به یاد اول مهر؛ آهای معلم بد!
از اولین ” اول مهر” زندگی ام جز ” مقنعه” که هنوز هم برای تلفظ درست این واژه جان می کنم، چیزی به یادم نمانده انگار، هفت سالگی این روزها کجا و هفت سالگی بیست و پنج سال پیش کجا؟
این روزها با هر زنگ مدرسه، هزاران مقنعه مثل زنگوله می افتد دور گردن هفت ساله های قد و نیم قد رها شده در خیابان . چرا زنگوله؟ خب مگر می شود مقنعه ای که جایش روی سر است، همینطوری بیفتد دور گردن و هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشد، پس خوب گوش کن! می شنوی صدای این زنگوله های رنگی را.
نیامده بودم این را بگویم ، آمده بودم تا بگویم چرا هیچ کس از هیچ خبری خوشحال نمی شود این روزها؟ چرا ما بیشتر از آنکه بخندیم ؟ گریه داریم؟
روز خبرنگار خیالمان را آرام نمی کند، اول مهر دلمان را پر تب و تاب نمی کند ، سفر هم آبی بر آتش بی قراریمان نمی شود، نکند ما بی سبب به عالم و آدم گیر داده ایم؟ نکند ما بیهوده به زمین و زمان بد می گوییم ؟ نکند همینطور که ما تب داریم و هی هذیان می گوییم، یکهو دق کنیم از هجوم آیه های یاسی که بر در و دیوار خیال و خاطرمان حک می شود؟
امروز اگر معلم روزهای کودکی مان هوس کند وبلاگستان را ورق بزند، تقریبا همه مشق هایمان روی دستش باد می کند ، نمی داند با این همه خط های خرچنگ ، قورباغه چه کند، هی می خواستم به همه دلداری دهم، هی می خواستم به همه نفری یک صدآفرین بدهم تا رنگ خانه عوض شود.
یادتان هست مهرهای ما چه خالی از مهر های صدآفرین بود، شما را نمی دانم ، اما در ولایت قمیکلا که یک آلونکی بود به اسم ” دکان ممدعلی پورعلی ” و معلم ما عکس شخصیت های کارتونی محبوب آن روزهایمان را احتمالا از همانجا می خرید و می چسباند ته دفتر شاگرد خوب ها، یعنیِ که: ”صد آفرین”.
آنقدر ” پدر ژپتو ” ، “پینوکیو”، “خانواده دکتر ارنست” و حتی ” بامزی” و شلمان ” زیر و بالای دفتر مشق شاگرد اولی ها، فخر فروختند و دل از همه ربودند که به گفتن نمی آید. چه روز هایی که از شاگردهای دردانه کلاس “بل” و “سباستین” گدایی نکردیم، جانم در می رفت اگر یکی ” پدر پسر شجاع ” را از من می گرفت ، حاضر بودم تمام بچه های ” مدرسه موش ها” را یک جا بدهم تا یک ” مسافر کوچولو” را بچسبانم کنج صفحه ای که دو طرفش را به همت خط کش و ماژیک های سبز و سرخ، دو خط موازی کشیده بودم. درست همان اول دفتر، آخر همه زورم را هم که می زدم فقط تا چند صفحه اول را با حوصله و خوش خط بودم، باقی همه ” تکلیف” بود و دیگر هیچ.
گاهی هم برای عوض کردن ” کزت” با دختری به نام ” نل”، ساعت ها باید از آب دهانمان مدد می گرفتیم تا آنها را حسابی بچسبانیم سرجایشان. به گمانم نل و کزت آنقدری که توی دفترهای مشق مان این ور و آن ور رفته بودند، برای پیدا کردن مادر شان، دیگر نای گشتن نداشتند.
امروز که وبلاگستان را ورق می زدم، مثل یک کلاس دو شقه بود: شقه ای سرشار از شعف و شادی، شقه ای از درد لبریز.
