ماجرای پرواز سبز و آواز ترس و کتاب جدیدم از جنبش سبز
اول:
پرواز سبز
سفر بودم وقتی به خانه برگشتم، سیبِ سبزِ جا مانده روی میز خانه پوسیده بود. گفتم این سیب که سهمِ بلندی در شعرها و شعارها و آیه ها و حدیث ها ی ما دارد، نتوانست تنها یک هفته تنهایی و لمس نشدن را تاب بیاورد و پوسید ببین چه دلی داریم بعضی از ما که بعد از این همه سال تنهایی، دلمان هنوز نپوسیده است و هنوز قصه «عشق» می نویسیم.
به این فیلم نگاه کنید. محال است کسی بفهمد که در آسمان از ترس است که آواز می خوانم. در سفرم به آلمان وقتی خلبانی مهربانانه، فرمان هواپیمای چهارنفره را رها می کند تا خودم برانم، مرگ را جلوی چشم هایم رصد می کنم انگار. باورم نمی شد یکی با آن همه سابقه، به یک دخترک ترس خورده اعتماد کند و مهمتر از همه باورم نمی شد که با کشیدن فرمان به سمت سینه ام، به همین راحتی هواپیما اوج می گیرد و با فشار دادن فرمان به سمت جلو، هواپیما پیش می رود و با هر گردش فرمان، به چپ و راست، ممکن است قلبت نیز به چپ و راست، چپه شود و برای دقایقی نفس در سینه ات نای رها شدن نیابد. انسان موجودِ جان دوستِ غریبی است. اما از ترس، آواز می خوانم و لابد همه می پندارند که از شجاعت است. این هم برای خودش سبکی است که وقتی می ترسیم آواز شجاعت می خوانیم و وقتی تنهاییم قصه عشق می نویسیم.
در سفر، فصل آخر کتاب جدیدم را دوباره با «عشق» تمام کردم. کتابی که یک سالِ جنبش سبز را از منظری دیگر نگاه می کند. قرارها برای راهپیمایی های سبز ، هم قرار عاشقانه است و هم قرار مبارزه. بیست و پنجم خرداد، سی ام تیر، نماز جمعه سبز، روز قدس سبز، سیزده آبان، شانزده آذر، عاشورای سبز ….هر کدام از این روزهای سبز، فصلی شد در قصه ام . زنی دیگر که دور از ایران و مهاجر رانده شده از خانه است، شده است شخصیت دیگر داستانم که او از انقلاب می گوید و از عشق های خودش و زنی دیگر که در ایران است و در دل جنبش از جنبش سبز می گوید و عشق های دیگر. در تمام این یک سال آنقدر با آدم های متفاوت در این جنبش متکثر حرف زدم که به جرات می توانم بگویم این کتاب را من ننوشته ام . من فقط راوی قصه های دیگرانم.
هرکسی می تواند خودش را در این «من» که در کتاب نامش « آرزو رضایی» است، پیدا کند. همه اش قصه است. قصه یک خبرنگار. بخشی از این خبرنگار منم. درست عین راوی تاج خار و راوی کتاب من آزاد هستم. اما اینبار همه آن خبرنگار من نیستم. بعد از نقد نوشته ها و توصیه های عباس معروفی و شهرنوش پارسی پور این بار رنگ و لعاب داستانی این کتاب بر رمان خاطره بودن اش می چربد. تلفیقی هستم از همکاران دیگرم، از شهروندان دیگرام و از کسانی که در خیابان بودند، به زندان رفتند. برای همین «آرزو» شخصیت اصلی داستان، در ایران است، در خیابان، در زندان و عاقبت رانده شد ه از ایران و پیوسته به نسلی که پیش از او رانده شده بود. قصه خبرنگاری است که با دوستان مذهبی، کمونیست، تحریمی، انقلابی، موسوی چی، کروبی چی، بی تفاوت ها و حزب اللهی ها در یک روایت داستانی فراز و فرود دارد …قصه خیابان های ایران است . قصه لایه های مختلف جنبش سبز ایران است.
بی شک کتاب جدیدم سرشار از نقص و ایرادهایی است که اگر هر کسی مشق بنویسد بی غلط نخواهد نوشت. ویراستار این قصه در هزارجای قصه ام دست برده اما هربار انگار کاملترش کرده است…حالا گمانم این است این داستان اگر منتشر شود، همه می توانند در آن دست ببرند تا شاید در چاپ دوم کاملتر شود.
مهم این است که کتاب ، قصه روزهای مبارزه و زندگی است…روزهای عشق و آزادی.
دوم:
لذتِ بخشیدن
دستهایی که خسته اند همیشه مهربان تر اند برای دل های سوخته و دل هایی که سوخته اند همیشه قدردان ترند برای دست های بخشنده.
ایران مهاجران رانده از خانه بسیار دارد و مهاجران در هر جای جهان با زخمی بر تن از هم فراری اند. نمی دانستم چرا، اما حالا بهتر می دانم که دوری از هم را دوری از سوء تفاهم های مکرر می پندارند و کافیست زخم ها عمیق تر باشد تا فاصله ها نیز عمیق تر شود. شهر به شهر، کشور به کشور می روند تا از سوء ظن ها تا از قضاوت شدن ها تا از تعریف های نامتعارف برهند، گاهی در گوشه ای از جهان، خانه ای تنگ می سازند تا در حریم شان غیر ایرانیان را میزبان باشند و رها باشند از نگاه ها و نماهای نامربوطی که سی سال بر حریم خصوصی شان رنگ و زنگی از یک زندگی نامقبول ساخته بود. زنگار گرفته و غبارگرفته کوچ کردگانی هستیم که از یکدیگر می ترسیم. اینها همه را گفتم تا بگویم، این هراس لاکردار پرده اش که بر می افتد در پس اش، مردمانی نشسته اند که بی دریغ می بخشند. بی دریغ مهربانی می کنند و بی دریغ دوست دارند. برای همین است که می گویم دستهایی که خسته اند همیشه مهربان تر اند برای دل های سوخته و دل هایی که سوخته اند همیشه قدردان ترند برای دست های بخشنده.
اینجا آلمان، و من میهمان میزبانان مهربانی هستم که پرسه در خبر و کار و کار و کار را بر من ممنوع کرده اند، خیالم این بود که اعتیادم به کار را تاب نمی آورند اما در خوش خیالی ام همین بس که میزبانان، بیشتر از میهمان پرمدعایشان غرق اخبار اند. خود خبرسازان درد اند. همان ها که سالها پیش از ما زخم خورده و رانده شده اند. بر سر میزی که هیچ یک شبیه دیگری نیست می نشینم و دوره می کنم رنجی را که از یک نسل به نسلی دیگر رسیده است. گاهی باید در عین تفاوت ها نشست و شنید و شنید و شنید…می شنوم و باور می کنم که ما نسل سوخته نیستیم. دل سوخته داشتن همیشه به معنای سوخته و دور افتاده و رانده و درمانده بودن نیست…ما تاریخ را شاید با همین دست ها و دل های سوخته مان ساخته ایم که اینک در اوج تفاوت کنار هم نشسته ایم و با هم لذت بخشیدن را
مشق می کنیم.
پرده های هراس میان مهاجران که برافتد تازه در می یابیم که ما ملت بخشنده و مهربانی هستیم و اگر هم قرار بر انتقام و قضاوت است، از خویش باید گذشت و بیماری دولت هایی که ما را از هم رانده و تارانده اند را باید به قضاوت نشست.
میزبانانم خلبانان مهربان همان خانه اند که روزی صاحبخانه آنها را تاب نیاورد و امروز ما را….
باید فصل جدیدی را برای کتاب بلندی آغاز کرد….
نوشتم تا یادم نرود که هر آدم برای من یک کتاب نانوشته است.
سوم:
باید کارم را شروع کنم چندی از خبر دور ماندم….
دلتنگی های دخترانه برای پدرانی که کودتا آنها را دزدید
عکس نوشت:
دلتنگی ها دخترانه برای پدرم و پدرانی که کودتا آنها را دزدید
*******
یک سال گذشت و درست در روزی برایت می نویسم که پس از انتشار مصاحبه محسن صفایی فراهانی در مورد شکایت هفت چهره اصلاح طلب از یکی از مسئولان سپاه پاسداران، مسئولان قضایی از او خواستند تا بعدازظهر امروز خود را به زندان اوین معرفی کند.صفایی فراهانی با تاکید بر اینکه شکایت خود را پس نخواهد گرفت اعلام کرد که به زندان باز خواهد گشت. محسن صفایی فراهانی، پدر معنوی خیلی از جوانان جبهه مشارکت و پدر حقیقی دختری به سن و سال خودم و به نام پریسا است. تو می شناسی چه کسی را می گویم. هر وقت او را می دیدی می گفتی، اینها پدرخوانده های شما هستند که دارند برای اصلاحات آمریکایی پادویی می کنند؟ بله پدر، پادوی اصلاحاتی بود که کودتاگران وقیحانه آنها را به بند کردند، شلاق زدند، شکنجه کردند تا این روزها جام زهر مذاکره با همان آمریکا را سر بکشند.
کاندیدای مجلس نشده بود چون دیگر شورای نگهبان را قبول نداشت اما همپای نمایندگان معترض به ردصلاحیت ها، تحصن را مدیریت کرد. برای معرفی نامزد ریاست جمهوری هم همیشه مشکوک به یک شورای متعصب بود اما رسم فعالیت حزبی زیر پا نگذاشت و مقاوم به دفاع از یک نامزد سیاسی ایستاد و به زندان رفت. پدر پریسا را دولت کودتا دزدید و پدر ما را هم تبلیغات همین کودتا. چقدر فاصله است میان ملت ما که یکی زندانی می شود و از دخترش دور می افتد تا ثابت کند که در رسانه های رسمی دارند دروغ به خورد ملت می دهند، یکی همان دروغ های رسانه های تبلیغاتی را باور می کند و دخترش را ترک.
