• خانه
  • تماس

عروس رسوا

Aroosi dar Oxford

به تعبیر یکی از مخاطبان٫این  وبلاگ خانه مشترکی هست که اسکلت و آجرهای این ساختمان را با هم انگار بالا می بریم ولی حالا کسانی از ما جا مانده‌اند تنها به دلیل اینکه حضرات فیلتر شکن مدرن تر از ما شده‌اند و اینگونه برایمان پسندیده‌اند.پس از فیلتر کامنت گذاشتن برای مطالب این وبلاگ سخت و برای بعضی از دوستان ناممکن شده است و تعداد ایمیل ها بیشتر که پاسخ را دشوار می کند.قرار است  برادر کمانگیر کاری بکند و دستی هم به سر و روی بی روح این وبلاگ بی طرح و بی روح بکشد.

بلاخره لپ تاپ خریدم و بر اساس وعده‌ای که دادم مطلبی قدیمی از وبلاگ غیر رسمی‌ام را اینجا می گذارم که شاید به درد این فضا نخورد. اگرچه همیشه سعی کرده‌ام مطالب وبلاگ یا مصاحبه هایم با این ور و آن ور را اینجا کپی پیست نکنم و معمولا برای مخاطبان وبلاگم هویت مستقل و ویژه‌ای قایل بوده و هستم. مثلا در همین ماه چهار مطالب برای روزنامه اعتماد ملی نوشته‌ام که همه غیر قابل چاپ بود و حذف شد. انصافا اگر جای من بودید ناامید و دل زده و افسرده نمی‌شدید؟ ناامید نشدم دوباره نوشتم تا بلاخره دو تای آخری چاپ شد اما بر اساس قانون نانوشته خودم مطالب حذف شده را هم در سطل سانسور نمی‌اندازم. در ؛روز آن‌لاین؛ و ؛زمانه؛ منتشر شد. اما هیج کدام را اینجا کپی نکرده‌ام. مطالبی در موردم کار و کتابم در روزنامه فرانسوی کوریر اینترنشنال٫دویجه‌وله٫ایلنا و…ترجمه عربی و اینگلیسی مقاله‌ام در اینور و آنور را هم کپی نکرده‌ام و در قسمت نظرات  اینجا گاهی لینک داده‌ام . اینها را گفتم تا  پوزش بخواهم از مخاطبان وبلاگ که اینبار مطالب را از خانه‌ای دیگر کپی می‌کنم….

