• خانه
  • تماس

به یاد زندانیان ناشناس بنویسیم/ وقتی یک زندانی گمنام بود

همه از هر تفکر و اندیشه ای این روزها دارند برای زندانیانی که اگرچه برخلاف آنچه خودشان از اوین نامه نوشته اند و گفته اند که ما بی نام و نشان ایم  تلاش می کنند  تا گمنام بودن را از  آنان جدا سازند.

امروز دو پیام از دو دوست متفاوت برای ایجاد موج خبری در مورد زندانیان کمتر شناخته شده تر  در فیسبوک خواندم .

اولی خانم فخری محتشمی پور بود که پیش از این نیز مطلبی تحت عنوان زندانیان سبز گمنام نوشت امروز در صفحه فیسبوک خود یاد آوری کرده است هر بار نام یک زندانی را آنقدر تکرار کنیم تا در یادها بماند. خود او نام پویا قربانی را مطرح کرد با این پرسش که آیا کسی او را می شناسد؟

پاسخ ها همه منفی  بود و کسی نمی دانست پویا قربانی کسیت. خودش پاسخ داد که مادر پویا به دنبال وکیل برای فرزندش بود. نام پویا تنها یک بار در همان لیست معروفی که تحت عنوان زندانیان گمنام در اختیار رسانه ها قرار گرفته بود  در رسانه ها چنین  قید شده بود: پویا قربانی نام پدر فرهنگ. همین. این همه اطلاعات یکی از هموطنان ما است که ماهها پیش دستگیر و زندانی شده است. و این یعنی گمنام ماندن. فخری محتشمی پور اینبار برای او نیز مادری می کند تا با تکرار نامش یک زندانی دیگر را از گمنام ماندن برهاند.

دیگری مجتبی سمیع نژاد است که او نیز برای زندانیان گمنام به طور ویژه نوشته است و از وبلاگ نویسان نیز خواسته است تا هر کدام به نام یک زندانی که کمتر شناخته شده است مطلبی بنویسند.  من چون پیش از این نوشته بودم اینجا به نقل یک خاطره بسنده می کنم.

پیش از این وقتی پیشنهاد راه اندازی صفحه ای در فیسبوک به نام اسرای گمنام شکل گرفت جرقه اش برای من  آریا آرام نژاد زندانی شناخته شده و خوش نام بابلی بود . آریا بیرون از زندان گمنام نبود اما در زندان چرا.

این آهنگ ساز جوان  اگرچه نامش  برای بسیاری از آنانی که در این شهر و حتی پایتخت دستی در موسیقی دارند آشنا بود و حسین زمان عزیز نیز پای آهنگ آخر او که برای عاشورای خونین خوانده بود، پیام تقدیر نوشته بود، اما خبر زندانی شدن او  در جایی منتشر نشده بود. پس از آنکه خبر را شهروند روزنامه نگاران به روزنامه نگار کوچ کرده از خانه رساندند تا منتشر شود،  یاد خاطره ای  که خودم از وزارت اطلاعات بابل و زندان شهربانی بابل داشتم صفحه اسرای گمنام را با کمک دوستان دیگرم در فیسبوک پی گرفته ام عین خاطره را که یک زن نوشت قدیمی است در اینجا باز نشر می کنم. شاید جرقه ای دیگر باشد برای همه شهروند روزنامه نگاران تا یاری کنند همه آن کسانی  که در زندان های جا جای ایران نام و نشانی از آنان به رسانه ها نمی رسد.

