• خانه
  • تماس

مرگ هنرمندان تلخ است یا زندگی ملت ایران؟

دهانم، دهانم ، دهانم  عجیب  حقیر است ورنه به پهنای همه دره های عالم می گشودمش تا گوش عالم کر شود از هواری که بر سر نمی دانم چه کسی  دارم . ما  چه مردم تنهایی هستیم … چه ملت بی پناهی هستیم …ما را چه شده که یک مرگ چنین ویرانگری می کند در خانه بی نورمان. کسی می داند ملت مرا چه شده که دلبری هیچ دولتی آرامش نمی کند و همه امیدش به دو سه چند محبوب مهجور و غریب افتاده است که خشی کوچک بر صورتشان کافیست تا خیال جمعی  برای همیشه بیمار شود.

به نان شب هم اگر گرسنه باشیم ، صدای خسرو را می خواهیم، نای نشستن از درد و دویدن‌های کار و کار را هم نداشته باشیم باز چهره زار حسین پناهی را می‌خواهیم. مادر کنار دستمان هم نشسته باشد باز دلتنگ علی حاتمی هستیم .به هزار کار ناکرده مان پریشان باشیم باز پشیمان ناخوانده های قیصر و شاملو هستیم و با آتش بدون دود نادر ابراهیمی خانه سرد خویش گرم می کنیم.

بورقانی که مرد در غربت بودم و سر به دیوار همسایه کوفتن دلم آرام نمی‌نکرد. باز کودکی کردم، به بهنود زنگ زدم و با بغض گفتم: ” چه ملت بی‌پناهی هستیم . کسی از ما که می‌میرد زود احساس  یتیمی می‌کنیم.  مبادا زود بمیری. “

 امروز می خواستم به رضا کیانیان زنگ بزنم همین را بگویم. کاش زود نمیرند . اینها که می گویم خدا نیستند و ادعای نمایندگی‌خدا را هم ندارند تا عین نمایندگان خیالی خدا عمر دراز داشته باشند در فلان مجلس و فلان شورا. مرده شور این ذهن مسموم مرا ببرد که همه چیز را قیاس مع الفارق می کند با فضای سیاسی و نا خودآگاه دلم می گیرد از عمر کوتاه هنرمندان در برابر عمر بلند سیاستمداران . من نمی گویم همین فردا باید جنتی نباشد یا چه می دانم مشکینی چرا چند ساله شد و خبرگان چرا عمری به بلندای عمر همه یاران رفته ما دارد اما ته دلم می گیرد از زودمرگی  و زردی صورت دردمند  تنها دلخوشی‌های یک ملت دل گرفته که نمی‌داند کجا باید شادی کند و کجا باید سفره غم بگستراند که در این سالها برای هر دوی این پدیده ناب هزار توی قانون را باید درید و باز هم به هیچ جا نرسید. ما ملت بی پناهی هستیم که تنها تکیه ‌گاه‌های مان زود پیر می‌شوند و زود می میرند و ما  با هر مرگ تکیده تر و   تکیده‌تر می شویم. شادیمان راکه سالهاست از ما گرفته‌اند و هر روز در کوی و برزن بر فرق سرمان می‌کوبند که چه بپوشیم و چه گوش کنیم و چگونه بخوانیم و چگونه راه برویم و چه و چه ..پس همین چند دلخوشی ساده را هم که از ملت ما بگیرند دیگر چه باقی  می‌ماند از ما که دلمان “عجیب گرفته است” این سالها ؟

 چشمم ماسیده  به  به این ماسماسک دیجیتالی و مرثیه همه یاران مردی که صدای خودش بهترین مرثیه برای نبودن اش هست را مزه مزه می کنم .انگار روز مرگ خسروی خوبان است که ملتی چنین ناشکیبایی می کند در سوگش. مردی که زنگ و خش صدایش  مرهم دل زخمی ما  ناصبوران  بود و چه دلها که از نسل بی قرار من نبرد …من باز دور از خانه نشسته ام و سر به دیوار همسایه کوفتن آرامم نمی کند. احساس بی‌پناهی می‌کنم حتی اگر تمام روزم پر از صدا و تصویر خسروی یک ملت خسته شود.

در خانواده  کوچک ما از همه دل آزرده تر و ضعیف تر و رنج دیده تر شاید منم که وقتی کسی می میرد همه نگران اند تا خبرش را به من بدهند و من همیشه بی قرار ترم در همه مرگ ها با آن که خود از مرگ هیچ هراسی ندارم و همیشه آماده ام برای این سفر ناگزیر . به گمانم این حکایت جامعه امروز ایران است. جامعه ما رنجیده تر از جوامع دیگر است که چنین بر سر می کوبد و دلش له می شود از رفتن عزیزی. 

من آنقدر ها ناامید نیستم که اگر بودم قطعا دست از نوشتن آن هم در روزنامه هایی که می دانم مخاطب دیگر حوصله اش را ندارد بر می  داشتم اما کسی اگر پاسخ این پرسش را دارد یاری کند.

نمی دانم مرگ تلخ است یا زندگی این روزهای ملت ما ؟  ما برای خسرو می گرییم  یا برای خستگی های خویش؟ برای مرگ هنر مند مویه می‌کنیم یا برای بی پناهی و تنهایی بزرگ خویش  که تنها پناهش انگار هنرمندان شده اند و دلبری هیچ دولتی آراممان نمی کند.

پی نوشت:

من در دل مطلب هم نوشتم مرده شور این ذهن مسموم را ببردکه…بنابراین این دیدگاه من است که در تمام این سالها دولت ها آمدند و رفتند اما ملت برای هنرمندان بیش از همه داغدار می شود تا برای سیاستمداران و به عنوان روزنامه نگار حق این پرسش ساده را دارم که چرا تلخی ملت را هنرمند سامان می دهد اما سیاستمدار نه. پس باشد که با احترام به مذهب پرسشگری و پاسخگویی  با این پرسش روبرو شویم نه احساس لطیفمان به این مرد و مردان دیگر که همه ما برای از دست دادن‌شان تلخ می‌شویم.

۲۸ تیر ۸۷ | گاه نویس
برچسبها: افزودن برچسب تازه

۱۰۲ نظر برای “مرگ هنرمندان تلخ است یا زندگی ملت ایران؟”

  1. بر ساحل سلامت » Blog Archive » بر او نمرده به فتوای من نماز کنید! ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۵:۰۰ ب.ظ

    [...] مسیح علی نژاد هم در این گفتگوی ناامیدی شرکت کرده اما آن را با تلخی مرگ یک هنرمند پیوند زده است. و چه تلخ است! [...]

  2. ساغر ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۵:۱۹ ب.ظ

    این مرد رو نباید انقدر بیاری پایین که علاقه ی مردم رو بهش به خاطر بی پناهی و هر درد و مرض دیگه ی مردم بدونی و ببینی … اگر در بهشت برین هم باز همین مردم و همین مرد بودند بازم انقدر دوست داشتنی بود و مردم دوستش داشتند و در از دست دادنش همین قدر بی تابی و بی قراری می کردند …

  3. Roba ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۵:۴۶ ب.ظ

    So far the best. | R

  4. حسین ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۶:۳۵ ب.ظ

    سلام . واقعا خبر بدی بود …حیف شد…قسمتی از خاطراتمون رفت….تسلیت می گم با اینکه انگار دارم خواب می بینم.

  5. hossein ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۶:۳۹ ب.ظ

    یکی از دوستان می گفت اگه یک ادم مذهبی بمیره میگن خدا نیامرزدش یا کلی فحش بهش می دن ولی خسرو که مرد همه میگن خدا رحمتش کنه ….

  6. sykbu ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۸:۱۴ ب.ظ

    کلمه همیشه و هرگز را قبول ندارم اما امیدوارم ماندنتان اینجا همیشگی باشد هر چند هم نباشید دیگر شخصی شده اید که پیدا کردنتان زیاد مشکل نخواهد بود اما
    درد
    درد
    درد
    تلخ
    تلخ
    تلخ
    نمی دانم چرا این یک تکه گوشت نمی ماند از حرکت باز
    چرا نمی شود
    سرد
    سرد
    سرد

  7. Elham ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۸:۲۲ ب.ظ

    باز هم ای داد از این همه بیداد . به زمزمه اشعار سهراب ، به صدای شکیبایی گوش می دم …چقدر دلم گرفته…

    ***
    masih delam havato karde nazanin.
    sabz bashi
    …………………………………………………………………………………………………………
    به دیدنم بیا یکی از همین روزها….

  8. بامداد امید ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۸:۲۸ ب.ظ

    “نمی دانم مرگ تلخ است یا زندگی این روزهای ملت ما ؟”
    چه دهشتناک است
    مرگ
    چه دهشتناک تر
    این زندگی
    یکی خود می سوزاند
    یکی می زند لبخند
    کاش می شد مسئله مرگ را هم مانند آن بزرگ برای خودمان حل می کردیم که انگار بعد از قطع پایش گفته بود من مشکلم را با مرگ حل کرده ام.
    کاش به شخص قائم نبودیم و به دل وابسته

  9. مسعود ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۸:۳۷ ب.ظ

    آنانکه رفته اند کاری حسینی کرده اند و انانکه مانده اند کاری زینبی کنند .
    پارگراف آخر عالی بود .
    همیشه بنویس که تو برای نوشتن افریده شدی.
    موفق و پایدار باشی.

