجی موسیقی ایرانه .
    • “تقی” مشاور خوبیه برای روزنامه نگاران و کسانی که دستی در امور نشر دارند
    • “تقی” اطلاعات سیاسی دقیق و کاملی از کلیه جناح های سیاسی ایران داره با اخبار و اطلاعات کامل منتشر شده و بعضا منتشر نشده .
    این تقی کیه ؟؟؟؟ ادامه مطلب رو از اینجا بخونید :

    http://talkhzibast.persianblog.ir/

  63. مهدی خانعلی زاده ۲۸م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۳۱ ب.ظ

    http://i34.tinypic.com/34q1sv5.jpg

  64. ava ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۲۱ ق.ظ

    درود
    گاهی یه کم که فکر می کنیم دیوونه میشیم و وقتی کمی حرف می زنیم
    تو خیابونا موقع راه رفتن نگاه می کنیم یه ماشینی همینجوری زیرمون نگیره چون دو کلمه حرف حساب گفته ایم . گاهی هم لجمون میگیره وقتی میبینیم همه چیز همینجوری الکی خوب خوبه چون تو صدا و سیما و … ما هیچ مشکلی نداریم ولی تو خونمون گرسنه که میشیم یا دلمون میوه میخواد هیچی پیدا نمی کنیم و اگه پیدا بشه نارنگیامون اندازه یه گردوست و باید چند تا بخوری که بشه گفت میوه خوردی و اونوقت بقیه بیان ببینن تو همه میوه ها رو خوردی!!!
    گاهی فکر می کنی هیچ کس از هموطنات مشکلات را نمی بینه لجت میگیره
    بعد می بینی یه دختر مثل خودت نه از اون پولدارا که هیچوقت مشکلی ندارن
    که مثل خود خودت میاد از دردت میگه چقدر ذوق زده میشی و هورا میکشی
    (البته باید آروم هورا بکشی چون اینجا می گن هورا مال زرتشتیاست
    خوب به گمانم اینا از یه جایی اومدند و یه اقلیتی تو کشورمون درست کردند
    کشور مال همه نیست)
    تولد من و تو خجسته باد
    این کتاب مال تو نیست مال همه ماست گرچه نخوندمش و نمیدونم چیه ولی خوب
    منم آزاد هستم
    خوب اگه تو بچه یه محله تو این ایرانی ، منم بچه یه محله دیگه تو یه جای دنج تو این ایرانم پیروز باشی و خندان
    بدرود

  65. بامداد امید ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۴ ق.ظ

    “…بامداد، امید داشته باش به به حرکت های های کوچک ما به انقلاب هیچ نیازی نداریم. مدت هاست که همان حرکت کوچک را هم ملت ما بی حاصل می داند … ”

    آسمان ابری
    خانه ام بی سقف
    اجاقش سرد و خاموش است
    دلم اما پر امید
    چشمم به انتظار
    تا کی یکی زند هرچند داد
    تا کی شود این داد و آن داد همه فریاد
    ….
    در مورد انقلاب باید رو در رو نشست و صحبت کرد اما یک سوال این حرکت های کوچک برای چیست و انتظار دارید به کجا ختم شود!؟

  66. شیرین ناز ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۴۶ ق.ظ

    مسیح عزیزم.خوشحالم که مانعی نیست که تو از پسش بر نیای.خوشحالم به خاطر چاپ کتابت خوشحالم به خاطر شجاعتت و دوستت دارم به خاطر بودنت.

  67. دخت هرمزگانی ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۲۰ ق.ظ

    سلام و خسته نباشید..
    صمیمانه بهتون تبریک عرض میکنم و امیدوارم همیشه همینطور عزمت راسخ بماند. کاش معنای حقیقی آزادی را میدانستند…کاش معنای حقیقی آزادی قلم و بیان را قدردانی می کردند . هم اکنون لزومى نبود از کشور بیگانه اى کتاب شما به اوج شهرت برسد …
    به امید موفقیت بیشتر . شاد باشید

  68. دخت هرمزگانی ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۳۸ ق.ظ

    سلامی مجدد،
    با اجازتون مطلب فوق را در قسمت روزانه وبم لینک دادم. و امیدوارم این کتاب را بخونم و دیگران هم بخوانند . موفق باشید