هنوز دلت صاف نشد که دخترت فتنه گر نیست؟ جاسوس نیست؟ دشمن نیست؟ آخر مرد مومن! نگفتی این دختر، نان و نمک سفره پر زحمت خودت را خورده و ممکن نیست که دستش به نان نارنج کشیده آلوده شود؟ نگفتی دل لعنتی دخترک حتی برای صدای عصبانی ات هم تنگ می شود؟ هزار بار گفتم احمدی نژاد و موسوی فرع اند، اصل من و توییم که اگر این سیاست پیشه گان، هزار سال دیگر هم بدوند نتوانند به گرد مهر پدری و دختری مان برسند. چرا لج می کنی که فردا بگویند تو که نتوانستی پدرت را متقاعد کنی، جمع کن این بساط روشنگری و آگاه سازی ات را و برو پی کار خودت. به همه شان این جواب را داده ام؛ من دیکتاتور نیستم تا به زور بخواهم تو و باقی آقاجان های قمیکلا را سبز کنم. برای سبز شدنت یک سال مهربانی کردم، و تو برای اینکه سبز نباشم یک سال نامهربانی کردی. سبز به من می گوید تو می توانی احمدی نژادی باشی اما وقتی مرگِ ما که احمدی نژادی نیستیم را دیدی، مویه کن. با ما برای ما کمی بغض کن پدر و باور نکن که خودمان خودمان را در خیابان کشتیم. اگر من توانستم از تو با همه سرسنگینی هایت دل بکنم پس باور کن که سبزها هم سنگدل اند و این همه کشته را هم آنها سبب ساز بوده اند. اما اگر من در تمام این یک سال با دیدن هر پدری دلم لرزید و هربار سراغ تلفن رفته ام و تو جوابم نداده ای، پس بدان که سبزها هم به همین اندازه برای ساختن خانه، بی کینه اند و امیدوار. آخر سبزها که از کره ماه نیامده اند. به همین سادگی اند که می گویم. اصلا تو تمام آن پرچم تصاحب شده ی ما توسط احمدی نژاد را صاحب باش و سهم ما هم فقط همان یک رنگ از آن سه رنگ باشد اما نگذار دل بی صاحب مانده ما بپوکد از دلتنگی. نگفتی این همه روز، این همه ماه (نکند به این همه سال هم برسد)، یکی دلش برای خنده هایت تنگ می شود؟
در قاموس من اصلا آقاجانی که اهل اینترنت و ایمیل و فیسبوک باشد غریبه است و از تصور اینکه تو در «راخاب سر» یا « تنگه ایوون» بنشینی و یک کامپیوتر هم داشته باشی و از طریق فیسبوک برایم نامه بنویسی خنده ام می گیرد. سی و سه سال است که به یاد ندارم از تو نامه ای داشته باشم. آنقدر برایم نامه ندادی که ببین دیشب چه نامه ساده ای از یک کسی که اصلا نمی شناسمش رسید به فیسبوکم و اشکم را در آورد:
«مسیح نازنینم مرا چون یونس آرزو بر آن است که باز داشته ی تو باشم و نه فرو گذاشته که صدای تو و کلام تو و قلمت قوت روزان و شبان این مسکین است. پیش از این نیز آن شب که میهمان صدای آمریکا بودی با صدای نازنینت و با کلمات شیوایت پنجه بر قلب ریش ریشم زدی / از سر مهر / و تا به خانه بیایی از آن مصاحبت نفس گیر برایت پیامی نوشتم که پاسخی نادره و زیبا برایم باز پس فرستادی و یادگاریِ ارزشمندی که / تاج خار / سرم شد. آیا هیاهوی زمانه ترا مجال میدهد که آن روز را بیاد آری؟ حالا یکبار دیگر با حضور نازنینت در برنامه ی پارازیت بر چشمهای بی نور یعقوب وارم چون شمیم دل آویز یوسف گونه ات نوری تاباندی. فدای آن طره های گیسوی پیچ در پیچت شوم که از دو گوشه ی کلاه نازنینت آویخته بودی . این روزها دیگر کار کاشت برنج بپایان رسیده است اما هرم جانسوزی در ولایت شمالی ما وزان است.
مسیح ! عزیز من! عروس شالیزار به تب نشسته ی من! برایت دعا میکنم که سر انجام زمانی به این سرزمین سبز پدری باز آیی. روز ی که خاک وطن از ضلالت مردابی برهد و زلال شود چون اشکهای زنان سوته دل در هنگامه ی کاشت برنج. من نگارنده ی این نامه از مرز شصت گذشته ام . چهار سال پیش در بیمارستان قلب تهران در یک عمل سخت دوازده ساعته قلب خود را به نشتر برنده پزشکان سپردم و اینک نه تنها دلی مغموم که قلبی مجروح نیز دارم. شیشه عینکم ضخیم تر از آن است که در تصورت آید. اگر عصایم را از کنار صندلیم بر دارند راه رفتن نتوانم که مهره های کمرم در زیر ضربه های پوتین نابکاران خرد شده است. پس اگر مرا با تو سخن از عشق رفت عشقی پدرانه ….. نه …نه…. عشقی مادرانه بود که وصف عشق مادرانه در کلام نگنجد….. و من با این قلب مجروح / با این دو چشم بی سو / با این کمر شکسته …… بدان که زنده میمانم تا روزی برسد که بتوانم آزاد و رها در کنار شالیزار سرسبزمان نان و پنیری بخوریم. من به سر سبزی فردا ایمان دارم. کلاهت را از دست نده . بگذار برای آنروزی که در کشتزاران شمالیمان چون، فر فره ای چرخ چرخان در فضا رهایش کنی تا آنسو تر من در هوا بگیرمش . ……..به خدا میسپارمت.
آقاجان نامهربانم، شاید اگر این پدر ناشناس همان دو کلمه را نمی نوشت که « کلاهت را از دست نده» و شاید اگر پدری دیگر نمی گفت مگر چند سال دیگر زنده ایم، بغضم نمی شکست که من به بدخلقی های تو عاشق بودم و هستم. آخرین مکالمه ات را هزار بار گوش می دهم که گفتی مگر من چند سال دیگر زنده ام، بگذار من بمیرم بعد به انقلاب بد بگو، بعد به «آقا» بد بگو، بعد کلاهت را…
به همین پدر نازنین معنوی ام می گویم؛ شکایت از کودتا گران که پاسخش بازگشت به زندان است، باورش مرا یاد باور پدر خودم می اندازد که زمین تا آسمان متفاوت است: «مگر چند سال دیگر زنده ام، من دیگر پیر شده ام، دلم نگران جوان هایی هست که به جرم اصلاح این سیستم بیمار در زندان مانده اند….
می بینی آقاجان این همان مردی است که حتی تو هم سر آخر اقرار کردی مرد خوبی است و گفتی هر اشتباهی که هر کسی در برابر مردان خوب انجام می دهد را که نباید پای این نظام نوشت.
چرا؟
می بینی که همین مرد خوب شکایت از بدان کرد، جوابش چه شد؟ زندان. این است جواب کسانی که دل به آبادانی خانه بسته اند آقاجان.
مگر می شود حکایت کسی که شکایت به دستگاه قضا برد و دستگاه قضایی شاکی را به زندان محبس، به پای نظام ننوشت؟
من حتی همه دلتنگی هایم برای خنده ها و اخم های یک آقاجان ساده و بی پست و منصبِ روستایی ام را هم به پای همین نظام بیمار می نویسم که اینچنین خانواده ها را تار و مار و ملتی را بی قرار کرد. شستشوی مغزی برادران گمنام کار خودش را کرد، یک سال گذشت اما نگذار بیش از این ما را از هم دور کنند…مگر ما چند سال دیگر زنده ایم…
پی نوشت:
قول می دهم آخرین عکس نوشت طولانی ام باشد. آخر این تفاوت های میان پدران و آقاجان ها حکایت روزها و سال های ایران است و دلم نیامد ساده از کنارش بگذرم
از پارازیت صدای آمریکا تا پارازیت های دل ما
اول:
بی تعارف باید بگویم برای رفتن در این برنامه پارازیت صدای آمریکا تردید داشتم، آنچنان که برای گفتن دلیل اصلی انتخاب نام مسیح برای خودم در یک برنامه تلوزیونی نیز تردید داشتم.
در کتاب دومم تاج خار ماجرای انتخاب این نام برای یک زن را نوشته بودم که شاعری برایم نوشته بود:
همه صدات می کنند مصی، اما مسیحِ من وقتی تاج خار به سرت زدند تازه اول بهاره.
و بعد حکایت شاعری که خودش همان تاج خار را روی سرم گذاشت و رفت. ولی نامی که گذاشت روی من با من ماند تا همیشه.
اما واقعا جلوی دوربین خیلی راحت نیست گفتن چیزهایی که گاهی راحت از آن می نویسیم. مثلا بارها نوشته ام که چرا کلاهی که جای روسری به سر کرده ام را فقط دوست دارم و این یک موضوع کاملا شخصی است و چه و چه اما وقتی در صفحه پارازیت به تعداد باورنکردنی این پرسش را خواندم که چرا کلاه، چرا نام مردانه؟ کمی سختم می شد که به جای پرسش در مورد شغلم، مصاحبه های حداقل همین یک ساله ام با خانواده های کشته شدگان و زندانیان و فعالین سیاسی، بنشینم و در مورد کلاه و اسمم حرف بزنم اما جنس این برنامه انگار خودمانی است و اینگونه هم می طلبد. در برنامه هایی که تا به حال جلوی دوربین نشسته ام معمولا و به گفته دوستان بداخم و جدی و کمی هم دعوایی به نظر رسیده ام اما پارازیت آدم را پر از لبخند می کند و این شاید راز موفقیت یک برنامه است که مردم ایران را در اوج درد و زخم های این یک سال گذشته به لبخند و خنده مهمان کرده است. انتقاد به پارازیت بماند برای روزهای آینده فعلا فصل تشویق است به این دلیل که پارازیت درست در اوج اقتدار جمهوری اسلامی که تمام شبکه های سیاسی را پارازیت باران کرده اند، پرمخاطب شده است و این یعنی همان احساس مسولیت و خلاقیت فرد فرد ما که می تواند دیوارها و محدودیت را بکشند و به دل جامعه برسد.
برنامه ام در پارازیت را دوستی روی یوتیوب گذاشته است که می شود اینجا دید.
