وقتی جعفر پناهی هشت ساعت بازجویی می شود
خبر ساده است: جعفر پناهی کارگردان هم مثل آقای شجریان، گذرش به اتاق بازجویی آقایان افتاده است. نحوه بازجویی و احضار بی صدای آقای شجریان حکایت گر این بود که نهاد های امنیتی نگران بازتاب ها و واکنش های خشمگین مردم و نهادهای بین المللی هستند و قصد ندارند احساسات عمومی را با دستگیری هنرمند محبوب یک ملت تحریک کنند و بیش از این هزینه بدهند.
همین روند را با جعفر پناهی نیز در پیش گرفته اند و اینبار بی شک نگرانی از بازتاب های بین المللی و واکنش مردمی چنان جدی بوده است که در مقابل، هنرمند را توجیه می کنند تا دریابد برای هر جرم مرتکب شده چند سال زندان در انتظار اوست تا بترسد و خبر را فاش نکند. روشی همیشگی و قدیمی که هر کس حداقل یک بار بازجویی و زندانی شده باشد می داند که بازجویان چه با همدلی بعد از طرح مواردی که جرم تلقی می شود سعی می کنند حکمی که قاضی و قانون برای این جرم ها در نظر می گیرد را به بازجو شونده بگویند تا بقیه سناریوی بازجویی شان را به درستی پیش ببرند. اما اینبار آنکه بازجویی شد سناریو را از بر بود و بازجویان هم یادشان رفته اینبار با یک کارگردان طرف هستند که بقیه سناریو را با زبان طنز حکایت می کند تا تلخی برخورد های امنیتی با هنرمندان یک کشور را به روشنی تصویر سازی کند.
پناهی عزیز کوتاه نوشته است:
مرا به بازجوئی بردند.دو جلسه ، جلسه اول چهار ساعت و نیم ، جلسه دوم سه ساعت ونیم.
هر بار که می خواستم بیرون بیایم، بازجویم می گفت :
محتوای این جلسات امنیتی است ونباید در رسانه های گروهی فاش شود. که نشد.
اما آنچه که برایم جالب بود، دانستم هر کاری در این زمانه بکنی جرم است.بازجو وقتی جرم های مرا ردیف می کرد، حداقل و حداکثر مدت محکومیت زندان راهم برای آنها یادآوری می کرد.من با یک حساب سر انگشتی فهمیدم حداقل سی و پنج سال باید در زندان بمانم.
یک حسن مهمی که این بازجوئی برایم داشت این بود که فهمیدم، آنچه که در باره پایان عمر جهان در سال ۲۰۱۲ میگویند دروغی بیش نیست، چراکه خداوند حداقل باید سی و پنج سال صبر کند تا من مدت محکومیت وزندانم سپری شود و بعد از آن اراده خود را عملی سازد.
پس آسوده بخوابید که دنیا در امن وامان است.
پی نوشت:
خبری که بازجو می گوید نباید منتشر شود پس حتما قابل انتشار است.
مکانی که محمدرضا شجریان را به بازجویی برده اند ظاهرا همان اتاقی در اداره گذر نامه ریاست جمهوری است که گذر بسیاری از روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان هم به آنجا افتاده است اما هنوز نمی دانم اتاق بازجویی جعفر پناهی کارگردان سینمای ایران کدام بوده است.