عروس رسوا

دو بار دامن پوشیده‌ام. بار نخست زمانی که پشت دری فالگوش صحبت بزرگترها ایستادم تا ببینم عاقبت به تعداد امام‌های‌شان رضایت می‌دهند یا رقم پیامبران‌شان را سکه می‌کنند برای مهریه دخترکی که نمی‌خواست عروس شود.  بار دوم زمانی بود که اگر چه میان مهمانان درست راه می‌رفتم اما دائم در هول و ولا بودم که آخرش این دامن لعنتی می‌پیچد توی پایم و کل‌زدن‌های مهمانان تبدیل می‌شود به شیون و رسوایم می‌سازند.
نام مراسم پرطمطراق اولی خواستگاری بود و دومی جشن عروسی. در اولی دامن سبز کوتاه پوشیدم و در دومی دامن سیاه بلند و هیچ کس هم نبود که بگوید حالا که عروس شدن و یال و کوپال‌هایی که برای عروس می‌گذارند را خوش نداری دیگر دامن سیاهت برای چیست؟ البته اوضاع‌مان آن‌قدر زار و نزار بود که کسی کاری به کارم نداشت. شاید هم جرئتش را نداشتند که توی این شرایط با من یکی به دو کنند.
سیاه، رنگ اعتراض من به عشق نبود. رنگ اعتراض من به مراسم پلوخوری اقوامی نبود که سال به سال نمی‌دیدمشان. حتی رنگ اعتراض من به سنت هم نبود. وقت نبود. دل و دماغ نبود. حتی داماد هم نبود و من فقط  برای این عروس می‌شدم تا آبرویی را که از پدر برده بودم، شاید دوباره برایش بخرم و قدری از پچ‌پچ‌هایی را که توی فامیل درباره‌ من می‌پیچید، ختمِ به خیر کنم. چرا که من و شاه‌داماد به همان خواستگاری رضایت دادیم و رسماً خانه مشترکی ساختیم تا از این مراسم‌ دست و پاگیر برهیم.
آقاجان، مرد مومن روستای کوچک ما بود و چشم اهالی همیشه به خانه‌اش بود تا شاید خبط و خطایی بیینند و نَقل و نُقل شب‌نشینی‌های‌شان رونقی بگیرد. بالاخره هم اهالی فهمیدند در این خانه خبری هست که کسی میلی به درز دادنش ندارد. خبر این خانه ما بودیم: عروس و داماد. یعنی من و تو که در کوچک‌ترین اتاق خانة پدری، با یک قیلولة کوتاه در یک بعدازظهر تابستان، غم و غصه عالم را فراموش کرده بودیم. غصه داشتیم که چطور به خانواده‌های‌‌مان بفهمانیم که علاقه‌ای به برگزاری مراسم عروسی نداریم و ساده‌ترین شکل آن را دوست داریم. زنگ در خانه خواب من و تو شکست اما خواب سخت و سنگین آقاجان را نه.
مردی با یقه سفیدِ حسنی و شکمی ورقلمبیده پله‌های خانه را جوری دو تا یکی بالا آمد بالا آمد که انگار سال‌ها این خانه را می‌شناسد. تو توی حیاطِ خانه، آشفته دور خودت می‌چرخیدی و من کنار پنجره یک چشم به تو داشتم و چشمی دیگر به آقاجان که با صدای آهسته و تکان‌های دست‌ِ مرد یقه‌حسنی از خواب بیدار شده بود. عجب حال بدی داشت آقاجان. گیج شده بود. حق هم داشت. یکی سرزده آمده بود بالای سرش و بیدارش کرده بود و با لبخند خیرخواهانه و مهربانی مثلاً از او اجازه می‌گرفت که دختر و دامادش را دستگیر کند.
من و تو را به بازداشتگاه می‌بردند، اما آقاجان کوه غمی روی دلش می‌افتاد و رسوای جماعتی می‌شد اگر اهالی من و تو را با دستبند می‌دیدند.
همان هفته‌های اول بازداشت، بازجو‌ها همت کردند و خبر حضور کودکی را در بطنم دادند و بعد هم رضایت دادند تا روز برگزاری دادگاه آزاد شوم و بروم پی بچه‌داری‌ام. اما تو ماندی و التماس‌های آقاجان از آقایان برای یک روز مرخصی. همّ و غم آقاجان این بود که دستت را بگیرد و از سلول انفرادی بکشاندت وسط مجلس عروسی دخترش و بزند توی دهان همه‌ آن‌هایی که شایعه کرده بودند دختر و داماش دستگیر شده‌اند. فقط می‌خواست تو را به همسایه‌ها نشان دهد. حتی به این فکر نمی‌کرد که شکم بالاآمده دخترکش را به چه لباس عروسی باید بپوشاند که به چشمِ اغیار نیاید.
کمر آقاجان شکسته بود، اما هنوز سعی داشت سرش را بالا بگیرد. می‌خواست جلوی همه در بیاید. عمری زیر علم و کُتل انقلاب سینه زده بود و نمی‌خواست باور کند دختر و دامادش زندانی سیاسی هستند. شاید ترجیح می‌داد به جرم دیگری به حبس می‌رفتیم.
بالاخره دست و بال زدن‌های آقاجان جواب داد و برای تو یک روز و نصفی مرخصی گرفت. خودش هم ضمانت کرد که تازه‌داماد را برگرداند به زندان. آقاجان همه را دعوت کرد. انگار مراسم عروسی من نبود. چون هیچ‌کس خبر و نظری از من نمی‌‌خواست. از لباس عروس بدم می‌آمد. مخصوصاً از تاج عروس. برای پدر هم که اساساً مراسم عروسی مهم  نبود. پس تا اینجای کار همه چیز خوب بود و دلم آرام بود که دل آقاجان آرام می‌گیرد با این مراسم کذایی. اما صداقتش همه چیز را خراب کرد. به برادران گمنام و زندانبانان شهر کوچک ما اعتماد کرد و قاطی التماس‌هایش برای گرفتن مرخصی، گفت که هنوز خبر زندانی شدن و دختر و دامادش را در و همسایه نشنیده‌اند و این عروسی برای برگرداندن آب رفته به جوی است. زندانبانان هم برای آبروی آقاجان سنگ تمام گذشتند. تا به آن روز، کسی کاری به کار آشفتگی موی یک زندانی سیاسی نداشت و اصلاً تا حکمی برای محکوم صادر نشده باشد، مویش را کوتاه نمی‌کنند. اما تنها ساعاتی پیش از زدن مهر مرخصی، تشخیص دادند خوب است که داماد را برای یک عروسی مخصوص بسازند و او را به آرایشگاه زندان ببرند و موهای داماد را از ته بزنند.
سر تراشیده داماد و دامن سیاه عروس و پچ پچ‌های یک جشن کذایی، سمفونی سرافکندگی و سرخوردگی آقاجان شد آن روز. از عروسی و خنده‌ها و ژست‌ها و فیگورها و نمایش‌های ساختگی‌اش همیشه بدم می آمد. این جشن برای رسوایی ما بود. از آن روز بیشتر از همیشه باور کردم که عروسی‌ها و عزایی‌ها فقط برای خوشایند دیگران برگزار می‌شود و ما فقط بازیگر این نمایشیم.
بعد از سال‌ها، از همان لحظه که یک عروس و داماد را در آکسفورد، سوار بر کالسکه پر طمطراقشان دیدم، دلم هوای یک لباس پر از رنگ عروس کرد و باز احساساتی شدم و به خود گفتم؛  برای عالم و آدم خواهم رقصید اگر کسی مرا از دشت “خواستگاری” کند و بر ابر بنشاند و بر باد دهد همه‌ آنچه را که دیگران آبرویش می‌خوانند. ولی انگار این خبرها نیست و هنوز ما در جایگاه‌های متفاوت همان می‌کنیم که آقاجان کرد. جشنی برای حفظ آبرو تدارک می‌بینم و اما در واقع ساز و تنبک رسوایی خودمان را می‌زنیم. عشق‌مان، زندگی‌مان، درس و مدرک‌مان، ازدواج‌مان همه چیزمان برای این است که سری بالا بگیریم و آبرو یا برو بیایی بسازیم.

