هر ایرانی یک برانداز
دومین جلسه دادگاهی که بی عدالتی در آن بیداد می کند، در پایتخت ایران برگزار شد تا کسانی به نام متهمان پرونده پر اما و اگر انتخابات، معرفی شوند و جماعتی سرگرم شوی تلوزیونی این اعترافات شوند و در نهایت پرونده پرننگ یک انتخابات بنا بر اقدامات تعریف شده و از پیش تعیین شده حاکمیت بسته شود.
دادگاه نخست، چون مقدمه برگزاری تنفیذ و تحلیف احمدی نژاد بود، می باید پربار باشد بر این اساس تمامی چهره های سرشناس احزاب و گرو های سیاسی را با لباسی زار و نزار بر صندلی های سخیف بیدادگاه خویش نشاندند تا به زعم خویش، تحقیر و حقیرشان کنند و آنگاه در اوج بزرگی، جشنی برای رییس جمهور شدن مردی با بیست و چهارمیلیون رای کذایی ترتیب دهند. کار را که تمام کردند، برگزاری دادگاه دوم دیگر از چنان ضرورتی برایشان برخوردار نبود. به دودلیل.
دلیل اول: میدان دادگاه اول را حتی با تمامی ابزار و امکانات تبلیغاتی که در اختیارشان بود، کاملا باخته بودند و این باختن تنها محصول تحلیل و نظر شخصی معترضان نیست بلکه مراجع بزرگ و چهره های شاخص اصولگرا و رسانه ها و چهره های شاخص دنیا همگی بر نامشروع بودن و بی اعتبار بودن و غیر واقعی بودن اعترافات و کیفرخواست این دادگاه رسوااتفاق نظر داشتند. تا آنجا که اگر تمامی معترضان هم در برابر این دادگاه نمایشی سکوت می کردند، بی شک در مجموعه خودشان آنقدر چند دستگی و بی باوری نسبت به تغییر منش و پشیمانی غلوآمیز زندانیان سیاسی به وجود آمده بود که فریاد خودشان بر سر خودشان هم کافی بود تا گوش جهان کر شود از این بازی باخت- باخت درون حاکمیتی که بخش هایی از بنیانگذاران نظام جمهوری اسلامی را اینک به عنوان متهمان ردیف اول براندازی همان نظام به دنیا معرفی می کنند. با این توصیف، دانستند که اگر دعوای خانوادگی شان (تعبیر آقای خامنه ای از جنگ پس از انتخابات) به جا ماندن رد دندان بر صورت بزرگان این فامیل، منجر شود، آنگاه در قضاوت افکار عمومی داخلی و خارجی، آنچه متلاشی می شود خود فامیل است و نه یک یا دو فرزند نا خلف این خانواده خانه خراب.
دلیل دوم: دایره توهمات بازجویان در برابر شعاع بزرگ مقاومت زندانیانی که تنها اتهامشان فعالیت معمولی انتخاباتی بوده است، روز به روز تنگ تر و ننگ تر می شد. تا آنجا که دیگر بازیگردانان اصلی نمایش مجبور شدند در متن کیفرخواست دوم، راه رفتن، تلفن زدن ، کار خبری کردن، دیدار های معمولی ، راه اندازی شبکه های رسانه ای و احتمالا نحوه آب خوردن زندانیان را نیز براندازانه و در راستای انقلاب مخملی تعریف کنند. انقلابی که وقوع آن در ایران به کرات توسط تیوریسین های گروههای اصلاح طلب ناممکن اعلام شده است . اما از آنجایی که در قاموس معرکه گردانان این انتخابات رسوا، انکار متهم اهمیتی ندارد و اصرار متهم سازان اصل است، بر این اساس مواردی مضحک و خنده دار را به عنوان مستندات نقش داشتن زندانیان سیاسی برای شکل گیری این انقلاب در ایران اعلام کرده اند. چنانچه یکی در این محکمه چند تلفن معمولی به صدای آمریکا و بی بی سی براندازی و انقلاب تعریف می شود و کارمند ایرانی سفارت انگلیس در ایران به دلیل دیدار با اصلاح طلبان جاسوس معرفی می شود. به نظر می رسد حکایت به خنده افتادن مرغ پخته از این اعترافات در دادگاه دوم مصداق بیشتری یافته است خصوصا آنجا که متهمی را می نشانند تا ریز ریز توضیح دهد که در بچگی هایش چه کسی را دیده و آنچه از استادش در دوران جوانی یاد گرفته است را چگونه در ایران به کار گرفته است و او هم شرح می دهد که در جزیره کیش با اصلاح طلبان مصاحبه می کرد و مصاحبه ها را بر روی وب سایت قرار می داد و با این شیوه براندازی می کرد. همانگونه که مازیار بهاری خبرنگار نیوزویک نیز فروختن خبر به بنگاه های خبری خارجی را در صندلی اجبار آقایان جرم تعریف می کند.