به من و احتمالا باقی روزنامه نگاران هم همین نکته کلیدی را گفته اند که متن سوالات به دلایل امنیتی نباید فاش شود اما فردای همان روزی که از بازجویی مهربانانه برادران خلاص شدم به در دفتر اعتماد ملی رفتم و از همانجا قصه یک پاسپورت ایرانی را نوشتم که البته روزنامه نتوانست منتشر کند برای همین در وبلاگم منتشر کرده بودم. بخشی از مطلب را در زیر جهت یاد آوری آن روزها می آورم تا برادران بازجو هم بدانند که برخورد با چهار تا روزنامه نگار معمولی و بازجویی از آنان در اتاق های نهاد ریاست جمهوری و وزارت اطلاعات ممکن است کسی را تکان ندهد اما برخورد با هنرمندان و بازجویی های طولانی مدت کسانی که محبوب یک جامعه ای می شوند اگر به همین شکل ادامه پیدا کند، واکنش عمومی را در پی خواهد داشت حتی اگر در کمال مهربانی باشد:
وقتی با مهربانی بازجوها هم احساس حقارت می کنی
به هر تقدیر پاسپورتم ماند در اختیار برادران در همان فرودگاه امام و چند روزی من و خانواده در اضطراب روز دیدار با حضرات نشستیم تا آنکه سهشنبه، دری به رویم در اداره گذرنامه نهاد ریاستجمهوری باز شد و برادری روبرویم نشست که خوش نداشت نامش را « بازجو» بگذارم اما من شوخی و جدی به همین نام ثبتاش کردم و از همان بدو ورود خواستم بدانم: «چه کسی قرار است چه کسی را بکشد؟» من ایشان را یا ایشان مرا؟
تا انتهای دیدار یکبار هم از کوره در نرفت در برابر آن همه از کوره در رفتنهای من. سادهلوح و بیاطلاع نبود و اصلا مثل همکارانم در روزنامه کیهان و خبرگزاری فارس و خبرگزاری ایرنا و روزنامه ایران و سایت رجانیوز و فردا و الف و بقیه به حماقت بارترین شکل ممکن اتهام به پیشانیام نچسباند. میدانست که ورود به ایران به همراه یک گروه مستندساز از تلویزیون بیبیسی برای تهیه مستندی درباره اخراجم از مجلس زاییده ذهن علیل آن متوهمانی است که دائم در حال پروندهسازی برای این و آن هستند. برای همین، یک راست رفت سر اصل مطلب که کجا هستم و چه میکنم تا سر در بیاورد که جاسوسی و براندازی و حاشیهسازی میکنم یا نه؟ برای منی که بلدم چطور زبان بریزم، نفهمیدم گفتگوی ما دو ساعت به درازا کشید یا دوساعت و نیم یا شاید کمتر از این که نشستیم و او سوال کرد و من جواب دادم و گاهی هم جایمان عوض شد و من سوال کردم و او جواب نداد. من که هنوز فکر نمیکنم به دل گرفته باشد وقتی که شنید »شما حق نداری از من بازجویی کنی و من هم اجباری برای پاسخگویی به شما ندارم. اما برای اولین بار احساس میکنم دارم به آقاجان اصولگرایام که هیچ حق ندارد مرا سینجیم کند گزارش میدهم تا این صحبت رو در رو، هم خیال پریشان او را راحت کند و هم مرا برهاند از آن همه ترس و نگرانی در خانهای که اگر از در بیرونم کنند از پنجرهاش باز خواهم گشت.»
قبل از رفتن به نهاد ریاستجمهوری چنان بیپناه شده بودم با حجم خبرهایی که برایم نوشته بودند که به مسعود بهنود ایمیلی زدم و از او خواستم باز برای یتیمهای خانهبهدوش پدری کند و چند خطی بگوید که من با بیبیسی کار نمیکنم تا شاید تکذیب او کمک کند. اما بهنود مثل همیشه با کلماتش معجزه کرد و دل قرص مرا فرستاد نزد برادرها برای استنطاق. نوشت: مسیح! تو حتی در مصاحبههای ساده با بیبیسی حاضر نشدی پس سرت را بالا بگیر و اگر این اتهام است نهراس و از هوای وطنمان لذت ببر.