  69. دریا نیوز ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۰۴ ق.ظ

    سلام به ما هم سر بزن و نظرت رو در مورد بهبود کارمان بگو

  70. زهرا داوری ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۴۰ ق.ظ

    بگذارید این وطن دوباره وطن شود…
    چه رنجی به بار نشسته در این عکس! چه کودک عزیزی نفس می کشد در این جشن. این جشن ساده ی تو دختر وطن! این جا که ماییم باران گریستن است و زیستن وقتی عکس ات را نگاه می کنیم. نگاه می کنم و بی امان می بارم. بر چیزی سخت عزیز. در آمیخته رنج و شادی در بارانی که تو باراندی. بنویس!

  71. unknown ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۲۲ ق.ظ

    کاش می خواندید متنم را و سپس سخن می راندید در محکومیت آن . تنها خبرنگار واقعی جامعه ما ؟!!!
    من داستان شما را نخوانده ام البته بدم نمی آید بخوانم ولی اصولا نوشته های امثال شما ( کوتوله های ادبی ) را شایسته نقد نمی دانم که بخوانم . باز هم حیف کاش متنم را می خواندید !!! کاش می دانستید نقد من هدفش شخصیت شما بود با آن که آن هم شایستگی نقد را ندارد منتها بنده بی هدف بعضی وقت ها چیزهایی می نویسم . کاش می فهمید چه نوشته ام واقعی ترین خبرنگار عصر ما!!!
    باز هم شاد باشید
    …………………………………………………………………….
    برادر مومن همان بهتر که با این لحن و ادبیات درخشان تان، کتاب ما را نخوانید . شما هم شاد باشید.

  72. هاشم حکمه ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۵۵ ق.ظ

    نمی شناختمش، فقط یه هفته بود که من خبرنگار بودم و او دبیر سرویس خبری. تو تحریریه روی صندلی نشستم و با یه آه گلایه آمیز گفتم: اینجا وضع خیلی خرابه! د رحالی که از کنارم رد می شد دست روی شونه هام گذاشت و گفت: خراب تر از این هم می شه. جدی نگرفتمش اما سه ماه بعد وقتی بعد از یه مرخصی دو روزه فرستادنم حسابداری واسه تسویه حساب بهم اس ام اس داد: بهت گفتم خراب تر هم می شه! از همون روز اول از من خوشش نمی اومد. یه سال بعد خودش اعتراف کرد!!!
    ***
    یه هفته پیش وقتی وقتی واسه سفر علی لاریجانی و بعدش هم رئیس جمهور زنگبار به شیراز تائید نشدم و کارت برام صادر نشد بگیر و ببند راه انداختم که آی ایها الناس من ستاره دار شدم، ستاره ام بین المللی شد، کار کردن سخته، آزادی نیست، نمی شه کار کرد و …
    اما امروز که واگویه های مصی و عباس معروفی رو خوندم فهمیدم خراب تر هم می شه!
    ***
    مصی قدم نورسیده ات مبارک فقط کاش می شد براش شناسنامه ایرانی بگیری…

  73. لیدا ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۲۵ ق.ظ

    سلام من تازه با وبلاگ و با شما آشنا شده ام علاقمندم کتاب شما را بخوانم شماره حساب و اینا را دارم اما بعد از واریز وجه کتاب چکار باید کرد
    ………………………………………………..
    بعد باید منتظر پست شدن کتاب بمانید تا ماه آینده.

