• خانه
  • تماس

وقتی آقای مهاجرانی نشانه را گم می کند؛وای به حال ….

“نشانه”‏‎ ‎نام‎ ‎ستون‎ ‎آقای‎ ‎مهاجرانی‎ ‎در‎ ‎صفحه‎ ‎آخر‎ ‎روزنامه‎ ‎اعتماد‎ ‎ملی‎ ‎است. ‏‎ ‎بی‎ ‎شک‎ ‎از‎ ‎اینکه‎ ‎ستون‎ ‎دماسنج‎ ‎من‎ ‎نیز‎ ‎در‎ ‎همسایگی‎ ‎ایشان‎ ‎و‎ ‎در‎ ‎همان‎ ‎صفحه‎ ‎نفس‎ ‎میکشد‎ ‎کمی‎ ‎به‎ ‎خودم‎ ‎می بالم،‎ ‎اما‎ ‎با‎ ‎دیدن‎ ‎ستون‎ ‎امروزشان‎ ‎چهارستون‎ ‎مان‎ ‎لرزید‎ ‎و‎ ‎هنوز‎ ‎برایم‎ ‎سوال‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎آیا‎ ‎پس‎ ‎ار‎ ‎انتشار‎ ‎هم‎ ‎هنوز‎ ‎معتقد‎ ‎به‎ ‎آنچه‎ ‎نوشته‎ ‎هست‎ ‎یا‎ ‎نه؟‎ ‎

همه‎ ‎ما‎ ‎لحظاتی‎ ‎داریم‎ ‎که‎ ‎ناگهان‎ ‎تحت‎ ‎تاثیر‎ ‎جو‎ ‎یک‎ ‎رخداد،‎ ‎چیزی‎ ‎می‎ ‎نویسیم‎ ‎که‎ ‎وقتی‎ ‎زمان‎ ‎می‎ ‎گذرد‎ ‎خودمان‎ ‎هم‎ ‎دلمان‎ ‎نمی‎‎خواهد‎ ‎در‎ ‎مورد‎ ‎آن‎ ‎نوشته‎ ‎حرفی‎ ‎زده‎ ‎شود.‏‎ ‎برای‎ ‎همین‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎گاهی‎ ‎نوشته‎‎ها‎ ‎را‎ ‎کمی‎ ‎با‎ ‎خودمان‎ ‎نگه‎ ‎میداریم‎ ‎و‎ ‎به‎ ‎عبارتی‎ ‎کمی‎ ‎آن‎ ‎را‎ ‎مز‎ ‎مزه‎ ‎می‎ ‎کنیم‎ ‎تا‎ ‎روشن‎ ‎شود‎ ‎که‎ ‎بر‎ ‎آمده‎ ‎از‎ ‎حس‎ ‎آنی‎ ‎نیست‎ ‎؛‎ ‎آنگاه‎ ‎منتشرش‎ ‎می‎ ‎کنیم‎. ‎

به‎ ‎گمانم‎ ‎نشانه‎ ‎امروز‎ ‎آقای‎ ‎مهاجرانی‎ ‎که‎ ‎کفشهای‎ ‎منتظر ‎زیدی‎ ‎خبرنگار‎ ‎عراق‎ ‎را‎ ‎پس‎ ‎از‎ ‎پرتاب‎ ‎به‎ ‎سوی‎ ‎رییس‎ ‎جمهور‎ ‎آمریکا‎ ‎از‎ ‎جمله‎ ‎نشانه‎‎های‎ ‎ماندگار‎ ‎و‎ ‎قابل‎ ‎قیاس‎ ‎با‎ ‎کفشهای‎ ‎خروشچف‎ ‎و‎ ‎طنین‎ ‎صدای‎ ‎کفشهای‎ ‎او‎ ‎در‎ ‎سازمان‎ ‎ملل‎ ‎میداند؛‎ ‎برآمده‎ ‎از‎ ‎آنی‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎جو‎ ‎همه‎ ‎را‎ ‎گرفته‎ ‎بود،‎ ‎حتی‎ ‎خود‎ ‎مردمی‎ ‎که‎ ‎به‎ ‎بوش‎ ‎رای‎ ‎داده‎ ‎بودند‎ ‎را‎. ‎