  10. پرستوی مانده از سفر ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۸:۴۳ ب.ظ

    عزیزکم چه می گویی”…نا خودآگاه دلم می گیرد از عمر کوتاه هنرمندان در برابر عمر بلند سیاستمداران …”
    انگار فراموش کرده اید عمر کوتاه غیر طبیعی خیل سیاستمداران بی ادعا را
    نمی دانم چگونه می توانیم ما ثابت کنیم باورمان را به زندگی و دنیای دیگر با این همه مویه و سیاه پوشیدن در رفتن های بی بازگشت گاه و بی گاه

  11. آرمین ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۲۶ ب.ظ

    اما مسیح جان
    با همین نوشته ات هم زار زار گریستم، نه برای خسرو که گریه هایم دیروز بس بود و شاید در مراسم خاکسپاری اش دوباره، برای حقایقی که هست گریستم، برای بی پناهی ما که از مرگ پناهی برایمان کوچک تر می نماید …
    یاد شکیبایی اما باز گرامی باد. کودکی و نوجوانی عاشقانه ای را با او تجربه کردم و به یقین می گویم که بعضی از احساساتم با عاطفه گفتن های خانه سبزش و سر تکان دادن ها و اشک زیبای حلقه شده در چشمش شکل گرفت. یاد خسرو گرامی

  12. ابوذر آذران ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۴۷ ب.ظ

    باورم نمی شود باورم نمی شود
    من سهراب را با می شناسم سینما را شعر را احساس را
    باورم نمی شود

  13. وحید از کانادا ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۰۹ ب.ظ

    خسرو شکیبایی سمبل خاطرات شیرین نوجوانی و جوانی ما نسل سوخته بعد از انقلاب بود. در کشوری که هر روزش دریغ از دیروز است شاید آن هنرمند بزرگ خسته و آزرده از جامعه بی رحم و ریاکار و بی فرهنگ و ناسپاس و تحقیر شده و نا امید و پلید صفت و گرگخو و ضعیف کش ایران امروز آگاهانه تصمیم به ترک دیار گرفت.

  14. بیتا یاری - فریاد ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۱۳ ب.ظ

    میدانی خاطرات شیرین نوجوانی ما مربوط به این هنرمندانی و عزیزانی بود که نام بردی . اسم خسرو برای من همیشه یاد دوران شیرین دبیرستان بود که بر ای اسم خسرو سرو دست می شکستیم و فیلمی نبود که به خاطر هنرش به دیدنش نرویم. تمام آن روزهای خوب را کسی برایم ساخته بود که امروز در آرامش بیکران قرر گرفته و من از تهی شدن آن خاطراتم از هویت سازش ناراحتم.

    هنرمندان لحظات شیرینی را برای ما بوجود می آورند که هرچند به اندازه ی ظلم سیاستمدران مستدام نیست اماهرگز رنگ فراموشی به خود نمیگیرد اما معدود سیاستمداری شاید باشد که در خاطره ها به نام خوب بماند.

  15. سیروس ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۲۲ ب.ظ

    سلام مبارک ست وب سایت تان به ندادی ما برات درست کنیم این سایت رو . بوی این کمانگیر کلک این دور ورا میاد :)
    ما هم لینک میدیم که همه متوجه بشن دیگه یه جای ثابت دارید
    ………………………………………………………………………………………………………………….
    تعارف نکن مثل کمانگیر ناگهان دیدی آوار شدیم سر شما و بیکار نگذاشتیم که بمانی مرد مومن.ممنونم ازز لطف همواره دوستان نادیده ام.

  16. سیروس ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۳۰ ب.ظ

    و اگه کمانگیر این نظر رو میخونه ssl اینجا میره رو وبلاگ خودت یه کاریش کن

  17. فیروزه عسکری ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۴۲ ب.ظ

    سلام مسیح عزیز
    اول اینکه خانه ی نو مبارک.
    دوم اینکه یاد خسرو شکیبایی گرامی است در دل ها و اذهان جاودانه ست…
    می ماند و ای کاش ما تنها میراثمان همین نام نیک باشد…
    سوم اینکه از نظر نیکتان سپاسگذارم. به ولله دلگرمی ست…
    باز هم سپاس.

  18. پرستوی مانده از سفر ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۳ ب.ظ

    پرستوی مانده از سفر را دریاب

  19. حمیدرضا ۲۸م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۵۷ ب.ظ

    مرگ خسرو، قطعی برق، ناامیدی ایرانیان. چه مثلثی است این مثلث.

  20. سحر رضازاده ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۱۵ ق.ظ

    دیروز که خبر را شنیدم دو دستی قلبم را گرفتم که گریه ام نگیرد که باز نگویم “ما جماعت مرده پرست”
    امروز که نوشته ی شما را خواندم گریستم و راحت شدم. نمی دانم برای او ، برای خودم، خودمان. نمی دانم

  21. کویر ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۱۹ ق.ظ

    مسیح عزیز
    سوالی پرسیده ای از آن دسته که همگان جوابش را می دانندو خوب می دانم که منتظر جواب چرایی دلتنگی مردمان از مرگ هنرمندانشان و انتظار متقابل برای مرگ سیاستمدارانشان نیستی که دانم ودانی!
    لیک ناگفته نماند به، که هنرمندان دلی دریایی دارند و بی تعلق وسیاستمداران سری سودایی و متعلق به دنیایی که برای آنها همه چیز است.
    شاید هم دلتنگی مردمان از آن روست که هر هنرمند که می رود در این عصر سرکوب جوانه های هنری این سرزمین جای خالی او را کسی پر نمی کند.لیک سیاستمداران هیچگاه جای خالی ندارند مگر چندی از ایشان …
    دلتنگ نباش و برقرار باش.

  22. نگین ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۴۵ ق.ظ

    قهری؟ حرف که می زنی؟
    خیلی این جمله خسرو شکیبایی رو دوست دارم.
    گرچه ملت طفلکی ما زندگی تلخی دارن اما برای از دست دادن کسی که از دیدن هنرنمایی ش لذت می بردیم ناراحتیم. ناراحتی برای وضعیت خودمون داره واسه مون عادی می شه! مرگ عزیزان که عادی نمی شه.

  23. ساسان ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۴۶ ق.ظ

    مع الفارق را نوشته ای مع الفارغ!ببخشید ها اما خواستی درستش کن
    ……………………………
    ممنونم از حوصله ات و حضورت. حتما می خواهم.

  24. حجت ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۷ ق.ظ

    دیروز صبح که خبر فوتش را در خبر گزاریه ایسنا دیدم ، بی اختیار اشکم سرازیر شد . اصلا باورم نمیشد که او به این زودی و ناگهانی از بین ما پر بکشد و برود . خدا میداند که چقدر خاطرات شیرین و به یاد ماندنی با او داشتم . زنگ صدایش را هیچوقت فراموش نمیکنم و همیشه در گوشم میشنوم .
    واقعا شوک بزرگی بود . :-( :-(
    (اشک مجال نوشتنم نمیدهد)
    خدایش بیامرزد .

  25. جاوید اسدزاده ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۲:۴۱ ق.ظ

    سلام ؛ چقدر این اسبابت را روی دوشت میکشی …. این صلیب سنگین و عشق مصلوب شدنت ؛ دیوانه ها را هم به نصیحتت وا میدارد …. هرقدر صلیبت را بیشتر روی دوشت بگردانی تازینه ها هم سرختر فرود خواهند آمد …. خسرو که خلاص شد … تو هم یکجوری از این درد چهار میخ بالاخره آزاد کرده میشوی …. آنوقت برایت کلی مراسم و تقدیر و یادبود پارتی میگیرند و … ولی صلیبت این برادر همزاد لعنتی همیشه روی دوشت میماند ؛ تا ابد ؛ تا عرش بهشت یا تا درک جهنم …نمیدانم … ولی این اسباب درون سوز؛ این صلیب آتشین … این مردم هواری گلویت …این نفرین ابدی دردنوازی و آزاد فریادی تا ابد دهر با تو ست …. . حتی بعد از ………
    …………………………………………………………………………………………………………………………………….
    راست می گویی رفیق…بعد از مرگ آرام می گیرم.

  26. دیجیتال تروریست ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۲:۴۶ ق.ظ

    تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد!
    سر کار خانم علی نژاد من نمیدونم شما چرا درباره هر چیزی باید اظهار نظر بفرمایید و افاضه ای فرموده باشید. توی این مملکت آدم سیاسی مرد شما گریه کردید ! روزنامه بسته شد شما گریه کردید ! روزنامه نگار مرد شما گریه کردید ! هنرپیشه مرد باز هم شما گریه کردید ! ظاهرآ کاری جز مویه کردن ندارید !! البته ناگفته نماند که این گریه ها برای هر کسی فایده ای هم نداشته باشد برای سرکار علیه بورس تحصیلی دارد. موفق و موید باشید.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………………
    من بورس تحصیلی ندارم اما یک دل ساده برای مویه کردن چرا….خانه ات آباد تروریست دیجیتال.