  74. نیکزاد کمانگیر ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۲۶ ق.ظ

    سلام و درود به خانم علی نژاد عزیز
    خیلی تحت تاثیر متن شما در جواب به اهانت کیهان به گلشیفته فراهانی قرار گرفتم.
    مطلب شما رو در سایت رادیو زمانه دیدم و چون فیلتر هست متن شما رو با اسم خودتون در وبلاگم منتشر کردم.
    البته بعدا فهمیدم که شما سایت هم دارید و اینجا رو پیدا کردم.
    این اولین کامنت منه برای شما.
    خیلی جاتون در ایران خالیه
    ایکاش روزی با خیال راحت پیش ما برگردین

  75. محمد ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۵۸ ق.ظ

    سلام
    ما بیش از این ها آزاد هستیم.
    آزاد هستیم که فساد کنیم، دل آزاری کنیم، جنایت کنیم و نفس پروری پیشه گردانیم. مهم این هست که باید در کنار آزاد بودن جنبه داشته باشیم که عموما مشکل از همین جا ناشی می شود. امیدوارم کتاب بعدی با عنوان “من جنبه دارم” منتشر شود تا ببینم در باب وظیفه هم چیزی می دانید یا خیر.

  76. فرزند ایران ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۹:۱۸ ق.ظ

    دعوت فریاد دانشجو از عموم اصلاح طلبان برای حضور جدی تر :
    پاسخ فریاد دانشجو به اظهارنظرهای بچه گانه ی عارف آزاد دبیر مجمع جوانان اصلاح طلب. مایه ی بسی نا امیدی است برای عموم اصلاح طلبان که فردی داعیه ی اصلاح طلبی را سر می دهد که تفکراتی ضد اسلامی و مخالف با اندیشه های انقلاب و امام راحل « ره » دارد و در کل مخالف اجرای اصلاحات ناب است. ایشان در اظهارنظری که در آن سیاست های کلی اصلاح طلبان را از دیدگاه خود معرفی نمودند عموم این خیل عظیم را به مجاهدین خلق و طرفداران بنی صدر و دیگر کسانی تشبیه می کند که مدت ها خون جگری بودند برای مردم و امام راحلمان. حال وقت آن فرا رسیده که تک تک ماها که خود را مدافع اصلاحات ناب می دانیم وارد میدان شویم و اجازه ندهیم در این برهه ی زمانی حساس که عطش مردم برای حضور پرچمدارمان سید محمد خاتمی روز به روز در حال فزون تر شدن است فروکش کند و باز اجازه ندهیم که افرادی که به جای حمایت و پیروی از خرد جمعی و حرکت در راستای خط و مشی های اصیل اصلاحات تنها به فکر قدرت گرفتن هستند، وارد میدان شوند و باز دشمنان با بازی قرار دادن این دسته افراد ضربه ای همانند انتخابات ریاست جمهوری و مجلس شورای اسلامی پیشین را بر پیکر مقدس این خیل عظیم وارد آورند.
    http://www.yaranekhordad.blogfa.com

  77. سمیه ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۹:۴۵ ق.ظ

    سلام، خیلی تبریک میگم چاپ کتابتون رو، میخواستم بدونم آیا برای من که در کانادا هستم کتابتون رو تهیه کنم؟ پیشاپیش ممنونم و براتون آرزوی موفقیت دارم
    ………………………………………………………………………………….
    این لینک را بخوانید اطلاعات لازم هست http://masihalinejad.com/?p=134

  78. تمنا ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۱ ق.ظ

    میخواست برای رضایت بیگانه و در جهت اهداف دشمنان مردم اینقدر دم تکون ندی و خوش خدمتی نکنی که مردم کشورت رو اینقدر از خودت متنفر نکنی.
    اگر چه تو از خداته به هر قیمتی شده حتی خیانت به مردمت تو انگلیس باشی و اونجا لطفی بکنن و نگهت دارن. تا همینجاشم خیلی اهمال شده که به آدمهایی مثل تو اجازه کار کردن تو روزنامه میدن…خاک بر سر اعتماد ملی از همینجا میشه فهمید اونم وضعش چیه.

  79. خاطره ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۱۰ ق.ظ

    مبارک است مسیح عزیزم.امیدوارم که همیشه موفق و موید باشی و آرزوی موفقیت های بیشتری برای تو دارم.

  80. کوروش پارسا ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۱۶ ب.ظ

    دوباره براتون میل زدم به دستتان رسید؟

  81. نیکزاد کمانگیر ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۴۴ ب.ظ

    از توجه و محبتتون بی نهایت سپاسگزارم.
    خوشحالم که برمی گردین.

  82. خاطره ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۴۵ ب.ظ

    ما مخلصیم.