حتما‎ ‎آقای‎ ‎مهاجرانی‎ ‎در‎ ‎دنیایی‎ ‎باز‎ ‎تر‎ ‎از‎ ‎فضای‎ ‎بسته‎ ‎جام‎ ‎جم‎ ‎ایران،‎ ‎دوستان‎ ‎اندیشمند‎ ‎و‎ ‎تحصیل‎ ‎کرده‎ ‎عراقی‎ ‎و‎ ‎لبنانی‎ ‎و‎ ‎افغان‎ ‎بسیار‎ ‎دارد‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎عین‎ ‎مواضع‎ ‎ضد‎ ‎آمریکایی‎‎شان‎ ‎مواضع‎ ‎ضد‎ ‎ایرانی‎ ‎نیز‎ ‎دارند. سوالی‎ ‎دارم. بی‎ ‎شک‎ ‎من‎ ‎این‎ ‎سوال‎ ‎را‎ ‎از‎ ‎اهالی‎ ‎جام‎ ‎جام‎ ‎و‎ ‎رسانه‎ ‎تحت‎ ‎نظارت‎ ‎آقای‎ ‎ضرغامی‎ ‎نمیتوانم‎ ‎بپرسم‎ . ‎در‎ ‎چشم‎ ‎بر‎ ‎هم‎ ‎زدنی‎ ‎متهم‎ ‎به‎ ‎دفاع‎ ‎از‎ ‎بوش‎ ‎و‎ ‎شیطان‎ ‎بزرگ‎ ‎می‎ ‎شوم‎. ‎اما‎ ‎از‎ ‎وزیر‎ ‎ارشاد‎ ‎اسبق‎ ‎دولت‎ ‎اصلاحات‎ ‎هراسی‎ ‎نیست. اگر‎ ‎همین‎ ‎کفش‎ ‎از‎ ‎سوی‎ ‎همین‎ ‎خبرنگار‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎قضا‎ ‎خانواده‎ ‎او‎ ‎اعلام‎ ‎کرده اند‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎دخالتهای‎ ‎ایران‎ ‎نیز‎ ‎به‎ ‎اندازه‎ نیروهای نظامی ‎ایالت‎ ‎متحده‎ ‎در‎ ‎منطقه‎ ‎متنفر‎ ‎هستند؛‎ ‎به‎ ‎سمت‎ ‎رییس جمهور‎ ‎ایران‎ ‎پرت‎ ‎می شد،‎ ‎آیا‎ ‎باز‎ ‎هم‎ ‎از‎ ‎آن‎ ‎به‎ ‎عنوان‎ ‎نشانه‎ ‎ماندگار‎ ‎در‎ ‎تاریخ‎ ‎یاد‎ ‎می‎ ‎شد‎ ‎یا‎ ‎همصدا‎ ‎با‎ ‎صدا‎ ‎و‎ ‎سیما‎ ‎برای‎ دفاع  ‎و‎ ‎آبروی‎ ‎ایران‎ ‎سینه ها‎ ‎سپر‎ ‎میشد؟‎ ‎
حتما‎ ‎از‎ ‎یاد‎ ‎آقای‎ ‎مهاجرانی‎ ‎و‎ ‎دیگران‎ ‎نرفته‎ ‎که‎ ‎ایشان‎ ‎حتی‎ ‎نحوه‎ ‎نورپردازی‎ ‎سالن‎ ‎حضور‎ ‎احمدی‎ ‎نژاد‎ ‎به‎ ‎عنوان‎ ‎منتخب‎ ‎ملت‎ ‎ایران‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎دانشگاه‎ ‎کلمبیا‎ ‎توهین‎ ‎دانسته اند.‏‎ ‎حالا‎ ‎اگر‎ ‎فرض‎ ‎را‎ ‎بر‎ ‎این‎ ‎بگذاریم‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎بوش‎ ‎مدعی‎ ‎دموکراسی‎ ‎و‎ ‎جنگ‎ ‎طلب‎ ‎متنفر‎ ‎هم‎ ‎باشیم، ‏‎ ‎آیا‎ ‎او‎ ‎با‎ ‎رای‎ ‎مردم‎ ‎آمریکا‎ ‎رییس‎ ‎جمهور‎ ‎نشده‎ ‎است؟‎ ‎پس‎ ‎چه‎ ‎شد‎ ‎این‎ ‎کفش‎‎ها‎ ‎که‎ ‎به‎ ‎سمت‎ ‎رییس‎ ‎جمهور‎ ‎بد‎ ‎یا‎ ‎خوب‎ ‎یک‎ ‎ملت‎ ‎پرتاب‎ ‎شد؛‎ ‎نامش‎ ‎به‎ ‎نام‎ ‎آزادی‎ ‎و‎ ‎و‎ ‎نشانه‎ ‎ماندگار‎ ‎مزین‎ ‎می‎‎شود‎ ‎اما‎ ‎در‎ ‎مواردی‎ ‎دیگر‎ ‎اخلاق‎ ‎و‎ ‎رسم‎ ‎مهمانوازی‎ ‎اصل‎ ‎و‎ ‎مشق‎ ‎می شود‎ ‎و‎ ‎رییس‎‎جمهور‎ ‎خویش‎ ‎بر‎ ‎شانه‎ ‎مینشانیم‎ ‎تا‎ ‎مبادا‎ ‎از‎ ‎گل‎ ‎نازکتر‎ ‎به‎ ‎او‎ ‎بگویند‎. ‎

گله ای‎ ‎از‎ ‎صدا‎ ‎و‎ ‎سیما‎ ‎نیست‎ ‎اگر‎ ‎یک‎ ‎درخت‎ ‎کاج‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎ذهن‎ ‎حقیر‎ ‎خویش‎ ‎بوش‎ ‎میپندارند‎ ‎و‎ ‎ملتی‎ ‎را‎ ‎در‎ ‎برابر‎ ‎دوربینها‎ ‎به‎ ‎کفش‎ ‎پرتاب‎ ‎کردن‎ ‎برای‎ ‎سمت‎ ‎کاج‎ ‎سبز‎ ‎فرا‎ ‎می‎‎خواند‎ ‎و‎ ‎شیوه‎ ‎اعتراض‎ ‎خشن‎ ‎و‎ ‎غیر‎ ‎اخلاقی‎ ‎را‎ ‎مشوق‎ ‎میشوند.‏‎ ‎اما‎ ‎از‎ ‎آنان‎ ‎که‎ ‎ذهن‎ ‎بزرگ‎ ‎و‎ ‎خلاقشان‎ ‎خداوندگار‎ ‎خلق‎ ‎کلمه‎ ‎است‎ ‎انتظار‎ ‎نمی‎‎رود‎ ‎که‎ ‎کاجی‎ ‎مشابه‎ ‎در‎ ‎صفحه‎ ‎بکارند‎ ‎و‎ ‎مخاطبان‎ ‎خویش‎ ‎را‎ ‎تشویق‎ ‎به‎ ‎تقدیر‎ ‎از‎ ‎شیوهای‎ ‎سازند‎ ‎که‎ ‎بیشک‎ ‎خودشان‎ ‎در‎ ‎هیچ‎ ‎قامتی‎ ‎و‎ ‎در‎ ‎برابر‎ ‎هیچ‎ ‎کسی‎ ‎ممکن‎ ‎نیست‎ ‎چنین‎ ‎کنند‎. ‎

