مادر سهراب، ندا، مسعود…. وقتی مادران داغدار سکوت می شکنند
صدای هراس مادران عزاداری که دلبندانشان را در روزهای اعتراض از دست داده بودند می شنیدم. اما وقتی مادر سهراب ضجه زد و قهرمانانه بر مزار سهراب ایستاد و قاتلین را تهدید کرد هراس از دل مادر ندا و مادران داغدار دیگر رفت و مادران یکی یکی سکوت می شکنند. به همان اندازه که در انعکاس صدای موسوی، کروبی و دیگر رهبران گروههای معترض به انتخابات، احساس مسولیت می کنیم در بازتاب ، ترجمه ، انتشار و انعکاس صدای مادران شهید داده این روزهای ایران نیز احساس مسولیت کنیم که این روزها رهبر همین مادران اند که صدای مادرانه و دردمند همین مادران برای بیدار کردن مادران دیگری که بی تفاون نشسته و یا به دوبت دروغ اندک اعتمادی دارند هنوز، رسا تر از صدای همه مردان سیاست است. رهبر جنبشی که در ایران شکل گرفته همین مردم اند. صدای مردم شاید برای بیداری مردمی دیگر رساتر از صدای هر سیاستمداری باشد. هر یک از ما به اندازه یک رسانه باید در انعکاس صدای آنها در هر جای دنیا قدم برداریم و.
بخوانید تکه هایی از واگویه های مادران را.
«مادران سبز مادران سرخ» :
مادر ندا
به گزارش خبرنگار نوروز، پسر عموی ندا آقا سلطان به همراه همسرش در روز عید مبعث به دیدن خانواده سهراب اعرابی رفتند. آنها اعلام کردند که قرار است روز پنج شنبه، هشتم مرداد به مناسبت چهلم ندا بر سر مزار او حاضر شوند. خانواده ندا گفتند که برای این مراسم اعلام عمومی نخواهند داشت، اما از حضور مردم استقبال میکنند. این مراسم با مراسم برخی دیگر از کشته شدگان وقایع اخیر که چهلمین روز شهادت آنها منتهی به هفته اول مرداد ماه خواهد بود در یک روز برگزار میشود. پیشبینی میشود به همین مناسبت جمعیت قابل ملاحظه ای در قطعه ۲۵۷ گرد هم آیند. خانواده آقا سلطان پس از پایان مراسم در بهشت زهرا پذیرای دوستداران ندا در منزل خود خواهند بود. ساعت دقیق مراسم چهلم ندا از سوی خانواده آقاسلطان اعلام نشد. پسرعموی ندا در این دیدار از فشارهایی که پس از شهادت ندا بر خانواده او وارد شده سخن گفت. به گفته وی در روز مراسم خاکسپاری ندا آقاسلطان، ماموران امنیتی پیش از خانواده ندا در بهشت زهرا حضور داشته و پس از پایان مراسم اجازه ندادند خانواده ندا حتی برای مدت کوتاهی بر سر مزار او حضور یابند. آنها به مادر ندا که در سر مزار دخترش گریه میکرده، گفتند که ” فاتحهات را که خوانده ای، بلند شو برو ” !. با این حال خانواده ندا به مادر سهراب گفتند که دیگر حاضر نیستند ” باب میل آنها ” رفتار کنند.
به گفته پسرعموی ندا، اغلب دوستان ندا نیز مورد بازجویی قرار گرفتهاند.
مادر مسعود
پسرم خیلی به زندگی امیدوار شده بود ، هیچ وقت مسعود را تا این اندازه شاداب ندیده بودم . مسعود پسرآرام و صبوری بود بیشتر اهل هنر بود تا سیاست ولی نمی دانم چرا در این دوره انتخابات اینقدر دگرگون شده بود .
این جملات را خانم فاطمه محسنی مادر مسعود هاشم زاده که در راهپیمایی مسالمت آمیز شنبه۳۰خرداد در خیابان آزادی تقاطع شادمان به ضرب گلوله نامردان از پای در آمده است چندین بار با آهی طولانی در بین صحبت هایش تکرار می کند.
مادر ۴۸ ساله ای که پسربزرگ اش را از دست داده و بعد از یک ماه از شوک بیرون آمده و می خواهد حرف بزند ، فریاد بزند و از ظلمی که بر خود و خانواده اش رفته سخن بگوید .
می دانم یادآوری روزهای گذشته خیلی سخت است ، هر طوری که مایلید برایمان تعریف کنید که چه بر سر فرزندتان آوردند .
نه ، اول خیلی ترسیده بودم و حرف نمی زدم چون پسر دیگرم میلاد و دوست اش را هم دستگیر کرده بودند و ما را خیلی تحت فشار قرار داد بودند که حتی سر مزار پسرم بلند گریه نکنیم ولی حالا فکر می کنم چرا حرف نزنم چرا از پسرم نگویم .