  83. مهری ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۳۷ ب.ظ

    تمنا جون
    جایی رات ندادن چرا عقده تو سر دختر مردم خالی می کنی؟!!
    از دیدن موفقیت دیگران چرا حالت گرفته شده؟
    همه اینایی که اینجا می نویسن و میلیونها آدم تو مملکتمون ایشونو دوست دارن تو به فکر خودت باش عزیزم!
    ……………………………………………………………………………………………….
    ما را اگر ده نفر دوست داشته باشند قدردانیم میلیون ها نفر پیشکش. ممنونم از مهرت مهری مهربان..

  84. فرزند ایران ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۰۴ ب.ظ

    سلام مسیح علی نژاد
    اکنون در بلژیک به سر می بری؟
    به راستی که جسارتت را کم دیده ام؟

  85. بهراد ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۲۳ ب.ظ

    عجب! چه جالب! پس کتاب هم چاپیده اید…و لابد اینبار هم تعیین تکلیفیست برای اینکه باید چطور بود و چطور نبود…خیلی برام جالبه که افرادی مثل شما که خودشون تو زندگی موفق نیستند و تفکرات و منششون قدرت نگه داشتن یک اجتماع دو نفره رو هم نداره، اتفاقا خودشون رو در مسایل اجتماعی صاحب نظر می دونن!!! شما اگر می دونستید درست زندگی کردن چطوریه که اوضاع زندگی خودتون اینطوری نبود…
    …………………………………………………………………………………………………………………
    با نظرت موافقم بهزاد عزیز. از قضا کتاب نیز قصه پریشونی نسل ماست. اما خبری از درس و تکلیف نیست که ما خود نیازمند آموختن ایم.

  86. امید عرب ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۳۸ ب.ظ

    واقعا مبارک

  87. یار دبستانی تو ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۲۹ ق.ظ

    بهراد خان!
    کاملا حق با شماست!اصولا این همیشه تقصیر ما زنهاست که نمیتونیم نسل برتر شما آقایون بسیار محترم رو جمع و جور کنیم!آقای عزیز.اگه ذهن کم توان من یاری کنه اینجا محل کامنت گذاری برای یه مطلب سنگین و اجتماعیه نه تصفیه حساب های شخصی یا خانوادگی…زندگی خصوصی هر کسی به زندگی اجتماعی اش ربطی نداره.اگه بتونین ایندو رو از هم تفکیک کنین فکر کنم ما خانم ها رو بیشتر شرمنده می کنین!!!!!!
    مصی جان باز هم خوشحالم و خوشحال…. شاد زی

  88. مهری ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۲ ق.ظ

    آقا بهزاد سلام
    از کجا فهمیدی که قدرت نگهداشتن یک اجتماع دونفره رو نداره ادیب؟!
    پس گرد آمدن این همه آدم تو این وبلاگ کار کیه؟
    اجتماع اونایی که به شما میگن چی بمویس نتونست پاره تن مردمو تحمل کنه، اون مشکلی نداشت. مسیح حرفش حقه و مرامش صداقت. شما یک کم فکر کن ببین این ذهنیت هاتو از کجا آوردی؟ آیا خودت چه وضعی داری؟ با توهین به کسانی که برای جامعشون می نویسن و در این وانفسا خطر می کنن مشکلی از تو حل نمیشه. مسیح روح بزرگی داره ولی اگر به فرض محال بتونی روحیه اینچنین آدمایی رو بشکنی خیانت به آیندگان کردی. پسرجون راه خودتو بگیر و برو تو وبلاگ هم فکرات شاید بیشتر بهت حال بده بذار مام با همین مسیح حالمونو ببریم.

  89. بابالو ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۱۸ ق.ظ

    سلام مسیح خیلی عزیز

    خیلی خوشحالم. فقط واسه شما خیلی خوشحالم. امیدوارم هر چه زودتر این کتاب به دست من هم برسه و بخونمش. دلم واسه اینجا و حرفهات چقدر تنگ شده بود. مدت زیادی بود که از همه چیز و همه کس بی خبر بود. من که عاشق قلم عباس معروفی بودم، نمی دونی چه لذتی بردم از نوشتنش برای تو. اینقدر قلبم رو فشرد که انگار مخاطب حرفهاش من بودم. مسیح عزیز، امیدوارم بهتر و بهتر شدنت رو هر روز و هر روز ببینم. جشن کوچولوی دو نفره ت مبارک.
    ……………………………………………………………………………
    امیدوارم غمی به دلت نباشه دوست عزیز.

