از ما آدم فروش های عجیبی ساخته اند
مسافر که باشی بیسبب غمگین میشوی تا چه رسد به اینکه مسافر کنفرانسی در برلین باشی و به خاطر آوری که این شهر چه خاطره تلخی را برای اهالی شهر تو در روزهایی به نام اصلاحات رقم زده است. دلم میخواست بروم همان سالنِ کذایی مسافران برلین را از نزدیک میدیدم اما نشد.
خیابان کانت را بی آنکه ”فکر” کنم راه رفتم، پس اصلاً نبودم انگار. سرد بود و سوزش بادی که بیهوا میپیچید در بینی و دهان و چشمهای ضعیف و بیتابم، بیمارم کرد اما گرمای مهربانی همهی آنانی که کوچ کرده در گوشهگوشهی جهان ماندهاند گرمام کرد، ویرانه بود دلم اما آباد شدم در گوشهی دنجی از کتابفروشی هدایت در همان خیابان کانت که عکس بزرگی از همهی بزرگان رنجدیدهی کشورم بر جایجایِ دیوار اینخانه نشسته و در انتهای همین خانه مرد نازنین دیگری که بر صندلی کوچک کتابفروشی آرام و قرار ندارد انگار. مردان و زنانی که هر کدام به تنهایی، کوه درداند اینجا، به گرد عباسمعروفی یا بهقول سیدمحمدخاتمی “خالقسمفونیمردگان” حلقه زدهاند. انگار تمام پکهای عالم کماش است وقتی از ایران و ایرانیان جامانده در اینسو و آنسوی جهان برایش میهمان میرسد.
هیچ دقت کردهاید حکایت ما چه تکرار دلآزاری است از “همه مرغان همآواز که پراکنده شدهاند؟” خانوادهی بزرگ ما را کسی لای مشت حقیرش گرفته، حسابی چلانده، له کرده و هر کدام از ما از لای انگشتان حقیرترش به گوشهای پرتاب شدهایم انگار. آنخانه را میبینی که از شمال تا جنوبش جا برای همهی ما دارد، حالا چنان حصاری برایش کشیدند که یکییکی نفس اهالی خانه بند میآید و راه به خانهی همسایه و بیگانه کج میکنند و سالهای سخت پناهندگی را ورق میزنند.
ششماهی، مُهر همین کشور بیگانه در پاسپورتام مانده، به سرم زده بروم همهی این مرغان همآواز پراکندهشده در گوشهگوشهی این دنیا را ببینم . آخر وقتی که برگشتم ایران هیچکس نمیداند چه بلایی سر آدم میآید که گاهی مجبور میشوی تا ابد خانهنشین شوی. آنقدر هراس از گشودن پنجرهی ایران به سمت کشورهای دیگر هست که به قول پرویناردلان این روزها آقایان، نگران خارجشدن و به سفر رفتن زنان و روزنامهنگاران میشوند و یکییکی به آمار ممنوعالخروجها اضافه میکنند و گذرنامهها ضبط و صاحبان آنها در کشور حبس میشوند.
همسفرانم در برلین همهی مردان و زنان و دختران و پسرانی بودند که به جای پرسهزدن در بارها و دیسکوها و نایتکلابهای شهر، آنشب به سرشان میزند تا صبح کتاب بخرند و بحث کنند و زمین و زمان را بههم وصلکنند تا روزنهای بیابند برای اینکه ثابت کنند ایران آنقدرها هم که این غربیهای موبور میگویند سیاه نیست و بیشتر کسانی که در ایران هستند سرشار از بودناند و روح دارند و تلاش میکنند و میخوانند و مینویسند و فکر میکنند و هستند. ولی من نبودم. گم شده بودم میان کسانم . کسان من بودند همهی آنانی که میدیدمشان و ساعتی چشمدرچشم هم خیره میشدیم و نفس کم میآوردیم و کلمه کم میآوردیم تا فاصلههای بین خودمان را پر کنیم. ما چه دور افتادهایم از هم. گاهی هم را نمیفهمیدیم و گاه برای هم بغض میکردیم و گاه همدیگر را عجیب متهم میکردیم و گاه درد همهی این سالهای دور ماندن از خانهینابپدری را آنها سر ما خالی میکردند و ما هم درد همهی این سالهای توسری خوردن در خانهی پدری را سر آنها خالی میکردیم.