۲۳ آذر ۸۷ | گاه نویس

۴۸ نظر برای “عروس رسوا”

  1. مقدم ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۷:۰۸ ق.ظ

    خوبی خانم!
    خوش به حالت که قلم را جدی گرفتی
    هر جا اسمت را می بینم ثابت می کنم که از کناراصل وحاشیه هایت بی تفاوت نمی گذرم برایت در هر کجا ودر هرلباسی که هستی خواه دامن سبز خواه سیاه <>وچه با کلاه <> از خداوند رضایتمندی می طلبم .
    شماره همراهت را اگر خواستی برایم اس ام اس یا ایمیل کن.

    …………………………………………………………….
    ممنونم …می شناسم شما را؟

  2. konj ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۷:۲۶ ق.ظ

    رفیق سال های همبستگی حالا علاوه بر نویسندگی برای خودش عکاسی هم شده.. :)
    ……………………………………….
    جسارت نمی کنم….باید در flickr عکس بیشتری بگذارم و تمرین را شروع کنم.

  3. آریو ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۹:۱۸ ق.ظ

    این فقط یه داستان بود؟ یا خاطره؟ اگه اینطوره خاطره کی؟
    راستش میخوام بیشتر بدونم. بلاخره بعد از مدتها وسط غلغله پایان‌ترم تونستم با یه فیلترشکن زورکی بیام وبلاگتون. اینه که…
    …………………………………………………………………..
    روایت زندگی خودم

  4. ابراهیم ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۱۵ ق.ظ

    با درود
    مسیح با فکر امروز کتابت دم دمای ظهر سرد تهران به دستم رسید و خواندمش خواندمش خواندمش و بعد مدتهاکه می خواستم کتابی بخوانم که اداب شمالی در ان نگاشته شود به ارزویم دست یافتم و بی تعارف بنویسم یاد کتابهای سالهای ابری و کلیدر افتادم که شمه ای از اداب مناطق خودشان را بازگو می نمودند و بسیار از شما ممنونم از بابت نگارش بی پیرا یه ات و جز سپاس و سپاس بی کران نمی توان چیزی بنویسم …….
    هماره شاد و سالم

  5. badahwazi ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۱۵ ب.ظ

    لپ تاپ مبارک
    کاش اینو نمیگفتی.همچنان تر کف کتابت نشستم

  6. سپیده صبح ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۴۱ ب.ظ

    یعنی شما الان متأهلین و بچه دارین؟

  7. نگار ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۴۶ ب.ظ

    چقدر زیبا می نویسی دوستت دارم
    ولی یه چیز مانع میشه عاشقت باشم و اونم اینه که چند جا خوندم بسیجی بودی؟؟!! درسته؟؟؟

  8. farzand-iran ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۵۵ ب.ظ

    masih alinejad. che beguyam? nefrinat konam? la”enat befrestam? dastam ham anghadar deraz nist ke be england beresad. khodat begu. modati bud az shagerdi aghayan estefa dade budim va dashtim dowrane shadi va sarzendegi ra migozarandim ke in towr ba gorz zadi va hame chira khord va khake shir kardi. dahanam baste ast. dahani ke ta chand daghigheye pish anghadar veraji kard ke ba tahdide madar mabni bar ghat”ee khargi majbur shod baste shavad. va az hame badtar ba”es shod ke az hozur dar ma”eeyat va hamsohbati ba khanevade mahroo, shavam.

