قصه برادران وزارت اطلاعات و بُِـز برانداز
این روزها بازار برادران گرم است و مدام از ما یار می ربایند.
مدام دوستی را به حبس و بند می برند و بعد حکم های هفت و هشت ساله برای زندان را هم عین نقل و نبات پخش می کنند: عبدالله مومنی هشت سال زندان قطعی، مسعود باستانی هشت سال، هدایت الله آقایی پنج سال، فتاحیان ده سال و بعد هم اعدام و…
خلاصه خساست(خست) نمی کنند. بذل بخشش بسیار است در این رهگذر و انگار به همان اندازه که دنیا گلو می درد برای جلو گیری از این روش های شنیع، آقایان در نظام اسلامی نیز سینه می درند برای عقب نماندن از قافله مرگ و خشونت.
این روزها به خانه تک تک روزنامه نگاران هم به نوبت سر می زنند و چند روزی یکی را به بازداشت می برند و ریز و درشت زندگی اش را هم از او بازجویی می کنند. وارد بازداشت گاه نشده اول یوزر نیم و پسورد ایمیل و فیسبوک را از او می خواهند بعد هم با خیال راحت یک گوشه ای لم می دهند و شخصی ترین کلمات و واژه هایت را می خوانند تا شاید ردی و نشانی از براندازی و انقلاب مخلفی و روابط خصوصی و غیر خصوصی بیابند چنان که انگار عریانت کرده اند و دارند تن لخت بی پناهت را با چشم های هیزشان برانداز می کنند.
از پشت این صفحه دیجیتالی این روزها خبر روانه شدن یک یک دوستان صمیمی و نازنینم به زندان را می خوانم و می پندارم اگر به نام شان برایشان بنویسم شاید یک سوال دیگر هم به سوال های بازجویی شان اضافه شود، برای همین زبان به کام می گیرد این روزنامه نگار مسئله دار دور از خانه و هیچ نمی گویم که با دربندان ، چه شب و روزها که به سر کردیم و حالا شب ها و روزها دراز شده اند و به سر نمی شوند انگار.
می خوانم وقتی دوستانم را به زندان می برند، اول به خانه شان حمله می کنند و بعد کامپیوترشان را هم با خودشان می برند. به تلخی می خندم از یاد آوری اینکه در عصر مدرن، برادران و سربازان گمنام دوستان مرا با کامپیوتر بازداشت می کنند مرا ولی در روستای قمی کلا با بز بازداشت کرده بودند.
عکس یک بز متفکر روی دیوار اتاقم در قمی کلا بود و زیرش با خطی درشت نوشته شده بود: «من فکر می کنم، پس هستم». سربازان گمنام وزارت اطلاعات شهرستان، من و پدر پویان و … را همراه با قاب عکس آن بُِـز عزیز، با هم بازداشت کرده بودند و بعد باقی ماجرا .
حالا دو سوال ساده:
بُِـز ما را که بر نگرداندند، حالا مانده ام کامپیوتر زندانیان را بعد از رهایی به آنها بر می گردانند؟
حاکمانی که از سایه خود هم می ترسند و در یک دوران، بز را ابزار براندازی می داند و در دوره ای دیگر کامپیوتر را، به نظر شما چند سال می توانند دوام بیاورند؟
دوستی در پاسخ به این قصه چیزکی نوشت که خواندنی است:
دم مسیحایی ات گرم؛ قصه بزت رو بزار از زبان عبید زاکانی بگم؛
آخوندی در مجلسی وعظ میکرد یکی از آن میان بسیار می گریست. واعظ گفت ای مردم از این مرد یاد بگیرید که بسوز گریه می کند. مرد گفت حاجی آقا من اصلن نمی دانم شما چه میگویید اما من بزی داشتم سرخ که ریشش به ریش شما می ماند و در این دو سه روزه سقط شده و حالا هرگاه شما ریش می جنبانی مرا از آن بزک یاد می آید و گریه بر من غالب می شود.
