آیا دفتر رئیسجمهور از انتشار همه سخنان احمدینژاد شرم میکند؟
فیلمها نیز همه مربوط به جلساتی است که پیشتر متن اظهارات احمدی نژاد در آن جلسه توسط دفتر اطلاعرسانی دولت تنظیم و به رسانهها ارسال شده است. با این تفاوت که وقتی متن صحبت رئیس دولت از سوی دفتر ریاست جمهوری تنظیم میشود حادثهای رخ نمیدهد اما تا فیلم آن جلسه منتشر میشود سخنی نو است که موجی نو برمیانگیزد. به این دلیل که حتی دفتر اطلاعرسانی خود آقای رئیس هم حاضر به انتشار بخشهایی از سخنان خاطرهگونه و پوپولیستی رئیس جمهور نشد تا آنکه خود احمدینژاد شخصا آن را بر زبان جاری ساخت و همزمان رسانههای داخلی خاطرات احمدی نژاد را با طنز و طعنه تنظیم میکنند اما رسانه های بینالمللی آن را جدی میگیرند و گاه ایران را وارد مرحله جدیدتری در سیر مناقشات سیاسی خود قرار میدهند.
برای اثبات حسن نیت شاید لازم است که قید شود اینبار آن فیلم معروف دیدار احمدی نژاد با جوادی آملی که احمدینژاد از ظاهر شدن هاله نور در جایگاه سخنرانی خود درمقر سازمان ملل سخن میگوید نیز اصلا موضوع پرسش نیست و اصل بر باور تکذیبیه دولت است و شاید اگر پافشاری بر آنچه دولت آن را رد می کند در مذهب پرسشگران بیگانه افتد فرجی شود تا پرسش شوندگان نیز در مذهب پاسخگویی خویش تجدید نظری کنند و مومنانه به پاسخ در بربر آنچه قادر به تکذیب آن نیستند برآیند.(اگرچه آقای جوانفکر مشاور رئیس جمهور فیلم مربوط به هاله نور را تائید کرده و دیدن دوباره این فیلم را در وب سایت شخصاش به مخاطب توصیه میکند)
از فیلم آخر و اظهارات احمدی نژاد در جمع فرماندهان بسیج طرح پرسش میشود . فیلمی که از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش شد و احمدی نژاد در آن گفت:
” سال گذشته که به عراق رفته بودم یکی از فرماندهان اشغالگر یک ماه مرخصیاش را عقب انداخت تا مارا ببیند وقتی آمد پیش من به ما گفت: ” افتخار میکنم با شما هستم ، شما در قلب من جای دارید.” وی سپس از من درخواست کرد که با من عکس یادگاری بگیرد و گرفت و گفت معاونم هم دوست دارد با شما عکس بگیرد. گفتم بیاید….بعد من زدم به پشتش و تشویقش کردم و گفتم هوای مردم عراق را داشته باش. “
این خاطره موجی از شگفتی و تعجب در ایران و جهان آفرید که چگونه ممکن است یکی از فرماندهان آمریکایی به همراه معاون خود به دیدار رئیسجمهور ایران بیایند اما به مدت یک سال هیچ خبری از این دیدار که میتوانست امتیاز بزرگی هم برای ایران محسوب شود، منتشر نمیشود. به همین منظور سیاستمداران و رسانههای داخلی این خاطره احمدینژاد را جدی نمیگیرند و در مقابل رسانهها و سیاستمداران در حوزه بینالمللی به تکاپو میافتند و تکذیب میکنند.
وقتی کسی خاطرهای را با ذوق تعریف می کند بی شک چشمهایش برق می زند. در فیلم منتشر شده توسط صدا و سیمای جمهوری اسلامی نیزحالت دستها و مکثها و فراز و فرودهای صدای احمدینژاد که گویش خاطره گونه دارد گواه این است و راوی همچنان با همراهی و مشتاقی جمع، ادامه می دهد: ” حالا بگذارید یک خبر داغ برایتان بگویم؛ “بوش دوره افتاده فرماندهان را جمع کرده که اگه میشه این آخر عمری یک ترقه ای در کنیم در ایران…”
سپس واژههای عامیانه دیگری در خاطرهگویی آقای رئیس به خدمت گرفتهمی شود: ” میخواستند در مساله هستهای ما را دور بزنند اما انقدر احمق اند، آنقدر احمق اند(تکرا و تاکید راوی) که میخواستند به خیال خودشان بین احمدینژاد و رهبری فاصله بیاندازند ما خدمت آقا( مقام رهبری) می نشستیم و خاطره میگفتیم و به حماقت آنها می خندیدیم.
اما پرسش حتی این نیست که آیا مشاوران رئیس جمهور میتوانستند پیش از آغاز این مراسم محور سخنان ایشان را به گونهای تنظیم کنند که بتوان با زبانی فاخر همانقدر مقتدر باقی ماند یا نه؟ پرسش، ساده تر از اینهاست. چرا دفتر رئیس جمهور و مشاوران ویاران آقای رئیس، از ارسال بخشهای جریانساز این سخنرانی در متن مکتوب اباء داشتند ؟ آیا نپسندیدن این شیوه خاطره گویی و سخنوری شخص دوم کشور دلیل آن است یا دلیل دیگری دارد؟
درست مشابه همین خاطره در میان فرماندهان بسیج نیز مطرح شد که احمدی نژاد می گوید” در عراق می خواستند مرا بدزدند اما با تغییر یکی دو برنامه خوشبختانه موفق نشدندخادم ملت را بدزدند.” این خبر نیز در بخش هایی از رسانههای ایران به طنز و در رسانههای جهان اما چنان جدی گرفته شد که دوباره به تکذیب سخنان رئیس دولت ایران برآمدند و گفتند که خبری از دزدی و سرقت احمدی نژاد در عراق نبود.
سخنرانی دیگر احمدی نژاد که از قضا آن نیز در دفتر ریاست جمهوری باقی ماند تا آنکه فیلمی دیگری پخش شد و باز به همان اندازه جریان ساز شد این بود که احمدی نژاد در جمع فرماندهان سپاه با همان لحن آشنایش میگفت: ” بگذارید یک خاطره برای شما بگم؛ یکی از این شخصیتهای شرق آسیا از مسولین درجه یک آمده بود دیدن من . خلاصه حرفش این بود ما اوضاع جهان رو داریم مطالعه می کنیم ایران دارد به سرعت تبدیل می شود به یک قدرت بلامنازع جهانی. اومدیم بگیم ما با شماییم.دیدید این خانمها که اول صبح می آن زنبیل می گذارن تو صف شیر اینها هم اومده بودن همین کار را بکنن و بگن ما با شمائیم.”