وقتی صدایآمریکا و رادیو زمانه و رسانههای دیگری که برادرها خیلی دوستشان ندارند خبر توقیف پاسورتم را کار کردند آیا من حاشیهسازی کرده بودم؟ در محضر برادرها همان بودم که در وبلاگ و نوشتههایم هستم. به برادرها گفتم من برای دوستانم در صدایآمریکا، رادیو فردا، رادیو زمانه و بیبیسی و دیگرانی که راه بازگشتشان به ایران بسته ماند احترام قایلم و صادقانه گفتم در پاسخ دعوتشان برای مصاحبه، برای جواب رد دادن به آنها هر بار عذرخواهی کردم چون آنها همکاران من هستند که پس از بیکار شدن های مکرر، ترک خانه کردهاند و اگر آنها هم فضا برای ماندن و کار در ایران داشتند بیشک همین جا در رسانههای آزاد کار میکردند. جالب است که بازخواست نشدم چرا برای اصحاب «رسانههای ضد انقلاب» احترام قایلم. چون دیده بودم برادر شریعتمداری همین که اسمی از من در این رسانهها برده میشد مرا به سازمان سیا و نهادهای امنیتی اطلاعاتی اروپا وصل میکرد.( پس نگرانی اساسی در مورد رسانه های فارسی زبان خارج از کشور بود)
در مورد هزینه و نحوه تحصیلم و ارتباطات و کارهایم و برنامههای آیندهام برای کار و ماندن و بازگشتن و مقالههایم پاسخ دادم. حتی به دلخوریهای پیشآمده در مورد آواز دلفینها هم پاسخ دادم و گفتم که برای آن مقاله چرا هرگز از احمدینژاد عذرخواهی نکردم ولی گردنم در برابر مردم از مو باریکتر است. به پرسشی که چندین بار در همین جلسه مطرح کردم پاسخی داده نشد و هنوز توی دلم مانده مگر ما چه کردیم که باید هم در خانه غریب باشیم و هم در غربت. این فقط قصه من نیست و ظاهراً رسم شده که روزنامهنگاران دیگری نیز بیصدا و آرام مینشینند پای صحبتهای برادران و بعد پاسپورتهایشان به آنان برگشت داده میشود. گفتگو خوب است اما نه آنکه پاسپورت گرو کشی شود تا باب این گفتگو باز ماند….
در فرودگاه انگلیس ساعتها بازجویی میشوم. کسی میآید کنارم مینشیند و مهربانانه سینجیم میکند . بعد میرود و دیگری میآید و دوباره همان سوالها را میپرسد و دست آخر هم چمدان لباسهایم را زیر و رو میکنند. هرچند که در طول بازجویی لبخندهای مهربانه تقدیمام کردند، اما وقتی حقیر و مضطرب به اتاق کوچکم در آکسفورد پناه میبرم ساعتها فکر میکنم چرا از میان آن همه مسافر، زار و زندگی مرا زیر و رو کردهاند. میگویند اگر روزنامهنگاری و آزادی برای نوشتن در ایران نداری پس چرا پناهنده نیستی و آزادانه به ایران میروی؟ آنجا هم لابد به چشم جاسوس و تروریست قد و بالای نحیفام را برانداز میکنند و وقتی به ایران بر میگردم، در فرودگاه کشورم نیز، ای عجبا! چه مهربانانه سینجیم میشوم. سه روزی که باید در کنار عزیزانم تمام توان از دست رفتهام در غربت را باز یابم با نگرانی و دلهره میخوابم و راه میروم و بعد کسی میآید و بالا و پایین زندگیام را زیر و رو میکند و وقتی بر میگردم خانه، باز همان پرسش است که چرا از میان آن همه مسافر من باید برای یک زندگی معمولی این همه استنطاق شوم؟
سوالم بی جواب ماند. چرا فرودگاههای ایران و انگلیس برای یک روزنامهنگار ایرانی مرز دلهره است؟ چرا لبخندهای مهربان اداره گذرنامه نهاد ریاست جمهوری ایران و لبخندهای مهربان دیگرانی در فرودگاه انگلیس غمگین و خانه نشینم می کند برای ساعتهای طولانی؟ هر دو میگویند که انجام وظیفه میکنند. هیچکدام بیاحترامی هم نکردند، حداقل به من، اما چرا این همه احترام با کولهباری از رنج و حقارت و بیقراری همراه است؟
همه گفتند ننویس این قصه را اما همانگونه که ماموران و برادران انجام وظیفه میکنند من هم کارم جز نوشتن نیست و و مهمتر آنکه؛ نمیشد این قصه ساده را بنویسی اما وقتی از ایران دور شدی چاپاش کنی. ترجیح دادم در همین خانه با همان برادر بازجویی که این وبلاگ فیلتر شده را خوانده بود و با من حرف میزد بیپرده و راحت حرف بزنم. کسانی هم اگر موفق شدند از هفتخوان فیلتر بگذرند و پای مطلب نظر بگذارند رحمی بکنند و از فحش و بینزاکتی بپرهیزند.