معلوم‎ ‎است‎ ‎دل‎ ‎جمعی‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎بغض‎ ‎جنگ‎ ‎و‎ ‎مرگ‎ ‎عزیزانشان‎ ‎له‎ ‎شده‎ ‎است؛‎ ‎خنک‎ ‎می‎ ‎شود‎ ‎آنگاه‎ ‎که‎ ‎کسی‎ ‎جای‎ ‎آنها‎ ‎فریاد‎ ‎می‎ ‎زند‎ ‎برای ‎تحقیر‎ ‎آنکه‎ ‎جنگ‎ ‎را‎ ‎ساخته‎ ‎است،‎ ‎اما‎ ‎دل‎ ‎اندیشمندان‎ ‎جهان‎ ‎بی‎‎شک‎ ‎نگران‎ ‎آن‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎چرا‎ ‎انسان‎ ‎خشمگین‎ ‎که‎ ‎از‎ ‎قضا‎ ‎یک‎ ‎رهگذر‎ ‎معمولی‎ ‎نیر‎ ‎نیست‎ ‎‎ ‎به‎ ‎گاه‎ ‎خشم‎واژه‎‎ای‎ ‎خلق‎ ‎نمیکند ‎تا‎ ‎به‎ ‎اندازه‎ ‎همان‎ ‎کفشها‎ ‎نشانه‎ ‎شود‎ ‎و‎ ‎ماندگار؟‎ ‎چرا‎ ‎‎ ‎نباید‎ ‎جمعی‎ ‎را‎ ‎تشویق‎ ‎کرد‎ ‎که‎ ‎میشود‎ ‎به‎ ‎جای‎ ‎کفش‎ ‎از‎ ‎پا‎ ‎کندن‎ ‎و‎ ‎فریاد‎ ‎زدن؛‎ ‎هزار‎ ‎زبان‎ ‎و‎ ‎هزار‎ ‎هنر‎ ‎گویای‎ ‎دیگر‎ ‎نیز‎ ‎به‎ ‎خدمت‎ ‎گرفت‎ ‎و‎ ‎شجاعت‎ ‎را‎ ‎تعریفی‎ ‎متفاوت‎ ‎از‎ ‎تصویر‎ ‎ملتی‎ ‎که‎ ‎فریاد‎ ‎ ‎می‎‎کشند‎ ‎و‎ ‎حمله ور‎ ‎می‎ ‎شوند‎ ‎و‎ ‎رخت‎ ‎و‎ ‎کفش‎ ‎از‎ ‎تن‎ ‎به‎ ‎در‎ ‎می آورند‎ ‎ارایه‎ ‎داد؟‎ ‎
چه‎ ‎خوشایند‎ ‎است‎ ‎وقتی‎ ‎میدانی‎ ‎طرح‎ ‎سوالت‎ ‎اینجا‎ ‎اتهام‎ ‎بی‎ ‎دردی‎ ‎در‎ ‎برابر‎ ‎ملت‎ زجر ‎دیده‎ ‎از‎ ‎جنگ‎ ‎و‎ ‎هواداری‎ ‎از‎ ‎بوش‎ ‎آمریکایی‎ ‎را‎ ‎بر‎ ‎پیشانی‎ ‎نمی چسباند،‎ ‎اما‎ ‎چه‎ ‎بد‎ ‎است‎ ‎که‎ ‎جمعی‎ ‎در‎ ‎ایران‎ ‎برای‎ ‎لنگه‎ ‎کفش‎ ‎پرتاب‎ ‎کردن‎ ‎بزم‎ ‎گرفته اند‎ ‎و‎ ‎هنوز‎ ‎نمی دانند‎ ‎که‎ ‎فردا‎ ‎ممکن‎ ‎است‎ ‎همین‎ ‎فرهنگ؛‎ ‎چشم‎ ‎و‎ ‎چال‎ ‎ما‎ ‎را‎ ‎نیز‎ ‎نشانه‎ ‎رود‎ ‎آنگاه‎ ‎با‎ ‎چه‎ ‎رویی‎ ‎باید‎ ‎به‎ ‎نقد‎ ‎این‎ ‎شیوه‎ ‎برآییم‎ ‎و‎ ‎برای‎ ‎معترضان‎ ‎جهان‎ ‎نسخه‎ ‎اخلاق‎ ‎و‎ ‎مهمانوازی‎ ‎بپیچیم‎
. ‎
‎‎وقتی‎ ‎رییس موسسه گفت و گوی تمدن ها و آقای‎ ‎کلمات‎ ‎و‎ ‎صاحب‎ ‎سخنی ‎نشانه‎ ‎را‎ ‎گم‎ ‎می‎‎کند،‎ ‎خیالی‎ ‎نیست‎ ‎که‎ ‎در‎ ‎پسکوچه های‎ ‎ایران‎ ‎به‎ ‎نسل‎ ‎جوان‎ ‎به‎ ‎جای‎ ‎بهره‎ ‎وری‎ ‎از‎ ‎زبان‎ ‎فاخر‎ ‎و‎ ‎اندیشه‎ ‎والا‎ ‎؛‎ ‎آموزش‎ ‎پرتاب‎ ‎کفش‎ ‎میدهند‎.‎

۲۸ آذر ۸۷ | گاه نویس

۲۹ نظر برای “وقتی آقای مهاجرانی نشانه را گم می کند؛وای به حال ….”

  1. سرگرد ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۲:۲۶ ق.ظ

    فرموده اید:
    اگر‎ ‎همین‎ ‎کفش‎ … ‎به‎ ‎سمت‎ ‎رییس جمهور‎ ‎ایران‎ ‎پرت‎ ‎می شد …

    فکر می‌کنم فراموش کرده اید که عراق در اشغال آمریکاست و ایران در این بین حداکثر دخالتی می‌کند و تحریکی. قیاس ایران و آمریکا در عراق مبنای مغقولی ندارد.

    شخصاً مشکل شما را این می‌دانم که آنچه در باره‌ی تلرانس شنیده‌اید را به تمام شرایط زمانی و مکانی، من‌جمله زمان اشغال نظامی کشور، تسری می‌دهید.

  2. مترجم ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۵:۳۶ ق.ظ

    Your post and your point of view are great as always, but don’t you think having yourself in a country like Iraq with all the problems it had during these last years and not being able to be heard in this mess we call global village, leaves you no choice except doing such a thing. And isn’t it true that no article, film, painting or any other piece of art showed the anger of Iraqi people like this act did. I mean look at yourself as someone who has great ideas and writes wonderfully. I guess all your writings didn’t had an effect as big as this act of the reporter.