چگونه ممکن است همسویی یکی از سران کشورهای آسیای شرقی در شرایط دشواری که ایران در ماجرای پرونده هسته ایی در شورای امنیت تنها مانده بود، از نظر دفتر ریاست جمهوری فاقد ارزش خبر رسانی باشد وباز انتشار خاطرهای که آقای رئیس جمهور برای فرماندهان سپاه بازگو کرد از سوی دفتر ایشان مسکوت بماند؟
آنچنان که قسمت دیگری از خاطرات احمدی نژاد در ماجرای سفرش به نیویورک، تنها پس از آنکه در فیلمی منتشر میشود بر صفحه روزنامهها مینشیند و پیش از آن دفتر رئیسجمور باز هم تردید داشت در انتشار چنین سخانی از ریس دولت که اینگونه سخن گفت:
” همین پارسال که رفته بودم نیویورک، بیست تا سی تا از این ماشین های سیاه را برای حفاظت گذاشتند که ته دل مردم رو خالی کنند اما همین مردم میان گوشه خیابان و اینطوری نگاه می کنند توی ماشینها تا پیدامون می کنند مثلا یک ثانیه چشمشون می افته به ما، تو همون یه ثانیه اینطوری می کنند.(در این لحظه دستهای احمدینژاد به علامت پیروزی بالا میرود) …یک آقا دوستش را صدا می کنه، یک دختر بچه دوساله توی بغلش بود ، اصلا زبان آنها اسپانیولی بود ، ازش پرسید این کیه، بچه نگاه کرد به من و گفت: محموده، محموده…”
مشابه این سخنان که احمدی نژاد از خاطرات حضورش در “خارج “میگوید بسیار است و باز رسانههای ایران آن را با طنز و طعنه تنظیم میکنند و رسانههای جهان اما با طرح یک علامت پرسش بزرگ به چنین اخباری می نگرند چنانکه در همین ماجرای مذاکرات اخیر دبیر شورای عالی امنیت ملی ایران با خاویر سولانا در ژنو احمدینژاد دوباره در جمع روحانیون که مینشیند به خاطرهگویی روی می آورد میگوید:
در همین سفر اخیر آقای جلیلی، این جوان مومن رفت و در برابر هفت، هشت تا از مارهای افعی خورده که هر کدام با هواپیمای اختصاصی و با متن از پیش نوشته شده آمده بودند، راننده همان طرف مقابل وقتی جلیلی را میبیند با انگشت به آقای جلیلی اشاره میکند و میگوید ؛ ما با شما هستیم.
بار دیگر رسانههای جهان می مانند که این مار و افعی که رئیسجمهور ایران می گوید در کدام میز شام برای مذاکرهکنندگان سرو شده است و اساسا مگر می شود متن یک سخنرانی را از پیش مهیا نکرد و به میدان مذاکره آمد.
و اما فیلم دیگری که حکایت مشابه دارد اما در حوزههای داخلی جریان ساز شدهاست، مربوط به جلسه سخنرانی آقای احمدینژاد در جمع خانوادههای شهدا و ایثارگران بود که آنجا نیز دفتر رئیس جمهور بخش جریان ساز این سخنرانی را منتشر نکرد تا آنکه فیلم منتشر شد و مشخص شد که احمدی نژاد در آن چنین گفته بود:
“روزی همه پیامبران و شهدا خواهند آمد و یاری خواهند کرد. بعضی ها این حرف ها را مسخره می کنند اینها بتپرستان و شیطانپرستهای مدرن هستند . قیافه روشنفکری میگیرند اما به اندازه بزغاله هم از دنیا شعور و فهم ندارند.” ۲۰ ابان ۱۳۷۶
و حالا پرسش، ساده تر از پرسش بالاست که آیا اساسا رخ داده است مشاوران رئیس دولت یکبار به صورت دسته جمعی فیلم روایتگری و خاطره گوییهای آقای رئیس جمهور را ببینند؟ اگر جواب مثبت است آیا نباید بگویند دقیقا پس شنیدن واژه بزغاله از زبان احمدی نژاد چه احساسی به آنها دست داده است و سپس نظرصریحشان را به آقای رئیس اعلام کنند؟
خاصه آنجا که رئیس دولت با شوقی از جنس راوی یک خاطره شیرین خطاب به جمع می گوید:” یک روز یک خانم دبیری با من تماس گرفت که آقای فلانی ! یکی از شاگردان سیزده ، نه، شانزده ساله ( احمدی نژاد در فیلم سن دانش آموز را تصحیح می کند) در خانهاش انرژی هستهای کشف می کند. من زنگ زدم به رئیس سازمان انرژی هسته ای که اینو یک کاریش بکن. جلسه گذاشتند با دانشمندان هسته ای ما که متوسط سن آنها بیست و پنج سال هست و دیدند که این قضیه جدی هست و این دختر با کمک برادرش یک سری قطعات از بازار خریده اینها را به هم نصب کرده و در خانه اش انرژی هسته ای تولید کرده… بلاخره این دختر یک دانشمند هستهای شده برایش اسکورت گذاشتند، برو و بیا و ماشین و راننده….” ۱۴ اسفند ۱۳۸۵
در تمام این خاطره گوییها و روایتگریهای احمدینژاد از نیویورک و کلمبیا و عراق و دختر اسپانیولی دوساله و دانشمند هستهای شانزده ساله و ماجرای دزدین او در بغداد و سایر خاطراتی که خود کتابی قطور خواهد شد، نقش مشاوران ایشان چیست و تا چه اندازه به جای مدح رئیس، مدد به رفیق رساندهاند تا با پیرایش و گاه ویرایش کلام، زبانی فاخر را برای راوی این خاطرات برگزینند تا جهانی حیرت نکند از اینکه این همه، مار و افعی و بزغاله در سخنان رئیس جمهور یعنی چه و چرا شخص دوم یک کشور به جای بازگو کردن دستاورد سفر و سخنان کلیدی طرفین این سفرها، از سخنان یک راننده و دختر دوساله کوچک به وجد میآید و آن را برای علما و روحانیون بزرگ یک کشور بازگو میکند؟
و آیا اساسا خاطرات رئیس دولت نهم عصاره کارشناسی افراد خبره است پیش از ایراد سخن یا بداهه خود آقای رئیس است در لحظه ایراد سخن ؟ و اگر پاسخ این است که رئیس جمهور خود اندیشه می کند و عمل میکند و تنظیم سخن نیز، پس نقش مشاوران چیست و در کجای زمین و زمان ایستاده اند؟ و چرا وقتی مستندی چنین قوی از رئیسجمهور منتشر میشود مشاوران و مسولان حوزه اطلاع رسانی دولت در انزوا میروند و لب از لب باز نمیکنند؟
و پرسش نهایی از مخاطبان است که آیا نحوه و شیوه سخنرانی و خاطرهگویی احمدی نژاد در مقایسه با گفتمان خاتمی، رئیس جمهور پیشین که در میان توده مردم کمی پیچیده و غریبه بود میتواند حلقه وصل حاکمیت با عامه مردم باشد و نباید بر آن خرده گرفت؟
پی نوشت:
کمی دیرتر اینجا می نویسم. کمی تنها کمی دلتنگم. حوصله ای اگر بود فقط در مورد مطلب نظر دهید نه برای دلتنگی ام . خوب می شوم.