من رشت بودم که این اتفاق افتاد . مسعود به پدرش گفته بود می روم منزل دوستم ، شاید برای اینکه پدرش نگران نشود ، میلاد پسر دیگرم تصادفا می بیند که یک نفر تیر خورده و روی دست مردم است از ساعت اش می شناسد که مسعود است و همرا مردم مسعود را می برند به اولین درمانگاه و همانجا تمام می کند .من رشت بودم رفته بودم منزل پسر دیگرم که به ما تلفن زدند که مسعود دستگیر شده ، همان موقع قلبم فرو ریخت ، گفتند بیایید تهران . ما خواستیم حرکت کنیم دوباره تلفن زدند که نیایید مجروح شده ما می آییم .
دلم گواهی بد داد دیدم فامیل ها آمدند و خانه پر شد .
پسرم میلاد بعد از اینکه برادرش تمام می کند به پدرش خبر می دهد و مسعود را با هزار مکافات با ماشین شخصی به روستای ولی آباد روستای خودمان در خشکبیجارمی آورند چون نمی خواهند مسعود به دست مامورین بیافتد .
ما هم رفتیم ولی آباد نزدیک صبح شده بود در روستای ما درمسجد غسالخانه هست و همان جا غسل می دهند برادرش گفت خودم غسل اش می کنم که مامورین ریختند و گفتند باید جسد را به پزشک قانونی ببریم و میلاد و راننده را هم دستگیر کردند و به رشت بردند در حالی که پزشک درمانگاه گواهی فوت صادر کرده بوده و مدتی هم منتظر آمبولانس مانده بودند اما چون تهران حالت عادی نداشت تصمیم گرفتند با ماشین یکی از دوستان در واقع جسم بیجان برادر را حفظ کنند .
مردم اعتراض نکردند ؟
چرا همه فامیل اعتراض داشتند ولی چون دو نفر را دستگیر کرده بودند نگران بودند که بلایی سر این دو نفر بیاورند . من هم حاضر نشدم در روستا بمانم و همراه بقیه به رشت رفتیم ، تا ساعت ۱ بعدازظهر مقابل پزشک قانونی ایستادیم تا بالاخره مسعود را تحویل ما دادند . برگشتیم روستا ، مسعود آنجا را خیلی دوست داشت ، سعی کردیم نزدیک دریا
که مادر بزرگش هم آنجا دفن شده بود به خاک بسپاریم اش که باز بنا به دلایلی نشد ، بالاخره مراسم خاکسپاری تمام شد و شما تصور کنید من چه حالی داشتم خدا نصیب دشمن نکند یک پسرم را از دست داده ام پسر دیگرم با دوستش که لطف کرده و تا ولی آباد در آن شرایط سخت رانندگی کرده بازداشت شده اند و در انفرادی نگهشان داشته اند و ماموران امنیتی هم مرتب ما را تهدید می کنند که حداکثر سر مزار باید ۵ نفر باشند و با صدای بلند حتی گریه نکنید .
اعلامیه مراسم سوم وهفتم را دم منزل زده اید آیا برگزار شد ؟
خیر . نگذاشتند.تمام اعلامیه ها را از دیوارهای روستا کندند و اجازه ندادند مراسمی برگزار کنیم و هر روز هم می گفتند به تهران برگردید نتوانستم حتی راحت سر خاک بچه ام گریه کنم . جواب خدا را چه خواهند داد . دلم از این می سوزد که پسرم خیلی مظلوم رفت حتی یک مراسم هم نداشتیم . البته وقتی آمدیم تهران مردم خیلی لطف کردند هر کسی فهمید آمد دیدن ما . حتی آقای موسوی . کاش خود مسعود می دید خیلی به آقای موسوی علاقه داشت . جمعه روز رای گیری با چه ذوقی من و پدرش را برد و ساعت ها هم در صف ایستادیم و خودش برگه رای را نوشت و خوشحال برگشتیم و رفتیم پارک چیتگر وقتی عصر از پارک برگشتیم رفت محل رای گیری دید تعطیل شده ، برگه نداشتند یا تمدید نشده بود خلاصه خیلی کلافه به خانه برگشت که خیلی ها نتوانستند رای بدهند .
از مسعود برایمان بگویید تا بیشتر با این عزیز که فقط جسم اش از بین رفته آشنا شویم .