  3. سلامت ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۵:۳۷ ق.ظ

    ok

  4. badahwazi ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۵:۴۵ ق.ظ

    نا امید شدم

  5. فرزاد حسنی ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۶:۰۱ ق.ظ

    نمی خواستم راجع به این موضوع بنویسم و اصولا برایم موضوع جالبی نبود این داستان پرتاب کردن لنگه کفش خبرنگار عراقی به سمت “جرج بوش” .

    دیشب که با پدرم صحبت می کردم وقتی صحبت از این اقدام کرد برای اولین بار خبر را شنیدم و دقایقی بعد در منزلش این فیلم را دیدم و نظرم را گفتم :” به نظر من وظیفه یک خبرنگار اطلاع رسانی است و نه اینگونه رفتار کردن . ”

    پدرم که از نظر دیدگاه و عقاید با مهم خییل تفاوت داریم گفت : “نه به نظر من خیلی کار شجاعانه ای انجام داد و حقش بوداین “بوش “پدر سوخته . هشت سال است این ملت تو بدبختی و فلاکته ! بااین کار نفرتش رو نشون داد از بوش و دار و دستشون . واقعا دستش درد نکنه !”

    به پدرم گفتم : “خبرنگار تو نشست مطبوعاتی وظیفه اش صرفا اطلاع رسانیه و دریافت مطلب و تولید خبر و گزارش و نه چیز دیگه اما گاهی می تونه معترض هم باشه و از فضای تبلیغاتی این گونه محافل بهره بگیره اما به شیوه مودبانه . اون خبرنگار با این کارش بقیه خبرنگارا رو زیر سئوال برد . حالا ببین از این به بعد تو نشست های مطبوعاتی و خبری با خبر نگارا چطور برخورد امنیتی خواهد شد . همه جای دنیا رو می گم .”

    پدر گفت :نه ببین ….

    بحث کردن با پدر فایده نداره . هرچی من بگم اون سر موضعش هست .

    بحث خبرنگار عراقی قاعدتا باید همینجا تمام می شد اما یه چیزی به شدت منو عصبانی کرد و باعث شد این مطلب رو بنویسم .

    در اخبار ساعت ۲ ظهر از شبکه یک و ساعت ۲۰ و سی دقیقه شبکه دو گزارشکر صدا و سیما رو دیدم که بین مردم رفته بود ودر مورد این اقدام خبرنگار عراقی از مردم نظر خواهی می کرد .

    گزارش رو در دو بخش تهیه کرده بود که در هر بخش خبری نصفش منتشر شد . سخیف ترین و زشت ترین بخش به نظرم اونجایی بود که خبرنگاره با خودش یه لنگه کفش حمل می کرد و به مردم می اد و می گفت :”به اون درخت کاج نگاه کنید و فکر کنید بوش هست و بعد لنگه کفش رو پرتاب کنید .”

    مردم هم بعضا با تمام قدرت پرتاب می کردند .

    فقط یه جای گزارش جالب بود .اونجا که پیرمرد خوش تیپی با سبیل های قشنگ (از نوع داریوش فروهری)و قد و قامت بلند در حال عبور از خیابان بود که خبرنگار به او گفت :”آقا مزاحم نیستم یه سئوال بپرسم ؟”

    و پیرمرد خوش تیپ گفت :چرا مزاحم هستی !!!و خبرنگار رو حسابی کنف کرد .

    در بخش دوم گزارش هم که دقایقی قبل از شبکه دو پخش شد خبرنگار با یه پسر جوان با موهای بلند صحبت کرد که گفت :می خواهم بطور خصوصی با شما صحبت کنم . و نفهمیدیم چی گفت و صدا و سیما لطف کرد و یه بخشش رو پخش کرد بصورت کوتاه .پسر جوان گفت : زبان خبرنگار قلمشه ونه لنگ کفشش !!

    دمش گرم . حرف من هم همینه . حالا این شلوغ بازی هایی که تو دنیا شده یکی دو روزه دیگه تموم میشه و فراموش میشه .

    اونچه از خبرنگار جماعت مونده گزارش های تاریخی و زنده و روان بوده در حساس ترین وقایع تاریخی جهان و نه اینگونه اعتراضات احساسی !

    بماند…

  6. محسن ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۶:۴۰ ق.ظ

    تازه با نوشته های زیبایت آشنا شدم. چه خوب متفاوت می بینی و متفاوت می نویسی.موفق باشید.

  7. nima ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۶:۵۲ ق.ظ

    Mohjerani was the minester of Ershad so if he was in power right now we would see him send a spicial prise to the reporter instead of just writing an article. However it’s not too bad now.

  8. مهدی ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۷:۰۶ ق.ظ

    اتفاقا در سال اول حضور احمدی نژاد در دانشگاه پلی تکنیک نیز کفشی به سوی ایشان شلیک شد و برعکس بوش برخورد سختی هم به ایشان کرد و به نظر من حق ایشان بود اما حق آن دانشجو نبود که کفشش را پرتاب کند چراکه شان او بالاتر از این بود! به مصداق فرمایش امیر المومنین که سربازش را از دشنام دادن و هجو دشمن باز می دارد فکر نمی کنم این گونه رفتارها در اسلام جایی داشته باشد