عروسی رسوا

عروسی رسوا

دو بار دامن پوشیده ام. بار نخست زمانی که پشت دری فالگوش صحبت بزرگترها ایستادم تا ببینم عاقبت به تعداد امامهایشان رضایت می دهند یا رقم پیامبران شان را سکه می کنند برای مهریه دخترکی که نمی خواست عروس شود. بار دوم زمانی بود که اگر چه میان مهمانان درست راه می رفتم اما دائم در هول و ولا بودم که آخرش این دامن لعنتی می پیچد توی پایم و کل زدن های مهمانان تبدیل میشود به شیون و رسوایم میسازند.
نام مراسم پرطمطراق اولی، خواستگاری بود و دومی جشن عروسی. در اولی دامن سبز کوتاه پوشیدم و در دومی دامن سیاه بلند و هیچ کس هم نبود که بگوید حالا که عروس شدن و یال و کوپال هایی که برای عروس می گذارند را خوش نداری دیگر دامن سیاهت برای چیست؟
البته اوضاع مان آنقدر زار و نزار بود که کسی کاری به کارم نداشت. شاید هم جرئتش را نداشتند که توی این شرایط با من یکی به دو کنند.
سیاه، رنگ اعتراض من به عشق نبود. رنگ اعتراض من به مراسم پلوخوری اقوامی نبود که سال به سال نمی دیدمشان. حتی رنگ اعتراض من به سنت هم نبود. فقط وقت نبود. دل و دماغ نبود. حتی داماد هم نبود و من فقط برای این عروس می شدم تا آبرویی را که از پدر برده بودم، شاید دوباره برایش بخرم و قدری از پچ پچ هایی که توی فامیل درباره ام پیچیده بود را، ختمِ به خیر کنم. چرا که من و شاه داماد به همان خواستگاری رضایت داده بودیم و رسماً خانه ی مشترکی ساختیم تا از این مراسم دست و پاگیر برهیم.
آقاجان، مرد مومن روستای کوچک ما بود و چشم اهالی همیشه به خانه اش بود تا شاید خبط و خطایی بیینند و نَقل و نُقل شب نشینی های شان رونقی بگیرد. بالاخره هم اهالی محل فهمیدند در این خانه خبری هست که کسی میلی به درز دادنش ندارد. خبر این خانه ما بودیم: عروس و داماد. یعنی من و تو که در کوچک ترین اتاق خانة پدری، با یک قیلولة کوتاه در یک بعدازظهر تابستان، غم و غصه عالم را فراموش کرده بودیم. غصه داشتیم که چطور به خانواده های مان بفهمانیم که علاقه ای به برگزاری مراسم عروسی نداریم و ساده ترین شکل آن را دوست داریم. زنگ در خانه، خواب من و تو را شکست اما خواب سخت و سنگین آقاجان را نه.
مردی با یقه سفیدِ حسنی و شکمی ورقلمبیده پله های خانه را جوری دو تا یکی بالا آمد که انگار سال ها این خانه را می شناسد. تو توی حیاطِ خانه، آشفته دور خودت می چرخیدی و من کنار پنجره یک چشم به تو داشتم و چشمی دیگر به آقاجان که با صدای آهسته و تکان های دستِ مرد یقه حسنی از خواب بیدار شده بود. عجب حال بدی داشت آقاجان. گیج شده بود. حق هم داشت. یکی سرزده آمده بود بالای سرش و بیدارش کرده بود و با لبخند خیرخواهانه و مهربان، مثلاً از او اجازه می گرفت که دختر و دامادش را دستگیر کند.
من و تو را به بازداشتگاه می بردند، اما آقاجان کوه غمی روی دلش می افتاد و رسوای جماعتی می شد اگر اهالی ده من و تو را با دستبند می دیدند.
همان هفته های اول بازداشت، بازجوها همت کردند و خبر حضور کودکی در بطنم را از طرف تو به منی که سربه هوا بودم و این چیزها را نمی فهمیدم رساندند و بعد هم رضایت دادند تا روز برگزاری دادگاه آزاد شوم و بروم پی بچه داری ام. اما تو ماندی و التماس های آقاجان از آقایان برای یک روز مرخصی.
همّ و غم آقاجان این بود که دستت را بگیرد و از سلول انفرادی بکشاندت وسط مجلس عروسی دخترش و بزند توی دهان همه آن هایی که شایعه کرده بودند دختر و داماش دستگیر شده اند. فقط می خواست تو را به همسایه ها نشان دهد. حتی به این فکر نمی کرد که شکم بالاآمده دخترکش را به چه لباس عروسی باید بپوشاند که به چشمِ اغیار نیاید.
کمر آقاجان شکسته بود، اما هنوز سعی داشت سرش را بالا بگیرد. می خواست جلوی همه در بیاید. عمری زیر علم و کُتل انقلاب سینه زده بود و نمی خواست باور کند دختر و دامادش زندانی سیاسی هستند.
شاید ترجیح میداد به جرم دیگری به حبس می رفتیم.
بالاخره دست و بال زدن های آقاجان جواب داد و برای تو یک روز و نصفی مرخصی گرفت. خودش هم ضمانت کرد که تازه داماد را برگرداند به زندان. آقاجان همه را دعوت کرد. انگار مراسم عروسی من نبود. چون هیچ کس خبر و نظری از من نمی خواست. از لباس عروس بدم می آمد. مخصوصاً از تاج عروس. برای پدر هم که اساساً مراسم عروسی مهم نبود. پس تا اینجای کار همه چیز خوب بود و دلم آرام بود که دل آقاجان آرام می گیرد با این مراسم کذایی. اما صداقتش همه چیز را خراب کرد. به برادران گمنام و زندانبانان شهر کوچک ما اعتماد کرد و قاطی التماس هایش برای گرفتن مرخصی، گفت که هنوز خبر زندانی شدن دختر و دامادش را در و همسایه ها نشنیده اند و این عروسی برای برگرداندن آب رفته به جوی است. زندانبانان هم برای آبروی آقاجان سنگ تمام گذشتند. تا به آن روز، کسی کاری به کار آشفتگی موهای یک زندانی سیاسی نداشت و اصلاً تا حکمی برای محکوم صادر نشده باشد، مویش را کوتاه نمی کنند. اما تنها ساعاتی پیش از زدن مهر مرخصی، تشخیص دادند خوب است که داماد را برای یک عروسی مخصوص حسابی بسازند و او را به آرایشگاه زندان ببرند و موهای داماد را از ته بزنند.
به همین سادگی همه چیز با رذالت بازجویان خراب شد، سر تراشیده داماد و دامن سیاه عروس و پچ پچ های یک جشن کذایی، سمفونی سرافکندگی و سرخوردگی آقاجان شد آن روز. این جشن برای رسوایی ما بود انگار….