از حکایت مضحکی که برای ما رقم زدهاند، خندهام میگیرد. به جماعتی تبدیل شدهایم که با هم غریبهگی میکنیم و از معاشرت با خارجیها بیشتر استقبال میکنیم.
اساسا ملتهایی که ضعیف میشوند و قادر به گرفتن حق خود از دولتی که پروارتر و پروارتر میشود هر روز نیستند، معمولاً حق خود را از یکدیگر باز میستانند و یقه هم را میگیرند. یعنی مردمی که از سیستم و قدرت، ناراضی و دلگرفتهاند اما قادر به دهانگشودن و داد زدن به هر دلیلی نیستند، اولین داد و فریاد اعتراضی خود را نصیب اولین کسی میکنند که در چندقدمی آنها ایستادهاست و یا برعکس ملتی که نتیجهی مشارکت خود در امور سیاسی و انتخاباتی را بیثمر میبینند و رفتهرفته بیتفاوت و بیانگیزه میشود، به اولین گروه ضعیفتری که رسید با آنها همان میکند که در طی اینسالها بر او رفته است.
در کوچهپسکوچههای شهر، سر که برگردانی میبینی همهی ما به پرخاشگران بالقوهای بدل شدهایم که با یک بوق نا بهجای اتومبیل کناری، چنان از کوره در میرویم که صد بوق دیگر بر آن اضافه میکنیم و به خورد آنانی میدهیم که در پیادهروها با سرعت و سرخموده از هم راه میگیرند و یا از آنانکه ساعتها در گوشهی خیابان، منتظر یکوسیلهی نقلیه ایستادهاند، چنان پرخاشگرانی میسازیم که با یکحرفاضافه رانندهی تاکسی و اتوبوسواحد ممکناست صد غائله دیگر زیر سقف این آهنقراضهها بهراه افتد و این زنجیره تا خود خانه ادامه دارد در خانه دیگر از عاشقانهها خبری نیست و اگر هست عمرش به اندازه عمر مدارای ما با همان مردم شهر است. صبوری را باختهایم و مدام بههم تاختهایم در این سالها. به طنز میماند اگر بگویم ”هر کسی باید از خودش شروع کند” اما اگر به خودمان نیاییم دور میمانیم از هم و دیگر حوصلهی دیدن چهرههای آشنا را نداریم و حکایت ما میشود همان طنز هادی خرسندی که تکیه کلام ایرانیهای خارج از کشور را به طعنه میگیرد آنگاه که به یکدیگر میرسند با افتخار میگویند: ”من خیلی با ایرانیها رفتو آمد ندارم “.
آسانترین شیوهی انتقام گرفتن ملتهای خسته و ضعیفشده ایناست که بهجای پیچیدن به پروپای قدرت، به پروپای هم میپیچند و مدام همدیگر را برای تکهای نان، شغلیناب، عشقی بادوام و یا حتی لحظهای آرامش میفروشند. از ما آدمفروشهای عجیبی ساختهاند که برای برگشتن به خانه باید اهالی دیگر خانه را با چوب و چماق و زبان تلخ خویش بزنیم و له کنیم تا شاید در خانه به رویمان باز شود. تازه اگر شانسی باقیبماند و صاحبخانههای خیالی خانه را روی سر او که همه را زیر پا له کرده تا به مقصد برسد ویران نکنند. آنچه که اینروزها بر پدر خود خوانده وبلاگستان میرود حکایت حقارت همهی ماست که همه قربانی هستیم. یعنی ملتی و جمعی چنان به جان هم چنگ میزنند و آب را چنان گل میکنند تا دولتی ماهی مقصود خویش صید کند و سپس صیاد بی پروا ماهی و ما را یکجا میبلعد انگار. حسیندرخشان با همه در گیر شد و هیچ کس با او نماند و این روزها حتی اعترافاتی که به نقل از او در خبرگزاریدولتیایران منتشر میشود هم مثل همان زبان تلخیهای گذشته است که تنها مختص او نیست و این سالها همه با هم در جایگاههای مختلف چنین میکنیم. برای آرامش نداشته خویش، آرامش خودساخته دیگران را بر باد میدهیم.