دقیقا مقصود کودک دوساله کدام محمود بوده؟محمود عباس؟محمود میران؟ محمود بن سینا؟یا محمود ما؟چون البته محمود زیاد پیدا میشه تو دنیا اما قاعدتا یکیش محمود ما نمیشه
سلام. من هر چند یک کارشناس سیاسی و یک صاحب نظر نیستم. اما درست یا غلط عقیده ام این است که احمدی نژاد خودش فقط یک مهره است ، همین. شاید هم یک عروسک خیمه شب بازی که دست هایی پشت پرده به بازی می گیرندش.
حرفهای احمدی نژاد حرفهای یک دیپلمات نیست. لحن حرف زدنش هم به یک سیاستمدار نمی خورد. به عقیده من اصلا احمدی نژاد آدم سیاست نیست ، یک مهره متعصب چشم و گوش بسته است ، درست همان چیزی که دست های پشت پرده میخواهند. عروسکی که به آرمان هایشان وفادار است.
دقت کنید ، در انتخابات ریاست جمهوری ، بیشتر رقبای احمدی نژاد افرادی بودند که قبلا پست های اجرایی بالایی در دولت داشتند و قاعدتا باید بود شانس بیشتری برای برنده شدن داشته باشند. چطور از بین این همه کاندید مطرح که همگی سابقه سیاسی طولانی داشتند و همگی دستشان در سیاست بود ، موجودی سر برآورد که بسیاری قبلا حتی اسمش را هم نشنیده بودند؟
من فکر می کنم از خیلی خقبل برنامه ریزی شده بود و قرار بود احمدی نژاد روی کار بیاید تا مهره خوبی باشد برای آنان که می خواهند به مقاصد سیاسی شان برسند.
بنابراین از یک مهره(تاکید می کنم ؛ یک مهره ، نه یک دیپلمات) نمی توان توقع داشت مثل یک سیاستمدار حرف بزند و حتی بعید و عجیب نیست گاهی حرفهای خنده داری هم بزند که مایه طنز رسانه های داخلی و مایه تعجب رسانه های خارجی شود.
آخرش سوال خوبی رو مطرح کردی . گفتمان خاتمی در میان عوام هضمش کمی سخت بود . ولی نوع حرف زدن احمدی نژاد طوریه که خیلی راحت فهمیده می شه . از یه بچه ۷ ساله تا یه پیرمرد ۸۰ ساله بی سواد می فهمن داره چی می گه . این که تو به مشاورین احمدی نژاد خرده می گیری من می گم نگیر . چون اونا دقیقا می دونن چی کار می کنن و اصلا ادبیات پوپولیستی یعنی همین . با در صد کم با سواد کشور که کاری ندارن . روی صحبتشون با همون اکثریت بی سواد تره . ( قصدم اصلا توهین به بی سوادها نیست ) اینطوری هم رای اکثریت رو دارن ( شاید یکی از در این وبلاگ بیاد تو و بگه احمدی نژاد با زد و بند رئیس جمهور شده . من حرفم چیز دیگه ایه )، هم با اون قدرتی که از اون اکثریت کسب می کنن یه دوره کامل به هر هدفی که می خواستن می رسن . من نمی گم کار درستی می کنن . من حتی نمی گم حاکمیت و مردم با این ادبیات به هم نزدیک می شن . من می گم پوپولیسم و پوپولیست یعنی همین . ( البته اینم می دونم که معنی پوپولیسم در طول زمان تغییر کرده و شده اینی که ما می بینیم . ) من می گم یه نزدیکی ظاهری و کوتاه مدت بین حاکمیت و مردم پیش میاد ، که همین برای جماعت پوپولیست کافیه . کجای کاری که ادبیاتی که احمدی نژاد و رفقاش دارن استفاده می کنن از همین مردم کوچه و بازار گرفته شده . و مردم اصلا با این ادبیات راحت ترن . من و توی روشن فکر باید یه فکری به حال خودمون بکنیم و دنبال ادبیات مودبانه ای بگردیم که هم عوام بفهمنش و هم روشن فکرها راحت تر باهاش ارتباط برقراربکنن.
و در نهایت معتقدم گفتمان حاکمیت با مردم باید یه چیزی بین گفتمان خاتمی و احمدی نژاد باشه . می دونم خیلی ها به این جمله آخر من می خندن . چون اعتقاد دارن این دو نفر عروسک های سخن گویی بیش نیستن . من منظورم نوع حرف زدنشونه .
از حیرت جهانیان هم باکی نداشته باش . چون دولت خیلی زرنگه . بعد از اون همه غوغا و بلوا و خط و نشون کشیدن ها و تشبیه اون ها به مارهای افعی خورده هر وقت به نزدیکی های بن بست می رسه یا به دشمن خونیش ( آمریکا ) چراغ سبز نشون می ده . یا یکی مثل مشایی رو علم می کنه و از خوبی مردم اسرائیل می گه .
با این که توصیه کرده بودی فقط در مورد مطلبت نظر بدیم اما دلم نیومد نگم که :
به سان رود که در نشیب صخره سر به سنگ می زند رونده باش / امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش.
« سایه »
با درود
به باور من احمدی نژاد نکته ای را به خوبی از روحیات غالب ایرانیان اشکار ساخت و ان هم کمی اندیشه و تامل نزد بیشتر مان می باشدکه چرا رییس جمهور مان اینگونه تکلم را بلد است؟ و چرا خاتمی انگونه می گوید و چرا دفاع مهاجرانی در مجلس همگان را میخ کوب می نماید؟
ای کاش کمی به دنبال چرائی ماجرا ها باشیم؟ واز یاد نبریم که ملتی هستیم که شعبانی از طایفه بی مخان چه ها که انجام نداد……
شاد زی و هماره با طراوت مسیح با فکر
یا حق
سلام
مثل اینکه وب سایت اقای توکلی رو فیل تر کردن
رفتم و تو گوگل نوشتم “مسیح علی نژاد ” سایت ها و وبلاگ های زیادی بود
اما دریغ اکثرشون به همون درد فیل تر شدن دچار شدن .
حالا با توجه به این موضوع و نظر اقای شفقت تو پست قبلی میشه گفت که ایشون قصد کمک داشتند البته اگه اینطوری باشه هیچ حرفی نباید زده بشه
که مبادا فیل تر بشن این سایت ها .
اری خاتمی شاید زبان عامه را نمی فهمید یا می فهمید اما بلد نبود به زبان انها سخن بگوید و اینک احمدی نژاد امد و انگار هیچ چیزی از دنیای سیاست نمی داند
انگار دارد با اجدادمان که قبل ترها هیچ اطلاعی از جهان اطراف خود نداشتند سخرانی می کند .
گویی دارد کلمات قصار می گوید .
شاید چند وقت دیگر ادبیات جدیدی روی کار بیاورند و حرف های چاروداری نیز به گفتارشان راه دهند .
بعید نیست .