  9. hossein ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۷:۱۲ ق.ظ

    و کی این لنگه کفش ب سوی رهبران ایرانی پرتاب خواهد شد؟

  10. فرزند ایران ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۹:۰۰ ق.ظ

    شامی که دست نخورده باقی ماند…

  11. DESERTER ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۹:۵۰ ق.ظ

    چرا صدا و سیمایی ها ذوق زده نشند و این ذوق رو به مردم تزریق نکنند وقتی براشون مسجل شده که هر چه بگن و هر چی نشون بدن، مستقیم و غیر مستقیم روی اذهان مردم تاثیر می گذاره و پوششی فراتر از همه هجمه های تبلیغاتی غربی و شرقی داره؟ .. تویی که اون سر دنیایی نشستی و دقیقا همون گزارش خبری رو دیدی و بقیه که میان نوشته های تو رو می خونن هم نشستن و دیدند … همه اون هایی که “مثلا” منابعشون، هر چی که هست، صدا و سیما نیست، هم نشستند و دیدند .. و خودت هم می دونی که همه دیدند و لازم نمی بینی بیشتر از اشاره ای کوچک، جمله ای یا توصیفی برای آدرس دادن صرف کنی… ظاهرا که این مردم، که روشنفکر ها و مثلا “مطلع” هایشان نشسته اند پای تلویزیون ایران و چهارچشمی می پایند که چی برایشان به نمایش گذاشته میشه، چرا رسانه به دست ها، هر کاری که دوست دارند باش نکنند؟
    این مردم برای یاد گرفتن “انحراف” از اعتراض صحیح، احتیاجی به آموزش گرفتن از تنفر عراقی ندارند.. ما خیلی قبل تر از عراقی ها کفش و آشغال پرت کردن را یاد گرفتیم ..لر های ما را با صفت “سنگ پرانی” مسخره می کنند … لازم نیست عراقی ها به ما یاد بدهند .. هزاری هم که از آن گزارش های فکاهی پخش کنند معنیش این نیست که در حال عزت بخشیدن به حقارت هستند .. ما خودمان می دانیم که کفش افکنی ها به جایی نمی رسد .. ما خیلی زودتر از عراقی ها به این نتیجه رسیده ایم… ما از این ها هم فراتر رفته ایم .. ما همان فریادهای گفتگویی و مودبانه و گهگاه هنری هم امتحان کرده ایم … اما نتیجه آن نشده که می خواستیم ..
    این مردم از هر اعتراضی خسته اند .. و روشنفکران و قلم به دستان مثلا ضد ضربه در برابر یاس و ناامیدی، با خوش خیالی دعوتشان می کنند به پیمودن راه های طی شده .. فقط فرقشان این است که یکی راه بی کلاسی پیشنهاد می دهد (که تو منتقدش می شوی) و یکی راه با کلاس تری (که از فرط غیر واقعی بودن فقط به درد روخوانی می خورد)..فرقشان همین است.
    آقای مهاجرانی و یا خانم علی نژاد، .. مشکل و گره کار این مردم روش و سویه و مسکل و متد اعتراض نیست … مشکل مردم خود اعتراض است … این مردم معترض بودن را کنار گذاشته اند… این مردم “همه چیز پسند” شده اند. و من نمی دانم این وطن دوستانِ دلسوز وطن و روشنفکر، کی تلخی این واقعیت را به کامشان می ریزند.

  12. ابوالحسن گنخکی ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۹:۵۵ ق.ظ

    پرتاب لنگه کفش با کوبیدن آن روی میز رفتاری بسیار متفاوت است وبالطبع پیامی متفاوت دارد.منم با خواندن نوشته دکتر مهاجرانی متعجب شدم.. همیشه که نمیشه نوشته های آدمی خوب باشه.. بعضی وقت ها آدم ناخواسته می زنه جاده خاکی.. شاد دکتر مهاجرانی هم تو این نوشته زده باشه به جاده خاکی…

  13. نیکزاد کمانگیر ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۱۹ ب.ظ

    ممنون از نقدی که بر نوشته مهاجرانی داشتید.
    به هر حال ایشان هم مثل هر آدمی گاهی ذوق زده می شوند.

  14. بخشی از طنز نبوی ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۷ ب.ظ

    حالت دهم: اگر خبرنگار ایرانی به طرف احمدی نژاد کفش پرتاب می کرد.‏
    خبرنگار مربوطه دستگیر و به دلیل شکایت نیروی انتظامی و توسط بخش مواد مخدر ‏دادستانی بازداشت و توسط ضداطلاعات سپاه به دلیل ارتباط با عناصر چپ بازجویی می شد. ‏فیلم مذکور به دقت مونتاژ شده و در فیلمی که از صدا و سیما پخش می شد، گروهی از ‏خبرنگاران چپ و دموکراسی خواه به خاتمی حمله کرده و صدا و سیما به مدت دو دهم ثانیه ‏آن را نشان می داد. خبرنگاران دیگر طی گزارشاتی همه اجماعا اعلام می کردند که اصولا ‏چنین اتفاقی نیفتاده و کسی کفشش را در حضور احمدی نژاد از پایش درنیاورده، فقط مسیح ‏علی نژاد گزارش خرید یک کفش را توسط یک عاشق پابرهنه تشنه عدالت در لندن منتشر می ‏کرد. بعد از دو سال خبرنگار مذکور از زندان آزاد شده و به واشنگتن می رفت و در اولین ‏مصاحبه تلویزیونی با صدای آمریکا می گفت که اصلا لنگه کفشی در کار نبوده و او چون با ‏تانک به بیت رهبری حمله کرده بود، دستگیر و زندانی و شکنجه شده. از همان طریق صدای ‏آمریکا به وکلای دعاوی خبر می داد که حاضرست کیس خود را بفروشد و از دولت ایران ‏غرامت بخواهند.‏

  15. کاوه ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۴:۳۰ ب.ظ

    فقط برای امتحان کردن…
    …………………………………
    قدر دان احساس مسولیت ات هستم و از اینکه همیشه از این اشتباه ها می کنم بی شک قدر دان این نوع تذکر ها خواهم بود.