پینوشت:
پس از انتشار گفتههای حسیندرخشان در خبرگزاریایرنا چند ایمیل و کامنت برای من رسید و مثلاً دلسوزانه تذکر دادند که منظور ایشان از مسافرکشی روزنامهنگاران فراری، مسیحعلینژاد است و بهتر است مراقب باشم. برای مراقبت بیشتر مطالب آن وبلاگ دیگری که در آن کمی خودمانیتر مینوشتم را کمکم به این وبلاگ منتقل خواهم کرد تا هم منبع خبر ایشان تائید شود و هم خیال خودم راحت شود که اینترنت جای خلوت و امنی نیست برای اینکه گاهی خودمانیتر برای دوستان غیر روزنامهنگار و خانوادگیات شرح حال بگویی. کمی دلگرفته از خودمانم. اما میدانم درست میشوم و راه میافتم دوباره.
مسیح جان سلام
رکورد شکوندم چون اولین نفریم که برا این پست کامنت میذارم……..
راستی میدونم من غریبه ام ولی این وبلاگی که گفتی خودمانیتر مینویسی رو میشه ادرسشو بدی؟البته اگه امکانش هست وگرنه که هیچی……
به قول خودت عزیزی تا همیشه……درپناه حق…
واقعیت تلخی رو تفسیر کردی مسیح…
کاش این گونه نبود
بابا بی خیال این حرفها را! ستاد تبلیغاتی جناب آقای دکتر محمود احمدینژاد در استانهای مختلف و پایتخت تشکیل شده و شدیدا در حال فعالیت است. دوست نداری دستت را در یکی از همین ستادها بند بکنم؟ ۴ سال به همین سرعت گذشت! آب از آب تکان خورد مگه؟ اصلا این چهار سال چه فرقی با هشت سال خاتمی و رفسنجانی داشت؟ تازه احمدی نژاد چند روز پیش قول داده که کشور را با نفت پنج دلاری هم اداره میکنه دیدی حالا؟ البته فردای هان روز اعلام فرمودند توانایی اداره کشور بدون نفت را هم دارند! (روزنامه ایران چند روز پیش دو شماره متوالی) من مطمئن هستم ایشان توانایی اداره این کشور را بدون آب و نان و … هم دارند قبول ندارید؟ رای بدهید تا دوباره انتخاب بشود به شما ثابت خواهم کرد!
روزگار عجیبی است نازنین با مردمانی عجیب تراز عجیب
همه سر درگریبان شلاق تازیانه باران برشیشهای دم گرفته میکوبد و می کوبد
شاید دانه های باران یادم ارد .
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
اری مسیح منتظر
جاده پر از سکوت شده
پرنده پر نمیزنه
من موندم و ترانه هام
یکی منو داد بزنه
نمی دانم دل تنگی هایمون را چر اباید با هم قسمت کنیم
چرا من باید لحظات ناب شما را بارانی کنم
من باید بغضم رو در خودم بریزم
باید بیاندیشم چرا که هستم پس فریاد میزنم داد میکشم دنیا رو با خبر میکنم چرا که
اسب توسن را کنید زین
گامها را استوار بردارید
خرداد ماه ترانه خوانی ماست
فقط یک زمستان باقیست؟
اری مسیح نازنین این زمستان نیز بگذرد
شکوفه های خوشبختی در نبض در ختان منتظر نسیم
سحر انگیز بهارند
با درود
مسیح با فکر ایرانی جماعت مشکلش اینه که در اون ور اب تلاش نمی کنه نکات مثبت اونا را بگیره و ایرانی خارجی مسلک بشه بلکه می خواد با پز دادن خارجی با اکراه ایرانی بمونه……….
شاد زی و هماره سالم
سلام خانم علی نژاد!