  27. سرباز معلم جنوبی ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۱ ق.ظ

    خانه نو مبارک خواهر ،نمی دانم آدم هایی که دوست شان داریم چرا این همه زود می روند…
    ………………………………………………………………………………………
    جز صبوری نتوان …

  28. یاشار ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۳ ق.ظ

    مردن را نمی شود کاریش کرد یک امر طبیعی است و ناراحت شدن برای خودمان یا کسی را که از دست رفته است و این مهم نیست چون فراموش میشود دیر یا زود اما مهم این است ما برای زنده نگهداشتن یاد و رفتار خوب او چه می کنیم و چه قدر درس می گیریم از بوده های او..آیا آن هم فراموش باید کرد…

  29. ثمین ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۶ ق.ظ

    سلام مسیح عزیز.خانه ی نو خیلی خیلی مبارک :) حقیقتش اینه که هرکس از بلاگفا کوچ می کنه،خوشحال می شم. دلیلش رو همنمی دونم واقعا ! به هر حال امیدوارم اینجا همیشه در دسترس باشد به راحتی(در هر حال در دسترس هست در حالت دوم فقط کمی زحمت ما می دارند!)
    از رفتن شکیبایی گفتن که سخت است،باورش هم. این روزها همه چیزمان تلخ است. ملت تلخی شده ایم. شاید هم ترسناک. به احتمال زیاد ترسناک. هم خودمان ترسناکیم هم اتفاقات دور و برمان ترسناکند. ما برای زندگی بدون خسروان می گرییم حتما. که چه وحشتناک است خدا بندگان خوبش را یکی یکی از ما بگیرد که چه تنها خواهیم شد. که چه ترسناک و بی تفاوت می شویم؛هر روز بیشتر از دیروز و چه بد اتفاقاتی است…
    ……………………………………………………………………………………………………………………………………….
    دلتنگ حضورت بودم .

  30. پدرام علیزاده ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۳:۱۴ ق.ظ

    درود

    چه هنری بالاتر از اینکه ما همچنان دوستش داریم چون گذشته و از همیشه تا دوباره. البته سیاستمدارانی هم بوده اند که همیشه دوست داشتنی بوده اند اما منم تصور میکنم بیش از انکه سیاستمدار باشن آزادیخواه بودن! شاید دلیل دوست داشتن ادمهایی چون خسرو شکیبایی صداقت و پاکی ست که ما ان را حس می کنیم و گرنه هنرمند نماهای! زیادی هستن که گرچه شاید هنر گرداندن صحنه را خوب بدانند هنر همراه شدن با دل من و تو رو ندارند که این هنر واقعی ایست!
    یادش گرامی.

    در ضمن دوست عزیز برای اینکه از این به بعد به مطالب شما دسترسی اسانتری داشته باشم دوست دارم سایت شما رو لینک کنم. اما بدون شک اجازه شما رو لازم دارم. منتظر پاسخ شما هستم. با سپاس.
    …………………………………………………………………………………………………………………………………………….
    ممنونم از پاسخ روشن ات و تفکیک ازادیخواهی و سیاستمداری که آن اولی را در جرگه هنر انسان بودن گنجادی و به نتیجه رساندی مطلبت را. دست مریزاد.
    و اما لینک کردن مهربانی است که البته اجازه گرفتن برای مهربانی کردن خود مهربانی مضاعف است و من هم قدردانم.

  31. حمید ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۳:۴۶ ق.ظ

    سلام. بر خواهر مهربان خانه نو مبارک. به امید این که فیلتر نشه
    …………………………………………………………………..
    به ویرانی این خانه عادتمان دادند برادر

  32. کویر ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۴:۰۶ ق.ظ

    سلام بر مسیح عزیز
    با مطلبی در مورد احمد قوام به روزم.

  33. حمید ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۴:۳۷ ق.ظ

    من وقتی خبر رو از مادرم شنیدم خیلی ناراحت شدم درگذشت هیچ یک از بازیگران من رو اینقدر ناراحت نکرد. چرا با نام خودتون نمینویسد؟اگه هدفتون نام مستعار هست نام یک زن رو بگذارید بهتره.چون حیف هست زیبا نوشته های همچین قلم شیوایی به “نام” یک مرد تموم بشه. وقتی هنرمندی چه ساکن خارج چه داخل کشور فوت میشند به سرعت بین مردم پخش میشه و مردم کاملا نسبت به اون واکنش نشون میدند واکنشی تاسف بار، ولی از فوت مقامهای مملکتی شاید خوشحال هم بشند. اون خانم خواننده ای که چند مدت پیش در خارج فوت کرد، خبر درگذشتش همه جا رو فرا گرفت و همه از مردنش حرف میزدند ولی در همون روزها یکی از “مراجع تقلید” گمونم بود که فوت کرد ولی مردم بی تفاوت بودند. اصلا براشون مهم نبود.
    ……………………………………………………………………………………………………………………………………………………متمتوجه نشدم من که اینجا به نام خودم می نویسم و تقریبا مخاطبان این خانه هم می دانن که این مسیح زن است…

  34. درویش ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۴:۴۴ ق.ظ

    سلام بر شما!

    همونطورکه خودتون هم گفتید قیاس مع الفارق کرده اید خسروشکیبایی را مردم دوست داشتند نه به خاطر دردهاشون او کسی بود که محبوب فقط دردمندان نبود ضمنا این خاصیت تمام هنرمندان در تمام جوامع است که زبان مردم باشند هیچ جا نقش هنرمند با سیاستمدار با ورزشکار با عالم و … یکسان نیست. بحث جالبی مطرح کردید شاید در مورد نقش هنرمند در وبلاگم (که قبل ترها چند باری آمدی!) چیزی نوشتم.

    خلاصه این بار باهات مخالفم خواهرجان!
    …………………………………………………………………………………………………………………………………………….
    ممنونم از پاسخت و باز شدن این بحث کمک می کند شاید به نتیجه ای روشن در نحوه مواجهه سیاستمداران با درد و آموختن از هنرمندان….بنویسید.

  35. فرنوش حبیب نژاد ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۶:۱۱ ق.ظ

    سلام مسیح گل.
    تو که از بی حوصلگی رهانیدن لازم نداری جوجه اردک نازنین مطبوعات ما.من همیشه عاشق شور و انرژی تو بوده ام.
    گردنت بهتر شد؟ خودت روبراهی؟
    خوشحالم کردی که سر زدی.مبارک خانه تازه ات.
    ………………………………………………………………………………………………………………….
    گردن و معده ام مسابقه درد گذاشتند خوب می شم نازنین.

  36. پرنیان ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۰۳ ق.ظ

    مسیح عزیز خیلی زیبا نوشتی.
    با اجازه ت مطلبت رو لینک کردم.
    خوشحال میشم به ما سر بزنی
    ………………………………………………..
    ممنونم

  37. ابراهیم ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۲۴ ق.ظ

    با درود
    سرای تازه به شادی
    یه دیالوگی داشت خسرو به این شکل اگه درست یادم بیاد نشته پشت به ستون میگه: برهوت معرفت……….
    مسیح با فکر هنرمندان جان میدهند به افکار رویائی ما و سیاستمداران ان را به هیچ می انگارنند ……….
    شاد زی و هماره سالم
    یا حق
    ………………………………………………………………………………………….
    سپاس…اما سرای تازه به غم باز شد.

  38. حمید ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۴۵ ق.ظ

    با هر نامی مینویسید وبنویسید،خوش مینویسید و باعث افتخارید :)
    توی این جمله”به اون واکنش نشون میدند واکنشی تاسف بار” منظورم واکنش همراه با تاسف بود نه واکنشی باعث تاسف
    و دلیل اینکه مردم وقعی بر مرگ مقامات نمیدند ممکنه در موردش حرف بزنند ولی متاثر نمیشند، دلیلش نفرت مردم از اونها هست. خوشحال هم میشند گرچه میدونند این که رفت چند تا شبیه به خودش توی صف هستند که جاش رو بگیرند.
    ……………………………………………………………………………………………………………….
    شاید منظورتون معصومه بود که نام نیکی است از قضا.

  39. سلامت ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۲۰ ق.ظ

    خداااااااااااااااا! من دوباره مسیح رو پیدا کردم. فعلا چیزی برای نوشتن ندارم از سر شوق. باشد برای بعد. بگذار فعلا خوش باشم به این عصر خوش یمن.
    ……………………………………………………………………………………
    خوش آمدی

  40. داود روشنی ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۲۲ ق.ظ

    سلام خواهر. منزل نو مبارک. خدمت عارضم که بایستی برای من و شما دیگر شنیدن این فراقها عادی شود که مطمئنا روزی نوبت ما هم فرا می رسد. باید قبول کرد که این هم بخشی از زندگی است که عزیزانمان را از ما می گیرد.اما چیزی که مهمتر است آن چیزهایی است که از عزیز از دست رفته باقی می ماند خوشحالم که از این به بعد میتوانم با یادگارهای خسرو عزیز یاد او را زنده نگاه دارم. او مفید و زیبا و دوست داشتنی زیست. ای کاش حاصل آخر زندگی من و تو هم زیبا و دوست داشتنی باشد. و بدا به حال بعضی ها.
    ………………………………………………………………………………………………………………
    بدا به حال کسانی که سهمی از خاطرات خوش ملت ندارند.

  41. صادق ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۱:۳۹ ق.ظ

    خیلی دوستش داشتم…

    پ.ن: خانه جدیدتان هم مبارک.

  42. حمید ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۲۹ ب.ظ

    آره منظورم معصومه بود. توی اون یکی وبلاگتون دیدم نوشته بودید.نمیدونم گیچ شدم اینه اونه کدومه :دی
    …………………………………………………………………………………………………..
    .برای پدر و مادر نازنین من هنوز معصومه ام و هر دو نامم را دوست دارم.

