از پاییز تولدت تا بهار زندگی مان، هزار فصل دویده ام انگار
DSC02936
دیگر پسرک نیستی. مرد شده ای حتی اگر من به یاد کودکی های نداشته ات مدام تو را کودک ببینم و حواسم اصلا نباشد که تو بزرگ شده ای. سیزده سال گذشت از شبی که در بیمارستان یحیی نژاد بابل، هزار و پانصد تومان دادیم و آنها تو را نشسته و مچاله تحویل مان دادند. سیزده سال گذشت از شبی که من بودم و تو و پرستارهای کشیک که بداخلاقی هایشان در یک بیمارستان دولتی اصلا به چشم نمی آید وقتی یک جفت پاهای کوچک مدام می خورد به پاهایت.
حالا نه از آن اتاق زیر شیروانی سه نفره ما در میدان کارگر بابل و موش هایی که زیر تخت مان خانه کرده بودند خبری هست و نه از هندوانه هایی که بهانه سرخ تولد هرساله ات بودند تا یلدایی تر باشد شادی های دل کوچک تو.
این روزها گاهی می مانم که آیا سیزده سالگی سال سختی است یا من جواب همه سوال های تو را خودم هم سالهاست که نمی دانم. نوجوان شده ای و من تازه دارم با تو مادری کردن را یاد می گیرم. سخت است می دانم. اما بساز با سختی هایم. صبور باش که من از پاییز تولدت تا بهار زندگی مان انگار هزار فصل دویده ام و درست در سخت ترین سال تولدت، من و تو به هم رسیده ایم. سالی که یادم می آورد همه غرورهای روزهای دشواری که گذشت را و من حتی یک بارهم به یاد مادرم نیاورده ام که چه صبور بود وقتی من حتی بوسیدن خودم را هم برایش سهمیه بندی کرده بودم تا مبادا در جمع، نازی از من بخرد و من احساس بزرگی ام خدشه دار شود.
سال سخت کلنجار رفتن با کودکی کردن و بزرگی به رخ کشیدن. هم دلت اسباب بازی می خواهد، هم گوش هایی برای شنیدن کلماتی که ثابت کند تو بزرگ شده ای. هم دلت بوسه قبل از خواب و کتاب می خواهد هم باید مراقب بود که این بوسه ، غرور وجوانی ات را میان جمع نشانه نرود ….من مادر روزهای گیج و گنگ تو ام و همین را دوست دارم. . یک روز درمیان کودک می شوی و یک روز در میان، بزرگ. مبارک است آمدن تو برای مادری که پیر شد از بس نبودی …
کودک همه رویاهایم چه مبارک و شیرین است تولدت درست میان این روزهای آشفته.
تولدی که باید تبریک گفته شود هم به شما و هم به او .
خیلی وقت بود بی خبر بودیم. رفتم به نوشته های قدیمم در وبلاگ و دیدم یک خواننده خوب داشتم. یادش بخیر. امیدورام روزی برسه که دوستان نادیده رو ببینم. اگر گذاشتن زنده بمونیم البته.
……………….
یادش خوش برادر نازنینم
تولد مرد کوچولویت مبارک مادرٍ بزرگ
خدارو شکر که امسال دیگه پیش خودته. مبارک باشه.
che ziba boud, man ham vaghti b dorane gozashteh negah mikonam gij mimanam k zendegi ra che shoud k ma b sadegi anra dar aghosh nagereftim, ma va nasle ma hame bazandeye baziye zamane khod boudim k dar an sahmi nadashtim.tavallode pesaret mobarak
تولد هردویتان مبارک.
چه جالب منم ۲۴ سال قبل تو همین بیمارستان یحیی نزاد به دنیه اومدم البته ساروی هستم..ذرود بر تو دختر پاک مازندران و فرزندت..تولدش مبارک
As a mother I am with you. Take care, the sun is coming out
مبارک است
اعتراف میکنم که هنگام خواندن, مو بر تنم سیخ شد. اولین باریست که میبینم یک زن ایرانی با چنین دقت وجزییاتی شرح دهد بارداری و زایمانش را.نگفته نگذارم که زمانی که دانشجو بودم در اتاق زایمان در ان۴۵ روز با درد زنان هنگام زایمان هم تنم میلرزید و هم اعصابم بهم ریخته که تحمل دردشان سخت بود.امید که همیشه خود وپسرکت (به گفته خودت)سالم باشی مسیح جان
انواع ریدن بچه: ۵ ماهگی تو دستت ۵ سالگی تو اعصابت ۱۵ سالگی تو هیکلت ۲۰ سالگی تو آبروت ۲۵ سالگی تو پولت وقتی هم مردی تو روحت
mibakhshid, kami ta ghesmati bi nazakatist vali khob ma hame adam bozorg hastim
تولدش مبارک
نمودونم چرا این نوشته با تمام کوتاهی و سادگی اش اینقدر در من اثر داشت! شاید به خاطر اینکه برایم زنده کرد تمام روزهای با مادر بودن را، در خانه بودن را، روزهایی که نگران بودم بوسیده نشم، همان روزهایی که تو گفتی. و هم بعد از اینهمه سال هنوز هم برایم عجیب است که چرا مادران همه حس هایمان را می دانند… ممنون از نوشته زیبایت. تولدش هم مبارک. آغاز نوجوانی!