نوشتهی شما را که میخواندم، درد کهن تابوسازی و بت سازی ما ایرانیها بیش از پیش به جان نه چندان خستهام افتاد.
حتما مرا به یاد دارید از روزنامه همبستگی، زمانی که شما خبرنگار گروه اجتماعی بودید و من در سرویس ادب و هنر قلم میزدم. دبیر گروه شما – که فکر میکنم نام خانوادگیاش گل محمدی بود- با شما همواره مشکل داشت. و شما که پرتلاش بودید و با صداقت شهرستانی – مثل خود من – پیش رفتی و اکنون اینجایی که خود بهتر از من میدانی.
گفتم دردی کهن به جانم افتاد و آن، گاهی بود که از «خالق سمفونی مردگان» گفتی، آن هم از قول خاتمی! اگر بیشتر به گذشتهی اصلاحات و آن چه بر سر این اصلاح طلبی مصلحتی آمده بنگریم و در آن مداقه کنیم، شاید بخش عمدهیی از علل عقیم ماندن این حرکت مردمی عظیم را دریابیم.
کوتاه میگویم: اصلاحات در ایران، بر دوش مردان و زنانی راه برد که خود «عقاب» نبودند – به قول ناتل خانلری. شما اندکی از من جوان ترید و البته که باهوش؛ پیش از چرخش قلم در تمجید آدمهای بزرگ، به سنجش حقیقتشان سعی کنید که مبادا در پیشگاه تاریخ، مسئول گمراهی نسلی باشیم که قهرمانان پوشالی را ستودهاند. خانم علی نژاد عزیز! تصور میکنید، مردانی که در ظلم به مادران فرزندانشان سخت کوشا هستندو سر پیری، معرکه میگیرند و با بانوان جوانی به سن دخترانشان، به پیپ کشیدن در مجامع روشنفکری اروپا مشغول هستند، میتوانند مصلحان حقیقی جامعهی خستهی ایران باشند؟! کمی شناخت بیشتر برای شما که الگوی مردم هستید، مسلماً رای شما را برپارتر وماندگار خواهد کرد.
به قول خود عباس معروفی:«… بدان که همه برای بازی های حقیر آفریده نشدهاند !»
پیروز باشید و پایدار
اردوان طاهری
وین – آذر ۱۳۸۶
پس مواظب باش خودت را ارزان نفروشی؟!
هر چند هر کسی یک قیمتی داره که بالاخره رومیشه؟!
مسیح خانم عزیز،
شرحی نوشتم وپاکش کردم. شماهم ‹‹ایرانیان پاک نهاد›› رااز خاطره تاریخیتان پاک کنید. زمستان آن سال که من به برلین رفتم، زمین یخ بسته بود وشهر دوتکه بود: غربی وشرقی. ودل مادرهوای دیدن هم میهنی پرمیزد. پائیز امسال که تو به برلین رفتی، شهر یک تکه ویک پارچه بود.ولی دیگر دلها برای دیدن هم میهنی پرنمیکشند. آنچه دل مارا بیشتراز هر دردی آزرده کرد، نه ظلم دشمنان که ستم نادوستان بود. دمی به خود بنگریم تا به بینیم برهمدیگر چه ها کرده ایم.
مسیح علی نژاد. سلام. باز از کجا که به کجا نپریدی. تورم منفی لندن بست نبود حالا رفته ای آلمان آنجا معرکه بگیری. خواهر من، بسیجی بازی شد؟ خوب، دختر خانم آحه کی تو را به یاد می آره که بخواد برات ایمیل بزنه.
ملت کردان رو فراموش کردند حالا تو رو به خاطر می سپارن. برگرد و کمتر خودت رو سرکار بذار که فلان می کنند و بهمان می کنند اگر برگردم.
ترسو بودن دیگه اینقدر!!! متاسفم. واقعا متاسفم. چرا اینقدر توهم داری؟ خواهر من، ای بابا باز که بسیجی بازی شد، MRS، خوبه؟ آخه چرا اینقدر تهمت می زنی؟
محمود با این قیافه ی مظلوم، صفار با اون قیافه ی مظلوم تر از محمود، یا اون کامران دربه در، چه هیزم تری به تو فروختن که تو کار و زندگیت رو رها کردی و فقط افتادی دنبال افترا و تهمت به این مخلصان و بندگان صدیق.