مرسی از مطلب مثل همیشه خواندنی…
مسی جان، «خساست» غلطه (و متاسفانه اخیرا” هم مصطلح). صحیحش همونطور که می دونی، «خست» هستش (به تشدید سین)…
……
ممنونم از تذکرت عزیز
درود بر تو مازرونی خاخر!
مسیح عزیز: حاکمانی که از سایه خود هم می ترسند و در یک دوران، بز را ابزار براندازی می داند و در دوره ای دیگر کامپیوتر را، به نظر شما چند سال می توانند دوام بیاورند؟
امین بینوا: خیلی دوام می آورند….خیلی طول خواهد کشید مسیح جان …خیلی.
گول نخوری و الکی خوش نباشی. تنها درمان این درد باروت است و چکمه. حکومت جمهوری اسلامی پلید تر و دیو سیرت تر از آن است که با وبلاگ و مقاله و مبارزه مدنی و حرف های قشنگ قشنگ نابود شود. این حکومت ریشه در بیسوادی و فقر فرهنگی و معیشتی مردم دارد و به مدد پول نفت و خشونت بیرحمانه به این زودیها به زانو در نمی آید.
اینها پول و بیرحمی زیادی دارند و امیدوارم باز دچار اشتباه و توهم مقایسه جمهوری اسلامی با رومانی چاوشسکو و آلمان شرقی و … نشوید. جمهوری اسلامی یک جزام فرهنگی و سیاسی و مذهبی و اقتصادی و اجتماعی است و درمان این جزام تنها با قلم و این کلمه های قشنگ که همه تان می گویید صد البته میسر نیست.
حتما در پاسخ می گویی ما کار دیگری از دستمان نمی آید. ما نوشتن بلدیم و تنها دارایی ما کلمه است و محبت و عشق. حتما می گویی آقای عزیز ما نفرت بلد نیستیم …ما آدم کشی و آشوب و خشونت بلد نیستیم …ما عشق و محبت درس می دهیم. من اما میگویم یک کار دیگر از دست همه مان بر می آید و آن اینکه باور کنیم و به همه بگوییم نابود کردن این دیو و این جزام که میخواهد عالمگیر هم شود به همتی جدی تر و خشن تر نیازمند است. باید دیو را آتش زد …دیو را آتش بزنید…خودمان و خانه مان هم شاید بسوزد…اما دیو را آتش بزنید…..
سلام
زیبا نوشتی عزیز!
http://i38.tinypic.com/14bjgk6.jpg
amin, sohanat jane kalam boodo tatammeye bahs
منتشر نشود.
مسیح جانام مرسی از این که هستی و مینویسی با این حرارت و جدیت. میبوسمات از ته دل. انشالله که روزی ببینمات و در آغوشات بگیرم.
با درود به خاله
جالب بود ، تشکر
مسیح عزیز
حالا که از پشت این صفحه دیجیتالی این روزها خبر روانه شدن یک یک دوستای صمیمیت و نازنینت به زندان را می خونی پیش خودت فکر می کنی جایی که هستی همون جاییه که باید باشی؟
من نمیدونم، خودت بگو جایی که هستی بهتره یا اگه ایران بودی و به احتمال زیاد تو زندان کنار بقیه دوستات.
نمیدونم شاید حرفی که می زنم منطقی نباشه ، ولی من به عنوان کسی که خیلی وقته قلمت رو می شناسم بیشتر دوستت داشتم اگه اینجا بودی، کنار ما کتک می خوردی و کنار دوستات زندان می رفتی.
اینا رو نمی گم که بی انصافی کنم ، خوب میدونم تو هم این مشکلات رو از سر گذروندی اما چه کنم که احساس می کنم که جات اینجا زیادی خالی بود ، کنار ماها تو خیابون یا کنار دوستات تو زندان.
پی نوشت: یادته توی مصاحبه ات با گنجی تو برنامه اعتصاب غذا بهش گفتی ” آقای گنجی خیلی ها معتقدن گنجی وقت از ایران رفت سوخت شد ”
………………….
نمک به زخم نزن رفیق نازنین.
موافقم
آفرین به شما مسیح ما به شما افتخار میکنیم