نمی دانید چه موجودی بود ، آرام ، صبور و مودب . هیچ وقت کسی را ناراحت نمی کرد . همیشه سرگرم کاری بود وقتی از سر کار می آمد در اتاقش یا مشغول کتاب خواندن بود یا موسیقی کار می کرد یا فیلم می دید . دوست دارم اتاقش را ببینید صدها فیلم دارد ، فیلم های خوب . به فیلم های سینمایی خیلی علاقه مند بود . هر کاری را که شروع می کرد می خواست تا درجه استادی پیش برود . استاد سنتور و ساز دهنی بود . طراحی و نقاشی می کرد ، می خواست مجسمه سازی را هم شروع کند که ……. هر شب باید ساز دهنی می زد و یک فیلم هم می دید خیلی از وقت اش خوب استفاده می کرد .۲۷ ساله بود ولی شاید به اندازه دو برابر سن اش تلاش کرده بود .
بعد از نتایج انتخابات چه حالی داشت ؟
خیلی ناراحت بود . خوب همه می فهمند که حق کشی شده . یک شب داشتم نماز می خواندم بعد از نماز دعا می کردم و با خدای خودم راز و نیاز می کردم و گریه می کردم ، بعد از نماز آمد و پرسید که مادر چرا گریه می کنی ؟ گفتم از خدا می خواهم که کمک کند مردم موفق بشوند و به حق شان برسند ، خیلی ناراحت بود و روزهای آخر در خود فرو می رفت و بیشتر فکر می کرد و کمتر حرف می زد .
مادر سهراب:
روزآن لاین : از حال و روز خودتان بگویید. از فضای خانه.
ما نسبت به دو سه روز اول خیلی آرام تر شده ایم. مردم همین طور می روند و می آیند. آن روزها که می رفتم و می آمدم، تمام شده. الان اما احساس می کنم سهراب دیگر مال من نیست. مردم این را می گویند. می گویند سهراب مال شما نیست دیگر؛ مال ماست. شما تنها او را از دست نداده اید. این بچه مال ما بوده، ما او را از دست داده ایم.
شنیدیم شمع روشن کرده اند تا دم در خانه تان.
بله در همین شهرک، تا دم در خانه شمع گذاشته بودند. همه با چشمان گریان می آیند و می روند. بیرون هستند. دیشب دیگربه آنها گفتم بروید، برایتان دردسر نشود. من ناراحت می شوم. ولی تا من آمدم بالا دوباره شعار دادند و صحبت کردند و نشستند و شمع روشن کردند و ادامه دادند.
آقای موسوی و خانم رهنورد هم امروز آمدند پیش تان.
بله امروز آمدند. صحبت کردیم.
چه گفتند؟
با ما ابراز همدردی کردند و گفتند سهراب فقط بچه شما نبوده، بچه ایران بوده. گفتند ما نمی گذاریم خون او پایمال بشود؛من هم گفتم: خودم هم نمی گذارم خون بچه ام پایمال بشود. ایشان گفتند نه فقط خون بچه شما، که خون بچه های دیگر را هم نمی گذاریم پایمال شود.
خانم رهنورد چه گفتند؟
ایشان هم درباره همه این بچه ها صحبت کردند و گفتند این نشان دهنده سطح فکر بچه های جامعه ماست. حالا سرفرصت حرف هایشان را می نویسم.
این چند روزماموران مزاحم شما نشده اند؟ نگفته اند چرا می روند، چرا می آیند…
نه؛ نه. حالا نمی دانم علتش چیست. شاید به قول معروف روش شان عوض شده؛ نمی دان. ولی کاری نداشتند.
شما داستان سهراب تان را دنبال می کنید؟
بله؛ معلوم است. برای اینکه بچه من برای من خیلی ارزش داشته. شاید برای آنها ارزش نداشته باشد، ولی برای من خیلی ارزش داشته.
آخر این بچه کاری هم نکرده؛ یک روبان سبز به دستش بسته و سراغ رایش را گرفته است.
دقیقا. من هم همین را گفتم. گفتم بچه من فقط برای اعتراض به اینکه رایش را نخوانده اند، بیرون رفته بود. نه اسلحه ای داشته، نه صدای اعتراضش وحشتناک بوده که آنها بخواهند با او چنین بکنند. بچه من خیلی ارزش داشت؛ او سرمایه این مملکت بود.
شنیدم خود را برای کنکورآماده کرده بود.
بله؛ او چون پدرش فوت کرده بود، دو سه سال سختی داشت و نتوانست خوب درس بخواند. ولی این بار خیلی خوب درس خوانده بود. زحمت کشیده بود و امید هم داشت که قبول بشود.
در این مدت روزهای سختی را گذراندید؛ نیست؟
بله؛ه مه می دانند. همه در این چند روز مرا دیدند و می شناسند. چه اداره جات؛چه مردم. همه آنها دیدند که من چه کشیدم. دلم از این می سوزد که من امید داشتم و آنها مرا ناامید کردند.