نمی دونم تا کی می خوای ناشکر باشی؟ نمی دونم اگه این محمود پدر مرده نمی بود تو آرزوی فرنگ رو خدایی نخواسته، خدایی نخواسته، گوش شیطون کر، زبون شیطون لال، اصلا بی خیال به جاش سه تا نقطه می نویسم می خواستی به … ببری.
خوب چه خبر از اون ور آب؟ نمی گی؟ نگو به … ها چیه فکر کردی می خواستم به جای سه نقطه بگم جهنم، اولا ما مثل برخی ها بی تربیت نیستیم که آواره یمان کنند، چی منظورم تویی؟ آخه کی نوشتم مسیح علی نژاد، گفتم برخی ها. برم کامنت بعد… با این وبلاگ نصفه و نیمت
منظورم : نگو به من نگو، به بقیه که می تونی بگی. خیت… همین کارها را می کنی که می گویندت متوهم. به همین سادگی مثل من به محمود و صفار و کامران هم تهمت می زنی. راستی کامران هر دو هفته یک بار با یکی از مجلات پر تیراژ داخلی نه اجنبی مصاحبه داره.
بترکد چشم حسودان بلا نسبت برخی ها… باز که به خودت نگرفتی؟ راستی من هم به سردبیر می خواهم بگویم برود با کامران جون یه قرار مصاحبه بذاره. می خواستم نظرت رو بدونم. آخه، کسی با تو مصاحبه نمی کنه؟
خوب دیگه وقت استراحت ما ایرانی هاست. شما یک ساعت و نیم از ما عقبید. در کل در همه ی امور از ما عقب هستید. اگر تا یک هفته یا دو هفته ی دیگر از ما خبری نشد نگران این استادت نشوی چون آزمون دارد. بای بای استاد…
اولا : وضعیت فعلی حسین حقارت نیست و عین سربلندیه . ثانیا حسین جریزه و جنم و جوهر و جرات داشت که بعد از دو بار سفر به اسراییل برگرده ایران – اون چیزی که هیچکدومتون ندارید .
اگر شما برای دوستان خانوادگی در وبلاگستان درد دل کردید لزومی نداره حسین شما رو ” فروخته ” باشه . خیلی ها از جمله نویسندگان خبر در ایرنا میتونستند که از اون ماجرا با خبر باشند . ثانیا این مطالب کلا از ایرنا حذف شده . حال داشتید تکانی به خودتان بدید و سرچ کنید و ببینید که حتی اسم حسین هم در ایرنا پیدا نمیشه .
اون چه که واضحه به دلیل جواب دندان شکنی که از حسین سر مطلب فاحشه سیاسی گرفتی تا ابد هم بهش فحش بدی حسابت با او صاف نمیشه . بیخودی خودتو خسته نکن .
در ضمن حسین از خیلی وقت پیش از دولت حمایت میکرد عزیز من – وقتی که حتی نمیخواست به ایران برگرده . بیخودی این دو تا مطلب رو به هم نچسبون و به خورد ملت نده . البته خیلی ها خرند ، اما نه همه .
vira ی عزیز،
ازاین جنس ‹‹حسین ها›› سالهاست که درمیان ما فراوان هستند. نگران نباش. فردا ازاد خواهد شد وبه میان ما باز خواهد گشت ولقب قهرمان را پشت سر یدک خواهد کشید و من وتوی نوعی بیخبریم که این قهرمان، ستون پنجم است. نگران نباش که اینان رسواتراز آنند که مردم فرهیخته لقب قهرمان به ایشان بدهند. دیری نخواهد پائید تا گندم نمایان جوفروش، درمیدان عدالت، قپان شوند. ولی سئوال من از تو آنست که: آیا شرف دارند آنانی که یک لقمه نان را به لجن آلوده کرده و می بلعند؟! مسآله اینست!!