مسیح جان باز هم قصد اومدن به ایران رو داری؟
یعنی باید منتظر اعترافات رنگی تو هم باشیم؟
اینها به امثال جعفر پناهی و محمدرضا شجریان که کار سیاسی نمی کنند،رحمی در دل ندارند و ان وقت به شمای خبرنگار و روزنامه نگار رحم کنند؟
اونجا خوش باشی
نهالی سبز می کارم
همان جا که
خون تو ریخته شد
در خیابان
درختی با شاخ و برگ سرخ
قد می کشد
تا آسمان
(ندا،آقاسلطان)
“…رحمی بکنند و از فحش و بینزاکتی بپرهیزند.”
به که رحم بکنند !؟تا کی می خواهید صلیب را به دوش بکشید چرا نمی خواهید از آن بالا بروید (شوخی میکنم امیدوارم هزارسالگی قلمتان را بخوانم)اما :
چرا بغض!
چرا فریاد
نه!؟
راستی یادم افتاد به منتظر کفش انداز کفش خور( کفش انداز را پاداش پوتین است)
……………………….
عزیزید
هرکه می رود شانزده به در(ببخشید مراسم شانزده آذر)
لطفن
یک باتوم هم بخورد به جای من (ببخشید یک گل هم بگیرد به جای من)
تمام انچه گفتی حقیقتی تلخ است ولی اگر شماها در ایران بمانید ودیگران هم بیایند شریعتمداری وامثال او میروند
می دانم ان از کار قلم ماندن ها و در به دری در دفاتر روزنامه ها و ترس از احضار و چه ها و چه ها …این همه را خوب می دانم… اما امروز زندگی در این شهر عجیب ترین کار دنیاست… با عراق و افغانستان فعلی هم قابل مقایسه نیست. انجا دو به شکی بین انفجار و بقا، بین ماندن و رفتن، اینجا اما داستان عجیب تر از این حرف هاست. در سویدای ذهن میدانی که یک مظنون بالفطره ای. می دانی اطرافت خیلی ها را گرفته اند، یکی دو تا از اشناها مرده اند، بسیاری هم مضروب شده اند، می دانی به شکلی دیوانه وار سو ظنی پارانویایی یک یک شهروندان را نشانه می رود، حتا گشت های ارشاد و امر به معروفی هم دیگر به سر و وضعت کار ندارند. مهم مواضع توست، کنه اندیشه ی تو، تو در مغز خود و در قهقهرای ناخوداگاه ات مرتب بازجویی پس می دهی. بین دو حماسه،۱۳ ابان و ۱۶ اذر،مرتب سیران می کنی،با وهم و شور ، و رفته رفته از فرط اسارت ها و به بند کشیده شدن ها، در اعماق خیالت خود را محکوم به زندانی چندین ساله می بینی… درد و جراحت برخوردهای تند فیزیکی بازجو را هر جا که باشی بر تن ات احساس می کنی. آزادی دور و دشوار می نماید و چشم بزرگ خیره سر بر فراز اسمان شهر همه را می پاید…. این روزها عجیب است اینجا.