سهراب، چه جور بچه ای بود؟
به آقای موسوی هم گفتم اگر از او تعریف کنم می شوم حکایت سوسکی که وقتی بچه اش از دیوار بالا می رود می گوید قربان دست و پای بلوریت بروم. ولی سهراب واقعا بچه بسیار خوبی بود. صبور. ساکت. آرام. منطقی و بافکر بود. قبل از انتخابات خیلی تلاش کرد بقیه را متقاعد کند که رای بدهند؛ چون سرنوشت مردم ما با رای تعیین می شود. ولی متاسفانه وقتی مردم رای دادند و این بلا سرما آمد، خیلی ناراحت شد. یعنی احساس می کرد توهین عظیمی به مردم شده. به خودش توهین شده. می گفت: به من توهین شده، نمی توانم این توهین را تحمل بکنم. این کوچکترین کاری بود که ما می توانستیم برای کشورمان انجام بدهیم؛ برای خودمان انجام بدهیم. چرا این طوری شد؟ چرا باید این جوری بشود. سهراب خیلی به این مسئله حساس بود. قبلش هم که خیلی کمک بود در خانه. بخصوص که پدرش دو سال مریض و در خانه بود. همه می دانند که سهراب در آن مدت چه کمکی بود برای من. مثلا شب می دید من خسته ام، می گفت مامان تو برو بخواب من بیدارم. یا روز که از مدرسه می آمد می گفت: مامان من آمدم، بقیه کارها را بگذار من انجام می دهم. یا وقتی دنبال کارهای اداری می رفتم، او در خانه مواظب پدرش بود. من ۴ پسر دارم، همه آنها را دوست دارم؛ ولی سهراب بچه فوق العاده ای بود. همه بچه هایم خوب هستند. ولی برادرهایش هم می گویند سهراب خیلی زحمتکش بود.
و این سهراب هم بس که خوب بود به سهراب تاریخ پیوست.
اتفاقا مردم هم به من همین را می گویند. می گویند اسم سهراب دوباره در تاریخ نوشته خواهد شد. سهراب در شاهنامه فردوسی، پیام آور خوبی بود، این سهراب هم همین طور بود. همین طور شد. با این حال من خوشحالم که بچه ام در راهی رفت که راه نادرستی نبود. اگر معتاد بود، اگر خلافکاربود اتفاقی برایش می افتاد، نمی توانستم سرم را جلوی مردم بلند کنم. ولی الان با افتخار می گویم بچه ام در راه نیت پاکش، در راه اعتقادی که داشته رفته. با اینکه برایم خیلی سخت است که سهرابم رفته، اما خوشحالم که با حرف و حرکات بچه هایی مثل سهراب، مردم تکان شدیدی خوردند و متوجه شدند که بچه ها دارند بیگناه کشته می شوند.
خاک بر سر یه مشت سنگواره که اسم خودشونو مرجع تقلید گذاشتن. شرک زیارت آهن و گنبد طلا براشون واجبه. اما ککشان هم نمیگزه اگه لات و لومپن های خامنه ای توی بازداشتگاه ها به جوونای مردم تجاوز کنن و جسد اونا را تو بیابونا پرت کنن.
باید تو مجلس آمریکا از حقوق این مردم ستم دیده حمایت بشه نه تو حوزه های جهل این مراجع پولکی:
http://www.youtube.com/watch?v=7q77WkgTG_c&feature=related
آخر این چه خدای دیوسی است که دیوس تر از خودش را به جان این ملت رنجدیده انداخته است؟؟
این بحث “نصب” ولی فقیه توسط خدا -که آیت الله های کارخانه دوستی چون یزدی و مصباح- این روزها مطرح می کنند، واقعا چقدر ابلهانه است. این ها چقدر ابله هستند که مردم را چنین نادان فرض می کنند.
آیت الله خمینی که خود این درخت خبیثه نکبت بار ولایت فقیه را کاشت، در ۹ اردیبهشت ۱۳۶۸ که نیمه مرده (و شاید هم مرده بود) در نامهای به علی مشکینی رئیس شورای بازنگری قانون اساسی (برای حذف شرط مرجعیت رهبر) نوشته است:
«در مورد رهبری، ما که نمی توانیم نظام اسلامی مان را بدون سرپرست رها کنیم. باید فردی را “”"انتخاب”"” کنیم که از حیثیت اسلامی مان در جهان سیاست و نیرنگ دفاع کند…”
به هر حال آن موقع با شامورتی بازی خامنه ای را به ملت انداختند. اما همین قانون اساسی تغییر داده شده برای این کار هم، شروط زیر را برای رهبر لازم می داند:
* صلاحیت علمی فقهی
* عدالت و تقوا
این آقا که نه صلاحیت علمی دارد، نه تقوا و نه عدالت. رئیس یک باند بزرگ مافیای جنایتکار است تا یک فقیه عادل. کسی که نیروهای تحت امرش انجام این همه جنایت و خونریزی های باورنکردنی برایشان مثل آب خوردن است. ببینید تمام کسانی که نماینده یا منصوب او هستند از پلیدترین موجودات این کره خاکی هستند.