  43. Mandana ۲۹م تیر ۱۳۸۷ ، ۶:۰۲ ب.ظ

    سلام مسیح عزیز. به نظر من گریستن و مویه کردن در از دست دادن یه هنرمند، مرز و بوم نمی شناسد و مخصوص ایران و ایرانی جماعت نیست. فقیر و غنی هم نمی شناسد. هر کس عزیزی را از دست میدهد طبیعی است که دلخون باشد و غصه دار. در ضمن مردم ایران ناتوان از ابراز درد و گله و شکایت و گریستن نیستند. هم فقان کردند و هم مویه. به دنبال فرصت نیستند تا بغض دل باز کنند. ولی در پیدا کردن دو گوش شنوا و دستان کارآمد عاجزند. سخت به دنبال دو جفت گوش شنوا هستند که دلیل بغض را که دانست، در جهت فروکش کردن بغض همت کند و آستین بالا بزند نه اینکه به دومی و …و هزارمین درد مهمانشان کنند. ، و در آخر اینکه مقایسه سیاستمدار و هنرمند هم کاری است بس دشوار. سیاستمدار اگر با هنر سر وسری داشت سیاستمدار باقی نمی ماند و هنرمند اگر هنرش آلوده به سیاست میشد، از دایره هنر خارج بود.

  44. محمد ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۴۷ ق.ظ

    سلام
    مسیح چشم مایی ولی خداییش کارت از ذهن مسموم گذشته
    بیخیال بابا، ملت عاشق که خط و ربط ندارند!
    پ.ن.۴۳ نظرات غلطه، شما تو فارسی می گویید ۴۳ نظر.
    …………………………………………………………………………………..
    پس خوب شد خودم پیشاپیش نالیدم از ذهن مسموم ورنه دارم میزدید نهۀ مزاح بود رفیق
    ممنونم از یادآوری حتما دست اندرکاران تهیه این خانه لطفشان شامل حال ما می شود برای اصلاح. صبوری باید.

  45. یک اصلاح طلب ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۱:۱۸ ق.ظ

    روحش شاد یادش گرامی

  46. فرامرز ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۱:۴۳ ق.ظ

    وب سایت جدید مبارکه ، خدا کنه این دیگه فیل تر نشه
    موفق باشی
    ، خسرو شکیبایی هم رفت

  47. بامداد امید ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۱:۵۵ ق.ظ

    باز کودکی کردم، به بهنود زنگ زدم و با بغض گفتم: ” چه ملت بی‌پناهی هستیم . کسی از ما که می‌میرد زود احساس یتیمی می‌کنیم. مبادا زود بمیری. “
    راستی چرا !؟آیا این به باورهایمان بر نمی گردد؟و اینکه هیچ خودمان نیستیم و هر چه داریم آن است که به خوردمان داده اند و مجبوریم هی به تظاهر هی ریا حتی گاهی اسم انتصابی امان را هم دوست داریم نداشته باشیم .راستی چرا اگر ما در باورمان آن دنیا و زندگی دیگر را قبول داریم این همه سیاه این همه زجه و مویه این همه …حتی برای امامانمان که کمبودی نباید داشته باشند در آنجا..وقتی که ما زاده می شویم مگر هدفمان چیست ..حالا یک روز کم و یا یک روز بیش…هیچ چیز پایدار نیست جز اندیشه
    پرواز را باید به خاطر سپرد پرنده…
    “… نا خودآگاه دلم می گیرد از عمر کوتاه هنرمندان در برابر عمر بلند سیاستمداران …”
    قبلا گفته ام در مورد کوتاهی عمر سیاستمداران هم و اضافه می کنم خوشا هنرمندی که سنش به کهولت و بازنشستگی نرسد که حتما شنیده اید گلایه هنرمندان را در سننین بازنشستگی از بی تو جهی مردم .
    دل پری دارید از سیاستمدارن (وقت)و بی حق هم نیستید اما سوالات شما
    ۱- نمی دانم مرگ تلخ است یا زندگی این روزهای ملت ما ؟
    ۲-چرا تلخی ملت را هنرمند سامان می دهد اما سیاستمدار نه
    نظرم را به نوعی قبلادر مورد اولی نوشته ام
    اما دومی
    همانطور که خودتان بهتر می دانید واژه هنرمند و سیاستمدار هم مانند هر واژه اجتماعی دیگری جای بحث و تقسیم دارد و از حوصله و دانش من خارج است اما به نظر من اگر بدون بحث و کلی بخواهیم در نظر بگیریم فکر می کنم هنرمند چون با دل مردم سرو کار دارد و کمتر اندیشه و عقلانیت توده را به چالش می کشد (که اگر غیر از این باشد فرصت نزدیک شدن به توده را از دست می دهد…)تلخی ملت را هنرمند سامان نمی دهد بلکه تسکین می دهد که اگر بخواهد سامان دهد باز هم…
    و اما سیاستمدار…. که فکر می کنم مهمترین و و پر نقض ترین(با پوزش) ایده شمادر همین جاست که فکر می کنید هیچ کس ریش ندارد الا بز

    پ ن زیاد به حرفهای دلتان بها ندهید مخصوصا در مورد اشک ریختن
    …………………………………………………………………………………………………………………………………….
    ما با دلمان زندگی می کنیم رفیق آنچنان که با عقلمان نیز اما تا حدودی با شما موافقم در مورد بها دادن به اندازه به دل….به هر حال از شکافتن این بحث و پاسخ شما خرسند شدم.

  48. محمدی ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۲:۰۸ ق.ظ

    درود بر شما
    نکته زیبا و تامل انگیزی است که بر مرگ هنرمند باید گریست یا بر زندگی بی هنرانه ما ؟ زندگی که در آن خود نباشی و تمنای روح و جسمت آنی نیست که خود میطلبی ، دست کمی از مرگ ندارد . جامعه ما سالهاست مرده است و این مردگی را در نگاه به عقب و محصورات ذهنی خود فریاد می کند . هنرمندان باید زودتر از این بمیرند چون قلب ظریف و نازک آنان توان این همه رنج ومحنت خفته در زیر پوست جامعه را ندارد . زنده ماندن در این اجتماع قلبی میخواهد به سنگینی و سختی سیاست بازان ، تا عمر نوح را برایشان به ارمغان آورد …..
    با درود مجدد
    ……………………………………………………………………………………………………………………………….
    بر مرگ هنرمند باید گریست یا بر زندگی بی هنرانه ما …ممنونم از تکمیل دلنشینت.

  49. چکامه ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۲:۲۸ ق.ظ

    خسرو شکیبایی درگذشت….
    افسوس….
    سیاه و سفید فکر کردن، تنها دو بعد جهان را به ما نشان می دهد …

  50. قلم تراش ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۲:۵۰ ق.ظ

    مثل همیشه زیبابهد از مقله ی لاریجانی واون تغییر چهره این دومیه
    حالا غرض از مزاحمت من یه وبلاگ دارم توی اینترنت
    سیاسیه
    ولی چند روزه بهد یک سال از سیاسی نویسی خسته و سر خرده شدم
    و یه پست پایانی برای اون گذاشتم
    من ازت در خواست می کنم پست آخر من و همچنین نامه ی من در یک پست به آخر رو بخونی ونظرت رو بدی ممنونم ازت
    یا علی

  51. سعید هدایتی ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۷ ق.ظ

    خدا به همراهت هر جایی که هستی شکیبایی کن عزیز برادر .چه خوب که نبودی.همه برای بودنمان تحقیرمان کردند.با بی حوصلگی و گیجی افتاب داغ نوشته ام شرحش را!باز بگویم.خدا نگهدارت عزیزکم

  52. بامداد امید ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۳:۲۲ ق.ظ

    برای مسیح(علی نزاد) که همیشه زنده است
    کارد و دل را می خواهم باهم
    کارد را برای زیاده خواهیهای دل
    دل را برای زیاده روی های کارد
    پ ن همیشه شاد باشید
    بالاخره من هم پاسخی از شما دریافت کردم هر چند اولین لطفتان نبود
    می بینید من (ما) هم بی دل و کم کودک نیستم

  53. محمدرضا نسب عبداللهی ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۵:۵۳ ق.ظ

    مسیح جان مرگ تلخ است اما زندگی این روزهای ملت تلخ تر است هر چند در گذشته هم شیرین نبود اما تلخی اش این قدر نبود که از همه چیز ناامید باشیم.مسیح عزیز تو که قرار است قرار مخاطبانت باشی دیگر چرا بی قراری؟هر چند حق داری که بی قرار باشی…کاش روزی را ببینیم که دلهایمان پر ازقرار است و زندگی این قدر کام ها را تلخ نکند،کاش!
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    کاش و برقرار باد قرار همه ما دوست عزیز.