اگر اینجا مدرسه باشد و سیستم حاکم معلم؛ در نیمه ای از این کلاس، بزم و بایکوپی آنان است که “صد آفرین و “هزار و سیصد آفرین” نصیبشان شده و معلم چپ برود، راست برود، آنها نیز دنبالش می دوند و تا پایان دفتر هم خوش خط می نویسند و حوصله شان هم اصلا سر نمی رود.
و در نیمه دیگر اما این مائیم و خروار خروار خستگی، این ماییم و کرور کرور کسالت، این ماییم و یک قرن سکوت. انگار داریم تند و تند ” جریمه ” می نویسیم. غافل از آنکه برای جریمه دیگر کسی صد آفرین نمی دهد.
ما تاوان چه چیزی را پس می دهیم این روزها؟
“خانواده دکتر ارنست” که با آن همه کش و قوس زندگی جنگلی اش، توقعی ازش نمی رود اما اگر ” پت پسچی” با همان انرژی و هیجان همیشگی اش بیاید بچسبد بالای دفترمان، گمان نکنم، خرده ذوقی بیابیم تا تکلیف شبمان را خوش خط بنویسیم. چرا؟
گوشه کلاس کز کرده ایم و حضرات تند و تند دارند بین خودشان “صد آفرین” ها را بذل و بخشش می کنند، بچه های مدرسه موش ها را تقسیم می کنند، آدم کوتوله های لی لی پوت که یادتان هست؟ می بینی حالا چه رندانه در بزم شان می رقصند. بگذاریم از سر و کول دفترهای مشق شان، حاج زنبور عسل ” و ” سگ پیم پا” و ” خرس مهربون” و پت و مت خنگ” و تمام اهالی دهکده حیوانات دوست داشتنی مان بالا و پایین بروند. بالاخره که خط کش و ماژیک سرخ می گیریم دست مان تا دو خط موازی بکشیم که به دستور هیچ کسی هم این دو خط موازی همدیگر را قطع نکنند! لابد آنوقت دیگر سر ذوق می آییم و تا ته دفتر، خوش خط می نویسیم .حتی اگر معلم را دوست نداشته باشیم ، عیبی ندارد، “برپا ” می شویم اما هرگز غمگین “برجا” نمی نشینیم.
دلم می خواست این روزها موجی در وبلاگستان در می گرفت و ناگهان بازی عوض می شد و هرکس تنها یک خط هم اگر در چنته داشت رو می کرد تا از این غم لعنتی می رهیدیم. دلم شیطنت های ته کلاس درس را می خواهد. دلم می خواهد حتی اگر شیری هم جلویمان سبز شد، کم نیاوریم تا چه رسد به لی لی پوتی ها و بامزی کوچولو. باید حوصله کنیم .چرا خوش خط نمی نویسیم؟ تند و تند دفتر عوض می کنیم به امید دفتر بعدی اما باز هم غمگین و بی حوصله ایم….
یکی بازی را عوض کند. از صبح، یکی مدام توی مغزم دایره و دنبک گرفته است و می خواند:
” آهای معلم بد! چقدر جریمه باید؟”
پی نوشت:
به یاد اول مهر امسال ، نوشته قدیمی ام را یک بار دیگر ورق زدم. ببخشید اگر تکرار بود که ما خود تکرار درد هرساله ایم در این مهر های سرشار از بی مهری های مکرر.