مسیح عزیز
قلمت چون عصای موسی معجزه می کند و دم مسیحایی در کالبد هموطنان رنجورت می دمد. حالا می فهمم که فرق یک سیاستمداری که کار سیاسی می کند با یک روزنامه نگاری که فکر سیاسی دارد چیست؟ اولی همه آرمانهایش را برای همان سیاست قربانی می کند و دومی حتی سیاست را هم ممکن است قربانی آرمانش کند.
Nicely written. I wish you well and success in your daily life,
مسیح علی نژاد عزیز، که اگه همشهری نیستیم، هم استانی هستیم و هر دو گرفتار غربت…
و غریب با غریب زود الف گیرد، اینجوری گفته ن…
یه چیز گمشده ای هست، که با اینکه نیس، بازم همه ازش فرار می کنن و با اینکه گشتن دنبال یک چیز گشمده بدیهی ترین واکنش در قبال اون هس، نمی دونم چرا ناطبیعی ترین عکس العمل ها رو در پی داره…
توی خیابون ها و زیر بارون، آدم فک می کنه چرا باید اینجوری باشه…
می دونی، به نظر من سخت ترین چیز زندگی توی یه مملکتیه که برای اثبات درستی بدیهی ترین چیزها هم باید عذاب الیم بکشی…
اینجا بازم بارون میاد…
پرده رو کشیدم، اما صدای قطره ها روی شیشه شنیده میشه…
اشکان عزیز خیلی خلاصه به نکته مهمی اشاره کرد.ما یکبار در زمان و مکانی که خودمان انتخابش نکرده ایم بدنیا میاییم و طبیعتا یکبار هم از دنیا میرویم.هر چند من معتقدم که در این فاصله هم جبر به مقدار زیادی بر ما حکمفرماست تا اختیارات خودمان اما اگر بتوانیم به جایی نقل مکان کنیم که زندگی انسانیتری داشته باشیم چرا باید ازان دوری کرد.مسیح عزیز که مسلما هم اکنون هم مشکلاتی در خارج از ایران دارد ولی بخوبی نفس کشیدن در فضایی ازادتر انسانیتر وراحتتر را درک کرده و میکند .امید که به توصیه اشکان عمل کند
مسیح عزیز
انسان زاده شدن دشواری وظیفه است.
پایدار باشی
من موندم موتور محرک شما چیه که این همه فعالی؟ می خوای دنیا رو عوض کنی؟ بابا از هوای مملکتت لذذت ببر.یه کم بی غیرت باش ! نمیشه ؟ والا اوایل واسه ما هم سخت بود. اما وقتی آدم نمی تونه تحمل کنه بعضی وقتا باید سعی کنه لذذت ببره .باور کن … هیچی بابا ولش کن!!
سلام مسیح نازنین
فرنیک… نام یک وب سایت است…
از طریق سایت نام آشنایی که مشتری دائمی اش هستم، آدرسش را می یابم، وب سایتی است دوست داشتنی و تامل برانگیز، ردپای سلیقه ای زنانه را می توانی آشکارا ببینی در موجودیتش، پس زمینه ای با طرحی کودکانه و رنگ قالبی بسیار شاد و دلپذیر…
بی شک فرنیک کم سال ترین موجودی است که وب سایتی بنام خود دارد… سایت موج می زند از تصاویر فرنیک… و پست هایش که به زبانی کودکانه روزها را روایت می کنند، کوتاهند و مختصر، اما لطیف و سرشار از حس زندگی… پست هایی به کوتاهی عمر کوتاهش و به سرزندگی قلب تازه به تپش افتاده اش…
با دیدن فرنیک… قلبم بشدت فشرده می گردد و این زیبایی بجای اینکه شوری در دلم بیفکند، اندوه و المی غیرقابل توصیف را آوارش می نماید… چشمانم که بندرت تر می گردند از غم روزگار، می خواهند ببارند چون ابر بهار…
فرنیک، مملو از غریبی است و دلتنگی… فرنیک دلتنگ گرمای آغوش پدری است که تولد نوزادش را ندیده و روزهای رشدش را به تماشا ننشسته… پدر فرنیک هنوز آزادانه مجال نیافته تا گونه های صورتی رنگش را بوسه باران کند…
فرنیک یکماهه، فرزند آزاد مردی بنام حنیف مزروعی است… با خود می اندیشم که دریافت جایزه بین المللی حقوق بشر، آیا می تواند کام حنیف را بجای دیدار فرزند، شیرین نماید؟…
قطعا نه!