داماد به زندان برگشت و من همانجا پشت درهای زندان بابل از حال رفتم، نه از نشان وی و پیروزی خبری بود و نه از لبخندهای نابی که این روزها مریم قدس همسر عرب سرخی به هنگام باز گرداندن او به زندان بر لب داشت…

۲۳ فروردین ۸۹ | گاه نویس

۲۶ نظر برای “به یاد زندانیان ناشناس بنویسیم/ وقتی یک زندانی گمنام بود”

  1. چیزی شبیه بازی وبلاگی: بیایید از زندانیان گمنام بنویسیم | مجتبی سمیع‌نژاد ۲۳م فروردین ۱۳۸۹ ، ۳:۴۱ ب.ظ

    [...] به یاد زندانیان ناشناس بنویسیم /وقتی یک زندانی گمنام بو… مسیح علینژاد [...]

  2. Tweets that mention بالاترین: به یاد زندانیان ناشناس بنویسیم/ وقتی یک زندانی گمنام بود (مسیح علی نژاد): همه از هر ت... #iran #iranelection -- Topsy.com ۲۳م فروردین ۱۳۸۹ ، ۴:۳۰ ب.ظ

    [...] This post was mentioned on Twitter by خبر های جنبش سبز. خبر های جنبش سبز said: بالاترین: به یاد زندانیان ناشناس بنویسیم/ وقتی یک زندانی گمنام بود (مسیح علی نژاد): همه از هر ت… http://bit.ly/bnyDO5 #iran #iranelection [...]

  3. شاهین فضلی یکی از زندانیان گمنام جنبش سبز | شیدا جهان‌بین ۲۳م فروردین ۱۳۸۹ ، ۴:۳۸ ب.ظ

    [...] یاد کردن از زندانیان گم‌نام نوشتم، همان‌طور که سپهر و مسیح هم در این باره نوشته‌اند. از این رو از دوستان‌ام [...]

  4. jason ۲۳م فروردین ۱۳۸۹ ، ۷:۴۰ ب.ظ

    ایمان آذریان بروجنی یکی از زندانیان سبز گمنام است که شاگرد اوّل مقطع فوق لیسانس بوده است. من ایشان را خیلی نمیشناسم ولی میدانم که بعد از ۴ماه بازداشت فقط مادرش چند بار آو را دیده است. فراموشش نکنیم. با ایمان، و با امید به یادش باشیم و هر روز یادش را پاس بداریم و برای آزادیش دعا. مسیح جان از این کار زیبا ممنونم.

  5. آوا ۲۴م فروردین ۱۳۸۹ ، ۱:۱۳ ق.ظ

    بس عجیب است این جهان
    بس عجیب انسان

    با همه آن هوش و هشیاری

    آنچه را
    هر روزو هر ساعت
    کند حیوان
    طبیعت
    برگ

    سالهای سال
    قرنها و قرنها

    صدهزاران در هزاران سال

    هر زنبور
    هر گنجشک

    شد بمن ممنوع
    شد به تو مردود

    تو نداری اختیاری
    هیچ کاری
    را ندانی راه
    گر نباشد
    یک رسول خویش خوانده
    کو بگوید
    اینچنین نه
    آنچنان آری
    ویا
    مطلقا نه

    این یکی رهبر
    آن یکی مرتد

    کرده ای هرگز تو اندیشه
    که دین دارد کجا ریشه
    به اعماق سیاه و کور تاریکی
    هزاران
    صد هزاران سالهای پیش