دوم:
این روزها مدام دلتنگ و مدام غمگین می شوم…این را می نویسم برای کسانی که از غمگین کردن آدم های دیگر لذت می برند، می نویسم تا لذت های شیطانی شان تکمیل شود. می نویسم تا بگویم شما پیروز شدید، چون من چندیست سخت غم دارم. دلتنگم برای پسرکم که مسافر پدر است و غمگین از ریاکارانی که از آزار دیگران لذت می برند. تنها باید مادر باشی تا بدانی که دل شکستن یک مادر با کلماتی بیمار و آلوده به وسوسه های شیطانی هرگز در قاموس هیچ زنی مقدس نیست.
سوم:
روز خبرنگار از آن ماست و در غمناک ترین روزها هم نباید این روز را به کسانی باخت که نام خبرنگاری را دزدیده اند تا برای دزدان رای یک ملت، خوش رقصی کنند. این روز از آن همه آنانی است که در این یک سال باتوم و گلوله و زندان و شکنجه هم آنها را از خبررسانی باز نداشت. اگر چه در روز خبرنگار برای نورچشمی های دولت کودتا میز شیرینی و سکه های بهار آزادی چیده اند اما برای شما در زندان، ظرف های غذای دست نخورده، ولی باز هم مبارک است روزتان که به هنرمندی و دردمندی نشان داده اید که اگر قلم و کاغذ و کامپیوتر را هم از شما بگیرند، با همان ظرف غذای دست نخورده تان هم بلدید خبررسانی کنید و به مردم شهرتان بگویید آنچه در زندان می گذرد حکایت یک عمر دردی است که بر ملت ایران می گذرد.
خبرنگاری، زندان بردار نیست خبرنگار را می شود حبس کرد اما خبر تعطیل بردار نیست. خبرنگار را می شود با ضربه یک جسم سخت بر سر کشت، خبرنگار را می شود در محکمه رسمی سی سال از کار خبری محکوم کرد، خبرنگار را می شود آنچنان تحقیر کرد که در روز خبرنگار در اعتصاب غذا باشد اما نمی شود روزشان را به نام خبربیارانی سند زد که حداقل در همین یک سال از خون احمد نجاتی کارگر، از خون سهراب، محرم چگینی، حمید عراقی، داوود صدری، ندا، فاطمه، مسعود خسروی، امیر جوادی فر و از خون کشته های بی نشان قصه و سناریو ساخته اند. امروز روز ماست و مبارک است بر کسانی که در اوین ماندند اما روح شان آزاد است و دارد تکثیر می شود.
روز خبرنگار بر تمامی کسانی که حقیقت های انکار شده در یک حاکمیت کودتا را افشا کرده اند مبارک است. روز خبرنگار بر تک تک خبرنگارانی که در حین فیلمبرداری از وحشی گری های یک دولت کودتا در خیابان به آنان شلیک شده، مبارک است. روز خبرنگار بر سهراب اعرابی که در دفتر خاطراتش نوشته بود؛ آرزو دارد خبرنگار شود اما نوزده ساله کشته شد و خبر شهادت او دنیا را خبردار کرد که در ایران چه آسان جوان کشی می کنند، مبارک است. روز خبرنگار بر تک تک مادرانی که در ایران به عنوان خبررسانان واقعی عرصه خبر، علی رغم تهدید و فشار، باز هم به مصاحبه گران نه نگفته اند و پای سئوالهای تلخ مان نشسته اند تا تاریخ را بنویسند مبارک است. روز خبرنگار بر مادران، پدران، خواهران، برادران و عاشقان کسانی که در جریان اعتراض به یک کودتا کشته شدند اما آنها دلخراش ترین صحنه های این کشته شدن را برای ما پرسشگران، تشریح کرده اند تا صدای یک ملت معترض باشند، مبارک است.
متن کامل این مطلب در ستون مسافر روز آن لاین است
پی نوشت:
این هم مطلبی که در بالاترین دیدم . نویسنده مطلب از قضا از این زاویه که شاید کمتر کسی بهش توجه کرد به مصاحبه پارازیت نگاه کرد. موشکافانه نگاه کرد و همین سختی و راحت نبودن در مورد طرح مسایل ریز در یک برنامه تلوزیونی را مورد توجه قرار داد با نگاهی البته مهربانانه که قدردانشان هستم
درخواستی صمیمانه از بالاترین، دنباله، سبزلینک…: کمپین ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم را بسط دهید
وقتی پیشنهاد روسری به سر کردن مردان برای همدلی با مجید توکلی در اینجا نوشته شد بالای سیصد رای در بالاترین آورد و از همان شب اول موجی در فضای مجازی راه افتاد که اگر نبود آن همراهی و چالش های شهروند روزنامه نگاران، بی شک هرگز کمپین «من یک مجید توکلی هستم» هم تا آن اندازه وسیع و گسترده نمی شد تا دنیا بداند که در ایران چه بلایی بر سر شجاعت دانشجویان می آورند تا تحقیرشان کنند اما پیشنهاد مربوط به اینکه هریک از ما، اعضای خانواده یک زندانی سیاسی بشویم، در بالاترین چندان مورد توجه قرار نگرفت و در آن میزان رایی که آورد چالش و پرسشی هم ایجاد نشد. تنها دوستان فیسبوک با اشتیاق و انگیزه زحمت راه اندازی یک گروه را کشیده اند و همین تجربه نیز نشان می دهد هنوز هستند کسانی که به جای اینکه مدام بگویند جنبش مرده است، خودشان روح تازه به جنبش بدمند.
استقبالی که در فیسبوک از کمپین «ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم» صورت گرفت چنان بی نظیر بود که تا شب نرسیده، شمار زیادی از شهروندان مجازی به عنوان خواهران، برادران و اعضای دیگر خانواده زندانیان سیاسی خودشان را معرفی کرده و عنوان کردند از این پس هریک از آنان، همپا و همراه خانواده های واقعی زندانیانی که در ایران تحت فشار هستند، تا روز آزادی و یا شکستن اعتصاب غذای آن زندانی، در مورد وضعیت او اطلاع رسانی خواهند کرد.
باید این کمپین را بسط داد تا این «خانواده مجازی» کم کم حقیقی شود، بزرگتر شود. در این راه نیاز به کمک همه است تا کمپین بزرگ خانواده های زندانیان سیاسی شکل گیرد که بیش از این حکومت نتواند با تهدید خانواده ها سرکوب را شدت بخشد و باور کند که اگر تک تک خانواده های زندانیان سیاسی را هم به بند کنند این خانواده ها هستند که تکثیر می شوند و در کل جهان امتدد می یابند.
و حالا دوستان بالاترین، دنباله، سبزلینک این هم تقاضای صمیمانه ام از شماست : لطفا در بسط و معرفی کمپین خانواده زندانیان سیاسی یاریگر باشید. پس از یاری دوستان در شکل گیری گروه فیسبوکی، به زودی و با تلاش دوستان دیگر، وبلاگ این کمپین هم راه اندازی خواهد شد تا نوشه های تک تک کسانی که به عنوان عضوی از خانواده یک زندانی سیاسی مطلب نوشته اند یک جا جمع شود.
در شرایطی که زندانیان سیاسی در اوین اعتصاب غذا کرده اند، زندانیان گمنام هنوز صدایشان آنگونه که باید به گوش دنیا نرسیده است، نگذاریم این خانواده ها تنها بمانند و بگذاریم لحظه ای که ماموران امنیتی برای بازداشت مادران میان سال زندانیان، به خانه زندانیان سیاسی هجوم می برند و یا به تجمع اعتراضی شان حمله می کنند و تلفنی تماس های تهدید آمیز می گیرند و آنها را تهدید به بازداشت می کنند، خانواده های مجازی زندانیان باشیم و بگذاریم همان نهادهای امنیتی بهراسند از اینکه مادری که تهدید به سکوت شده است در جای جای دنیا تکثیر می شود و نمی گذارد اعضای دیگر خانواده اش در ایران تحت فشار قرار گیرند.
باور کنیم اگر این کمپین را بسط دهیم همانند همان کمپین همراهی با مجید توکلی فردا غیر ایرانیان نیز به جمع ما می پیوندند و هر یک برای یکی از زندانیان ما برادری و خواهری خواهند کرد، مادری خواهند کرد….
این احساس مسولیت ماست که جنبش را زنده نگه می دارد. ورنه در کجای تاریخ سراغ داریم که زندانیان هم خودشان در فشار باشند و هم خانواده هایشان اما از زندان به حاکم مستبد نامه استیضاح و بازخواست بنویسند و دیکتاتور را نشانه بروند و بنویسند و از او شکایت می کنند و رییس جمهور کودتا را به مناظره فرا بخوانند؟
در روزهایی که به جای همدلی ها کمی مشغول خودمان شده ایم و داریم مدام به خودمان زخم می زنیم، دوستان زندانی مان در ایران فراموش می شوند. اگر هر یک از ما به راستی عضوی از خانواده یک زندانی سیاسی شویم، آنگاه دیگری را تشویق کنیم تا خانواده یکی دیگر از زندانیان شود آیا کسی می تواند خانواده ها را ساکت کند؟
دیروز وقتی به مادر مجید توکلی زنگ زدم، می لرزید نه از هراس شاید از وقاحت آنان که مادر را ساکت می خواهند تا خبری در مورد فرزند دربند خود به دنیا نرساند. معلوم بود که مادر مجید تهدید شده است که سکوت کند و اگر چنین نمی کرد او و باقی اعضای خانواده را بازداشت می کردند.
وقتی به همسر حسین نورانی نژاد زنگ زدم، مضطرب بود، ماموران امنیتی در راستای ساکت کردن خانواده های زندانیان سیاسی به خانه حسین نورانی نژاد هجوم بردند برای بازداشت یک مادر میان سال تنها به جرم خبررسانی در مورد فرزند در اعتصاب خود بود و اینک یک مادر تنها با تعهد و وساطت آزاد است.
ژیلا بنی یعقوب نگران بود، مادر کوهیار گودرزی نگران بود، برادر مجید دری نگران برادر بود ….
برای تشکیل خانواده بزرگ زندانیان سیاسی نیاز به همین همدلی های کوچک است و قدردان می شوم اگر بچه های شهروند روزنامه نگار هم در اجرایی تر شدن این ایده همراه شوند، تا از این پس دوستانشان وقتی سراغ صفحه وبلاگ، فیسبوک، توییتر و یا حتی وقتی سراغ خودشان در خانه و یا دانشگاه می روند، علاوه بر جویا شدن حال او سراغ آن نیمه در بند او را هم بگیرند.