  9. farzand - iran ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۲:۴۴ ب.ظ

    ama nemidanam chera al”an har che mikonam baz nemishavad va lab be kalam nemigoshayad va be ghowle bacheha goftani kamelan hang karde. nemidanam in dastan- dastane zendegi masih alinejad bud ya na? khoda sabrat bedahad dokhtar. in hame shadi va khosh haliat dar films. weblog.news paper and so on. az koja amade? midanesti ke ma ensanhaye ehsasati”ee hastim. pas chera in shadie chand rooze yeman ra bar ham zadi?
    hal nesfeye osulgarayam mikhahad chan kalame”ee bahat notgh konad. ha chie? ketabe jadid mikhay chap koni. un hame $ baset nabud. chi tavarom? boro khodeti amu. rasti to ke dokhtari. pas : boro ame. nasihated mikonam : donbale pule ziad naro. chun ya baese sektat mishe ya mindazated tuye stle ashgali. hahahaha. madaram baraye ashti porteghal avorde. here you are? to ro khoda?

  10. farzand - iran ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۲:۴۵ ب.ظ

    negah kon toro khoda man ye chand roozi bishtar nist ke towbe krdam dige gholame kasi nabasham didi chetowr ham dobare shoru kardam. waite a second. hahahah. sib ham avord. mizare ruye miz va mire. hichi nemige. darigh az yek ehem!! mibini che freshte ha”ee hastan. rasti to ham feresh…. khob koja budim. aha. shagerdi aghayan. na unam nabud. aha dastane bala. aruse rosva. chera rosva? to ke kare khalafi nakarde budi? karde budi? faghat fa”aliate political dashti. showharet ham newisande bude? khob bachat ham ke be salamati donya umad va majlese arusi ham barpa shod. dige az in behtar mikhay? be jaye pardakhte ejare khune ( doroste ke khune dashti. in ra baraye khali nabuda arize goftam ) be har nafaretun ye otagh ba aali tarin tag”hizat ro ham dadan un ham be onvane kaduye arousi. dige chi mikhay? ye lahze sabr kon. cha”ee ham avardand. ye lahze beram. al”an miam. khob koja budim. hala az mozakhraf guyee ke bogzarim. masih alinejad. sakhti keshide”ee. azar dideh”ee. az namayandeye majles fohsh shenide”ee and so on. ama ye so”al : aya agar in ghazaya nabud hala masih alinejadi ham bud? agar inha nemibud ke mishod haman mamlekate gol va bolbol.

  11. سلامت ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۲:۵۲ ب.ظ

    آخ که میمیرم برای اینگونه نوشته هات. خیلی وقت بود این سبک رو فراموش کرده بودی ها!

  12. farzand - iran ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۳:۱۷ ب.ظ

    khob mikham ye jam bandi konam. comments ghabli ra nemikhanam. chun midanam arajif hastand. nakhand. az kasi ke az karzar bargashte ke nabayad entezare falsafe bafi ra dasht.
    masih alinejad salam. man tanha be morafehane bidard salam nemikonam. chun midanam hich savabi nadarad va ya shayad gonah ham dashte bashad. digar mahsuli small ham behet nemigam. az khodemuni. Khialet rahat. Ha! khoshhal shodi to ro az khodemun dunestam? shayad hesat ra raje be in hame havadesi ke barayat etefagh oftade be towre kamel dark nakonam. ama meghdariash ra mifahmam.

  13. farzand - iran ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۳:۲۰ ب.ظ

    ۱۶Sal dashtam ke be khatere taghalob dar entekhabat va neveshtane arar”e piremardan va pirezanan be naf”ee ghalibaf chand sa”ati ra mihman sakhtemane farmandari va karmandane khosh heikalash budam. Chera dorough. dastanat mouy bar badanam rast mikonad. Gozashte ra faramush kon va ayande ra bechasb. Chi? Kam lotfi kardam ke goftam faramush kon. Khob unghadar behesh fekr kon ta hameye un $ ro ke az foroush ketabat be dast avorde”ee ro kharge kharide daruhaye a”esab koni? In khube ya pishnahade aval. Khahare man. Chi? Baz raftam khuye osulgarayim. Ok. Masih alinejad. To hala rofagha va dustane mehrbani dari ke be khoda agar niaz shaved baraye to eghdam ham mikonand. Chi? Man ham joze in daste hastam?

  14. farzand - iran ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۳:۲۰ ب.ظ

    He. Akhe khodet jaye man budi ba in sharayet va parvande donbale hamchin mowjudi mi”oftadi? Bikhial. Migam bacheha bahat hamkari bokonand. Khube. Negah kon mikhastam jam bandi bokonam!!! Shar ro kam konam va final sentence : ghavi bash. Dustiat ra ba your friends bishtar kon va an ra be refaghat tabdil kon. Hanuz baraye bargashtat zud ast. Chi? Man ghablan goftam zud tar bagard? Khodet gofti ta akhare aban barmigardam!!! Negah kon khodet mikhay man hey harf bezanam. Salhaye ziadi dar pish dari be sharte hayat. Omid ast ke an forsatha ra nasuzani va baraye kobran va kurie cheshmane ( kamran. Mahmoud. Safar ) estefede koni. Ensh”alah. ,o”ayad bashi khahar. Rasti what”s baby”s name?your.