  90. آشنا ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۲۳ ق.ظ

    با «پاسخ شهریار به سایه‌ی فوت نیما» به روزم.

  91. خدادادیان ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۰۳ ق.ظ

    درود بر شما
    مطالب شما همیشه خواندنی است.من از طریق وبلاگ بنگری با وب نوشته های شما آشنا شدم.تلاشتان ستودنی است
    موفق باشید
    انتشار کتابتان را هم تبریک می گویم
    با احترام

  92. عادل ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۲۳ ق.ظ

    خانم علی‌نژاد کم‌کم نشانه‌های تنبلی را در شما می‌بینم. از وقتی کتاب چاپ کردید اینجوری شدید؟ یا گرفتاری پیش آمده؟ چرا اینقدر دیر به دیر می‌نویسید؟ ما منتظریم. هم منتظر مطلب جدید از شما و هم اینکه اگر امکان داشته باشد e-mailتون را داشته باشم.ممنون.
    راستی کاش می‌شد سایتتان را برای امثال تمنا و بهراد فیلتر می‌کردید.انحصارگری تا این حد که حتی به تجمع مجازی نیز رحم ندارند.
    …………………………………………………………………………………………………………………
    مطالبم تو اعتماد ملی سرجای خودش هست و هفتگی منتشر می شه . تنبلی برای وبلاگ رو هم بگذارید به حساب اینکه مسافرم این روزها.

  93. حسین حیدری ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۲:۴۸ ق.ظ

    سلام….
    واقعا تبریک می گم و یه خسته نباشید حسابی….
    این کتاب و بقیه کتابات رو تو ایران از کجا می شه تهیه کرد؟؟؟؟؟؟
    …………………………………………………………
    این کتاب را بله ولی بقیه کتاب ها تمام شد ومجوز چاپ دوم نداردند. اطلاعات لازم اینجا هست دوست عزیز . ممنونم .http://masihalinejad.com/?p=136

  94. narciss ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۴۴ ق.ظ

    تبریک می گم مسیح عزیزم.
    نامه عباس معروفی رو که دیدم نمی دونم چرا یاد آیدین افتادم در سمفونی مردگان . خودم هم نمی دونم چرا؟

  95. بامداد امید ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۴۸ ق.ظ

    آه
    کاش
    آن دو تا اشتباه هم نبود
    هیچ
    من می گویم اگر هیچ هم ننویسید اینجا آمدنی و خواندنی است کامنت هاو گاهی پاسخ های شما هر چند بعضی از کامنت ها راباید از دریچه ادب از که آموختی …نگریست
    یک پیشنهاد تکراری و تکراری
    می نویسید”این کتاب را بله ولی بقیه کتاب ها تمام شد ومجوز چاپ دوم نداردند….”
    می نویسم چرا آنها را در همین جا نمی گذارید …ترجمه”خاطرات روسپیان…”مارکز بعد از جمع آوری به کجا رفت می خواهید یک جستجوی کوچک و دسترسی به pdf آن……….
    ………………………………………………………………………..
    به زودی.

  96. marjan ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۵۶ ق.ظ

    سلام مسیح عزیز! بهم میگی کتابت و چه جوری میشه گیر آورد؟
    ………………………………………………………….
    dar matlabe paeinie hamin weblog bekhanid ettelaat lazem hast.