اما از شما می خوام که باشید و اگر امکانش هست خبرنامه ای برای وب سایت درست کنید تا در صورت فیل تر شدن ادر جدیدتون رو برای بازدید کننده ها بفرستید
امیدوارم که نوشته هاتون باعث بیدار شدن بعضی ها که تو خواب غفلت هستند بشه
همیشه به دیگران می گفتم به اینده امیدوار باشید اما ایا حالا میشه این حرف رو زد ؟
نمی دونم چرا همیشه به جای پاسخ دادن به مسائل یاد گرفتیم صورت مساله رو پاک کنیم ؟
منتظر باقی نوشته هات هستیم اما ازت خواهش می کنم که حتی در بدترین شرایط هم دست از نوشتن بر نداری
موفق باشی
همشهری هم وطن
مسیح عزیزم.
زود خوب شو.
این آدمی است که همه ملت، من و تو و او، به عنوان رئیس مان انتخاب کردیم. پس به جای اوقات تلخی و گرفتن قبافه حق به جانب بنشین و از انتخابی که کردی لذت ببر. مگه محمود ما از مستر بین چی کم داره
salam shir zan neveshteh boodi ke deltang ee vali khoob mishavi. khoob hasti chon del dari va deli tang az roozegar e zesht. na dar mored e in zesht sirat haa nemivisam.taghdir e deltangh ee ye to banoo ye sharghi be hezaran hezar avam farib rosva nemoodan arjahyat dareh…
کمتر از ۲۵سال:d
کلا برایمن خیلی یه جوریه که هیچ امیدی به بهتر شدن نیست!
من همیشه درمقابل حرف های این بشر: زبانم در دهان باز بسته است!
بعضی اوقات شک میکنم کسانی که خرده ای به حرفاهاش نمیگیرن متوجه ابلهانه بودنشان نمیشوند یا…؟
تاریخ ِ ۲۰ ابان ۱۳۷۶ به نظرم مربوطه به سال ۱۳۸۶ باشد.
حکایت اون جوکه است که طرف میگه :این چیزها که شما بهش میخندید واسه ما همه اش خاطره است!!
به هر حال اونهایی که باید متوجه این مسائل باشن الان فدایی جناب پرزیدنت! اند و اونهایی که این مطالب رو میدونن یک اقلیت ِ دورافتاده اند که “قدر بزغاله هم نمیفمند”!
طبیب عشق مسیحا! دم است و مشفق لیک….چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
سلام و شادمانی
به نظر من هم احمدی نژاد یکه مهره حرف شنو و بله قربان گو است برای همین هم به خاطر این حسن بزرگش در میان حاکمیت مهره مناسبی است. البته این نوع ادبیات عامیانه کم کم همه گیر میشه . نمونه آن هم در سخنرانیهای اخیر شخص اول کشور ( هارت و پورت) و …. است .
رییس جمهوری که ظاهرااستاد دانشگاه است و فکر می کند برای اینکه در امار های جهانی اوضاع ایران از نظر اقتصادی و بهداشت و امنیت در راس کشور های پیش رفته قرار گیرد فقط دو هزار دلار باید به مراکز مربوطه میدادیم و نداده ایم وشده ایم (۱۶۹) دیگر از سایر همکاران ایشان که شاید از صد متری دیوار دانشگاه هم رد نشده اند چه توقعی است
چه دیدید شاید دستور دادند برای صرفه جویی در مصرف بنزین در خانه هر کس یک چاه جمکران بزنند تا مردم مزاحم نمایندگان و و وزرای منتخب عج که انها هم منتخب عج هستند ولی متاسفانه هی برکنار میشوند دیگر نگردند و خیابانها هم خلوت شد و اسمان هم ابی
کسی که بله قربان گو استادش است نه وزیر میخواهد نه مجلس نه نظر مردم
فقط گوش به فرمان حکومتی بده هر گناهی کردی او میبخشد
مثل دو هزار سال تاریخ دیکتاتوری ما که جز کشتار و قتل عام وچشم در اوردن خاطره ای نداریم
ولی از اون طرف چی شد که کوروش به حقوق بشر و حق انسانی انسانها بها داد و عمل کرد ویا در اوج فقر و بیسوادی مردم به مشروطیت رسیدند
تا از حق دیگران حمایت نکنیم واگاهی را بها ندهیم همچنان در ته چاه ظلمت خواهیم ماند و در چشم ما نگاه میکنند واحمق می انگارندمان
درود بر تو با فرصتی که برای درد دل و هم اندیشی به ما دادی سلامت و دلیر باش
یک پیام دیگر دارم
با وقار ترین و مححترم ترین چیزی که احمدی نژاد دارد صورت و جسم اوست که خدا به او داده هر چند که خیلی بد از اون نگهداری کرده و خوب اینطوریه دیگه این هو از شانس ماست
ای کاش اعمال و رفتارش اینطوری نبود شاید ظاهرش اینطور تابلو نمیشد
ایشان مرا به یاد دایی جان ناپلئون می اندازند و لابد مشاورانشان هم آقای دکتر دارو فروش این سریال. البته شک دارم که به باهوشی او باشند.
اگر با خود روراست باشیم و بتوانیم حقیقت را برنتابیم، ایشان آیینه ی بسیاری از مردم کشور ما هستند و به حق برخاسته از توده ی آموزش ندیده ی مردم ما. ما نیاز به داشتن فردی آموزش دیده و کاردان داریم که آموزه های خود را به مردم منتقل کند و سبب رشدشان گردد نه فقط به خود مغرور شدن و احساس بی عیب و نقصی کردن همانند جریان حاضر. ما به کسانی چون، حداقل، خاتمی نیاز داریم و البته به روشنگرانی چون شما.
سپاس از مطلبتان. راهتان را ادامه دهید همشهری!
درود دوست گرامی
من یکی که قبلا هم اعتراف کردم و گفتم از درک سخنان ایشان عاجزم اتفاقا دقیقا موقعی بود که مطلب ایشون رو در وب قرار داده بودم دیگه نمیدونم اشکال از من هست یا ایشون و لی من بازهم اعتراف میکنم هیچوقت تا الان انچنان که از درک سخنان ایشان عاجزم در درک و فهم سخنان هیچ بنی بشری اینقدر درمانده نبودم البته در اون زمان اکثر دوستان هم چنین اعترافی کردن به هر حال از دو حال خارج نیست یا ایشون باید در آینده می امدند و کمی زود امدند و یا باید در گذشته می امدند حالا با تاخیر امده اند!
اگر میخواستم انشا بنویسم، در باره کشوری مینوشتم که همه چیزش غیر تقلبی است. اکثریتش واقعی است و اقلیتش درست و حسابی. وزیرش مدرک جعلی ندارد، انتخاباتش تقلبی نیست، رئیس جمهوریاش آبروی آن محسوب میشود، شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت ندارد، تکلیف مردم با حکومت و سازوکار قضاییاش معلوم است، کارهای بزرگش دست آدمهای کوچک نیس، مردمش بیخودی تابع تخیلات و خزعبلات و باورهای تقلبی نیستند…
اگر مینوشتم، مینوشتم که مردم این کشور به شعور خود احترام میگذارند، بیخودی نفت و بنزین را دور نمیریزند، اینقدر دروغ نمیگویند، زندگی را با تعارف به گند نمیکشند، اگر نانی دستشان است، با دیگران تقسیم میکنند…
مینوشتم که دوست داشتن گناه نیست، معیار خوبی، تملق و ریاکاری نیست و مردم این کشور برای بهتر شدن وضعشان، ته ریش نمیگذارند و ظاهرسازی دروغی ارزش نیست…
کمک به پروندهسازی، ارزش نیست…
حیف که نمیتوانم بنویسم!