به عده فقیه زناکار و دزد بی شرم را هم -با پول و کارخانه و معدن و واگذاری امتیازات و انحصارات- در شورای نگهبان جمع کرده که به جنایاتش صحه بگذارند و برایش نماینده مجلس و رئیس جمهور انتخاب کنند.
تف بر شرف ات خامنه ای !تف بر شرف پاسداران وبسیجیا ن ادم کش!
من یک طلبه ازحوزه ی قم هستم . خامنه ای سفاک جلادجادوگر بایدبوسیله ی هم لباسهایش ساقط بشود . واطمینان داشته باشید مااوراساقط می کنیم . واودرآنروزرقت بارترین وضع راخواهدداشت . تمام دیکتاتورهاروزشکست شان را نزدیک نمی پنداشتند . باید گفت حجه الاسلام یک شبه آیت الله شده خیلی باورت شده که مرجع تقلیدهستی ؟ ؟ دوستان عزیز ! دادگاه ویژه ی روحانیت دیویست که تمام آنچه شمااز” اوین ” _ ” شکنجه ” _ ” اعتراف گیری ” و… شنیده اید درنزدآن صفراست . مادرد مردممان رامی بینیم . وبهترازهرکسی به خون دل خوردنهای این مردم آگاهیم . ولی کاربایدخیلی حساب شده باشد . ولی یقین داشته باشید که ریشه کنی خامنه ای آدمکش _ این تریاکی که عدالت نداشته بودکه ازآن ساقط شود چون همیشه به پیشه ی تریاک کشی مشغول بوده ! شاهدش هم آن لب های همیشه سیاهش است . پیرمردناقص خل وضع انگار ” توت ” خورده است . حتی درفصلهایی که توت پیدانمیشود ! ! خامنه ای رفتنیست چون ظلم رفتنیست . ” زهق الباطل . ان الباطل کان زهوقا ” _ خامنه ای _ معاویه ی شیعیان است . آن معاویه ی معروف اهل تسنن (همان ابایزیدلعنت اللع علیهماوعلیهمرامیگویم)واین ابامجتبی ! منتهی آن معاویه بنابه شرایط زمانی که زندگی میکرد _ رسانه نداشت ولی معاویه ی اردبیلی شیعیان _ سرتاپاغرق رسانه است . بیچاره خودرادرآن شعرش ” سیدخراسانی ” می نامد . اینقدراین آدم بیچاره _ بیسواداست که همان عنوان حجه الاسلام هم برایش حیف میشود. آخربدبخت درجلد۱۳بحارالانوار چندین وچندجاکه نام ” سیدخراسانی ” رامی آورد همانجاهم میگوید که نامش ” محمد ” است . خب بیچاره ی بیسوادتوکه نامت علی است چطورمیتوانی سیدخراسانی باشی ! جناب تریاکی تو سید ” خرآسانی ” هستی و خرها همه شان رفتنی هستند . آنهم خری چون توکه شیفته ی سواری دادن به ” گیوه چی ” (تمساح یزدی)است . تمساح خونریزیزدی ! ” مهدی خزعلی ” پسرخرعلی khar e aliکه من بادیدن این پدروپسریادابی بکرومحمدپسرش می افتم روایت می کند که : ” عالم ربانی آیت الله العظمی بهجت ره به تمساح یزدی گفته بود میدانی فرق یزدی بایزید فقط در ” ی ” است ؟ ؟ ؟ علی محمدباب هم ازبس چرس وبنگ میکشید مخش معیوب شد وادعای خدایی کرد . خامنه ای دجال _ هم ادعای خدایی داردولی نه باحرف !که عملاخودراخدامیداند بعدتاخطرراقریب الوقوع وبسیارنزدیک دید هی هواربرمی آورد وفریادمیکشد که ” من علیل ام . جسم ناقصی هم دارم . به من رحم کنید ” وسیعلم الذین ظلمواای منقلب ینقلبون
آخرین وسله دبکتاتور کشتن انسانهاست ما از جانمان هم گذشتم چه کار مخواهند بکنند؟
گفته های مادران رو خواندم و بی اختیار ضجه زدم… من مرگ افراد خانواده رو در نوجوانی تجربه کرده ام ولی باور کنید انسانیت انسان با خواندن این گفتار زیر سوال میره…همه این عکس ها جوانان خوش سیما و جوان و نو جوانی رو نشون میدن که با دست خالی از عقیده شون دفاع کردند.