    که بین هر قبیله, طایفه
    آمد خدایی

    نه به نفس خویش
    بلکه باید گفت
    کو آورده شد از سوی یک
    پیغمبر خود خوانده

    یک دجال
    یک آدمخور کلاش
    یک انگل

    که پیدا کرد راهی
    بهر هر کاری

    تو را فرمود دستوری
    بهر کاری بهر راهی
    بخوابیدن به بیداری

    بخوردن یا که نوشیدن
    بدیدن یا شنیدن
    برفتن یا به ماندن
    به رفع حاجت روزانه حتی

    بمستی یا به هشیاری
    به بودن یا نبودن
    به کردن یا نکردن
    این یکی صیغه
    آن یکی فحشاء
    این یکی مردانگی، مردی
    آن یکی بی آبرویی، شرم

    کرده ای هرگز تو اندیشه؟

    چرا خواهی تو از مردم
    که بشناسند
    رفتار تو
    بر مصداق این معیار ها

    گر تو گیری
    در کنار کو چه ای
    دستهای دلبرت در دست
    نباشی لحظه ای آسوده
    خواهی دید فورا
    این فضولان را
    باغبانرا یا نگهبان را

    چرا باید که بقال محله
    که خود هرروز و هر ساعت
    کلاهی میگذارد بر سر تو
    بر سر من

    چر باید که او
    گیرد ز تو
    آن اختیار تو
    فضولی میکند
    در هرچه داری یا کنی
    با پیکر خویش
    و یادر بستر خویش

    ننگ خوانند اختیار تو
    ولیکن میخرند و
    میفروشند این و آن کودک

    غنچه های باز نا گشته
    بزور و زر
    به تحمیق پدر، مادر

    کنندش باز
    با زور تجاوز
    و خوانندش
    ازدواج ناب اسلامی

    ازدواج ناب اسلامی
    بود مشروع
    بود مقبول

    ولیکن مهر
    شد ممنوع
    چه خورشید است و
    چه عشق است و چه آئین

    مهر شد تعداد سکه

    ولیکن مهر هم ممنوع
    گر نباشد
    یک مجوز
    از دو صد کلاشها
    بقالها
    پیغمبران خویش خوانده

    شرم از این معیار ها
    پس از این صد هزاران سال

  6. کافه آزادی ۲۴م فروردین ۱۳۸۹ ، ۳:۵۹ ق.ظ

    دلم برای نوشته ها تنگ شده.حیف که دیگه روزنامه ای نیست

  7. خلیل ۲۴م فروردین ۱۳۸۹ ، ۸:۵۴ ق.ظ

    سلام، دست خانم محتشمی پور، شما و دیگرانی که این زندانیان بی نام و نشان و بی روابط را معرفی می کنند درد نکند. یادآوری چند باره ی آنها و کسب اطلاعات بیشتر برای عموم حداقل کاری است که می توان کرد.

  8. peerooz ۲۴م فروردین ۱۳۸۹ ، ۷:۴۷ ب.ظ

    بنده به علت دوری طولانی از ایران کسی از زندانیان را شخصا نمی شناسم که نام ببرم. فقط میدانم که انقدر کشته فزون است که کفن نتوان کرد و این کوشش در شناسایی و قدر دانی از این ستمدیده گان را قدر مینهم.
    یکی دو روز پیش در سایت کلمه و در مقاله خانم محتشمی پور این کامنت را گذاشتم :

    “سرکار خانم محتشمی پور،
    من جز نام شما که در اینترنت خوانده ام چیز زیادی در باره شما و شوهر محترمتان نمیدانم و کاش میتوانستم مستقیما با شما صحبت کنم. سواد عربی من و علم به قرآن نزدیک به صفر است. از زمان کودکی بیاد میاورم که قران با این جمله به حضرت محمد ابلاغ شد : اقراء یعنی بخوان ، یعنی دادند دو گوش و یک زبانت – یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگو. من میدانم که خداوند متعال در جایی سوگند به قلم خورده است اما ظاهرا این بعد از طی مراحل مقدماتی بوده است. آیا شما فکر میکنید که نوشتن مهمتر از شنیدن و خواندن است ؟
    به احتمال زیاد من قادر به خواندن جواب شما نیستم چرا که در این در و زمان من مشغول خواندن مطالب دیگر در سایت های مختلفم و انتظار جواب ندارم. محض اطلاع عرض شد.”