سلام خانم مسیح
یادش بخیر سال ۶۲ وقتی روز اول که دست بابام گرفته بودم آن موقع کیفهای کولی مثل امروز نبود یه کیف برزک با یه دسته آهنی سنگین که عکس یه ماشین مسابقه هم جلوی کیف نقش بسته بود ، ۲ تا دفتر ۴۰ برگ دولتی از همانهایی که عکس یه نفر پشت دفتر بود با یه مداد بزرگ تو دستش ، یه جعبه مداد رنگی ۱۲ تایی که فکر کنم تعاونی محل می فروخت ان هم هر خانواده یه بسته تازه همیشه آرزو داشتم بشه آن تراشید و نوکش نشکنه، یه جوهر پاکن که یه طرفش صورتی بود و یه طرفش آبی هر وقت هم می خواستی بهاش پاک کنی دفتر سوراخ می کرد طرف آبیش هم باید حتما به نوک زبان می زدی و بعد پاک می کردی که آن وقت ۵ ورق باهم سوراخ می کرد، یه مداد پرچمی هم داشتم که یه پاکن سر مداد بود که بیشتر به جای آدامس ازش استفاده می کردم ، یه تراش آهنی هم داشتم که یا نوک مداد می شکست یا اینقدر مداد تیز می کرد که می شد جای سوزن ازش استفاده کرد . یادش بخیر خانم مسیح .
روز اول مهر یادم نمی ره سر کلاس بودیم آن موقع معلم ما خانم بود خدا رحمتش کنه خانم قاضی زاده . داشتیم طبقه بندی می شدیم که صدای آژیر قرمز بلند شد و همه ما را بردند توی حیاط با کیسه شن و بلوک سیمانی سنگر درست کرده بودند همه رفتیم توی سنگر نشستیم و بعد هم صدای ضد هوایی ،آخه شهری که ما بودم تقریبا هر روز بمب باران داشتیم جیره ما بود اگه یه روز قطع می شد همه خمار بودند . خلاصه خانم مسیح یادش بخیر نیمکتهای چوبی که از طبقه فاصله داشت و باید ۴ نفری روی آن نیمکتهای می نشستیم و درس می خواندیم .
فکر کنم من شما تو یه سال مدرسه رفته باشیم چون متولد یه سال هستیم به هر حال ممنون از نوشته زیبایتان من بردید سال ۶۲ و دبستان آزاده .
شاد و سرفراز باشید .
Chera inqadr qamgin,yadam nemiad hich avale mehri naomid bude basham k khordad mardud misham,hamishe midunestam khordad 20 misham alanam midunam khordad 20shodam bazam 20misham,hala age moaleme un kelasia narahate k puze shagerdasho zadim khob bashe, kelase ma aval shode,hala modir o nazem harchi mikhan began,aslan sale dige esmemuno nanevisan,madrese khodeshon shagerd darskhun nadare dige,man k bazam 20misham,hamishe ham zange tafrih ganie bazi mkonam hata ba maqnae,hata ba shalvarae goshade zesht,hata ba lebasae tusie bad rang, kife kule zire chador o kheilia e dige bazam khosh khat minevisam. Taze 13abanam kelasemun aval mishe
باز هم سلام
این یادم رفت بنویسم خانم مسیح ، تمام شخصیتهایی کارتونی که نوشتید امروز متاسفانه یا از کشور خارج شدند یا تو بند ۲۰۹ هستند ، فقط یه شخصیت مانده که امروزه می شود آن را دید و شما از قلم انداختید و آن باربا پاپا بود همون خانواده بامزه و جالبی که می گفت باربا پاپا عوض می شه و به شکل هر چیزی که دوست داشت در می آمد فقط امروز این شخصیت تو کشور مانده که هر وقت دوست داشته باشه می گه باربا پاپا عوض می شه و واقعا هم عوض می شه یه روز فلان پست فردا پست دیگر یه روز رئیس اداره یه روز معاون وزیر ووو .
سلام مسیح عزیز
خوندن این مقاله نمی دونی چه حس عجیبی تو وجودم ایجاد کرد. تمام سادگی و بیخیلی کودکی برام زنده شد.
سر کلاس و پارک و کوچه و مهمونی همه ی بحث و دغدغه ذهنمون ادامه داستان چوبین و گیر نیافتادن گالیور ف وقتی بچه های کوه آلپ تو مدرسه دچار مشکل می شدن قلبون می خواست از سینه در بیاید که نکنه یه وقت براش تو مدرسه اتفاقی بیفته!!