روزگار غریبی است اما تو قوی باش گلم که این غربت ما میگذرد…
کسی که در قلب ما خانه دارد هرگز از خانه نشین شدن نباید هراسی داشته باشد .
مهر نگهبان شما باشد .
چند روز پیش یکی از مصاحبه های ستار(خواننده قدیمی) رو می دیدم… درباره بازیش تو فیلم خانه به دوش حرف زد و گفت که نمی دونست یه روز “اکثریت ایرانی ها” خانه به دوش می شند .. و منظورش انقلاب بود. ایرانی های مقیم لس آنجلس برای ایشون برابر است با “اکثریت ایرانیان”!!! الان که نوشته تو رو خوندم یاد حرف اون افتادم.. همچین از “خانواده” و “مـــا” حرف زدی که انگار فوجی از ایرانیان تبعیدی اند و کسی توی ایران نمانده..عزیز من، من و تو و عباس معروفی و اکبر گنجی و فلان و فلان و فلان اقلیت هستیم.. آن هم از نوع خیلی کم اثر و نا محسوسش… این اجتماع اقلیتی و ضعیف رو بیش از حد جدی گرفتی. اکثریت مردم ایران مشکلی با دولت و حکومت ندارند، اصلا مشکلی با هیچ کس ندارند…مردم ما مشکلی با تورم ۳۰ درصدی ندارند، مردم ما اصلا خبر دار نمی شوند که چه کسی رفت اوین و چه کسی از آن بیرون آمد.. دوست هم ندارند خبر دار شوند… مردم ما دوست دارند دروغ بگویند و دروغ بشنوند .. دوست دارند رییس جمهورشان در رسانه ملی شان علنا بشان دروغ بگوید و وقتی آمد به شهرشان کار و زندگی رها کنند و بیفتند به دنبالش آن هم با جمعیتی چند صد هزار نفری!! “اکثریت ایرانیان” که ستار می گفت این هایند.
تو خودت یکی از کسایی بودی که چقدر علیه حسین درخشان بدگویی کردی و اورو فاحشه سیاسی خوندی.دوباره زبون بازیت شروع شد؟حالم بهم میخوره
راز تنهایی احمدینژاد
http://zamaaneh.com/analysis/2008/12/post_835.html#comments
علی کبیری عزیز
من هم از جنس حسین هستم- عقایدمان همجنس است ، البته !
اما لااقل خودم خودم را میشناسم که ستون هیچم هم نیستم – چه برسد به پنجم
حسین اما شجاعتش و صداقتش مثال زندنیست . نه شبیه من است و نه شبیه هیچکس دیگر .
من قهرمان میدانمش ، شما مختارید هر چه میخواهید بدانیدش .
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچست
هزاربار من این نکته کرده ام تحقیق
….
به مأمنی رو و فرصت شمر غنیمت وقت
که در کمین گه عمرند قاطعان طریق
-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
هرکجا هستی دلت شاد دختر ایران زمین
حسین درخشان قهرمان عوامفریبان است و خواهد بود. در دیروزِ تاریخ امثال او را پیغمبر دزدان می خواندند. اگر جرجیس مثال زدنی تاریخ شده است، حودر نیز جرجیس دیجیتال ایران امروز است.
آیینه آن روز که گیری به دست، خودشکن،آنروز مشوخودپرست.
مسیح عزیز سلام
آمدم که چیزی بنویسم ولی قلمم شکست! دوستان هر چه خواسته اند گفته اند؛ من آنچه می خواستم را نمی گویم!
مسیح عزیزم
خوشحالم که آمدی و خانه هدایت را دیدی. بسیار حرفها داشتم برای نوشتن، اما فرزندان ایران حتا مسائل خصوصی را گفته اند. مسائل خصوصی حالا دیگر حتا در افغانستان هم برای انسانها خصوصی است، مگر اینکه ما جزو انسانها نباشیم.
سلام.
خواهر عزیز، متأسفم که سخن از جان و دل ما میگویی.راست میگویی … که چه شدهایم!؟ برای ما غریبهها هم میتوانی آدرس وبلاگ شخصیات را بدهی تا ما هم از درددلهایت باخبر شویم.