  15. علی کبیری ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۳:۴۳ ب.ظ

    خوشحالم که از حالت باخبرشدم.

  16. yasamin ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۴:۳۷ ب.ظ

    مسیح چه میکند دل نوشته ات با دل ؟!

  17. سامان ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۵:۱۳ ب.ظ

    خانم علی نژاد
    سلام
    ایمیلتون رو هیچ جا ننوشتید !
    من می خواستم براتون ایمیل بزنم
    ممکنه به من یک آدرس ایمیل بدهید ؟
    قربان شما
    ………………………………..
    masih_pooyan@yahoo.com

  18. Worya Nikdin ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۵:۳۰ ب.ظ

    به نظرم بد نیست مطالبی رو که جاهای دیگه مینوسیسن یه جوری اینجا تو دسترس بذارین. به وبلاگ محتوای بهتری میده

  19. link ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۵:۴۴ ب.ظ

    مطلب در اعتماد ملی:

    برای سربازان وطنم – مسیح علی‌نژاد :

    http://roozna.com/

  20. فرزاد حسنی ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۶:۱۱ ب.ظ

    سلام روایتی بود تلخ و گس ..کمی تا قسمتی

  21. عادل ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۱۳ ب.ظ

    سلام.مخالفم که مقالاتتان و نوشته های دیگرتان را در اینجا نمی‌گذارید.لااقل در ستونی مشخص لینک دهید. فکر می‌کنم که این قانون نانوشته و شخصی شما از آن دسته قانونهای ایرانی خالصه.ببخشید که کمی تند می‌روم، ولی خوب دلیل کارتون برام جالبه!؟
    سوال بعدم اینکه این داستان بود یا سرگذشت؟!
    چند بار ازتون خواسته بودم که یک بیوگرافی از خودتان بنویسید تا در سایتهای بی غرض و باغرض به دنبال بیوگرافی شما نباشیم.
    ممنون از حوصله‌تون.سریعتر به روز شوید.
    ………………………………………………………………………………………………….
    دلیل کار برای اینکخ مطالب روزنامه را به خورد مخاطب وبلاگ ندهم و احساس مسولیت برای مخاطبان وبلاگی.
    بیوگرافی می نوسیم . یه چشم.
    رواین زندگی یود از سال های ۱۳۷۵ قبل از دوره آقای خاتمی که به دلیل فعالیت در یک گروه کوچک سیاسی دستگیر شدیم. شب نامه هایی که در ان دوره منتشر می کردیم بعدها ده برابر تندتر از آن در رونامه ها منتشر می شد.

  22. پندار نیک ۲۳م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۵۸ ب.ظ

    قسم به قلم و آنچه می نویسد ، هرآنکه صادقانه اندیشه اش را به روی تن سفید کاغذ بکشاند،آبرو برای یک دوران می آفریند و خود اول خریدار با آبروی آنست و هر آنکه قلمی بشکند و دهانی را ازگفتن بازدارد خود بی آبروتر از روزگار است.

    از دل نوشته هایت همیشه لذت برده ام ، برقرار باشی

  23. یک خبرنگار ۲۴م آذر ۱۳۸۷ ، ۲:۳۰ ق.ظ

    اگر ماجرائی که نوشتی درست باشد تلخ است و اثر گذار . نمی دانم بخاطر چی زندانی سیاسی شدی ای کاش راجع به اتهامت همی می نوشتی تا یک طرفه به قاضی نرویم . حتی اگر درست باشد به هر حال ” قانون دانهای قانون شکن “‌ در کشور وجود دارد و باید مراقب می بودی . وجود مافیا را هم ای کاش می فهمیدی به هرحال تقیه در زمانی که عدالتخواهان واقعی اندکندابزار کار است . امیدوارم خدا توفیق دهد من و تو هردو جزو واقعی ها باشیم و گرنه هر کسی می تواند عدالت را شعار خود قرار دهد .
    …………………………………………………………………
    ممنونم دوست بزرگوار….تحمل مخالف اگر باشد شاید تعاریف متفاوت از عدالت آسیبی نرند.

  24. kimia ۲۴م آذر ۱۳۸۷ ، ۷:۰۰ ق.ظ

    ماجرای تلخی بود. هرچند نمی دونم چند سال ازش گذشته اما چرا به خودت می گی “عروس رسوا”؟

  25. سپیده ۲۴م آذر ۱۳۸۷ ، ۸:۵۴ ق.ظ

    خصوصی
    خیلی سوالم پرت بود فکر کنم که جواب ندادین. که بچه دارین یا نه؟ خوب راستش من خیلی نمی شناسمتون. البته از نظر سیاسی و کاری می شناسم اما از جنبه های شخصی اصلا. دوست داشتم بیشتر بدونم. هر چی هم تو اینترنت دنبال بیوگرافیتون گشتم چیزی پیدا نکردم.
    این عکس کنار وبلاگتون هم خیلی قشنگ و زنده است. انگار با آدم حرف می زنه. خدا عکاسش رو رحمت کنه.

