بی وطن
روز جمعه جمعی حضور پای صندوقهای رای را وظیفه تلقی کردند و جمعی از سر ایمان و جمعی امیدوار آمدند اما جمعی دیگر از سر یأس و بنا به گفته این روزهای خود برای اولین بار آمده بودند. در میان هیاهوی و فریادهایی که جمعیت اندکی بر سر صف دراز رای دهندگان میکشند، حاشیه میگیرم تا ببینم پیروز کیست. اینجا لندن است و همانند همه این سالیان درازی که گذشت جمعی بقچه اعتراض بستند و مجوز از پلیس انگلستان گرفتند تا حرفهای کهنه و تکراری خود بر کاغذ بنویسند و با بلندگوهای خویش، ناهنجار و گوش خراش بر سر جمعی آوار شوند که چرا رای به کسانی میدهید که آزادیتان را محدود میکنند و حرمت حضورتان نگاه نمیدارند. بزرگتر و تندتر از اینها هم شعارهایی دادند که نمیشود اینجا نوشت. شگفتا که در همان صف رای دهندگان حتی آنان که برای اولین بار آمده بودند و امروز میگویند که برای آخرین بارشان هم خواهد بود، گردن فراز کردند و پای به زمین کوبیدند و دهان به سمت اقلیت مخالف گشودند تا خطاب به آنان بی توقف شعار دهند: بی وطن، بی وطن، بی وطن. جمعیت اندک ایرانیان ناراضی خارج از کشور خشمگین شد. پلیس انگلیس رحم نکرد و هیبت غولپیکر خویش به روی هیبت لاغر معترضان ایرانی انداخت و حالا «بیوطنها» زیر پوتینهای صاحبخانههای انگلیسی دستوپا میزدند و رای دهندگانی که باور داشتند راه انتقاد و اعتراض، تنها صندوقهای انتخابات است و بس، کمی رندانه زیر لب به همین بی وطنها خندیدند و سپس آنها را «هو» کردند و با لبخندی رضایت بخشتر، رای خویش به صندوق ریختند و چند نفری نیز از مسوول صندوقها قول گرفتند که از آرای آنان چون ناموسشان پاسداری کند. به عنوان خبرنگاری که از ایران چند روزی به انگلستان آمده است به سمت جمع معترض رفتم تا رو در رو با آنها حرف بزنم. گفتم لطفا در دفاع از آزادی بیان نام من و همکارانم را از لیستتان بردارید چون ما برای تحقق مطالبات خود زبان شما را نمی پسندیم. نزدیک که شدم نفسهای تند زنی به صورتم نشست که سراسر خشم بود و مدام بد و بیراه میگفت. هم به من و هم به بزرگان کشورش. چنان تلخ توهین میکرد که جز سکوت چاره نبود. اصرار کردم دستش را به من دهد تا شاید کمی از تلخی زبانش کم کنم. دستش را که گرفتم بغضش شکست اما باز تندی کرد و مرا به نام «مزدور» از خود دور ساخت. دور شدم و در صفی ایستادم که جلودارانش با صداقتی عجیب به میدان آمده بودند تا تاریخ را از نو بسازند. با هرکه در این صف حرف زدم صحبت از تغییر بود و اصلاح به شیوه قانونمند. در این صف بود که بغضی از هیچکس نشکست و چشمهای همه برقی داشت شگرف. انتخابات ایران تمام شد و تنها یک روز گذشت از این رویارویی و دوباره پلیسهای انگلیسی ماموریت یافتند تا صف معترضان ایرانی را پاسداری کنند. دگربار هم مخالفان جمهوری اسلامی آمده بودند و هم منتقدان نحوه تصمیمگیری و تصمیم سازی کشور. اینبار در چشم هیچیک از این دو گروه برقی نبود. روبه روی هم نایستاده بودند. در کنار هم بودند. همه پیکره ای از یک درد مشترک بودند با یک زبان غیرمشترک. در مقابل سفارت برخلاف روز انتخابات هیچکسی از خانواده بزرگ دولت با لبخند به استقبالشان نیامده بود. پنجره ها را بسته بودند و پرده ها را کشیده بودند و ندیدند ملت اگرچه برای اعتراض آمده بودند اما باز هم دلشان رضا نمی داد با مخالفین جمهوری اسلامی در یک صف بایستند و همین دلیلی شد که در صف اعتراض خود به نحوه شمارش آرا، باز هم معتدل و معتقد به انتخابات باشند و یقه او که کلیت کشورش را زیر سوال می برد بگیرند. پلیس انگلستان اینبار هیبت تنومند خویش روی جمع بیشتری از ایرانیان می اندازد تا دعوای در گرفته را آرام کند با این تفاوت که هنوز منتقدان و معترضان زیر لب به آنانی که زبان تلخی میکنند و شعارهای تند میدهند میگویند: بی وطن !
مسیح علینژاد
درود مسیح علی نژاد در روز انتخابات من در جمعیت تحریمی بودم من نه کمونیست و نه سی سال دور از خانه من یک دختر جوان در جمعیت بودم درست بود که جمعیت ما محدود بود اما خواسته های خود را داشتیم ما با کلیت جمهوری اسلامی مخالفیم اما بارها دوستان شما در صف رای ما را بی وطن خطاب کردند و مهم نیست من به عنوان یک دختر جوان از هم نسلان ندا و ترانه و سهراب و کیانوش و اشکان و سهراب با جمهوری اسلامی مخالفممممممممممم