دشوار زندگی هرگز جدا جدا درمان نمی شود، یک نظام استبداد زده نیز هرگز بدون همدلی های همه اعضای یک خانواده بزرگی به نام ایران برکنار نمی شود.
پی نوشت:
دیشب برای ضبط ده دقیقه برنامه پارازیت به استودیوی صدای آمریکا رفته بودم. کامبیز حسینی عزیز در مورد تک تک موضوعاتی که سوال کرد هدفش این بود تا از یک بگو مگوی کهنه در جنبش پرده بردارد. او به وظیفه حرفه ای خود خوب عمل کرد ، سوال اول با این شروع شد که آیا جنبش سبز مرده است و پاسخ من این بود که جنبش سبز یعنی احساس مسولیت. هر یک از ما اگر دیگر نسبت به جنبش سبز احساس مسولیت نکنیم، آنگاه احساس می کنیم جنبش سبز هم مرده است. رمز پیروزی ما در سال گذشته همدلی ها و احساس مسولیت های فردی ما بود.
اگر چه کامبیز مچ گیری کرد تا بگوید شما از شعار خوشتان می آید اما یادم رفت این واقعیت را هم بگویم: شعار است که گاهی شعور یک نظام استبداد زاده را هزاران بار قدرتمند تر از تحلیل و تفسیرهای یک روزنامه نگار به طعنه می گیرد: درست همانند شعار «مجید توکلی، تحقیر نشد، تکثیر شد»، درست همانند شعار شجریان که گفت: « من صدای همان خس و خاشاک هستم». حالا هم شعار دیگر ما می تواند برگرفته از شعر نابی باشد که ایران به آن می بالد:
چو عضوی را به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار….
شعاری که شور در یک جنبش زخم خورده ایجاد کند، نمی تواند ایراد یک روزنامه نگار باشد پس کمک کنی کنید تا کمپین «ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم» شکل بگیرد.
چند نکته مهم:
دقت شود هر کسی که می خواهد یکی از زندانیان سیاسی را خویشاوند مجازی باشد، نام واقعی خود را هم در کنار مطلبش بنویسد تا با خانواده های حقیقی زندانیانی که در ایران هستند اشتباه گرفته نشود و مسولیت هر آنچه می نویسیم پای خود مان باشد.
مسیح علی نژاد، از این پس علاوه بر خود واقعی ام که یک روزنامه نگار است، خواهر محمد داوری نیز هستم. برادرم به جرم اینکه از شکنحه شدگان کهریزک فیلم تهیه می کرد زندانی شد. تحت فشار قرار گرفت تا اعتراف کند که افشاگری های کروبی در مورد تجاوز در کهریزک دروغ است اما مقاومت کرد و الان یک سال است که بدون حتی یک روز مرخصی در زندان است. حکم محمد را امروز دادگاه صادر کرده است. برادرم به پنج سال حبس تعزیری به جرم روزنامه نگاری محکوم شد.
لینک های مرتبط را برایم بفرستید همین جا اضافه می کنم تا زمانی که وبلاگ کمپین را دوستان نازنین دیگری راه اندازی کنند:
من سمانه موسوی، خواهر بهمن احمدی امویی هستم
من شهاب الدین شیخ برادر رحیم رشی هستم
اینک من سارا بنی یعقوب خواهر ژیلا بنی یعقوب هستم
من ژیکان موسوی برادر علی ملیحی هستم
من روح الله برادر بابک بردبار هستم
مادران اعتصاب کنندگان در خطر؛ یک پیشنهاد برای انعکاس صدای اعتصاب کنندگان و زندانیان گمنام

صدایش می لرزد، می گوید این لرزش صدای من از ترس نیست. من عزیزتر از مجید نیستم و اگر قرار باشد یک مادر بیمار را هم به خاطر مصاحبه با رسانه ها که جز از درد دل ها و بی قراری هایش نمی گوید، به زندان ببرند، بد نیست بدانند چیزی از من باقی نمانده و جنازه بی جان من روی دست شان می ماند.
مادر مجید توکلی چهار سال پیش برای فرزندش در دانشگاه امیرکبیر ثبت نام کرده بود و حالا در تمام طول این چهارسال به جای مسولان دانشگاه هر روز با مسولان زندان باید سرو کله بزند. پیر شده است. باید مادر باشی تا بدانی چقدر سخت است منت کشیدن برای شنیدن یک لحظه صدای فرزند. مادر مجید توکلی می گوید من جز خدا از هیچ کس نمی ترسم اما باشد، باز هم حسن نیت ام را نشان می دهم. اینبار با هیچ رسانه ای حرف نمی زنم ببینم از امروز چند روز طول خواهد کشید که آنها هم به وعده شان عمل کنند و بگذارند بچه من فقط دو دقیقه تلفنی به من زنگ بزند. باشد من هم ساکت می شوم تا ببینم این دلسوزی شان چقدر به داد دل سوخته یک مادر می رسد. از من دیگر نخواهید حرف بزنم. مجید متعلق به برادران و خواهران اوست که تکثیرش کرده اند ولی مرا معذور بدارید و بگذارید مادرانه به انتظار وعده «دلسوزان» بنشینم.
مادر مجید توکلی اینها را می گوید و گوشی تلفن را زمین می گذارد یاد مکالمه های طولانی ام با مادر ارسلان ابدی می افتم که ساعت های پیش از صدور حکم با او حرف می زدم ولی همیشه به احترام دل نگرانی های مادرانه اش سکوت بود و حتی یک خط هم در مورد درد دل های مادرانه اش نمی نوشتم تا آنکه بعد از آن همه سکوت و انتظارهای مادرانه، نتیجه این شد؛ اول به او حکم اعدام دادند و بعد شش سال و نیم زندان برای یک حضور ساده در راهپیمایی عاشورا.
به مادر مجید می گویم. شما، مادر ارسلان، مادر پروین جوادزاده، مادر پویا قربانی و مادر همه زندانیان گمنام حتی اگر هیچ وقت هم مصاحبه نکنید من به عنوان یک مادر هرگز سرزنش تان نمی کنم. خودمان را باید سرزنش کنیم که تا مادران مان را هم تنها به جرم گریه برای فرزندان بازداشت نکنند باورمان نمی شود که با گرگ طرف هستیم.
مادرانی که من می شناسم اهل سکوت هم نیستند ولی کاش به جای هر مادری که در ایران در خطر و اضطراب برای امنیت فرزندان دیگرش قرار می گیرد، یک مادر، خارج از ایران بتواند مسولیت خبررسانی در مورد یک زندانی معتصب یا یک زندانی گمنام را عهده دار شود
و برایش خبررسانی کند. مثلا شیرین عبادی بشود مادر مجید توکلی، مهرانگیز کار بشود، مادر علی ملیحی، شهرنوش پارسی پور بشود مادر کوهیار گودرزی. اینها که می گویم فقط یک مثال است.
زنان و مردان آزاد و خوشنام بسیار داریم و زندانیان گمنام نیز بسیار داریم. کاش هر یک از مردان و زنان خوشنام دنیای آزاد نام یک اعتصاب کننده یا یک زندانی را به صورت نمادین به عنوان فرزند بر پیشانی نام بلندشان بچسبانند، تا هر آنکه سراغ شان می رود، در دانشگاه، در رسانه، در خانه، در دنیای مجازی، هرجا و هرجا وقتی حالی از او می پرسند، حال زندانی در اعتصاب یا زندانی گمنامی که او به عنوان فرزند نمادین خود برگزیده است را نیز از او جویا شوند.
به جای هر خواهری که نمی تواند در فضای نا امن ایران صدای عزیز دربندش باشد، ما اینجا خواهر یکی از زندانیان باشیم، برادر یکی از زندانیان باشیم و این را در صفحات مجازی مان اعلام کنیم و مسولیت مان این باشد که حداقل هر روز یک بار در مورد برادر یا خواهر و یا همان نیمه در زندان مان خبررسانی کنیم.
این روزها کار خبرنگاران شده است تماس با مادرانی که بچه هایشان گرسنگی اوین را تاب می آورند اما زندانبانان چه بی تاب اند که حتی صدای بغض های مادران را تاب نمی آورند و «دلسوزانه» ساکت شان می کنند.
مادران و پدران و یا برادران و خواهران مجازی هر یک از زندانیانی که اعتصاب غذا کرده اند باشیم و در موردشان اطلاع رسانی کنیم. من می شوم خواهر مجید توکلی، می شوم خواهر کوهیار گودرزی، یکی بگوید من می شوم برادر بهمن احمدی امویی، می شوم دختر کیوان صمیمی، می شوم خواهر حسین نورانی نژاد، یکی بگوید من می شوم پدر بابک بردبار، مادر مجید دری. خوبی اش این است که وقتی نامی را در کنار پروفایل یا صفحه مجازی ات می نویسی و می شوی خواهر فلان زندانی گمنام یا فلان زندانی معتصب ناخواسته احساس مسولیتت بیشتر می شود و نزدیکتر می شوی به آن خانواده و مدام همه را از حال آن نیمه زندانی ات با خبر می کنی. و اما زمانی این صدا به گوش دنیا خواهد رسید که از زنان و مردان نامداری که در دنیای آزاد و دور از نظام استبدادی ایران زندگی می کنند هم بخواهیم تا به صورت نمادین، زندانیان معتصب یا گمنام را مادری کنند، پدری کنند، خواهری کنند….