    خانم یا آقایی لطف کرده و این جواب را دادند :
    بانو محتشمی پور بنویس باز هم بنویس زیرا این نوشتنها که از عمق وجود شماست و درد دل مردم است ،هم دردی با مردم است حکایت از آن دارد که شما اقرا را انجام داده اید ،خوانده اید ،درد ملت ،را با تمام روح و جسم خود خوانده اید که حالا می‌نویسید،تا کسی‌ گوش ندهد،سخن از حق نگوید نمیتواند با جان و دل بخواند و بنویسد،ما دیدیم که شما بسیار شنوا هستید چون صدای ناله مادر سهراب را شنیدید و در سخنرانی کوتاهی که در اینترنت گذاشته شده بود صدای شما را شنیدیم که گفتید من هم مادر سهراب و تمام شهدا هستم،شما حرف دل مردم را گوش دادید ،سخن گفتید و با تمام وجودتان خواندید ،همانگونه که خداوند در قرآن نمی‌گوید نماز را بخوانید می‌گوید نماز را به پا دارید ،شما و همسرتان اقرا را به پا داشتید و نوشتید ،نوشته‌هایتان چون از دل بود به دل نشست،پس زیبا مینویسی باز هم بنویس که جهل از قلم میترسد،قلم ملک الموت جهل است،قلم می‌‌آید که اهریمن جهل را ریشه کن کند.این رو در جواب peerooz گفتم که بداند این زوج سبز شنوا،گویا،هستند و بخوان و بنویس رو هر دو را انجام میدهند و داده اند آن هم به زیبایی‌”.

    بنده هم در جواب ایشان این کامنت را فرستادم. نمیدانم اگر و کی منتشر گردد :

    “جناب زنده باد سبز،
    منظور من از کامنت بالا توهین به خانم محتشمی پور( که نمی شناسم ) نبود و نیست. منظور فهم من از نوشته ایشان بود که همه حتی عروس امام نیز باید بنویسند حتی اگر در رشته ایشان نباشد. و وقتی به نوشته های رسانه های حقیقی و مجازی فکر میکنم میبینم رحمت به “حمام زنانه” و رستم نامه هایی که هر روز و هر ساعت نوشته میشود. کی فرصت و وقت دارد که اینها را بخواند؟ اینست که فضولا عرض کردم که خداوند قبل از آنکه بفرمایند بنویس فرمودند بخوان.
    اما علت برگشت من به این صفحه این بود که امروز در سایت ایران امروز دیدم که به نقل از سایت کلمه نوشته بود : ” تعطیلی شرکت نوشابه خرمنوش و اخراج کارگران “. پیش خود فکر کردم خشت اول گر نهاد معمار کج همین خواهد شد. کیست که بخواهد نوشابه ( خر – منوش ) را بنوشد. گفتم شاید عکسی از بطری ها با نام ( خرم – نوش ) ببینم که متاسفانه هنوز موافق نشده ام . موفق باشید.”.

    محض اطلاع عرض شد.

  9. peerooz ۲۴م فروردین ۱۳۸۹ ، ۱۱:۱۸ ب.ظ

    از رنجنامه مهندس سحابی پیر مرد تا
    http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=9270
    رنجنامه احمد کریمی جوان
    http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=9284
    انقدر کشته فزون است….

    مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
    مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
    زمین گندید آیا بر فراز آسمان کس نیست ؟
    گسستست زنجیر هزار اهریمنی تر زانکه در بند دماوند است
    پشوتن مرده است آیا ؟
    و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا ؟
    قصه شهر سنگستان ، آبان ۱۳۳۹
    تاریخ تکرارحوا دث نیست ، تکرار حوادث هم قافیه است.
    مارک تواین

  10. peerooz ۲۵م فروردین ۱۳۸۹ ، ۶:۱۹ ق.ظ

    ادامه، محض اطلاع :

    سایت کلمه کامنت آخری مرا چاپ کرد با حذف کلمه ( حمام زنانه ). ظاهرا در جمهوری اسلامی نه تنها تمام حقوق بشری زنان بلکه ذکر نام حمام های آنها نیز ممنوع است. یاد دارم که وقتی خیلی کوچک بودم مادرم مرا با خود به این حمام ها میبرد و کسی که آنجا را دیده میداند شلوغی و حرف یکدیگر را نشنیدن یعنی چه. و این تمام منظور من از ذکرکلمه ( حمام زنانه ) بود. و یاد دارم که زن عمویم که خانم حاضر جوابی بود پسر عمویم را که از من بزرکتر بود با خود به حمام برده بود.میگفت خانمی اعترا ض کرده بود که “میخواستید بابایش را هم بیاورید”. زن عمو گفته بود ببخشید اگر میدانستم شما هستید حتما میاوردم. ممنون از خانم علی نژاد که ذکر ( حمام زنانه ) در سایتشان ممنوع نیست ( اقلا اجالتا ).