  54. قلم تراش ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۸:۴۱ ق.ظ

    مسیح جان ازت ممنونم که بهم سر زدی اما فقط یک چیز تو شهر ماقلم ها رو خیلی سریع خرد می کنند
    من یه جوون ۱۸ساله معتقد به آزادی وصداقتم

    اما من در جامعه ای دارم رشد می کنم که در اون همه چیز پیدا می شه به غیر این دو چیز

    من امسال کنکور دادم قبل از پایان سال تحصیلی پیش دانشگاهی چند دقیقه قبل از پایان آخرین ساعت کلاس انگلیسی از معلمم این سوال رو کردم:
    بهش گفته ده دقیقه به پایان آخرین ساعت درس انگلیسی ما در سیستم آموزش وپرورش هست ۷سال انگلیسی به ما تدریس شد ولی من حتی یک کلمه انگلیسی رو نتونم بگم حرف بزنم چرا ؟

    می دونی اون به من چی گفت اون به من گفت:

    اولا ۱۵ ساله داره کتاب سال اول دبیرستان منتشر می شه بدون هیچ تغییری این کتابم که می بینی دو سه سالیه عوض شده وخودت می بینی که هیچی نداره

    بازم خدارو شکر کنید که همین کتاب بی محتوای انگلیسی رو می خونیدکفتم چرا گفت: اوایل انقلاب می گفتند باید انکلیسی از کتاب هاب بچه ها جمع بشه چرا چون کار استعماره بله کار استعمار
    واقعا خنده دار نیت
    تازه اون اضافه کرد اون ها به همین دلیل یعنی مالو کار استعمار بودن می خواستند فوتبال رو بر دارند و به جاش والیبال یا هند بال بزارند

    من ناخود آگاه به سوی یک واقعه رفت اوایل انقلاب یه سری مر تجع
    بوادزر برده بودند تخت جمشید
    شاید فکر کنی می خواستند تعمیرش کنند نه رفتند خرابش کنند چرا چون می گفتند نماد طاغوته آره نماد طاغوت واگر یکی از علما دخلت نمی کرد تخت جمشید دیگر در بین ما نبود در ضمن قضییه ی سد سیوند رو از همین قضیه بفهم

    ببخشید سرت رو درد اوردم یا حق

  55. من او هستم ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۰۸ ق.ظ

    بانو مسیح جان!
    بی خیال مرگ.هنوز خسرو نرفته بعدی میره.نوبت ما هم میرسه.اتفاق شیرین زندگی مرگه.مرگ نبود همه کپک میزدیم.
    ………..
    مبارکه وب جدید باشه.خیلی خوب شده.من لینک رو به روز میکنم.
    …………………………………………………………………………………………………….

    شده ام بانوی مرثیه سرا انگار …راست می گویی شاید. ممنونم از مهربانی ات.

  56. فرشته رضایی ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۰۰ ق.ظ

    سلام.واقعا تلخ و سخت است عزیز………
    خانه ی جدید مبارک

  57. مرتضی ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۰۴ ق.ظ

    هنوز هم فکر میکنم چرا آنهایی که به سن مرگ رسیده اند دو دستی به دنیا چسبیده اند و آنهایی که اندکی به نبودنشان فکر نمیکنیم راحت ماو دنیای ما را رهامیکنند…

  58. کلوب جوانان ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۱:۵۳ ب.ظ

    خاتمی بیاید یا نیاید؟
    این پرسشی است که این روزها در هر محفلی شنیده می شود و هر کس پاسخ متفاوتی به آن می دهد. به نظر می رسد اهمیت این پرسش آنقدر زیاد باشد که لازم باشد جوانان دور هم جمع شوند و در این باره سخن بگویند.
    روز چهارشنبه این هفته ساعت ۱۸ قرار است تریبون آزادی با حضور جوانان و تعدادی از نزدیکان آقای خاتمی برگزار شود و جوانان نظرشان را در مورد حضور یا عدم حضور خاتمی در انتخابات بگویند. نظر شما چیست؟ خوشحال می شویم که شما هم در این بحث حضور داشته باشید.
    مکان: خیابان سمیه، بین ویلا و سپهبد قرنی،پلاک ۱۸۰، سالن اجتماعات

  59. مهدی محسنی ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۳:۳۶ ب.ظ

    سلام آجی!
    جویای احوال هستم. شما که حسابی مشغولین.
    همیشه شاد باشی و سلامت.

  60. محمد صالح رزم حسینی ۳۰م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۷ ب.ظ

    از آخرین کارهایم…
    چهل گیس…
    http://abukoorosh.blogfa.com

  61. بابالو ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۵ ق.ظ

    سلام.
    نمی دونید چقد خوشحالم کردید.. سلامتم. گرچه نمی دونم وقتی روح آدم آزرده ست می شه اسمش رو گذاشت سلامتی یا نه.. روزها سخت می گیرن و می گذرن. بازم به دیدنتون میام. آدرس اینجا رو نداشتم. آدرس قبلتون هم فیلتر شده. خیلی ممنونم از اینکه به من سر زدید.

  62. آداب سر باختن ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۲:۱۲ ق.ظ

    سلام
    به قول تلخی ” چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
    نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
    نه به حرفی دلی را آلوده
    تنها به شمعی قانع اند
    و اندکی سکوت ”

    پریشان باشید!

  63. بر ساحل سلامت » Blog Archive » ناامیدی از آینده سیاسی‌ترین نوع ناامیدی ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۳:۰۴ ق.ظ

    [...] مسیح علی نژاد هم در این گفتگوی ناامیدی شرکت کرده اما آن را با تلخی مرگ یک هنرمند پیوند زده است. و چه تلخ است! [...]

  64. محتشمی ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۴:۳۷ ق.ظ

    آمدم حالی بپرسم تلخ شدم
    می روم :(
    …………………..
    این نیز می گذرد نازنین.

  65. خانومچه ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۵:۱۷ ق.ظ

    مسیح عزیز سلام. خانه ی نو مبارک. خیلی خوشحال شدم. تندرست و شاد و پیروز باشی.
    …………………
    سپاس عزیز.

  66. سید علی ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۷:۰۹ ق.ظ

    سلام خوبین چه خبرا از مطالب زیبای مشا ممنونم یاد هامون سینما بخیر

  67. ساتگین ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۲۲ ق.ظ

    قربان! ربطی به ایرانی و غیر ایرانی ندارد. همین الان اگر براد پیت،‌ نیکلول کیدمن، بیل کلینتون و یا هر کس دیگری بمیرد کسانی پیدا می‌شوند که برایش سوگواری کنند. همچنان که برای صدام، همچنان که برای خمینی هم سوگواری کردند. مساله سمبل‌هاست و در پی آن تعداد کسانی که زندگی‌شان به این سمبل‌ها پیوند خورده است. همچنان که اگر من و یا شما دار فانی را وداع گوییم، ‌بسته به تعداد انسانهایی که درگیر زندگی ما شده‌اند، عزادار خواهیم داشت. فقط در یک نکته با شما هم عقیده‌ام: می‌توانستید بگویید که در ایران به خاطر لزج بودن روابط اجتماعی،‌لاجرم بودن و نبودن یکی، بیشتر از کشورهای غربی که همه برای خود می‌زی‌اند، در زندگی مردم تاثیر گذارتر است. دلیل آن هم معلوم است. بودن و نبودن هنرپیشه‌ای که خالی خلوت آنها را برای مدتی در زندگی‌ای که چیز زیادی برای خوشی نداشته‌اند پر کرده بود، می‌تواند چنین نتیجه‌ای داشته باشد.

  68. ساتگین ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۲۵ ق.ظ

    ببخشید… بر حسب عادت از کلمه‌ی «قربان» استفاده کردم. به شما باید «بانو» خطاب می‌کردم.

  69. حقیقت تلخ ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۳۴ ق.ظ

    منظور کسانی است که سیاست را در ایران کنونی می چرخانند ؟
    ان سال ۵۷ همه مفاهیم را بهم زد ، انقلاب را با مافیا لمپنیسم به پیش برد و اسلام انقلابی ماهیت اصلیش را نمایان کرد …
    عدالت رامختص مذهب شیعه کرد
    فحشا را دولتی و ازاد اعلام فرمود
    اقتصاد رابه خر سپرد و ملتی عقب مانده و نااگاه مشت گره کرده و فریاد کرد ، جان منی ، روح منی …
    کیسه سیاه توی سری را حجب و حیا ، اعلام نمود ..
    زیر چادر به هر کاری پرداخت
    و..
    هنرمند این سیاست مدار هم شباهت هایی می بایست به سیاستمدارش داشته باشد ..
    نا امیدی و ناشادی و توسل به سوراخ دعا .. همین است دیگر ..

  70. مانی ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۱:۰۷ ب.ظ

    گریه کردم. خیلی گریه کردم. دلم گرفت. بدجور هم دلم گرفت.

    خوب شد که اینجا رو راه انداختی. یه مدتی گیج بودیم که باید به کدوم بلاگت بریم.

    موفق تر باشی کیجا.

  71. یاشار ۳۱م تیر ۱۳۸۷ ، ۹:۵۷ ب.ظ

    نمی دانم مرگ تلخ است یا زندگی این روزهای ملت ما ؟
    کاش خودتان هم به این پرسش ،پاسخی می دادی هرچند پیش تر گفته اید و در اینجا هم اما کمی درهم و پیچده
    اما پرسش من
    آیا در آن روز و آن ساعت و ان لحظه و آن دم فقط یک نفر بی جان شد !؟
    شما هنر مند را در مقابل سیاستمدار گذاشته اید و حمایت و برسرزدن مردم را برای در گذشت هنرمند نشان از خوبی هنر مند میدانید و اینکه “چرا تلخی ملت را هنرمند سامان می دهد اما سیاستمدار نه”اما شما بگویید اگر بجای سیاستمدار یک دانشمند را بگذاریم آیا باز هم می توان گفت هنرمند چون مفید تر است برای مردم در هنگام درگذشتش این چنین می شود (دیدید و می بینید چه دانشمندانی به پایان می رسندو ملت اصلا خبر دار هم نمی شود ) …فکر می کنم از بزرگی هنرمندان ما نیست که این چنین است بلکه از دلفین بودن این مردم است که این چنین می شود..
    …………………………………………………………………………………………………………….
    من طرح سوال کردم با طرح سوالاهای بعدی ذهن همه ما روشن شود و فکر می کنم شما هم بعد قابل بحثی را گشودی ….پدیده نیاز و دلفین.