پی نوشت:
نیروهای صد شورش به خانواده های زندانیان حمله کرده است، عکس ها و پلاکاردهایی که در دست داشته اند را پاره کرده است. در خطر هستند. هر یک از ما پلاکارد یکی از زندانیان اعتصاب کننده را بالا ببریم و مشخصا اعلام کنیم تا دلگرمی باشد برای خانواده ای که زبان شان را بسته اند با این همه اما هنوز ایستاده اند…
پی نوشت اول:
مثلا برای شروع می شود نوشت:
پروین مخترع، مادر کوهیار گودرزی از این پیشنهاد بسیار استقبال کرد و گفت از این به بعد دیگر کاری از دست ما در ایران بر نمی آید. به ما هیچ جوابی نمی دهند. گفت قدردان همه مادران و خواهرانی هستم که در سراسر دنیا صدای بچه های ما را به گوش دنیا برسانند… گفت فعالان حقوق بشر می توانند مادری کنند و صدای نخبه گانی که در زندان هستند را انعکاس دهند….من خواهر کوهیار گودرزی هستم
پی نوشت دوم:
ژیلا بنی یعقوب هم از این پیشنهاد و از همدلی های دوستان تشکر کرد و گفت خیلی برای بهمن نگرانم و قدردانم که تنهایمان نمی گذارید و حوسحال می شوم که بهمن هم خواهرانی در دنیای مجازی و آزادتر پیدا کند تا صدایش را به گوش همه برسانند
پی نوست سوم:
پرستو سرمدی، همسر حسین نورانی نژاد از اقدام مامورین امنیتی برای بازداشت مادر پنجاه ساله حسین خبر داد و گفت من هم خوشحالم از اینکه صدای مادرانی که در فشار هستند را مادران دیگری انعکاس دهند.
پرستو نگران است از ده روز اعتصاب و بی خبری اما به همدلی خواهران و برادران حسین امید دارد
می شود اینگونه ساده شروع کرد:
من مسیح علی نژاد خواهر مجید توکلی هستم. برادرم در زندان اعتصاب غذا کرده است به مادرم گفته اند اگر با رسانه ها مصاحبه کنی، تو را هم بازداشت می کنند….مجید می گوید تا گرفتن حق قانونی اش به اعتصاب ادامه می دهد.
یا برای زندانیان گمنام می شود ساده نوشت:
من مسیح علی نژاد، خواهر محمد داوری هستم. برادرم به جرم اینکه از شکنحه شدگان کهریزک فیلم تهیه می کرد زندانی شد. تحت فشار قرار گرفت تا اعتراف کند که افشاگری های کروبی در مورد تجاوز در کهریزک دروغ است اما مقاومت کر…د و الان یک سال است که بدون حتی یک روز مرخصی در زندان است. حکم محمد را امروز دادگاه صادر کرده است. برادرم به پنج سال حبس تعزیری به جرم روزنامه نگاری محکوم شد.
ایده ای خام است و اصلا نمی دانم می شود اجرایش کرد یا من زیادی خوش بین هستم.
توضیح:
علی ملیحی فعال دانشجویی و عضو ادوار تحکیم وحدت، حسین نورانی نژاد روزنامه
نگار و عضو جبهه مشارکت، ، علی پرویز فعال دانشجویی، حمیدرضا محمدی فعال
سیاسی، جعفراقدامی فعال مدنی، بابک بردبار عکاس خبری، ضیا نبوی دانشجوی
محروم از تحصیل، کوهیار گودرزی فعال حقوق بشر و وب نگار، مجید دری فعال
دانشجویی، غلامحسین عرشی و محمد حسین سهرابی رادو پیمان ک…ریمی آزاد از
دیگر زندانیان منتقل شده به سلول انفرادی هستند که ازده روز گذشته در
اعتصاب غذا به سر می برند.
پی نوشت آخر:
جان زندانیان در خطر است و مادران تهدید به بازداشت شدند
کمپین فیسبوکی « ما اعضای خانواده زندانیان سیاسی هستیم» هم شکل گرفت تا دوستان جدی تر پی بگیرند این همراهی را. یادمان باشد کمپین من هم یک مجید توکلی هستم به همین سادگی شروع شد.
http://www.facebook.com/group.php?gid=143424699020825&v=info&ref=ts#!/group.php?gid=143424699020825
فردا اولین سالگر شهیدی که صدا و سیما سناریوی ترانه موسوی را برای او هم ساخته بود
دلم به مادری قرص است که عشق به فرزندش را فریاد می زند و بعد از یک سال اگرچه به قول خودش زخم شان کهنه تر شده است و عمیق تر اما امیدوارانه به مردم نگاه می کند و می گوید: با آنکه به خیلی ها نگفته ام که به سالگرد پسرم بیایند اما دوستان احمد ما را تنها نمی گذارند، در این یک سال هم مردم تسلای قلب شکسته ما بوده اند. مادر احمد هم مثل مادران دیگر می گوید اگر کسانی که به یاد احمد هستند، در اولین سالگرد شمعی برایش روشن کنند، همین برایمان ارزشمند است و من با خودم می پرسم بعد از یک سال سخت آیا کسی به یاد شهیدان کمتر شناخته شده هست و شمعی برایشان روشن خواهد کرد؟
*****
مادر شهید احمد نجاتی کارگر در حالی از برگزاری اولین مراسم سالگرد فرزندش حرف می زند که بعد از گذشت یک سال هیچکدام از شکایت هایشان در دستگاه قضایی نه تنها به نتیجه نرسیده است بلکه مختومه اعلام شده است.
احمد نجاتی ۲۴ خرداد ماه سال گذشته در جریان اعتراضات پس از انتخابات ریاست جمهوری، دستگیر شده، سپس بر اثر ضرب و شتم در بیمارستان جان باخت و در قطعه ۲۱۳ ردیف ۱۵ شماره ۳۵ به خاک سپرده شد.
منزلت محمدی می گوید: برای برگزاری مراسم سالگرد فرزندم دلشوره دارم ، دلم نمی خواهد هیچ اتفاقی برای دوستان احمد بیافتند برای همین مراسم را یک روز زودتر از سالگرد کشته شدن فرزندم برگزار می کنیم و حتی به خیلی از آشنایان هم اصلا نگفته ایم تا خدای نکرده اتفاقی برایشان رخ ندهد اما مردم در تمام این یک سال آنقدر به ما محبت کرده اند که خدا می داند چقدر تسلای دل داغ دیده ما بود.
گفتگوی جرس با مادر احمد نجاتی کارگر پیرامون رنج یک ساله این خانواده و برگزاری اولین مراسم گرامیداشت این شهید در پی می آید:
خانم محمدی، دقیقا یک سال از کشته شدن فرزندتان می گذرد، خودتان این یک سال را چگونه تعریف می کنید؟
همیشه فکر می کردم وقتی زمان بگذرد، ما آرام تر می شویم. اما باور کنید یک سال گذشت ولی این زخم ما انگار صد ساله شد، داغ ما بیشتر شد. ظلمی که بعد از کشته شدن احمد به ما کردند شکسته ترمان کرد، داغدیده ترمان کرده است، احمد خیلی جوان بود و ما برایش آرزوها داشتیم. می خواستیم برایش عروسی بگیریم، حالا باید برای سالگرد مرگ او مراسم برگزار کنیم ولی همان را هم طوری برگزار می کنیم که آرزو داشتیم برای عروسی اش یک مراسم آبرومندانه و خوب برگزار کنیم .
آیا از مردم درخواستی هم دارید که در سالگرد احمد کاری انجام دهند؟
نه باور کنید همیشه نگرانم مبادا بلایی که سر احمد من آمد بر سر بچه های دیگر بیاید. من هم مثل مادران دیگر که عزیز از دست داده اند و با نگرانی برای شهیدان خود مراسم برگزار کرده اند، دلهره دارم و فقط راضی هستم به اینکه هر کسی که احمد را می شناسد در مراسم سالگردش به یاد او باشد و شمعی برایش روشن کند. همین برای ما ارزشمند است.
از طرف نهادهای امنیتی تذکری برای نحوه برگزاری مراسم به شما داده اند؟
به صورت رسمی چیزی نگفته اند ولی من نگرانم. به دخترهایم می گویم نمی دانم چرا انقدر دلشوره دارم. شنیده ام مراسم سالگرد بعضی از شهدا را به هم زده اند، می ترسم برای دوستان احمد اتفاقی بیفتند برای همین خیلی از آشنایان را هم دعوت نکرده ام اما خودشان گفته اند که به بهشت زهرا خواهند آمد. مراسم را روز پنجشنبه چهارده مرداد و حتی یک روز زودتر برگزار می کنیم تا مشکلی انشالله برای دوستانش پیش نیاید.
در این یک سال بیشتر از چه کسانی زخم دیده اید و چه کسانی به شما ظلم کرده اند؟
چه بگویم؟ وقتی عزیزی را از دست می دهی این خود به تنهایی درد کمی نیست اما تصور کنید که در تمام این یک سال مرگ عزیزت را انکار کنند و شما دست تان از همه جا کوتاه باشد و نه تنها در دستگاه قضایی به شکایت ها جواب نمی دهند بلکه فیلم هم بسازند و بگویند اصلا خانواده ما دروغ می گویند. من هنوز نمی توانم فراموش کنم شبی را که تمام فامیل به ما زنگ می زدند تا برنامه بیست و سی را ببینیم . این ظلم کمی نیست که فرزند شما زیر خاک باشد هنوز خاکش هم خشک نشده باشد آنوقت کسانی که اهل همین خاک و همین کشور هستند بروند بالای سر جنازه ای که به تازگی دفن شده است، فیلم دروغ بسازند. یعنی از یک قبر دو طبقه طوری فیلم بگیرند که سنگ قبر مهدی برادر احمد که هشت سال پیش فوت کرده بود را نشان بدهند و به مردم بگویند ببینید احمد نجاتی کارگر کشته نشده است. حتی همان تابلویی که بهشت زهرا خودش نام کسانی که دفن می شوند را روی آن حک می کند هم در فیلم نشان داده شد ولی گفتند این را ما به دروغ ساخته ایم. نمی توانم ببخشم کسانی که با آبرو و احساسات ما یکجا بازی کرده اند.
قصه انکار کشته شدن فرزندتان را خیلی ها در صدا و سیما دیده اند، ولی بعدها یک وبلاگ نویسی که همنام فرزند شما بود هم اعلام کرده است که اساسا مرگ احمد نجاتی کارگر دروغ است؟ کدام یک بیشتر شما را ناراحت کرد؟
من از صدا و سیما که دروغ گفته بود ناراحت شدم ، دلم شکست که آبروی ما را بردند، ولی همیشه دلم می خواست آن جوانی که همنام پسرم بود را ببینم و بگویم، چطور توانستی با قلب های سوخته پدر، مادر و خواهران یک جوانی که کشته شد بازی کنی؟ من فقط دلم می خواهد ببینمش و با او حرف بزنم. ببینم آیا خودش هم خانواده ای دارد و بعد راضی شد اینگونه با احساسات یک خانواده داغدیده بازی کند. از بس کار این آقا رذیلانه و پست بود گاهی وقت ها فکر می کنم ممکن نیست چنین آدمی وجود داشته باشد که چون همنام پسرم بود، پا روی جنازه یک انسان بگذارد و به دنیا بگوید چون من زنده هستم پس هیچ احمد نجاتی دیگری را در ایران نکشته اند.