  97. بامداد امید ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۴۵ ق.ظ

    این مهر انگیزترین ،جمله ای بود که امروز در دنیای وسیع اینترنت خواندم
    جمله و وعده “به زودی “از زبان و قلم شما
    نمی خواهید بدانید آن دو اشتباه چه بود!؟

  98. یاشار ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۵۲ ق.ظ

    می خواستم در مورد سیاست های اقتصادی دولت بنویسم دیدم نه تخصصش را دارم و نه قلمش را و گفتم به طور خلاصه همین جا نکته ای را به لطف شما بگوییم
    مالیت بر ارزش افزوده که حتی نامش هم انگار مشکل دارد ولی ادعای نقدی کردن یارانه ها که آن هم دارد به جوک تبدیل می شود مخصوصا اینکه دولت به جای کمک نقدی برای ماه رمضان به کارکنان دولت بن هایی داده است که نقد (تبدیل به جنس)کردن آنهاکار همان مرد کهن است و …

  99. محمدرضا نسب عبداللهی ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۰۲ ق.ظ

    سلام… چاپ کتاب من آزاد هستم را تبریک میگم.چه جوری میشه کتاب رو تهیه کرد؟.
    …………………………………………………………………………
    قیمت کتاب هشت یورو هست
    اگه دانشجو هستین پنج هزار تومان
    و اگه فعلا توی شرایط خرید نیستین
    تعدادی را که آقای صفایی و کبیری پیش خرید کرده اند برای هدیه در ایران تقدیم می کنم.
    اینجا هم اطلاعات لازم هست.

    http://masihalinejad.com/?p=136

  100. محبوب ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۲۲ ب.ظ

    به به جشن دونفره رونمایی کتاب خوش بگذره(دختر تو هنوز یاد نگرفتی نباید این طور چهارزانو بنشینی و ساندیوچ بخوری اون هم توی یک رستوران)
    بعد از اون این که هم خودم و هم تعدادی از دوستان این کتاب رو می خواستیم ولی انصافن نمیشه به ما کمپینی ها تخفیف بدی و فکر کنی دانشجو هستیم:):):)
    …………………………………………………………………………………………………
    محبوب سفارش ها را تو بگیر تخفیف از من . به هر قیمتی که کمپین بخواد من هستم . یک همدلی کوچولو برای کمپین که به قول مریم این روزها کیسه بوکس شده.

  101. فرزند ایران ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۹ ب.ظ

    مسیح علی نژاد
    سلام
    تاریخ دقیقی رو که تصمیم داری بری کنار خیابون انقلاب و کتابهات رو بفروشی رو برای ما ایمیل کن تا ما هم بیایم و اول ببینیم آیا این همون کتابیه که ما فکرش رو می کردیم، اگه همون بود ما هم چند تاش رو برداریم و ببریم خیابونای اطراف کنار خیابون بفروشیم.
    ما ز دوستان چشم یاری داشتیم مسیح علی نژاد …
    گویا از پیامهای قبلی دلگیر و ناراحت شده ای؟ ما هم فرزند و خادمی از این مرم هستیم همانند تو. باز بگم که جسارتت رو در کمتر افرادی می شود جستجو کرد و جمله را اینگونه به پایان ببرم که اگه دانش آموزانی برای تدریس و انتقال تجربیاتت خواستی ما هستیم. منتظر هس…
    ………………………………………………………………………………………………………………….
    من و دلخوری؟ من و آموزگاری؟ نه دلگیرم و نه معلم. رفیقم و درس آموز .

  102. فرزند ایران ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۱۳ ب.ظ

    این کتبا از بلژیک می یان یا جایی دیگه؟ ما کی می تونیم ببینیم؟ قرار بود همکاری به شرط دیدن…
    ……………………….
    خبر می دهم

  103. مهدی ۳۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۵۲ ب.ظ

    سلام به شما و خانواده محترمتان تبریک میگویم
    دوباره ……………………….
    ………………………………………………….
    mehdi aziz dar morede digaran be man ejaze bede chizi ra inja montasher nakonam.

  104. محمدرضا یزدان‌پناه ۱م آبان ۱۳۸۷ ، ۱۲:۰۷ ق.ظ

    سلام خواخر! ایشالله ته کتاب جشن ره ایرون دله بئیریم و شام ته مهمون بویم… (چشمک)

  105. DESETER ۱م آبان ۱۳۸۷ ، ۱۲:۱۰ ق.ظ

    من همجنسباز نیستم…

  106. حباب ۱م آبان ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۶ ق.ظ

    درود بر شما …

  107. محمود ۱م آبان ۱۳۸۷ ، ۴:۱۹ ق.ظ

    مسیح عزیز ، همولایتی خوب من :

    آرزو میکنم سرور باطنی همواره قرین لحظات زندگی ات باشد . مطلب ” از یونیفرم نظامی …” را در وبلاگم آوردم . امیدوارم درین کار از طرف تو مجاز بوده باشم . ارادتمند تو محمود
    …………………………………………………………………………………………….
    مهربانی کردی.