  72. namehw ۱م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۲:۰۵ ق.ظ

    دو نامه و یک سخن رانی

    http://www.persianupload.com/files/n4chz04ibzhdisat52uk.pdf

    http://www.persianupload.com/files/fbsu7epzl0×0j4vmqw8s.pdf

    http://www.persianupload.com/files/s1vzehm01v8fkerylqg6.pdf

  73. دریا ۱م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱:۱۱ ق.ظ

    نمی دانم مرگ تلخ است یا زندگی این روزهای ملت ما ؟
    پاسخ:
    زندگی این روزهای ملت ما که چنین مرگ های نا به هنگام تلخ را ارمغان می آورد.

  74. رامین 1648 ۱م مرداد ۱۳۸۷ ، ۴:۲۱ ق.ظ

    فکر نمی کردم روزی روزگاری هم می رسد که مسیح علی نژاد به زنجموره نویسی و ضجه پراکنی به نوعی دل بسته شود و در داد خواست اش به مرگ و تب کسی و کسانی راضی که خشنود تر گردد ..مسیح علی نژاد می نویسد ..((دل ام ناخود آگاه می گیرد از عمر کوتاه هنرمندان در برابر عمر بلند سیاستمداران…))در واقع ایشان دل شان این تمنای وصال را می طلبد که عمر سیاستمداران باید از ۶۴ سال هم به کمترین میزان ممکنه تنزل یابد.احتمال می دهم که ایشان به نوعی بگویند من به طور کلی این نوشته را نوشتم باز هم فرقی نمی کند ..باید مسیح علی نژاد تعیین کنند که به مرگ هیچ کس رضا که نمی دهد راض هم نیست و ایضن پاسخ دهند هنرمند به زعم ایشان که خوبا اش خواندند عرضه و قابلیت این را داشته که حرکتی نمادین در جامعه ی به قول مسیح علی نژاد تنها و بی پناه را پایه ریزی کند. علم و عملی را تواما ن توانسته تا آخرین لحظه ی حضورش برای دیگران به جوهر فعل تبدیل گرداند.یا نه ؟
    به مسیح علی نژاد باید این نکته را یاد آور شوم ..که این ( ما) ئی که نوشتند نه برای خاطر آرزو های بر باد رفته اش به مویه و زاری و شیون نشسته ..نه برای کسی و کسانی که لحظاتی از پرده ها و صفحه ها ی نمایش را به دیدن شان شتاب می کردیم…بل به خاطر یک عادت تاریخی موروثی آنهم از عصر حجر به این طرف برای هیچ تنهائی و هیچ بی پناهی …زار می زنند.
    …………………………………………………………………………….
    تازه همین مویه هم به دل خیلی ها خوش ننشست و کم دانستند و سینه چاکیه بیش از این خواستند….با این همه راست می گویی باید با ظرافت بیشتری راضی نبودن به مرگ دیگران را بیان می کردم ….سپاس رامین عزیز.

  75. پدرام علیزاده ۱م مرداد ۱۳۸۷ ، ۴:۴۸ ق.ظ

    ۲ مرداد! واژه دلتنگ اوست![گل]

  76. ترانه علیدوستی ۱م مرداد ۱۳۸۷ ، ۲:۱۶ ب.ظ

    سلام دوست عزیز:
    شاید در این سرزمین، دیگر چیز زیادی از هنرمندی و دلنازکی و لطافت نمانده باشد. هنر-کار زیاد است اما هنر-مندها پشت سر هم می میرند.
    حالت ما هم شاید شبیه به حالت همان مردمی باشد که در فیلم “children of men” مرگ آخرین بچه ای که به دنیا آمده بود را از تلویزیون تماشا می کردند…
    شاید هم این منم که اینقدر غمگینم.
    ممنونم از تو… و از عکسی که برایم فرستادی.
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    و ممنونم از تو ترانه عزیز. اما صاحب آن عکس دیگر به همان راحتی ها نمی خندد. پیر شده است.

  77. چاخان اوغلو ۲م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۲:۴۵ ق.ظ

    سلام علیکوم. این کار جدیدت را همه می پسندم. موتوجه شودی یا بیشتر سرت درد میکنه؟ منظورم این am/pm یا قبل ازناهار/بعداز ناهارهست. منزل نو هم موبارک باشی. بقول شاعر، اونوقتی کی از Blogfa رفتی: رفتی ورفتن تو، آتش نهاد بردل….از این مسیح چه ماند، جز آتشی بمنزل. اما…اما…حالا کی آمدی، شاعر علیه الرحمه فرمودی: آمدی جانم به قوربانت ولی حالا چرا؟….بیوفاحالا کی من اوفتاده ام از پا چرا؟ میگم تو هم کارهات گاهی آمد داری، گاهی نیامد داره. اوفتادی درطاس لغزنده….چودرطاس لغزنده اوفتاد مور….رهاننده را چاره باید نه پول!! فعلا کی پول غوله وما بسم الله!! من بعدها خیلی جدی صوحبت می کنیم.

  78. سبا ۲م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۲ ق.ظ

    برای همچون منی دوست داشتنی تر از این نمیشود که همچون توئی دلت نیاید بی سلام از گوشه نوشته ام عبور کنی…سلام!
    –ما مبهوت شده ایم…تنها و دلزده..اما نوشته ی تو مثل همیشه روی دیگر ماجرا را به من نشان داد….ممنون از این نگاه عمیق ت…ممنون..
    ……………………………………………………………………………………………….
    برای همچون مایی نیز کلام از نگاه شما ست که شکل می گیرد .سلام و سپاس سبای عزیز.

  79. کویر ۲م مرداد ۱۳۸۷ ، ۵:۰۶ ق.ظ

    مسیح عزیز سلام
    با مطلب “لایحه ای برای اخلال در امنیت روانی جامعه” (اعدام بلاگرها) به روزم.
    برقرار باشی

  80. علی سعیدی ۲م مرداد ۱۳۸۷ ، ۹:۲۱ ق.ظ

    ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز
    از روی حقیقتی نه از روی مجاز
    یکچند درین بساط بازی کردیم
    رفتیم به صندق عدم یک یک باز!
    خیام
    مسیح عزیز همه ما بازیچه هستیم از سیاستمدارمان گرفته تا هنرمندمان!!!

  81. مهتا پناهی ۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۶ ق.ظ

    سلام
    خیلی خوشحال شدم از اینکه به من سر زدید. من هنوزم با شعر فاضل نظری موافقم که:
    یک عمر زیر پا لگد کردند او را اکنون که می گیرند روی شانه مرده است
    هنرمند واقعی هم درد خودشو تحمل می کنه و هم درد مردم رو مگر نه اینکه می گویند آدمهای دانا غم آدمهای نادان رو هم می خورند و همینه که عمرشون کوتاه می شه.
    وما چقدر بی کسیم! خیلی خوب گفتید. ممنون

  82. جواد بیژنی ۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۸:۵۳ ق.ظ

    سلام همشهری
    مدتی به علت مشکلات کاری نبودم
    ممنون که سر زدی به من و امیدوارم خونه جدید و قشنگت عمری دراز داشته باشه با روزهایی خوش. ته خنابدون

    ضمنا به احترام استاد شکیبایی به روزم:

    پیش به سوی خانه ی سبز!

  83. مریم مجد ۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۹:۲۶ ق.ظ

    سلام مسیحم!
    مثل همیشه کلا مت دیوانه ام میکند!
    اگر بدانی روز بدرقه اش این مردمان چه میکردند!؟؟؟
    گذشته از آنهمه آه و ناله ای که سر میدادن به قول دوستی بدنبال ستارگان زنده سینمای ایران بودند و اگر با چشمانم آنروز نمیدیدم که خیل عظیمی تنها برای هنرمندان مورد علاقه شان دل آشوبی میکردند،باور نمیکردم!
    آن روز به این مردمان لعنت میفرستادم که به دلیل دیگری آنجا بودند و تمام مراسم را به لودگی میگرفتن!
    و دلم میسوخت به حال خسروی بر بالای دستان آنان….
    آنروز خیلی چیزهای بدی دیدم و تا الان از شدت مواجه با این مسائل,واقعا نمیتوانم آرام بگیرم…
    مردم ما هنوز غم دارند؟غم چی؟!
    راستی آنجا که حرف از سیاستمداران زدی…حرف دلم بود!و نکته ای رو اشاره کردی که به حق باهاش موافقم…

  84. هیوا ۴م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۲:۰۴ ق.ظ

    سلام . تو راست می گی مسیح . خیلی از این گریه ها و اشک ها یه جور فرافکنیه . اما یادت باشه سیاستمدار اگه عمرش طولانی هم باشه عمرش توی دل مردم لحظه ایه . اه ! من چه قدر احمقم که به تو نصیحت می کنم . تو خودت همه اینا رو خیلی خوب می دونی .اما در کل حرفتو گرفتم . کاملا هم به تو حق می دم .
    از روز اولی که تو اعتماد ملی نوشتی شروع کردم به شناختنت و همیشه سعی کردم ازت چیز یاد بگیرم . اون مطلب دلفین هاتم خیلی لذت بخش بود . با اینکه ایجاد دردسر کرد اما واقعیت داشت . همه مطالبت قشنگن .
    ……………………………………………………………………………………………………………………………………
    هیوای عزیز واژه احمق را در مورد خود به کار نبریم عادت بدی کردیم….می شود گفت من چه ساده ام که….به هر حال اینجا برای یکجانبه حرف زدن نیست و خوب است که نصیحت هم باشد….