از طرف نیک اهنگ کوثر با اجازه
سلام
در طول تاریخ بارها از مواضع خود عقب نشسته ایم و هر روز سر یک مرام هستیم . خوب این رییس جمهور هم نشانه ای از ملت ایران است . ما در اوج معنای کلمه عوام هستیم و هیچ گاه در طول تاریخ به عمق مسایل نیاندیشیده ایم همیشه دچار هیجان هستیم. گواه این مسئله هم همین که در میان دانشگاه های برتر دنیا هیچ گاه نامی از ایران نیست . در کشوری که تولید اندیشه ای وجود ندارد آیا انتظار درست بیان کردن مسایل را می توان داشت ؟
” فقط در مورد مطلب نظر دهید نه برای دلتنگی ام “
در رابطه با فُهش دادن:
ای دختر اخلاقی! بنویس اوسک بهجای سوسک!
یا اندر مزار! نهفُهشیدن و یا چگونه خود را خالی کنیم؟
و چه شد که زمانی رسید که بشر فهمید به فهش نیاز دارد و آنرا اختراع کرد با فشار آوردن به مغز و پیدا کردن کلمات نغز؟ چه چیزی او را سیخ میزد و چون سیخ زدن ممکنه باعث خطوریدن تصوراتی غیراخلاقی بشه، پس میگیم چه چیزی او را نیش میزد و یا به قلبش میخ میزد انگار که او دراکولاست و چون اون بدبخت فلکزدهی بیچاره بلد نبود فهش بده، مجبور بود چشاشو چارتا کنه و لبای مامانیشو یه جورایی کنه تا دندوناش هم هوا بخورن و هم به هم بسابن و از صورت نگو که گُریده یا گر گرفته و حالا من نمیدونم رگهای گردن چه جوری باد میکردند، ولی خوب اون گلوی حنجرهی بیچاره هم میخاست همکاری کنه، چون درد مشترک داشت و اعصابش نزدیک و خودبهخود باید با اون چهرهی خشمگین هماهنگ میکرد و به این ترتیب بود که بشر فهش را اختراع کرد تا قشنگتر خود را خالی کنه و یهدفعه نزنه مغزشو داغون نکنه و هرچند معلوم نیست که این فهشها رو بشرهای خوب ساختند یا بشرهای بد، ولی شواهد نشون میده این پدرسوخته ها همشون توش شریک بودن و مثلن حتا اگه یکی از خوباشون هم هواسش نبود و اون موقع کفش وجود نداشت و پاش میخورد به یه سنگ تیز، فقط جیغ میکشید و چون بازم کفش نداشت، میترسید برای ابراز تنفر یه لگد مُحکم به اون سنگ بزنه و به خود گفت این جیغ تسکین من است، اما میدید باز خیلی دوست داره چارتا کلمهی ابراز احساسی! بیان کنه چون نمیدونی که چه دردی داشت و چون نمیدونست که در آینده قراره یه عده اخلاقی بیان بگن به مافیا نگویید مافیا و به بیشرف نگویید بیشرف و به کسافت نگوید کسافت و به شقاوت نگویید شقاوت و به چیز تُفیدنی نگویید تفانداختنی و یا حیفِتف که هر دو به یک معنیست، پس به خاطر همون چیزایی که عرض شد، شروع کرد به ساختن انواع و اقسام فهش در موقعیتهای متفاوت با خیلی چیزا! تا با دادن آنها شاید آرامشی یافته و دستبهیقه نشود که البته بستگی داشت به میزان درد که اگر درد زیادی زیاد بود، هم به فهش و هم به دستبهیقهگی نیاز بود که مدتیست از مثال سنگ به سنگانداز رسیدهایم، و همچنین بستگی داشت به قدرت طرف که اگر طرف خیلی قدرتمند بود و سنگهای بزرگی میتونست بپراند که ملاج داغان شود، خوب اصلن فهش یعنی چی! دستبهیقیدن یعنی چی! برم برات گل بچینم؟ ولی چون اون مظلوم سر خودشو نمیتونست شیره بماله و خیلی جریحهدار ِ احساسی شده بود که این ثابت میکنه که بشر از همون اول احساسی بوده پس هرکاری که میکرد نمیتونست فهش نده و به همین خاطر با بیچارگیی تمام میرفت رود خروشانی پیدا و ادای فهش می نمود تا هم صدایش را اون بشر بدجنس نشنوه و هم یه ذره دلش خالی و خونک بشه و اگه بازم حرارت زیاد بود، خوب آب اون رود احتمالن سرد بود و اون موقعها هم همه کونشون لخت بود که به آن عادت میکرد و از نظر دیگر هم خود را راحت که آب خروشان خود تمیز می نمود! و تازه با کمال پررویی میومد میگفت «رفتم به سراغ رود بزرگ و خود را خالی کردم» و بسیاری بعدها این جریان «خودراخالیکردن» فعل اصلی داستان اساطیریای بهنام اون بشر مظلوم گشت!
ای بشر اونموقعهای مظلوم! روحت شاد و آسوده بخاب که ما بیداریم و بعد از هزاران سال دست از سرت برنمیداریم و برای تسکین دردهایت باز هم فهش اختراع میکنیم.
عزیزانم! در باب اختراع فهش داستانها بسرایید! اما به من بگویید آیا سوسک هم شد فهش؟!! و اگر بگوییم باشه قبوله، حالا نباید یه سوسک هم به اینا بگیم؟!
خوش به حال بدجنسنبودههایفهشوآزارندیدهوندادهونشنیده و خوش به حال کسانی که بهخاطر حفظ بهتر تعادل روح و روان، مثل گربهی در حال سبیل ازدستندادن، راحتتر میتوانند فهش دهند!
حالا یه نفر بگه که این ولایت فقاهت، جند درجهش شقاوت؟
پس تا میتوانیم به این حکومت جنایتکار فهش دهیم مگر اینکه مقاله خراب بشه! و نتیجه میگیریم که فهشیدن هم برای خود هنریست و ما هنرمندان را دوست داریم.
و تو ای دختر اخلاقی! تو نگو سوسک، بگو اوسک!
من از نوشته های تو که اولین باره می خونم فهمیدم که
کلا مرض داری
اگه آدم بودی به مردم ایران توهین نمی کردی
برو بمیر که از حسادت چشمات داره می زنه بیرون
از عکس زشتت معلومه
در ضمن همه این حرفهای مرض گونه تو نشان از هوا هوسی شیطانی است که اون هم …
ازقدیم گفتن: کدخدارو به بین، ده رو بچاپ!!