  108. رحیم قاسم زاده ۱م آبان ۱۳۸۷ ، ۵:۰۰ ق.ظ

    سلام
    انگار تهیه کتاب داخل ایران یه کم مشکله.
    آیا توی کشورهای همسایه ایران که مقصد مسافرت ایرانیها هستند میشه کتاب رو پیدا کرد؟
    اگه نیست و اگه براتون مقدوره فکر کنم کمک می کنه که کتاب به ایرانیها هم نزدیکتر بشه.
    موفق باشید
    ……………………………………………………………………
    از طریق ایران هم ممکن است این مطلب را بخوانید.http://masihalinejad.com/?p=136

  109. فرزند ایران ۱م آبان ۱۳۸۷ ، ۲:۰۱ ب.ظ

    سلام. مسیح علی نژاد کتابا رسیدن یا نه؟ کشتیمون دیگه … ما مزد نمی خوایم نترس. مزد ما اینه ببینیم کتاب همونه که خیال می کردیم. راستی برادر صفار که مانعی درست نکرده که این همه تاخیر داشتی یا نکنه اونجا تورم ۲۹%- که این همه خوش بهت می گذره و نمی خوای برگردی؟ استاد…

  110. دن کیشوت ۲م آبان ۱۳۸۷ ، ۱:۱۷ ب.ظ

    سلام.تبریک میگم.امیدوارم هرچه زوتر به دست ما هم برسه و جشنی برایش بگیریم

  111. سلماز ۴م آبان ۱۳۸۷ ، ۸:۰۹ ق.ظ

    معصومه جان سلام ! هر کس نداند خودت خوب می دونی بیشترین خدمت را همین حاکمیت و همین مهر ورزان به تو کردند و به تو دارند می کنند اگر این احمقها نبودند تو خواب زندگی در غرب را هم نمیدید در حسرت آن دل می سوزاندید ولی اخوندهای احمق زندگی در دنیای غرب را به تو هدیه کردند و اما کتابک بی محتوای تو را اگر اگر مهرورزان حماقت نمی کردند صد سال در کتابفروشی ها خاک می خورد و مانند کتابک قبلی ات بعنوان هدیه امضا می کردید و به دوستان تقدیم می کردید اما الان به صدقه سری اربابان مهرورزت که ادعای اپوزسیونشان را در می آورید به یک منبع مهم در آمد تبدیل شد و از گوش و کنار سیل کمکهای نقدی نثارت کردند خوب بند بازی می کنید مصی جان !!!!

  112. chista ۷م آبان ۱۳۸۷ ، ۲:۳۷ ق.ظ

    ye khati, matni, paragrafi chizi az keta ro koja mishe peyda kard ?