  11. آوا ۲۶م فروردین ۱۳۸۹ ، ۱:۵۹ ق.ظ

    این آدم ابوالبشر، این مرد عصر حجر، این اشرف مخلوقات بسیار عجیبست و غریب
    این حیوان دنی، این مخلوق پست فطرت،این آدمکش تبهکار،این آدمخور، این خونخوار

    او که خواهد تا کند تسخیر
    کل الارض
    و السموات
    نا گرفته ارض
    کرده آن نابود

    کو هراز گاهی
    بسته دل بر یک توهم
    میکشد مردم
    فوج اندر فوج
    قوم ها را
    نسل هارا میکشد هرروز

    گاه خلق است آنچه دستاویز او گردد
    گاه میهن
    گاه مذهب
    گاه یک آئین دیگر

    گاه بنشیند بر آن کرسی
    کز خدا گیرد
    یا کشد مردم بدستوری
    بعنوانی
    برفتاری
    کز هوا گیرد

    یا از خلق
    مستقیما
    آنچه او گوید

    گاه باشد صدر
    یا که رهبر یا امام
    شاه یا قیصر
    یارفیقی برتر از دیگر رفیقان
    یا که پیغمبر
    یا که خان، سلطان

    یا کند تلها ز سر های بریده
    کوههااز صدهزاران سر
    بهر ارضای غرور خویش
    گو تیمور

    یا کشاند ارمنیها را گرسنه
    تشنه و آغشته بر خون و
    برهنه
    صدها هزاران را

    تا کند نابود
    قومی را
    تا بنامد سرزمین او بنام خویش
    ارمنستان را
    ترکیه
    یا بسازد
    از فرارود، از سغد، از خوارزم
    ترکستان

    یا بسوزد مرو، نیشابور، گو چنگیز
    پنج صد مردم بگیرد بهر کشتن
    هریکی سرباز، آن دلاور قاتل خونریز

    یا کند غارت، بسوزد
    قتل عامس شوم
    در قسطنطنیه
    سه روز و شب
    تا بخواند قاتلش فاتح
    مسجدش خوانند فاتح
    تا به امروز

    یا که سازد
    از یهودیه فلسطین وز فلسطین
    دوباره یک یهودیه

    یا کشد زرتشتیان کو گبر نامد
    یا مجوس
    یا کشد نیمی زمردم در مدینه
    کو بخواند ملحد و کافر
    یاجهود

    سنگساران میکند
    آن بیگناهان را که آزادند
    یانمی خواهند دادن را بر او
    و یا آنسان که او خواهد

    یا بزندان میکشد
    یادست یا پا میبرد
    آن خرده دزدان را
    کو ندزدیدند
    آنطوری که او خواهد

    بزندان افکند
    هرکس که گوید
    یا نویسد
    یا کشد تصویر
    غیر از آنچیزی که او خواهد

    یا بشوید
    خاک را از نوع هر حیوان
    کجا شد شیر ایران، ببر ایران
    کجا شد رخش
    آن اسب ایران
    کجا شاهین، کجا سیمرغ
    کو گنجشک حتی
    کجاشد صدهزاران نوع

    بجز یک مرغ
    بجز آن گوسفند و
    گاو
    در سلاخ خانه
    بهر پر کردن
    شکمهارا

    رود ها و جویها را خشک گرداند
    کند پر
    تا بسازد بر فرازش
    لانه زنبور و بفروشد
    کند پر شهر ها از دود
    وزسیمان
    مسکنی نابود

    عزتش را
    قدرتش را
    در سلاح هسته ای بیند
    میهنی فرسوده و تاریک
    جهانی رو به نابودی

    عجیب است این ز انسان
    ندارد ذره ای وجدان
    چه در ایران
    چه پاکستان
    چه در جای دگر