  26. آریو ۲۴م آذر ۱۳۸۷ ، ۹:۴۵ ق.ظ

    خدای من. چه داستان غم‌انگیزی. بعد شما میخواید برگردید ایران؟ میدونم میدونم!‌ ایران وطن ماست… میدونم.:(

  27. سپیده ۲۴م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۱۵ ق.ظ

    ممنون که زحمت کشیدین و این همه راه اومدین جواب دادین. موفق باشین.

  28. مقداد ۲۴م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۸ ب.ظ

    سلام
    می خواستم بدونم چگونه می توانم کتاب شما ار ” من آزاد هستم” تهیه کنم
    ممنون
    ………………….
    ممنونم از شمت. اطلاعات لازم:
    http://masihalinejad.com/?p=136

  29. هاشم حکمه ۲۵م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۱۷ ق.ظ

    ُسلام مصی
    نمی دونم کدومش واقعی تره اما این تعریفی که اینجا از داماد پدرت کردی با توصیفی که توی تاج خار داشتی متفاوت بود…
    و آخر اینکه ازدواج چیز کثیفیه، کثیف ترین کاری که دوتا آدم می تونن تو این دنیا انجام بدن… «نمایشنامه بوی آناناس، نوشته علی اکبر جعفری»
    ……………………………………………………………………………….
    این بخشی از قسمت های حذف شده کتاب تاج خار هست….

  30. فهیمه برزگر ۲۵م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۴۱ ق.ظ

    مسیح جان به نظر من ………….
    ………………………………………………………………………………………
    فهیمه جان تند رفتی هیچ وقت در مورد آدمها اینطوری قضاوت نکن ….اگر حرفم ارزشی دارد برایت لطفا در مورد ایشان اینجا با کلمات توهین آمیز چیزی ننویس. ممنون می شوم عزیز.

  31. محمد جواد اکبرین ۲۵م آذر ۱۳۸۷ ، ۳:۲۲ ق.ظ

    فرق است میان شخصیت و آبرو:
    “آبرو” اون تصوریه که دیگران از ما دارن و “شخصیت” همون تصویر واقعیه که ما در خودمون می‌بینیم و می‌شناسیم
    نسل پدران ما گرفتار آبرو بودند و نسل ما در میانه‌ی راه، “میان” شخصیت و آبرو زمینگیرند
    آرزو می‌کنم روزگار “حامد” من و “پویان” تو، در “آرامش” شخصیت و بی غم و “تردید” آبرو بگذرد.
    …………………………………………………………………………………….
    دوست نازنینم ظاهرا تنها باید آرزو کرد که حداقل نسل آینده برهد از این اسارت …
    وبلاگت آبادتر شده این روزها و بیشتر می نویسی ….خانه دلت هم آباد.

  32. wolf ۲۵م آذر ۱۳۸۷ ، ۷:۳۳ ق.ظ

    دلم گرفت….
    وقتی سنتها و قدرت دست به دست هم می دن که احساسات و انسانیت رو تحقیر کنن , آدم راه بالا و پایین براش نمی مونه.

  33. wolf ۲۵م آذر ۱۳۸۷ ، ۷:۳۴ ق.ظ

    ولی کسی چه می دونه؟ شاید یه روز توی لباس عروس رنگ و وارنگ (همونجور که دوست داری) دیدیمت. کار دنیا که معلوم نیست :)

  34. ابوذر آذران ۲۵م آذر ۱۳۸۷ ، ۷:۴۸ ق.ظ

    سلام
    من فکر می کنم نباید این متنو ایجا میذاشتی
    بگذار اینجا مسی علی نژاد دات کام بماند.

  35. اسما ۲۵م آذر ۱۳۸۷ ، ۸:۵۰ ق.ظ

    مسیح جان سلام
    با دو روز تاخیر مطلبت رو دیدم اخه طی یک اتفاق نادر من چند روز نیومدم نت.اونم به خاطر این بود که مامان بعد سه هفته از پیش داداشینا برگشت ایران.
    مطلب قشنگی بود مثل همیشه……البته منهای این اخری که هر وقت صفحه رو باز میکردم دپرس میشدم.مطالب اونکی وبلاگم اگه اینجا بزارین بد نمیشه…در ضمن لپ تاپ هم مبارکه….موفق و سلامت باشی عزیزم
    در پناه حق…