در جایی قانون ساسی کشور حق تظاهرات اجتماعی بدون اسلحه روآزاد اعلام میکنه ولی قانون گذار اصلا ارزشی برای قانون قایل نیست!! به کی باید شکایت کرد…به کی باید پناه برد…فردا ترانه من و شما…فردا سهراب من و شما…کامران من و شما….ندای من و شما رو به جرم خوش سیما بودن و نفس کشیدن در عنفوان جوانی در روز روشن میکشند و اجازه به سوگواری به خانواده رو هم نمیدن….
روزگار ابری داریم دوستان…روزگار ابری داریم.
به امید روزی که این جو اختناق با روی کار آمدن نظامی نه اسلامی ….تکرار میکنم نه اسلامی به دلها آرامش ببخشد.
با درود و سپاس به این مادران شیرزن.
ما هم در غم و عزاداری شما شریک هستیم؛ برای همه شما صبر آرزو میکنم.
این درد عظیم ملت ماست…
مسیح
یک چیزی برای دل فاطمه بنویس
از محمدرضا(جلایی پور) بگو
تو که با آنها بودی
بگو از خوبی هایشان
گزارش سی ان ان از مراسم اعتصاب غذا در نیویورک:
http://www.youtube.com/watch?v=3jUiWQPeY9g
آیت الله خامنه ای رهبراصلی انصار حزب الله است
آیت الله جنتی همه کاره گروه انصار حزب الله است وهمه لباس شخصی ها از ایشان حقوق می گیرند.گروه
حزب الله همان لباس شخصی ها هستند بیشتر این افراد از پرسنل سپاه وبسیج واعضای حفاظت ستاد نماز جمعه می باشند واین گروه مستقیم زیر نظر آقای جنتی ومجتبی خامنه ای وسردار نجات….. مسئول طرح تامین امنیت وحفاظت بیت رهبری را عهده دار است .
ایشان همراه با سردار میر احمدی تمام عملیات وفعالیت های لباس شخصی هارا از محل بودجه اداره عملیات واطلاعات سپاه ساپورت وهدایت می کنند . وتمامی برنامه ریزی های ایشان در محل اداره خدمات پرسنلی سپاه وستاد مرکزی نمازجمعه درمجاورت شورای نگهبان وشورای عالی قضائی باریاست آیت الله جنتی ومجتبی خامنه ای وسردار نجات ودکتر الهام واعضای ستاد نماز جمعه برگزار می شود.ورئیس شاخه زنان این تشکل فدائیان رهبر فاطمه رجبی وهمسر مجتبی خامنه ای می باشند.
جناب آقای سازگارا ترتیبی اندیشه فرمائید تا از این به بعدنام آقای خامنه ای در رسانه ها بنام رهبر جمهوری اسلامی مطرح نشود بلکه همانند حسن نصرالله که رهبرحزبالله لبنان است نام ایشان هم بعنوان رهبر انصار حزبالله ایران مطرح شود.
ضمنا موضوع تمبر یادبود ندا آقاسلطان پیشنهاد خوبی است به هر نحوکه می دانید پیگیری کنید وپیشاپیش روز خبر نگار را به شما خبرنگاران وهمه انسانهای آگاهی بخش در سراسر جهان خصوصا به موج سبز ایران تبریک می گویم .امید وارم که در روز خبرنگارشاهد پرتاب لنگه کفشها برسر احمدی نژاد باشیم؟؟؟
وقت آن است که از حرف زدن و اطلاع رسانی “زیادی” بپرهیزیم!
وحشیگری های رژیم ولایت فقیه آن چنان مشمئز کننده است که گندش همه دنیا را فراگرفته. مواظب باشیم ایمیل های تکراری و تکرار افشاگری های تکراری، غیر ضروری وقت ما را نگیرد.
تحلیل گران هم زیاد وقتشان را در شرایط فعلی صرف تحلیل های تئوریک نکنند.
دوستان مساله ما را همین صندوق کوچولوی رای حل می کند، مانند بسیاری از کشورها که تفاوت ها و اختلافاتشان را به همین منطق ۵۰+۱ سپرده اند- همین “ابزار” کوچولوی نازنین.
در ژن های ما ایرانیان شوربختانه حرافی و گنده گوزی و بی عملی اجداد شاعر پیشه و یا منبر پیشه مان غلیان می خورد.
با حرافی می خواهیم فلک را سقف بشکافیم و تا ابد یا به هم بد و بیراه بگوییم و یا مرثیه سرایی کنیم.
دوستان چنین فرصت های تاریخی نادرند: مردم آگاهانه در صحنه و شرایط خارجی عالی به سبب ترس دنیای پیشرفته از یک “طالبان اتمی”.