  12. مهشید ۲۶م فروردین ۱۳۸۹ ، ۳:۲۸ ق.ظ

    مسیح عزیز، اشکالی ندارد که در مورد موضوعی برایتان ایمیل ارسال کنم؟

  13. peerooz ۲۶م فروردین ۱۳۸۹ ، ۱:۲۲ ب.ظ

    کس ندانست که منزلگاه معشوق کجاست
    اینقدر هست که بانگ جرسی میاید
    در خبر بود که آقای تاجزاده به زندان برگشته اند. بعد گفتند که به بیمارستان منتقل و سپس در خبری گفتند به سی سی یو (واحد مراقبت شدید بیماران قلبی ) رفته اند. خانم محتشمی پور که تازه گی با نوشته های ایشان دارم آشنا میشوم مرقوم فرموده اند

    http://www.emruznews.com/2010/04/post-449.php

    که چون اتاق (خصوصی ) خالی نبود باید “بیمار طفلکی” شان را بسپارند به بخش ” پست آی سی یو” ، یعنی بخشی که بیماران بهبود یافته از آی سی یو به آنجا میروند . و ” می گویم: گوهر گرانبهایی را داریم می سپاریم دست شما حواستان باشد لطفا. لبخند می زند مسئول بخش و می گوید خاطرتان جمع باشد. می گویم تلفنش را قطع کنید لطفا و زودتر یک آرام بخش بدهید به او تا درد بیش از این امانش را نبریده. می گویند شما نگران نباشید با خیال راحت بروید منزل اگر کاری بود تماس می گیریم “. خانم دکتر پس از تجویزاتشان با خیال نه راحت به منزلی که ” هر روز پر بود از عطر وجود او ” بر میگردند . …….”حالا من و همسرجان هم بندیم و هم سلول چه فرق می کند فاصله مان چقدر باشد؟ گیریم او در پُست آی سی یوی بیمارستان و من اینجا پشت مونیتور در حال ثبت لحظه هایم و دلتنگی هایم و غصه هایم.” و ادامه بدهند به ادای وظیفه قرانی ( قسم به قلم ) و دستور امام که بنویس که همه دنیا از عشق ایشان به ” طفلکی ” بی خبر نباشند.
    داشتم این را مقایسه میکردم با ” عروسی رسوا ” در بالا. دیدم عجب دنیا تغییر کرده و ما بی خبریم. ۱۵-۱۴ سال پیش زندانی را با سر تراشیده برای چند ساعت مرخصی میدادند و او با سر شکستگی میامد و میرفت و امروز پس از سی و شش روز مرخصی ، چون اتاق خصوصی در بیمارستان نیست به بخش پست آی سی یو منتقل میشوند . ۱۵ سال پیش همسر در پشت در زندان از حال میرود وبه کسی چیزی نمیگوید و امروز به پشت مونیتور به میگردند .
    عجائب ره عشق ای رفیق بسیار است.

  14. آذر ۲۷م فروردین ۱۳۸۹ ، ۹:۵۱ ق.ظ

    پاینده باشی همشهری جان.

  15. آرش ۲۷م فروردین ۱۳۸۹ ، ۱۱:۰۴ ق.ظ

    در جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!

    ——————————————————————————————
    چرخه شوم نفی دیگران، به جای جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!
    ——————————————————————————————

    با تمام احترامی که برای کوشندگان راه آزادی ایران در سی سال اخیر دارم، اشتباه محضه اگه بخواهیم بیفتیم تو چرخه ای که در این سی سال با همه مرارت ها و جانفشانی ها تجربه خوبی را باقی نگذاشته!

  16. peerooz ۲۷م فروردین ۱۳۸۹ ، ۱:۴۵ ب.ظ

    سرکار خانم علی نژاد ،
    چون مقایسه ای سطحی کرده بودم در باره عروس های ۱۵-۱۰ سال پیش و عروس های مرکزی و شمالی بی مناسبت نیست کتابی را پیشنهاد کنم که اگر نخوانده اید و وقت دارید (که ندارید) اگر فرصت کردید بخوانید: روزنامه خاطرات عین السلطنه (قهرمان میرزا سالور) در ده جلد، انتشارات اساطیر.
    برای آنها که نخوانده اند شرح یاد دشت های روزانه برادر زاده ناصرالدین شاه از اواسط سلطنت ایشان تا اواسط دوران پهلویست. تمام قسمت ها بسیار جالب و گاهی بسیار خسته کننده است. فکر کنم قسمت مربوط به ازدواج (صیغه) آخری عین السلطنه با دختری از دهات الموت که از جلد پنجم شروع میشود برای شما جالب باشد که چگونه این دختر بچه صیغه شمالی، خانمی میشود که دیگران به او غبطه میخورند. شرح سفرهای ناصر الدین شاه و عادت مخصوص او و سایر فصلها بسیار سر گرم کننده و جالب است. فکر میکنم اگر وقت داشته باشد از خواندن آن پشیمان نشوید.