این تاوان روشنگری است در این زمانه بیداد. قطعا نامدارانی چون احمد زیدآبادی، سعید لیلاز، عیسی سحرخیز، حنیف مزروعی، بابک داد، مسیح علی نژاد، بهمن احمدی اموئی، حسین نورانی نژاد و دیگرانی بیشمار، تبلور این جمله آلبر کامو هستند: ” ایستاده مردن بهتر از زانو زده زندگی کردن است! ”
پایدار باشید
پ ن : دل قوی دار نازنین
یک مدت تو روزآنلاین نوشته هایت را میخوندم . چند تا از مصاحبه هایت رو هم دیدم … از رک بودنت خوشم اومد .
نمیدونم برگشتی ایران یا نه …
این جنبش به روزنامه نگارهای فهمیده و جسوری از جنس تو نیاز داره …
موفق باشی
……..
ممنونم عزیز. من هنوز مسافرم
قسمت دوم سریال آشپزباشی به کارگردانی محمدرضا هنرمند هم پخش شد.
چیزی که توجه برخی افراد ریزبین را جلب کرد تغییر تیتراژ شروع این سریال بود.
تیتراژ قسمت اول پر از غذاهای مختلف ایرانی بود که به زیبایی تزیین شده بودند.
ولی تیتراژ قسمت دوم فقط شعلههای آتش را نشان میداد.
البته میشود حدس زد که چرا این اتفاق افتاده است.
احتمالا به خاطر وجود فقر در جامعه و نبود امکان درست کردن اکثر این غذاها برای بخش بزرگی از مردم، از بالا فشار آوردهاند که این چیزها به عموم مردم نشان داده نشوند!
این کار از یک طرف خوشحال کننده است که مسئولین به فکر جامعهی فقیر نیز هستند.
ولی از طرف دیگر مایهی شرمساری است که بعد از سی سال عمر انقلاب اسلامی هنوز نتوانستهایم سطح زندگی مردم را به آن حد برسانیم که نشان دادن آن تیتراژ، مشکلدار بهنظر نرسد.
نکتهی دیگر این است که گویا مسئولان فکر میکنند با جلوگیری از نمایش تصاویر غذاهای رایج سابق (اشرافی امروزی!)، مردم نیز آن غذاها را به فراموشی میسپارند.
البته این اولین بار نیست که مسئولان این گونه فکر میکنند.
پیش از این نیز تلاش شده است با جلوگیری از پخش تصاویر بعضی از مسئولین و خدمتگذاران سابق کشور، آنها را از یاد مردم ببرند.
همان موقع که دل قابیل شکست
معلوم بود این قصه به دنبالش خون دارد
***********
شکستن دل قابیل کار شیطان بود
ورنه دندان اسب پیشکشی را که می شمارد
۱۶ آذر امسال هم به خیر و خوشی و بدون هیچ برخوردی بین برادران و دشمنان گذشت فقط انگار بعضی لباس شخص !!!!که عقده نظامی گری دارند و به خاطر اخلاق بدشان نیرو های نظامی آنها را نمی پذیرند عقده گشایی کردند