  36. بامداد امید ۲۵م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۲۴ ب.ظ

    خوشحال شدم وقتی صفحه باز شد
    عمگین شدم وقتی عکس مطلب را دیدم (و چه فکرها که آیا امکان دارد کپی کردن مطلب…)
    خوشحال شدم وقتی خواندم “…اینبار مطالب را از خانه‌ای دیگر کپی می‌کنم….”
    غمگین شدم وقتی دیدم آدرسی ذکر نشده است از منبع
    خوشحال شدم …
    غمگین شدم …
    و در آخر به سادگی خودم خندیدم که آب در میان کوزه و من تشنه لب می گشتم
    بیچاره من
    نشسته در بامداد امید
    به انتظار بازگشت
    مسیح (خانه به دوش)

  37. بامداد امید ۲۵م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۲۵ ب.ظ

    سه روز است می خواهم یک کامنت بگذارم ..انگار این دفعه شد

  38. یکی.. ۲۶م آذر ۱۳۸۷ ، ۷:۱۸ ق.ظ

    مسیح جان، چه ایرادی دارد ما بخواهیم سنتی رفتار کنیم؟ مگر همین غرب سنتش را رها نکرد و ایدز آمد، هپاتیت آمد، چند میلیون دارند میمیرند، پس چرا انسان های “مدرن” خودشان را درست و ما را نادرست فرض میگریند؟

    من پشتیبان آزادی هستم، ولی همیشه از خودم پرسیدم “آزادی از چه؟” و نمی دانم چه پاسخ دهم، ما قرار است از بندها آزاد باشیم؟ هر بندی؟ خوب.. می شود؟ یعنی مثلاً نرده های یک جاده را بردارند، ماشین ها کجاها می روند؟ یعنی بگذاریم ماشین ها به جز جاده هر جا که خواستند بروند؟ خوب ما تانک هم که باشیم، که البته نیستیم، اگر از جاده بیرون برویم مشکل پیش نمی آید؟ شاید جاده راهش درست نیست؟ نمی دانم، ولی نه می توان در آن زمینه که نوشتید کسی را سرزنش و یا ستایش کرد، به جایزالخطا بودن انسان هم ربطی ندارد، عشق است، و عقل در آن سهیم نیست، که اگر بود دیگر عشق نامش نمی گذاشتند، و اصولاً مجنون و لیلی ای هم وجود نمی داشتند، هر چند ناچارم یادآوری کنم عشق و شهوت یکی نیستند که هیچ، در رویارویی با هم هستند، مانند گرما و آتشسوزی…

    بیشتر نمی نویسم، فعلاً دیدگاهت درباره اینها را بگو تا بعد.

    شاد باشی

  39. احسان کیانی ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۵۶ ق.ظ

    سلام … کم کم داره گریم میگیره از این چیزا … دختر … یعنی خانم آخه چی بگم بت … اینجا تو این جایی که اسمش وطنه اینقدر یه عده احمق… لا اله الله … نمی خام فحش بدم وگرنه مث خودشون جوابشونو می دادم … چند روز پیش هفته نامه نیمروز ، منتشر نشده توقیف شد! … متاسفانه داریم به زور گویی حضرات عادت می کنیم !!! … تو، اونجا تو غربت یه جور حالت گرفته … یه نفر مث من یه جور دیگه… خدای عزیز منو از نعمت خواهر محروم کرد … ولی با اینکه فقط یه عکس ازت دیدم و مطلبتو گهگاهی توی اعتماد ملی میخونم … عاشقت شدم … آبجی خانم … دوستت دارم … اندازه همه دنیا … اگه لایق باشم مث یه برادر کوچیک در خدمتتم … برام میل بزن … راستی! اجازه دارم تو رو آبجی صدا کنم؟
    ………………………………………………………………………..
    قدردانم برادر نازنینم.

  40. مسیح ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۹:۰۳ ق.ظ

    پاسخ را ایمیل کردم برای شما آقای مهری.

  41. سیاوش ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۴۷ ق.ظ

    سلام سرکار خانوم مسیح علی نژاد ,تا اونجایی که یادمه همیشه زندانی های سیاسی از ارج و قرب خاصی بین قشرهای آگاه مردم برخوردار بودند ,پس چرا شما براستی خودتون هم باورتان شده این جشن حاصلی همانند رسوایی برایتان داشته ؟

    اون موقع ها همیشه تا عکس کوچک شما رو بالای مقالتون در روزنامه میدیدم به خوندنش راغب میشدم , زن عمویم هم همیشه از قلم شما تعریف میکرد, خودشم یه روزگاری در موزه عبرت امروز و کمیته مشترک ضد انقلاب دیروز حبس کشیده .
    آرزوی سربلندی براتون دارم.زودتر کاش جور میشد میومدین..

    راستی!از این قسمت خیلی خوشم اومد:

    عشق‌مان، زندگی‌مان، درس و مدرک‌مان، ازدواج‌مان همه چیزمان برای این است که سری بالا بگیریم و آبرو یا برو بیایی بسازیم.