در دادگاه دوم آنقدر فقر استدلال و اسناد بیداد می کرد که ناگزیر شدند عبارات کلی زنان و جوانان و روزنامه نگاران را به عنوان شاخه های اصلی انقلاب مخملی در ایران معرفی کنند تا ذهن توده مردم را نسبت به این گروه حساس کنند. برای حساس کردن ذهن جامعه نسبت به فیس بوک نیز کافی بود تا یکبار دیگر کار خود کرده را به دیگری نسبت دهند. ابتدا در دادگاه اعلام می شود فیلمبرداری کردن از آشوب های بعد از انتخابات و قرار دادن آن روی فیسبوک جرم است و سپس برای خنثی کردن این استدلال بی پایه و خنده دار ، مجبور می شوند اعترافی بسازند مبنی بر اینکه در فیس بوک آموزش ساختن گازهای فلفل و گاز اشک آور به مردم داده می شد.
آنان که مرگ ندا را به گردن ملت بی اسلحه می اندازند حتی کشته شدن فرزند همفکر و هم اندیش خودشان ( محسن روح الامینی) در زندان را هم کار دیگران می دانند، بی شک به آسانی می توانند پرتاب گازهای اشک آور از سوی ماموران خودشان به مردم را هم با وقاحتی بی نظیر به گردن خود مردم بیاندازند و بعد برای این ادعایشان هم کیفرخواست و اعتراف تولید کنند.
دادگاهی که در آن شرکت در آزمون یک رسانه(بی بی سی) جرم تلقی می شود معلوم است بخش دیگری از کیفرخواست و اعتراف باید به گونه ای تعریف شود که راه اندازی یک شبکه ماهواره ای برای حزب اعتماد ملی نیز« تلاش وسیع » برای بر اندازی تعبیر شود . کاری که یک حزب شناسنامه دار در ایران رسما به دنبال اجرای آن بود و نیاز به اعتراف در دادگاه هم نبود و به کرات در روزنامه اعتماد ملی نیز عنوان شد و مقاومت شورای عالی امنیت ملی اگر نبود شبکه صبای کروبی یکی از فعالیت های آشکار حزب اعتماد ملی بود. مصادیق دیگر براندازی را آموزش خبرنگاران برای ایجاد شبکه های خبری و جمع آوری اطلاعات تحلیل در ایران دانسته اند که این هم نیاز به اعتراف نداشت و در تمام دنیا مرسوم است که شبکه های خبری نسبت به جمع آوری تحلیل نویسندگان آن جامعه اقدام می کنند تا سیاست های خودشان را بر اساس واقعیت های آن جامعه تنظیم کنند اما ظاهرا بولتن سازان داخلی چون کافران همهیشه قاضی، همه را به کیش خویش پنداشته اند و گمان برده اند هر سایت و شبکه ای که به صورت علنی هم راه اندازی می شود، هدف اش مشابه همان هدفی است که در تمام این سالها بولتن سازان داخلی در مواجهه با دگر اندیشان در پی گرفته اند.
دادگاه اول و دوم حرف های بزرگ برای اقرار و اعتراف نداشت اما چهره های بزرگ داشت تا قواره کوچک برگزار کنندگان در پشت آن پنهان بماند. یعنی آنچه در کیفرخواست و اعترافات محور بود بسیار کوچک و بدیهی و حقیر بود و آنچه جهان را شگفت زده کرد به صف کردن انسان های بزرگ در یک صحنه کوچک است ورنه حکایت این قصه ها که در متن کیفرخواست و اعتراف نوشته می شود آنقدر سطحی و ساده و بدیهی است مشمول حال همه ایرانیان می شود . یعنی بنا بر مصادیقی که دادستان تهرن تعیین کرده است دیگر مقاومت بی فایده است همه باید اعتراف کنند که انقلاب مخملی صورت گرفته است . خودشان علیه خودشان انقاب کرده اند.
دو دادگاه و تمامی استدلال های آن ثابت کرده است که اگر جناب دادستان و بازجویان و گردانندگان اصلی این نمایش رسوا، زحمتی هم به خودشان ندهند، جمعیت زیادی از ایرانیان داخل و خارج اعتراف می کنند که براندازند و همه هدف شان این است که این قاعده بیمار در سیستم قضایی و نظامی و اجرایی کشور براندازند و طرحی نو دراندازند.
شبکه جنبش راه سبز (جرس) مسیح علی نژاد: بنابر کیفرخواست دادستان؛ هر ایرانی یک برانداز
مسیح بسیار عزیز
سلطه باندهای فاشیست و عقب مانده “مقدس”! بر این میهن و مقدرات این مردم نجیب؛ براستی “تقلب تاریخ” بود!
این شجره خبیثه، الحق خوب به بار نشست:
-ولی فقیه تقلبی ( که با یک نقل قول دروغ رفسنجانی یک طلبه عقده ای بیرحم را با عنوان آیت العظمی تو کون این ملت کردند)،
-رئیس جمهور تقلبی،
-دادگاه تقلبی،
-مدارک تحصیلی تقلبی،
…
همه چیزش به همه چیزش میاد!