گفته اید آرزو داشتید برای فرزندتان مراسم عروسی برگزار کنید و حالا مایلم یک سوال کاملا خصوصی بپرسم آیا فرزند جوان شما کسی را هم در زندگی اش دوست داشت؟
بله دختر جوانی که در تمام این یک سال هرگز ما را تنها نگذاشت. احمد او را دوست داشت و حالا ما او را مثل احمد دوست داریم . چون خوب می دانم که در این یک سال هر آنچه به من، به پدر احمد و به خواهرانش گذشت بر او هم گذشته است. دانشجویی که در روزهای اول که احمد رفت، او اصلا نمی توانست تمرکز کند، اما بعدها به من می گفت؛ « مامان من سر هر جلسه امتحانم، می گفتم احمد جان خودت کمکم کن تا از پس دلتنگی ها بر آیم و در این امتحان هم موفق شوم.» همین که او به یاد ما و احمد هست برای ما ارزشمند است.
بر اساس گفته های کسانی که از کهریزک آزاد شده اند، ظاهرا احمد نجاتی هم در کهریزک نگهداری می شد آیا توانسته اید اطلاعات بیشتری در این زمینه کسب کنید؟
متاسفانه اطلاعات ما هم در هیمن حد است چون وقتی احمد در کما بود نمی توانست چیزی به ما بگوید. پسرم را آنقدر مورد ضرب و شتم قرار داده بودند که کلیه ها و ریه هایش بیمار شده بود و باید دیالیز می شد. اما وقتی برگه پزشکی قانونی را بعد از هفت ماه با آن همه تاخیر به ما تحویل دادند در آن نوشته بودند که به علت مسمومیت کشته شده است در حالی که پزشکان معالج احمد در بیمارستان به ما گفتند اصلا چنین چیزی صحت ندارد.
وقتی پزشکان به شما گفتند شما از طریق آنها نتوانستید پیگیری کنید؟
نه متاسفانه ، آنها گفتند کاری از دست شان بر نمی آید اما از ما می خواستند تا مصرانه پیگیر باشیم. در ضمن همسر من هم آن زمان می ترسید اگر سر و صدا کند جنازه بچه ام را به ما تحویل ندهند، بعدش هم که صدا و سما آن دروغ ها را گفت همیشه می ترسید که برای اثبات دروغ های خودشان شبانه بروند بهشت زهرا جنازه را از قبر بدزدند قادر نیستم بگویم بر ما چه گذشت. خواب و قرار نداشتیم . خواهران احمد از همان روزهایی که احمد در کما بود شکستند. مثل پروانه بالای سر برادر بودند، مردند و زنده شدند تا برادرشان از کما خارج شد ولی احمد فقط چند روز بعد از کما توانست دوام بیاورد…بچه ام را، جوان ۲۲ ساله را له کرده بودند، یعنی صدای ما را کسی می شنود؟ کسی نیست که به داد یک خانواده برسد و بگوید درد شما چیست…روزهای تلخی بر ما گذشت و اگر همدلی های مردم و کسانی که سراغ ما می آیند نبود این دردها ما را هم دق داده بود. ما سوختیم در این یک سال مثل همه خانواده های دیگری که جوان از دست داده اند و هیچ کسی هم به دادشان نرسید.
یعنی در این یک سال از مقام های مسوول کسی سراغ شما نیامد و یا شما سراغ هیچ یک از مسوولان نرفتید؟
نه خیر. یک بار یک آقایی به همسرم گفت، بیایید شما را ببرم خدمت رهبری و با آقای خامنه ای درددل کنید، همسرم گفت، اصلا این حرف را دیگر تکرار هم نکنید. مگر رهبری خودش نمی داند که چه بلایی بر سر جوان ها در کهریزک آمد . در تلویزیون مرگ بچه ام را انکار کردند. ولی بگذارید بچه ما را مردم خودشان به عنوان شهید پذیرفته اند، ما هم با دردهای خودمان بسوزیم . آن آقا هم دیگر سراغ همسرم نیامد، اما در عوض مردم معمولی وقتی همسر من که دیگر بعد از احمد واقعا ضعیف و بیمار شده است را می بینند به او می گویند که از مظلومیت احمد ناراحت شده اند. همین همدلی های مردم واقعا برای ما ارزش بیشتری دارد . شاید من یک مادر هستم و نمی توانم بگویم احمد چه خصوصیت های انسانی خوبی داشت اما هیچ کدام از همسایه ها، دوستان و آشنایان از احمد بدی ندیده بودند و همیشه از او به خوبی یاد می کنند. که همین برای ما تسلای خاطر است.
یعنی الان هیچ حرفی با مسوولانی که در این یک سال پاسخگو بوده اند ندارید که بزنید؟
ما از آقای ضرغامی به خاطر دروغی که صدا و سیما گفته بود شکایت کردیم ولی آنها اصلا به روی خودشان هم نیاورده اند، وکیل ما هم خیلی زحمت کشیده است ولی کسی در دستگاه قضایی پاسخگو نیست. به خدا سپرده ام و بارها سر خاک احمد به او گفته ام، تو خودت آنقدر خوب بودی که نخواهی گذاشت خونت پایمال شود. با هرکسی اینجا حرف می زنیم، حرف های ما را می اندازند در چاله و رویش گل می ریزند. . همسرم همیشه می گوید خدا خودش انتقام همه این جوانان را می گیرد. در خواست ما فقط معرفی قاتل بچه های ما بود که هیمن را هم دریغ کردند.
حرف آخرتان؟
گاهی وقت های می گویم اصلا فرض می کردند بچه من اشتباه کرد و نباید می رفت در خیابان، جوان بود و می خواست ببیند چه دارد بر سر مملکتش می آید، مثل خیلی از جوان های دیگر رفت خیابان، ولی واقعا جوابش این بود که آنقدر این بچه را بزنند تا کلیه هایش از کار بیفتند و برای همیشه تمام کند؟ یعنی نمی توانستند یک تعهد از او بگیرند؟ آرزو می کنم خدا هیمن بلایی که آنها سر عزیزان ما آورده اند را سر خودشان بیاورد تا بفهمند خانواده هایی که بچه های بیگناهشان را کشتند چه کشیدند.
کاش سران جنبش سبز پیش از آنکه فاجعه اتفاق افتد، کاری بکنند
عکس نوشت:
****
ژیلا بنی یعقوب را ببیند در این عکس. همان روزنامه نگاری که سی سال محرومیت از روزنامه نگاری، جواب صدها بار تن لرزه های کسانی است که او با قلم نصیب شان کرده است و آنها نیز حکم به خانه نشینی اش دادند. حالا او در امتداد اعتصاب همسرروزنامه نگارش، خانه ننشست به میدان اعتراض آمد.
تن خسته به دیوار تکیه داده است. پرستو سرمدی را نگاه کنید. زانوی خسته از یک سال دویدن برای همسری که از یک روز مرخصی هم بهره مند نبوده است را به دست های خودش تکیه داده است. جرم همسر روزنامه نگارش، اعتقاد و ایمان به باور همان حزبی است که حزب گریزان را واداشت تا در دادگاه نمایشی انتخابات، استعفای اجباری حجاریان و دیگران از همان حزب را جار زنند. اینجا اداره کل سازمان زندان هاست در کشوری که مدعی اداره جهان را دارد.
حضور خانواده های اعتصاب کنندگان در میدان درست در روزهایی که خیابان دیگر خیابان خرداد و حماسه نیست، هم ستودنی است و هم کمی تلخ.
ستودنی از آن رو که با این همه سرکوب و سختی، هنوز از اعتراض بازنایستادند و تلخ از آن رو که انگار همراهی های ما آنگونه که باید موج نمی آفریند.
ایرانیان مهاجر هر یک به سهم خود سعی بر امتداد این اعتصاب کردند، جمعی در کمپ های پناهندگی لب از غذا باز داشتند و جمعی بار دیگر نشستن روبروی سفارتخانه ها را انتخاب کردند و جمعی دیگر در فضای مجازی همدل شدند اما باز هم انگار در این عکس نوعی تنهایی، رخ می نماید و می آزارد. سال گذشته در چنین روزهایی دادگاه نمایشی برپا بود و هر عکسی که می رسید ما محکم تر بر طبل رسوایی حاکمیت می کوبیدیم. دنیا را پر کرده بودیم از متن اعترافات ساختگی آنان که تحت شکنجه اقرار کردند بر آنچه که میل و باورشان نبود.
یادتان هست به هر صفحه و شبکه ای که می رفتیم همدلی های ما بود با ابطحی و عطریانفر؟ یادتان هست چقدر همدل و همراه بودیم با آنان که به میل ما هم سخن نگفتند؟ این که می خواهم بگویم قضاوت نیست یک پرسش ساده است. آیا همدلی های ما با آنان که زیر فشار اعتراف کرده بودند برابری می کند با آنان که زیر فشار، اعتصاب کرده اند؟ آیا ما به همان اندازه که عکس ها و تصاویر و خبرهای مربوط به شکسته شدن غیرعادلانه زندانیان را فریاد زدیم، نشکستن این شانزده زندانی در اعتصاب را هم فریاد زدیم؟ پس چرا در این عکس غربتی هست که در عکس های نشان پیروزی عطریانفر نبود؟ ما با عکس های دادگاه نمایشی که کودتا چی برپا کرده بود هم حماسه آفریدیم و دنیا را تکان دادیم. حالا چه شد این عکس هایی که مقاوم های زندان و خانواده های مقاوم ترشان از اعتراض تصویر کرده اند، به آن اندازه دنیا را تکان نمی دهد؟
چرا تن بر دار فرزاد کمانگر دنیا را تکان می دهد اما فریادهای ما برای تن آماده به دار شدنِ جعفر کاظمی دنیا را تکان نمی دهد؟
چرا صدای مرگ ما بیشتر از تلاش مان برای زنده مانندن دنیا را تکان می دهد؟ ما کم گذاشتیم یا دنیا سرش گرم داد و ستدهای بزرگتر است؟
ما که در امتداد صدای اعتصاب کنندگان و بازتاب التهاب خانواده هایشان سعی مان بر این است تا کم نگذاریم اما یک جای کار می لنگد . کاش سران جنبش سبز هم باید پیش از انکه فاجعه اتفاق افتد، کاری بکنند.