  16. هادی ۲۸م آذر ۱۳۸۷ ، ۵:۴۶ ب.ظ

    سلام،

    اقدام خبر نگار با رفتار ریس دانشگاه کلمبیا یک فرق اساسی دارد، اینکه اولی‌ خود و هموطنانش سالهاست که بخاطر توهین شونده (بوش)، تحقیر شده اند، آواره شده اند و کشورشن ویران شده است و توهین کننده قبل از خبر نگار بودن یک انسان هست که از این تحقیرها و تو هینها جانش به لب رسیده ولی‌ نمیداند چه کند، پرتاب کفش تنها کاری بود که میتوانست بکند. اما ریئس دنشگأه کلمبیا چه ضرری از احمدی نژاد دیده بود؟ اگر احمدی نژاد رئس جمهور بدی است، که هست، این ما هستیم که هزینشو میدیم و ازش متضرر میشویم نه ریس دانشگاه کلمبیا. باری اگر نفس توهین را مورد ایراد قرار میدهید، به یاد داشته باشید که حتا کشتن آدمی‌ هم در مقابل آدم کشی‌ (دفاع مشروع) در همهٔ فرهنگ‌ها پزیرفته شده، یک توهین معمولی که جای خود دارد. اما راجع به جایگاه و وظیفهٔ خبر نگار که آقای فرزاد حسنی و احمد زیدآبادی آنرا با پرتاب کفش مغایر میدانند باز هم فراموش نکنیم که خبر نگارقبل از خبر نگار بودن یک انسان هست.
    هادی
    …………………………………………………………………………………………………..
    هادی عزیز حتی اگر هم کار این خبرنگار به عنوان یک انسان که جانش به لب رسیده و به جای هر کار نمادین دیگر چنین کرده است صحیح باشد آیا کار ما که گفتگو را آیین می دانیم صحیح است در مقام تشویق و تایید بر آییم؟ می توان از خبرنگار دفاع کرد و خواستار عدم هر گونه برخورد خشن با او بود اما نمی توان به تبلیغ شیوه ای بر آمد که خود خبرنگار هم اگر کمی آرام بگیرد ممکن نیست از کارش دفاع کند.

  17. علی کبیری ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۱۶ ق.ظ

    لطفا توجه داشته باشید که خبرنگارهم یک انسانست. بخصوص که عراقی بوده و روزانه شاهد کشت وکشتار صدها هزارنفرازهموطنانش توسط ملتی باشد که رئیس جمهورش آنها را با بمبهای اتمی و خوشه ای ومیکربی وغیره مدام بمباران کرده، شهرها راباخاک یکسان نموده وسرپناههای مردم را به ویرانه ای تبدیل کرده است ودرمقابل اعتراهای مردم عراق وجهانیان، بدروغ بگوید که مادمکراسی برای عراقیها به ارمغان آورده ایم. دمکراسی وارداتی به ضرب بمب!! حکومت آقای بوش درعراق جنایاتی رامرتکب شده است که تا صدها سال دیگر هم مورد اعتراض مردم آزادیخواه ودمکرات جهان خواهد بود. این عکس العمل تند خبرنگارعراقی نشانه از عکس العمل تنفرآمیزمردم عراق از این سیاست نابخردانه دولت بوش ونئوکانهای آمریکائی دارد که حاضرند برای منافعشان دنیائی را به خاک وخون بکشند. آزادیخواهان آمریکائی هم بسهم خود ازاین سیاست بیزارند وبارأی خود به اوباما، یک نه بزرگ به بوشیستها ونئوکانها گفته اند. خواهشمندم دلتان به حال آن کودکان یتیمی بسوزد که خانه هایشان بدست آقای بوش وهمکاران ویران شده وخانواده هایشان بدست سربازان تادندان مسلح آمریکائی به هلاکت رسیده اند. دلتان برای آن سربازان جوان آمریکائی بسوزد که دراثرفقر خانواده شان بایک دنیا امید وآرزو برای تأمین آینده شان به ارتش آمریکا پیوسته بودند تا از تمامیت ارضی کشورشان دفاع کنند ونه کشور دیگری را به تل خاکی مبدل سازند وبدانید وآگاه باشید که هم اکنون صدها خانواده آمریکائی درغم ازدست دادن جوانانشان هنوز لباس سیاه عزا برتن دارند وچه بسا که تاآخرعمرشان هم لباس سیاه عزابرتن خواهند داشت. پس، شماهم احساساتی نشوید واز اخلاق روزنامه نگاری درمقابل کسی که قصد جانتان راکرده است، سخنی به میان نیاورید که اینها تنها دولنگه کفش بودند که پرتاب شدند وآن دیگر بمبهای چندهزارتنی بودند که برسر ملت عراق ریخته شد وآشیانه هارا به ویرانه مبدل کرد وصدهاآرزوی انسانی را به دل خاک سیاه سپرد.
    …………………………………………………………………………
    دوست نازنینم با توجه به شناختی مه همه از من دارند شاید من هم بودند به همین شکل آوار می شدم یر سر بوش اما این دلیل نمی شود که بگویم کار من درست بوده . من شاید اگر قطعه ای از لباس تکه پاره شده یک کودک یتیم را به سمت بوش ب کردم و یا کلمات محکمتری را با آن لباس به سمت او پرتاب می کردم منطقی تر بود تا حمله ور شدن. قبول کن خود خبرنگار آرام بگیرد از کارش پشیمان می شود که چرا رفتاری کرد تا جهان به همان بوش بی منطق کمی حق بدهد . حتی کم حق .

  18. مسیح علی نژاد ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۲:۵۷ ق.ظ

    دوستان عزیز هر گونه توهین به کسی که در اینجا صاحب سخن بودن ایشان هم مورد تاکید شده خدف می شود. پورش از کسانی که با ادبیات عجیب و بی ربط آنها برخورد حذفی شده است.

  19. دکتر سالارمند ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۵:۳۰ ق.ظ

    انعکاس گسترده خبر پرتاب لنگه کفش توسط یک خبرنگار عراقی به سمت بوش حاوی نکات فراوانی بود که اهداف خاصی را دنبال می کرد.
    نخست آنکه تاییدی بود بر گزارش های چندین و چند باره رسانه ملی در خصوص نارضایتی مردم از حضور آمریکایی ها در عراق، حال آنکه برخی شواهد نشان می دهد این نظر اکثریت مردم عراق نیست.
    بواسطه این گزارش تلاش شد بار دیگر شکست سیاست ها و برنامه خارجی دولت بوش را القا کند چرا که احساس می شود هنوز عده ای به این باور نرسیده اند.
    سعی شد بهترین و در عرف ترین نوع اعتراض به سیاست های یک دولت به بهترین شکل ممکن به مردم و به خصوص خبرنگاران آموزش داده شود. چرا که بهترین راه برای از یاد نبردن یک موضوع تکرار است و تکرار.