اولین عکس محمود آقا رو یادتون هست که بعد از انتصاب به ریاست جمبور داره دست آقا رو میبوسه وآقاهم داره بادست دیگه به سرش دست میکشه و ناز و نوازشش میکنه؟ تنها وتنها دررژیمهای دیکتاتوری چنین حرکاتی رو از یک مقام بلند پایه مملکتی می بینین. آیا تاکنون کسی دیده که نخست وزیر انگلستان دست ملکه رو ببوسه؟ ولی در رژیم پهلوی شما از این حرکات زیاد میدیدین ومقامات بالای کشوری به خودشون القابی مثل غلام جان نثار، چاکر بی مقدار، نوکر خانه زاد وغیره میدادن. خب، مگه دیکتاتوری با دیکتاتوری فرق داره؟ بخصوص در رژیمهای دیکتاتوری، بالا بودن مقام ومرتبه منتصبین با شخصیت ومحتویات مغزی آنها نسبت معکوس داره چون میزان وفاداری آنان به شاه ورهبر بر میزان عقل ودانش وسیاستمداری ومملکتداری آنها باید بچربه چون اگر رسم دستبوسی وچاپلوسی وبادمجون دور قاب چینی بر بیفته، دیگه کسی برای شاه و رهبر تره هم خورد نمیکنه. در این نوع رژیمها بجای خدمتگزاران مردم ومملکت، مشتی بله قربان گو بوجود میان که مقام شاه ورهبر رو به عرش اعلی میرسونن وچاپلوسی وخیانت جای ویژه ای پیدا میکنه. ولی امان از روزی که دوره حکمروائی شاه ورهبر به پایان برسه. همین دست بوسها میشن دشمن شماره یک شاه ورهبر. درواقع، شاهان ورهبران باید از همینها دوری کنند چون دشمن اصلی آنها هم اینان هستن. ولی هزاران افسوس که ‹‹ دل دانا وچشم بینانیست!!››
نوشتی از دلتنگی ات نپرسم باشه…نمی پرسم.خواستم بیام و بگم روزمون مبارک…دلم گرفت…کدام روز؟مسیح نمی دونم می دونی که همونها که سه سال پیش می گفتن دارید به خبرنگارها باج می دید امسال سرکیسه ها رو چطور شل کردن و چطور آن روی سکه رو نشون دادن…غصه زیاده مسیح…فقط آرزو می کنم که مستاجر کشورمون هرچی زودتر قراردادش سر برسه…شاید این بار زورمون چربید و مستاجر دیگری برای مام میهن یافتیم!
سلام مسیح جان
دیروز اومده بودم شهرتون تهران
برای مصاحبه ی دانشگاه امام صادق تو سعادت آباد تهران
جایی که قبلا شعبه ی دانشگاه هاروارد بود ولی حالا…….
تو مصاحبه حاشون اول گفتند قران رو بخون
بعد یه جمله ی عربی گفتند که بگو مال کدوم دعا است
مثلا توسل ندبه عاشوراو………..
اون ها به من گفتند کسی که می اید به این دانشگاه باید عربی اون خیلی خوب باشه و……….
شنیدم همه ی فارغ التحصیلان این دانشگاه به پست های خوبی می رسند
تو دانشگاهی که ملاک به جای هوش فرد احکام دونستنشه
معلومه چه کسانی رو تحویل میده که برن وزیر و حکومتی بشن
نظر خواهی مطلب جدید گویا مشکلی دارد!
…
در متن بعدی :
…
موضوع برای تعرفین دعوا حیثیتی در میشود ؟؟؟
…
…
با سلام
من فکر میکنم یکی از اهداف کسانی که احمدی نژاد را روی کار آوردند لوث کردن جایگاه ریاست جمهور باشد. مگر نه اینکه همین آقایان بارها به جمهوریت حمله کرده اند.این رییس جمهور از هیچ جنبه ای شاکله ی یک رییس جمهور را ندارد . رفتار و گفتار او در حد یک فرد از طبقه ی کم فرهنگ جامعه است و گاه و بیگاه که نقبی به اندیشه ها و باورهای خود میزند جهل و خرافه ایست که تراوش میکند .
اینکه در سفرهای خارجی نکات کوچک و بی اهمیت نظر او را جلب میکند نشان از سطح فکر اوست . او در همین حد بیشتر نمیفهمد.
اما سخنان موهوم او نظیر توطئه ی ربوده شدنش اقدامیست جهت بزرگ نشان دادن خود نزد آنانکه از همه چیز بیخبرندوچشم به دهان این آقا دوخته اند.
و خاتمی هر چه بود با این مردک قابل مقایسه نبود و نیست.
و در پایان باید اضافه کنم تا جهل خریدار نداشته باشد جاهلی چون محمود جلوه گر نخواهد شد.
سلام قلندر:
پس منتظر ِ متن ها هستم . میتوانید ای میل کنید
۱_ نفهمیدم که در متنتان طنزی نهفته بود ؟ ( که کاری اشتباه انجام داده ام؟! ) یا ادیتی که گفتید جدا خواسته شماست
۲ _ کاش آنقدر ادبیات می دانستم که می توانستم کلام ِ ادیبان را ادیت کنم . مایه خوشحالی ِ من است .
۳ _ حتی اگر از پس ِ ادیت بر نیایم ، من خواهم بود که با خواندن ِ متن هایی که هنوز چاپ تشده اند ، سواستفاده خواهم کرد
شاد باشید و موفق
مشکل اینجاست که کسی دلش با مردم عادی کوچه و بازار نیست. اون کت و شلوار پوشای اتاقک نشین که تکلیفشون معلومه اما از این طرف و کسانی که ما خیال می کنیم با ما هستن و توی سنگر ما ، اونقدر غرق بازیای قدرت و ژست های سیاسی و جاه طلبی و شهرت شغلی ( از جمله روزنامه نگاری) شدن که اصلا عارشون میاد راجع به این موضوعات پیش پا افتاده مثل کشته شدن آدمای معمولی توی وقایع خیلی معمولی تر بنویسن! آخه طرف باید حتما وزیری ، رئیسی ، چیزی باشه تا اسمشون کنار اون خبر و تحلیل و هزار کوفت و زهرمار دیگه بخوره و به اعتبارشون اضافه کنه پیش رفقا!
خلاصه اینکه آبی گرم نمی شه از قریب به اتفاق جمعیتی که خودشون رو مبارز و اصلاح طلب و اینا… می دونن.
پ.ن. همیشه اعتقاد من این بوده که به جای کلمه ی *مردم* ، از کلمه ی * آدمها* استفاده کنیم. اینجوری شناخت و حتی ارتباطمون هم حقیقی تر می شه.