    یاد فیلم Fight Club افتادم!
    ………………………………………………………………..
    سیاوش عزیز در فرهنگ روستایی ما انقدر اوجه به پدر زیاد بود که من هم باورم شد وقتی او احساس رسوایی می کند لابد ما هم عروس رسوا شده ایم. ممونم از مهر تو و همسر عموی عزیزتان.

  42. محمد ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۵۷ ب.ظ

    مسیح عزیز سلام
    چقدر به من که چسبید:
    “برای عالم و آدم خواهم رقصید اگر کسی مرا از دشت “خواستگاری” کند و بر ابر بنشاند و بر باد دهد همه‌ آنچه را که دیگران آبرویش می‌خوانند”

  43. کمانگیر ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۹:۱۰ ب.ظ

    شرمنده ام از این همه تاخیر مسیح جان. ببخشید.

  44. samira ۹م دی ۱۳۸۷ ، ۴:۱۴ ق.ظ

    کجایی مسیح جان؟ خبری بده کتاب را به ما نمی رسانی؟

  45. یار دبستانی تو ۱۷م دی ۱۳۸۷ ، ۳:۱۶ ب.ظ

    بعد از مدتها سلام
    هنوزم همون هنر رو داری که ادم رو رو بال خاطرات سوار کنی….
    یاد اون روزی افتادم که تلفن کردی و با …. سر به سرم گذاشتین که فهمیدم ازدواج کردی….بی خبر.بی تشریفات و بی ثمر…(البته از جنبه عاقبت به خیری که بزرگترا میگن) وگرنه در تفکرات من و تو، پویان و پسر من هر دو ثمره های ناب یک عشق اصیلن.که قدر شناس نبودن آدمها، چیزی از ارزش اون چیزی که ما بهش عشق میگفتیم و امروزی ها همزیستی،کم نمیکنه…

  46. فرهاد ۹م بهمن ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۰ ب.ظ

    خانم علی نژاد شما قلم فوق العاده ای دارید . شما بهترین روزنامه نگار و مقاله نویسی هستید که می شناسم. هر جا که مطلبی از شما ببینم تا آخر می خونم چراکه حرف دل من است و شیوه نگارشتان آن شیوه ای است که همیشه آرزو داشتم که من هم داشته باشم.
    براتون بهترین آرزوها را دارم

  47. sahara ۱۵م مرداد ۱۳۸۹ ، ۳:۰۶ ب.ظ

    Salam man emshab mosahebaton ba parazit ro didam va konjkav shdoam ke biography tono bekhonam va ye soale khosoosi vasam pish omad va on inke on kasi ke esmetono masih gozahst o raft hamin agah bode ke bahash ezdevaj kardin???
    rastehs man adamaye siasie ziadio didam ke ya ejbary ezdevaj kardam ya ejbari talagh gereftan mishe azash ye ketab nevesht ! shayad vase shoma ke khabar negarrin mozooye khobi bashe ke siasat chegahdr bar roye in maslae tasir dahste che gahble enghelab che badesho majaraye mojahedino baghieye gorooha va hata hala!!!! man khodam khieli az in chiza didam vali ghalame neveshtan ya jaei vase goftan nadaram vali shoma shayad betonin ye mostanadi chizi besazin az adamaei ke ejbary be khatere dalayele siasi ezdevaj kardan ya talagh gereftan! tanx byebye
    be omide piroozi!

  48. لیبرال بوشهر ۲۸م مرداد ۱۳۸۹ ، ۱۲:۴۶ ق.ظ

    درود
    مسیح گلم من فکرت رو خیلی دوست دارم و دلم میخواد بیشتر باهان در ارتباط باشم، تمام ادبیات و منطق و فلسه در یک کلمه معنا شده اند، مسیح علی نژاد
    بدرود

نظر بدهید

RSS دماسنج

گاه نویس

  • یک مصاحبه نفس گیر با دویچه وله و یک ولوله در دل خودم
  • می خواهم برای مادرم نامه بنویسم ولی مادرم مرده…
  • پرهیز از توهم اثرگذاری و وهم بی اثری؛ ما هنوز بیشماریم اما شعورِ ترسیدن هم داریم
  • به قفسه اسباب بازی کودک یک شهید عاشورا نگاه کنید
  • کروبی در محاصره نشسته است، موسوی کجاست، خاتمی، هاشمی، مردم، منتقدان، ما کجا هستیم
  • همسر یکی از شهدای بیست و پنج خرداد: مردم و رهبران جنبش ما را تنها نگذارید
  • ما به خودزنی مشغول و نمایندگان به چند زنی
  • آقای موسوی، نسل ما نه اهل قهر است و نه اهل غمزه برای دیکتاتور.
  • مادر شبنم سهرابی؛ می گویند شاهد بیاورید که دخترتان زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شد
  • جنبشِ یاد کردن از شهدای ناشناس جنبش

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

شهریور ۱۳۸۹
د س چ پ ج ش ی
« مرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License