  20. amarican.balatarin ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۵:۳۳ ق.ظ

    دیشب داشتم مصاحبه با خواهر این خبرنگار را گوش می کردم (به زبان عربی) و از دیدن وضعیت زندگی آنها بسیار متاسف شدم . زمانی که عده ای می خواستند از این شخص یک قهرمان بسازند من قبلا در زیر لینک فیلم پرتاب این لنگه کفش گفته بودم که نمایش این صحنه اگر چه در خارج از آمریکا به عنوان تحقیر جورج بوش تلقی خواهد شد اما در داخل عراق ( و قطعا سراسر جهان عرب) عملی بسیار ناجوانمردانه و برخلاف سنت مقدس مهمان نوازی عرب محسوب می شود و همگان از دیدنش احساس شرمساری خواهند کرد . بخصوص اینکه جورج بوش در پایان و روبه خبرنگاران عراقی به عربی گفت ” خیلی ممنون ” و به همین دلیل تصور می کنم شرمساری این خبرنگار از عملش قلبی و واقعی است . خواهرش می گفت با دیدن فیلم کاری که برادرش انجام داده و سپس حمایت گروه معروف به صدری ها (که عموما از بدون ها و کولی های عراقی هستند) از این کار ، همهء خانواده اش احساس سرافکندگی می کنند

  21. ابراهیم ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۲۰ ب.ظ

    با ردود
    کردار منتظر الزیدی تفاوت دو فرهنگ احساسی و منطقی را بارزتر نمود و هر چه باشیم نمی توانیم در بزنگا ه های سرنوشت ساز روح اصلی شرقی بودن خویش که همانااحساسی برخورد کردن است را فرامش نمائیم و عطا مهاجرانی نیز نشان داد چنان است که بشتر روشنفکران مذهبی مان هستند…….
    شاد زی

  22. محمد ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۴۵ ب.ظ

    درود!

  23. مقداد ۲۹م آذر ۱۳۸۷ ، ۴:۳۰ ب.ظ

    سلام
    فکر می کنم همیشه منطق نمی تواند بهترین راه را پیش روی انسان قرار دهد. ببخشید خانم علی نژاد یک سئوال داشتم اگر کسی به یکی از عزیزان شما خدای ناکرده ناجوانمردانه آسیبی برساند که خدای ناکرده جبران ناپذیر باشد هنگامه مواجه با ایشان بجای برخورد و اعتراض شدید با لبخندی ملیح متن اعتراض خود را که احتمالا در قالب مقاله ای درجهت ریشه یابی ناجوانمردی و پستی است دو دستی تقدیم ایشان می کنید؟؟
    فکر می کنم بجای متهم کردن افرادی مثل مهاجرانی بهتر است کمی بیشتر باندیشید و سپس قلم بر دست گیرید.
    با تشکر
    …………………………………………………………………………………………
    من بی شک به هر انسانی حق می دهم که در برابر تعدی به حقوق عزیزانش احساساتی شود کما اینکه خود من هم می شوم اما موافق دیدگاه آقایان جنتی و دیگران نیستم که می گویند از این پس باید برای اینکه این نشانه تاریخی ماندگار تر شود ملت ایران با کفش به راهپیمایی بروند. به هر تقدیر نظر شما هم محترم است.

  24. علی کبیری ۳۰م آذر ۱۳۸۷ ، ۱:۴۸ ق.ظ

    بنظرم از این منبعد خبرنگارای شرقی که برای مصاحبه با دولتمردای غربی میرند، باید کفشهاشونو دم در از پا درآورده وبه کفشدار بدن. یاد حمامهای عمومی زمان قدیم افتادم که بردیواررختکن نوشته بود:

    گــرکه دارید امانتی موجود
    بسپارید به بنده وقت ورود
    نسپارید اگـر شــود مفقود
    بنده مسئول آن نخواهم بـود

  25. حمید ۳۰م آذر ۱۳۸۷ ، ۴:۳۷ ق.ظ

    برادر “منتظر الزیدی” خبرنگار عراقی که بوش را با پرتاب کفش‌های خود تحقیر کرد، گفت، هیچ یک از اعضای خانواده ما اظهار نظر منفی درباره ایران نداشته‌اند و خبرسازی‌های رسانه‌های غربی در این زمینه کاملاً دروغ است و منتظر از شیعیان دوستدار ایران است.
    “عدی الزیدی” برادر بزرگتر “منتظر الزیدی” خبرنگار شبکه تلویزیونی البغدادیه که در نشست مطبوعاتی مشترک “جرج بوش” رئیس‌جمهور آمریکا با “نوری المالکی” نخست‌وزیر عراق در بغداد با کفش سر بوش را نشانه رفت، در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در بغداد با تکذیب قاطعانه شایعه مخالفت “منتظر” با سیاست‌های ایران، تصریح کرد: خبر آسوشیتدپرس کاملاً دروغ است و هیچ‌یک از اعضای خانواده الزیدی، هیچ اظهار نظری درباره موضع برادرم در قبال ایران نداشته‌اند.
    خبرگزاری آسوشیتدپرس به نقل از خانواده “الزیدی” ادعا کرده بود که خانواده این خبرنگار گفته‌اند که این اقدام، نشانه تنفر وی از آمریکا و همچنین ‏ایران است.
    این خبرگزاری آمریکایی مدعی شده بود که خانواده “منتظرالزیدی” خبرنگار شبکه “البغدادیه” در گفت‌وگو با خبرنگار آسوشیتدپرس مصاحبه و اعلام کرد‌‏ه‌‏ا‌‏ند که اقدام اخیر این خبرنگار عراقی، بازتاب تنفر وی از واشنگتن و برخی دخالت‌‏های ایران نیز بوده است.
    این خبرگزاری آمریکایی از قول برادر این خبرنگار عراقی مدعی شده بود: “منتظر به همان اندازه که از اشغال فیزیکی عراق توسط نیروهای آمریکایی منزجر است، ازحمایت معنوی این کشور توسط ایران نیز بیزار است و به اعتقاد برادرم، ایران و آمریکا دو روی یک سکه هستند.”
    عدی الزیدی که از هواداران جریان صدر در بغداد است در ادامه گفت‌وگو با خبرنگار فارس، خاطرنشان کرد: «اقدام برادرم، یک کار با شرافت برای همه عراقی‌هاست و واکنشی مناسب به همه کارهایی است که نیروهای اشغالگر آمریکایی در عراق انجام داده‌اند.»
    http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8709261054