تولدش مبارک باشد – خیلی زودتر از آنچه فکر کنی بزرگ میشود و آنوقت حسرت میخوری که چه زود بزرگ شد ! نوشته های شما را بسیار دوست دارم وقلم شجاع وزیبایت را همیشه ستوده ام – موفق باشی هم در نوشتن و هم درمادری به امید سالیان طولانی و پربار برای پسرک و مادر دلاورش
دوست عزیز؛
ساسان آقایی روزنامهنگار و وبلاگ نویسی که در طول ماههای گذشته بارها از طرف ماموران امنیتی تهدید و احضار شده بود، ظهر یکشنبه یکم آذر بازداشت شد.وی از هم کاران روزنامههای «اعتماد»، «اعتماد ملی»، «توسعه»، «مردمسالاری»، و «فرهیختگان» بود.
ساسان آقایی ماه گذشته به دفتر پیگیری در چهارراه ولیعصر احضار شده بود و پس از حضور در آنجا مورد بازجویی قرار گرفته بود. از محل نگهداری و وضعیت وی و همچنین اتهامات این روزنامهنگار تا این لحظه خبری در دست نیست .
امضای نامه ۲۹۳ نفر ازروزنامه نگاران و فعالان سیاسی و اجتماعی به مراجع تقلید میتواند علت اصلی این دستگیری بوده باشد
از همهٔ کسانی که قلبشان برای سرزمین ایران و مردم ایران میطپد خواهش مندیم ساسان عزیز این روزنامه نگار آزاده را تنها نگذارند.
امضا ی یکایک شما امید و دلگرمی ساسان است در شبهای تار و دیوارهای سرد سلول انفرادی
http://www.gopetition.co.uk/online/32458.html
sos-sasan.blogfa.com
مبارک باشد تولد پسری که مادری به شیرزنی تو دارد مسیح جان. شاد باشید با وجود همه غصه های بی پایان :*
درخت تناوری قطع شد
گریه ام گرفت
نهالی نو در گوشه ای آرام
زد لبخند
خنده ام گرفت
پ ن
مبارک باد لبخند او .
چرا آن “خانه را که بر دوش” داشتید نمی دهید به او کهبا آن تمرین کند و شاید سرو سامانش داد
مسیج جان
تولد پسر نازنینت مبارک عزیزم . دیدمتان .خودت و پسر نازنینت که الق دیگر مردی شده برای تو وخودش.دوستی راست گفت لطفا بگذار در خانه دیگرت از روزمره بنویسد .منتظریم .
تولد پسرک مرد شدهات مبارک. دو روز دیگه اعصای دستت میشه!! . . .
برگ هایش سرخ
میوه اش سرخ تر
می شود
درختی که باخون
آبیاری می شود
۲
برگ هایش سرخ
میوه هایش سرخ تر
انگار ریشه در خون دارد
درخت خانه ما
اگرنبودتا این درجه حس مادرانه,من ترا مادر همه ی ایرانیان در بند نمیدیدم.
* * *
این دوستان و مادر وفرزندان-
همچون لنگری اند بر پای روح من!
و یا چون رشته ای بر پای گنجشکی,
و این روح من-
خواهد تا در هر کوی خوشی,
فرو رود و باز نیاید!
کتاب المعارف (بها ولد) پدر مولانا
۲۷ آذر تولد من هم بود
اما اولین سالروز تولدم بود که پیش مادرم نبودم ):
Your son has a beautiful name. Happy birthday to both of you
یادم میاد تو مجلس یکی گفت طناز، میگم اگه مسیح طنازه، کاش همه طناز بودیم…
یک روز آیت الله منتظری در یکی از سخنرانی هایش مثالی زد که در آن کیش نمودن گنجشک ها بود و نتیجه گرفت که همه ما کیش هستیم .انگار خودشان هم کیش شدند و خیال بعضی ها آسوده
سر کار خانم علی نژاد،
تولد فرزند دلبندتان را که اکنون برای شما و خود آقایی شده اند به شما تبریک میگویم و امیدوارم که همیشه با راهنمایی های شما موفق و پیروز باشند.
کاش من هم مامانم زنده بود و از این روزا برام مینوشت.کاش م.مزه بوسه هاشو میچشیدم حتی یک بار…. دلم با خوندن نوشتت گرفت…
خسته شدم از تحقیر این طبیعت. ببخشید.
خسته شدم از تحقیر طبیعت. ببخشید.