پ.ن.۲ دلتنگیت چطوره؟
اصولا سری را که درد نمیکند دستمال نمیبندند٬ آدم های زیرک چیزی نمینویسند و البته چیزی نمیخوانند تا برای انتخاب بخشهای زائد آن به رساله راهنما نیاز داشته باشند. لذا حدالامکان خود را با اتکا به دانش ذاتی و خدادادیتان از خواندن و از آن بدتر نوشتن بینیاز کنید. از اظهار فضل و ادعای آگاهی و دانش درباره همه امور غافل نباشید…
برای آسان کردن کار٬ مهمترین واژههای کاربردی که دانستن آنها بسیار مفید میباشد و در هر موقعیتی دانش بیبدیل شما را به رخ مخاطب میکشد در ادامه میآید. توجه داشته باشید که واژههای پیشنهادی کارکرد دوگانه داشته و بسته به تمایل شما و البته جهت باد٬ میتوانند هم حامل بار مثبت و هم بار منفی باشند…اگر شما میخواهید کسی را یا تفکری را تخطئه کنید و آنها را افراطی٬ مرتجع یا فریب خورده نشان دهید٬ کافی است به طرف بگویید: مارکسیست و یا حتی مارکسیسم! توصیه میشود برای ادای این واژه با این هدف خاص بر روی حرف “س” دوم تاکید زیادی کرده و آن را تا میتوانید کشیده تلفظ کنید به طوری که هنگام ادای کلمه بتوان دندانهایتان را به آسانی شمرد…
اگر میخواهید ژست لیبرالی گرفته و مخالفانتان را انسانهایی مرتجع و ضد آزادی نشان دهید٬ با حرارت درباره آزادی حرف بزنید. این حرارت باید در حدی باشد که فرصت اظهارنظر را از دیگران سلب کند. از مضرات دیکتاتوری سخن بگویید و تا میتوانید از فرصتهای بینظیری که دیکتاتوری در اختیار انسانهای حراف بیعمل قرار میدهد استفاده کنید…
متن کامل یادداشت را می توانید در وبلاگ http://xor.blogfa.com ببینید.
فقط میخوام یک چیزی بگم به دوست عزیزم علی که کامنت داده “من از نوشته های تو که اولین باره می خونم فهمیدم که…”،
علی جان همان جور که از نوشتت بر میآد رگ ناسیونالیستیت بدجوری ورم کرده، و برای توجیه حماقت بقیه، حاضری شخصیت و صداقتتو هزینه کنی و برای اینکار از توهین و ادبیات چاله میدانی هم دریغ نمیکنی،
عزیز اگه تو ایرانی هستی باید بدونی که مسیح هم ایرانیه و اگه دغدغهات حمایت یکسویه از یک مشت واپسگرا و نون به نرخ روز خور است بدان که مسیح و امثال مسیح دغدغهای جز ایران و اصلاح این مملکت برای راحت زندگی کردن تو و نسلهای بعدیات ندارند.
صادق باش و شاد.
بدرود
این دوست عزیز حواسمو پرت کرد یادم رفت نظرمو در خصوص مطلب بنویسم.
به نظر من برادر محمود مصداق بارز مفهوم پوپولیسته، البته علاوه بر این خصلت عوام فریبی، یه چیزی این محمود ما داره که دنیا نداره اونم روحیه طنز و قدرت شاد کردن ملت ایرانه، باورتون نمیشه من برای شنیدن خاطرات محمود خان لحظه شماری میکنم.
واقعا این محمود و خاطراتش، برای ملت از چند تا قرص اکس هم تأثیرش بیشتره، جدی میگم! اگه میشد محمودمونو به کشورهایی که درصد بالایی از مردمشون افسردگی دارن صادر کنیم میدونین چی میشد(حداقلاش این بود که اقتصادمون یه نفسی میکشید نه به خاطر پول حاصل از صادرات محمود، بلکه بخاطر نبود محمود.)
مصی خودت و باقی اهل خوونه اگه وقت کردین “قضیه ای به نام مردم اسرائیل” رو بخونید و البته ارائه نظر نشانه شخصیت والاتر شماست!!!
معصومه جان کمکم کن!
الان ۲۵ روز است که فرزندم را از من جدا کرده اند …
همسرم تحت تاثیر مادرش خانه را ترک کرده …
و از من برای دیدن فرزندم چک سفید می خواهند.
فرزند دوساله ام در این ۲۵ روز چشمش تیک پیدا کرده .
آیا این شرایط مصداق کودک آزاری نیست … وقتی من دلم برای فرزندم پر میزند … فرزندم هم بابت ندیدن
پدرش دارد فشار روانی تحمل می کند .
فرزندم را می شناسم . متاسفانه او طاقت فشار روانی را ندارد .این را نه از دید یک پدر که از زاویه نگاه
فردی که کارش شناخت ویژگی فردی شاگردانش است می گویم.
دادسرای سعادت آباد تهران در این زمینه دچار بی عملی است .
تاوان تصمصم غلط همسرم را چه کسی می دهد ؟ قانون که سکوت کرده … جامعه که شما هستید …
واقعا چه کسی ؟ شاید هم من باید تاوان بدهم . و تاوانش هم این است که شاهد باشم چند نفر بچه ام را
قربانی کنند…
………………………………………………………………………………………………………….
کاش راستی می شد کمک کنم به جز همدردی…..اما درد تازه می کنی بس. به دردمندی عادت نکن پدر که بعد کودکت عادت می کند به ندیدن ات.
سواد ما که به پیچیدگی سیاست بخصوص از نوع ایرانی اش قد نمیده . ما ماهی ها باید حواسمان خیلی جمع باشد که خورده نشویم . فکر کنم دلمشغولی شما آدمها هم ،چون نیک بنگریم، همین باشد نه ؟ بعضی از ما ماهی ها برای دفاع از خود رنگمان را عوض میکنیم . یعنی مثل محیط میشیم . خوب اما اینکه چقدر بتوانیم خودمان را به شکل محیط در بیاوریم بستگس زیادی دارد به اینکه محیط را چقدر با دقت و واقعی دیده باشیم . بعضی از ما کور رنگی داریم در نتیجه موقعی که اسستار میکنیم خنده دار میشویم .طفلکی بعضی از ما . اینجور وقتها بقیه ماهی ها دم ماهی خنده دار را گاز میگیرند و او کوتاه می آید . شما چی ؟ چرا دم رییس جهورتان را گار نمیگیرید ؟! شاید کوتاه بیایید .خدا را چه دید اید .
ول کن این حرفها را . عکست چه قشنگ است . مثل اینست که میخواسته ای دم یک نفر را گاز بگیری ؟هاه !