موفق باشید.
i love you masih, ilove you
منظور از این حرفها چیست؟ منظور از این سیاه نمایی همه چیز چیست؟ در همان ایرانی که برای شما جهنم است و زمانیکه در خیابان های برلین راه می روید مثل اینست که در بهشت هستید، در همان ایران مردم دارند زندگی می کنند. زندگی می کنند! حالا شما می توانید به این «ننه من غریبم» ها ادامه دهید ویا به دنبال چاره ای برای این معضل باشید. انتخاب با خودتان است.
در مورد آن بیچاره ای هم که در زندان نشسته، تروخدا دست بر دارید. آن شخص به کاری که کرد ایمان داشت و برای همین هم هست که در زندان نشسته. چند نفر از این خود تبعیدی های مخالف رژیم هستند که حاضرند برای آنچه به آن ایمان دارند به مملکت برگردند و راهی زندان شوند؟
سلام مسیح عزیز
نوشته تو رو که خوندم دلم گرفت. درسته تا حالا جنس درد غربت ایرانیها رو حس نکردم و تا امروز باهاشون ارتباطی نداشتم ولی چیزهایی که در مورد رفتار ایرانیها نوشتی نیازی به مشاهده مستقیم نداره. آدمهایی که اینجا باهاشون زندگی میکنم رفتارهایی دارند که طبیعتا وقتی در شرایط غربت و دوری از وطن قرار می گیرند رفتارهایی دل آزار از خودشون نشون میدن. آدمهایی که به قول deserter دوست دارند دروغ بشنوند و بعد فردا راه بیفتند به خاطر تکه نانی پشت سر دروغگو سینه چاک کنند.
مطلبت رو که خوندم مایوس نشدم پیش خودم گفتم: خوب! میتونیم درست کنیم این وضعیت رو. اما راستش وقتی کامتها رو میخونم باز هم دلسرد میشم.
من که از هر چی آدم فروش و وطن فروشه بدم می آد منتهی حرفات واقعا طلاست بهت تبریک می گم که بر عکس خیلی ها به نکاتی توجه کردی که گره اصلی مشکلاته
واقعا اگر ایرانی نتونه ایرانی رو تحمل کنه و اون رو آواره این ور و اون ور کنه دیگه چیزی هم به اسم ایران باقی می مونه البته این استثنا برای اونایی که مثل منافق های تروریست بر ضد ملت ایران بودند و مثل سلطنت طلب ها که همیشه غم خوار آمریکا و دوستاش بودن تا مردم ایران هست
ولی کسانی مثل اکبر گنجی و روزنامه نگارهای دلسوز ایرانی واقعا حیف اند که به خاطر اعتراض یا بیان حقایق به گوشه انزوا بروند
ما ایرانی های متمدن حیفه که ادعای تمدنمون گوش فلک رو کر کنه و پیامبری مهربان مثل حضرت محمد داشته باشیم که کسانی رو که بدترین اهانت ها رو به بالاترین شخصیت اسلامی می کردن به راحتی می بخشید و به اونها بهترین لطف ها رو می کرد
واقعا حیفه که ما اسممون رو ایرانی بذاریم اونوقت با این فرهنگ و تمدنی که داریم مثل وحشی ها با هم رفتار کنیم
وبلاگ شما فیلتر شده بود و من با فیلتر شکن این وبلاگ رو دیدم
خلاصه سرت رو درد نیارم هر جا هستی خوش باشی
فقط می توانم به این تفکر و اندیشه سبز درود و سلام بگویم و ان را در میان دوستانم اشاعه کنم.مسیح جان برای یکی شدن هم نیاز به زمان داریم. ای کاش روزی همه یکی میشدیم و نقد ونقادی را میگذاشتیم برای روز پس از پیروزی..
مسیح جان باعث افتخار من خواهید بود که شما سری به وبلاگ من بزنید نمیدانم وقت داری یا نه اما بحثی چالش برانگیز در مورد اصلاحات را شروع کرده ام دوست دارم نظر شما را هم داشته باشم