.
آهنگ سازان سبز بی رسانه را تکثیر کنیم؛ هنر بابک جوادی فر تکثیر امیر است
به این آهنگ گوش کنید: ظهر تابستون: تقدیم به خاطره خونچکان شهید امیر جوادیفر کاری از بابک جوادی فر
این دومین بار است که صدا و آهنگ یک هم میهن برایم به اندازه کار بزرگان آواز ایران عزیز است. کاری به کار فن و تکنیک و بی ایرادی آوازشان هم ندارم وقتی مشق آواز در ایران برای جوانان، پاسخش زندان است. بار نخست روزی بود که آریا آرام نژاد آهنگ ساز جوان بابلی برای کشته شدگان راهپیمایی اعتراضی روز عاشورا « علی برخیز» را خوانده بود و برعکس همه آن خوانندگانی که سهمی از سیمای ضرغامی نثارشان می شود که از گل و بلبل بخوانند، سهم او سلول انفرادی شد. آریا می دانست که جرم آوازهای درد، کمتر از زندان نخواهد بود اما باز هم خواند…
اینبار بابک جوادی فر به همراهی یاران مشترک او و امیر آهنگی را تقدیم برادر می کند. به یاد برادری که ظهر تابستان سال گذشته، زیر باتوم های کسانی که امیر و دوستانش را به کهرزیک برده بودند، جان داده است. به یاد امیری که همیشه وقتی نامش می آید یاد اعتماد بر دار رفته می افتم. یاد ضرب باتوم های کسانی که دانه دانه شلاق هایشان، تن و دندان امیر و محسن و محمد و دیگران را له کرد اما جایش هزاران بابک و آریا و جوانان دیگری را سبز کرد که بی هراس و با افتخار یاد و نام و امیدهای رفتگان و دربندان را تکثیر می کنند.
بابک جوادی فر خودش در معرفی این آهنگ می نویسد: ترانه « ظهر تابستون تهرون » در شبی سرد و زمستانی نوشته شد . شبی که دلتنگی امیر امانم را بریده بود . ترانه ، روایتی از هجدهم تا بیست و سوم تیر ماه هشتاد و هشت است ، حکایت دستگیری تا شهادت امیر و ظهر تابستانی که همچنان ادامه دارد. موسیقی و تنظیم ترانه ، حاصل همفکری و همیاری جمعی از یاران مشترک من و امیر است . صدای دلنشین یکی از یارانم بر روی ترانه نشست و کلیپ آن به لطف آفتابی یکی دیگر از دوستان محقق شد. تقدیم به برادرم امیر جوادی فر که یکسال است در هر نفسم خاطره اش را هاشور می زنم . این ترانه متعلق به همه بچه های ایران زمین است، همه سرو قامتانی که در ظهر های تابستانی ایران تکثیر می شوند.»
حالا من هم اینجا به اندازه همین نیمچه رسانه خودم، در تکثیر این صدا سهیم می شوم و باور دارم تا زمانی که مرد سربلند آواز ایران استاد شجریان عزیز، صدای خود را صدای خس و خاشاک می خواند و هیچ خیالش نیست که خیری از صدا و سیما و وزارت ارشاد آقایان به او نرسید، جوانان نیز می توانند صدای همان خس و خاشاکی باشند که حماسه ساز است.
هنر فردای ایران به همین هنرمندان جوانی که در خود ایران چشم به خیر و برکت امکانات رسمی ندوخته اند، امیدوار تر است.
بشنوید:
ظهر تابستون تهرون
یه ستاره غرق در خون
فصل رویا روز میعاد، هیجده تیر روز فریاد
رو تن سرو خرامون جای تیشه های بیدار،
توی زندون زیر باتوم، داره آروم می کنه جون
به داغداران دهه شصت: پخته تر از آن باشیم تا پخمگان ما را به جان هم اندازند
مطلبم در ستون مسافر روز آن لاین خطاب به کسانی است که دهه شصت داغ دیده اند نه کسانی که کاسه های داغ تر از آش شده اند همه را به جان هم انداخته اند:
دهه شصت دهه داغ دار شدن تو تنها نبود، ما در خود ایران مرثیه خوان دردهای شما بوده ایم
این روزها سالگرد برپا شدن چوبه های دار پدران و مادران شماست، سالگرد تیرباران شدن همسران و همراهان شماست، سالگرد گورهای بی نشان رفیقان، سالگرد مرگ انسان. در تمامی سالگردهای درد شما، بسیاری از ما روزنامه نگاران، داخل ایران بودیم و امسال شاید سال نخست برخی از ماست که خارج از ایران و در رسانه های آزاد می توانیم بگوییم و بنویسیم که در داخل ایران در چنین سالگمرگ هایی ما چقدر مرده و زنده می شدیم تا شاید چندخطی در روزنامه ها و رسانه های رسمی ایران از تاریخ خود ایران بنویسیم. همان تاریخی که به آسانی از کتاب های درسی گرفته تا کتابهای منتشر شده از مبارزات سیاسی ایران، بی نشان از نام بخش مهمی از مبارزان می ماند.
این روزها که یک جنبش پرامید در ایران شکل گرفته است و در این میانه نیز هستند کسانی که شاید با نیتی خیر اما ناخواسته انگشت اشاره شان مدام به سمت امید یک ملتِ امید از دست داده نشانه رفته است و فاصله ی دغدغه های نسل سبز و نسل دهه شصت را نیز چون شکافی عمیق به نظر می رسانند، این نامه را به شما می نویسم تا شاید به سهم خود گوشه ای از همدلی های نسلی که این روزها متهم به سکوت شده است را بازگو کنم . ببینید باور کنید که نسل سبز معترض در داخل خود ایرانِ نا امن، مرثیه خوان دردهای شما بوده است و نه دور از ایران و در یک سرزمین آزاد.
هم نسل من!
خوب می دانی، ایران همان کشوری است که پسر را به جرم نسبت فامیلی اش با پدری که به جرم دگراندیشی در چند دهه ی پیش اعدام شده است، از کار و تحصیل و زندگی محروم می کنند، ایران همان کشوری است که اگر نام فامیلی ات را از هراس همان «گزینش» های رسمی تعییر دهی، باز هم با استناد به « تحقیقات محلی»، « شواهد» ی را در « پرونده» می گنجانند، تا برای «استخدام» و حتی استحکام زندگی شخصی ات، با هزار اما و اگر مواجه شوی. ایران همان کشوری است که دانشجویان منتقدِ مبارزات مسلحانه را به اتهام عضویت در همان گروهای مسلح، محکوم به محاربه می کنند. ایران همان کشوری است که اگر تک تک اعضای خانواده شیوا نظرآهاری، مجید دری و دیگر دانشجویان دربند بروند در دستگاه های امنیتی، مکتوب و شفاهی اعلام کنند که هیچ نسبتی با هیچ گروهکی ندارند، باز هم آنها را محکوم به نسبت داشتن با سازمان های مورد نقد همین دانشجویان می کنند. در چنین کشوری اما چنین جوانانی هرگز متقاعد به فراموشی دردهای شما نشده اند. در چنین کشوری، نسلی که چنین نا امن زیسته است هرگز تن به عافیت طلبی و فرار نداده است بلکه در میدان مانده اند و بی هراس از انگ های بی اساس، مبارزه را متمدنانه و مومنانه پاس داشته اند.
من از طرف آنها نمی نویسم اما به عنوان شاهدی که بارها دیده است نسل معترضِ این روزهای اوین، پرسشگری در مورد دهه نخست انقلاب را فدای مصلحت اندیشی ها نکرده است می نویسم. نسل معترضی که در ایران ماند و در سالمرگ عزیزان شما سراغ گورهای بی نشان خاوران رفت، سراغ مادران و بازماندگان مبارزان، در خانه های سالمندان رفت. نسلی که جوانی اش را در رفت و آمدهای مدام و مکرر به زندان و دستگاه قضایی گذراند و سراغ پرسش های بی جواب رفت. شاید چون ما فرصت فرار هم داشت اما قرار در دل واقعه را ترجیح داد تا مبارزه را واقعگرایانه تر پی بگیرد.
هم بغض من!
همان پرسشگران داخل ایران که این روزها یا میهمان اوین هستند و یا با قرار وثیقه ای سنگین میهمان زندان بزرگتری به نام ایران، بارها برای بغض تو پرسشگری کردند و حتی وقتی پاسخ دهندگان را به تشریح فاجعه وا داشتند، خود جای پاسخ دهنده، بازخواست و محاکمه شدند. رفتن به خانه آیت الله منتظری برای هر روزنامه نگاری هیچ اگر نداشت یک تهدید آشکار بود تا از آن پس، بیشتر از همیشه رفت و آمدهایش زیر ذره بین نهادهای امنیتی قرار بگیرد اما همین روزنامه نگاران سبز دربند و نیمه آزاد بودند که به نقل از آیت الله چه واگویه ها از دهه نخست انقلاب نوشتند و سیاستمدرادن را به بازنگری واداشتند. نسلی که درست در میانه نبرد انتخاباتی هم از موسوی و کروبی همین پرسش های ممنوع را پرسید و چون آنجا ایران بود، پس مجال نشر آن در هیچ روزنامه داخلی میسر نیافتاد. اما مگر می شود این نسل دربند، چشم و گوش بسته به موسوی و کروبی اعتماد کند و این روزها به قیمت همین اعتمادشان محکوم به حبس شوند؟ شگفتا که احمد زید آبادی را شرف روزنامه نگاری ایران می نامیم و عیسی سحرخیز را منتقد بی پروا و عبدااله مومنی را مقاوم مومن و مجید توکلی را شرف جنبش دانشجویی اما باور نمی کنیم که هیچ منتقدِ مومنِ شرافتمندِ بی پروایی هرگز چشم بر دردهای یک نسل داغدار نمی بندد و بی دلیل به پای صندوق های رایی نمی رود که نامزدهایش کروبی و موسوی دو بنیانگذار همان انقلابی باشند که فرزندانش را آرام آرام خورده است.