  26. حمید ۳۰م آذر ۱۳۸۷ ، ۴:۳۸ ق.ظ

    ندانسته تحت تأثیر رسانه‌های غربی سخن مگو…
    http://www.kayhannews.ir/Detail.aspx?cid=2404

  27. محمد حسین فهیم ۴م دی ۱۳۸۷ ، ۱۰:۳۳ ق.ظ

    مادرم کفشهایم کو…

    مادرم کفش هایم کجاست می خواهم آنها را پرتاب کنم که شاید من هم اسطوره !!! شوم .
    می خواهم در سرزمینی که برای پرتاب کفش به روی یک انسان جشن می گیرند کفش هایم را پرتاب کنم مادرم کفشهایم کو می خواهم آنها را به سوی کاجی که نماد نعمت پروردگارم می باشد پرتاب کنم زیرا دانستنم پرتاب کفش در ایران ما ارزش شده است و تمامی رسانه هایمان از آن تعریف می کنند دانستم پرتاب کردن کفش یعنی نوعی فریاد حق و آزادی !!!
    مادرم بگو کفش هایم کجاست
    می خواهم آنها را به سوی آقای احمدی نژاد پرتاب کنم آنگاه که همجنسگرایی در ایران انکار کرد ؟
    می خواهم آنها را بسوی محسن کدیور پرتاب کنم آنگاه که همجنسگرایان را نفی کرد ؟
    مادرم کفش هایم کو می خواهم آنها را بسوی فهیمه خضر حیدری( روزنامه نگار) پرتاب کنم آنگاه که به ما فحش می داد.
    مادرم کفش هایم کو می خواهم آنها را بسوی بهروز مدرسی( روزنامه نگار ) پرتاب کنم ( چون ما را بیمار می خواند و آرزوی درمان ما را می کند )
    مادرم کفش هایم کو می خواهم آنها را بسوی دکتر اوحدی پرتاب کنم آنگاه که برهنگی را به ما وابسته دانست

    مادرم کفهشایم کو می خواهم آنها را بسوی تمامی دوستانم پرتاب کنم ( چون همجنسگرایان را … می خوانند )

    مادرم کفش هایم کو می خواهم آنها بسوی آن فرد ناشناسی پرتاب کنم که در وبلاگم فحش هایی نثارم کرد.

    مادرم کفش هایم کو می خواهم آنها را بسوی تمامی مخالفان همجنسگرایی پرتاب کنم
    زیرا شما به من یاد داده اید هر جا که نمی توانم از حقم دفاع کنم کفش پرتاب کنم . اما مادرم به خبرنگاران و رزنامه نگاران بگویید که در منزل ما صف نکشند زیرا من با هیچ کس مصاحبه نمی کنم و دوست ندارم فیلم ها و عکس هایم در تلویزیون و روزنامه ها پخش شود .

    - : قربان پسر متواضعم بروم . بیا مادر جان این هم کفش من آن را سوی هر کسی می خواهی پرتاب کن . و من مانده ام این کفش آخر را به سوی چه کسی پرتاب کنم. راستی شما می دانید این کفش را به سوی چه کسی پرتاب کنم .

  28. وحید ۵م دی ۱۳۸۷ ، ۱۱:۳۲ ق.ظ

    اگر به سمت احمدب نزاد پرت شده بود روشنفکری خانم گل میکرد و ان را به حساب ازادی وحقوق بشر و ۱۰۰ تا کوفت و زهر مار میگذاشتی ولی الان که به سمت اربابت پرت شده دم از اخلاق میزنی

  29. افضلی ۷م دی ۱۳۸۷ ، ۳:۴۰ ب.ظ

    پارگراف آخر مطلب مهاجرانی در اعتماد ملی پاسخی به مطلب شماست :

    بد نیست آنانی که از کفش منتظر زیدی آزرده شدند، سخنان سرشار از درد و داغ و اندیشه و هنر‌هارولد پینتر را بخوانند تا راه را “گم” نکنند!

نظر بدهید

RSS دماسنج

گاه نویس

  • همسر یکی از شهدای بیست و پنج خرداد: مردم و رهبران جنبش ما را تنها نگذارید
  • ما به خودزنی مشغول و نمایندگان به چند زنی
  • آقای موسوی، نسل ما نه اهل قهر است و نه اهل غمزه برای دیکتاتور.
  • مادر شبنم سهرابی؛ می گویند شاهد بیاورید که دخترتان زیر چرخ های ماشین نیروی انتظامی له شد
  • جنبشِ یاد کردن از شهدای ناشناس جنبش
  • ماجرای پرواز سبز و آواز ترس و کتاب جدیدم از جنبش سبز
  • دلتنگی های دخترانه برای پدرانی که کودتا آنها را دزدید
  • از پارازیت صدای آمریکا تا پارازیت های دل ما
  • درخواستی صمیمانه از بالاترین، دنباله، سبزلینک…: کمپین ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم را بسط دهید
  • مادران اعتصاب کنندگان در خطر؛ یک پیشنهاد برای انعکاس صدای اعتصاب کنندگان و زندانیان گمنام

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۹
  • مرداد ۱۳۸۹
  • تیر ۱۳۸۹
  • خرداد ۱۳۸۹
  • اردیبهشت ۱۳۸۹
  • فروردین ۱۳۸۹
  • اسفند ۱۳۸۸
  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

شهریور ۱۳۸۹
د س چ پ ج ش ی
« مرداد    
۱۲۳۴۵۶۷
۸۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴
۱۵۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱
۲۲۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸
۲۹۳۰۳۱  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License