بیایید همه برای کار کردن درست این صندوق رای پیکار کنیم. ما چه گهی هستیم که بخواهیم برای مردم تعیین تکلیف کنیم. آخر کار هم این متخصصین و تحصیل کرده ها هستند، که مستقل از گرایشات حزبی شان، کشور را در این دنیای سرعت و رقابت به پیش خواهند برد و رفاه و آسایش مردم در گرو فکر و خلاقیت و تلاش آن ها خواهد بود.
بیایید طرح (نه حرف) بزنیم: چگونه می توان با کمترین هزینه، این صندوق کوچولوی نازنین بتواند حرف بزند؟
نشاط و تأمل، پیام محمدرضا نیکفر به شرکتکنندگان در حرکت اعتراضی نیویورک. او در این پیام یادآور می شود:
“برای آنکه راه برای حل مشکل تبعیض گشوده شود، به نظر من بایستی نخست آپارتاید دینی-غیردینی لغو شود. اساس اندیشهی سیاسی سکولار لغو همهی امتیازهای سیاسیای است که به دین داده میشوند.”
قبول!
اما راه حل ارائه شده، “لغو آپارتاید دینی-غیر دینی”، خود بخشی از صورت مساله است.
چگونه می توان به مرحله ای رسید که بتوان این آپارتاید را لغو کرد؟
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/07/091144.php
به کدامین گناه …
به کدامین گناه…
آه
این چه ندایی است
چرا رها نمی کند
ذهن مرا
من که پنبه چپانده بودم در گوشم
برای همیشه
این چه ندایی است
نشنیده بودم پیش تر
آن را هیچ
اما تصویرش آشنا بود انگار برایم
انگار خواهرم بود
یا که شاید خود من
نشنیده بودم نامش را پیش تر از این
هیچ
اکنون اما
شده است
ملکه ذهنم
سلطان قلبم
ن ا س
************************
تورانی
به حکم نیش دشنه پدر
اعرابی
به حکم که!؟
بالابرد برای آخرین بار
به وداع با مادر
دست
سهراب
مسیح عزیز
سلام
بغض دارم، این روزها مدام اشک در چشمانم می نشیند و گریه نمی کنم. چقدر از مادر ها و فرزندها و برادر و خواهر ها که نشنیده و نخوانده ام. حرف های برادر رمضان زاده، مادران اینجا، دختر حجاریان و و و…
این سیاهی چشمم را میزند. حس می کنم جای امید، نفرت است که در خون من و تو و ما می جوشد.. از تکرار تاریخ خسته ام…
(چمقدر دلم برایت تنگ شده بود.. دوباره ها خواهم آمد)
با سلام این پیام را امروز در سایت رهبر khamenei.ir گذاشتم:
خب اگر قراره این آقای رهبر در هر کار ریز و درشت دخالت بکنه، این چه کاریه که انتخابات و رئیس جمهور داشته باشیم. خودش یه نفر را به عنوان معاون اجرایی منصوب کنه و مملکت را اداره کنه. والله این جوری بهتره. دیگه مجبور به تقلب و ریا هم نمیشه.
تف بر شرف ات خامنه ای !تف بر شرف پاسداران وبسیجیا ن ادم کش!
صد سال زنده باشی مسیح جان
کاش من هم ایران بودم
کــــــاش کـــــاش کـــــاشَ…
یک هفته است که دارم به دوستان اطرافم میگم…بچهها ما هرشب باید شمع برداریم و بریم توو محل خودمان اینجا در شمال کالیفرنیا شام غریبان بگیریم…من دیگه نمیتونم صبر کنم هفته یه بر یا ده روز یه بر یه برنامه تو سن فرانسیسکو یا برکلی باشه تا بریم…بالاخره قرار شد که هفته آی یه بر در منطقه خودمان شام غریبن بذاریم و شم او عکس او گول ببریم…امروز صبح که اخبار در مورد کهریزک را خواندم….و داستانهای درد ناک این بچهها و خانواده شان را…دیگر طاقتم تمام شد….اول نشستم و بد از ۳-۴ هفتههای های گریه کردم…و بد دیدم نه…با این همه احساس و درد میخوام کاری بکنم ……شام غریبن را راه انداختم..و خلاصه ساعت ۷ شب در مرکز شهر والنات کریک جمع شدیم….- ۵ خانواده بودیم و تعداد زیادی گفتند که فردا به ما میپیوندند…من فردا میخوام خبر نگارهای روزنامه محلی را خبر کنم….اینها که مثل کبک سرشون را کردند زیر برف…و جنایتهای خود را به حد غر قابل باوری رسودنند نمیدونند که چطور ما را هر روز مصمم تر میکنند؟؟! ما هم گریه همون را میکنیم…و هم مبارزه من را ادامه میدهیم…دیکتاتور آنقدر احمق و کور است که اینرا نه نمیفهمد!..