مسیح جان…چرا با این فونت نوشتی ؟ یکم خوندنش سخت میشه اینجوری…
به هر جهت قلم فوق العاده ای داری…
” بیدادگاه ” ای ول…دست گلت درد نکنه…حال کردم
یه وقتا میگم حیفه یه سری آدما که توی گوانتانامای حقیقی ( ایران ) به دنیا اومدن
مرا به یاد کودتای ۲۸ مرداد می اندازد. در آن زمان هم شاه درست بعد از کودتا، حزب توده را غیرقانونی اعلام کرد. حالا اینها هم می روند گروه های اصلاح طلب را غیرقانونی اعلام کنند چون در پی انقلاب مخملین بوده اند.
نادرابراهیمی والباقی قضایا…!
نویسنده عزیز،یادت هست آیا،آشنایی باآثار
نادرابراهیمی”فقید”(که ابرام بینظیرش درادبیات،ابهامات بیشماری نیز برای هم مسلکان کم سلوکش برانگیخته بود)ارث ثمین شمابه من واکثر اصحاب همعصر آن زمان یک جریده نیم بند بوده وهست؟! نه یادت نیست یقینا…! واین مهم نیست اصلا…! به خودت زحمت نده، تو فراموشکاردوست داشتنی ایی هستی !چه رسد به اینکه بسیاری ازچیزهایی که به تک تک مان بخشیدی پس دادنی نیستندحتی اگرمابدهکاران خوش حسابی بودیم که نبودیم ونیستیم؟!آخرچگونه میتوانستیم:(سخاوت اندیشه،خوب دیدن،راحت بخشیدن وفراموش کردن، در حصارداشتن حسدورشک وحتی وام دادن ایده ایی نکویی را به”دیگرهمکاری” برای “نوشتن ستونی وزین” به بهانه اینکه ایده خوب نباید بسوزد)عودت دهیم؟!
باز بیراهه رفته ام دوست دیرینه وفهیم من،غرض القاء نگرانی ودلشوره لامذهبی است که ازگمانه فاصله “قربت تا غربت شما”نشات گرفته وامانمان رابریده است اما نمی خواهم ازنوع ادبیات نوشته این دوست حقیرت باشد که سزاوارش نیستی به اهوراسوگند،پس از همون کمک میگیرم که مطلع مطلب است اینجا،یعنی اولین جمله اولین داستان کوتاه نادرابراهیمی شریف، “دشنام”، که اینگونه شروع شده است:
“سنجاب راازجنگل بزرگ راندند،چراکه اودشنام داده بود!”
الان یقین داریم که میزان دلشورهایمان را به عینه محک کرده ایی….! زیرامیدانیم که میدانی همه دگماتیسم هاجهان،هرنقدی رادشنام تلقی میکنند و چه بهانه ایی بهتر از این برای راندن از مام میهن؟! وحالا که چنین است که هست، چه توانیم کرد جزاینکه از کاشف شریف واکسن غم “اکبر اکسیر” مدد طلبیم شاید کاری برای ویروسی بنماید که اینجا منتشر ساخته اند تا ما،مینا،باران رضا،محسن زرین،پویان و…رابه بیماری”غم غربت وآرزوی قربت” شمازمین گیر
کنند….و….بسیارچیزهایی که نمی توانم نوشته کنم اینجا…!اما میدانی که برای مصون ماندن تان از حوادث مصدوره از دست حارسان، اسپندوآویشن برآتش نهاده ایم ودرفرازش میکنیم با ترنم همیشه باصلابت “وان یکاد” کلام الله مجید،شب وروز. تنها کاری که فعلا از دستمان ساخته است…میبینی چگونه وهنوز شرمسار مهربانی های توایم؟!!
ورنه حکایت این قصه ها که در متن کیفرخواست و اعتراف نوشته می شود آنقدر سطحی و ساده و بدیهی است مشمول حال همه ایرانیان می شود-
دقیقا همین جوره که میفرمایید
مسیح خانم
معلومه با دقت کامل مسائل را دنبال نمی کنی!!!متهم و مجرم اصلی را جاانداختی ” مترجم گوگل ” .هرگز نشه فراموش مترجم گوگل خاموش.
همیشه سبز باشی
مسیح جون ! عاششششششششقتم…عالی مینویسی دختر ! ای ابراهیم نبوی مونث…وقتی نوشته های شما و ابراهیم نبوی رو میخونم جیگرم خنک میشه…اخی…بغضم یه کمی کم شد موفق باشی عزیز دلم
سلام مسیح جان
خواهش می کنم ، التماس می کنم که سری به وبلاگ
۱hamjensgera.blogfa.com بزنید واقعا به جوانان ایرانی می بالم که چنین جسارتی دارند
ببخشید آدس اشتباهاست آدرس صحیح :
http://www.1hamjensgera.blogfa.com/
ولی بازهم به عنوان برادی بزرگتر خواهش می کنم حتما به وبلاگ نگاهی بیندازد و پستهایش را مطالعه نمایید من که لذت بردم
دوست و همکار عزیز سلام . پس از چهار سال وبلاگم فیلتر شد . ممنون میشم اگر در لینکهات آدرس جدید وبلاگم را با آدرس قبلی عوض کنی . http://www.west1.blogfa.com راستی چند روز پیش با جواد جهانگیرزاده ذکر خیرت بود .