حالا هزار بلا مخوف تر از بلاهای گالیور و بلفی و لیلی پیت داره سرومن می آید. دیگه مشکلات مدره آلپ و بچه هاش بعد از اخراج شدنم از دانشگاه و بازداشت شدن بهتریت دوستام به کل از یادم رفته بود که تو برام روزهای غریب کودکی رو زنده کردی.
راستی به نظرت بالاخره می تونیم ببینیم بچه های شهر موشها برای همیشه اون گربه سیاه شوم رو نابود می کنن؟!!!
مسیح جان سلام
حتما تا حالا به ذهنتون رسیده که هدف از خلقت فهمیدن حقیقت است. پس ما راه را درست رفتیم. پیروزی هم وقتی است که پشت سری ها را کمک کنیم به ما برسند. تا وقتی همگن نشویم، بر اسب پیروزی ما دوباره فرصت طلبها خواهند نشست.آهسته وپیوسته. شاد باش که در راه درست حرکت میکنی. شادباش چون هدفمان این است که با شهد حقیقت کام همه را شیرین کنیم. شروع این جنبش عین پیروزی ما است.
با سلام
خانم علی نژاد میدونید چرا وبلاگ ژیلا بنی یعقوب باز نمیشه.اگه آدرس ایشون تغییر کرده لطفا آن را اینجا بنویسید. با تشکر
مسیح جان سلام
من هزار بارهم نوشته های شما رو بخونم هر بار برام تازگی داره…روح و احساسی که در نوشته های شما هست آدمو مسخ میکنه.نمیدونم چجوری بگم مسیح جان؟؟؟اینجا برای من یه چیز دیگه اس……حسی که در این لحظه دارم با کلمات نمیشه توصیفش کرد…بگذریم.
در پناه حق
سلام خانم مسیح
کاش امکانش بود شما هم به نیویورک می رفتید و از حال و هوای آنجا گزارش تهیه می کردید ، چون دیدگاه و نکته سنجی شما در تهیه گزارش عالی است و ما می توانستیم از وقایع نیویورک آگاه شویم .
masihe golam.vaghti ghamgin minevisi,paslarzehaye ghalamat del ra bedard miavarad.yadat bashad ke dorost ast ke dar fasle khazanim, vali dar avalin rooze mehr shivaye aziz sabz shod va be jamee arefan peyvast, zira khazan , bahare arefan ast. saaaaaaaaaaaaaaaaaabze saaaaaaaaaaaaaabz bashi. roye pesare golat ra miboosam.
با درود به خاله .برای من ماه مهر ماه دلتنگی و ماه اعدام برادر بی گناه من به خاطر ورق زدن چند نشریه و یاداعدامیان حزب توده ایران در کودتای ننگینئ بیست و هشت مرداد به وسیله انگلستان و امریکاست. با اینحال در هفته دفاع مقدس شهدای جنگ هشت سالهئ را از یاد نخواهم برد و درمقابل همه خانواده انان شرمنده ام. از یاد بردن این میهن پرستان جنگ هشت ساله به سود هیج یک از ما ایرانیان نیست که انگلستان و امریکا و دیگر سرمایه داران انگلی بیناللمللی در جنگ هشت ساله کمک حال اعراب مرتجع بوده و خواهد بود و با استفاده از ادبیات مردم زحمت کش مردم را فریب می دهد. باند های کثیف و ف۵اسد انجمن حجتیه در ایرلان عامل همه کشتار و گرفتاری مردم است در گفتگو های داخلی مبارزه با انان را فراموش نکنیم. یاد همه شهدای جنگ هشت ساله خصوصا شیمیائی های ما گرامی باد.
اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن
یادش به خبر یا……..
خوشحالم که پویان پیشته
هنوز هم اون لپ های تپل و چشمهای رنگی خوشگلش یادمه
….شاد زی