عزیزان هر جا دنیا که هستید، خشم و غم خود را تبدیل به راهکاری بکنید که بر علیه این رژیم باشد…چند تا خانواده شوید و چند تا شمع و چند تا عکس به محلهای عمومی نزدیک خود ببرید…یک ساعتی کنار هم باشید..هم دلتان تسلا میگیرد…و هم باور کنید مثل مردم ایران که سیمرغ شدند تا دنیا صداشون را صحنید ما هم ۳ میلیون ایرانی خارج از کشور میتونیم…توجه بینل المللی را به خودمان جلب کنیم…
ما قرار گزاشتیم که هر شب از ساعت ۷-۸ جمع شویم!!..و صدای سهراب ها….اشکانها و نداهاو آنها که الان زیر شکنجه این دد صفتان هستند
را به همه جا برسانیم!!…
پیروزی نزدیک است!
باسلام به دوست هم اندیشم.عده ای از دوستان وبلاگ نویس سبز اندیش تصمیم گرفتیم دوریکدیگر جمع شده وبه دنبال راهکاری برای پیشرفت در راه آزادی وحفظ ارزشهای این جنبش سبزهستیم.بنده به عنوان یه دوست از شما خوتهش می کنم مارا در این گردهمایی یاری کنید تااز بیانات شمابرای این جنبش بهرمند شویم.لطفاپس از خواندن این نظر آن را حذف کنید.باتشکرمحسن
ایدیه یاهو:kermak_34
۱۷مردادروزخبرنگار تبریک یاتسلیئت
————————————————
متن: به نام خدا
امتی که در آن حق ضعیف از قوی بدون لکنت زبان گرفته نشود فاقد قداست و پاکی است. علی (ع)
اما حقیقت چیست و حق کدام است؟ تشخیص حق از باطل آن طور که ادعا می شود کار آسانی نیست و به همین جهت پیامبر اسلام(ص) از همان ابتدا در زمان حیات خویش در شفاف ترین دوره ی تمامی تاریخ اسلام، در هم آمیختگی ظاهری حق و باطل را در آینده نزدیک پیش بینی کرده بود که عمار را مخاطب قرار داد: “تو با هر که باشی دلیل حقانیت اوست”. در تاریخ معاصر نیز جویندگان راستی با همان دشواری روبرو هستند. قاتلین شهید صارمی که یازدهمین سالگرد شهادتش را پیش رو داریم چه کسانی هستند. می دانیم شهید صارمی به دست یهودیهان صهیونیست کشته نشد. مسحیان کاپیتالیست هم برای قتل خبرنگار ایرانی مستقر در مزار شریف برنامه ریزی نکرده بودند. پس چه کسانی و چه گونه افکاری حضور خبرنگاران و روزنامه نگاران در افغانستان آن روز را برای خود تهدید می دانستند، طالبان. کسانی که خود را پیرو راستین مکتب اسلام می پنداشتند. پس چرا می بایست یک روزنامه نگار ایرانی مسلمان هم کیش خود را در اوج مظلومیت به شهادت می رساندند. خبرنگار مگر دست آوردی جز دانایی برای جامعه اش در بر دارد؟ این چه محصولی است که از یک سو ارزش خون دادن دارد و از سویی دیگر خون ریختن؟ اکنون، به گواه متفکران و تئوریسین های راست و چپ، خودی و غیر خودی نظام جمهوری اسلامی با چالشی بی سابقه روبرو است. مسایل مربوط به انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری و جریانات پس از آن، عملا” ملت ایران را به دو بخش تقسیم کرده است. در بین هر دو گروه چهره هایی دیده می شوند که به هیچ وجه در صداقت و تعهد ایشان نسبت به مردم، کشور و نظام نمی توان تردید داشت. و البته در بین هر دو گروه هم افرادی هستند که پیشینه ی قابل اعتمادی نزد مردم ندارند. پس امروز چه کسی می تواند عمار یاسر را در بلوایی که بر پاست شناسایی کند؟ تازه اگر چنین شود و عمار گونه ایی نیز پیدا شود، چه کسی می تواند مصادیق تشخیص خود را از گذرگاه بی مرز مغالطه و برهان به مرددان هر دو گروه برساند؟ مگر اینکه به کلام معصوم که در صدر آمد پناه جوییم و بیابیم چه کسانی قلدر مأبانه قدرتنمایی می کنند و دندانهای چه کسانی در دهان خورد می شود. چه کسانی تکیه به سر نیزه دارند و چه کسانی جز یا حسین گفتن سلاحی برای دفاع ندارند. کدام تصمیم سازی است که آدم کشان مسلح را آزاد و روزنامه نگاران آگاهی آفرین را در بند می سازد؟ ۱۷مردادروزخبرنگار تبریک یاتسلیئت حجت صارمی پانزدهم مردادماه هشتادوهشت