این نسلِ معترض تنها به جرم دفاع از دو نامزد انتخاباتی به بند شده اند و این روزها نه تنها از مرخصی هم منع شده اند بلکه برای یک ملاقات کابینی هم چنان تحقیر می شوند که لب از غذای زندانبان باز داشته اند. مگر می شود یک نسل نخبه ای که تمام جوانی اش، تقدیم روشنگری شده است را متهم به نادیدن دردهای یک دهه ساخت و آنها را پشتیبان بی چون و چرای این روزهای میرحسین و کروبی دانست. این نسل آنقدرها هم که جوسازان می گویند، جوگیر و جریان ساز نیست که یک روزعکس رهبرش را در ماه ببیند و روز دیگر خود جرات نقد آن رهبر را نداشته باشد. این نسل به موسوی و کروبی اعتماد کرد چون موسوی و کروبی به آنها اعتماد کردند و همپای آنها به خیابان آمدند و از اعضای خانواده شان زندانی و کشته داده اند و از شکنجه ها و تجاوزها پرده برداشته اند و هرگز همانند آن یکی نامزد دیگر ابتدا رای را ناموس خویش نخواندند و بعد در میانه راه چشم خود بر تجاوز به این ناموس نبستند. ما بیعت بسته بودیم که با هم و در کنار هم سبز شویم و با این همه سال سیاهی مبارزه کنیم، این که نمی شود در میانه راه ناگهان انگشت اشاره مان به سمت کسانی نشانه برود که از قضا در این روزهای خون و خشونت در کنار نسل ما ایستاده اند. در کنار ما که بی دلیل و بی باور کسی را به کنار نمی نشانیم. ما باور کرده ایم تا زمانی که موسوی و کروبی زبان و بیان شان، زبان درد است و مرحم دردمندانی که در خانه عزیز از دست داده اند، بی سبب بازی را برهم نزینم.
هم نسل عزیز از دست داده من!
دهه شصت، دهه داغ دار شدن تو تنها نبود، ما که پدران و مادرانی معتقد و مومن به همین نظام هم داشتیم با تو داغدار شدیم و در روزهای جوانی مان، کتابخانه های مان را پر از کتاب های ممنوعه کردیم تا حق پدران ومادران از دست رفته دوستان مان را لابلای سطورِ برجای مانده مبارزان دهه نخست انقلاب پیدا کنیم. شور مبارزه آنقدر در ما زیاد بود و در سر ایده « رد تئوری بقا» آنقدر ناب بود که نام کودک خویش را هم همنام با نویسنده مبارز همین کتاب برگزیدیم بی آنکه بدانیم «پویان» کودک فردا است و همانگونه که ما امروز شیوه های مبارزه ی دهه های گذشته را نمی پسندیم چه بسا او نیز شیوه ما در این گونه نامگذاری های آرمانی را نپسندد. برای کتاب های ممنوع مان حساب پس دادیم و برای مبارزه های خیابانی احضار شدیم و برای شعارهای انقلابی مان بر دیوارهای شهرستان، به زندان افتادیم. در داخل خود ایران وقتی دبیرستانی و دانشگاهی و دل آشوب بودیم، مثل برخی از شما ها باور پیدا کرده بودیم، با اصلاح طلبانی که «دست شان به خون آلوده است»، نمی شود ایران را آباد کرد. اما همین بی باوری، ما را از باروی باز داشت و ما فقط در آن روزها قربانی دادیم. از میان ما در دهه هفتاد هم رفیقی را در گورستان بی نشان دفن کردند. من هنوز خیلی جوان بودم واصلا باورم نمی شد کسی از ما و در گروه ما که شب و روز به ما انرژی می داد، محکوم به اعدام شده بود. آنچنان که هنوز هم باورم نمی شود که در دهه هفتاد وقتی «احمد شهبازی» را در بابل اعدام کردند حتی روزنامه های محلی هم جرات نوشتن یک خط خبر از مرگ یک انسان را نداشتند و سهم من هم پس از آزادی تا همین سال گذشته، تنها این بود که هر بار بروم در محله ای پرت و بی نشان بالای گوری که می گفتند احمد را در آن دفن کرده اند، بغض کنم و به او بگویم حالا دیگر یاد گرفته ام راه مبارزه، کشته شدن و بی نشان دفن شدن نیست. من باید چنان مبارزه کنم که یک حاکمیت برای یک اخراج ساده هم هزینه بدهد، برای زندانی کردن هم هزینه بدهد، برای اعتصاب غذای یک انسان هم هزینه بدهد نه آنکه آدم بکشد و هیچ جای دنیا هم خبردار نشوند. راهش آیا غیر از این بود که در ایران با توجه به بستر اجتماعی و سیاسی موجود، به جای انقلابی و آرمانی اندیشیدن اصلاح از درون را پی بگریم؟
هم بغض من!
اگر تو پدرت را در دهه شصت از دست داده ای، من هم در دهه هفتاد رفیق پیری را از دست داده ام که کم از پدر نداشت و هنوز در محله شهریارپوری بابل همه می دانند که سال ها پیش دختران و پسران جوان، مغازه آن خیاط پیر را مامنی برای کتابخوانی می دیدند تا روزی که خودشان به زندان افتادند و از پدر پیرشان هم جز مشتی خاک در یک گور بی نشان چیزی باقی نماند.
با دردهای تو غریبه نیستم پس بگذار به شیوه ای بگرییم و بایسیتم که برای دانه دانه اشک های ما برای ایستادگی های ما، یک حاکمیت هزینه بدهد. نگذار فحاشی و خشونت یک حاکمیت در دلت تخم کینه بکارد و بر زبانت تخم تقلید و با شیوه خودشان به مبارزه بر آیی. نمی گویم قاتلان را ببخش اما تکرار واژه ها و شیوه های قاتلان کار ما نباشد. ما از هر کسی که همپای دردهای ملت به میدان مبارزه آمده است و به اعدام انسان به جرم دگراندیشیدن « نه» می گوید حمایت می کنیم اما هرگز باکسی عهد اخوت هم نبسته ایم و این حمایت را هم مادام العمر به کسی نبخشیده ایم. نقد و پرسشگری کنیم، تاریخ را بازنگری و واکاوی کنیم اما حواسمان باشد که کسانی بر شانه های زخمی من و تو نایستند تا اتحاد و همدلی ما برای مبارزه با دشمن مشترک را به میدان بگو مگوهای کشدار و بیمار بدل کنند. پخته تر از آن باشیم تا پخمه گان در « کیهان » و « ایران» بر طبل انشقاق ما بکوبند.
این عکس مزار احمد است در آرمگاه پرتی در بابل
فیلمی که سال گذشته از این آرمگاه گرفته ام را هم به زودی آپلود خواهم کرد…تمام آرمگاه را داده اند به نیروهای سپاه و روی قبر آدم ها خانه ساخته اند.
خودمانی؛ از تیلر آقاجان تا پرواز اختصاصی

خرداد سال گذشته از قمیکلا به سمت نوشیروانکلا
از مهربانی های سنتی تا مهربانی های مدرن
در نیویورک که بودم با دوستی در خیابان قدم می زدیم که سوال کرد؛ انصافا مسیح وقتی بچه بودی هیچ وقت آرزو داشتی روزی به ینگه دنیا بیایی؟ گفتم: ینگه دنیا کجا بود، من همه آرزویم این بود که از قمی کلا به بابل بروم. نوجوان هم که شدم همه آرزویم این بود که از بابل به تهران بروم. وقتی سوم راهنمایی بودم تازه بختم باز شد و تهران را از نزدیک دیدم. جوان تر هم که شدم و چشم و گوشم بازتر که شد آنوقت آرزو کردم کاش بروم چند تا از همین کشورهای همسایه را ببینم. دنیا را ببین چه بازی ها که نمی کند با ما. حالا همه آرزویم این شده که دوباره برگردم وسط همان قمی کلا و آزادانه راه بروم .
قمی کلا که بودم همه رفت و آمدهای ما به خانه عمه ماه بی بی و خاله ثریا با همان تیلر بود و گاهی عمو محمد حسن حالی به ما می داد و پشت تراکتور قرضی اش می رفتیم نوشیروانکلا، یک روستا بالاتر خانه عمه زوبیده ام که این روزها دلم برای دیدن صورت پر از سادگی و مهربانی اش پر می کشد.
آن موقع ها شاید سالی دو بار به شهر می آمدیم آن هم با اتوبوس های قدیمی که نشستن پشت صندلی آخرش، انتهای دلخوشی من و علی داداش کوچکیه ام بود. در شهر هیچ فامیلی نداشتیم به جز یک دایی ناتنی مهربان که فخر همان دایی سهراب شهری ام را به تمام ده می فروختم.
قصه نمی گویم اینها بخشی از زندگی من است که هر کسی اگر اهل شمال ایران باشد خوب می داند دختر روستایی شمالی اگر عصرها گاو ندوشد و صبح ها برای مرغ و اردک ها غذا خمیر نکند، هیچ پدر و مادری نان مفت به او نمی دهند. اینها همه را نوشتم تا بگویم، بچه که بودم همه آرزوی من این بود که از تیلر آقاجان برسم به تراکتور عموجان، که آن هم تازه تراکتور قرضی بود ولی حالا پسرم رفته است آلمان و دوستی خلبان که از همین صفحه مجازی فیسبوک خیر و مهربانی اش به ما رسید رفت سراغ پسرکم و او را با هواپیما در آسمان گرداند. گفتم برای تشکر از او و همسر مهربانش شاید باید قصه این تیلر را بگویم تا بدانند برای یک دختر دهات، انتهای مهربانی همین است که پسرش را یک عموی مجازی سوار هواپیما کند و در آسمان بگرداند
وقتی قمیکلا بودم هرگز به ذهنم هم خطور نمی کرد که روزی فیسبوک و اینترنتی باشد که جای عمو محمدحسن نداشته ام را اینجا یک عمو ی مهربان دیگر پر کند.
برای ما رانده شدگان از خانه که هیچ فامیلی هم اینور دنیا نداریم گاهی فیسبوک و باقی فضای مجازی می شوند کسان نداشته مان. فقط گاهی…