  17. babol ۲۷م فروردین ۱۳۸۹ ، ۱۰:۳۳ ب.ظ

    salam merci

  18. محسن ۲۸م فروردین ۱۳۸۹ ، ۴:۳۲ ق.ظ

    ایده ی خیلی خوبیه
    یکی یه جایی یه استارتی بزنه و جنبه ی رسمی پیدا کنه دور نمای خوبی پیدا میکنه

  19. Michelle ۳۰م فروردین ۱۳۸۹ ، ۷:۲۲ ب.ظ

    در جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!

    ——————————————————————————————
    چرخه شوم نفی دیگران، به جای جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!
    ——————————————————————————————

    با تمام احترامی که برای کوشندگان راه آزادی ایران در سی سال اخیر دارم، اشتباه محضه اگه بخواهیم بیفتیم تو چرخه ای که در این سی سال با همه مرارت ها و جانفشانی ها تجربه خوبی را باقی نگذاشته!

  20. Jeff ۴م اردیبهشت ۱۳۸۹ ، ۷:۱۹ ب.ظ

    در جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!

    ——————————————————————————————
    چرخه شوم نفی دیگران، به جای جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!
    ——————————————————————————————

    با تمام احترامی که برای کوشندگان راه آزادی ایران در سی سال اخیر دارم، اشتباه محضه اگه بخواهیم بیفتیم تو چرخه ای که در این سی سال با همه مرارت ها و جانفشانی ها تجربه خوبی را باقی نگذاشته!

  21. Dave ۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ ، ۷:۳۶ ق.ظ

    در جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!

    ——————————————————————————————
    چرخه شوم نفی دیگران، به جای جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!
    ——————————————————————————————

    با تمام احترامی که برای کوشندگان راه آزادی ایران در سی سال اخیر دارم، اشتباه محضه اگه بخواهیم بیفتیم تو چرخه ای که در این سی سال با همه مرارت ها و جانفشانی ها تجربه خوبی را باقی نگذاشته!

  22. Julie ۵م اردیبهشت ۱۳۸۹ ، ۱:۳۸ ب.ظ

    ایده ی خیلی خوبیه
    یکی یه جایی یه استارتی بزنه و جنبه ی رسمی پیدا کنه دور نمای خوبی پیدا میکنه

  23. Ian ۶م اردیبهشت ۱۳۸۹ ، ۴:۰۳ ق.ظ

    پاینده باشی همشهری جان.

  24. Kelly ۶م اردیبهشت ۱۳۸۹ ، ۳:۵۸ ب.ظ

    در جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!

    ——————————————————————————————
    چرخه شوم نفی دیگران، به جای جستجوی نقاط اشتراک برای همکاری!
    ——————————————————————————————

    با تمام احترامی که برای کوشندگان راه آزادی ایران در سی سال اخیر دارم، اشتباه محضه اگه بخواهیم بیفتیم تو چرخه ای که در این سی سال با همه مرارت ها و جانفشانی ها تجربه خوبی را باقی نگذاشته!

  25. Daniel ۷م اردیبهشت ۱۳۸۹ ، ۶:۲۴ ق.ظ

    ایده ی خیلی خوبیه
    یکی یه جایی یه استارتی بزنه و جنبه ی رسمی پیدا کنه دور نمای خوبی پیدا میکنه

  26. Tony ۸م اردیبهشت ۱۳۸۹ ، ۴:۰۴ ق.ظ

    ایده ی خیلی خوبیه
    یکی یه جایی یه استارتی بزنه و جنبه ی رسمی پیدا کنه دور نمای خوبی پیدا میکنه

نظر بدهید

RSS دماسنج

گاه نویس

  • همسر یکی از شهدای بیست و پنج خرداد: مردم و رهبران جنبش ما را تنها نگذارید
  • ما به خودزنی مشغول و نمایندگان به چند زنی
  • آقای موسوی، نسل ما نه اهل قهر است و نه اهل غمزه برای دیکتاتور.
  • مادر شبنم سهرابی؛ می گویند شاهد بیاورید که دخترتان زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شد
  • جنبشِ یاد کردن از شهدای ناشناس جنبش
  • ماجرای پرواز سبز و آواز ترس و کتاب جدیدم از جنبش سبز
  • دلتنگی های دخترانه برای پدرانی که کودتا آنها را دزدید
  • از پارازیت صدای آمریکا تا پارازیت های دل ما
  • درخواستی صمیمانه از بالاترین، دنباله، سبزلینک…: کمپین ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم را بسط دهید
  • مادران اعتصاب کنندگان در خطر؛ یک پیشنهاد برای انعکاس صدای اعتصاب کنندگان و زندانیان گمنام

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

شهریور ۱۳۸۹
د س چ پ ج ش ی
« مرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License