  113. pari ۱۱م آبان ۱۳۸۷ ، ۶:۵۱ ق.ظ

    مسیح عزیز:
    پیش از هر چیز برات آرزوی بهروزی دارم و اینکه احسنت و باریکلای یه کسایی مث من نمی تونه اوج زیبایی نوشته های تو رو تحسین کنه. بنابراین احسنت خرد منو بپذیر. خیلی وقتها فکر می کنم یه کسایی مث تو که دلسوزن و مدافع منافع حیثت های انسانهایی که به راحتی مورد ظلم واقع می شن ،حرف و فریادشون رو توی آبی می زنن که داره غرقشون می کنه اما باز هم با شهامت ،حنجره ی سخاوتمندشون رو به روی ظالم های ته خشکی ،باز می کنند. راه به جایی بردن و نبردن ،غصه ی ما نیست که همه مون با ایمان کامل می دونیم که راه به جایی نخواهیم برد تا زمانی که در اندیشه ها تغییری نباشه. حمایت تو از گلشیفته ستودنی و انسانی بود. حمایت تو از حقوق انسانی و بالاتر از اون حقوق زنان در جامعه امروز ایران ستودنی است.
    یک اعتراف کنم .من همیشه فکر می کردم دروغگوترین آدمهای یک جامعه خبرنگاران اون جامعه هستند. درست عین همون همکار خبرنگار-بازیگرتون آقای ک.ن که به شایستگی در مورد شیوه های اجراشون و نحوه خبر رسانی شون قضاوت کرده بودی.مطلبی هم بود درباره مشکل تو و مشکل دائمی هنرمندان و نویسندگان با وزارت محترم ارشاد و وزیر محترم ترش!راستش من هم یه گیرایی توی کارم دارم که گذارم افتاد وزارتخونه و یکی از دوستام هم حسابی از دستم شاکیه که چرا شکایت ِیه خودی رو به یه خودی ِدیگه کردم.شرحش رو نوشته ام اگر کنجکاو بودی بدونی(شکوائیه). اما این اولین تلاش من بعد از سالها در خانه نشستن و کاری نکردنه. انتظار جواب هم ندارم.فقط دلتنگ دو تا از نقاشی هام بودم………….
    درهر صورت……….
    امیدوارم ذهن پویا و سالم شما بتونه عادت به شنیدن راستی ها و حقایق رو در مردم زنده کنه.
    در ضمن می خواستم اگر اجازه بدی شما رو لینک کنم.
    پیروز باش و همیشه مهربان
    ……………………………………………………………………
    برای مهربانی کردن اجازه نخواه پری نازنین من هم قدردانم.

  114. Farzi ۱۲م آبان ۱۳۸۷ ، ۶:۳۱ ب.ظ

    Hi,
    I am the same person from Australia. Thanks a lot for the book.
    I received it on Friday evening and finished it by Saturday. A story well told, well drafted and well finished. Congradulations.
    I am not going to criticize the book as I know there are already a lot of people doing so, but need to talk to you and others about some undiscovered and unchallenged ventures of our lives. Are you going to open a room in your blog to discuss about the book? I reckon that’s worth a try.
    Keep up the good work.
    ………………………………………………………….
    thank you . let me think about oppening a room and discuss about it.

  115. حجت ۱۵م آبان ۱۳۸۷ ، ۱۲:۴۷ ب.ظ

    ما هم تو ایران کتابت رو میخواییم . چی کار کنیم . چی کار کنم ؟ :-(

  116. elham ۳م آبان ۱۳۸۸ ، ۲:۳۹ ق.ظ

    سلاممسیح جون
    من در ایران هستم چه جوری می تونم کتابت رو پیدا کنم؟

  117. elham ۳م آبان ۱۳۸۸ ، ۲:۳۹ ق.ظ

    سلام مسیح جون
    من در ایران هستم چه جوری می تونم کتابت رو پیدا کنم؟

نظر بدهید

RSS دماسنج

گاه نویس

  • یک مصاحبه نفس گیر با دویچه وله و یک ولوله در دل خودم
  • می خواهم برای مادرم نامه بنویسم ولی مادرم مرده…
  • پرهیز از توهم اثرگذاری و وهم بی اثری؛ ما هنوز بیشماریم اما شعورِ ترسیدن هم داریم
  • به قفسه اسباب بازی کودک یک شهید عاشورا نگاه کنید
  • کروبی در محاصره نشسته است، موسوی کجاست، خاتمی، هاشمی، مردم، منتقدان، ما کجا هستیم
  • همسر یکی از شهدای بیست و پنج خرداد: مردم و رهبران جنبش ما را تنها نگذارید
  • ما به خودزنی مشغول و نمایندگان به چند زنی
  • آقای موسوی، نسل ما نه اهل قهر است و نه اهل غمزه برای دیکتاتور.
  • مادر شبنم سهرابی؛ می گویند شاهد بیاورید که دخترتان زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شد
  • جنبشِ یاد کردن از شهدای ناشناس جنبش

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

شهریور ۱۳۸۹
د س چ پ ج ش ی
« مرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License