  85. بامداد امید ۴م مرداد ۱۳۸۷ ، ۹:۲۹ ب.ظ

    برای “شکیبایی” که نه،برای همه آنان و همه آنچه که بعد از نداشتنشان قدرشان می دانیم
    باران می بارید
    ظرف هایمان همه پنهان
    دریغ از یک هلهله ،یک فریاد
    در بادیه
    به قربانگاه می رویم
    با فغان و فریاد
    به نیاز قطره ای باران

  86. وفا ۴م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۰:۱۹ ب.ظ

    جناب علی نژاد
    ممنون از اینکه به ما سر زدید و خوشحالم که اسم وبلاگمون براتون جالب بود این اسم ترکیبی از خانواده ماست !
    اما سئوال من این است که چرا باید ورطه هنر و هنرمندان را با سیاست و سیاسیون مقایسه کنیم ؟
    هنرمند دارای روح لطیف و طبع لطیف بی ریا و مردمی است هرچند همه هنرمندان مردمی نیستند ولی سیاسیون چی ؟ کدامیک از سیاسیون را می شناسید که حداقل به قول های داده شده توسط خودشان عمل کرده باشند ؟ شاید دلیل زیاد عمر کردن یا نکردن اونها همین الکی احساس مردمی بودن باشد ؟ نمیدونم چون اصولا من آدمی هستم که نمیدانم ؟

  87. علی ۵م مرداد ۱۳۸۷ ، ۴:۰۷ ق.ظ

    مسیح جان

    شاید کمی بیرحمی و بی سلیقگی باشد که پیام تبریک منزل نو را در این پست بگذارم ولی بر من ببخش و فبولش کن همانطوریکه خسرو شکیبائی بر من دوستدارش میبخشد

  88. saeed kiaee ۵م مرداد ۱۳۸۷ ، ۶:۲۷ ق.ظ

    salam.
    az in maten shoma khosham amad. be dalayeli ke bemand baraye bad.
    rozi hamin nazdikiha az in matn yad mikonam dar yaddashti va dalilash ra migoyam anja.
    linkash ra dar peivandhaye roozaneye webloge “nader ebrahimi” gozashtam. (www.naderebrahimi.blogfa.com)
    pirooz bashid.

  89. یاشار ۶م مرداد ۱۳۸۷ ، ۲:۰۵ ق.ظ

    آیا امکان دارد سال دیگر از حضور بر سر مزار این عزیز هم مانند شاملو منع شویم
    راستی شاملو هنرمند بود یا سیاستمدار چه سخت است تفکیک این دو آیا هنرمند می تواند با مردم و جامعه نباشد آیا کسی که با جامعه است می تواند سیاسی نباشد
    می گویند بین دعوا یک ضعیف با یک قوی سکوت در خدمت فرد قوی و علیه فرد ضعیف تمام می شود

  90. وفا ۶م مرداد ۱۳۸۷ ، ۴:۲۵ ق.ظ

    باز خنگ بازی در اوردم و در وبی که لینک گذاشته بودید کامنت گذاشتم فکر کردم وب شماست !
    یک زمانی هر روزنامه ای میخریدم تعطیل میشد پدرم همیشه میگفت تو چرا کیهان نمیخری ؟
    بابت اشتباه هم شرمنده چون تا همین الان هم فکر میکردم شما جنابید نه سرکار خانم !!!!!!!

  91. صدای روزنامه نگاران مستقل ایران ۶م مرداد ۱۳۸۷ ، ۶:۵۰ ق.ظ

    فراخوان صدای روزنامه نگاران مستقل ایران
    http://tahassonema.blogfa.com/post-14.aspx

  92. سمانه(دلتنگی ها) ۷م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۰:۱۰ ق.ظ

    بهای هر لحظه وجد را
    باید با رنج درون پرداخت
    به نسبتی سخت و لرزآور
    به میزان آن وجد
    بهای هر ساعت دلپذیر را
    با سختی دلگزای سال ها
    پشیزهای تلخ و پررشک
    و خزانه های سرشار اشک!
    برای رفتن تو خسرو عزیز چه بهایی می توان داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    از اینکه منو لایق دونستی و حضور مجددتو بهم خبر دادی خیلی ازت ممنونم خانم گلم
    تو این مدت خیلی نگرانت بودم که چی شده و باهات چیکار کردن
    خوشحالم که باز هستی،امیدوارم دیگه اذیتت نکنن،مواظب خودت باش نازنینم.

  93. wolf ۷م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۱ ق.ظ

    تنهایی…تنهایی…تنهایی…

  94. محمدرضا یزدان پناه ۷م مرداد ۱۳۸۷ ، ۲:۲۸ ب.ظ

    سلام خواخر! چیتی هستی؟ سره جدید مبارک بوه. ته لینکره اصلاح هاکردمه.
    انشاءالله امون هادن راحت بویم…

  95. یاشار ۷م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۵ ب.ظ

    این روزها (در دولت نهم ،مجلس هشتم )اینجا و آنجا مواردی پیش می آید (معرفی و بی وزیری وزارتخانه ها …تغیر شرایط کاندیداهای رییس جمموری…)که حکایت از نادیدن گرفتن یا حداقل رعایت نکردن یا کمتر از آن …قانون اساسی است سوال :
    آیا هنوز می گوییم قانون اساسی نیاز به باز نگری ندارد!؟

  96. بر ساحل سلامت » Blog Archive » مردمانی که هر روز بدن بیمارشان را به تیغ جراحی جدید می سپارند ۸م مرداد ۱۳۸۷ ، ۵:۱۸ ق.ظ

    [...] مسیح علی نژاد هم در این گفتگوی ناامیدی شرکت کرده اما آن را با تلخی مرگ یک هنرمند پیوند زده است. و چه تلخ است! [...]

  97. رامین 1648 ۸م مرداد ۱۳۸۷ ، ۷:۳۶ ق.ظ

    نظرت در مورد سال روزهای دراز قدغن چیست؟

  98. بی هویت ۱۰م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱:۴۱ ق.ظ

    مسیح عزیز!درد ما حصار برکه نیست درد ما زیستن با ماهیانیست که هنوز فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است
    من نمی دونم مردم بجای خون تو رگاشون شاشیدن چون اگه یه ذره بدورو برشون نگاه میکردن عمق فاجعه را تشخیص میدادند و اونوقت اصلا به خودشون اجازه نمیدادند که بر مرگ کسی بگریند .ما باید حقیقتا به حال خود گریه کنیم
    ما اینیم دیگه پس فکر میکنی چطور تونستند سوار ما بشن و بر سرمان برینند

  99. شیلا ۱۰م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۲:۲۵ ب.ظ

    مسیح عزیز،
    حالا که داری املاء متن رو تصحیح میکنی مرهم رو هم درست کن که نوشتی مرحم.

    قلم خیلی عالیی داری و سر نترس

    ممنون
    ……………………………………………………………………………..
    ممنونم از توجه و تذکر.

  100. کمانگیر » بی تفاوتی: خماری ِ مطبوع ِ یک جسد ۱۱م مرداد ۱۳۸۷ ، ۷:۰۲ ب.ظ

    [...] مسیح علی نژاد [...]

  101. بر ساحل سلامت » Blog Archive » چقدر باید نگران بی تفاوتی در جامعه باشیم؟ ۱۱م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۰:۱۱ ب.ظ

    [...] مسیح علی نژاد هم در این گفتگوی ناامیدی شرکت کرده اما آن را با تلخی مرگ یک هنرمند پیوند زده است. و چه تلخ است! [...]

  102. با سلام ۱۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۱ ب.ظ

    با سلام و خسته نباشید
    میخواستم بگم که ما از طرف سیمای آزادی تلویزیون ملی مقاومت ایران هستیم که از وبلاگ شما بازدید کردیم که وبلاگ

    خوب و قشنگی داشتید و معلوم هست که شما خیلی دوست قهرمان و فعال و آزای خواهی هستید ما از طرف

    مجاهدین و همه دوستان آزادی خواه برای شما دوستان قهرمانمان آرزوی موفقیت میکنیم
    ما میخواهیم همه خبرها و هر نقض حقوق بشری که در ایران و در شهرتون و میان شما رخ میده به ما سریع اطلاع دهید

    که بتوانیم سریعا اقدام کنیم و همه این موضوعات را افشا کنیم و خبرش را انعکاس بدهیم مخصوصا که این روزها

    دستگیری دوستان دانشجویان قهرمان ما بود که ما خبرش را انعکاس دادیم و میخواهم که شما در این رابطه کمک کار ما

    باشید هر خبری که داشتید فوری برای ما ارسال کنید
    اگر نبودم شما پیامتون را بگذارید من چک میکنم
    پس منتظر خبرها و ایمیلهاتون هستم
    در آخر هم اگر امکان گرفتن کانال داشتید بگویید که من آدرس کانالمون را براتون بفرستم اگر هم میتوانید از طریق این وب

    سایت برنامه سیمای آزادی و برنامه های ما را مستقیما نگاه کنید
    آدرس وبلاگ ما:
    http://www.sokootakhar.blogfa.com
    به امید پیروزی هر چه نزدیکتر
    خدانگهدار شما