مدتی بود که این ور و اونور اسم مسیح علی نژاد رو می شنیدم اما زیاد کنجکاو نبودم. خب اسم جالبیه چون آهنگ خاصی داره. خلاصه که تو بخش نظرات وبلاگ مسعود دیم کامنتتون رو و الان هم در حال مطالعه هستم. با همه نوشته ها از همه بیشتر اون پروفایله و نوشتش جلب توجه می کنه
با درود
کاش باخته بودی هادی…
سلام علیکوم
شوما کی باز غیبت کبری کردیم. چرا نمی نویسی کی ماهم بیائیم پامنبری کنیم؟ والا به پیر به پیغمبر قسم میخورند کی دنیا به کسی خط امانی نسپرد….تورا قسم میدند به آن دودست قلم شده ذوالجناح کی خونین ومالین شوده بود وبازهم از رو نمیرفت وزیر لپهایش درگوشه حجاز نشخوار میکرد کی ….غم جهان مخور وپند من مبر از یاد…که این عجوزه عروس هزاردامادست….راستی یادم اوفتاد کی این روزها داماد شودن هم دل شیر میخواهدو مالکیت خزانه داری دارالخلافه!! دیشب یک خواب پریشانی دیدیم کی دور از جان شوما نزدیک بود از ترس قالب تهی کنیم. حالا می پورسی کی چگونه بود آن داستان؟ عریض کنم کی…..نه نه….روانیست کی بعداز ریق رحمت راسرکشیدن بنده شوما راهم جوانمرگ کنم. اما…اما…از قدیم گوفتند کی فارسی شکراست، تورکی هنراست ، باقی لهجه ها مایه درد سرست. پس معلوم میشی کی لهجه گیلکی هم مایه دردسرست وهم اینکی جزو زبانهای ماقبل تاریخ هم است. موطالعه کردیم ودیدند کی عمرش به دوران گیلگمش طاب ثراه رحمة الله علیه میرسی. حالا جان هرچه مرده( دور از جان شوماآدم یاد مورده میافته ها!!) بیا وکرم کن کی خانه خانه ی توست.
سلام خانم علی نژاد باور کنید از روزی که اواز دلفین ها را خواندم علاقه ای که پس از خواندن کتابتان که روایتی درام از حوادث مجلس بود در من نسبت به شما ایجاد شد هزار برابر شد . از صمیم قلب ارزوی سرافرازی برای شما میکنم کاش می توانستم در مسیر کاری ام از وجود شما بهره مند شوم
یک خبر نگار
آفرین دارد همت آنان که نگذاشتند از نام و محیط دانشگاه برای مدرک و دلبری(کردان و مددی) بهره برداری شود اما برای هر فریادی باید دهان به اندازه باز کرد ورنه این صدای بلند هم گلو میدرد و هم گوش میآزارد آن هم درست در روزهایی که جامعه این دهان و این گلو را برای فریاد برآوردن از دردهای خانمان سوز دیگری نیاز دار
عالی بود عالی. پست قبلی رو میگم!
آرزوی سلامتی روز افزون برایت می کنم!
یه سر بیا وبلاگمو ببین!
آفرین دارد همت آنان که نگذاشتند از نام و محیط دانشگاه برای مدرک و دلبری(کردان و مددی) بهره برداری شود اما برای هر فریادی باید دهان به اندازه باز کرد ورنه این صدای بلند هم گلو میدرد و هم گوش میآزارد آن هم درست در روزهایی که جامعه این دهان و این گلو را برای فریاد برآوردن از دردهای خانمان سوز دیگری نیاز دار
عالی بود عالی. پست بعدی رو میگم.
برایت آرزوی سلامتی می کنم.
وقت کردی یه کلیک بکن بیا سر وقت وبلاگ من!
chera poste balayi vase nazar gheyre fa’ale? mikhastam begam aali bood.. vaghean aali bood
دوست خوبم با مطلب بارش باران یا نزول تگرگ در ارومیه بروزم
نه مث اینکه دلتنگی زورش زیاد بوده… کجایی؟
سلام، بعد از این همه اسباب کشیتان از این وبلاگ به آن وبلاگ باز خدمتتان رسیدیم!و نگاهی هرچند مجمل به نوشته هایتان انداختیم…بر برخی واضح است و بر شما نیز پنهان نماند که مدتهاست نشزیات طرف شما را نمی خرم که پولش جیب برده های ناتوی فرهنگی را پر نکند!
قبل تر ها هم کامنتهایی برایتان گذاشته ام…گاه پاسخ میدادید و گاه خیر
امامن همیشه برای نوشته هایتان جواب داشته ام.
خیلی وقتها جمله به جمله و پاراگراف به پاراگراف. اساس جذب مخاطبتان نوشته های سرشار احساستان است…طوری که حتی(با عرض پوزش) دفاع از باطلهای مشهودتان نیز من مخالف را هم مورد تاثیر قرار می دهد چه رسد بغیر!
خواستم باز جواب بدهم… اما…اینبار خلاصه و خیلی کلی تر!
مشکل اصلیتان بلد نبودن نقد است و یا اینکه هدفتان نقد نیست و تخریب است!
پیشترها برایتان نوشتم که گهگاه احمدی نزاد کیسه ی بوکس شماست که عقده هایتان را از ره بر و امام و ارزشها سرش خالی می کنید!
نقد های خودتان را مرور کنید….فقط نقد شخص!! فقط!
همین !
اگر میل داشتید بیشتر گفتگو کنیم در خدمت هستم
یا حق!
دوباره سلام مسیح!
به نظر من دفتر رییس جمهور و همه که با احمدی نژاد کار میکنند از سخنان،رفتار و شخصیت اقای احمدی نژاد شرمنده می شوند
به مشاوران رئیس اشاره کرده و بخصوص از جوانفکر نام برده اید. حدود ٢٠ سال قبل، یعنی زمانیکه آیت الله خمینی حکم مرگ سلمان رشدی را صادر کرد، در اسپانیا منتظر دریافت ویزای آمریکا بودم. در آن زمان آقای علی اکبر جوانفکر آخرین روزهای مسئولیت دفتر ایرنا در مادرید را پشت سر می گذاشت و در واقع سرگرم تهیه سوغاتی برای بازگشت به تهران بود. موضوع رشدی بالا گرفته بود و روزی نبود که رسانه ها درباره آن چیزی ننویسند. در چنین چارچوبی یکی از فرستنده های رادیوئی به سراغ آقای جوانفکر رفت و ایشان در برار این سوال که اگر با رشدی در یکی از خیابان های مرکزی مادرید روبرو شوید، چه خواهید کرد؟ گفت که او را خواهم کشت. پاسخ آقای جوانفکر موجی از انتقادات را در جامعه خبرنگاری اسپانیا باعث شد و در عین حال نردبان ترقی جوانی بیست و اندی ساله و فاقد تحصیلات عالی را فراهم کرد. آقای جوانفکر که از سر چشمه برادر شهید بودن نیز می نوشید به سرای رهبری راه یافت و از آنجا در دوران شهرداری احمدی نژاد به خیل همکاران ایشان پیوست. نمیدانم که آیا پس از بازگشت از مادرید در رشته ای تحصیل کرده یا خیر، لکن اگر خلقیات ایشان عوض نشده باشد از رئیس خود دست کم ندارد. فرامش نکنید که از قدیم گفته اند: همنشین تو از تو به باید تا ترا عقل و دین بیفزاید.
بر هر ملتی کسی حکومت می کند که لایق آن ملت است!
از یه بزرگی؟!