نظر بدهید

RSS دماسنج

  • وقتي حداد در لندن از وحدت مي گويد
    حداد در كانون توحيد لندن نشست و در ميان ايرانيان مقيم لندن از ضرورت وحدت سخن گفت و هفته وحدت را در حالي پاس داشت و با قاطعيت از رفتار تصميم گيران اين سال ها در ايجاد آرامش براي برقراري وحدت قوميت هاي بومي و مذهبي و دفاع كرد كه گويي هيچ اتفاقي اين روزها براي دراويش گنابادي رخ نداده است […]
  • هراس از عذرخواهي
    در ژاپن خواب وزير دارايي در يك‌يك نشست‌هاي رسمي، رسانه‌ها را با دارندگان قدرت اين كشور رو در رو مي‌سازد و حزب منتقد دولت نيز به كمك رسانه و خواسته افكار عمومي مي‌شتابد و اين اصلا‌ به منزله مچ‌گيري تلقي نمي‌شود بلكه تعدد و تكثر ديدگاه‌ها موجب مي‌شود راه فرار از خطا براي دولت بسته و باريك بماند، بر اين اساس مقاومت براي او كه خطا كرده است دشوارتر مي‌شود چنانچه […]
  • آز آرایش براون تا گویش احمدی نژاد
    حساسيت بيش از اندازه براون در مورد حاضر شدن با ظاهري پيراسته در ديدار با اوباما كار دستش داد و او نيز سوژه مطبوعات شد آنگاه كه در اوايل همين ماه يك عكاس حرفه‌اي عكسي از براون را در ديلي‌تلگراف منتشر كرد كه او را در دقايق آخر از پنجره هواپيما نشان مي‌داد كه خانمي با مشغول گريم كردن صورت براون پيش از ديدار با اوباما بود. […]
  • روزنامه‌نگار شرمسار نباشيم
    موضوع سخنراني ده دقيقه‌اي كلا‌س، انتخاب يك آهنگ انگليسي و تحليل محتواي آن بود. بايد خوب مي‌دانستم كه قرار نيست به‌عنوان يك روزنامه‌نگار پرگويي كنم و فخر روي گشاده و اعتماد به نفس مخصوص اهالي اين حرفه را به رخ جماعت دانشجو بكشم. همه سعي‌ام را كردم تا سربه زير و كمي مضطرب و دستپاچه به نظر آيم اما از همان ابتدا كه به همت مايكروسافت، تيتر سخنراني كوتاه را روي پر […]
  • هیبت انتخابات
    اساسا در كشورهايي كه هنوز در توده مردم نشاني از اطمينان و اعتماد قابل قبول به روند برگزاري انتخابات نيست و هر روز از مجلس و محفل سياسي نسبت به سلامت انتخابات تذكر داده مي شود، بي شك حضور و حمايت صريح نظاميان در انتخابات هيمه و هيزم هر آتشي را تر مي سازد […]
  • همسران سران خاورميانه و جاي خالي ايران
    شال سفيدي بر شانه همسران سران كشورهاي خاورميانه نشست تا با دعوت امينه اردوغان همسر نخست‌وزير تركيه گرد هم آيند و در اقدامي نمادين با كودكان و زنان فاجعه‌ديده در نوار غزه همدردي كنند. اسما اسد همسر رئيس‌جمهور سوريه، رانيا همسر پادشاه اردن، وفا سليمان همسر رئيس‌جمهور لبنان، الميس سنيد همسر امير قطر، فيروزه يوسف رضا گيلا‌ني همسر نخست‌وزير پاكستان، بهار مراداوا […]
  • غم غزه و غمزه غرب
    آیا انتقاد به سیاست‌های دولت در تمام این سال‌ها كافی است تا مهر سكوت و یا بعضا طعنه‌ای بر جسدهای به زمین مانده خواهران و برادرانمان در غزه بزنیم و بگوییم خودمان درد به اندازه كافی برای گریستن داریم؟ […]
  • مسیح مهربان
    كافي است ايراني باشي و يك خانواده متوسط و تقريبا پرجمعيت انگليسي شما را به ميهماني روز كريسمس شان دعوت كند و آنگاه در كنار يكي از مراسم هاي هميشگي شان ببيني كه محمود احمدي نژاد نيز ناگهان پس از ملكه انگليس بر صفحه تلويزيون ظاهر شده است و دارد براي مردم انگليس پيام كريسمس مي فرستد […]
  • در ستایش تسلیم شدن سردار
    سردار با محاسن انبوهش، متفكر و منتظر به خبرنگار نگاه و گوش مي‌كند؛ ابتدا كمي در جايش جابه‌جا مي‌شود و بعد درست همانند بخش چشمگيري از جامعه كه معمولا‌ به گاه اشتباه، قيافه حق‌به‌جانب‌تري به خود مي‌گيرند، عمل مي‌كند تا از يك عمل اشتباه خود دفاع كند […]
  • مظلوم‌نمایی به کار سیاستمداران می‌آید
    گفتگوی رادیو زمانه با مسیح: .بر اساس قراردادی که با خودم بسته‌ام، مطالبی را که در روزنامه‌های داخل چاپ نشود، بدون دریافت هیچ‌گونه حقوق و مزایایی که بعداً به آن متهم شوم، با دوستانی که در رادیو زمانه یا روزآنلاین‌دارم، در آن‌جا چاپ می‌کنم. […]

گاه نویس

  • آقای متکی! جنایت کاران واقعی چه کسانی هستند
  • از تحقیر سرشناس ها تا تنبیه نا شناس ها
  • مردم احمدی نژاد، مردم موسوی
  • جنبش معترضان و جنون جوانکشی در ایران
  • جنبش نه بی سر است نه بی رهبر
  • اعدام آدمیت، بزمی برای بزرگان، کاش بشکند سکوت سران
  • ترور خواصی که دوپهلو با خامنه ای سخن می گویند
  • از هدیه تهرانی تا هدیه مشایی، از بیانیه موسوی تا بیانه های موسمی
  • جشن تولد مجازی ؛ تولد واقعی ندا روزی بود که با گلوله در جهان گل کرد
  • به عنوان یک روزنامه نگار سبز مبارزه می کنم، پس هستم

بایگانی

  • بهمن ۱۳۸۸
  • دی ۱۳۸۸
  • آذر ۱۳۸۸
  • آبان ۱۳۸۸
  • مهر ۱۳۸۸
  • شهریور ۱۳۸۸
  • مرداد ۱۳۸۸
  • تیر ۱۳۸۸
  • خرداد ۱۳۸۸
  • اردیبهشت ۱۳۸۸
  • فروردین ۱۳۸۸
  • اسفند ۱۳۸۷
  • بهمن ۱۳۸۷
  • دی ۱۳۸۷
  • آذر ۱۳۸۷
  • آبان ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۷
  • شهریور ۱۳۸۷
  • مرداد ۱۳۸۷
  • تیر ۱۳۸۷
  • خرداد ۱۳۸۷
  • اردیبهشت ۱۳۸۷
  • مهر ۱۳۸۶
  • شهریور ۱۳۸۶
  • مرداد ۱۳۸۶
  • تیر ۱۳۸۶
  • خرداد ۱۳۸۶
  • اردیبهشت ۱۳۸۶
  • فروردین ۱۳۸۶
  • اسفند ۱۳۸۵

تقویم

بهمن ۱۳۸۸
د س چ پ ج ش ی
« دی    
 ۱۲۳۴
۵۶۷۸۹۱۰۱۱
۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸
۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵
۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰  

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

ابزارها

دوستان

نيك آهنگ كوثر, سعيد پور حيدر, فاطمه قدياني, محمد آقازاده, امير عليزاده, مجتبي سميع نژاد, كريم جعفري, اكبر منتجبي, منصور نصيري, مهجاد, جمهور, آسيه اميني, سميه توحيدلو, سهام الدین بورقانی, وب نوشت, محمد دادفر, آرش غفوري, احسان تقدسي, فريد مدرسي, پيامبران كاغذي, ثمانه اكوان, ساغر, داريوش محمدپور, مهاجراني, مسعود بيزارگيتي, آدم, سارا معصومي و مهران قاسمي, مسعود رفيعي, فرشته قاضي, میترا خلعتبری, حسن سربخشيان, محبوبه حسين زاده, سیامک قاسمی, حسين نورايي نژاد, الناز انصاري, مسعود بهنود, ساسان آقايي, لیلی نیکو نظر, حميد متقي, داود پنهاني, مرجان توحيدي, محمد جواد روح, اميرعباس نخعي, ميثم زمان آبادي, كوروش ضيابري, مریم مجد, سهيل آصفي, معصومه ناصري, علي مهتدي, روزبه مير ابراهيمي, سامان صفرزايي, سولماز شريف, محمد رحیمی زاده, سعیده امین, چارسوق, خاطره وطن خواه, سعيد حنايي كاشاني, جميله كديور, فهيمه خضر حيدري, مهرو ملالي, پرستو دوكوهكي, هانيه بختيار, احسان عابدي, حسین پاکدل, رضا مهدوي هزاوه, ابوذر آذران, عكسخانه اي در شمال, نازنين كديور, اميد معماريان, هادي حيدري, فاطمه شمس, كريم ارغنده پور, يونس شكرخواه, هنوز, نسرین افضلی, نفيسه زارع كهن, عفت ماهباز, كافه تيتر, ايمان ابراهيمباي, امشاسپندان, حنيف مزروعي, مصطفي اكبرپور, اكرم ديداري, وحيد پوراستاد, امیر فرشاد ابراهیمی, علي شيروي, كارگاه داستان كوتاه آريا, كيوان مهرگان, بابك مهدي زاده, ندا شيروي, حامد جواد زاده, آسمان ريسمان, مريم شباني, الپر, فرزانه سالمي, پناه فرهاد بهمن, مهرانگيز كار, اسدالله امرايي, جواد منتظري, ليلي فرهادپور, عباس عبدي, پرستو سرمدي, عليرضا حسيني, مرجان طبا, مریم میرزا, ميرا, حسن سلامي.

دسته‌ها

  • اجتماعی
  • سفرنامه
  • سیاسی
  • گاه نویس

feed مسیح علی نژاد

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License